جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

81 کاربر(ها) آنلاین هستند (44 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
81 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 شهریور 1397 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای هق هقش در سراسر دستشویی پیچیده بود.میرتل کنجکاوانه به سمت صدا به راه می افته.
-اوه تو کی هستی؟چرا تنها گریه میکنی بیا دردامونو بهم بگیم با هم ناله کنیم.
و شروع کرد به ناله.پسر مقابلش عصبانی شد.
-گورتو گم کن!
-اه چه پسر بدی...هری پاتر از تو خیلی بهتر بود.
دراکو بیشتر از قبل عصبانی شد.
-انقدر اسم اونو نیااااااااار.
*ادا در میآورد*هری پاتر اینجور،هری پاتر پسری که زنده ماند ،هری پاتر کسی که فهمید اسمشو نبر اومده لعنت بهت هری پاتر
میرتل نزدیکش میشه.
-اوه پس بهش حسودی میکنی.
-اون چیزی نداره که من بهش حسودی کنم.
-اوه تو گفتیو منم باورد کردم.میدون چرا بهش حسودی میکنی چون همه ی دخترا عاشقشن.چندین بار تصمیم گرفتن از معجون عشق استفاده کنن...اما هیچ کس به تو علاقه ای نداره.تفلکی.
دوباره شروع کرد به ناله.
-گفتم من به اون حسودی نمیکنم.استوپرفای!
و از چو بدستی ش نوری قرمز رنگ بیرون زد.
-آقای مالفوی،میتونید علت جنگتون با وسایل توی دستشویی توضیح بدین؟
این صدای پروفسور اسنیپ بود که حالا کنارش وایستاده بود.با همون ردای مشکی همیشگیش.
-پر...پروفسور
دراکو یه نگاه به جایی که میرتل باید باشه انداخت.اون رفته بود.
-به نفعته که آستین بلوزتو بندازی.اگه کسی غیر از من اومده بود اینجا الان تو آزکابان بودی.
اسنیپ به دست دراکو اشاره کرد که آستینش بالا رفته بود و نماد مرگخواریش معلوم بود.
-اممم...متاسفم
ترسی توی دل دراکو راه افتاد.اگه اون روح مزاحم اینو دیده باشه و شناخته باشدش چی؟
اهمیتی نداشت اون کارای مهم تری برای انجام داشت.
شاید تا اون موقع دیگه نیازی به پنهان کردن هویتش نباشه.تصویر تغییر اندازه داده شده

درود بر تو فرزندم.

اول از همه نکات ظاهری پست رو بگم بهت...
نقل قول:
-پر...پروفسور
دراکو یه نگاه به جایی که میرتل باید باشه انداخت.اون رفته بود.
-به نفعته که آستین بلوزتو بندازی.اگه کسی غیر از من اومده بود اینجا الان تو آزکابان بودی.

این قسمت باید به این شکل نوشته میشد برای مثال:
-پر...پروفسور!

دراکو یه نگاه به جایی که میرتل باید باشه انداخت.اون رفته بود.

-به نفعته که آستین بلوزتو بندازی.اگه کسی غیر از من اومده بود اینجا الان تو آزکابان بودی.

همونطور که میبینی، وقتی دیالوگ تموم میشه و میخوایم توصیف کنیم، باید دوتا اینتر بزنیم.
و وقتی هم دیالوگی که میخوایم بنویسیم، متعلق به آخرین توصیفمون (در اینجا دراکو) نباشه، باید باز هم دوتا اینتر بزنیم. ولی اگر دیالوگ متعلق به شخصیت دراکو بود، یک اینتر کفایت میکرد.

و سوژه ای که نوشتی... جای کار بیشتری داشت. فضا سازی بیشتر همچنین... روی شخصیتا و دیالوگ ها هم بیشتر میشد کار کرد.
به امید اینکه پست بعدی ای که بنویسی، بهتر باشه...

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ymir در 1397/6/13 15:31:37
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/13 20:36:52
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1397 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۳
شب از نیمه گذشته بود، پروفسور اسنیپ با ردای بلندی که مثل همیشه مشکی بود از پله ها پایین میرفت و انعکاس صدای قدم هایش، در کل راه پله ی سوت و کور ، می پیچید. خود را به کتابخانه رساند و از کنار قفسه های طویل و بلندی که تا سقف کتابخانه می رسید، و پر بود از کتاب های قطور و نازک، گذشت. در انتها به بخش ممنوعه رسید و دوان دوان خود را به در سمت راستی رساند. کلاس خالی و از کار افتاده ای که هیچ وقت در این بخش، خود نمایی نمیکرد.
همه جا تاریک و تار بود، اما نور مهتابی که از شکاف روی دیوار به داخل می تابید، اطراف آینه را روشن میکرد. همین برایش کافی بود.
برای دیدن تصویر درون آیینه بی تاب بود و با قدم های تند و بلند خود را به آن رساند. او متوجه فردی که در گوشه ای از کلاس نشسته بود و اورا نگاه میکرد، نشد.
به آیینه رسید. تصویرش در کنار آیینه، هر لحظه واضح و واضح تر شد. و او لی لی را دید که به او لبخند میزند‌‌... لی لی، چشمان سبز رنگش را بست و سرش را به شانه ی سوروس، تکیه داد. دست سردی را احساس کرد که دستش را گرفته است و این، وجودش را از آرامش رنگ آمیزی میکند. این رنگ آمیزی چنان پر رنگ هست که لبخندی را نیز بر لبانش نقاشی میکند.
وقتی لی لی چشمانش را باز میکند، لبخند سوروس کم رنگ میشود. دستانش مشت میشود و غبغبش از عصبانیت میلرزد، چرا که چشمان معشوقش، اورا به یاد هری میندازد و این، برایش خوشایند نیست.
زیر لب زمزمه میکند: اون درست مثل پدرشه، همون قدر قانون شکن و همون قدر بی قید و بند. هرشب، مثل پدرش، با اون شنل مسخره، تو سالنا پرسه میزنه، اما چشماش... منو یاد تو میندازه... ولی سعی میکنم که به همین خاطر، از مجازاتش غافل نشم. میدونم که دلت نمیخواد مثل پدرش بار بیاد...

با خود می اندیشید که اگر جیمز لی لی را از او نمی دزدید، او اکنون اینجا بود، نفس میکشید و هر روز وجودش را پر از شادی و نشاط و آرامش میکرد. قطرا اشکی کنار گونه اش میچکد و نور مهتاب، آن را الماس گون میسازد.
با شنیدن صدایی، به پشتش برگشت:
- من تا حالا، نه خندتو دیده بودم نه گریتو، امروز، در این ساعت، هر دوشو دیدم.

دامیلدور را دید که از گوشه ای از کلاس، با قدم هایی آرام و بی جان، سمت او میآید. او ادامه میدهد: یادت باشه، همیشه اتفاقی نمیفته که ما میخوایم، خیلی ها بعد مرگشون، دل شکسته شدن، ولی اونا کار بزرگی انجام دادن، سوروس...

سوروس دو باره به آیینه خیره شد، گویی یک لحظه نیز نمیخواست از آن چشم بردارد.
- سوروس، ازت میخوام از اون آیینه فاصله بگیری.

آرام نزدیکش شد، بازویش را گرفت و اورا از آیینه دور کرد. سوروس تقلایی نکرد. چشم از لی لی برداشت و فاصله گرفت. شب بعدی، دوباره خود را به کلاس خالی رساند. کلاس کاملا خالی بود. جای آیینه ی نفاق انگیز به گونه ای خالی بود که انگار، هرگز آنجا نبود. خبری از نور مهتاب و شکاف روی دیوار، نبود...

درود فرزندم.

همه چیز خیلی خوب بود. توصیفاتت کاملا کافی بودن و خیلیم خوب نوشته شده بودن. جوری که من میتونستم خودمو توی فضای داستان قرار بدم.
روند سوژه هم خوب بود و آروم آروم و پله به پله همه چیز پیش رفت.

دیالوگ ها هم سرگرم کننده و مناسب بودن.

از اعضای قدیمی نیستی؟ اگه هستی به من یا مدیران اطلاع بده که بدون گروهبندی وارد ایفای نقش بشی.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/12 23:04:07
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی- من شکست‌خورده نیستم، پاتر یه آشغاله که گولش زده
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1397 02:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر سه

نه معلومه که این اسمش حسودی نیست. خب کنار همدیگه خوشحالن، همدیگه رو دوست دارن. من چی میگم این وسطه؟ همین که کنار پاتر خوشحاله منو خوشحال میکنه. چی دارم میگم؟ معلومه که خوشحالم نمیکنه.
نه با این حرفا این بغض از جاش تکون نمیخوره. خودمو که نمیتونم گول بزنم. دوستش دارم. آخه این چشای سبزِ جادویی چطور میتونن اون پسره پاترو جذاب ببینن. اون که...
ولی آخه چرا؟ چرا از من خوشش نمیاد؟ چرا اون پسرۀ از خودراضیِ خودمرکزجهان‌بینو به من ترجیح میده؟ من چمه؟ این که با سه تا خنگ از خود راضیِ دنبال جلب توجه و قلدر نمی‌چرخم چیش بده؟ اصن لیلی چطور میتونه از یه همچین جونور کثیف و پستی خوشش بیاد. لعنتی فک کرده نمیشه فهمید چقد سطحی و بی‌ارزش و احمقه.

"دستشو نگیر.
لیلی، لیلی، لطفاً"

اه حتا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم که احساساتمو جلوی یه آینه داد نزنم. شعت.
اون بهرحال انتخاب خودشو کرده. دیگه نمیخوام این تصویرو ببینم آینۀ لعنتی. چی از جونم میخوای؟ اون همه تحقیر و توهینای این پسره پاتر و دوستای احمق‌تر از خودش بس نیست؟ تو هم میخوای تحقیرم کنی؟ برو به جهنم.


درود بر تو فرزندم.

بدک نبود، ولی میتونست جای خیلی بیشتری برای توصیف داشته باشه. فضا سازیای بیشتری میتونستی انجام بدی، توصیفات بیشتری بنویسی و کاری کنی خواننده تو عمق اون صحنه فرو بره.
به نظرم پست بعدی که بنویسی، میتونی این کار رو خیلی بهتر انجام بدی.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/10 13:40:19
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1397 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تاریکی همه جا را در بر گرفته است، تنها چیزی که دیده میشود نوری ست که از چوبدستی ای در دستان لاغر یک نفر از انتهای راهرو می آید .
فردی در حال قدم زنی ست؛ فردی که موهای روغن زده ای دارد و چهره ی پریشانش از آشوب درونش خبر میدهد.
صدایی میپیچد...
-سوروس! اینجایی؟ داشتم دنبالت میگشتم...
این صدای کسی نبود، بجز دامبلدورمدیر مدرسه جادوگری هاگوارتز.
-بیا اینجا؛ کارت داشتم، راجب همون چیزی که میدونی ... اینجا نمیشه صحبت کرد ممکنه کسی تو راهرو باشه، آها اونجا یه اتاقه...
و با دست دری را نشان میدهد و در را باز میکند و از بالای عینکش به اسنیپ نگاه میکند.
- بیا دیگه وقت نداریم...
اسنیپ ردایش را در دست میگیردو ردا پیچ و تابی میخورد، در همین حال وارد اتاق میشود.
-باشه، اومدم اومدم حالا راجب چی میخوای صحبت کنی؟
اسنیپ فضای اتاق را به دقت نگاه میکند؛ انگار یک کلاس است ولی خبری از صندلی ای که نشان از کلاس بودن اتاق دهد نبود، فقط تخته سیاهی در دیوار بود که در نگاه اول بعنوان یک کلاس، به چشم می آمد و چیز بزرگی وسط اتاق قرار داشت؛ که روی آن پرده ای کهنه و طوسی رنگی بود. صدای دامبلدور او را از بررسی اتاق بازداشت و شروع به قدم زدن کرد.
-میخواستم راجب سنگ قدرت ازت کمک بخوام، خبرهایی رسیده که عده ای قصد بدست آوردن اون سنگ رو دارند. سنگو هاگرید وقتیکه با هری پاتر به گرینگاتز رفته بود با خودش به هاگوارتز آورده.
-حالا کجا میخوای نگهش داری چه کمکی از دستم برمیاد؟
او که دور آن پرده قدم میزد باعث شد که پرده کمی به کنار رود؛ شبیه آینه بزرگی بود با کنجکاوی بقیه پرده را نیز کنار زد و ناگهان مبهوت آینه شد ...
فردی در آن سوی آینه به او زل زده بود و میخندید، دو چشم نافذ و سبزش او را یاد کسی می انداخت فرد درون آینه کسی نبود جز؛ لیلی اونز.
تمام خاطراتش با لیلی همچون فیلمی از جلوی چهره اش رد میشد و از ذهن او میگذشت...
هنگامی که کلاه گروه بندی لیلی را به گریفندور فرستاد و او با نگاه غمگینش اورا دنبال کرد که کنار جیمز پاتر مینشیند.
وقتیکه کتابهای لیلی به زمین افتاده بود و سوروس جوان در جمع کردن کتابهایش به او کمک کرد و تابستانهایی که باهم میگذراندند. او حتی طعنه های خواهر لیلی، پتونیا، را نیز به یاد داشت.
لیلی سرش را روی شانه سوروس گذاشت و اسنیپ چیزی به روی شانه خود حس کرد؛ نگاهش را برگرداند، دست دامبلدور شانه اسنیپ رو میفشرد.
_فهمیدی چی گفتم؟
اسنیپ که یک لحظه وجودش سرشار از شادی شده بود به خود آمد و دوباره پوزخند همیشگی اش بر لبانش جا خوش کرد. با اینکه متوجه حرف های دامبلدور نشده بود سر خود را به نشانه مثبت تکان داد.
دامبلدور متوجه تغییر حالت چهره اش شد.
-جالبه! آینه نفاق انگیز حتی تورم به خودش جذب کرده!
اسنیپ با چشمان بی روحش به دامبلدور نگاه کرد و گفت:
-من دیگه باید برم آلبوس، باید چند تا چیز از دفترم بردارم بعدا راجب سنگ قدرت حرف میزنیم.
-باشه سوروس، سر میز شام میبینمت.
اسنیپ از اتاق خارج شد در ذهنش فقط یک تصویر بود، تصویر لیلی...
آرام به سمت دخمه اش پیش میرفت آیا همش رویا بود؟ یه رویای شیرین؟ ارزش دوباره دیدنو داشت؟ اما قلبش به درد اومده بود.
خوشی هیچگاه سراغ او نمی آمد حتی وقتی بچه بود هم روزگار خوشی نداشت. در دخمه را باز کرد سر خود را تکان داد و وارد دخمه شد. در را پشت سرش بست و اجازه داد پاهای سستش به در تکیه کنند.
تصویر شماره سه کاگاه داستان نویسی

درود بر تو فرزندم.

خوب نوشتی... فقط یک سری نکات ظاهری رو بگم بهت من.
نقل قول:
دامبلدور متوجه تغییر حالت چهره اش شد.
-جالبه! آینه نفاق انگیز حتی تورم به خودش جذب کرده!
اسنیپ با چشمان بی روحش به دامبلدور نگاه کرد و گفت:
-من دیگه باید برم آلبوس، باید چند تا چیز از دفترم بردارم بعدا راجب سنگ قدرت حرف میزنیم.
-باشه سوروس، سر میز شام میبینمت.
اسنیپ از اتاق خارج شد در ذهنش فقط یک تصویر بود، تصویر لیلی...

این قسمت برای مثال باید به این شکل نوشته میشد:

دامبلدور متوجه تغییر حالت چهره اش شد.
-جالبه! آینه نفاق انگیز حتی تورم به خودش جذب کرده!

اسنیپ با چشمان بی روحش به دامبلدور نگاه کرد و گفت:
-من دیگه باید برم آلبوس، باید چند تا چیز از دفترم بردارم بعدا راجب سنگ قدرت حرف میزنیم.
-باشه سوروس، سر میز شام میبینمت.

اسنیپ از اتاق خارج شد در ذهنش فقط یک تصویر بود، تصویر لیلی...


به عبارت دیگه، وقتی دیالوگ هات تموم میشن و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر میزنی.
همینا دیگه...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/7 23:45:38
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1397 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره یک

ناگهان لبخند بر لبان آنان خشک شد... انگار که او حالا صاحب همه ی غم های دنیا بود. انگار از غم ساخته شده بود!
انعکاس صدای آن سلیطه قاتل مغز هری را بدرد میاورد؛ "من سیریوس بلکو کشتممم ... من اونو کشتم"
منبع صدا رفته رفته دور میشد ؛ انگار که لسترنج قصد داشت در صحنه قتل باقی نماند؛ الحق که ترسو و بزدل بود ، جدای از اینکه سیریوس را در اوج غفلت او کشت حالا از روبه‌رو شدن با یک نوجوان نیز طفره میرفت.


از چشمان هری فقط یک چیز را میشد خواند، انتقام!
نگاه های او شاید برای دوستانش چیز جدیدی بود ، چراکه تا این حد هری هیچ وقت علاقه به کشتن کسی نداشت!
همه آنها نگرانش بودند چه آنها که با هری به تله افتادند و چه آنهایی که برای نجات هری به اینجا آمده بودند.

هری اما فقط به انتقام فکر میکرد ، چند لحظه بعد دستان ریموس او را از حرکت بازداشت ، به نظر او از روبه رو شدن هری با بلاتریکس و سرنوشت نامعلوم جدال آنان ترسیده به نظر می آمد.
اما مگر میشود هری پاتر چیزی را بخواهد و به آن نرسد ، بالاخره هری خود را از دست ریموس آزاد کرد ، میدانست که اگر دیر بجنبد شاید آرزوی کشتن بِلا دیگر به این اندازه به او نزدیک نشود ، پس دوید انگار که یک تک شاخ بود و میخواست از دست شکارچی رهایی یابد البته به نظر میرسد اینجا شکارچی خود او باشد.

بلاتریکس تلو تلو خوران جلو می‌رفت ؛ شاید از پشت سر فرستادن طلسم شرافتمندانه نباشد اما در مقابل کسی که چیزی از شرافت نمیفهمد باید بی شرف بود!
"اکسپلیارموس" چوب دستی بلا از دستانش جدا شد و بر زمین افتاد. هری ادامه داد " لوکوموتور مورتیس " لسترنج از حرکت ایستاد و هری جلوتر رفت ، وقتش رسیده بود که هری دست خود را به خون انسانی آغشته کند؟ البته در مورد انسان بودن این زن شک داشت.

"بکشش" صدای آشنا با لحن آمرانه گوشش را آزرد؛ میدانست صدای ولدمورت است. لسترنج میخندید و هری گیج شده بود.
"هری تو نمیتونی دل رحم باشی! اون نزدیک ترین فرد بهتو کشت"ولدمورت با این جمله ادامه داد. نمی‌خواست بازیچه دست کسی باشد پس با تکان دادن چوپدستیش گفت:« کروشیو» درد تمام وجود مادام لسترنج را فرا گرفت ، ولدمورت که تلاشی برای نجات او نمیکرد گفت
"اگه بخوام راستشو بگم هری پاتر ، تو منو شگفت زده کردی"

نوک چوب دستیش را این بار به سمت ولدمورت گرفت ، ولدمورت پوزخندی زد و گفت "پسرک بیچاره"
طلسم هری به سمت ولدمورت پرتاب شد اما پیش از اینکه به ولدمورت برسد به خود هری برگشت!

هری به عقب پرتاب شد ، دوباره صدایی به گوشش رسید اما این بار آرامش بخش بود ، نگاهش به مبدا صدا باعث شد که دوباره پروفسور دامبلدور را ببیند انگار چشمانش از حدقه بیرون زده بودند.
"بد موقع بیرون اومدی تام ، ممکنه مفتشا سر برسن"
ولدمورت چوب دستی خود را بیرون کشید و گفت
"تا اون موقع رفتم ، ولی خوشحال میشم دو تا جنازه ی دیگه رو به مجموع جنازه های اینجا اضافه کنم "

پیش از اینکه دوئل آغاز شد ولدمورت با یک اشارت دست طلسمی که گریبان پاهای بلاتریکس را گرفته بود را باز کرد بلا فورا گریخت.

شاید دیدن این دوئل برای هیچکس به اندازه مورخان جذاب نبود ، نبرد خیر و شر ، نبرد سفیدی و سیاهی ، نبرد شاید بزرگترین جادوگر سیاه و سفید قرن .
چوب دستی خوش ساخت دامبلدور در مقابل ولدمورت قرار گرفت لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت ، آرامش پیش از طوفان!

طلسم اول را ولدمورت پرتاب کرد و دامبلدور نیز با طلسمی به مقابله پرداخت ، ولدمورت چندان در قید و بند این طلسم ها نماند چند لحظه بعد او با اشارتی ماری از آتش ساخت و به طرف آنان فرستاد.
دامبلدور بلافاصله طلسم را به شکلی عجیب به سمت خود ولدمورت برگرداند، او با حرکت دادن دستش همه چیزهایی که به سمتش می آمد را به شکل شیشه هایی ریز درآورد، شیشه ها محیط وزراتخانه را عجیب تر کردند ؛ عکس وزیر نابود شد ، شیشه ها فرو ریختند.
دامبلدور که به عقب پرتاب شده بود سر هری را در بین دو دستش گرفت ، با ظاهر شدن کارآگاه ها ولدمورت که صدای خنده اش روان هری را پریشان کرده بود از مهلکه گریخت.

چهره ترسیده فاج نشان میداد تمامی ترس هایش به حقیقت پیوسته. او برگشته!
کینگزلی شکلبولت که پشت سر وزیر ایستاده بود و بی شک ارباب تاریکی را دیده بود به سمت وزیر رفت
"حالتون خوبه جناب وزیر؟ این درست نیست که اعضای وزراتخانه شما رو در این حال ببینن"
فاج فقط یک جمله گفت:
"اون برگشته"

و همه می دانستند که همراه با او تاریکی و ظلم هم برگشته...

درود بر تو فرزندم.

جالب بود. منتها در مورد ظاهر دیالوگ هات، دیالوگ ها رو به این شکل بنویس:
نقل قول:
فاج فقط یک جمله گفت:
"اون برگشته"

حالت درستش اینه:
فاج فقط یک جمله گفت:
- اون برگشته!


و همین دیگه...
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/6 16:08:38
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/6 16:09:08
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1397 10:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کتابخانه غرق در آرامش و سکوت بود .دختری با موهای قهوه ای تنها در کتابخانه نشسته بود و کتاب قطور مشکی ای را با نفرت تمام می خواند . پسری با سردرگمی فراوان وارد شد حالش بسیار متشابه بغض بو د.پسرک آخرین دیدارش با آستوریا را مرور می کردو سپس با عصبانیت مشتی به دیوار می کوبید .او آرام زمزمه می کرد :باید از یک دختر مشورت بگیرم ،ولی آاستوریا منطق هم ندارد !
جینی نگاه بدی به دراکو انداخت و دراکو خودش را سریع جمع و جور کرد .ناگهان فکری به ذهنش رسید و با عجله خود را به آینه رساند و کروات سبز رنگش را مرتب کرد و رو به جینی رفت . صدایش را صاف کرد و گفت :
-می شه کمکم کنی ؟
-بگو .
-آستوریا از من خواسته دوتایی به سه جارو بریم .
-اینکه خیلی خوبه .
-کمک کن بهش جواب رد بدم .

جینی نگاه شرارت آمیزی کرد و گفت :
-اول پنج دقیقه چشمت رو ببند بعد حرف دلت رو بزن بعد با هم حرفتو درستش می کنیم .
-باشه

دراکو چشمش رو بست و گفت :
-آستوریا من علاقه ای ندارم با تو بیام .
-چی گفتی دراکو ؟
-عزیزم تو اینجا چه کار می کنی !
-الان دقیقا چی گفتی ؟
-داشتم می گفتم دارم ثانیه شماری می کنم برای دیدنت .
-خب عزیزم بیا بریم یک چیزی رو بت نشون بدم.
-نه !
-من رفتم سریع بیا !
-چشم عزیزم !

آستوریا با عصبانیت از کتابخانه خارج شد .
-تو چه کارکردی ویزلی !
-مقوله ای به نام انتقام .حالا برو که عشقت نابودت نکنه .
دراکو !!!!!!!!
دراکو با گریه از آنجا خارج شد .سپس جینی پاشد و کتاب «چگونه انتقام بگیریم ؟»را بست و با خنده کتابخانه را ترک کرد .

درود بر تو فرزندم.

اشکالات سوژه ای و ظاهری داری...
سوژه رو جا داشت بیشتر روش کار کنی و مانور کنی. یکم سریع پیش بردیش.
و اما اشکالات ظاهری...
فاصله بین دیالوگ ها و علائم نگارشی رو درست انجام دادی.
ولی نکته ای که میخوام بهت بگم، اینه که از یک علامت تعجب یا سوال استفاده کنی، کافیه. برای مثال در اینجا:
نقل قول:
دراکو !!!!!!!!

اینجا یک عدد علامت تعجب کافی بود.
و همینا دیگه...
به نظرم اشکالاتت با ورود به ایفای نقش حل میشن...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/3 20:53:18
Only Raven

پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1397 01:05
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا/ تصویر شماره 5.
همراه با بچه های همسن و سالش که همگی 11 ساله بودند، پشت سر پروفسور لانگ باتم وارد سرسرای بزرگ میشود. نور خیره کننده ی سرسرا، چشمانش را نوازش میکنند. توجهش به هزاران شمع معلقی می افتد که سقف سرسرا را تزئین میکنند جلب میشود.قبلا بارها و بارها در مورد آنها، از برادرش جیمز شنیده بود. سعی میکند به همهمه ای که با ورودش به سرسرا، شنیده میشود توجهی نکند.
_ هی نگاه کن... لی لی پاتره... تک دختر هری پاتر.
_ یعنی تو کدوم گروه می افته؟
_بعید نیست مثل برادرش تو اسلایترین بیفته.
نگاهش به برادر بزرگش جیمز، که در میز گریفیندور نشسته بود گره میخورد. برادرش لبخند آرامبخشی به او میزند. سپس با نگاهش، دنبال برادر دیگرش، درمیز اسلایترین میگردد. آلبوس...
اورا میبیند که با دوست بلوند و رنگ پریده اش، پچ پچ میکند. دوستش را میشناسد. اسکورپیوس مالفوی... کسی که همه فکر میکنند، فرزند ولدمورت است.
همچنان خیره به اسکورپیوس مالفوی، نامش را میشنود، که پروفسور لانگ باتم صدا میکند. با شنیدن نامش، آلبوس را میبیند که حالا دیگر به او نگاه میکند. چهره اش عادی و چشمان سبزش بی روح بود.
از پله ها بالا رفت و روی صندلی نشست. خود را بالا کشید و سنگینی کلاه راروس سرش حس کرد... کم کم همه جا تاریک شد. کلاه تقریبا کل صورتش را پنهان کرده بود. سکوت سختی حاکم بود.
کلاه آرام زمزمه کرد: کدوم برادرت روترجیح میدی؟ جیمز؟ یا «فرزند نحس»؟ اصلا نظرت در مورد هافلپاف چطوره؟ اینجا چیزی نمیبینم! به اندازه کافی واسه ریونکلا باهوش هستی؟
لیلی بر خورد میلرزید... نظر خاصی نداشت. برایش فرقی نمی کرد. فقط می خواست تمام شود.کلاه قاضی دهانش را گشود و فریاد زد: گریفیندوز.
صدای تشویق از سمت میز گریفیندور، کل سرسرا را پر کرده بود. آرامش خاصی وجودش را فرا گرفت. درست مثل لبخند جیمز... به سمت میز گریفیندور حرکت کرد. نگاهی به آلبوس انداخت. لبخند تلخی به او می زد که سرشار بود از حس خلاء. صدای اسکورپیوس را تشخیص داد که خطاب به آلبوس میگفت: آلبوس، واقعا انتظار داشتی بیفته اسلایترین؟ اسلایترین جای پاتر ها نیست!
سعی کرد بدون توجه به او، سمت جیمز برود. آیا واقعا برادرش «نحس» بود؟؟؟؟
نمایش تصویر

درود فرزندم.

خب سوژه از خودت بود اما خوشم اومد که به داستان ربطش دادی. این خوب بود که درمورد لیلی نوشتی و البته آلبوس که رفته بود به اسلی. به نظرم خوب هم بهش پرداختی.
توصیفات به اندازه بودن، به قدری که هم احساسات قابل لمس باشن هم خود فضای داستان.

دیالوگ ها رو با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن و با خط فاصله بنویسشون.
نقل قول:
کلاه آرام زمزمه کرد: کدوم برادرت روترجیح میدی؟ جیمز؟ یا «فرزند نحس»؟ اصلا نظرت در مورد هافلپاف چطوره؟ اینجا چیزی نمیبینم! به اندازه کافی واسه ریونکلا باهوش هستی؟
لیلی بر خورد میلرزید... نظر خاصی نداشت. برایش فرقی نمی کرد. فقط می خواست تمام شود.کلاه قاضی دهانش را گشود و فریاد زد: گریفیندوز.


کلاه آرام زمزمه کرد:
- کدوم برادرت روترجیح میدی؟ جیمز؟ یا «فرزند نحس»؟ اصلا نظرت در مورد هافلپاف چطوره؟ اینجا چیزی نمیبینم! به اندازه کافی واسه ریونکلا باهوش هستی؟

لیلی بر خورد میلرزید... نظر خاصی نداشت. برایش فرقی نمی کرد. فقط می خواست تمام شود.کلاه قاضی دهانش را گشود و فریاد زد:
- گریفیندوز.


اما در کل خوب بود. خیلی خوب از داستان کتاب هشتم استفاده کردی. خلاقیت هم به کار بردی به نظرم.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Nevbox در 1397/6/3 1:12:23
ویرایش شده توسط Nevbox در 1397/6/3 1:34:02
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/3 7:06:41
Instead of success in a base I hate, I prefer to loose in a base I enjoy.
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1397 09:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر چهار
دراکو در حال قدم زدن در کتابخانه بود .آستوریا از او خواسته بود با هم به سه جارو بروندولی او علاقه ای نداشت .ناگهان با دیدن جینی فکری به سرش زد .
-می شه کمکم کنی
-حتما
-می شه بگی چه جوری به آستوریا جواب رد بدم.
-برای این کار اول پنج دقیقه صبر کن بعد با چشم بسته حرف دلت رو بزن بعد با هم تصحیحش می کنیم.

دراکو چشماش رو بست و گفت :
-من علاقه ای ندارم با تو بیام.
-برای چی ؟
-تو اینجا چه کار می کنی عزیزم.
-که نمیای
-من غلط کنم عزیزم.
-پس بریم.

و دراکو با گریه به راه افتاد.

درود بر تو فرزندم.

یکم سریع پیش بردی سوژه رو... توصیفاتت فوق العاده کم هستن... فضا سازیات همینطور. تا خواننده میخواد ارتباط برقرار کنه، تموم میشه پستت. بیشتر روی این موضوعات کار کن. و اما نکته آخر اینکه توی توصیفات، از شکلک استفاده نمیشه.
ولی نکات مثبتی هم داره پستت... از جمله اینکه علائم نگارشی و فاصله بین دیالوگ ها و توصیفات رو خوب میدونی. که خب خیلی خوبه و آفرین.
منتظرم که پست جدید و بهتری بنویسی.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/1 12:14:30
Only Raven

پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1397 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان: سرسرای عمومی قلعه هاگوارتز
زمان: شب شروع سال تحصیلی جدید در هاگوارتز

شلوغی خیلی زیادی توی سرسرای عمومی هست؛ دانش آموزای قدیمی و همگروهی بعد از سه ماه تعطیلات همدیگه رو دیدن و با هیجان دارن از همدیگه سوال میکنن که تابستونشون چطور گذشت. یکهو صدای کفش زنونه پاشنه بلندی به گوش همه میرسه و همه ساکت میشن. بعد از چند لحظه مکگوناگل در سرسرا رو باز میکنه و میاد تو. پشت سر اون یه سری بچه های قد و نیم قد وارد میشن. همه میدونن که اونا تازه واردن و فقط یازده سالشونه. ولی اون بچه های یازده ساله با تعجب به سقف تالار که حالا انگار سقفی نیست و آسمون ستاره بارونی رو نشون میده و میز های بلند با جادآموزای پشت اون نگاه میکنن.
مکگوناگل بهشون اشاره میکنه که همونجایی هستن وایسن و خودش میره ته تالار بغل یه چارپایه که یه کلاه قدیمی رو اون هست وامیسته. طومار از توی آسیتنش بیرون میاره و میگه :هر کس که اسمش رو میخونم بیاد روی این چارپایه بشینه تا کلاه گروهش رو اعلام کنه. بعد کلاه رو برمیداره شروع میکنه به خوندن.
توی جمعیت سال اولی ها اما یکی هست که شبیه بقیه تازه واردا با قیافه وحشت زده به مکگونگل نگاه نمیکنه. بلکه با یه چهره مصمم به میز گروه اسلترن نگاه می کنه. اون غرق توی تفکراتشه و خودش رو چند لحظه بعد پشت اون میز می بینه.
بلخره نوبت اون میشه و مکگونگال اسمش رو صدا میکنه: بلاتریکس بلک. اما اون تکون نمیخوره؛ چون هنوز توی دنیایی خودشه و نمی شنوه.
بعد از اینکه برای بار سوم مکگوناگل اسمش رو صدا میکنه با ضربه اروم نفر پشت سریش به خودش میاد. بلاتریکس یه نگاه خشم آلود به اونی که بهش سلقمه ای زد می کنه و بعد میره و روی چارپایه می شینه.
با اینکه تا قبل این لحظه اون مطمئن بود که گروهش اسلترن هست توی اون دقیقه یکهو ترس عجیبی به دلش می یوفته. با خودش می گه: اگه نرم استرن چی؟ اگه ابروی خانواده رو ببرم چی؟ اگه یه جادوگر خون خالص نباشم چی؟
لحظات برای بلاتریکس به کندی میگذره و تا اون لحظه از زندگیش این سخت ترین ساعتای عمرشه. ولی هنوز مکگوناگل کلاه رو روی سرش نذاشته کلاه داد میزنه: اسلترن.
همه دست میزنن و بلاتریکس می خواست از خوشحالی پرواز کنه ولی خوشحالی خاصی از خودش نشون نداد. نباید همین اول کار از خودش ضعفی نشون می داد و معلوم میشد که ترسیده بود که نکنه یکوقت نفوفته اسلترن. با غرور و وقار خاصی که از یک عضو خانواده بلک انتظار میره به سمت میز اسلترن میره.
دامبلدور هم در حال دست زدن به سبک خودش بود اما از پشت عینک هلالی شکلش با حواس جمعی بلاتریکس رو نگاه میکرد. اون می دونست که بلاتریکس یه دانش آموز عادی نخواهد بود. نه حتی یک جادوگر عادی.

درود بر تو فرزندم.

خوب نوشتی... سوژه رو خوب پیش بردی. ولی یه تعداد اشکال داری که من الان میگم بهت.
اول از همه در مورد پاراگراف بندیا. وقتی یک پاراگراف تموم میشه، با دوتا اینتر از پاراگراف بعدیش جدا میشه. برای مثال در اینجا:
نقل قول:
ولی اون بچه های یازده ساله با تعجب به سقف تالار که حالا انگار سقفی نیست و آسمون ستاره بارونی رو نشون میده و میز های بلند با جادآموزای پشت اون نگاه میکنن.
مکگوناگل بهشون اشاره میکنه که همونجایی هستن وایسن و خودش میره ته تالار بغل یه چارپایه که یه کلاه قدیمی رو اون هست وامیسته.

اینجا باید بین این دو جمله، دوتا اینتر میخورد. به این شکل:
ولی اون بچه های یازده ساله با تعجب به سقف تالار که حالا انگار سقفی نیست و آسمون ستاره بارونی رو نشون میده و میز های بلند با جادآموزای پشت اون نگاه میکنن.

مکگوناگل بهشون اشاره میکنه که همونجایی هستن وایسن و خودش میره ته تالار بغل یه چارپایه که یه کلاه قدیمی رو اون هست وامیسته.


و نکته دوم در مورد دیالوگ نویسی هست. دیالوگ ها باید به این شکل نوشته بشن:
نقل قول:
طومار از توی آسیتنش بیرون میاره و میگه :هر کس که اسمش رو میخونم بیاد روی این چارپایه بشینه تا کلاه گروهش رو اعلام کنه. بعد کلاه رو برمیداره شروع میکنه به خوندن.

اینجا باید در اصل به این شکل نوشته بشه:
طومار از توی آسیتنش بیرون میاره و میگه :
- هر کس که اسمش رو میخونم بیاد روی این چارپایه بشینه تا کلاه گروهش رو اعلام کنه.

بعد کلاه رو برمیداره شروع میکنه به خوندن.


سوژه رو جالب پیش بردی. به خصوص بخش دامبلدور.
و اما نکته آخر... قبل از ارسال پستت، یک دور از روش بخون... یکی دو باری اسلیترین رو نوشته بودی اسلترن و استرن.
و در نهایت هم باید بگم که...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/6/1 12:10:12
کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1397 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/51001/normal_image_2018-08-03_20-34-08.png
هری برای پونزدهمین بار با بی حوصلگی کاغذ پوستی پر از اشتباه های ناشی از بی دقتیشو مچاله کرد و به گوشه ای از اتاقش درست جایی که قفس برنزی هدویگ قرار داشت پرتاب کرد تا به چهارده تای دیگه بپیونده .
جغد سفیدش لرزش خفیفی کرد و با هوهوی ضعیفی که نارضایتی از اون میبارید سرشو ۱۸۰ درجه به سمت مخالف هری برگردوند که نشونی از قهر کردنش میداد.

هری اما اعتنایی نکرد و بجاش از ته دل آرزو کرد که هرمیون اونجا بود و میتونست تو نوشتن مقاله ی مقاومت در برابر دیوانه سازها که اسنیپ براشون تعیین کرده بود کمکش کنه. اگه به خاطر علاقه ی شدیدش به درس دفاع در برابر جادوی سیاه نبود بی شک حاضر نمیشد تا نزدیکای سحر بی وقفه بیدار بمونه و وقت طلاییشو برای انجام تکالیف منفورترین استادش تو هاگوارتز بگذرونه.

چشمای متورم و سرخ شو با انگشت شصت و اشاره ش مالش داد و عینک دایره ایش رو به بالای بینیش روند و از پنجره به منظره خیابون نیمه روشن پریوت درایو خیره شد. شاید انتظار داشت تو همون لحظه فرد و جرج و رون با یه فورد آنجلیا غیر اونی که تو جنگل ممنوع پرسه میزد لب پنجره ترمز کننو در رو براش بزارن تا با هم به سمت پناهگاه پرواز کنن یا دامبلدور رو درحالیکه از غیب ظاهر شده ببینه که داره میاد دست هری رو بگیره وتا پناهگاه همراهیش کنه. . . .یا شایدم. . . توقع داشت یه جغد از طرف پدرخونده ش. . . سیریوس. . . به دستش برسه و بگه که هری من پشت اون پرده تو وزارتخونه زندانی شدم و هنوز زنده ام لطفا با کج منقار بیا اینجا و نجاتم بده.

با این فکر صورتشو با دو دستش پوشوند و سرشو بشدت به چپ و راست تکون داد . تازه موفق شده بود اون خاطره ی وحشتناک رو از سرش بیرون کنه و. . .

شترق!
هری بسرعت برق سرشو به سمتی از تاریکی که صدا ازش اومده بود برگردوند اما چون یادش رفته بود که مثل هدویگ یه جغد نیست از این کار پشیمون شد و گردنشو که از درون داغ شده و زق زق میکرد محکم گرفت و ناله کرد.
صدای جیر جیر تخت دادلی تو صدای بال و پر زدنا و هوهو کردنای هدویگ که از خواب نازش بیدار شده بود گم و شد در نتیجه درست موقعی که دادلی دستیگره در رو به سمت پایین خم کرد تا وارد اتاق شه هری از جاش پاشد و خودشو جلوی دادلی انداخت که تا نیمه در رو باز کرده بود و چشای گستاخش با کنجکاوی رو گوشه و کنار اتاق میچرخید.
وقتی بالاخره راضی شد که به هری نگاه کنه طلبکارانه یه لنگه ابروشو داد بالا و مثل بابا ورنون خرفتش غرید :
_اینجا چه غلطی داری میکنی؟
هری در جوابش زیر لب گفت:
_بهت توصیه میکنم تو کارایی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی دادرز جون.
دادلی که خونش از حاضرجوابی هری به جوش اومده بود فشار بیشتری به در وارد کرد و گفت :
_از اونجایی که داری از جواب دادن به من سر باز میزنی معلومه که خعلی تنت میخاره،نه؟
هری که چهره ی بیخیالش حاکی از نداشتن حوصله برای ادامه دادن بحث بی فایده ش با دادلی بود پوزخند صداداری زد و گفت:
_خب اگع راستشو بخوای داشتم یه وردی رو امتحان میکردم.برای مواقعی که بعضیا بخوان مزاحمم بشن و قلدر بازی درآرن خیلی مفیده ، میدونی که. . . دیشب به سن قانونی جادو کردن بیرون از مدرسه رسیدم. . .

و از عمد چوبدستی تقلبی رو که فرد و جرج با سه جعبه ی پر از وسایل فروشگاه شوخی های ویزلی بمناسبت تولدش براش فرستاده بودن از جیب پشتی شلوارش بیرون کشید و در معرض دید دادلی قرار داد که ظاهرا کار ساز هم بود چون دادلی درحالی که دهنش باز و بسته میشد اما صدایی از توش در نمیومد آب دهنشو قورت داد و به سمت اتاقش پا تند کرد.
هری از این فرصت استفاده کرد و به سمت صدایی که چند دقیقه پیش شنیده بود برگشت . چوبدستیشو تکونی داد و زمزمه کرد:
_لوموس

و پاورچین پاورچین و با احتیاط حرکت کرد تا اینکه به رو قوری پارچه ای قرمز چهارخونه ای رسید که ازش صدای هق هق ضعیفی خارج میشد.هری آهسته سرشو خم کرد و موجود نحیفی با پوست سبز چروکیده ای رو زیر رو قوری دید که گوشهای بادبزن مانندش میلرزیدن و از دماغ دراز و نوک تیزش آب غلیظی چکه میکرد. هری بلافاصله اون موجود رو شناخت و با صدایی بی نهایت آروم و آمیخته به لحنی خوشحال و متعجب لب زد:
_دابی!!تو این وقت شب اینجا-

اما دابی پرید وسط حرفش و با آه و ناله گفت :
-دابی دونست قربان!هری پاتر به دابی گفت که هر وقت دابی خواست بیاد پیشش تو کمدش ظاهر شه و اگه مشنگ ها نبودن بیاد بیرون!ولی دابی ایندفعه فراموش کرد قربان.چون دابی باید یه موضوع خیلی مهم رو به هری پاتر گفت.واسه همین دابی هل شد قربان!!

قبل اینکه دابی سرشو به دیوار بکوبه و دوباره هق هق گریه رو سر بده هری از کمر جن خونگی رو گرفت و دستشو محکم رو دهنش فشار داد.سعی کرد دابی رو روی تخت بنشونه و یه تکه از کیک تولدشو که هرمیون براش فرستاده بود تو دهنشون بچپونه تا ساکتش کنه
بعد درحالیکه سعی میکرد آرومش کنه گفت:
_دابی تو حق نداری خودتو مجازات کنی ، هیچ کدوم از مشنگای این خونه نفهمیدن که تو اومدی و حتی دادلی هم بویی نبرد پس حالا یه نفس عمیق بکش و برام تعریف کن که دقیقا چیشده ، فعمیدی دابی؟این یه دستوره!

دابی رو قوری اش رو از سرش برداشت فین صداداری توش کرد که مسلما اگه هرمیون اونجا بود میگفت فشنگرین صدایی بوده که تو عمرم شنیده م!
بعد ناله ی ریزی کرد و با صدای جیر جیر مانندش گفت:
-دابی یه خبر بد واسه هری پاتر داشت قربان.دابی نخواست هری پاترو ناراحت کرد قربان ولی کریچر گفت که دابی حتما باید این خبرو به هری پاتر رسوند قربان.البته اون خیلی خوشحال بود که بستگان بانوی عزیزش خانم بلک دوباره به اون خونه برگشتن اما این یه خطر واقعی برای دوستای هری پاتر و ویزلی ها بود قربان!. . . .

هری که به وضوح تحت تاثیر حرفهای دابی قرار گرفته بود مات و متحیر نگاهشو به چشمای درشت و ورقلمبیده دابی دوخته و از یجا به بعد زمزمه های دابی به گوشش نرسید. اروم لب زد:
-مرگ خوارها...مالفوی و لسترنج....محفل!

تنها چیزی که یادش بود این بود که بدون فکر کردن به عواقب کارش که شامل بیدار شدن دورسلی ها یا به خطر انداختن جون خودش میشد از پله ها بسمت پایین سرازیر شد و با سرعتی که قبلن به یاد نداشت آذرخش و شنل نامرییشو برداشت و بر فراز خونه شماره چهار پریوت درایو و محله لیتل وینگینگ به سمت قرارگاه محفل ققنوس پرواز کرد.

درود فرزندم.

داستان خوبی بود. سوژه رو با سرعت خیلی خیلی مناسبی پیش بردی. هر صحنه رو هم به خوبی توصیف کردی و دربارش نوشتی.
اینم خیلی خوشم اومد که از خودت نوشتی و دیالوگ های جدیدی رو برای دابی و هری در نظر گرفتی. آفرین.

اینترها، علامت های نگارشی و دیالوگ ها هم خیلی خوب بودن.

نکته ای ندارم که بگم...
تایید شد.

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/5/31 21:35:31

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.