مرگخوار ها به دورو بر خود نگاهى مي اندازند،تا جسم سنگين را پيدا کنن و بلاخره پس از کمى تأمل هرمگخوار چند ميزو صندلى برميدارد وبه سمت هکتور روانه ميشود.
هکتور که حدس زده بود چه چيزى در انتظارش است با چشمانى اشک آلود به جمعيتى از مرگخوار هاکه به سمتش مي آيند نگاهى همچون گربه شرکت مى اندازد،اما اين نگاه تاثیرى روى مرگخوار ها نمى گذارد،چون آن نگاه بيشتر از اينگه شبيه گربه شرک باشد شبيه خر شرک بود. -هى بچه ها لطفا نه ..نياين... ..نه نهه....ولم کنين.... نهههه....آى.....آى نزننننن......وويى....اين درد داره... ...نه با پايش نهههه......لطفاً..... آخ......هق هق...ولم کنين....هق..ول..م..کن...نين..وهکتور بى هوش ميشود.
مرگخوار ها نگاهى به هکتور مي اندازند که بى هوش وسط سالن افتاده بود. -آره نرم شده حسابى ورزش داديم!
آلکتو عينک ميکروسکوپي رادوباره برچشمانش ميزند. -مرحله دوم پس از آن که هکتور را نرم کرديد بايد يک شئ سنگين و غلتان را روى بدن نرم شده او بگذاريد تا روى هک غلت بزند،اما براى اين کار بايد منتظر بمانيد که اول هکتور به هوش بيايد،صبور باشيد.
آلکتو دستور پخت هکتور رو داره و از مادربزرگش به ارث برده. معنیش اینه که دستور پخت کاملا درسته و رد خور نداره. اونا حتما هک های زیادی رو پختن و خوردن.
-خب...بخون ببینیم! منتظر چی هستی؟
آلکتو سرشو به کاغذ نزدیک تر میکنه. -خب...خطش خیلی بده. ریز هم نوشتن. نمیبینم که. عینک من کجاس؟
-تو که عینک نمیزدی! جوگیر!
لینی عینک ریزش رو از جیبش در میاره. -خب حالا...بیا اینو بزن.
آلکتو عینک میکروسکوپی رو که مطمئنا اندازه ی صورتش نمیشد، بین چشمش و کاغذ میگیره و سعی میکنه بخونه. -نوشته این دستور پخت جادویی مرحله به مرحله ظاهر میشه. پس صبور باشید و به درستی مراحل را اجرا کنید که هک خوش پختی نصیبتان شود.در مرحله ی اول باید گوشت هک را کاملا نرم کنید. برای انجام این کار جسم سنگینی برداشته و به قسمت های مختلف هکتور بکوبید تا خوب نرم شود. وقتی کارتان تمام شد اطلاع بدهید که مرحله ی بعدی را بگویم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
بلاتریکس اشتباهی توسط هکتور کشته شده. مرگخوارا زنده می کننش ولی بلا تغییر کرده و هر لحظه ادعا می کنه یه چیزیه. آب پرتقال...گلدون... در پایان هم اعلام می کنه که مرگخوار خوره و باید یکی از مرگخوارا رو بخوره. هکتور رو توی پاتیل می ندازه که آب پزش کنه و از مرگخوارا دستور پخت هکتور رو می خواد.
.......................
مرگخواران جیب هایشان را می گردند...ولی کسی دستور پخت هکتور را ندارد!
آمی با جدیت کتاب آشپزی پاره پاره شده اش را ورق زد. -اینجا هم نیست...اینم که طرز تهیه پودینگ ملانیه...بذار عینک بزنم دوباره بگردم. شاید با عینک پیدا شد...
-هی...تو اونجا واقعا طرز تهیه پودینگ منو داری؟
سوال ملانی بی جواب ماند!
بعد از این که آمی مقداری شبیه کله زخمی شد، توجه بلاتریکس به کتاب آمی جلب شد. -این چه وضعیه؟ فرهنگ کتاب خوندن نداری؟ تو رو هم بپزم؟
آمی با غرور سرش را بلند کرد و از پشت عینکی که روی دماغش زده بود به بلاتریکس نگاه کرد. -غذاهایی که ارباب دوست ندارن رو از تو کتاب پاره کردم...اشتباه کردم به نظرت؟
مرگخواران حرص خوردند که چرا این ایده درخشان و ارباب پسندانه، قبلا به ذهن خودشان نرسیده...ولی به جستجو ادامه دادند. تا این که صدای فریادی از میانشان بلند شد. -هی...من یه دستور خانوادگی دارم که از مادربزرگ پدری ام به ارث رسیده.
مشکل دو تا شده بود. حالا مرگخوارا باید ادویه ی پیکسی پیدا میکردن.
لینی از این جمله ی نویسنده سوء استفاده میکنه و فوری میپره وسط. -ادویه ی پیکسی دیگه چیه؟ کسی تا حالا شنیده؟ دیده؟ چشیده؟ همچین ادویه ای وجود داره؟ در سرزمین های دور؟ که ما نمیتونیم پیدا کنیم؟
لینی حرف میزنه و میزنه...ولی بلا خب میدونه چی میخواد. لینی رو از شاخکش میگیره. -ادویه ی پیکسی ادویه ایست که از ترکیب نمک(لینی یه نفس راحت میکشه)، فلفل( لینی یه نفس راحت دیگه میکشه) و پودر بال پیکسی(لینی دیگه نفس راحت نمیکشه) تهیه میشود. حالا یه قیچی بدین به من.
لینی میترسه. اگه حتی یه ذره از بالش بریده بشه دیگه نمیتونه درست پرواز کنه.
ولی کیه که اهمیت بده!
لینی نمیبینه کدوم مرگخوار از ارباب بی خبریه که فوری یه قیچی میاره و میده به بلا. بلا فوری یه گوشه ی بال لینی رو میبره!
-نامردا...حشره آزارا...حداقل سوژه رو کمی کش میدادین. فوری بریدین رفت؟
مرگخوارا و بلا با لبخند جواب مثبت میدن.
بال لینی پودر و تبدیل به ادویه میشه. لینی کج کج پرواز میکنه که بره یه گوشه بشینه...ولی شروع میکنه به چرخیدن دور خودش. ظاهرا چون بالش گوشه نداره توانایی تعیین مسیرشو از دست داده.
لینی میچرخه و بلا هک بخارپز میخواد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
لینی به نکته مهمی اشاره کرده بود اما، این نکته مهم برای بلاتریکس اهمیتی نداشت. - خب که چی؟شنبه س که شنبه س من دلم می خواد مرگ بخورم؛ به کسیم ربط نداره می خوام رژیم بگیرم یا نه.
رودولف رو به بلاتریکس کرد. - بلا! به نظرم راست میگه ها! قبول کن چاق شدی. - چیزی گفتی همسر عزیزم؟ - من غلط کنم به شما چیزی بگم! - خوبه! حالا واسه من ماهیتابه و روغن بیارین که خیلی گشنمه.
لینی بال بال زد و درست رو به روی بلاتریکس قرار گرفت. - ولی بلا مسئله حل نشده. تو گفتی از شنبه رژیم می گیری ولی الان می خوای هکتور که، پر از کالریِ رو بخوری. چطور می تونی ادعا کنی یار باوفایِ اربابی در حال که حتی به حرف خودت عمل نمی کنی.
مرگخواران در سرجایشان، خشکشان زد. لینی چطور می توانست این حرف ها را بزند؟ مگر از جانش سیر شده بود؟ مگر نمی دانست که بلاتریکس به این موضوع حساس بود؟
- عه چیزه بلا... غلط کرد! - آره بلا ببخشش! - تو بزرگی لوبیایِ بارتی بات خورد! - مرلین لینی رو بیامرزه پیکسی خیلی خوبی بود! - اتفاقا خیلیم درست گفت هکتور پر کالریِ بخار پزش می کنم. البته بدم نمیاد یکم ادویه پیکسی بهش بزنم!
از اون جایی که مرگخوار ها میونه ی فوق العاده خوبی با هکتور داشتن، تلاششون برای نجات جونش بی نظیر بود.
- این خوبه یا اون بنفش بزرگ رو بیارم؟ -چرا باید بخوام هکتورو توی جام سرخ کنم؟ - چون اینجوری تو روغن شنا میکنه و کاملا برشته میشه.
قبل از اینکه بلا بتونه فرد مورد نظر رو کاملا متوجه کنه نفر بعدی از در اومد تو و سوال بسیار مهمی رو مطرح کرد. - روغن آفتابگردون بیارم یا روغن کنجد؟ - هیچکدوم من روغن سرخ کردنی میارم اون بهتره.
کراب بعد گفتن این جمله سر جاش وایساد و مبهوت به فکر فرو رفت.
- چی شده کراب؟ - حالا چی بپوشم برم روغن بیارم؟ - من یه چیزی بگم؟
لینی لحظه ی مناسبی رو برای گفتن حرفش انتخاب نکرده بود. چون نصف مرگخوار ها مشغول گرفتن بلاتریکس بودن که کراب رو ریز ریز نکنه. بقیشون هم داشتن کراب رو از جلو چشم های بلا دور میکردن.
- من باید یه حرف مهمی بزنم ها! - من دارم از دهن میوفتم ها!
بلاتریکس که با گازی محکم دست رودولف رو از شونه جدا کرده، اون رو مثل بومرنگی به سمت سر کراب پرت میکنه. که البته چون نشونه گیری بلا یه کم افت کرده به جای سر کراب تو حلقوم بانز فرو میره.
- من باید یه این نکته اشاره کنم که امروز شنبه است و چون بلا گفت از شنبه شروع میکنه به رژیم گرفتن باید از امروز شروع کنه.
وقتی که بلاتریکس هکتورو دید توی پاتیل نشسته و زانوهاشو بغل کرده و هنوز به نپختگی چند ساعت پیش و حتی چند ماه پیششه، حتی بیشتر از چند ساعت پیش مایل به خوردن اون شد اما این دفعه با عصبانیت. - تیکه تیکهت میکنم! - اممم یه لحظه اجازه بدین...
هکتور عینکی از توی جیبش بیرون آورد و روی چشمش گذاشت و با حالت فیلسوفانهای جا به جاش کرد. بعد یه تخته شاسی و خودکار از اون یکی جیبش درآورد و وانمود کرد داره بررسیش میکنه. - خانم لسترنج این یک میلیارد و دویست و هفتاد و پنج میلیون و صد و... - هکتور! - ... سی و پنجمین باری هست که شما به من میگین که تیکه تیکهم میکنین. تا کی وعده و وعید؟ ما تا کی باید منتظر عملی شدن این قول ها و وعده ها باشیم؟ -
حتی با این که بلاتریکس اون مرگخوار همیشگی نبود و به نظر نمیومد که مغزشم کاملا درست کار کنه، اما این رو میفهمید که این چیزی که هکتور گفت کاملا لایق یه پوکرفیس شدنه!
- خب حالا چجوری تیکه تیکهام میکنی؟
ویبره های هکتور - حتی از توی پاتیل - باعث شدن بلاتریکس هم به مود قبلیش برگرده و دوباره رسالت مرگخوارخوریش رو ادامه بده. - برین برام ماهیتابه و روغن بیارین. از شنبه رژیم میگیرم ولی اینو سوخاری میکنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/4/4 4:27:51
The MUSIC is making me growing The only thing that keeps me awake is me knowing There's no one here to break me or bring me down
بلاتریکس اشتباهی توسط هکتور کشته شده. مرگخوارا زنده می کننش ولی بلا تغییر کرده و هر لحظه ادعا می کنه یه چیزیه. آب پرتقال...گلدون... در پایان هم اعلام می کنه که مرگخوار خوره و باید یکی از مرگخوارا رو بخوره. هکتور رو توی پاتیل می ندازه که آب پزش کنه.
..............
-این مرگخوار آب پز شده من چی شد؟ رژیم دارم و باید سالم بخورم!
بلا که دوباره بطور ناگهانی تغییر حالت داده بود به طرف پاتیل رفت و درش را برداشت. -پختی؟
هکتور گازی از ساعدش گرفت. درست جایی که علامت شوم خودنمایی می کرد. -نه...سفتم هنوز. نمکم هم کمه. به نظرم کمی فلفل سیاه و دارچین بهترم کنه. راستی آب پاتیل کمه. دارم بخارپز می شم. بعدا نگی بی مزه بود.
بلاتریکس با حرکت سر تایید کرد و یک پاتیل آب روی سر هکتور ریخت و درش را گذاشت.
یک ساعت بعد...
بلاتریکس گرسنه و خسته در پاتیل را برداشت. -پختی؟
هکتورشانه خودش را گاز گرفت. -نه والا...همونم که هستم! فکر کنم هکی هستم دیرپز!
در همان لحظه بلاتریکس مثل برق زده ها سر جایش خشک شد. همه نگاه ها به سمت بلاتریکس رفت. حتی هکتور هم از پاتیل بیرون آمد و به بلاتریکس خیره شد. -من آرش کمان گیرم.
مرگخوارا از این حالت به این حالت تغییر وضعیت داده بودند. بد دردی بود. واقعا بد دردی بود. -کمان مرا بیاورید. باید جانمان را برای ایران زمین فدا کنیم.
رودولف گفت: -تو خونه ریدل ها تیر و کمون داریم؟
-آره بابا. تو خونه ریدل همه چی پیدا میشه!
همه نگاه ها به سمت گویل چرخید. -نداریم. تیرکمون آخری رو برای معجونم هدر دادم.
مرگخوارا مردند و زنده شدند. -حالا چیکار کنیم؟
-باید از یکی بگیریم.
-سوراو.
-سوراو دیگه کیه؟
-یه قاتل. احتمالا یه چیزی باید داشته باشه.
-بیاید براش نامه بنویسیم.
-باشه!
نقل قول:
با سلام. سوراو جان شما تیر کمون اضافه دار به ما بدی؟ با احترام مرگخوار ها
-کمان ما را بدهید که جیحون در خطر است.
تا رسیدن نامه مرگخواران باید چه کار میکردند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گاهي اوقات بايد براي رفتن به جلو بقيه رو پايين بندازي. اما اينا اصلا مهم نيست. برو جلو و اصلا هم برات مهم نباشه كه چند نفرو زمين ميزني.
آه از اين رنج و عذاب ريشه كرده در نژاد آه از اين فرياد مرگ دلخراش و جان گداز آه از عصيان جوش خون بر در و ديوار رگ خون و خونبارش كجاست آنكه باشد سد آن درد و غم نفرين عذاب كو كه دارد تاب آن ليك باشد چاره اي چاره ها اندر سراست