جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف VS گریفندور

سوژه: خدا

- گفتم بشینین سر جاهاتون، میخوام استراتژی بازی رو بگم!

آموس اینو گفت و با عصبانیت به تیمش خیره شد؛ تیمش سر جاش نشسته بود، فقط از شدت خنده به این طرف و اونطرف قل میخورد. جسیکا دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره.
- این چه ریختیه برای خودت درست کردی، کاپیتان؟

بقیه از شدت خنده به اطراف پرتاب شدن. آموس به سر و وضع خودش نگاهی انداخت؛ یه عینک با دماغ گنده و سبیل، کلاه و لباس گشاد مکزیکی و کفشای دلقکی که پوشیده بود، ظاهر مسخره ای بهش میداد. اونقدر مسخره که خودش هم خنده ش گرفت، ولی به روش نیاورد.
- چـ... چشه مگه؟
- چش نیست، گوشه!
- اگه اینقد که تو طنز استعداد داری تو کوییدیچ هم داشتی، الان قهرمان بودیم، شتر.

اشک توی چشمای کسی که شتر خطاب شده بود، حلقه زد؛ ولی وقتی به این واقعیت تلخ پی برد که واقعا شتره، ضایع شد و رفت مثل بچه شتر سر جاش نشست.
- خب استراتژیتو بگو کاپیتان.
- استراتژی... اوم...

بیشتر از این هم از آموس انتظار نمیرفت؛ همینکه یادش مونده بود امروز بازیه، خودش خیلی حرف بود.

با صدای گزارشگر، در رختکن ها با صدای بوم عجیبی باز شد. دور تا دور زمین، با رعایت فاصله اجتماعی، یکی در میون شاگردای هاگوارتز و شیطانوارتز نشسته بودن. جیغ و ویغ عجیب شیاطین فضا رو پر کرده بود. وقتی که همه بازیکنا از رختکن بیرون اومدن، سوت شروع بازی زده شد.

- با عرض سلام و خنک باشید خدمت شنوندگان عزیز، گزارش بازی رو میشنوین از طبقه هفتم جهنم، که خیلی خیلی خنکه!

بازیکنا که انواع خنک کننده به جاروشون وصل کرده بودن ولی بازم کلاهشون ذوب شده بود، با خشم نگاهی به جایگاه گزارشگر که پر از نوشیدنی های خنک و کولر های گازی و گرون قیمت بود، انداختن، چند تا فحش روانه کردن و بازی رو شروع کردن.

- در سمت راستتون، شتر رو میبینید که محکم خودشو به جارو چسبونده که نیفته. در سمت چپتون هم الکس یه چیزی رو میبینید که روی جاروش لم داده. جلوتر، یک عده شیطون رو میبینین که سعی دارن آدما رو بخورن، ولی به دستور خدا سر جاشون نشستن.

شیاطین نگاه حریصانه ای به بغل دستی انسانشون، و نگاه اعتراض آمیزی به بالا مینداختن، و بعد به زمین بازی زل میزدن.

- بله، گرمای اینجا در حالت عادی طوریه که حتی شیاطین هم عذاب میکشن، ولی به خاطر گل روی هاگوارتزی ها، امروز گرما قابل تحمل تره.

گزارشگر لیموناد خنکشو نوشید. گرما شاید واسه اون قابل تحمل بود، ولی برای هاگوارتزی ها نه. هردوتا تیم امیدوار بودن یکی زودتر اسنیچو بگیره تا بازی تموم شه. تنها مشکلشون این بود که کسی نمیدونست توی بازی چه خبره، چون گزارشگر بجای گزارش بازی، راهنمای تور ارائه میداد و آبمیوه میخورد. زمین بازی هم از نور شعله های جهنم پر شده بود و چشم، چشمو نمیدید.

- بچه ها! باید با هم همکاری کنیم! اینجوری نمیشه!
- میگی چیکار کنیم زاخار؟
- در وهله اول باید کاپیتانو پیدا کنیم!

اونجا بود که هافلپافیا متوجه شدن آموس از اول بازی غیبش زده. با ظاهر جلفی که داشت، امکان نداشت توی زمین دیده نشه.
صدای جیسون، کاپیتان تیم رقیب، توجهشونو به خودش جلب کرد.
- اینجوری نمیشه! بیاین با همکاری هم، اسنیچو پیدا کنیم. حالا سر اینکه کی بگیرش، صحبت میکنیم!

اعضای هر دو تیم، شروع به گشتن کردن؛ هیزم هارو جابجا کردن، صندلی تماشاچیا رو کنار زدن، و...
در همون لحظه، یه بلاجر به جیسون خورد و اونو از بازی بیرون کرد. چون علاوه بر اینکه محکم بود، توی اون دمای بالا، داغ داغ شده بود و اگه به کسی برخورد میکرد، بدون شک بیهوش میشد. ولی جیسون هر کسی نبود! اون کاپیتان یه تیم بود، نه، دوتا تیم! یه بلاجر برای بیرون انداختنش کافی نبود...
توی همین فکرا بود که بلاجر دوم محکم به صورتش خورد و ایندفعه واقعا از بازی بیرونش کرد.

- حالا من ناظرتونم.

کسی حوصله جر و بحث با زاخاریاس رو نداشت، برای همین به یه "چرخوندن چشم تو حدقه" بسنده کردن و به گشتن ادامه دادن.
نیکلاس نگاهی به دور و برش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی نمیبینه، روی جاروش لم داد و آبمیوه ای که قایم کرده بود رو درآورد بخوره، که نگاهش به چیز وحشتناکی افتاد.
- آموس؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!
- هیس! صداتو میشنوه!
- کی؟!
- خدا!

و به بالا اشاره کرد.

::فلش بک::

آموس به دور و برش نگاه کرد. تا همین چند دقیقه پیش، خیلی درد میکشید. یهو دردش خوابید و وقتی چشماشو باز کرد، درد رفته و اطرافش پر از نور شده بود. سعی کرد همه چیزو به یاد بیاره... آره، وقتی میخواست به زور عصاش رو به یه زن غریبه بفروشه، شوهرش غیرتی شده و عصا رو فرو کرده بود تو حلقش.
یعنی مرده بود؟

نه، نمیتونست واقعی باشه! هنوز کلی کار داشت. هنوز کلی سمعک مونده بود که پسرش براش بخره و اون ببره بفروشه و برای پسرش پتو و بالش بخره. توی همین فکرا بود که صدای دلنشینی رو شنید.
- تو بنده خوبی نبودی آموس.

آموس یکه خورد. چون یادش نمیومد چیکار کرده. برای همین، صدای دلنشین شروع کرد به شمردن گناهانش. منتهی، هیچکدوم قابل پخش نبودن.

- حالا چی؟ میرم جهنم؟
- حالا که نه، ولی توی زندگیت یه روزی میری.
- زنده میشم؟
- اگه شروطی که بذارم رو قبول کنی.
- اگه قبول نکنم چی؟
- مستقیم میری جهنم.
- شروط چین؟

::پایان فلش بک::

- خب چیکار کردی؟ همه شروطو زیر پا گذاشتی؟
- همشو که نه، شیش تاشو.
- چند تا بودن مگه؟
- هفت تا.

نیکلاس خواست فقط شونه بندازه بالا و نوشیدنیشو بخوره، که یاد همه این هفتاد سال گذشته رقابت و کشمکش برای بدست آوردن بازو بند کاپیتانی افتاد.
- کاپیتان بشم یا خدا رو صدا...

آموس نذاشت حرفش تموم شه، سریع بازوبند رو داد به نیکلاس و هلش داد بیرون. بیرون رفتن نیکلاس از بین شعله ها همانا و توفانی شدن شدید آسمون هم همانا. صدای غرش بلندی توی کل سالن پیچید.
- بالاخره آمدی، آموس!

نیکلاس نگاهی به جای آموس انداخت، ولی آموس دیگه اونجا نبود. در عوض، متوجه شد نور شدیدی افتاده روش و همه نگاه ها به سمت اونه.

- آموس دیگوری؛ ما به تو گفته بودیم که دزدی نکنی، غیبت نکنی، دروغ نگویی، با دیگران به خوبی صحبت کنی، از جسم خود به خوبی مراقبت کنی، جنس مخالف را اذیت نکنی، و با پدر و مادرت با اخم نگاه نکنی... که تو تنها مورد آخر را رعایت کردی، چون پدر و مادرت نزد ما هستند!

روح پدر و مادر آموس از پشت سر خدا دست تکون دادن.

- و حالا، چون به شروط ما عمل نکردی، با ما می آیی!

نور خاموش شد و صدا قطع، و همه متوجه شدن خبری از نیکلاس نیست. البته، بخاطر اینکه نیکلاس هم مثل آموس پیر بود، کسی متوجه نشد نیکلاس رفته، نه آموس.
همهمه ای بین تماشاچیا پیچید. همه به این فکر میکردن که آموس چه آدم دو رو و دروغ گو و پستی بوده. حتی همگروهیاش هم ناراحت بودن که چرا بهش اعتماد کردن و بهش دستبند کاپیتانی دادن...

- پیداش کردم!

آموس اینو گفت و با جاروش بالا اومد. همه به چیز زرد رنگی که توی دستش بود خیره بودن. شبیه اسنیچ بود ولی بال نداشت. هم تیمیاش با تعجب بهش نگاه کردن.

- چیه خب؟ شعله ها شدید بودن، بالاش سوخت!

همه خواستن به داور نگاه کنن تا تصمیم نهایی رو بگیره، ولی از اونجایی که داور نداشتن، هافلپافیا با خوشحالی آموس رو روی دست گرفتن و با خودشون گفتن تا وقتی که برنده میشن، شخصیت هم تیمیشون اصلا مهم نیست! و همه دانش آموزا با خوشحالی از ورزشگاه خارج شدن.

کمی دور تر، پیش خدا

- محض احتیاط، اسنیچو با خودم آوردم که از اون ورزشگاه لعنتی نتونن بیان بیرون. مگه دستم به اون آموس لعنتی نرسه...
- هوی دیگوری، چیکار کردی هنوز داره برات گناه ثبت میشه؟
- تو کی هستی؟
- فرشته سمت راستت. فرشته سمت چپت گفت با لباس تیمتون یه اسنیچ تقلبی ساختی بازی رو بردین. این اسنیچ توی دستتو بده ببینم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندورVS هافلپاف
سوژه: خدا


همه گرمشان بود، به تازگی به طبقه هفتم جهنم رسیده بودند، هوا داغ بود، آتش از آسمان می‌بارید، حوری‌های آتشی هم بودند، ولی کسی به آن‌ها نزدیک نمیشد. چون بالاخره، آتشی بودند.
-گرمه!
-من مطمئنم که ما میتونیم! گریف مصداق بارز قوی بودن و شجاعته!
-گرمه!
-پس چی شد؟ اعتماد به نفستون رو حفظ کنین، آرامش داشته باشین و طبق تمرینا برین جلو!
-گرمه!
حالا همه با هم! بازم مثل همیشه گریف برنده میشه!
-گرممه!

پیتر گرمش بود، خیلی گرمش بود، خیلی خیلی گرمش بود. ولی این موضوع، نه تنها برای هیچکس اهمیت نداشت، بلکه بچه‌های گروه به ماهرانه‌ترین شکل ممکن آن را نادیده می‌گرفتند. جیسون با اعتماد به نفس روی نیمکت رختکن گریف ایستاد، دست‌هایش را بالا برد و گفت:
-بلند داد بزنین! بازم مثل همیشه گریف برنده میشه!
-گریف برنده میشه!
-جوری داد بزنین که صداش برسه به آمریکـ... چیز.. هافپلاف!

گروه به شک افتاد. نگاه ها به طرف همدیگر چرخید و برای چند ثانیه ای، سکوتی فضا را پر کرد:
-ولی هافپلاف هنوز نیومده تو ورزشگاه، چند کیلومتر فاصله داره از اینجـ...
-مهم نیست! شماها داد بزنید! خدا صداتونو میرسونه به هافپلاف!
-بازم مثل همیشه گریف برنده میشه!

با فشار زیادی که گریفی ها به حنجره شون آوردن، صدای یکی از بچه‌ها گرفت. پیتر سرفه‌کنان به سمت بطری آبش رفت و شیشه را برداشت، می‌خواست از آن آب بنوشد که ناگهان آب درجا بخار شد. با ناچاری اول به بطری و بعد به گروه نگاه کرد. آن‌ها جوری رفتار میکردند انگار گرمای هوا برایشان مهم نبود.
-ولی من گرممه. من نمیخوام اینجا باشم، من میخوام برم خونه ریدل، میخوام برم پیش ارباب، اونجا با اینکه بلا داره، ولی کولرم داره.

پیتر نمی‌توانست برگردد، برای همین همانطور که آثار ناراحتی را از چهره‌اش پاک می‌کرد به سمت گروه گریف رفت که هنوز هم در حال شعار دادن بودند، صورت همه‌شان قرمز شده بود و از شدت گرما نفس‌نفس می‌زدند. جیسون از روی نیمکت پایین پرید و با افتخار به گروه نگاه کرد و همانطور که با دستش روی شانه پیتر می‌کوباند گفت:
-آفرین بچه‌ها. همتون یک دقیقه وقت استراحت دارین بعدش میریم برای تمرین گرم کردن دست‌ها.

پیتر با ناباوری برگشت و به جیسون نگاه کرد:
-ولی ما الان تو گرم‌ترین جای دنیاییم! دستامون همینجوریش گرمه! چرا باید گرم کنیم؟!

جیسون دستش را از شانه پیتر برداشت یک قدم به عقب گذاشت و به ناباوری بیشتری به پسر نگاه کرد:
-یعنی میگی برای مسابقه گرم نکنیم؟ خیلی ممنونم ازت که توی این شرایط استرس‌زا هم سعی میکنی بخندونیمون. بخندین بچه‌ها!

تمام اعضای تیم، قهقهه زنان خودشان را روی زمین می پلکاندند. جیسون خنده تیم را قطع کرد و چهره خنده رویش تغییر کرد:
-حالا برین استراحت کنین.

دقایقی بعد از استراحت تیم-رختکن گریفیندور

پیتر نفسش را به سرعت بیرون داد و همانطور که بقیه برای تمرین آماده می‌شدند از رختکن بیرون رفت تا کمی راه برود و حواسش را از گرمای جایی که بودند پرت کند، فقط دعا می‌کرد که جیسون متوجه نبودش نشود، سرش را تکان و به راهش ادامه داد.
-آخه چرا باید انقدر زود بیایم ورزشگاه؟!

پسر با خودش حرف هم میزد. همان‌طور که از کنار چند حوری جهنمی رد می‌شد به اطراف نگاه کرد تا جایی را پیدا کند و کمی خنک شود، ولی جایی نبود، همه‌جا پر از آتش بود، در بطری‌های نوشیدنی مواد مذاب ریخته بودند و ساکنان ورزشگاه جهنمی بودند.
-کاش حداقل ارباب اینجا بود.

پیتر دلش برای فرزند تاریکی بودن تنگ شده بود، دلش ارباب و کولر را می‌خواست و همانطور که اشک‌هایش در گرما بخار می‌شدند ناگهان پایش را روی جسم سخت و غضروفی شکلی گذاشت. چهره‌اش را کج کرد و پایش را برداشت. خاک‌های قرمز جهنم را کنار زد و به جسم زیرپایش دقت کرد.
-یه دماغ؟

کمی بیشتر دقت کرد. نزدیک و نزدیک تر شد تا جایی که نوک دماغش به نوک دماغ روی زمین چسبیده بود. در همین لحظه اشک در چشمانش حلقه زد.
-دماغ... دماغ ارباب؟... ارباب؟

آن بینی، بینی اربابش بود. رنگ پوست اربابش بود. گذشته از آن، از خودش قدرت ساطع می‌کرد، البته احتمالا. پیتر هنوز هم نمی‌توانست فرق بین قدرت ساطع‌شده از یک جسم و گرمای ساطع‌شده را بفهمد. پسر خم شد و بینی را برداشت. وقتی بینی را لمس کرد بدنش لرزید و قدرت در بدنش جمع شد.
-این یه نشونست! این یه تیکه عضو از قدرتمندترین موجود جهانه! این دماغ... خود خداست!

بینی در ذهنش بود، این را حس میکرد. آنقدر قدرتمند بود که در ذهن پیتر رفته بود، ورزشگاه ناپدید شد و پیتر خودش را در یک فضای توخالی و شناور دید. لحظه‌ای بعد بینی وارد شد و به او نگاه کرد. پیتر با گیجی به اطرافش خیره شد.
-این مغز منه؟ چرا انقدر... خالیه؟

بینی جواب داد. صدایش مثل صدایی از بهشت بود، بم و زیبا. صدای بینی، ذهن و روح پیتر را شفا می‌داد و به او این حس را میداد که در بهشت و زیر آبشار عسل است. پیتر با شنیدن صدای بینی لبخند زد. بینی گفت:
-این مغز توست، پیتر. تو برگزیده منی. تو پیامبر منی و انسانی هستی که پیامم را به هم‌گونه‌ای‌هایت می‌رسانی. من درباب هستم.
-درباب؟
-دماغ اربابت... من از او هم قدرتمندترم.
-ولی ارباب... یدونه بودن واسه‌ی نمونه بودن که.
-من خود خدام کودک! بفهم دیگه کار دارم!
-آها چشم. ببخشید خدا.
-آفرین. حالا باید من را حق بشناسی. من خدا هستم. تو پیامبر منی. من از همه موجودات برترم.
-ولی آخه قضیه این نبود، ارباب قرار بود از همه برتر باشه خب.
-من دماغ اربابتم نابخردِ کودک! بفهم دیگه! دلیل از این واضح‌تر؟
-آهان.. چشم. قانع شدم.. درباب.
-آفرین کودک. از این به بعد مرا خدا صدا میزنی و دستوراتم را انجام میدهی تا برگزیده بمانی. حالا برو بیرون و برگزیده باش. آفرین کودک.

پیتر از مغزش بیرون افتاد و شروع کرد دور دماغ را تمیز کردن، خاک‌های قرمزرنگ جهنم را با دست برداشت و در گوشه‌ای پرت کرد. دور دماغ را دستمال گذاشت، همه را دور کرد و جلوی دماغ نشست.
-شما خدای منی. موجود برتر جهان. برتر از ارباب مثلا. دماغ ارباب. خدای واقعی. هر دستوری داری بگو. برات انجام میدم.

فلش فوروارد-ورزشگاه طبقه هفتم جهنم

-بگید، توپ تانک فشفشه، گریف برنده میشه!
-توپ تانک فشفشه، گریف برنده میشه!
-بلندتر!
- توپ تانک فشفشه، گریف برنده میشه!

جیسون همانطور که دور گروهش میچرخید و به آن‌ها نکات مهم بازی را گوشزد میکرد کلاه مخصوص مدافعان را برداشت و به سمت پیتر دوید. پیتر نشسته بود و به زمین خیره شده بود.
-پیتر؟ خوبی؟ چرا دماغتو بستی؟
-چی؟ هان؟ آهان. خوبم. تو خوبی؟ دماغمو بستم چون که... چون که خدا گفته ببندم.
-خدا؟
-خدای قدرتمند! از همه رنگ! اونی که از همه برتره!

ویبره زدن های پیتر شدت بیشتری گرفت. افراطی گری وجودش را فراگرفته بود و خودش را مطیع و پیامرسان درباب میدانست.
-درباب بهم گفت که من پیامبرشم و شما رو به دینش دعوت کنم. اون میخواد که یه روزی برسه همه جلوی دماغشونو محکم بگیرن و ببندن تا تنها دماغ دنیا خودش باشه. اون قدرت برتره!
-پیتر حالت خوبه؟ خدای واقعی این شکلی نیستا.
-چرا خدای واقعی اونه! شما هنوز به درکش نرسیدین! برو دماغتو بپوشون!
-پیتر؟
-من دیگه پیتر نیستم! من پیتر چیترم!
-چیتر؟
-درباب این اسمو بهم داده، بهم میگه پیتر چیتر!

جیسون دهانش را باز کرد تا حرف بزند ولی صدای سوت داور که نشان از شروع شدن بازی و بیرون آمدن بازیکنان از رختکن‌هایشان بود به صدا در آمد. پیتر کلاهش را گذاشت و همانطور که با یک دست دماغ بسته‌شده‌اش را گرفته بود و با یک دست چشمانش، به سمت زمین مسابقه رفت. داور با آرامش ایستاده بود و به بازیکنان اشاره کرد که در وسط ورزشگاه بایستند. بازیکنان هردوگروه به غیر از پیتر به هم چشم غره می‌رفتند و از همیشه آماده‌تر بودند. دراین بین که پیتر چشمانش را برای ندیدن دماغ دیگران گرفته بود جارویش به سنگی روی زمین گیر کرد و افتاد.

داور به پیتر خیره شد و همانطور که سعی میکرد نگاهش را از او بگیرد گفت:
-بگذریــم... مسابقه بین هافلپاف و گریفیندور با دست دادن کاپیتان گریفیندور یعنی جیسون سوان و کاپیتان هافلپاف یعنی آموس دیگوری شروع میشه. دست بدید و مطمئنا قوانین رو همتون میدونین. بعد از سوت من همه روی جاروهاتون مستقر شید و سرجاتون قرار بگیرین. و سوت دوم رو که زدم و بلاجرها و گوی رو رها میکنم تا بگیرینش. آفرین. همین دیگه... برید... چرا نمیرید؟ اصلا... هدف من تو این زندگی چیه؟

و پس از چنددقیقه مسابقه شروع شد. هوا گرم‌تر از همیشه بود و پیتر سعی داشت با دهان نفس بکشد چون که بینی‌اش به وسیله پارچه کلفتی پوشیده شده بود و نمیخواست آن را در بیاورد. در یک طرف زمین مسابقه شناور ماند و سعی کرد بلاجرها را ردگیری کند تا بتواند وظیفه‌اش را انجام دهد. ولی گرما باعث شده بود سرگیجه بگیرد و اکسیژن کافی به مغزش نمیرسید... به آموس دیگوری نگاه کرد و همانطور که بین زمین و هوا بود، یاد صحبت‌هایش با درباب افتاد.
-چجوری میتونم بهتون خدمت کنم؟

بینی بلند شد و گوش پیتر را گرفت، دهانش را نزدیکش برد و زمزمه کرد:
-تو باید منو به همه معرفی کنی پیتر چیتر. همه! تو باید اصولی که من میگم رو رعایت کنی و مجبور کنی بقیه رو که انجامشون بدن.
-یه خدا همچین کاری میکنه خدا؟ البته ببخشید فضـ..
-ساکت کودک! تو کی انقدر پررو شدی تو کار خدات دخالت کنی؟ هان؟ بچه‌پررو! بزنم دیگه دماغ نداشته باشی؟
-ببخشید خدا.

پیتر نشست و دماغ دست‌ به سینه ایستاد. با آن قد کوچکش دور پیتر چرخید و گفت:
-اول از همه من میخوام تنها دماغ دنیا خودم باشم. پس وقتی دینم جهانی شد به همه میگم دماغشونو بپوشونن! یادداشت کن چیتر. یکی از چیزایی که میخوام اینه که دماغای همه باید پوشونده بشه. حتی اونی که دین منو نمیخواد که غلط میکنه نخواد.
-چشم خدا.

دماغ به لباس پیتر آویزان شد و روی شانه‌اش ایستاد. سپس گوشش را گرفت و از آن بالا رفت و در آخر روی سر پیتر نشست.
-اولین کاری که باید بکنی اینه که دماغ خودت و اطرافیانتو بپوشونی و بهشون درمورد من بگی تا درمورد خدای جدیدشون بدونن.
-اگه نخواستن چی؟
-مگه دست خودشونه؟ مجبورشون کن. دماغشونو بکن!
-ام... ببخشید ولی...
-مشکلیه؟
-نه نیست.

پیتر از افکار خودش خارج شد و نگاهش به سمت بازیکنان رفت. درحالی که افراطی گری در وجودش موج میزد، فریادی سر داد.
-ای بی‌دماغ بدبخت!

پیتر جارویش را تکان داد و به سمت آموس هجوم برد. آموس با چشمانی گشاد شده به پیتر نگاه کرد و به عقب سکندری خورد و داد زد.
-بچمو بردن! حالا هم میخوان خودمو ببرن! ایهاالناس! کمک!

جاروی پیتر روی هوا لیز میخورد و به سمت آموس میرفت و وقتی که به آموس رسید، پیتر از روی جارو بلند شد و سعی کرد تعادلش را حفظ کند. به آموس نگاه کرد و سعی کرد نفس بکشد و با یک شیرجه روی آموس پرید.
-برای درباب! درباب ایز واچینگ!

و پارچه کلفتی از جیبش در آورد و همانطور که با آموس روی زمین و هوا شناور بود پارچه را روی دماغ آموس گذاشت و فشار داد. آموس تلاش کرد خفه نشود و دست و پا زد. اما پیتر همینطور داد میزد و میگفت:
-دین درباب واقعیه! درباب داره نگاهتون میکنه! درباب خدای جدیده! درباب گفت دماغتو بپوشونی آموس!

آموس همانطور که سرفه میکرد پارچه را چنگ زد و آن را روی زمین پرت کرد. و با ناباوری به پیتر نگاه کرد و سرفه کرد.
-من یه سوال بهتر دارم. درباب کدوم خریه؟!

پیتر گویی حرف‌های آموس را باور نمیکرد. با ناباوری خندید و در این موقعیت هردونفر هنوز هم بین زمین و هوا بودند پیتر دست‌هایش را بالا برد و به سمت دماغ آموس هجوم برد.
-توهین به درباب؟ خجالت بکش کودک!

و سعی کرد بینی آموس را بکند که ناگهان جسیکا از دور گفت:
-آموس! مگه تو گاد آو دوئل نیستی؟! کمک کن به خودت!

آموس که داشت خفه میشد به دست‌های پیتر چنگ زد و سعی کرد حرف بزند.
-اون فقط با عصا بود!

اما پیتر بیخیال ماجرا نمیشد. هنوز در تلاش بود بینی آموس را بکند که داور طلسمی به سمت او روانه کرد و او به واسطه فاصله کمش با خاک جهنم و نرمی آن، سالم روی زمین افتاد. مسابقه خراب شده بود و همه دور پیتر جمع شده بودند و پیتر هنوز زیرلب کلمه «درباب» را تکرار میکرد. همانطور که بین بی‌هوشی و هوشیاری شناور بود دستش به چیزی نرم و گرم افتاد. چیزی شبیه به یک کلاه‌گیس اما نرم‌تر و طبیعی‌تر، شاید موهای یک انسان. در بین خاک جهنم مخفی شده و دست پیتر لمسش کرده. اطرافیانش و جیسون که نگرانش بود محو شدند و او یک دسته مو را دید.
-سلام پیتر. من موهای اربابت هستم. من خدا هستم. یک خدای جدید و تو را به عنوان پیامبرم انتخاب کردم. میتوانی مرا مرباب صدا کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی کوییدیچ دو تیم هافل و گریف





طبقه ی هفتم جهنم، بدترین جای جهنم، جایی که تمام مجرمان و تبهکاران، خیانتکاران و غش در معامله کن ها بعد از مرگ به انجا فرستاده میشوند حالا این مکان به عنوان محل بازی کوییدیچ دو تیم گریفیندور و هافلپاف انتخاب شده بود.
دو تیم از حیاط هاگوارتز داخل اتش سردی که مخصوص جا به جایی های سریع بود پریدند و صحنه ی بعدی که می دیدند اسم رختکن هایشان بود.
صدای تماشاچیان به گوش میرسید. همگی از جهنمیان بودند پس معمولی بود که در حال شکنجه شدن باشند. همگی جیغ میزدند گریه میکردند و خودشان را به در و دیوار میزدند. فرشتگان هم از بالا روی انها ابجوش و قیر داغ میریختند.

-رئیس اومد.

یکی از فرشته ها به سمت بقیه ی این را داد زد.

خدا ابری بود که با ظاهر خیلی مرتب و اراسته ارام ارام به سطح زمین (جهنم) نزدیک میشد. البته جثه ی کوچکی داشت اما احتمالا تنها در این ظاهر تجلی یافته بود. خدا اهسته به سمت جایگاه وی آی پی رفت.
اسم دو تیم از بلندگو ها خوانده شد و دو تیم با وسایلشان وارد زمین شدند. کلاه هایشان را روی سر گذاشتند و چوب های کوتاه را در قلاف تنظیم کردند. مثل همیشه اسنیچ چند دقیق زود تر ازاد شد و مستقیم به سمت بالا پرواز کرد. برق طلایی رنگش در اتش و دود گم شد. بازیکن ها سوار بر جارو منتظر پرتاب کوافل شدند.
داور بازی با کسب اجازه از خدا بازی را شروع کرد. جارو ها به پرواز درامدند. دیوار دفاعی هافلپاف به سمت دروازه ها رفت و به شکل اتوبوسی معبر را سر کرد. اموس دیگوری دسته بیل را گرفت و محکم به کوافل ضربه زد. ضربه ی محکمی که توپ را از حلقه ی سوم رد کرد و یک امتیاز برای هافلپاف ثبت کرد. کوافل به راهش ادامه داد و در صورت یکی از جهنمیان جا خوش کرد.
ملانی از پایین به سمت داور رفت تا اعتراض کند.

-این چه وعضیه؟ اگه اون توپ میخورد به بازیکن ما چی؟

داور اعتراضش را نشنیده گرفت و چشمش را به زمین بازی دوخت.

نوبت حمله ی گریفیندوری ها رسید.

-جیسون بگیر که اومد.

آرکوارت توپ را به جیسون پاس داد. مدافعان هافلپاف به سمت انها حمله کردند. بازی کم کم داشت گرم میشد. در ارتفاع بالاتری جست و جو گر دو تیم به دنبال اسنیچ بودند. نیکلاس سرعتش را بیشتر کرد و دقیقا پشت اسنیچ قرار گرفت اسنیچ در فاصله ی دستانش بود میتوانست ان را بقاپد. کوافل پر سرعتی که از پایین امد تعادل نیکلاس را به هم ریخت و چوب ماهیگیری جلو افتاد. کوافل به پایین برگشت. جیسون با چوبش توپ را کنترل کرد. به حلقه ی دوم نزدیک شد و با تمام توان به توپ زد. توپ با صدای سوتی به سمت دروازه شلیک شد.

بوم.

توپ محکم به دیوار دفاعی برخورد کرد، چند تا از اجر هایش افتاد اما توانست توپ را در میان خودش ثابت نگه دارد. جیسون دستش را مشت کرد و زیر لب چیزی گفت و بعد هم به عقب بازگشت. در بالا هنوز چوب ماهی گیری و نیکلاس درگیر بودند. اسنیچ انقدر سریع حرکت میکرد که تکان خوردن بال هایش دیده نمیشد. نیکلاس فکری به ذهنش رسید ارام پشت چوب ماهی گیری رفت و با دست ان را قاپید. طنابش را تنظیم کرد و پرتاب کرد. سیم چوب ماهی گیری یکی از بال های اسنیچ را گیر انداخت.

-اها گرفتمت.
-اها گرفتمت.

هر دو جست و جو گر به هم دیگر خیره شدند. بازی به دستور خدا متوقف شد. داور بدو بدو به سمت خدا رفت و گوشش را جلوی دهان او گرفت. بعد از مدتی برگشت و در بلند گو داد زد.

-چون اولین تماس به اسنیچ توسط جست و جو گر گریفیندور بوده تیم گریفیندور برنده اعلام میشه.

بازی با نتیجه ی صد به یک به نفع گریفیندور خاتمه یافت. نیکلاس واقعا ناراحت بود. خیلی خیلی ناراحت. باید بیشتر فکر میکرد. هافلپافی ها با اینکه برنده نشده بودند، ارامش خودشان را حفظ کردند و با لبخند بر لب راهی رختکن شدند و گریفیندوری ها وسط زمین برای شادی بعد از پیروزی جمع شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مرداد 1400 06:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جام کوییدیچ هاگوارتز

بازی اول


هافلپافگریفیندور


سوژه: خدا

آغاز: 6 مرداد
پایان: 13 مرداد، ساعت 23:59:59

قوانین کوییدیچ

---

تیم هافلپاف:

دروازه‌بان: شتر
جستجوگر: نیکلاس فلامل
مهاجمان: زاخاریاس اسمیت، آموس دیگوری(کاپیتان)، دسته بیل
مدافعان: جسیکا ترینگ، دیوار دفاعی

ذخیره: رز زلر

---

تیم گریفیندور:

دروازه بان: الکس وندزبری
مدافعان: اما ونیتی، پیتر جونز
مهاجمان: جیسون سوآن(کاپیتان)، آرکوارت راکارو، بشکه (مجازی)
جستجوگر: چوب ماهیگیری (مجازی)

ذخیره: ملانی استنفورد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1400/5/6 7:05:31
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1400/5/6 21:09:22
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو
Vs
ترانسیلوانیا! (مثلا ما خیلی خاکی ایم


پست آخر


"فلش فوروارد"


آخه چرا؟! لعنت به این سایت! لعنت به زوپس لعنت به "Direct access is not allowed!!" کی گفته نباید این سایت انتقال پیدا کنه؟ کی گفته اینجا نباید آپدیت شه؟

"پایان فلش فوروارد"


صبح روز مسابقه!


- فرزند خوشگلم! مو فرِ من! دست راست ارباب کی بودی تو؟!

بلاتریکس مرگخوار خیلی باهوشی بود... شاید هم تنها باهوششون! برای همین دسیسه چینی (و حتی سایر کشور ها!) رو به خوبی می‌فهمید.
- مادر جان! امروز خیلی مهربون شُدید ها! کاسه ای زیر نیم‌کاسه ست؟!

دروئلا انتظار این اندازه هوش رو از فرزندش نداشت، اما در هر صورت فرزند یک ریونی بود دیگر... مادرش قربونش بشه!
- فرزندم؟! مادرت رو دسیسه چین شناختی؟

- حالا خواسته‌ت چیه مادر؟
- حالا شدی یه فرزند خوب! میای بریم به درک؟!
- چی؟! بریم به درک؟!

مثل اینکه ئلا درست منظورش رو نگفته بود!
- فرزندم منظورم همون جهنمه!
- آها! جهنم! چی؟! جهنم؟! پیش اون مرتیکه ی هیز؟!

ایندفعه ئلا منظور بلاتریکس رو درست نگرفته بود!
- کی؟! تام درسخون؟! برم کتابامو بکنم تو حلقش؟
- نه بابا اون که همش تو تانژانت و سینوس و کسینوسه! منظورم اون شیطان بوقیه! خجالت نمیکشه اومده از من خواستگاری می‌کنه!

ئلا دیگه انتظار این یکی رو نداشت!
- شیطان؟! دارم براش!

ساعاتی بعد، دوباره ورودیِ جهنم!

- خب بچه ها! روزش رسید بالاخره!
- کلاه سو رو سوراخ سوراخ میکنم!
- آندریا رو سر و تهش میکنم!
- شیطان رو می‌کشم!

( - هوی نویسنده!
- بله؟
- مگه ئلا نمیخواد بکشه شیطانو؟!
- بله!
- پس چرا خنده ی شیطانی می‌کنه؟! اصا مگه شیطان می‌میره؟

نویسنده معترض رو به سبک ج.ا.ا دایورت کرده و به کارش ادامه داد! )

کسی به اینکه چرا قراره شیطان رو بکشن اهمیت نداد! بالاخره درهای جهنم باز شده بودن!

- وع! آتیشارو بین!
- اونجارو!

از توضیح "اونجا" معذوریم، لطفا خودتون برین به درک ببینین!

- تماشاگرارو!

خب متاسفانه توضیحش دادیم!

- من یوآن آبرکرومبی پور... نیستم! یوآن تو بازیِ قبلی مرد! او یس! من هکتورم! معجون بدم خدمتتون؟! بعله! بچه های ریونکلاو هم وارد میشن! بنده اسپانسر رسمی شون هستم! اصا ببینید چجور می‌برن ترانسیلوانیا رو!

هکتور خیلی به معجون هاش اعتماد داشت!

- خب ابیگل جعبه هارو باز می‌کنه و توپا رو بالا می‌ندازه! بازی شروع میشه!

بازیکنان محله ی ریونکلاو بازی رو خیلی خوب شروع کردن، بالعکس بازی های قبلی دیگه دروئلا دنبال اسنیچ تقلبی نمی‌گشت! البته الان هم دنبال شیطان بود در هر صورت

- اونجارو ببینین! سو توپو به کلاهش پاس میده، حالا کلاه سو توپو میگیره! جلو میره و... براک بلاجر رو به کلاه سو می‌کوبه!

کلاه سو بالاخره تو گل زدن ناموفق بود! این هم افتخاری بود برای ریون!

- چرا دروئلا داره سمت شیطان میره؟ چرا چوبدستیشو در آورده؟

دروئلا به سمت شیطان رفت...
- تو به دختر من پیشنهاد دادی؟! پس بگیرش! آواد....

بالاخره اون روی معجون های هکتور هم خودشون رو نشون دادن و ئلا یخ زد!
همه ی بازیکنا به سمت اون منظره برگشتن، بقیه ی بازیکنان ریون هم یکی یکی در حال تبدیل شدن بودن! باز هم یه شانس برد دیگه و باز هم باخت!

- ها؟! اصلا من اسپانسرشون نبودم! اصا کی گفته از معجونای من خوردن؟ من از اولم طرفدارِ ترانسیلوانیا بودم!

زمان حال، جادوگران، ساعت 23:59 دقیقه!


- بالاخره تموم شد! بالاخره تموم شد! یس!

تام دکمه ی ارسال رو فشرد...

Direct access is not allowed!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/6/8 23:55:05
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/6/8 23:55:58
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های محله ی ریونکلاو Vs ترنسیلوانیا


پست دوم

روز بعد، دم در جهنم
تیم ریونکلاو با جاروهاشون تو دست راست و شیشه ی معجون تو دست چپشون، جلوی دروازه ی بزرگ جهنم ایستاده بودن. تام، به عنوان کاپیتان تیم، با اعتماد به نفس جلو رفت و زنگ درو زد. جیغ بلندی کل محوطه رو پر کرد که این بار استثنائا مربوط به دروئلا نبود. اما جان که انگار سیستم تیراندازیش با شنیدن صدای جیغ فعال می شد، تو یه دایره دور خودش می چرخید و دستشو از رو ماشه بر نمی داشت.

-اگه قول میدین اینو کنترل کنین، راتون میدم تو.
مجسمه ی سر شیطانی که روی دروازه ی جهنم نصب شده بود، بعد از گفتن این حرف نگاهی پر از شک به جان انداخت. اما صحبت کردن یه مجسمه ی نصب شده روی در برای تیم ریونکلاو به حدی عجیب بود که بخار ناباوری و تعجب از گوششون بیرون می زد.
-مگه ریونکلاوی نیستین؟ ینی من از اون سر عقاب حوصله سربرتون عجیب ترم؟ مردک فک میکنه خیلی بارشه، همه ش خودشو میگیره... بیاین برین تو!

تیم ریونکلاو که هنوز از سر و کله و گوششون بخار بیرون می زد، از کنار مجسمه که حالا دروازه رو باز کرده بود رد و وارد جهنم شدن. دروئلا نقشه ای رو از توی کیفش درآورد و سعی کرد سر و ته و شمال و جنوبشو پیدا کنه.

-بچه ها؟ واسه جهنم یکم زیادی خنک نیست؟
-نه! طبقه ی اولیم. کوره شون زیرزمین طبق هفتمه. ئلا را بیوفت بریم.
دروئلا با اینکه هنوز سر از نقشه در نیاورده بود، راه افتاد که برن. به هر دوراهی که می رسیدن، وایمستاد، یه گالیون بالا مینداخت و بعد به راهش ادامه می داد.
-بچه ها...
-ساکت جرالد!براک!
براک، جرالد رو که سعی می کرد به جایی اشاره کنه بلند کرد، کلاهشو رو سرش کشید و انداختش روی شونه ش. تام کاپیتانی شده بود جدی و بی اعصاب!

بعد از مدت ها گشتن تو دالانا و اتاقای مختلف و ترسناک، هنوز تابلوی "طبقه ی اول جهنم" رو می شد دید.
-دروئلا! بده به من اون نقشه رو!
تام نقشه رو با عصبانیت از دست دروئلا بیرون کشید. به توانایی مسیر یابیش خیلی اطمینان داشت. در گذشته تامی بود مسیر یاب. حالام تامی شده بود درسخون که می تونست راحت نقشه بخونه. ولی نه هر نقشه ای! نقشه ای که تو دستش بود، جز نقاشی بچگونه ای از جهنم چیز دیگه ای نبود.
-این.. این چیه؟
-نقاشی بچگیای بلاس. خیلی تو کشیدن چیزای ترسناک استعداد داشت دخترم...
-یس.. می... جا... سو... هت!
-چی؟ سو؟ امروز که روز تمرین ماس!
با اشاره ی تام، براک کلاه تام رو از رو سرش برداشت.
-یه ساعته می خوام بگم اونجا یه آسانسور هست.
-تیم ریونکلا! همگی به سوی آسانسور! خودم با محاسبه ی معادلات دیفرانسیلی سنگین پیداش کردم.

طبقه ی هفتم جهنم
طبقه ی هفتم، ورزشگاه بزرگی بود که طبق آخرین استاندارد ها ساخته شده بود. کولر، سیستم ضد حریق، لباس های ضد حریق، توپ های ضد حریق، جورابای ضد حریق و هر چیز ضد حریق دیگه. اما مشکلی که وجود داشت، نبود خود حریق بود! برخلاف تصور تیم ریونکلاو و تعریف و توصیفای ماتیلدا، اونجا هیچ آتیشی نبود. براک و استیو که فکر کرده بودن به عصر یخبندان سفر کردن، به ذوق و شوق بقیه رو ول کردن تا دنبال شکار ماموت برن.

-تعطیله... برین... دیگه بازی نداریم.
-ولی ما که تمرین داریم. خود فنر نامه داد بهم.
-اون بانو با زلف مشکی پریشونم که بازی قبلی اینجا بود، همراتونه؟
برق چشمای شیطان به وضوح قابل دیدن بود. ولی نمی دونستن دقیقا اون بانو با زلف مشکی پریشون کیه.
-ما یه بانو همرامونه... ببین زلفش مشکی و پریشونه؟
تام دروئلا رو هل داد جلو. دروئلا آب دهنشو قورت داد و یه قدم جلو رفت. شیطان سرشو جلو آورد و از فاصله ی 5سانتی متری قیافه و موهای دروئلا رو بررسی می کرد.

-این نیست... ولی شبیهن... یه شباهتایی دارن. شما اسمت چیه؟
-د... دروئلا. البته صدامم میزنن ئلا.
-دروئلا... ئلا... اتفاقا اون بانو هم اسمشون یه چیزی تو این مایه ها بود. دِلا؟... گِلا؟... تِلا؟...
-بلا؟
شیطان با شنیدن اسم بلا، یکی از شیاطین زیر دستشو صدا زد و به محض ظاهر شدن دشکای قرمز پشت سرش، غش کرد. بچه های تیم ریونکلاو با دیدن صحنه ی غش کردن شیطان، مجددا شروع کردن به بخار بیرون دادن. اما جرالد این دست رفتارا رو خوب می شناخت. شیطان عاشق شده بود.


پ.ن: به جای جرالد ویکرز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در 1398/6/8 23:57:07
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های محله ی ریونکلاو Vs ترنسیلوانیا


پست اول

-نه... این نه... اینم نه... این یکیم نه... نه... نه...
-اسم روشونه خب! می تونی قبل اینکه برشون داری اسمشونو بخونی!

تام رو به روی کتابخونه ی دروئلا دست به سینه ایستاده بود و داشت به دقت به کتابا نگاه می کرد. به این نتیجه رسیده بود که برای برد، باید کوییدیچ رو از پایه و اصولی با تیمش تمرین کنه.
صبح اون روز بعد از ظاهر شدن این نتیجه تو مغزش، به طرف اتاق دروئلا رفته بود، بدون هیچ حرف و توضیحی و بی اهمیت به غر زدنای دروئلا که " ناسلامتی اینجا اتاق منه! خجالت نمی کشی همین طوری وارد اتاق یه ساحره میشی؟ به ارباب میگم! به گبی می گم! تو جلسه ی بعدی انجمن حتما ازت شکایت می کنم"، مستقیم به طرف کتابخونه ی دروئلا رفته بود تا کتاب آموزش کوییدیچ مناسبی پیدا کنه. هر بار بعد از مدت کوتاهی نگاه کردن، شروع می کرد به بیرون کشیدن چند تا کتاب از کتابخونه، خوندن عنوان کتابا و پرت کردنشون پشت سرش.

اون طرف تر، پشت سر تام، دروئلا دمر روی زمین دراز کشیده بود. هروقت تام شروع می کرد به پرت کردن کتاباش، این ور اون ور می دویید و کتاباشو تو هوا می گرفت و با گرفتن هر کتاب، "ایشالروونا ارباب به هیچ چا سر نمی زنه"ای زیر لب می گفت.

براک، استیو و کاپیتان پرایسم چون اجازه ی ورود به خانه ی ریدل رو نداشتن، پشت پنجره نشسته بودن و یه قُل دو قُل جادویی بازی می کردن. وقتی پرتاب کتاب تام شروع می شد، با دست و جیغ و هورا، دروئلا رو برای گرفتن کتابا تشویق می کردن. جان هم با شنیدن سر و صداشون، پست نگهبانی و زیر نظر گرفتن سو و رودولف که دم در خونه وایساده بودن رو ول می کرد و مسئول ثبت امتیاز مسابقه ی "پرت کن، بگیر" بین تام و دروئلا می شد.

انقدر هیجان مسابقه بالا بود که دوست داشتن وارد اتاق بشن و خودشونم نقشی تو مسابقه داشته باشن. اما نمی تونستن. چیزی مانع ورودشون به اتاق می شد. البته برای اون چها نفر نه تهدیدای دروئلا و نه هشدارهای تام در مورد پودر شدن در صورت ورود به خانه ی ریدل مانع محسوب نمی شد. مانع اصلی جرالد بود که تو چارچوب پنچره نشسته بود و سرش توی صفحه ی چت پاترونوسیش بود. از لبخند روی لبش می شد حدس زد داره با ماتیلدا صحبت می کنه.

-الان سه ساعت و سی و شیش ثانیه س دارم با سرعت شونزده کتاب در ثانیه تو کتابخونه ـت می گردم و دنبال یه کتاب کوییدیچی می گردم. هیچکدومشون کوییدیچی نیستن! همه رو با زاویه ی شصت و هشت درجه پشت سرم پرت کردم که اگه انتگرال کسینوس ده درجه رو در طول اتاق ضرب کنی و بر تعداد پاترونوسای جرالد تقسیم کنی میشه... میشه... میشه دویست هفتاد و نه تا کتاب!
-کتاب لازم نداریم.
- دویست و هفتاد و نه تا کتاب غیر کوییدیچی! اگه احتمالشو حساب کنیم، به عنوان یه جستوجوگر باید...
- کتاب لازم نداریم!
- ها؟

همزمان شیش تا سر با چشمای از حدقه بیرون زده و فکای به کف چسبیده به طرف جرالد برگشتن. جرالد بعد از فرستادن یه قلب پاترونوسی، صفحه ی چت پاترونوسیشو بست و از لبه ی پنجره پرید پایین.
- ماتیلدا گفت جهنم خیلی داغه. جارو و لباساشون سوخت. می گفت تیم تف تشت لباس ضد حریق پوشیده بودن.
- لباس ضد حریق؟ ماگلن مگه؟ ما جادوگرا همچین کاری نمی کنیم. هرگز!
- راه حل بهتری داری؟
جرالد با بی حوصلگی محض این سوالو از تام پرسید و بعد از برداشتن یه سیب از رو میز دروئلا، از طریق پنجره، پرید تو حیاط. تام که جدیدا تصمیم گرفته بود تام درسخونی شه، خیلی دلش می خواست علم و دانش تازه کسب شده ـش رو به رخ همه بکشه.
-آره! ما از معجون ضد حریق استفاده می کنیم.

ساعت ها بعد، اتاق دروئلا
-مطمئنی لازم نیست از هکتور کمک بگیریم؟
-نه لازم نیست. بگرد. این همه کتاب معجون سازیو میخوای چیکار؟
تنها واکنش دروئلا به این حرف، پرت کردن کتاب "معجون سازی به زبان ساده" به طرف تام بود.

اتاق دروئلا از همیشه بهم ریخته تر بود. کف اتاق پر بود از انواع و اقسام کتاب با رنگا و طرحای مختلف، ولی موضوع یکسان؛ "معجون سازی". چند ساعتی بود که تام و دروئلا بین کتابا دنبال دستور تهیه ی معجون ضد حریق می گشتن.
-معجون مخصوص خون دماغ شدن... معجونی برای درمان دل پیچه ی گربه ـیتان... اینو باش... معجون طعم دهنده ی سوپ پیاز، مخصوص خانم ویزلی!

براک، استیو، کاپیتان پرایس و جان، هر چهارتاشون، پشت پنجره خوابشون برده بود. جرالدم مدتی می شد که غیبش زده بود. البته جای نگرانی نداشت. احتمالا رفته بود تمرین تیم زرپافو ببینه و ماتیلدا رو تشویق کنه. تام و دروئلا م همچنان دنبال دستور تهیه ی معجون ضد حریق می گشتن و هر از گاهی کتابی به سمت سر تام پرت می شد و تام با محاسبه ی سرعت و زاویه ی پرتاب، جاخالی می داد و کتاب بدبخت به دیوار می خورد.‌‌‍‌‎‏

گوشه ی دیوار اتاق، کتابای پرت شده جلسه ی فوق سری انجمن کتابان تشکیل داده بودن.
-بگو عزیزم، بگو از چی گرفته دلت.
-این دروئلا... این همه ش یادش میره منو دستمال بکشه. ببین...
و انگشت اشاره شو روی جلدش کشید. روی انگشتش لایه ای از گرد و غبار جمع شده بود که "نچ، نچ" کتابای دیگه رو درآورد.
-دروئلا همه ش منو پرت می کنه!
-د... درو... دروئلا...

همه ی کتابا بشدت از دروئلا دلخور بودن. وقتش بود یه درس حسابی بهش بدن. وقتش بود که یاد بگیره کتاب برای خوندنه، نه پرت کردن. کتابا در حال ترتیب دادن یه شورش بودن که یکی از پنجره پرید تو و روشون فرود اومد.
-پیدا کردم... نگردین... حل شد!
-ساکت جرالد داریم مطالعه می کنیم!
-معجونو از هکتور گرفتم. اون معجون ضد حریق داشت.

تام و دروئلا به خوبی با نحوه ی عملکرد معجونای هکتور آشنا بودن. ولی چاره ای نداشتن. نمی تونستن کل زمانی که میتونستن تمرین کنن رو به درست کردن معجونی اختصاص بدن که تضمینی برای بهتر کار کردنش وجود نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در 1398/6/8 23:53:23
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در 1398/6/8 23:57:45
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا vs بچه های محله ریونکلاو

پست سوم
آقای مافیایی بعلاوه آمپرش چیز دیگری را نیز از دست داده بود، حواسش آنقدر پرت دامبلدور بچه جدیدش شده بود که بچه خودش را از یاد برده بود. بچه ای که حال کمر به خاک بر سر کردن تیم پر افتخار ترنسیلوانیا بسته بود و از موضعش کوتاه نمی آمد و چیزی جز کاپیتان بودن را برازنده خودش و مهارت های فوق العاده اش نمی دانست. مهارت هایی که آنها را که مدیون ژن خوبش میدانست.

زمین تمرینات تیم ترنسیلوانیا

_سو به روونا این نقشه م دیگه حرف نداره. برا بادیگارداش شربت ببر، حالشون که بد شد بچه رو بنداز تو سونامی فوق فوقش پنج دیقه بعد جنازشو تو زمین چال می کنیم یه فاتحه هم میفرستیم که دیگه عذاب وجدان نداشته باشیم.
_آره! یه لیوان شربت هیکل به اون گندگی رو زمین میندازه. فیلم زیاد میبینی نه؟
_شما ایده بهتری داری بفرما ماهم یاد بگیریم.
_معلومه که دارم.
_نخیر نداری! اگه داشتی میگفتی!
_اتفاقا یدونه خوبشم دارم از مال توهم بهتره، ولی نمیگم در جهل خودت بمونی. جاهل!
_دروغگو!
_بسه!

سو دیگر تحمل نداشت. مغزش مگر چقدر گنجایش داشت؟ هرچه بود اوهم ساحره ای عادی بود. تحمل بچه مافیایی کم بود، حالا دعواهای بی پایان آندریا و گابریل هم اضافه شده بود. باید اوضاع را هرچه سریع تر سروسامان میداد. وقتی نمانده بود.
_شما دوتا تا آخر این بازی حق ندارید باهم حرف بزنید! فهمیدین؟!

سرهایشان را تکان دادند ولی چشمانشان چیز دیگری میگفت. حرف های پنهان در اعماق نگاه های غضب بار و چشم غره هایشان به یکدیگر را، فقط خودشان میفهمیدند.
سو لحنش را آرام کرد با جارویش آرام به آقازاده نزدیک شد و کلاهش را از روی سرش برداشت.
_ولی اگه شما کاپیتان بشید کی بهترین و خفن ترین و حیاتی ترین نقشو تو زمین داشته باشه. هیچکی اندزه شما لایق ابر دروازه بان بودن نیست.

آقازاده بچه بود ولی احمق نبود که با این حقه قدیمی تسترال شود.
_قبوله! قبوله! همون پست حیاتی خیلی مهمه رو میخوام!

درست است. آقازاده تسترال نمیشد. همانطور که نمیشود به یک ساندویچ گفت «ساندویچ باش!»، تسترال کردن آقازاده هم کاملا بی فایده بود، او مادرزادی تسترال بود.

_چه عالی! پس شما ابر دروازه بانمون باشید، منم کاپیتان میمونم.

سپس کلاهش را روی سرش گذاشته، دست هایش را بر کمر زده و نگاهی کلی به بازیکنانش انداخت و زیر لب گفت:
_همه چیز تحت کنترله.

آقازاده با پست جدیدش حال میکرد حتی با اینکه نمیدانست چیست. آندریا و گابریل همچنان همدیگر را چپ چپ نگاه میکردند و برای پایان مهلت تحریم دعوایشان تیکه هایشان را اماده میکردند. چوپان و گوسفند هایش توپ ها را به سمت دروازه های تقریبا بی دروازه بان پرتاب کرده و از اینکه گل میشد ابراز خوشحالی میکردند. وضع سونامی هم مشخص بود، همچنان به دنبال t بود. این وضعیتی بود که کاپیتان آن را تحت کنترل میدانست؟ جواب بله ای قاطع بود.

ورزشگاه طبقه هفتم جهنم- روز بازی

اینبار نورافکن ها چشم هیچ یک را آزار نداد و صدای تشویق ها تیم ترنسیلوانیا را به وجد نیاورد. نه به این خواطر که بعد مدت ها بازی به آن عادت کرده بودند. بیشتر از تمام تماشاچی های سالن، بادیگاردهایی اطراف تیم را گرفته بودند که نمیذاشتند حتی صدایی به گوش اعضا برسد. هرچند که اگر می شنیدند هم، کل ورزشگاه مشغول تشویق آنها بود. حتی تماشاچی هایی که برای تشویق تیم مقابل آمده بودند! اگر هم می دیدند در قسمت VIP آقای مافیایی و پیرمردی ریشو که از پای مرد آویزان شده بود و مرتبا تکرار میکرد «بابا برام اوجولات میخری؟»، مطمعنا توجه شان جلب می شد.
در زمین جایی برای تیم مقابل نبود پس از همان ابتدای کار، تام جاگسن و اعضای تیمش با جاروهایشان اوج گرفته بودند. این صدای گزارشگر بود که در زمینی که بیشتر از چمن هایش از بادیگارد تشکیل شده بود، طنین انداز میشد.
_بازی جدیدی رو در پیش داریم با تیم های بسیار محبوب ترنسیلوانیا و بچه محله های ریونکلاو. تیم هایی که در بازی های قبلی حاشیه های زیادی رو به دنبال داشتن و مطمعنا ما فقط نظاره گر بخشی از اون بودیم.

صدای جیغ و فریاد ها لحظه ای خاموش نمیشد. گزارشگر ادامه داد.
_در این طرف زمین تیم کارکشته ترنسیلوانیا با اعضای خیـــــــــلی محبوبش رو داریم و گله ای رم کرده از بادیگارد هایی که معلوم نیست چطوری راهشون دادن تو زمین.

آقای مافیایی لبخندی نامحسوس زد. دری نبود که با پول بازنشود.

_و در اونطرف زمین هم...عه خب بازم بادیگارده، اینجام بادیگارده...اونجاهم بادیگارده...خلاصه که تا چشم کار میکنه بادیگارده. و اما اعضای تیم ترنسیلوانیا!

ناگهان دستی غول مانند را روی شانه اش احساس کرد.
_یا مرلین! آقا چته؟! سکته کردم... ادب نداری شما؟ میخوان بیان تو در میزنن!

بادیگارد بدون گفتن کلمه ای، پاکتی را جلوی گزارشگر انداخت. گزارشگر بعد از خواندن کاغذ درون آن، با چشمان گرد شده و نیشی باز رو به بادیگارد کرد و گفت:
_چشم! شما به اون رئیس دست و دل بازت بگو جون بخواد!

و در میکروفون مقابلش ادامه داد:
_ابر دروازه بان خوش چهره ترنسیلوانیا که عمرا کسی تو دنیا باشه که شیفته ش نباشه!

آقازاده با جاروی آخرین مدلش چرخی در سرتاسر زمین زد که گفته میشد تلفاتی بیشتر از جنگ جهانی اول و دوم و نبرد هاگوارتز، به بار اورد.

_مطمعنا ترنسیلوانیا تمام بردهاشو مدیون یه همچین ابر دروازه بانیه! اصلا مگه وجود داره ابردروازه بانی به مهارت آقای آقا زاده؟!

برحسب اینکه آقازاده، اولین ابردروازه‌بان تاریخ بود، جواب خیر بود. اعتراضات چند تن از هواداران ترنسیلوانیا هم که او بتازگی عضو تیم شده و اصلا در بازی های قبلی حضور نداشته، در میان صدای گوشخراش تشویق ها که از حد خارج شده بود، به گوش خودشان هم نرسید!
گزارشگر نصف زمان بازی را به مدح و ستایش آقازاده پرداخت که به نسبت پولی که دریافت کرد، کم هم بود.

_بازی شروع میشه مهاجم تیم ترنسیلوانیا سرخ گون رو بدست گرفته و پیش میره. داره به دروازه نزدیک میشه و مهاجمای تیم حریفش رو کنار میزنه... اماده گل زدن میشه و...و...هعییی! اونجارو ببینین! عجب ژستی گرفته ابردروازه بان! مگه میشه اینهمه زیبایی در یک نفر گنجیده بشه؟!

گابریل توپ را گل کرده بود و پوزخندی به آندریایی که با اخم نگاهش میکرد، زد. حال توپ در دستان مهاجمان حریف جا خوش کرده بود و به سمت ابردروازه بانی که هیچ چیز از دروازه بانی نمیدانست، رفت و توپ را به سمت دروازه خالی پرتاب کرد. ابردروازه بان حتی به توپی که از بغل گوشش گذشت نگاه هم نکرد.
سو اسنیچ را خیلی وقت بود که تعقیب میکرد و بدنبالش به میان دریایی از بادیگارد ها شیرجه زده بود.
آندریا بی توجه به پستش فقط به گابریل که بعد از هرگل زدنش با پوزخند نگاهش میکرد، چشم دوخته بود و از عصبانیت موفق به منحرف کرد یک بازدارنده هم نشده بود و فقط چوبش را شکسته بود. وقتی به خودش آمد که دید دارد با بادیگارد هایی که در دستش بود به بازدارنده ها ضربه میزند؛ که خب منکر آنکه با بادیگارد ها ضربه های بهتری میزد نمیشویم.
در تمام این مدت که بچه محله های ریونکلاو با اختلاف امتیاز صدتایی شان از ترنسیلوانیا جلوتر بودند، به جز بازیکنان هیچکس حواسش به جو آشفته زمین نبود. همه به این فکر میکردند با پول هایی که پس از تشویق آقازاده میگیرند چه کارهایی میتوانند بکنند.
سو هم بیش از چند دقیقه طاقت نیاورد و بی خیال اسنیچ، به طرف بادیگارد رویاهایش پرواز کرد.
-میگم شما می تونی بیای نگهبان عمارت ریدل رو نابود کنی و خودت به جاش استخدام بشی؟ انقد هوای اون منطقه خوبه!

سو، بیشتر از ده دقیقه با بادیگاردی که لال به نظر می رسید، صحبت کرد. بی توجه به بازیکنانی که با سرعت، از بالای سرش عبور می کردند و سرخگون را به هم پاس می دادند. یا مدافعانی که بازدارنده را به هر جایی، به جز حوالی دروازه ترنسیلوانیا پرتاب می کردند.
-ببین، حالا برای اینکه یادت نره، من آدرس عمارت ریدل رو برات نوشتم. می ذارم تو جیب کتت... عه! این چیه؟

در مقابل چشمان متعجب هیچکس، سو لی مفتخرانه و اسنیچ بدست، از میان گله ای سیاه پوش بیرون آمد و متعجبانه به اسنیچ درون مشتش خیره شد.
اینهمه بی توجهی برایش بی سابقه بود.
در نهایت که پس از داد و بیداد های سو و اعضا گزارشکر و جماعت تازه متوجه برد ترنسیلوانیا شده بودند.

_و بعله! برد این بازی هم بدون آقازاده غیر ممکن بود!

جماعت از تشویق خسته شده و بالاخره میتوانستند یک نفس راحت بکشند. بادیگارد ها پشت سر آقای مافیایی صف کشیدند و ورزشگاه خلوت تر شد. تماشاچی ها به سرعت نور ورزشگاه را تخلیه کرده و پس چند ثانیه جز بادیگاردها، اعضای تیم ترنسیلوانیا، آقازاده، آقای مافیایی و فرد ریشوی چسبیده به پایش کسی در ورزشگاه نماند.
آقای مافیایی با سبک خفن مخصوص به خودش، به آقازاده رسیده و با اشک هایی که درچشمانش حلقه زده بود اما به دلیل ابهت زیادش هرگز چکیده نمیشد، پسر حقیق اش را در آغوش کشید.
_تو همیشه مایه افتخار این مملکت و پدرت هستی پسرم!
_میدونم فادر!

صحنه احساسی بود. ملت بزور اشک هایشان را نگه داشته بودند که آقای مافیایی رو به سو کرد و گفت:
_دوشیزه لی!برد پر افتخار پسرم رو بهتون تبریک میگم. اگه منو نداشتین که پسری به این فوق العادگی و با این ژن منحصر بفرد براتون تربیت کنم، میخواستین چیکار کنین؟!
_واقعا میخواستیم چیکار کنیم؟

در این میان هیچکس به آندریا و گابریل توجه نمیکرد که داشتند همدیگر را تکه پاره میکردند یا دامبلدوری که منافعش را درخطر دیده بود و هرچه محکمتر پای آقای مافیایی را چنگ زده بود و چوپان و سونامی که سعی در جدا کردنش داشتند. به هرحال این بازی هم تمام شده بود و گوی، درخشان تر از همیشه، دردستان کاپیتان میدرخشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در 1398/6/8 23:56:10
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا vs بچه های محله ریونکلاو

پست دوم


عمارتِ اون آقا مافیائیه

آقا مافیائیه - درحالی‌که روایتگر هیچ ایده‌ای برای اینکه چطور صدایش بزنند ندارد - ، همین‌طور که روی صندلی‌اش لمیده‌بود، دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و به‌ جای خالی ِ آقازاده نگاه‌کرد. سرش را چرخاند و ناگهان نگاهش روی صورت پر از ریشی متوقف شد که لبخند گشادی زده‌بود و با ذوق و تند تند پلک می‌زد.
- چرا اینجوری من رو نگاه می‌کنی؟

نیش دامبلدور از حد استاندارد هم بیشتر باز شد‌.
- بابایی!

آقای مافیایی - روایتگر از اختراعِ این نام ِ با مسمی به‌شدت تسترال‌ذوق می‌باشد- ، لحظه‌ای از این نحوهء خطاب شدن مُرد اما صرفا به دلیل حفظ جذبه‌اش هم که شده‌بود، به زندگی برگشت و آب دهانش را قورت داد.
- با من بودی؟
- بله... بابایی!

ابتدا قصد آقای مافیایی این بود که ریش دامبلدور را بافته و با همان دارش بزند، اما حقیقتش را بخواهید، او دلش برای "بابایی" گفتن های آقازاده تنگ شده‌بود. برای وقت‌هایی که خودش را لوس می‌کرد یا وقت‌هایی که از سر و کول‌اش بالا می‌رفت... آقای مافیایی بغض کرد.
- من نمی‌تونم دوری ِ فرزندم رو تحمل کنم!

دامبلدور که با خم کردن خودش و گلوله کردن ریشش سعی داشت کم سن و سال‌تر به نظر بیاید، خودش را به شکل نامحسوسی به آقای مافیایی نزدیک کرد.

- خب ما می‌تونیم کنار هم‌ حلش کنیم...
-
- بابایی.

***

زمین تمرینی ِ تیم ترنسیلوانیا


- تسترال ِ زبون نفهم!

سو بعد از اینکه آقازاده شونصدمین گل در یک ساعت اخیر را خورد، فحش داد... توی دلش البته. تازه با شادی و ذوقی نمایان در چهره‌اش هم این‌کار را کرد؛ چرا که تعدادی بادیگارد با یونیفرم‌های خفن و هیکل‌های شِبه غول غارنشین هر کدامشان را احاطه نموده و منتظر بودند کسی با نگاهش گوگولی ِ بابا را معذب کند تا جارویی که رویش نشسته بودند را به‌جای دماغشان جا بگذارند.

- نظرتون راجع به اینکه یه دروازه‌بان دیگه پیدا کنیم چی... غلط کردم!

چند تایی مسلسل رو به آندریا گرفته‌شده‌بود.

- ببین، دروازه‌بانی ممکنه یکم اذیتت کنه‌آ... می‌خوای به‌عنوان سرمربی نقش ایفا کنی؟

آقازاده که با آن کت و شلوار مارک و عینک آفتابی‌ای که استفاده از آن در نیمه‌‌های شب کاملا پُز محسوب می‌شد لبخندی زد تا لمینت دندان‌هایش به خوبی دیده‌شود و بعد گفت:
- من تازه دارم می‌فهمم که این‌همه مدت داشتم تباه می‌شدم... من برای این‌کار به دنیا اومده‌بودم اصلا.
- گل خوردنه رِه می‌گه؟

آقازاده همان‌طور که لبخند می‌زد و نور لمینتش چشم‌های ملت را کور می‌نمود، اخمی کرد و نهایتش این شد که بیست و سه گوسفند چوپان تکه‌پاره شدند.

سو سعی کرد بدون توجه به عربده‌های چوپان که سعی داشت با بهم چسباندن ِ ریز ریزهای گوسفندان آن‌هارا به زندگی بازگرداند، خونسردی‌اش را حفظ نموده و به این نیم‌وجبی با ضریب هوشی ِ در حد کرم فلوبر، چیزی بفهماند.

- یه نگاه به اون دروازه بنداز عزیزم... تو باید جلوش وایستی نه پشتش!
- خب جلوش وایستم که چی بشه؟

سو نفس عمیقی کشید.
- که نذاری سرخگون بره توی دروازه!
- آها... حالا، سرخگون چی هست اصلا؟
-
- چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟
- بیخیال!
- حالا اگه این سرخگون‌هایی که می‌گی به سمتم پرت بشن، من چیکار باید بکنم؟
- واضح نیست؟! خب باید بگیریشون دیگه!
- چی؟ بگیرم؟ آخه چرا؟
- ننه روونا، تو رو خدا!

گابریل خودش را به سو نزدیک کرد.
- می‌گم...
- چی شده؟
- عاممم... خیلی مهم نیست‌آ...
- خب حالا تو بگو دیگه!
- چرا رو جارو برعکس نشسته؟

سو با ناباوری به آقازاده نگاه‌کرد که با اعتماد به‌نفس کامل، برعکس روی جارو نشسته‌بود و با لبخند یک‌وَری‌ای سعی می‌کرد پشت و جلوی دروازه را تشخیص دهد.
ابتدا سو قصد کرد از همان بالا خودش را به پایین پرت کند تا از این زندگیِ سراسر بدبختی خلاص شود، اما بعد سعی‌کرد احساسی نباشد. او باید لیگ را به پایان می‌رساند، و سپس هفت‌تیری از یک ماگل کِش رفته و ابتدا این موجود خنگ و بعد هم خودش را می‌کشت.

- کاپیتان... به‌نظرت من برای بازی آماده‌ام؟
- مربیگری هم خیلی خوبه‌آ...
-
- تمرینات که تموم بشه مطمئنم آماده‌ای!

آقازاده هم با رضایت راه افتاد تا استراحت کند، که ناگهان چیزی یادش آمد و ایستاد.
- کاپیتان...
- بله؟
- من تو رو رو صدا نزدم... کلمهء کاپیتان... خیلی خفنه! الان که فکر می‌بینم چقدر به من میاد... اینطور فکر نمی‌کنین؟
-
- نمی‌شه... نمی‌شه برگردی پیش پدرت؟
- نه!
- دلش‌ برات تنگ شده‌آ...
- فادِر می‌دونه من می‌خوام ترقی کنم! تازه فهمیدم استعدادم توی چیه. این لیگ که آخراشه، ولی من کمکتون می‌کنم به سلامت به پایان برسونیدش و بعدشم ‌بلافاصله به فادِر می‌گم یه لیگ دیگه راه بندازه تا اونم ببرم!

اعضای ترنسیلوانیا به هم نگاه کردند؛ گویا که قرار بود بی آبروئیشان تاریخی شود.

***
باز هم عمارتِ اون آقا مافیائیه


- بابایی من از اونا می‌خوام!

آقای مافیایی در حالی که تمام نیرویش را به کار گرفته‌بود تا قدرت تخیلش به ماکزیمم مقدار برسد و بتواند آن مرد گنده و ریشو با چین و چروک های صورتش را جای یک پسر بچه تصور کند، لبخند زورکی‌ای زد.
- برات می‌خرم فندق ِ بابا!

دامبلدور آبنبات چوبی‌اش را لیس گنده‌ای زد و پایش را با لجبازی روی زمین کوبید.
- همین الان می‌خوام، زود باش زود باش بابایی همین الان!

دامبلدور که حسابی از اینکه "فندق ِ بابا" خطاب شده‌بود عشق می‌کرد، بدجوری توی نقشش فرو رفته‌بود و همه‌اش هم برمی‌گشت به آن دوران کودکی‌اش که نه کسی فندق بابا صدایش می‌زد و نه دستش آبنبات چوبی می‌دادند. نتیجتا قصد داشت آن‌قدر بچه خوبی بشود که آقای مافیایی قصد برگرداندن فرزند واقعیش را نداشته و او را به فرزندی بپذیرد تا شاید چیز بیشتری هم از این زندگی ِخرپولی نصیبش شود.

- بابایی میای با هم ماشین بازی؟
- نه.
- خب آخه چرا بابایی؟
- کار دارم.
- بابایی می‌دونستی روحیهء‌ ما بچه‌ها خیلی لطیفه و اگه بهمون بی‌محلی بشه آسیب روانی می‌بینیم؟
-
- خب پس بریم ماشین‌بازی بابایی؟
- به من نگو بابایی!
- دوست دارم بگم بابایی!
- دیگه داری عصبانیم می‌کنی...
- واقعا؟ می‌خوای برم ‌تو اتاقم به کارای بدم فکر کنم؟ اتاقم کو؟

آقای مافیایی ابتدا سعی کرد آرامشش را حفظ نموده و به ادامهء بازی مشغول شود؛ اما راستش را بخواهید هر چقدر که زور زد آمپر روی بیشترین مقدار ایمجین اسکیل نایستاد و نه اینکه تقصیر ریخت و قیافهء دامبلدور باشد ها... نه. آمپر آقای مافیایی خراب است احتمالا.
نتیجتا عربده‌ای زد و ماشینی که توی دست‌های دامبلدور بود و تا چند دقیقه پیش قان قان کنان دور خانه آن را می‌گرداند قاپید و توی حلقش فرو کرد.
- بابایی دیگه دوستم نداری؟
- به من نگو بابایی!
- ولی آخه بابایی...
- بمیر!

اما طرف حساب ِ آقای مافیایی، دامبلدور بود که به این راحتی‌ها نمی‌مرد.

- نگهبانا، اینو بندازین بیرون!
- قربان آخه دامبلدوره... چه‌جوری از پسش بربیایم؟
- بابایی میای یه گردش ِ پدر پسری بریم؟
- ازت متنفرم! دست از سرم بردار!

دامبلدور که در حال با عشق نگاه‌کردن ِ آقای مافیایی بود بعد از این حرف سکوت نموده و بغض کرد؛ گویا آن جمله کارساز بود.

- الان یادم اومد بابام هیچ‌وقت دست روی سرم‌ نکشید! ... بابایی دست روی سرم می‌کشی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/6/8 23:29:52
گب دراکولا!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا vs بچه های محله ریونکلاو

پست اول

-بازم مثل همیشه، ترنس برنده میشه!

دقایقی بود که هواداران به زمین بازی هجوم برده و بازیکنان ترنسیلوانیا را روی دستانشان به هوا پرتاب می کردند. زیادی خوشحال بودند... درست برعکس خود بازیکنان ترنسیلوانیا!

-بدبخت شدیم.
-سو، بگم مرلین چکارت کنه! به خاک سیاه نشستیم.
-آخه بین این همه چیز، باید اسنیچ رو می گرفتی؟ نمی شد t رو بگیری؟

سو چیزی نگفت.
اصولا باید متذکر می شد که اختلاف امتیاز به قدری زیاد بود که اگر جستجوگر تف تشت هم اسنیچ را می گرفت، ترنسیلوانیا برنده بود. ولی سکوت کرده بود. چرا که علاوه بر بغض خفه کننده ای که گلویش را گرفته بود، حس می کرد یک چیز کم است.
حق هم داشت. واقعا یک چیزی کم بود.
چیز خیلی کوچکی هم نبود که جلوی چشم نبودنش، باعث شود از یاد برود؛ دامبلدوری بود برای خودش!

-بدبخت شدیم!
-تازه فهمیدی؟
-دامبلدور... دامبدور رو بردن!
-مبارکشون باشه. الآن فکر کن که مورفین رو چکار کنیم؟

با این حرف آندریا، همه به جایی خیره شدند که مورفین باید با چهره ای خشمگین در انتظارشان می بود، ولی نبود!

-خب... الان می تونیم فکر کنیم که دامبلدور رو چکار کنیم.

اگر چوپان و سونامی را فاکتور بگیریم و به کلاه هم بابت عمری حضور در تالار نوابغ، تخفیف بدهیم، می توان گفت آنها همگی از هوش ریونی بهره مند بودند. می توانستند به سرعت چاره ای بیاندیشند.

«شپلخ!»

چاره ای زشت و پردار، محکم با صورت سو برخورد کرد.

-جغد!

آندریا کلا دو-سه تا دوست در عمرش داشت. آنها هم که هر لحظه دم گوشش بودند و دلیلی نداشت برایش نامه بفرستند. حتی نامه هاگوارتز را هم خود پروفسور مک گوناگل برایش برده بود.
برای همین، آندریای جغد ندیده ای بود و اولین جغدی که برایش آمد را به سرعت از صورت سو جدا کرد و به آغوش کشید.

-امممم... آنی، نامه آورده ها.

آورده بود!
جغد بیچاره، در اثر خفگی ناشی از فشرده شدن زیاد، جان باخت.

در همان حین که آندریا مشغول برگزاری مراسم خاکسپاری مناسبی برای جغدش بود، اعضای باقی مانده‌ی تیم، با دهانی باز و چشمانی بازتر، به نامه خیره شده بودند.

نقل قول:
دروازه بانتون پیش ماست.
اگر می خواید زنده ببینیدش، باید تا قبل از غروب آفتاب، به آدرسی که پشت نامه نوشته شده بیاید.


-چجوری انقدر سریع و راحت بردنش؟ مقاومتی، چیزی!

***

-اینجاست؟
-فکر کنم آره.

ساختمانی سنگی، با معماری قدیمی ای که بی شباهت به قلعه‌ی هاگوارتز نبود، مقابلشان قرار داشت.
خفن بودن عمارت به عظیم و ترسناک بودنش محدود نمیشد. دور تا دور ساختمان و حتی دیوارهای اطراف حیاطش، مردانی با هیکل همچون هاگرید، اسلحه های ماگلی به دست گرفته و با کت و شلوار و عینک آفتابی های مشکی ایستاده بودند. سیم های سفید رنگ فنر مانندی هم از درون گوش چپشان، به پشت گردنشان وصل بود.

بازیکنان ترنسیلوانیا، با ترس و لرز به طرف نزدیک ترین مرد خفن طور رفتند.
-آقا... ببین این نامه رو. درست اومدیم دیگه ؟

مرد خفن سیاه پوش جلوی در، حتی سرش را هم نچرخاند.

-آهای! با توام. چرا جوابمو نمیدی؟

قبل از وقوع درگیری فیزیکی بین گابریل و نگهبان، آندریا و سونامی آمده و او را کشان کشان بردند.

-رودولف هم نگهبان بود... نه؟

به نظر می رسید سو این سوال را از خودش پرسیده باشد. چرا که هم تیمی هایش، چند دقیقه قبل، او را ترک کرده و رفته بودند.
بالاخره سو هم دست از زل زدن به نگهبان خوش تیپ و خفن برداشت و جلوی در ورودی رفت و به دوستانش پیوست.
-شما چرا اینجا موندین؟

قبل از آنکه کسی فرصت توضیح پیدا کند، کلاه سو تکانی خورد و نامه ای که ساعتی پیش دریافت کرده بود، از زیر آن بیرون آمده و به طرف دومین نگهبان پرواز کرد.

-پس این مرده اینه ره می خواسته؟

چوپان با تعجب به نگهبان جلویش نگاه کرد که حالا با دیدن نامه، در را برایشان باز کرده بود.
-چقدر آقا! چقدر با شخصیت! چقدر جنتلمن!

این بار نوبت سو بود که کشان کشان برده شود.

-فکر کنم باید با این یکی آقا بریم.

سو دیگر کشان کشان برده نمیشد. می تاخت!

***

-آقا، شما نمیاید داخل؟

سو ضمن پرواز در هوا که ناشی از پرتاب شدن داخل یک اتاق خفن و بزرگ بود، چشمکی برای نگهبان همراهشان فرستاد تا شاید راضی شود به دنبالش وارد اتاق شود.
ولی نشد دیگر.
در بسته شد و سو و سایر اعضای ترنسیلوانیا ماندند درون اتاق. به همراه یک آقای نیمه کچلِ قد کوتاهِ چاق، که پشتش را به آنها کرده بود و از پنجره، بیرون را تماشا می کرد.
ناگفته نماند که تعداد زیادی از همان نگهبان خفن ها هم دور تا دور اتاق ایستاده بودند و همین باعث شد که سو شکایتی از پرتاب شدن نکند.

-می دونستم بر می گردین پیش خودم.

توهم زده بود. بار اول بود که او را می دیدند.
آقای نیمه کچلِ قد کوتاهِ چاق، همانطور که به طرف بازیکنان بر می گشت و دود سیگارش را به سمت چپ اتاق می فرستاد، لبخندی نثارشان کرد.

-چرا یه وری فوت می کنه؟ سکته کرده؟
-فکر کنم به خاطر اونه.

آندریا به جایی که سونامی اشاره کرد، چشم دوخت.
پسر بچه ای زشت، چاق، قد کوتاه ولی غیر کچل، سمت راست اتاق نشسته و به آنها زل زده بود و چیپس می خورد.

- دکترِ بابا، مهندسِ بابا، دود سیگار اذیتت نمی کنه؟
-نه. فقط نصف چیپسم تموم شده، فادر. چیزی نمونده دچار اضطراب بشم.

هنوز نقطه‌ی پایان جمله، توسط نویسنده به نگارش در نیامده بود که دوازده بسته چیپس از ناکجا آباد، جلوی پسر بچه‌ی زشت ظاهر شد و بحران پیش روی جامعه جادوگری، از میان برداشته شد.

گابریل فهمیده بود راه ورود به گفتگو با آن آقای خفن، همان کودک زشت است.
-آخی... آقا زاده اسمشون چیه؟
-آقازاده.
-اسمش... آقازاده‌س؟

در همان لحظه، در اتاق باز شد و نگهبانی خوش تیپ و خوش هیکل، همانطور که چیزی را با دستش حمل می کرد، وارد شد.
-قربان، دیوونه‌مون کرده. دیگه نمی تونیم نگهش داریم! با اجازه‌تون من برم بگم بار کوکائین ها رو از مرز رد کنن.

و دامبلدور را به گوشه‌ی دیگر اتاق پرتاب کرد.

-سلام!

پسری که ظاهرا آقازاده نام داشت، نگاه چپ چپی به دامبلدور انداخت.
-فادر، قراره من جای این بازی کنم؟
-چــــــــــــی؟!

آقازاده، فادرش را از مقدمه چینی و دردسرهای در میان گذاشتن مسئله، راحت کرده بود.

-همونطور که قند عسل بابا گفت، قراره بهتون افتخار بده و جاشو با دروازه‌بانتون عوض کنه.
-چی چی و افتخار؟ چی رو عوض کنه؟ مگه مسخره بازیه؟
-غلط کرد.

چوپان، سو را کشان کشان عقب برد تا در دو سانتی متری لوله‌ی کلاشینکف ها نباشد.
سو نیمی از لیوان حاوی آب سونامی و قند را سر کشید و همانطور حواسش بر روی تک تک اسلحه ها متمرکز بود، رو به آقای کچلِ قد کوتاهِ چاق کرد.
-چرا؟ چرا ما؟ وای آلویز می؟

مردی که نویسنده دیگر توان ندارد با بیان وضعیت ظاهرش او را مشخص کند، بوسی برای آقازاده فرستاد تا به کمبود محبت دچار نشود.
-آقازاده از مدیریت گرینگوتز خسته شده، می خواد وارد دنیای ورزش بشه. مورفین هم گفت راحت میشه ازتون سوءاستفاده کرد.
-آقا... شما t ندارید؟
-چی؟ t چیه؟ من همه چی دارم. می پرسم برات... خلاصه اگر دروازه بانتون رو زنده می خواین، باید این بازی پیش ما بمونه و آقازاده به جاش بازی کنه.

سو آه جانسوزی کشید و به زمین چشم دوخت.
-مورفین راست گفته.

بازیکنان ترنسیلوانیا، در حالی به محل تمرین برده شدند، که آقازاده با اسکوتر برقی اش جلوی آنها حرکت می کرد.
عجیب ترین چیز در آن زمان، لبخند رضایت دامبلدور بود که نشانه ای از نگرانی و غصه، در آن وجود نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/6/8 23:59:14