شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
دیگه کم کم خورشید داشت طلوع میکرد. سوروس ، لیلی و هری بلاخره تونسته بودند به یکی از شهر های کوچک ماقلی برسند ولی با جایی که سوروس در نظر داشت هنوز فاصله زیادی بود. _ بهتره یکم استراحت کنیم و برای صبونه یه چیزی بخوریم. _ موافقم. بهتره یه جایی رو برای نشستن پیدا کنیم ؛ من باید به هری شیر بدم.
سوروس یکم به اطراف نگاه کرد. بعد اینکه مغازه هارو زیر رو کرد ، چشمش روی یک مهمانسرا که روی درش یه تابلو با تصویر تخت و یونیکورن بود ثابت ماند. _ خودشه! بریم.
سوروس درو باز کرد و اول اجازه داد لیلی داخل بشه و بعد خودش پشت سرش درو بست. با خالی بودن مغازه معلوم بود که تازه باز شده. بلاخره یه مرد تقریبا چاق کلاه به سر از یکی از اتاقا خارج شد ، با دیدن لیلی و سوروس لبخند زدو گفت: _ اوه سوروس! کمکی از دستم برمیاد؟ _ لطفا یه اتاق و صحبانه. _ باشه ، حتما.
مرد یه کلید از کمد برداشت ، به سوروس داد و به اتاقشون راهنمایی کرد. سوروس یکم اتاقو برنداز کرد و از پنجره ای که رو به خیابون بود بیرونو نگاه کرد. چقد ساکتو خلوت بود. انگار که همچی ارومه و هیچ اتفاقی نیوفتاده. انگار نه انگار که بزرگ ترین لرد سیاه دنیا دنبالشون افتاده. در اتاق زده شد و بعد از چک کردن فرد پشت در توسط سوروس در اتاقو باز کرد. یه خانم تقریبا میانسال با سینی بزرگ از صبحانه وارد شد. انرا روی میز گذاشت و بیرون رفت. سوروس با دیدن هری که کم کم از خواب بیدار میشد و حتما شیر میخواست بدون خوردن صبحانه از اتاق بیرون رفت تا لیلی راحت تر شیر بده. سوروس درو پشت سرش بست و شروع کرد از راه پله ها به پایین بره ولی وسط راه ایستاد.
_ ما دوستای لیلی هستیم. ازشون خبر دارین؟ همینجا قرار گذاشته بودیم. _ دوستای لیلی...امممممم... چیزه...
مرد چاق سوروس رو که پشت سر مرگخوارا و پشت راه پله قایم شده بود رو دید و با اشاره سر سوروس تقریبا حال قضیه رو فهمید. _ چیشده ؟! چرا جواب نمیدین اقا؟! اونا اینجا هستن؟! _ خب..... امممممم. من کسیو به اسم لیلی نمیشناسم....اممممم... من تازه مغازرو باز کردم و هنوز کسی جز شما نیومده.
_اواداکاداورا
_ مرتیکه احمق. همجارو خوب بگردین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
سوروس، با تمام وجودش، عاشقانه دست لیلی را محکم گرفته بود. این بار میتوانست از این اتفاق، لیلی را نجات دهد! کسی که سال ها عاشقانه برایش زنده مانده بود... کسی که قلبش برای او میتپید. صدای آرامش بخش لیلی اضطراب او را تسکین داد. -سوروس؟ چرا داری دستمو فشار میدی؟ یکم وایستا تا خستگیمونو در کنیم! من خسته شدم! هری هم خوابش میاد! -با... باشه لیلی! میشه اسمتو... مثل بچگی هامون... لیلیـ... -آره! چرا که نه! الان بیا اینجا بشینیم!
سوروس کنار لیلی، روی تنه درختی، نشست. میدانست که این حوالی، با وجود آن دو در این مکان نا امن است ولی، باز هم به خاطر لیلی نشست. نشست و به خودش و کاری که انجام داده بود فکر کرد. او به لرد سیاهش خیانت کرده بود! او به کسی که تا روزها پیش امیدش بود خیانت کرده بود! آری او برای لیلی از لرد سیاهش هم میگذشت!
-سوروس؟ الان میتونیم راه بیوفتیم!نیم ساعته که نشستیم و تو سرتو تو دستاتـ...
سوروس فقط به زمانی که در ذهنش اکو میشد گوش فرا داد. -نیم ساعته که نشستیم... نیم ساعته که نشستیم... نیم ساعته که نشستیم...
نیم ساعت است که مرگخواران یا شاید هم لرد سیاه به آنها نزدیک تر شده بود! مرگ آن دو به آنها نیم ساعت نزدیک تر شده بود و این غیر قابل فهم لبو. -باشه بریم لیلی! ولی باید کل صبو از این جا بریم! بریم یه جایی که تا یه مدتاز دست لرد ولدمورت در امان باشیم! -باشه! منو هری... منو شایدم خاطره جیمز باهم حالمون خوبه سوروس! ممنون... بهتره راه بیوفتیم!
لیلی از او تشکر کرده بود! او به هری گفت... خاطره جیمز! یعنی او باید زودتر میرسید؟ معلوم است، نه! چون او باید صاحب لیلی باشد... او از اولین دیدارشان تا الان عاشقش بود ولی جیمز... او هم عاشق لیلی بود!
او باید تا همیشه برای لیلی میجنگید... حتی الان که دست در دست هم با خاطره جیمز، هری، میدویدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
...You must believe me to exist ...wait God is busy ?Can i help you *** آری، آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنیِ «هرگز» را تو چرا بازنگشتی دیگر؟
در باز شد! صدای در،صدای مرگ میداد ولی کسی آن را نشنید...اتاق خالی بود! لرد ولدمورت با چهره ای خشمگین وارد اتاق شد.چشمانش به پنجره ی باز اتاق که باد پرده اش را تکان میداد افتاد! -نه!
سریع برگشت و به سمت در خروجی حرکت کرد! کمی آن طرف تر،درخیابانی تاریک،بو هایی به مشام میرسید...بوی ترس...بوی نگرانی...بوی غم! قلب هردویشان به سرعت میزد...آدرنالین خونشان بالا رفته بود به گونه ای که طول خیابان را سریع طی کردند! هری ترس را در وجود مادرش احساس کرد...شروع کرد به گریه کردن! لیلی طاقت گریه ی هری را نداشت! -صبر کن اسنیپ...هری داره گریه میکنه،باید آرومش کنم! -وقت این کارارو نداریم لیلی...باید به یه جای امن برسیم! -ولی...
اسنیپ اجازه نداد که لیلی حرفش تمام شود...دستش را گرفت و شروع به دویدن کرد! چند خیابان پایین تر صدایی مملو از خشم به گوش میرسید!
-پس شما این پایین چیکار میکردید؟ -ارباب!کسی از خونه خارج نشد! -این چیز های مفت رو تحویل من ندید!برید دنبالشون و تا پیداشون نکردید،برنگردید!
سه مرگخوار به سرعت،برای پیدا کردن آنها حرکت کردند!
سوروس اسنیپ با زمان برگردان به گذشته بر می گرده که جون لی لی رو نجات بده. سوروس به شبی رفته که لرد سیاه برای کشتن هری پاتر وارد خونه پاتر ها شده. سعی می کنه لی لی رو راضی کنه که باهاش فرار کنه.
...............
صدای قدم های محکم و مصمم لرد سیاه از طبقه پایین به گوش می رسید.
سوروس به وضوح ترسیده بود. نه از مرگ...نه از لرد سیاه...بلکه از سرنوشتی که به امید عوض کردنش، به گذشته سفر کرده بود!
تردید لی لی را می دید و فرصت زیادی برای از بین بردنش نداشت. -خواهش می کنم لی لی...جونتون در خطره. تو نمی تونی کاری بکنی. همین الان با من بیا. هری رو هم می بریم. هر دوتونو می برم یه جای امن.
لی لی نگاهی به پسر کوچکش انداخت. نیمی از قلبش پیش جیمز بود. نمی دانست جیمز در آن لحظه در چه وضعیتی به سر می برد. شاید حتی مرده بود...شاید هم زنده و در انتظار کمک...در انتظار همسرش...
قدم ها درست پشت در اتاق متوقف شدند... و صدای زمزمه لرد سیاه به گوش رسید.
اسنیپ به سرعت سرش را دزدید. برای یک لحظه حس کرد که لرد سیاه صورتش را دیده است. شاید هم واقعا دیده بود. وقتی برای هدر دادن نداشت. باید سریع عمل می کرد و لیلی را از آنجا دور می کرد. شتابان از پله ها بالا رفت. لیلی با دیدن اسنیپ، خشک شده بود.
- زود باش! باید بریم. الان میاد و تو و پسرتو می کشه. باید از اینجا فرار کنیم. - تو بودی... جیمز کجاست؟ - نه! اون اینجاست. لرد سیاهی اومده و می خواد هری رو بکشه. و هر کسی هم جلو راهش باشه رو از بین می بره. باید هر چه سریعتر بریم از اینجا. - جیمز چی پس؟ - اون تا الان مرده! - نه... - وقتی واسه عزاداری نداریم. باید بریم. زود باش.
دست لیلی را گرفت و کشید. اما لیلی مقاومت کرد. سعی داشت خودش را به هری برساند و او را در آغوشش بگیرد. نمی توانست تنها یادگاری جیمز و خانواده ی خوشبختی که داشتند را از دست دهد. باید با تمام توانش از او مراقبت می کرد. نباید می گذاشت کوچکترین اتفاقی برای هری بیفتد.
- من بدون هری هیچ کجا نمی رم!
اسنیپ مستاصل به او نگاه کرد. به سرعت به سمت هری رفت و او را در آغوشش گرفت. کودک لبخندی به او زد. چشمان سبز رنگ کودک، بیشتر از هر عضو دیگری او را مجذوب خودش می کرد. اما وقتی برای لذت بردن از زیبایی چشمان پسرک نداشت. صدای پای لرد ولدمورت از راه پله ی منتهی به اتاق خواب به گوش می رسید. با تکان چوبدستی اش، در را بست. ولی خوب می دانست که باز کردن آن در هیچ زحمتی برای لرد سیاه نخواهد داشت.
-------------------------------- نکته: میشه این داستان رو دو جور ادامه داد. اول اینکه در طول کل سوژه اسنیپ و لیلی ( و شاید هری) از دست لرد فراری باشن تا آخر سر لیلی بمیره و اسنیپ برگرده. یا هم اینکه هر چند پست یک بار، اسنیپ به عقب بگرده و از یه جایی از گذشته سعی کنه که جلوی مرگ لیلی رو بگیره ولی هر بار لیلی بمیره یه بار پیشگویی رو نذاره لرد بشنوه و یه بار مثل پست الان و ... . بنظرم مورد دوم بهتره. ولی باز هم سلیقه شما دوستان کاملا محترم و لازم الاجراست.
سوروس روی نقشه فرار لی لی فکر کرد و باخود گفت: - زیاد وقت ندارم. باید یه نقشه درست و حسابی بکشم که بتونم لی لی رو از اونجا نجات بدم و ... سوروس آه عمیقی کشید.اگر فقط لی لی را نجات میداد او هیچوقت نمی توانست طلسم باستانی اش را روی هری اجرا کند. آن وقت بود که هری میمرد و لرد سیاه هم هیچوقت از قدرت کنار نمیرفت و دنیای جادویی نابود میشد! سوروس چاره ای نداشت پس پاورچین پاورچین به سمت در پشتی خانه لی لی و جیمز پاتر رفت و در را بدون نیاز به چوبدستی باز کرد.آنها به راستی در خانه با صفایی زندگی میکردند: یک پذیرایی کوچک و یک سالن بسیار زیبا سوروس آرام از پله هایی که به طبقه بالا میرسید بالا رفت و با سه اتاق رو به رو شد. اتاق اول از سمت راست باید اتاق خواب میبود و اتاق رو به رویی هم اتاق هری و اتاق سمت چپ هم حمام یا دستشویی.لی لی حال باید در اتاق هری میبود پس سوروس در را با صدای قژقژش هل داد و وارد اتاق شد. حدس او درست بود و لی لی در کنار پسرش خوابیده بود.با دیدن این صحنه لبخندی روی لبان سوروس نشست اما ناگهان صدای کلیک خفیفی از طبقه پایین به گوش رسید. قلب سوروس در سینه فرو رخت. لرد سیاه سر رسیده بود و هر کس که سر راهش بود را کنار میزد آن هم با آواداکداورا معروف خودش! سوروس نمیتوانست با لرد سیاه مقابله کند اگر هم می توانست فقط برای چند ثانیه و با مردن او شاید در آینده همه چیز عوض میشد پس سوروس فقط یک راه داشت و آن این بود که لرد سیاه را گمراه کند.خودش به ایده اش خندید. گمراه کردن لرد سیاه؟! سوروس خود را خم کرد و از پله ها پایین آمد ولی یک لحظه با خود گفت: - حالا چجوری گمراهش کنم؟ سوروس که دیگر از پله ها پایین آمده بود با قامت بلند و سیاه پوش رو به رویش مواجه شد. لرد سیاهی که هنوز شکست نخورده بود و در اوج قدرت خود بود! با این فکر لرزه به اندام سوروس افتاد.ناگهان سر لرد سیاه بالا آمد و صورت او نمایان شد: صورتی که کمی چروک داشت و کرمی اش به زردی میزد و میشد فهمید که صورت لرد سیاه خشمگین بود... یا شاید متعجب... تشخیصش سخت بود.
چرخید و چرخید و چرخید؛ و با هر چرخش، قلبش گرم تر شد. حس می کرد همین چرخش ها هستند که ضربان قلب لیلی را به او باز می گردانند. جلوی آن اتفاق را می گرفت. به هر قیمتی که شده. حتی به قیمت از دست دادن جان نه چندان باارزش خودش. در برابر زندگی لیلی هیچ چیزی ارزش نداشت.
بالاخره چرخش ها متوقف شدند و او در نقطه ای نزدیک خانه پاتر ها روی زمین افتاد. این اولین بار بود که بعد از سفر در زمان، قادر به حفظ تعادلش نشده بود. جای تعجبی نداشت. از جا بلند شد و ردایش را تکاند. هیجان وصف ناپذیرش را می شد از ته رنگ سرخ گونه هایش فهمید. لیلی زنده بود! اهمیتی نداشت که نمی توانست او را ببیند. همین که می دانست لیلی در خانه ای که در مقابلش قرار داشت، در حال نفس کشیدن است، برایش کافی بود.
کمی دور و برش را بررسی کرد.
نقشه ای نداشت!
نمی دانست کدام تصمیم بهتر است. این بار جای هیچ اشتباهی نبود. باید به سراغ لرد سیاه می رفت؟ یا همان جا منتظر می ماند...و یا...سراغ عشق همیشگی اش می رفت و جلوی آن اتفاق شوم را می گرفت. هوا کاملا روشن بود...و این یعنی هنوز فرصت کافی داشت. او سرنوشت را تغییر می داد! این بار به نفع خودش!
سیوروس جادوگر محتاطی بود. بی گدار به آب نمی زد. لابلای درختانی که در نزدیکی خانه قرار داشتند پنهان شد. -باید چیکار کنم؟ می تونم لیلی رو از خونه دور کنم. اینجوری وقتی لرد سیاه میاد فقط اون دو تا توی خونه هستن...و لیلی زنده می مونه.
نقشه جوانمردانه ای نبود...ولی سیوروس در کمال تاسف دریافت که این نقشه هیجان زده اش کرده است.
دامبلدور به اسنیپ نگاه میکرد که آرام آرام با ساعت دور گردنش مثل یک تصویر محو میشد...همان جا بی حرکت ایستاد تا دیگر اثری از ان یک دنده مو روغنی باقی نماند. در همان لحظه اسنیپ پریشان وارد اتاق شد! دامبلدور لبخند تلخی زد. -خوب سوروس خودت به حرفم پی بردی؟ بهت گفتم که نمیشه! -نـ...نمی فهمم....این باید کار میکرد..... اسنیپ هنوز درمانده و بهت زده بود و به سختی کلمات را ادا میکرد. -سوروس ما هر کاری که میتونستیم انجام دادیم زمان برگردان نمیتونه مرگ رو تغییر بده اگه قرار بود لیلی زنده باشه الان این جا بود! میفهمی که چی میگم..؟ -ولی....لعنتی همش تقصیر منه... چشم هایش دیگر طاقت نیاورد و اشک هایش جاری شد -ببین سوروس من تمام این مراحل رو گذروندم....وقتی خواهرم مرد منم همین طور بودم خودم رو مقصر میدونستم...فکر کردی من زمان برگردان رو امتحان نکردم؟....افسوس خوردن فایده ای نداره ما باید به فکر آینده باشیم....پسر لیلی زندس!....خودت میدونی اون به اصتلاح لرد سیاهت واسه همیشه پنهان نمیمونه اگه واقعا به فکر جبرانی..... - خیلی خوب،باشه بسه دیگه...! لازمه یکم تنها باشم.... این را گفت و از اتاق بیرون رفت. به یکی از پنجره های راهرو تکیه داد به بیرون خیره شد اشک بی اختیار از چشم هایش میچکید..مدام خودش را سرزنش میکرد -لعنت به تو سوروس! لعنت به تو! همش تقصیر منه....اگه دهنم رو باز نمیکردم اون پیشگویی لعنتی رو نمیگفتم...کاش کر بودم اون پیشگویی اون زن دیوونه رو نمیشنیدم....خود لعنتیم لیلی رو به کشتن دادم.... واقعا امید داشت که با آن زمان برگردان بتواند همه چیز را درست کند اما با اتفاقاتی که افتاد... اصلا دلش نمیخواست به آن ها دوباره فکر کند. دامبلدور گفته بود که فایده ای ندارد...اما او نمیخواست قبول کند... فلش بک - کمی قبل:
دامبلدور باز هم تکرار کرد: -سوروس این کارت بی فایدس..... -حداقل سعی خودم رو میکنم...این جواب میده....باید جواب بده...! این را گفت و کوک ساعت را چرخاند و لحظه ای بعد سفرش در زمان شروع شده بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1395/1/1 18:17:42
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ... OnlyRaven
آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.
باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!
And if we should die tonight Then we should all die together Raise a glass of wine ... for the last time
Now I see fire Inside the mountain I see fire Burning the trees And I see fire Hollowing souls I see fire Blood in the breeze ...And I hope that you remember me
تام آرام به سویش حرکت کرد. این بار صدای سالگو بالاتر رفت. - با توام... هِی یارویی!
اما همچنان نزدیک تر می شد. چشمانش برق عجیبی داشت و دستانش عرق کرده بودند. همه چیز جز آن در برابر چشمانش در حال محو شدن بود. می دانست همین است و دیگر تمام! حال به یک قدمی آن رسیده بود و آن را مورد تسخیر خود می دید که ناگهان دستی از پشت او را گرفت و به دیوار چوبی کلبه کوبید! - دِ لعنتی با توام! اگه دفعه بعد حتی نگاش کنی می کشمت! فهمیدی تسترال؟! - اون چیه؟ - فضول سنج! به تو ربطی نداره!
و آن را برداشت و در جیبش گذاشت. سپس یقه تام را رها کرد و کلافه به سمت آشپزخانه رفت. مشغول درست کردن قهوه بود که پرسید: - خوب بگو بببنم چی شد؟ دیدیش؟!
تام روی صندلی نشست و بی خیال گفت: - آره دیدمش!
سالگو برگشت، قهوه اش را برداشت و همچنان که به سمت تام می آمد، پرسید: - خوب؟ - خوب چی؟ - چی شد چیزی بهت یاد داد؟
تام روی صندلی جا به جا شد و لبخند خبیثانه ای زد: - آره یاد داد... خیلی چیزام یاد داد! فردا جلسه بعدی آموزششه! - چن جلسس؟ - به خودم مربوطه!
سالگو قهوه اش را به دهانش نزدیک کرد و کمی از آن را چشید. باد همچنان شاخه ها را تکان می داد و ابر ها را به این سمت می راند. آتش شومینه با دودی خاکستری رنگ عجیب آرامشی به تام می داد. احساس گرمای آن، فکرش را برای تمرکز روی هدفش کامل آماده کرده بود. می دانست باید چه کار کند ولی هنوز موقع آن نشده بود! هنوز نه...! - امشبو لازمه اینجا بمونم!
سالگو که قهوه اش را تمام کرده بود، فنجان را گذاشت و بی خیال گفت: - ازت خوشم اومده. ولی فقط یه امشبو.
تام بلند شد، تشکری زیر لب کرد و به سوی پنجره رفت. دیگر نزدیک غروب بود و خورشید آخرین شراره هایش را به دامان آسمان می سپارد. در چشمان تام امید روزی که بتواند بدترین کار دنیای جادوگری را بکند، همچنان موج کی زد اما برای این کار لازم بود امشب کارش را تمام کند.
نیمه های شب...
زوزه گرگ ها ترسش را چندین برابر می کرد اما باید به خواسته اش می رسید. سردی هوا حتی از زیر پتو هم کاملا قابل درک بود. چک چک قطره های سقف نشان از باران می داد و وحشتناک بودن فضا را به اوج می رساند! تام آهسته چشم هایش را باز کرد. از همان اول هم خواب نبود، فقط نقشه را چندین بار در ذهنش مرور کرده بود تا اشکالی پیش نیاید پس پتو را بی سر و صدا کنار زد.
خانه تاریک بود و فقط صدای شرشر ناودان این سکوت محض را به هم می زد. چشمان تام سرانجام سالگو را یافت. آرام خر و پف می کرد و با هر نفسش پتو بالا و پایین می رفت...