جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

190 کاربر(ها) آنلاین هستند (187 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
189 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1398 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که داشت جلوی مغازه با بی حوصلگی تخمه میشکوند و تف میکرد، وارد مغازه شد و گفت: مگه نشنیدین ارباب چی گفت؟ دل و روده هاتو نگه دار کریس، بر حسب اتفاق، برای این ماموریت، خیلی هم به دردمون میخوره.

ولی سوال مشترک همه این بود که چطور باید مشنگا رو ترسوند؟

بلاتریکس گفت: دو نفر دو نفر راه بیوفتید. اونا نمیتونن زیاد دور بشن، معمولا همین خیابونای اطرافن. کریس تو با دل و روده هات برو طرف پشت بوما. دنبالشون بیوفتید و سعی کنید همه رو به سمت مغازه بیارید. اگه دل نازکید، تغییر چهره بدید و خودتونو شبیه زامبی کنید.

بلاتریکس با گفتن این حرف، غیب شد و حوالی میدون اصلی ظاهر شد. دو تا بچه گربه ی فسقلی، کنار خیابون در حال بازی بودن. روح زن جوانی با موهای بلند، اطراف جدول گردش میکرد و انگار که دنبال چیزی میگشت. بلاتریکس قصد نداشت چهره ی خودشو به زن نشون بده، حداقل نه توی این مرحله.

چوبشو به سمت بچه گربه ها گرفت و اون ها رو تبدیل به دو تیکه برگ کرد یا حداقل آدمک های کوچیک و کوتوله ای که شکل متقارن یک برگ رو داشتن. در ظاهر موجودات بی آزار و جذابی بودن. بچه ها به سمت روح زن رفتن و سلام کردن.

زن مهربون و خونسرد و آرومی به نظر می رسید. از دیدن بچه ها خوشحال شد. بلاتریکس به رغم باطن پلیدی که داشت درک میکرد که برای زنی مثل اون چه چیزی ارزشمند و حساس محسوب میشه. نقطه ضعف اون تراژدی دوست داشتن بچه ها بود. بچه هایی که در عین معصوم بودن می تونن بی اندازه خبیث و بدجنس باشن.

یکی از بچه برگ ها گفت: اینجا چیکار می کنی؟

زن که کمی گیج شده بود گفت: میخوام به خونه برم، فکر کنم داره شب میشه.

بچه برگ ها خندیدن و گفتن: مگه تو خونه ای داری؟ ما می دونیم که تو تنها هستی.

زن نگاهی به اطرافش انداخت و در حالی که باد، موهاشو مثل شلاق توی صورتش می کوبید گفت: درسته، احتمالا دارم خواب نیمه شفاف یکی از زندگی های قبلیمو میبینم.

بچه برگ ها که حالا خنده هاشون موزیانه تر شده بود گفتن: زندگی های قبلی؟ یعنی مدام داری دچار تناسخ میشی؟

زن که با شنیدن کلمه ی تناسخ به خودش لرزید گفت: نه، نه، من دیگه دچار تناسخ نمیشم، من راهی رو پیدا کردم که این چرخه تموم بشه. من دیگه شما بچه ها رو دوست ندارم. باید به خونه برگردم. اونجا امنه.

زن برگشت و میدون رو دور زد. بلاتریکس کنار خیابون منتهی به مغازه ایستاده بود. به زن گفت: از این ور برو، برو خونه و مواظب خودت باش.

زن ساده هم حرف بلاتریکس رو باور کرد و با پای خودش به سمت مغازه رفت. مغازه ای که ظاهر بیرونیش تحت تاثیر یه طلسم، شبیه یه خونه ی دنج و گوگولی شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1398 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
همونطور که کریس مشغول بخیه زدن خودش بود تا بره و ماموریت جدید رو انجام بده، سپاس گوی مرلین بود که دیگه لازم نیست ببینه کلیه اش جلوی چشمان خودش فروش میره!

- ما برگشت شدن کردیم ارباب!
- ارباب؟
- کریــــــس!

دسته ی مرگخواران فرار کرده حالا توی مغازه تاریک و خالی با وحشت به دل و روده بیرون زده کریس نگاه میکردن.

- آروم باشین، ارباب رفتن استراحت کنن و من رو مامور انجام یک کار بسیار مهم کردن.
- تو رو؟ نکنه میخوای با لوله ی معدت مثل گاو بازا بری بیرون و اون مشنگا رو بگیری؟
- بله رودولف، درست حدس زدی!

با وجود اینکه دل و روده کریس هنوز کف زمین پخش بود ولی مرگخوارا دست از نگاه های وحشت زده برداشتن و رو آوردن به نگاه های پوکر فیس گونه.

- این تن بمیرن شدن راست گفتن کردی؟ این مشنگ ها به چه درد خوردن کرد؟
- اونها الان توی کاهش اختری گیر افتادن و دارن جهان بینی میشن... نه چیزه... جهان بینی می‌کنن!
- کالبد اختری دیگه؟
- نخیر الاف، کاهش اختری. تو درکی از این مسائل نداری!

مرگخوارا که نمیفهمیدن منظور کریس دقیقا چیه، تصمیم گرفتن که صرفا از دستورات لرد پیروی کنن و سوال اضافی نپرسن ولی هنوز یه سوال دیگه باقی مونده بود!

- ولی چجوری؟
- با ترس!
-
-
- کی داوطلبه روده کریس رو جا بزنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 2 تیر 1398 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که جا خورده بود اول با تعجب گفت: چسب...چسب...چسب؟

بعد انگار که مرد، موجود منزجر کننده و چندش آوری باشه گفت: از دست شما ماگلای احمق. این وقت روز چرا مثل روح وارد مغازه شدی؟

مرد نگاهی به خودش کرد و گفت: شت، دوباره دارم خواب میبینم و وارد کالبد اختریم شدم.

مرد که از بابت فهمیدن این موضوع بسیار خرسند شده بود مثل احمقا به هوا پرید و فراموش کرد که چسب لازم داره.

کریس با ترس و لرز گفت: یا لردا، فکر میکنم که جمع کالبد های اختری جمعه و چیزی مثل مراسم احضار دارن انجام میدن، چون چند تا روح مشنگی دیگه رو هم دارم توی خیابون میبینم.

لرد گفت: درسته کریس و این اتفاق عادی نیست. این خواب های کنترل شده و دست جمعی معمولا از طرف مشنگای بی استعدادی صورت میگیره که قصد دارن کمی جادو یاد بگیرن و توی دنیای ما دخالت کنن. اگر تعلل کنیم وزارت خونه جمعشون میکنه و ذهناشونو پاک میکنه، اما اگر بتونیم گیرشون بیاریم، جزو ارتش سیاه خودمون میشن. مثلا اون زن جوونو میبینی وسط خیابون؟ مشخصه ارتعاش و قدرت روحی بالایی داره و چندان حالیش نیست که وارد کالبد اختریش شده. تا چشم و گوششون بسته است باید گیرشون بیاریم.

کریس که پشم هایش فر خورده بود گفت: یا لردا، اگر طلسمای مستقیم استفاده کنیم معمولا شوک به حدیه که اونا بیدار میشن و دیگه ممکنه به کالبد اختری بر نگردن.

لرد که با چوب دستیش زیر گردنشو میخارونید گفت: نیازی به طلسم نیست، فقط ترس جوابه، هیچ چیز بیشتر از ترس یه مشنگ رو وادار به کارای حماسی و انقلابی نمیکنه. ماموریتت اینه که وارد انجمنشون بشی و ببینی که فازشون چیه، چه جهان بینی ای دارن. یادت باشه من همه شونو میخوام، هیچ کدومو از دست نده. یه مشنگ چشم و گوش بسته هزار بار بیشتر از یه مرگ خوار منفعت طلب ارزش داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیس در 1398/4/2 23:40:41
هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 2 تیر 1398 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
کریس زیر دست لرد درحال عمل شدن بود.

-خب ریس،داروی بیهوشی بهت نزدیم،اذیت نمیشی که؟
-نه ارباب!

لرد سیاه با چهره ای حاکی از نارضایتی به کریس خیره شد.
-چرا اذیت نمیشی؟تمام هدف ما همین بود که اذیت شی!

درست در همان لحظه که لرد آماده در آوردن اجزای بدن کریس شد،فرشته ی نجاتی وارد شد.
-فرشته ی نجات؟درون مغازه ما چه میکنی؟ما از این سوسول بازی ها نداریم،برو مغازه ی دامبلدور!

فرشته ی نجات کریس ناراحت شد و وظیفه اش را فراموش کرد،بنابراین تصمیم گرفت به مغازه دامبلدور برود.

-خب ریس...اول کلیه ات را در بیاریم یا کبدت را؟

اما کریس بیشتر از این حرف ها خوش شانس بود،درست در لحظه ای که دست لرد سیاه به سمت کلیه کریس میرفت مردی وارد مغازه شد.
-ببخشید آقا چسب دارید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد 1398 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
جمع مرگخواران فرار کرده

مرگخوار ها جامه دریده و سر به بیابان گذاشته بودن!
داشتن راه می رفتن که یهو یه حس پوچی بهشون دست داد...نمی دونستن باید چیکار کنن!

-ما الان داریم چیکار کردن می شیم؟
-جامه می دریم!
-سر بر بیابان می ذاریم!
-به پوچی می رسیم!
-ما چرا از ارباب فرار کردن شدیم؟
-که اعضای بدنمونو در نیاره و نفروشه!

همه ی مرگخوارا با سر حرف مرگخوار مجهول رو تایید کردن.

-مگه ما نگفتن می شدیم که جانم فدای ارباب...تا خون در رگ ماستن می شه، هدیه به ارباب هستن می شه؟ خب پس چرا الان فرار کردن می شیم؟

همه مرگخوارا دچار عذاب وجدان شدن!

-ما باید برگشتن کنیم!

مغازه لرد ولدمورت

-پنس!

دست چپ لرد به دست راستش پنس رو داد.

-ارباب مطمئنین چیزی نمی شه؟
-به کار ما شک داری؟
-نه ارباب، این چه حرفیه!

لرد داشت یه عمل موفقیت آمیز رو انجام می داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/3/30 23:08:28
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1398 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها با چشمانی گرد به یکدیگر نگاهی انداختند و لبخندهای دستپاچه‌‌ای و ترسناک و چپ اندر قیچی زدند.
- ولی آخه ما که دیگه...
- حرف نباشه، همین که گفتیم. می‌دهیم آن زبان دو متری زردتان را هم ببرند که دیگر مخالفتی با ما نداشته باشید.

این مرگخوار به اون‌ مرگخوار نگاه کرد و اون یکی مرگخوار هم سری به نشانه تایید تکان داد.
ناگهان این مرگخوار و اون مرگخوار پا به فرار گذاشتند و اون یکی مرگخوار و دیگر مرگخوار ها هم به دنبال آن دو مرگخوار دویدند.

لردولدمورت با چشمانی مملو از خشم نگاهی به جای خالی اون و این و اون یکی و دیگر مرگخوار ها انداخت و گردنش را همانند شخصیت ها‌ی ترسناک فیلم‌های چرت ترسناک به سمت کریس برگرداند.
- تو نحسی، تو از همان اول هم نحس بودی. اون از کسب و کارمان که کساد شد و این هم از اون و این و اون یکی و دیگر مرگخوارها که فرار کردند.
- ارباب، من که...
- حرف نباشه. میدونیم با تو یکی چیکار کنیم ای نحسی آور، ای به ماگل رفته، ای ناشرور و ای نامفسود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1398 04:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گرگ و میش شده بود. همه جا تاریک و مغازه مرگ خوار فروشی لرد سوت و کور بود. صدای وزوز مگسی به گوش میرسید. لرد در گوشه‌ای از مغازه کز کرده بود و به کریس که همانگونه به صورت ایستاده خوابش برده بود و هر از گاهی صدای خرناسش می‌آمد، خیره شده بود.

- یعنی اینقدر این مرگخوارای من بنجلن؟ یادش بخیر قدیما یه مرگخوار میگفتیم صدتا مرگخوار از کنارش میزد بیرون. خاطرات قدیم محاله یادم بره...
لرد درحالی که در ذهنش خواطره‌های قدیمی را مرور میکرد این جلمات را زمزمه میکرد و بغض کوچکی در صدایش حس میشد.

ناگهان لرد، سکوت محض مغازه را شکاند و گفت:
- فهمیدم با تو بنجل چی کار کنم.

کریس با صدای هیجان‌زده و بلند و ناگهانی از خواب پرید و زیر پایش را اندکی خیس کرد.
- نگاهش کن. من نمیدونم چرا از اول تو رو راه دادم تو گروه مرگخوارا که الان اینقدر بدبختی بکشم.
جملاتی بود که لرد با لحن تاسف آمیزی به کریس میگفت. سپس ادامه:
- خودتو که کسی نخرید. بذار ببینم واسه کلیه و قلبت و اینا مشتری پیدا میشه؟

کریس با شنیدن حرف لرد، دوباره زیر پایش را خیس کرد و گفت:
- یا لردا. چرا من؟ من بچه رو گاز دارم. بچه هامو یتیم نکنید.
- حرف نباشه. الان خبر دادم بقیه مرگخوارها بیان. جلسه داریم.

حرف‌های لرد کامل نشده بود که مرگخواران شنل پوش، یکی پس از دیگری در مغازه لرد ظاهر شدند و دور اربابشان حلقه زدند. لرد صدایش را صاف کرد و متین و موقرانه گفت:
- دوستان من، امروز این جا جمع شدید که نقشه جدید من رو بشنوید و شما نوکران افتخار مجری گری این نقشه را داشته باشید.
لرد لحظه مکث کرد و ادامه داد:
- از اونجایی که هیچ کدومتون به درد نخور هستید، تصمیم گرفتم که به جای خودتون، اعضای بدنتون رو بفروشم.
لرد حرف خود را تمام کرد و با لبخندی شیطانی به مرگخوارهایش نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد 1398 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد از این وضعیت بدون مشتری خوشش نمی آمد.
مغازه اش بی برکت شده بود!
و مقصر درست روبرویش قرار داشت.

به طرف کریس رفت و کمی او را برانداز کرد.
جهت موهایش را تغییر داد...رنگ پوستش را روشن تر کرد...و در پایان جای یک چشم و یک گوشش را عوض کرد.
-نمی شه. بی فایده اس. هر کاریت می کنیم، قابلیت فروش رفتن نداری. کسب و کارمونو از رونق انداختی.

کریس به جای لرد سیاه، دیوار کنارش را می دید. چون کمی قبل جای چشم و گوشش با هم عوض شده بود. ولی در عوض صدای لرد سیاه را به خوبی می شنید.
و به دنبال آن صدای خش خش...


-ارباب؟ دارین چیکار می کنین؟ قصد دارین منو مچاله کنین و دور بندازین؟ منو بدین بازیافت کنن؟ چنین تصمیمی گرفتین؟

کریس سعی کرد سرش را بچرخاند. ولی موفق نشد. چون کاملا روی ویترین ثابت شده بود.
چند ثانیه بعد دور سرش احساس فشار کرد.

لرد سیاه نوار قرمز رنگی را دور سر کریس به شکل پاپیون بست.
-خب...بهتر شد. اینگونه شاید خریداری شوی! سعی کن به درد بخور به نظر برسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: جمعه 30 فروردین 1398 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کریس می دونست خوبم می دونست و همین باعث شد. به فکر فرو بره.
- چیزه ارباب، یعنی سو از من بهتر بود که فروش رفت؟

لرد سرش رو با خونسردی تکون دادو گفت:
- آره کریس اصلا سو همه چیش بهتر از تو بود، کلاهش، استایلش، موهای زرد قناریش!

لرد نیم نگاهی به کریس انداخت تا واکنشش رو ببینه، در همون حال مشغول قاچ کردن پرتقالش شد.
کریس نابود شده بود، به خاک سیاه نشسته بود، اون نمی تونست برتری سو رو تحمل کنه! باید یه کاری می کرد.
- ارباب منو بفروشید. من مطمئنم سو رو بر می گردونن همین حالا منو بفروشید.

حرفای کریس مثل دستور بود و لرد که دچار جنون شده بود متوجه نمی شد.
- همین حالا می فروشیمت کریس، صبر کن!

اما کسی نیومد، چند ساعت گذشت ولی خبری نبود. لرد عملا داشت مگس می پروند. مثل اینکه وقتی صحبت از فروش کریس شده بود کسی مایل به خرید مرگخوارا نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 28 فروردین 1398 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگام پرسیدن لرد، رابستن و بلاتریکس دوباره شروع کردن.
-تو باید آمدن کنی...من تورو خریدن کردم!

بلاتریکس، همراه اینکه رابستن رو می زد، گفت:
-من گفتم که نمیام!

رودولف، برای اینکه توسط یک ساحره خریداری بشه، باید کاری می کرد که رابستن، بلاتریکس رو ببره، برای همین داشت به رابستن یاد می داد که چجوری ضربه های بلاتریکس رو دفع کنه.
-رابستن گاردتو بالا نگه دار...چپو مراقب باش...چپ خیلی مهمه...شگرد بلا چپشه...اون چپ نه هوک چ...

بلا یه نگاه حاکی از کلی خشم به رودولف کرد.

-همون چپ همون چپشو نگه دار...کلا گاردتو باز کن راب، فقط ازش کتک بخور...همه با هم...بلا، بلا، بلا!

مرگخوارا همه شروع کردن به تشویق بلا...که ناگهان ضربه ای باعث شد که همه بگن:
-اوووووووو!
-زدن کردی...بدم زدن کردی...بد جا هم زدن کردی!

رابستن همینجور که تو مشتش فوت می کرد، از مغازه خارج شد.

-گالیون هایش را نگرفت...ما سود کردیم...خب کریس، می گفتیم...می دانستی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!