جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  29 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اسفند 1402 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
از قرار معلوم، این تاپیک هم در زمره تاپیک های منتخب برای پروژه خاک برداری انتخاب می شود. پس بدون معطلی میریم سراغ:

سوژة الجدیدة




جنب و جوش خاصی در میان هاگوراتز و ساکنین و مهمانانش به وجود آمده بود. چرا؟ چون سال جدید شروع شده بود. اما یکی از دانش آموزان اشتیاق بیشتری نسبت به بقیه داشت.چرا؟ چون یک هدیه خاص گرفته بود. اون دانش آموز نیوت اسکمندر بود و هدیه اش چمدان جدیدی بود. چرا؟ چون تنها دانش آموز هاگوارتز که با چمدانش معروف است نیوت بود دیگر! این که دیگر چرا ندارد.

نیوت در تالار خصوصی هافلپاف نشسته بود و چمدانش را در چشم دیگر دانش آموزان فرو می کرد.
- ببینید چه رنگی داره! پدرم با طلسم بی نهایت سازی تنظیمش کرده.
- اوه. یعنی الان توش کلی جا داره؟
- معلومه که کلی جا داره. کل هاگوارتز توش جا میشه!
- هاگریدم توش جا میشه؟
- میگه کل هاگوارتز. هاگریدم جزو هاگوارتزه خب...
- عههه! چه باحال.
- خوشبحالت نیوت. کاش ما خاک زیر پات بودیم.
- نیوت دیگه سلبریتی شد. یه امضا به ما نمیدی؟
- نیوت روی شکم منو امضا کن.
- نیوت بیا روی شرت...

قبل از آنکه دانش آموز آخر بتواند درخواستش را کامل کند، دانش آموز دیگری با قرار دادن دستش روی دهان او متوقفش کرد. تمام شب همینگونه گذشت. با فخر فروشی های نیوت و کف کردن های دیگر دانش آموزان تا وقتی که همه برای خواب به خوابگاه رفتند. تمام هاگوارتز غرق در سکوت و آرامش شده بود. اما پرسه های فیلچ ثابت کرد که نشده بود. فیلچ پرسه زنان، پرسه زن متخلفی را با صورت خیس از اشک در راهروی سرسرای اصلی خفت کرد که غریبه نبود. دانش آموز هافلپافی و سلبریتی جدید که با آه و ناله و هق هق های اعصاب نواز فریاد می زد:
- چمدونم... چمدونم نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 28 آذر 1399 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ادوارد که فرصتی گیر آورده بود تا رقیبش را از میدان به در و خودش را در دل رز جا کند، فوری از جا پرید و بی‌ آنکه به زاخاریاس که از پشت کم‌کم نزدیکشان می‌شد نگاهی کند، رفت تا گیدیون را بیابد.

دقایقی بعد، درست هنگامی که زاخاریاس داشت بی‌توجه به چهره‌ی خشمگین رز که هر لحظه قرمزتر و خشن‌تر می‌شد، با آب و تاب برایش توضیح می‌داد که علت حضورش در آنجا، نظارت بر رابطه‌ی او و ادوارد است، ادوارد با دست پر از راه سر رسید.
نه یک دست، بلکه هر دو دستش پر بود! در دست چپش گیدیون را گرفته و در دست راستش نیز فنریر دیده می‌شد. فنریر را به این دلیل آورده بود که هر چه سریع‌تر، بدون هدر دادن وقت کار را یکسره کنند.

ثانیه‌ای نگذشت که گله‌ای تسترال نیز پشت سرش وارد شدند. ادوارد هیچ موردی را برای نابودی گیدیون جا نینداخته بود.

سپس آن‌ها را با لبخندی عمیق بر لب به رز تقدیم کرد. رز نیز قدم به قدم طبق توضیحاتی که چندی پیش برای ادوارد داده بود، شروع به از بین بردن گیدیون کرد.
ابتدا او را کشت، گوشتش را کند و در دهان تسترال‌ها انداخت، سپس لاشه‌ی باقی‌مانده را زیر دندان‌های فنریر گذاشت تا گاز بگیرد، تکه پاره‌ش کند، و بعد هم به گرگینه تبدیلش کند. به هیچ عنوان هم برایش اهمیتی نداشت که آن توده‌ی استخوان توانایی گرگینه شدن را ندارد.

سپس در حالی که خشمش اندکی فروکش کرده بود، دستانش را تکاند و با نگاهی خیره، به ادوارد که با شوق و ذوق به تکه‌های گیدیون زیر دندان‌های فنریر نگاه می‌کرد، زل زد.

- خیلی خب رز. حالا که از شر مزاحما راحت شدیم، بیا بریم تو محوطه و هوای باز یکم قدم بزنیم.
- موافقم. ولی هنوز کامل از دست مزاحما خلاص نشدم...یکیشون همچنان زنده‌ست که اونم دقیقا جلوی روم وایساده!

و پیش از آنکه ادوارد به خودش بیاید و حرف رز را درک کند، به تمام آن بلاهایی که بر سر گیدیون آمده بود، دچار شد.

رز با خونسردی، به کپه‌ی استخوان ادوارد و گیدیون زیر پایش لگدی زد، از مقابل چشمان وحشت‌زده و متعجب همگروهیانش گذشت و به محوطه رفت تا در هوای آزاد، با آرامش قدمی بزند.


"پایان"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1399 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- برم نظارت کنم؟
- روی چی میخوای نظارت کنی؟
- روی تالار... چیز... رابطه رز و ادوارد. ببینم چطور پیش میره. برم؟

سدریک خسته تر از این بود که به همچین مسائل بی اهمیتی توجه کنه. خمیازه ای کشید، چشماشو بست، سرشو روی میز گذاشت و خواست بخوابه، که زاخاریاس با انگشتش به سرش ضربه زد.
- برم؟ برم.

سدریک سعی کرد بهش توجه نکنه. چشماشو بیشتر روی هم فشار داد، ولی هرچی فشار سدریک روی پلکاش زیاد میشد، تن صدای زاخاریاس هم بالا میرفت. سدریک از شیرینی های روی میز، دوتا برداشت و توی گوشاش فرو کرد و دوباره سرشو گذاشت روی میز. کم کم داشت خوابش میبرد که فرو رفتن چیز تیزی رو توی کمرش احساس کرد.
وقتی روشو برگردوند، زاخاریاس رو دید که سعی داره عصایی رو پشتش قایم کنه. شیرینی ها از گوشش افتادن بیرون.
- برم؟
- اون عصا رو از کجا آوردی؟
- آموس بهم نداد. این هیچوقت مال آموس نبوده.
- چرا بوده. خودم اون علامتو روش گذاشتم. گفت افتاده توی شومینه که.

کم پیش میومد سدریک اینقدر عصبانی شه. زاخاریاس عصا رو سمت سدریک گرفت.
- بیا. حالا برم نظارت کنم؟

سدریک عصا رو گرفت و با عصبانیت، پتو و بالششو برداشت.
- من برم بابامو پیدا کنم تا یه بلایی سر کسی نیاورده... همینجا بمون تا من برگردم.

زاخاریاس که آماده شده بود بره، با این حرف سدریک سر جاش موند، ولی نه زیاد.
به محض اینکه مطمئن شد سدریک نمیبینش، به سمت رز و ادوارد راه افتاد... آروم آروم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
من نبودم در غیبت بی فروغم سه ضلعی عشقی راه انداختین برام. دستتون درد نکنه من عاشق همین حرکتام.
ادوارد و گیدیون جفتشون عاشق منن و باید تصمیمات سخت بگیرم ولی ناراحتم که مجبورم انتخاب کنم.
و به همین خاطر هم قهر می‌کنم می‌رم ولی با عصبانیت بر ‌می‌گردم!
__________________________________________________________________________________________________

- کو؟ کجاس؟ کدوم تالار اسراری گم کرده خودشو؟

ادوارد با گیجی و ترس رز رو نگاه کرد. یعنی الان زنده می‌موند؟ یعنی رز از دستش ناراحت نبود؟ شاید حتی عاشقش شده بود!
- کی؟
- اون پسره‌ی بوقی با گیتاری که بلد نیست بزنه و فکل کجش.
- کی؟
- گیدیون. گیدیون بوق زده!

ولی دیگه ادوارد قادر به جواب دهی نبود. رز با گیدیون مشکل داشت. رز سر گیدیون رو می‌خواست. این یعنی رقیبش از میدون به در شده بود.

-کجاس تسترال زده ؟

با فریاد رز ادوارد به خودش اومد.
- نمی.دونم ولی از زیر سنگم که شده برای تو پیداش می‌کنم. چیکارش داری فقط؟
- می‌خوام بکشمش گوشتشو بدم به تسترال ها. بدم فنریر گازش بگیره. تیکه پراش کنه. گرگینه‌ش کنه.
- یعنی نمی‌خوایش دیگه؟ منو می‌خوای؟ خودمم پیش کش کنم؟
- نه سر همون بسه.

یک قدم اونطرف تر سدریک، برایان و زاخاریاس مانده بودند چه چیزی باعث عصبانیت رز شده. اینقدر که دنبال سرش افتاده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/6/23 21:31:07
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین

برایان همینطور داشت حرف میزد و حرف میزد تا اینکه کم کم عصبانیت داشت در چهره ی رز سو سو میزد. زاخاریاس که متوجه ی عصبانیت رز شد به برایان لگد جانانه ای زد تا قبل از وقوع فاجعه بتونه ازش جلوگیری کنه.

-اخ...اخ اخ باشه باشه نزن گرفتم.
-رز ببین بهتر نیست صبحونت رو بخوری؟ ببین ادوارد و گیوبین هم دارن صبحونه میخورن!

رز با شنیدن حرف زاخاریاس بشقابش رو هل داد و گریه کنان از سالن اصلی خارج شد!

-زاخاریاس، اخه این چه حرفی بود؟
-خب چی میگفتم سدریک؟
-خب، خب می تونستی باهاش درمورد اینکه هر ادمی در زندگ...
-می تونستی اونو به ارامش دعوت کنی زاخاریاس عزیز و بهش درباره ی زمین و اسمان و چرخه ی الهی بگی!
-ممنون برایان از نظرت ولی اگه اینو میگفت رز خودکشی میکرد!
-سدریک ادامه ی حرفتو بگو.
-بهش درمورد این میگفتی که هر ادمی در زندگیش به یه دوراهی بالاخره برخورد میکنه.
-اره مثلا منم یه بار بین دوتا پیپ خوشگل موندم، نمی دونستم کدومو انتخاب کنم!
-اگلانتین این حرفت چه ربطی به رز داشت؟
-چه ربطی داشت زاخاریاس؟ معلومه مثال سدریکو شرح میداد!
-اما سدریک داشت منو نصیحت میکرد!
-خب منم داشتم کمکت میکردم منظور سدریکو بیشتر درک کنی!
-اما پیپ چه ربطی به این نصیحت داشت؟

ارنی که بین اگلانتین و زاخاریاس نشسته بود کم کم کلافه شد و شروع به داد و فریاد کرد!

-بس کنین!
-خیلی خب ارنی اروم تر!
-سدریک درک نمیکنی من بین این دوتا گیر افتاده بودم!
-باشه!
-اصلا میدونی سدریک این د...

اما دراین لحظه رز با خشونت در سالن اصلی رو باز کرد و به طرف ادوارد رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 03:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی رز، چطوره یکم بخوابی؟ می‌دونی که خواب بر هر درد بی درمان دواست!
- اون احیانا خنده نبو...

زاخاریاس می‌خواست جمله‌ی درست را به سدریک یادآور شود، که با لگد اگلانتاین حرفش را خورد. درست نبود وقتی دیگران سعی در خوب کردن حال رز داشتند، اینگونه غلط‌های کم‌ اهمیت گرفته می‌شد و از میزان تاثیرگذاری جملات می‌کاست.

زمانی که رز هیچ عکس‌العملی به راهکار سدریک نشان نداد، برایان با نیروی بی‌پایان عشق و محبتش وارد عمل شد.
- ببین رز، دنیا جای بسیار زیباییه؛ حیف نیست با این ناراحتی‌های کوچیک و بی‌اهمیت، این زیبایی رو نادیده بگیریم؟ ...

حرکتی از سوی رز دیده نشد.

-...تو سرشار از نور الهی هستی رز! جداً حیف نیست این همه بی‌توجهی به این معجزه؟

باز هم بی‌توجهی مطلق.

- به زودی قلبت پر از شور و شوق میشه! فرصت‌های خوبی در انتظار تو هستند، نباید از دستشون بدی! باید بدویی سمت فرصت‌هات و ازشون استفاده کنی. تو هر روز شاداب‌تر میشی رز، تو هر روز خوشروتر میشی...

به نظر می‌رسید حرف‌های برایان تمامی نداشته باشد. درحالی که دیگران از سخنان انگیزشی‌اش سردرد گرفته بودند، رز همچنان به روبه‌رو خیره بود و ظاهرا حتی یک کلمه از حرف‌های برایان را هم نمی‌شنید. اما برایان کوچک‌ترین اهمیتی به این موضوع نمی‌داد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 7 بهمن 1398 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: ادوارد دست قیچی و رز به هم علاقه دارن بعد از جشن و خراب شدن موهای رز، گیدیون پریوت معجونی برای رز میاره تا موهاش مثل روز اول بشه و در همین حین بهش ابراز علاقه میکنه. رز اول کمی جا میخوره ولی مثل اینکه بدش هم نمیاد اما نمیدونه باید چیکار بکنه از طرفی زمان زیادی با ادوارد دوست بوده و از طرف دیگه ادوارد مرگخواره ولی گیدیون مثل خودش محفلی.

صبح روز بعد، اشعه های کم فروغ خورشید از پشت ابرها داخل تالار هافلپاف می افتاد و باد سردی که از زیر پنجره داخل میشد به پلک های بسته هافلپافی ها حمله میکرد و خواب را از ان ها می ربود.
ارنی پرنگ اولین نفری بود که بیدار شد و بقیه را هم بیدار کرد. نیم ساعت بعد همه ی هافلپافی ها در تالار اصلی سر میز صبحانه حاضر بودند.

همه ی تالار با تعجب به رز زلر نگاه میکردند و در گوشی با هم پچ پچ میکردند. با اینکه هنوز بیست و چهار ساعت از قیچی شدن موهایش نگذشته بود اما موهایش به خوبی روز اول از پشت آویزان بود.
اما رز زلر اصلا خوشحال نبود حداقل صورتش که این را میگفت. دستش را زیر چانه اش زده بود و مدام با چاقو پنیر جلویش را خرد میکرد. انگار دوستانش هم فهمیده بودند چیزی درست نیست.

-هی زلر ول کن اون پنیر بدبختو کشتیش.

زلر به جای خنده آهی کشید و چاقو را کنار گذاشت. ارنی لبش را گاز گرفت و به بقیه نگاه کرد.

-رز اونجارو نگاه کن یه هیپوگریف شاخ دار.

رز با شنیدن این باید از جا میپرید اما حتی چشم هایش را هم تکان نداد. ماتیلدا با چشمکی به بقیه فهماند که کار کار خودش است و دستش را به سمت پهلوی رز برد و کمی اورا قلقلک داد. رز اینبار کمی خودش را تکان داد و چشم هایش به رو به رو، سر میز گریفیندور جایی که ادوارد داشت خودش را میکشت تا رز اورا ببیند افتاد. کمی انطرف تر از ادوارد، گیدیون پشت به رز زلر داشت صبحانه اش را میخورد. دیدن آن دو نفر درد عجیبی در دل رز ایجاد کرد و او باز به بشقاب جلویش خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1398/11/7 21:19:51
دلیل: بولد کردن خلاصه
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1398 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ صورتش را در هم کشید و با قدم های تند به سمت سالن مهمانی رفت.
- لعنت به هر چی مهمونیه!
به در که رسید با یک حرکت سریع بازش کرد و دو پسر را دید که روی میز ایستاده بودند. زیر لب گفت :«پاتر بیا و ببین که من اینو بهتر از تو اجرا می کنم!»در ذهنش زمزمه کرد:له وی کورپوس. دو پسر که پشتشان به اسنیپ بود ناگهان از روی میز کنده شدند و در هوا از یک مچ پا معلق شدند. سر های همه به سمت اسنیپ و دو پسر معلق در هوا چرخید.
اسنیپ دست هایش را به هم زد و بلند گفت:«مهمونی تمومه. همه به سمت خوابگاه هآ.» از همه طرف صدای آه و گله بلند شد ولی همه بلند شدند.

👣👣👣

الیور ، رز را دید که به سمت میز و معجون می رفت. صدای گریه اش آرام شده بود و داشت با آستین اشک هایش را پاک می کرد. صدای کوچکی باعث شد رز سرش را بالا بیاورد و به در نگاه کند.
الیور برای اینکه بهتر ببیند کمی لای در را باز کرد. حتی از فاصله و از لای در هم صورت هم نام سال اولی را شناخت که با کمی ترس و کنجکاوی از لای در سالن هافلپاف به داخل نگاه می کرد. الیور خدا را شکر کرد که جایی که رز ایستاده بود نمی توانست او را ببیند. رز معجون را برداشت و به آن نگاه کرد. درش را برداشت و شیشه ی کوچک را بالا آورد تا بویش کند.
ناگهان در سالن به آرامی باز شد و الیور همزمان با لعنت فرستادن به زمین و زمان سعی کرد نام تازه وارد را به یاد بیاورد.
رز هنوز متوجه باز شدن در نشده بود ولی پس از اولین قدمی که تازه وارد برداشت سرش را بالا آورد. الیور انتظار داشت رز با دیدن یک پسر آن هم در این وضعیت جیغ بزند یا به سمت اتاق بدود ولی رز شیشه ی معجون را در مشت خود پنهان کرد و سرش را پایین انداخت. تازه وارد به او نزدیک شد و دست روی شانه اش گذاشت ولی خیلی زود دستش را کشید و به صورت رز نگاه کرد. خیلی آرام چیز هایی گفت و بعد هم دست در آستینش کرد.
الیور با خودش گفت:« اگه گند بزنی به همه چیز خودم همه ی اون معجون رو به خوردت می دم.» بعد هم از این عصبانیتش جا خورد.
پسر از آستینش شیشه معجونی مشابه با همانی که خودش از مک گوناگال گرفته بود در آورد و به سمت رز گرفت. رز اول حالت خاصی نداشت ولی بعد ناگهان صورتش هم مانند چشم هایش قرمز شد و با دست معجون در دست پسر را به سمت دیگر پرت کرد. شیشه ای ظریف معجون شکست و معجوپ روی فرش طلایی کف سالن ریخت.
رز همانطور که به سمت خوابگاهشان برمی گشت داد زد:«از همه ی پسرا، حالم می خوره به هم!»
پسر مبهوت به رز خیره ماند.
-ولی رز...
-ببند دهنتو! ندارم دوست کنم این کارو!
-آخه چه.....
رز و الیور هر چوب دستی هایشان را به سمت پسر بینوا گرفتند ولی هر کدام وردی متفاوت را فریاد زدند.
-استوپفای!
-پروته گو ماکسیما.
طلسم رز منحرف شد و به سمت تندیس هزار ساله هلگا هافلپاف رفت که بالای شومینه قرار داشت.
برای لحظه ای هیچکدام متوجه اتفاقی که افتاد نشدند ولی خرده های تندیس سنگی اولین چیزی بود که هافلپافی ها بعد از برگشت از مهمانی دیدند.
الیور در حالی که جلوی در خوابگاه ایستاده بود خشکش زد و بعد به چوبدستی اش که در دستش می لرزید نگاه کرد. تنها دوستش که از میان جمعیت بیرون می آمد مات و مبهوت به الیور ، رز و تندیس نگاه کرد.
پروفسور اسپراوت که با آن قد کوتاهش از میان سال ششمی ها چیزی نمی دید همه را کنار زد و جلو آمد.
-ریورس؟! تو....تو...تندیس...
الیور سریع به سمت خوابگاه دخترها نگاه کرد ولی رز قبلا پشت در غیبش زده بود.
-من...من...متاسفم...
پسری که اول از قدرت سپر مدافع و بعد هم از خرد شدن تندیس خشکش زده بود، نگاهش را از الیور به پروفسور و از پروفسور به الیور می انداخت.
-نه...تو نبودی...پروفسور اون...
الیور داد زد:«نه! تقصیر من بود»
همه بچه‌هایی که از مهمانی برگشته بودند انگار منتظر بودند کسی این فاجعه را گردن بگیرد، چون همه بعد از حرف الیور نفس خود را بیرون دادند.
اما پروفسور هنوز به تندیس خیره بود. معلم گیاه شناسی چوبدستی‌اش را در آورد و به سمت تندیس خرد شده گرفت.
-ریپیرو.
هیچی...
-الیور ریورس تو باید تنبیه بشی! تا آخر سال باید گل های انگشت خوار رو پرورش بدی برای امتحان سمج سال پنجمی ها.
الیور در دلش گفت:«عالیه! عاشق اسمشونم!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1398 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا موقعیت را برای خود موقعیتی مناسب خواند و چشمانش جستجوگرانه ادوارد را دنبال کرد. ادوارد دست قیچی، اون پسر بی ارزش که دوست عزیزش را محو خود کرده بود، نه! اون پسر فارغ از دنیا و رز نشسته بود و با شوق ادامه برنامه اون دلقک خظرناک را نگاه میکرد. دورا به دنبال آن مرد مرموز و جذاب، ادوارد بونز بود و سرانجام او را کنار شِما، گیدئون و کتی بل دید. چهار سال بالایی که گوشه‌ای جمع شده بودند و بی توجه به اطراف گرم صحبت بودند. آه چقدر دلنشین!
دورا دست دست نکرد و خرامان خرامان به آن سو رفت.

_سلام اد.. چقدر لباسی که پوشیدی قشنگه!

شما با چشمان ریز شده به ادوارد که با شنل ریونکلاو همیشگی‌اش به جشن آمده بود، نگاه کرد. او هرگز حاضر نمیشد خود را وارد این بازی‌ها کند و ترجیح میداد وقتش را با کتاب‌ها بگذراند تا با لباس‌ها!

_ نظرت درباره جشن چیه؟ اون دلقک داره تمام برنامرو خراب میکنه..
_ آره دورا همین طوره!

دورا اما بی توجه به پاسخ کتی بل همچنان قصد داشت تا توجه ادوارد را جمع کند. پس دستش را زیر دست او انداخت و اورا به سمتی کشید.

_ بیا اد.. بیا یکم نوشیدنی بخوریم! مطمئنا باعث میشه یکم سرحال بیای.

و همون طور که کمی سرش رو به سوی اون گروه سه نفره متمایل میکرد که هاج و واج در جای خود باقی مانده بودند، گفت:
_ البته بدون دوستات، مگه نه بچه‎‌ها؟

شما به اطراف نگاه کرد. سرش را خارند و گفت:
_ خب بچه‌ها فکر کنم بهترین کار این باشه که پشت سرشون برم و مراقب باشم اون دختره به رفیقمون معجونی چیزی نده!
_ آره شما ما میخواستیم با هم بریم پیش رز ولی حالا بهترین کار اینه که تو مراقب اد باشی. من و گیدئون پیش رز میریم و باهاش صحبت میکنیم.

پس شما از بچه‌ها جدا شد و به سویی رفت که دورا و ادوارد رفته بودند. کتی بل هم به همراه گیدئون که مدت زیادی بود ساکت مانده بود، به سمت در خروجی سالن راه افتاد. آنها مستقیم به سوی اتاق اسنیپ راه افتادند.

_ سلام! مک استاد؟ شما اینجایید؟

مک گونگال از پشت پرده اتاقش بیرون آمد و با اخم به دو دانش آموز سال آخری درس خوانش نگاه کرد.

_ اینجام. اتفاقا میخواستم نامه مهمی رو برای مک گونگال بفرستم. ئلی چیزی شده؟ کاری داشتید باهام؟
_ آه بله . میشه بهمون یه معجون بدید که بتونیم موهای یکی از دوست‌هامون رو بلند کنیم؟

اسنیپ سرش را به تاسف تکان داد. قفسه معجون‌هایش را نگاهی انداخت و معجونی را از آن بیرون کشید و آن را به همراه نامه‌ای به کتی بل داد.

_ اینو همین الان به مک گونگال برسون کتی بل! سر به هوا نباش. نامرو خودت میرسونی و خودت جوابش رو برام میاری. زود باشید برید دیگه!

گیدئون و کتی بل از اتاق اسنیپ بیرون آمدند.

_کتی بیخیال! چرا باید به حرفش گوش کنیم. میریم پیش دوستت کمکش میکنیم و بعد به مک گونگال توضیح میدیم.
_ گید داری شوخی میکنی؟ من میرم پیش مک گونگال تو بدو برو پیش رز. احتمالا توی سالن هافلپاف نشسته و داره با صدای خیلی بلند گریه میکنه و اصلا با صدا کردنش یا حتی حرف زدن نتونی توجهشو جلب کنی. من میدونم موهاش چقد براش ارزش دارن و الان چقدر قلبش شکسته. سعی کن یجوری آرومش کنی تو میتونی!

و دوان دوان دور شد. گیدئون پوکر به کتی بل که داشت دور میشد نگاه کرد. آخه چه انتظاری از او داشت؟ چطور یه دخترو آروم میکرد؟ از اولش هم نمیخواست قاطی این کار بشه. ولی با این حال به سمت تالار هافلپاف به راه افتاد. جلوی در تالار یک سال اولی را دید که داشت با اضطراب به داخل نگاه میکرد و صدای گریه پابرجا بود. دستش را دوستانه روی کتف پسرک زد و با چشمانش اجازه خواست تا وارد شود. اولیور در جای خود گلوله شد و گیدئون این را به معنای قبول کردن، پذیرفت. وارد تالار شد و رز را نگاه کرد. یکی دو بار او را به همراه دخترها دیده بود. دختر پر شور و نشاط شاد که همیشه از دور میدیدش و با شیطنت‌هایش میخندید اما هرگز با او رو به رو نشده بود و گقت و گویی نداشتند. اما الان اشک‌هایش باعث میشد قلبش به درد بیاید و دلش بخواهد اون ادوارد را با مشت‌هایش له کند.

_ رز؟ میشه گوش کنی؟

هیچی! حتی سرش را بالا نیاورد. چکار باید میکرد؟ یاد حرف کتی بل افتاد. آروم روی دوپایش نشست و دستش را با احتیاط روی شانه‌اش قرار داد. نگاه رز بالا آمد و او سریع دستش را پس کشید. چشمانش میخکوب دخترک شد که چشمانش قرمز شده بود و رنگی به چهره‌اش باقی نمانده بود. نمیدانست او انقدر زیباست. به خود آمد.

_ چیزه رز.. آمم اومدم کمکت کنم.
_ نمیشه! دیگه نمیشه موهامو برگردونم. باید دوباره منتظر باشم که بلند شه!

خوشحال ازینکه با دست پر برای کمک به سراغش اومده بود دست در آستین ردایش کرد و شیشه معجون را درآورد.

_ اینجارو نگاه کن. این معجون افزایش رشد موعه! تا صبح موهاتو مثل قبل میکنم و بعد دوباره میتونی با موهای فرفریت همون زلزه قبلی باشی! اما به نظرم با این موهای کوتاهم خیلی خوشگلی ولی خب من اینجام تا اونکاری رو بکنم که تو دوست داری!

پ.ن1: ادامه داستان، به غیر از اون بخش جشن که میتونه یچیز خیلی جالب در بیاد به کمک آدر و میشه کلی زوج رو حتی از توی کتاب آورد نشوند و بلاهای مختلف سرشون آورد. اما اینجا هافلاویزه و همیشه عشق هم چاشنی داستان بوده.. پس بیاید یه دوئل عاشقانه سر رز راه بندازیم. حس گیدئون رو تو چند تا پست زیاد تر کنیم تا به درخواست دوستی برسه! کی برنده این دوئل میشه؟ گیدئون یا ادوارد؟ جایزه این دوئل قلب رزه! پس بیاید روش کار کنیم.

پ.ن2: من یه رزرو 24 ساعته کرده بودم میدونم :) و الان خیلی گذشته!
پ.ن3: من رولمو نوشته بودم و قرار بود تا ساعت یازده شب بفرستمش.. یکاری برام پیش اومد و اندازه دو ساعت خونه نبودم. ( گوشیمم جا مونده بود خونه) وقتی برگشتم.. گوشیم بخاطر ویروسی که یهو از ناکجا آباد اومده بود هنگ کرد. فردا عصرش گوشیم فلش شد و من همه چیزم پرید. فرداش بهم گفتن حتی با فلش گوشیت درست نشده و.. بله دورای بی گوشی هستم. واقعا گوشیم یکی از اعضای بدنم بود. الان حتی اسم ایمیلم رو هم یادم نمیاد. پس میدورام قبول کنید و درک کنید که چرا انقدر رولم دیر شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین

_الیور بدو دیگه جشن تموم شد.
_یه لحظه صبر کن اومدم.
_تو از دخترا هم بیشتر طولش میدی!

الیور با لباس بتمن از پشت در خوابگاه ظاهر شد و گفت:«خوبه»؟
_برام مهم نیست فقط بدو.
الیور و سامر همه راه را دویدند تا به جشن برسند. 

_آی...دیگه نفسم بالا نمی آد...
_رسیدیم...دیگه...
_پس...چرا... هیچ...صدایی...
ناگهان در باز شد و یک نفر درحالی که دست هایش را روی صورتش گرفته بود بیرون دوید و از میان دو دوست رد شد. سامر که حالا دیگر نفسش بالا می آمد گفت:«اون دیگه کی بود؟ فکر می کردم دخترا دیگه موهاشونو این قدر کوتاه نمی کنن»!
_آره دیگه این کار رو نمی کنن. ولی به نظر می اومد که کسی موهاشو به فنا داده!
_حالا هر چی بیا بریم.
_تو برو من میام.
_یعنی چی؟ می خوای چی کار کنی؟
_ا‌ون هافپافی بود فکر کنم. چند بار تو سالن دیده بودمش؛ تو برو من به جشن اهمیت نمی دم.
_از کجا می دونی اون که صورتشو گرفته بود؟
_می دونم دیگه!
سامر اخم هایش را در هم کشید و با عصبانیت فریاد زد:«به درک»!

الیور واقعا به جشن اهمیت نمی داد و فقط بخاطر دوست جدیدش داشت به آنجا می رفت. اما، حالا که پای یک هافلپافی در میان بود نمی شد بی اهمیت از کنارش گذشت؛ برای یک فرد درون گرا خیلی سخت تر بود که خودش را نشان دهد.

به سمت سالن اجتماعات هافلپاف دوید باید قبل از اینکه دختر به خوابگاه می رفت با او حرف می زد یا...نه باید راهی پیدا می کرد تا او موهایش را درست کند! این بهتر بود ، چون اگر مشکل واقعا موهای دختر بود حرف زدن کمکی نمی کرد.
کتابخانه جایی بود که برای هر کاری راهی پیشنهاد می داد. پس راهش را عوض کرد و بعد از دقایقی به آنجا رسید ولی جلوی در...

_اوه پروفسور مک گوناگال!
_ریورس؟درسته؟ این جا چی کار می کنی؟
_بله پروفسور. من زیاد تو شلوغی نمی رم...آآآ...شما راهی برای بلند کردن هر چه زود تر مو ها می دونین؟
الیور این را گفت و ناگهان حسی در گوشش زمزمه کرد:«اصلا به تو چه»؟(حسه اسلایترینی بود😂😂😂)

_بلند کردن هر چه زود تر مو؟ فکر می کنم برای اینکه موهات رو مرتب کنی کوتاه کردن بهتر باشه!
_اوه نه برای خودم نیاز ندارم. برای...یکی از هم گروهی هام می خوامش.
_پس می خوای کمک کنی؟ بله این تو ذات یه هافلپافیه...دنبالم بیا فکر کنم یه معجون داشته باشم.

...

الیور وسط سالن عمومی ایستاد. با اینکه آنجا کسی نبود ولی باز هم خجالت می کشید یک دختر را با صدای بلند صدا بزند. صدای ضعیف هق هق های رز(الیور اسمشو نمی دونه.) از خوابگاه به گوش می رسید.
ناگهان فکری به سر الیور زد.
الیور به خودش گفت:«هی پسر تو باید ریونکلاوی می شدی»!
جلو رفت و شیشه ی کوچک معجون را روی نزدیک ترین میز به خوابگاه دختران گذاشت و بعد با صدای بلند داد زد:«هی سامر، چرا شیشه افزاینده مو رو این جا گذاشتی»؟
بعد هم صدایش را عوض کرد و با صدای بلند ادامه داد:«نمی خوامش. بذار هر کسی لازم داره برداره».
الیور بعد از این کار به سمت خوابگاه خودشان دوید و لای در را کمی باز گذاشت تا نتیجه کارش را ببیند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.