جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  246 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  165 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: دوشنبه 13 اسفند 1397 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مکانی نامعلوم

رز دستش را به سمت لکه خون برد،زبانش را به سر انگشتش زد،این واقعا خون بود.
-باید پیدا کنم من بقیه رو هر چه زودتر!

رز به در جهتی که لکه خون کشیده شده بود دوید،دوید و دوید تا لکه خون دیگری دید و همینطور لکه های خونی که پشت هم ریخته شده بودند.
-حالش هست خیلی بد کسی که ریخته اینجا خونش!

چشمان رز گرد شد،قلبش تند و تند میزد و دهانش خشک شده بود.آن پنه لوپه بود که روی زمین افتاده بود،منشا خون ها.

دم در کتابخانه

همه محفلیون دم در کتابخانه ایستاده بودند.هری دستش را جلو آورد.
-دستتون رو بزارید رو دست من!

اول رون با تردید و سپس کریس دستش را روی دست هری گذاشت،بعد از این دو بقیه پشت هم دست هایشان را روی دست هم گذاشتند.

-بچه ها ما همینجا قسم میخوریم،یا هممون با هم میریم اونجا و...یا همینجا میمونیم!
-میریم!ما باید دوستامونو پیدا کنیم!

هری برای اولین بار در این چند روز لبخندی زد،و با بقیه وارد کتابخانه شدند.محفلی ها بدون هیچ حرفی وسط کتابخانه ایستادند و منتظر شدند.
...
...

هری فریاد زد.
-یعنی چی؟چرا نصف بچه ها رفتن و نصفمون هنوز اینجاییم!
-ما هم نمیدونم این کتابخونه چه مرگشه!

محفلی های باقیمانده در کتابخانه،نگران به یکدیگر نگاه میکردند.


اما در طرفی دیگر،همان مکان نامعلوم سفید،نصف دیگر محفلی ها دست یکدیگر را گرفته بودند و به سمت صدای گریه دختری میرفتند،صدای گریه ی رز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: یکشنبه 14 بهمن 1397 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- یعنی چی که نیست؟! توضیح بده!

اما گادفری نفسش به سختی بالا می آمد و نمی توانست که به تندی به سوال او پاسخ دهد. پس به داخل آمد و در را با تمام زورش فشار داد. اما در فقط دو و یا سه سانتی متر به جلو رفت. فشار عصبی قوایش را از او گرفته بود. رون برخاست و به کمک گادفری شتافت. به او کمک کرد که بر روی صندلیِ کنار در بنشیند. او در کنار گادفری زانو زد و گفت:
- نفسی تازه کن مرد! و بعد ماجرا رو تعریف کن!

گادفری کلاهش را از روی سرش برداشت و در دستان خود گرفت. عرق هایش را با پشت دستش پاک کرد. دوباره نفس عمیقی کشید و ماجرا را شرح داد:
- ما... طبق نقشه پیش رفتیم. یعنی من شدم طعمه و اون رفت زیر شنل! من تمام کتابخونه رو دیدم و آثار وحشیگری... به خوبی در اونجا پیدا بود.

هری زیر لب گفت:
- لعنت به اونا!

همه به او چشم دوختند. اما او بدون اینکه به آنها نگاهی بکند، گفت:
- ادامه بده گادفری!
- اوه... درسته! من فکر نمی کردم که اونجا اون شکلی باشه. اما از تصورات ما هم خارج بود. به هر حال... من خیلی اونجا ها پرسه زدم. حدود یک ساعت. من فکر می کردم که الاناست که منو بگیرن. پس بخاطر این نباید می فهمیدن که کسی همراه من اومده و قایم شده. پس باهاش حرف نزدم. یک ساعتو که رد کردیم... دیگه فکر کردم باید تا اونموقع اسیر می شدم. پس به در اصلی کتابخونه برگشتم. و بعد هر چی صداش کردم که بیا بریم، جواب نداد!
- یعنی تو نفهمیدی که از کی گم شده بود؟!
- نه! چون باهاش حرف نمی زدم. همش تقصیر منه! ر...رز زل... زلر بخاطر من... گم شد!

وقتی اسم رز را بر زبان آورد، تَنَش به طور عجیبی لرزید.
- من لیاقت هیچیو ندارم! من عضو مهمی تو محفل نیستم. من حتی از ارشد گروهمون، بهترین آدم دنیا حمایت نکردم! من احمقم. من...

ناگهان صدای مهیب و سوزش صورتش، حرفش را قطع کرد. رون سیلی ای به صورت او زده بود. گادفری به زمین خیره شد. اما رون گفت:
- روحیتو نباز مَرد! تو این وضعیت ما آرامشو صبرو بیشتر از همه چی احتیاج داریم. دوست داری که روحیتو ببازی؟ می دونی اگه روحیتو ببازی، چه لطمه ای به محفل زدی؟! می دونستی که این حالت، پنه، ماتیلدا و رز رو نجات نمیده؟ بلکه باعث مردن اونا میشه؟!

هری سرزنش آمیز گفت:
- رون! حرفاتو ادامه نده!
- چرا؟! چرا ما باید بهشون امید واهی بدیم؟! باید حقیقتو بگیم! خودتون می دونین که سال های خیلی دور کی این کارا رو می کرد! پس خوب می دونین که به احتمال نود و نه درصد، مرگخوارا پشت این قضیه هستن! ما نباید امیدمون رو از دست بدیم. وگرنه همدیگرو از دست می دیم!

او رو به همه کرد و گفت:
- پس نباید الان یه فکر جدید بکنیم؟ نباید دوستارو نجات بدیم؟ اگه این کارو نکنیم، خودمون هم می میریم!

هری چیزی به او نگفت. اما نگاه خشمگینانه ی گذرایی به رون انداخت. هری خوب می دانست که حرف مُردن چقدر بر روی محفلی ها تاثیر می گذاشت. اما او می دانست که حرف رون درست بود. پس گلویش را صاف کرد و گفت:
- اگه بخوایم دوستامون و مَردمو نجات بدیم، باید دست به کار بشیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آذر 1397 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین

،دنیایی دیگر...
اینجا انگار جایی دیگر بود.همه جا سفید بود.سفید خالص.نفس رز بند آمده بود.نور سفید شدیدا زیاد بود.
با اینکه رز زیر شنل بود مجبور بود چشمش را تقریبا ببندد و فقط با قسمتی کوچک از مردمک چشمش سفیدی خالص را نگاه کند.
زمان میگذشت و رز همچنان راه میرفت،یک ربع گذشت،نیم ساعت،یک ساعت،...
و بالاخره میان آن همه سفیدی چیز جدیدی بود.یک لکه خون قرمز روی زمین توجه رز را جلب کرد.
...
...
...
در سمتی دیگر،گادفری وسط کتابخانه بود.حالا همه محفلی ها فکر میکردند رز و او مثل بقیه محو شده اند.اما نه.گادفری یک ساعت بود در کتابخانه میدوید و متر به متر آنجا را زیرپا گذاشته بود تا بلکه اتفاقی بیفتد،اما اکنون او روی زمین دراز کشیده بود و رز،هیچ اثری از او نبود.
-رز خواهش میکنم!بیا بیرون از زیر اون شنل لعنتی!داری شوخی میکنی دیگه،نه؟

بالاخره بغضش جاری میشود.
-الان وقت شوخی نیست رز!بخدا الان وقتش نیست.

هق هق گریه گادفری سکوت سنگین کتابخانه را میشکست.

کوچه دیاگون، دفتر شهردار

هری از عصبانیت و افسوس میلرزید.
-گفتم نباید اینکارو کنیم!نباید به حرف یه دختر کوچولو گوش بدیم!عقلتون رو از دست دادید؟

همه محفلی ها به زمین خیره شده بودند.

_حالا چیکار کنیم؟تا الان چهار نفر رو از دست دادیم.

بلند میشود و سمت رون میرود.
-رون،دیگه بسه.این پایان عمره دیاگونه!
-هری،حالت خوبه؟
-بله که خوبه!رون یا اینکارو میکنی...

و چوبدستی اش را در میاورد.
-یا مجبورت میکنم!

و قطرات اشک از گوشه چشمش سرازیر میشود.

-متاسفم هری.اینکار شدنی نیست.هر کاری میخوای بکن!من اینجام!

آدر بلند میشود.
-بس کنید دیگه!هری تو داری صورت مسعله رو پاک میکنی،الان باید یه فکر درست و حسابی بکنیم نه اینکه جا بزنیم!

هری روبروی آدر میایستد.
-اگه تو فکری داری بگو!

آدر من و من میکند و حرف خاصی نمیزند.هری پوزخندی میزند.
-چی شد؟چیزی به فکرت...

در باز میشود و همه محفلی ها به گادفری خیره میشوند که با صورت خیس مقابل آنها ایستاده است.
-رز،اثری ازش نیست.ولی من اتفاقی برام نیفتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: دوشنبه 21 آبان 1397 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پاهایش به شدت میلرزیدند و نه!... فقط آن لرزه های مشهور خودش نبود، بلکه استرس هم به آن طعم بدی داده بود. سخت بود که جلو برود اما خود را وادار به راه رفتن کرد. بعضی وقت ها هم پاهایش را به طور آرامی بر روی زمین میکشید. چون هم پاهایش همکاری نمی کردند و هم باید آرام راه میرفت.

وقتی که وارد راهرو شده بود، فکر میکرد که آنجا به خاطر یک راست بودنش و پیچ های کمش فقط راهرو باشد. اما او اشتباه میکرد و الان هم به آن پی برده بود! کمی که جلوتر رفته بود، راهرو بیش از حد پیچ در پیچ شده بود. تقریبا هر ده متر، در یک جایی قرار میگرفت که از چندین و چند راهرو در پیش رویش قرار داشت.

که او از سر ناچاری، با حدس و گمان یکی از راه ها را در پیش میگرفت. حتی چند بار می خواست به اول برگردد و به گادفری برسد که متاسفانه راه را یادش میرفت. اما او تقصیری نداشت. زیادی بزرگ بود. جلوتر که رسید، قطر راهرو ها کوچک میشدند. حتی به جاهایی رسید که باید در زمین میخزید تا به ته آن برسد.

خیلی از جاهای تنگ خوشش نمی آمد. تنگی نفس گرفته بود و بعضی وقت ها اعضای بدنش با او همکاری نمیکردند و مجبور بود که به سطح و دیوار راهرو های کوچک دست بزند که مطمئن بود که آن موقع را به عنوان بدترین تجربه اش ثبت خواهد کرد و اگر البته او زنده بماند. دیوار ها خیس و مرطوب بودند و زیاد سخت نبودند.

اما زمین، دقیقا برعکس آن بود. داغ بود ( اما نه که بسوزاند) و سطح پوست را خراش میداد چون سفت و سخت بود. و البته سقف... آنجا بهترین جا در این راهروی کوچک بود که سطح خنک مثل کولر داشت که وقتی پوست دخترک به آن برخورد میکرد، کمی تحمل آن موقعیت برایش آسان تر میشد.

و بله... این راهرو های پیچ در پیچ، خمیده و تعداد بسیارشان چیزی به جز دالان بسیار بسیار بزرگ و در لغوی، " تونل" معنا نمیداد.

بالاخره دهانه راهرو... نه! بگذارید بهتر بگوییم! بالاخره دهانه ی دالان گشاد شد و او نوری دید. به سختی بلند شد. بدنش زیادی خسته بود. او در هر شرایط، آمادگی بدنی خوبی نداشت. و اینبار هم جزء " هر شرایط" بود. از او خون های زیادی از سرتاسر بدنش رفته بود. به طوری که چشم هایش تار و به رنگ قرمز میدید و البته ممکن است که بخاطر سرازیر شدن خون از پیشانیش به چشمانش بوده باشد.

هر جور که بود، خود را آماده کرد. کش و قوسی به بدنش داد که در آن شرایطش، چندان مناسب او نبود! در جا زد و کار های دیگری کرد. که این کار ها را برای اولین بار انجام میداد. او تازه یاد لایه ای که بر روی تمام بدنش را گرفته بود افتاد. "شنل!" او اصلا حواسش نبوده است که باید شنل را در می آورد که بتواند بهتر راه را ببیند. و یا ورزش کند!

اما او به خود افتخار کرد. چون ممکن بود که دشمن حتی در آن دالان بزرگ و پر پیچ و خم، او را پیدا میکرد. شنل را برای لحظه ای در آورد. نفسی تازه کرد که هوای مرطوب را به داخل ریه هایش هل داد. و او انتظار هوای بهتری را نداشت. تازه اینجا بوی سوختگی و بوی... خون میداد! دختر فهمید که خبر های داغی در انتظارش است. او با خود گفت:
- بمیرم ممکنه من! مهم نیست اما! میمیره یه هافلپافی کنار دوستاش. میرم من!

دستش را بر روی جیبش گذاشت. به طور عجیبی نشکسته بود. پس چوبدستیش را از جیب لباس زردش بیرون آورد و آماده نگه داشت. شنل را دوباره بر روی سر کشید و به طرف روشنایی قدم برداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: جمعه 18 آبان 1397 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در کتابخانه با قیژ همیشگی باز شد؛ بدون اینکه حتی کسی آنجا دیده شود انگار همه چیز به حالت آماده باش درآمد. گادفری در حالیکه لبانش را به روی هم فشار می داد گفت:
- باید بفهمم اینجا چه خبره!

کمی پیشتر رفت و سعی کرد حواس افرادی که ممکن بود در کمین باشند را به خودش جلب کند تا رز در جای درستی پنهان شود.
- بیا بیرون لعنتی! هر کجای این خراب شده که هستی بیا بیرون!

رز به آرامی پشت یکی از قفسه ها خزید و مشغول جست و جو در اطراف شد. تا جایی که او دید داشت جز تاریکی محض چیزی مشخص نبود.

- بزدل! بزدل! اینجا وایمیسی و بدون اینکه بذاری ببیننت و اینجوری... نمی دونم چه بلایی سرشون آوردی ولی انتقاممونو ازت می گیریم!

کنترل خشم‌ گادفری سخت شده بود و رز از پیش آمده های ممکن می ترسید. سعی کرد حینی که گادفری درحال فریاد زدن بر سر شخصی که حتی نمی دانست انسان است یا چیز دیگری، به اطراف بخزد جستجو کند.
کمی که پیش رفت از میان قفسه های پر از کتاب و بلند به محل ناپدید شدن افراد که چند قطره خون نشانگرش شده بود رفت؛ جز همان چند قطره خون، هیچ رد پایی یا جای خراش نبود. با ناامیدی سرش را برگرداند که راهروی کوچکی را دید که انگار قصد بنا کننده پنهان کردن آن بوده. چون کاملا در خفا و تاریکی قرار گرفته بود.

چه اتفاقی در حال وقوع بود؟
این راهرو می توانست همان جایی باشد که دوعضو کتابخانه، پنی و ماتیلدا گم شده بودند؟ اینجا همان محدوده خطرناک بود یا...؟
رز از شدت افکار هجوم آورده در شُرُف جنون بود؛ حالا فریاد های خشمگین گادفری که هنوز بلایی سرش نیامده بود هم به نظدش آزاردهنده بود و اجازه تمرکز به او را نمی داد.

- من باید چیکار کنم؟ مراقب گادفری باشم یا... من باید چیکار کنم؟

رز مکث کوتاهی کرد و سپس، چشمهایش را به هم فشرد و با دودلی به طرف دالان ترسناک انتهای کتابخانه پیش رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1397/8/18 22:49:16
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مهر 1397 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر، رییس محفل اخمانش در هم گره رفته بود. انگار در کلنجار رفتن با خود، خیلی وارد بود. بعد مدتی، بالاخره از آن حالت صورتش در آمد؛ اما متاسفانه جای خط روی پیشانیش باقی ماند. اما خوشبختانه هیچکس به دودلیل به او نگفت. به نوعی تیکه انداختن و یا اینکه اهمیت ندادن رئیس متفکرشان!
- پیشنهاد خیلی خوبیه، اما خیلی ریسک داره محفلی های عزیز. باید یه فکر دیگه بکنیم!ببینید... اگه یه نفر بره زیر شنل، یه نفرم بره و طعمه بشه... ممکنه که نفر زیر شنل دیر بجنبه و اون نفرمون هم از دست بره! اونوقت چی؟! و یا ممکنه...

یوآن با کمال قاطعیت گفت:
- به اون فکر نکن! یعنی اصلا فکر نکن! اون احتمال به هیچ وجه درست و یا قابل درک و فهم نیست. و در ضمن... تو رئیس مایی، چرا اینقدر روحیه بد میدی پاتر؟!

گادفری با لبانی لرزان حرف یوآن را ادامه داد.
- اصلا غیر از اون... ما وقت کافی برای فکر کردن دوباره و یه فکر جدید نداریم. همین اشلی ساندرز که محفلی هم نیست اما بهترین گزینه ی ممکن رو داد. تو این موقعیت... وقت طلاست! باید با هر چی که تو دستمون هست، مبارزه کنیم. از کجا میدونید که اصن اونا نیومدن سراغمون؟! باید دست به کار بشیم! نمیذاریم که ماتیلدا، پنه و یا حتی به نفر دیگه ای صدمه بزنن. بچه ها، اونا دوستاتون بودن. هستن و خواهند بود؛ چطور میتونین انقدر بی تفاوت به این قضیه نگاه کنین؟! و همین طوری دست رو دست بذارین که یه نفر مثل اشلی و پنه نظر بدن و یا کار خودسرانه و خودخواهانه ماتیلدا سر بزنه که مثلا یه اتفاقی بیفته؟! من واقعا از خودم ناامید شدم که همینجوری مثل مرده متحرک افتادم یه گوشه. و...

گادفری سرشار از تنفر بود.دستان خود را مشت کرده بود و محکم فشار میداد. زبانش را گاز میگرفت که اشک در چشمانش جمع و یا سرازیر نشود که همین کار باعث قطع شدن حرفش شده بود.
سوجی از این فرصت استفاده کرد.او حتی در این شرایط، شکل خود را حفظ کرده بود. اما رنگش تیره شده بود که نشان دهنده ی اوج ناراحتی او بود.
- ممنون از سخنرانی خوبت گادفری. من هم... البته من که نه! همه ی ما، تا حالا انقدر ناراحت و سر خورده نبودیم. ولی من هم با گادفری موافقم. ما باید یه کاری کنیم. به نظرم باید دو نفر قوی رو بفرستیم. که اگه درگیری شد، بتونن از خودشون دفاع کنن! اما مطمئناَ که نقشه خوب پیش میره اما... همین طوری گفتم! و الان، ما باید رای گیری کنیم. اما اول باید از هری اجازه بگیریم!

همه ی چشم ها و سر ها، صد و هشتاد درجه به طرف دشمن قدیمی ولدمورت، رفت. ولی او روحیه خود را از دست نداد و محکم شروع به حرف زدن کرد:
- من در همه ی شرایط نمیتونم همه ی کارارو با رای خودم تصویب کنم. چون همه در محفل هستن و من فقط نظر آخرو میگم. اگه همه موافقن، من هم موافقم. هرچند که مطمئن نیستم که کار امنی باشه، اما طبق حرف گادفری و سوجی، بهترین کار همینه. ولی بهتره که حتی کوچکترین رای - چه مخالف و چه موافق- رو در نظر بگیریم. خب کیا موافقن؟

همه دست خود را با مدل هایی همچون، اکراه، شدت زیاد و شدت بین این دو،بالا بردند.
- خب پس تصویب شد. حالا کیا میخوان برن؟

ایندفعه، کسی دستش را غیر از گادفری بالا نبرد!
- خب باید دو نفر باشیم!

و دست کسی به طور غیر منتظره ای بالا رفت!
- میرم من!

همه از شدت تعجب، قدرت حرف زدن نداشتند. اما هری گفت:
- تو که دختری! ما به یه پسر قوی نیاز داریم!
- گفته کی که نیستن دخترا قوی؟! من هستم آماده. اما نمیشم طعمه. گفتم از الان. دوست دارم من، کمک کنم به محفل. خیلی وقته که نکردم کمک به محفل و البته کمک به دوست. پس من میرم برا همه ی محفلی ها و البته دوست هافلپافیم. زیادی چلمنگه!
- مطمئنی؟ زیادی خطرناکه ها!
- هستم مطمئن. نکنین وقت تلف! بدو گادفری!

هری رفت و بعد مدتی با شنل برگشت. شنل را به رز داد و به هر دو گفت:
- موفق باشین و البته نمیرین!

و آن دو، حتی با وجود عشق به محفل و نجات دوستان، با پاهای لرزان به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/7/25 22:47:42
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مهر 1397 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
اشلى به صورت هاى نگران محفلى ها نگاه مى کرد؛ و فکر هايى مانند اينکه امدن به محفل احمقانه بوده و قطعا انها به پيشنهاد يک دختر سيزده چهارده ساله توجى نخواهند کرد به ذهنش سرازير شد.در محفل غوغايى بود؛ هرچه باشد انها دوتا از اعضايشان را از دست داده بودند:
- چاره اى نداريم بايد بريم کتابخونه!
- ولى اين کار احمقانس !
- نمى تونيم بشينيم تا ماتيلدا و پنى خودشون يه جورى از اون کتابخونه برن بيرون.

اشلى داخل خانه نزديک در ايستاده بود و گفته گوى بين محفلى ها را گوش مى کرد و سعى مى کرد فرصتى براى صحبت پيدا کند نفسش را بيرون داد و محتاتانه شروع به صحبت کرد:
- خب، من يه پيشنهادى دارم.

تمام محفلى ها با نگاه هاى سريع به سمت او برگشتند، حس دانش اموزى را داشت که کلاس درس را به هم ريخته. به سمت هرى برگشت. و با مکث بين هر کلمه اش به صحبتش ادامه داد :
- خب ، اقاى پاتر من شنيدم شما يه شنل نامرئی داريد، خب فقط کافيه دو نفر برن تو کتابخونه يه جورايى يکيشون مثل تعمه مى مونه، نفر ديگه هم زير شنل مى مونه نفر اول رو هرجا که بردن نفر دوم دنبالش مى ره اينطورى شايد بتونين پنه لوپه و ماتيلدا رو از کتابخونه بياريد بيرون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1397 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان به سرعت می گذشت و از پنه هیچ خبری نمیشد. همه در دفتر شهردار به طور عصبی پاهایشان را تکان میدادند و بعضی ها هم از جا برخاسته و مدام قدم میزدند. جو بسیار ناراحت کننده و روی اعصاب بود. بعضی ها نفس نفس های بسیار سختی میکشیدند که انگار در آنجا اکسیژن جریان نداشت. نیم ساعت گذشت... چهل دقیقه... پنجاه دقیقه...

گادفری کلاهش را در می آورد و در کنار خودش در صندلی میگذارد. سپس عرقش را با دستمالی پاک میکند. دوبار سرفه میکند و بدون اینکه منتظر باشد کسی متوجه او شود، شروع به صحبت کردن میکند:
- ما باید بریم دنبال پنه!

لودو قدم هایش را آهسته تر میکند و کمی بعد، می ایستد و روبه گادفری می گوید:
- البته! اما شاید هم کارش خیلی طول کشیده و یا...

گادفری با تحکم زیاد جواب لودو بگمن ورزشکار را میدهد.
- انقدر احمق نیست که تو اونجا پنجاه و پنج دقیقه بمونه!

و به ساعت روی دیوار اشاره کرد.
- من واقعا نگرانشم! شما ها نیستین؟

هری پادرمیانی کرد و با جدیت گفت:
- بس کنین! البته که ما نگرانشیم گادفری. اما آیا عاقلانه ست که بریم دنبال پنه؟ ممکنه که اون جزو اون بیست نفر شده...

گادفری به شدت سرش را تکان میدهد. اشک در چشمانش جمع میشود و داد میزند:
- به همین سادگی باهاش کنار میای؟ اگه اون جزو بیست نفر شده؟ نکنه میخوای بگی که اون مرد و یا وحشیانه کشته شد، حالا به ما چه؟!

و پنچه هایش را محکم به کلاه کنارش فشرد. طوری که نوک انگشتانش سفید شد. آدر بلند شد و با قدم های سنگین پیش گادفری آمد و دستش را روی شانه اش گذاشت.
- گادفری!‌ ما حتما پنه لوپه رو پیدا میکنیم. اما الان نه! تو تنها کسی نیستی که بخاطر ناپدید شدن پنی ناراحتی! ما هم ناراحتیم. اما ما باید صبور باشیم.

ماتیلدا هم مثل گادفری ناراحت بود و مجبور بود که زبانش را گاز بگیرد که گریه نکند. او تحمل این همه حرف های منفی را نداشت. از صندلی گرم و راحتش بلند شد و به طرف در رفت. پشت سرش آملیا گفت:
- کجا میری؟ ستاره ها میگن که میخوای بری دنبال پ...

ماتیلدا بقیه ی جمله را نشنید. چون او به شدت در را بسته بود.

کتابخانه

بسیار آرام و با دقت راه میرفت. هوای درون کتابخانه بسیار سرد بود به طوری که صورتش از سرما میسوخت. و البته بوی جنایت و خون می آمد. دستان او می لرزیدند و پاهایش کرخ شده بود. او نباید تنهایی اینجا می آمد. کار عاقلانه ای نبود اما پنه به کمک او و بقیه احتیاج داشت. چرا باید به حرف های منفی و غم انگیز محفل گوش میداد و می ماند و می گذاشت پنه و بیست نفر و یا حتی چند نفر دیگر گم و یا به احتمال زیاد کشته شوند؟

داخل کتابخانه جوری بود که تقریبا به وضوح میدید. اما بعد یک پلک او، ناگهان کل کتابخانه بسیار تاریک شد که حتی ماتیلدا نمی توانست چهار متر جلوترش را ببیند. پاهایش سست شد. ترسیده و بدبخت به نظر میرسید. خود را وادار کرد که کمی جلوتر برود و البته بلافاصله پشیمان شد. لکه های خون خشکیده بر همه ی کتاب های جلویش و زمین ریخته بود. کتاب ها واقعا داغون شده بودند و هر ورقش به یک طرف بود. چطور فکر کرد بود که می تواند پنه لوپه را نجات دهد؟

ناگهان ماتیلدا سایه ای را دید که به طرفش می آمد. سعی کرد که فرار کند؛ اما پاهایش همکاری نمیکرد. سایه به سه متریِ او رسید. ولی ماتیلدا باز هم نمی توانست صورتش را ببیند و او همچنان شبیه سایه و یا مرده ی متحرک بود. ماتیلدا سعی کرد که به او نگاه نکند اما شخص با صدایی وحشتناک خش دار، مثل کشیدن ناخن بر روی دیوار، صحبت کرد:
- به نفعته که همونجا وایسی و تکون نخوری تا من بیام بگیرمت. وگرنه به روش خیلی بدی وارد عمل میشم!

ماتیلدا سعی کرد که حرف بزند. اما صدایش در نمی آمد. از ترس فلج شده بود. دیگر چه کار باید میکرد؟ عاقلانه ترین کار این بود که همانجا بایستد. پس او خود را تقدیم شخص کرد و شخص او را کشان کشان به ناکجا آباد برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1397 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پیام امروز می نویسد: کتابخانه پروفسور اسلینکرد، مکان ناپسند شماره یک

هری با صدای بلند خوند و روزنامه رو با اخم روی میز پرت کرد.

- منظورش چیه؟ مگه می شه همینجوری بیست نفر غیب بشن؟ دارن شوخی می کنن حتما!

اما قیافه مضطرب ماتیلدا، خلاف حرفش رو ثابت می کرد.
سکوت بدی توی خونه گریمولد در جریان بود و حرکتی به جز قدم های پر تحکم رون ویزلی، شهردار دیاگون، روی صفحه اول روزنامه به چشم نمی خورد؛ همه کاملا درگیر مسئله پیش اومده بودن و به داستانی فکر می کردن که مسلما قرار نبود به این زودی ها به پایان برسه؛ حداقل این ناپدید شدن های روزانه محفلیا رو به این باور می رسوند که مشکل پیش اومده خیلی خطرناکه...

گادفری دستی به کلاهش کشید و گفت:
- نباید اینجوری ادامه پیدا کنه! نمی تونیم اجازه بدیم!
- چیکار کنیم؟
- باید بریم اونجا، دیاگون!

نگاه ها به طرف هری کشیده شدن. رهبر محفل مسلما کسی نبود که بخواد حرف بدون منطقی بزنه و اینو همه می دونستن.

- از دور نمی تونیم کاری بکنیم. رون حسابی دست تنهاست و بهمون احتیاج داره! اون کتابخونه از میراث های مهم جامعه جادوگریه! نباید بذاریم وزارتخونه به خاطر این اتفاق تعطیلش کنه!
- باهات موافقم هری! آماده شین بچه ها، حضورمون اونجا مهم تره!

کوچه دیاگون، دفتر شهردار

- مردم از ترس دیگه هیچ کجا نمی رن! اونا می ترسن بقیه اماکن دیاگون هم همین بلا رو سرشون بیاره! باورتون می شه این همون کوچه دیاگونی باشه که ما می شناسیم؟ این همه خلوت و ساکت؟

پنه لوپه کمی روی صندلیش جابه جا شد.
- می دونم‌ ممکنه کمی مسخره باشه ولی... ممکنه کسی بخواد رون رو اذیت کنه! اون تازه شهردار شده و... خوب، ممکنه بخوان بدنامِش کنن!
- درسته، پنی! ولی الان ما نیاز داریم تا بدونیم افراد گم شده کجان. بعدش می تونیم دنبال کسی که پشت این ماجراست بگردیم!

پنه لوپه با تردید گفت:
- خب... می خواین من برم؟ فکر می کنم بتونم از خودم دفاع کنم، اگه کسی بخواد منو بکشه!
- ولی... تو مطمئنی پنی؟ ممکنه از اون چیزی که تو فکر می کنی خطرناک تر باشه! شاید بهتر باشه همه با هم بریم!
- نه! این اصلا خوب نیست! اگه بلای غیر قابل مهاری اون تو منتظرمون باشه، فکر نمی کنی بهتر باشه یه نفرو از دست بدیم تا چند نفر؟ من مطمئنم، همه خطردت احتمالی رو هم‌ می دونم! ولی این روزا انقدر کم کاری کردم که... الان دوست دارم مفید باشم!

هری نفسش رو به بیرون فوت کرد؛ کمی دودل بود ولی...

- لطفا، هری! بذار من تحقیقاتو شروع کنم!
- خیلی خوب! مشکلی نیست، اگه این همه برات مهمه!

کوچه دیاگون، کتابخانه پروفسور اسلینکرد

پنه لوپه نفس عمیقی کشید و به آرومی در رو باز کرد و بدون نگاه به عقب وارد شد. فضای کتابخونه بیش از حد تصورش وهم آور بود و قفسه های پر از کتاب انگار رو بهش دهن کجی می کردن. قلم پر و دفترشو محکمتر به سینه فشرد و به طرف صحن وسط کتابخونه پیش رفت. عظمت کتابخونه حالا بیش از اینکه لذت بخش باشه، آزاردهنده بود.

با دیدن قطرات خونی که روی زمین خشک شده بودن، ترسشو از یاد برد و بیشتر بهشون نزدیک شد. اینجا به نظر می رسید همون قسمتی باشه که اولین گروه تحقیقات شهرداری دیاگون ناپدید شده بودن. به اطراف نگاهی انداخت تا بتونه تشخیص بده که آیا ممکنه دریچه مخفی وجود داشته باشه تا کسی وارد بشه؛ اما با اولین حرکت، چیزی دهنش رو محکم چسبید و به سرعت داخل سیاهی کشید، تا جایی که پنه لوپه درمانده و وحشت زده توی عمیق ترین نقاط کتابخونه محو شد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1397/7/11 22:39:57
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1397/7/11 22:41:10
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1397 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:
(ماموریت محفل)

بارنی همینطور کتاب از تو کتابخونه ها بر میداشت و روی دست های تد میذاشت. وزن کتاب ها به قدری رسیده بود که زانو های تد به لرزش افتادن. همینطور که تد با عصبانیت و البته تعجب زیاد به بارنی زل زده بود، بارنی کتاب جدید بر میداشت و تحویل دست های لرزان تد میداد.

-بس نیست بارنی؟

بارنی بدون اینکه برگرده سرش رو بالا پایین کرد و به طرف طبقه بعدی حرکت کرد. مساله مهمی رو باید برای کلاس پروفسور مارشال حل میکردن و انگاری که تمام این کتاب ها برای حل تکالیفشون بهشون کمک میکرد. بارنی حاضر نبود حتی از یه دونه کتاب بگذره و میخواست به طور کاملی به موضوع مربوطه مسلط باشه.

-آها، بالاخره پیداش کردم... تد... بالاخره پیداش کردم.

بارنی با خوشحالی کتابی از تو قفسه برداشت و نگاهی بهش انداخت. صفحاتش رو سریع ورقی زد و به فهرستش نگاهی کرد.

-تد این دقیقا همون کتابیه که برای تکلیف این هفته نیاز داریم. دنبال این یه کتاب بودم... باورم نمیشه که این کتابخونه دارتش. تد؟ تد؟ گوش میکنی؟

بارنی روش رو برگردوند تا ببینه تد چرا جوابش رو نمیده. اما وقتی برگشت هیچکس اونجا حضور نداشت. انگاری که تد تبدیل به بخشی از ترکیب هوا شده و با اکسیژن ها و دی اکسید کربن ها پارتی گرفته. کتاب هایی که بارنی بهش تحویل داد بود هم هر کدوم گوشه ای افتاده بودن و بعضی ها به صورت وحشیانه ای پاره پاره شدن بودن.


مسوول کتابخونه که از این همه داد و بیداد ها عصبی شده بود، دنبال منبع صدا میگشت. این تد کیه که اینقد بلند باید صداش کنن؟ پیش خودش گفت که این ماگل ها حتی قوانین کتابخونه رو هم رعایت نمیکنن.
-خوبه جلوی در کتابخونه تابلو زدیم که سر و صدا ممنوع.

مسوول کتابخونه همینطور عصبانی پیش میرفت تا بالاخره به کتاب هایی که روی زمین افتاده بودن رسید. اول خیلی عصبی شده بود و قصد داشت این ماگل های مزاحم رو پیدا کنه و چنان کروشیو هایی بهشون بزنه که اسمشون هم یادشون بره. اما همینطور که داشت از اونجا خارج میشد، متوجه لکه های خونی شد که روی کتاب ها ریخته بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!