جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آبدارخانه وزارت سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 11 شهریور 1398 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-ماما حرص نخور....چرا قرمز شدی؟

-بانو حالتون خوبه؟

مروپ که خاطرات دوران جوانی و آزار های تام ریدل را به یاد آورده بود جیغ خفه ای کشید.
-حرص میخورم! حالمم خوب نیست! این تام خیلی به من بد کرد با اون سیسیلیا زشت من و فرزند مامانو تنها گذاشت انقدر حرصم داد یه پاره استخون شدم !

-فس بر پاپا بزرگ

گابریل که دید وضعیت وخیم است سریع بحث را عوض کرد.
-بانو آروم باشید. خب سولی تو چی ؟

سولی کلایش برداشت و قطره اشکی را از چشمانش پاک کرد.
-اول....میشه بیام تو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 11 شهریور 1398 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه نرین!

ساحرگان خشمگین نگاهی به دختری که جیغ میزد انداختند.

- یه خاطره قشنگ تر یادم اومد.
- لیسا ما الان خشمگینیم داریم میریم به جادوگرا حمله کنیم!

لیسا دست به سینه شد و پشتش را به جمعیت کرد.
- باشه، برین! ولی من دیگه کاری بهتون ندارم. اصلا میرم به جادوگرا میپیوندم!

گابریل درحالی که داشت لکه روی لباسش را تمیز میکرد گفت:
- اول اینکه جادوگرا سازمان ندارن، دوم اینکه دوباره همچین حرفی بزنی میام میشورمتا!

لیسا به سمت جمعیت برگشت، زبانش را بیرون آورد و دوباره پشتش را به جمعیت کرد.
- یا میذارین خاطره بگم یا اینکه خودم میرم سازمان تشکیل میدم.

با این حرف، همه با اکراه نشستند.
- خب بگو!

لیسا نیز با لبخند پیروزی، نشست.
- یه روز یه رابستن بود که مثل منم قهر میکرد‌. هی بهش تذکر دادم گوش نکرد!
- رابستن بابای من بودن میشه!
- آره همون بابای تو.

و با عصبانیت یک ساقه سبزی را جدا کرد.
- باورتون میشه کسی جز من قهر کنه؟

از میان جمعیت صدای "نه" و "نچ‌نچ" هایی بلند شد‌.
- منم انداختمش آزکابان! حالا میتونین دوباره خشمگین بشین.

با این حرف لیسا، همه دوباره از جایشان بلند شدند و فریاد های خشمگینانه سر دادند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1398/6/11 1:48:04
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1398 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل نا امیدانه به جمع ساحرگانی که سعی میکردن یه خاطره از اذیت کردن جادوگرا پیدا کنن خیره شده بود که یهو لیسا گفت:
_من!
گابریل مشتاقانه با چنگالی که دستش بود به لسیا اشاره کرد:
_بگو !
_یه دفعه با ریونکلاوی ها قهر کردم
_این که معمولیه
_خب جادوگرا هم بودن دیگه!با اونا هم قهر کردم!
_باشه نفر بعدی
_یه دفه هم که...
_ ساحرگان عزیز همگی گوش فرا بدهید
لیسا وقتی دید هیزل وسط حرفش پریده باهاش قهر کرد.اما ساحره ها مشغول تر از این بودن که متوجه بشن
هیزل گلویی صاف کرد و ادامه داد:
_ما مورد ظلم جادوگران قرار گرفتیم! این چیز کاملا روشنیه!اما ما نمیتونیم همینجوری بشینیم و ازشون خاطره تعریف کنیم!ما باید وارد عمل بشیم!! ما یه جنگ میخوایم! پس من، قدرتمند ترین ساحره ی چشم طلایی هاگوارتز، در همین لحظه و همین جا با جادوگرا اعلام جنگ میکنم! از این به بعد با دیدن هر جادوگری که بهتون ظلم کرده....ام...بقیش چی بود...بیخیال...خلاصه اینکه...بهشون رحم نکنین!!!

گابریل به هیچ عنوان از آشوب ایجاد شده خوشش نمی اومد...اما مطمئن نبود بتونه جمعی از ساحرگان خشمگین انتقام جو رو آروم کنه...پس تصمیم گرفت بهشون بپیونده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1398 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
رکسان ناراحت بود که دیده نمیشد. هرچقد سعی کرده بود، نتونست از پشت موهای بلاتریکس، آتیشای جودی و دود ترقه های ابیگل، خودشو نشون بده و بگه که چقد برادرش اذیتش میکنه. که همیشه گوشواره هاشو برمیداره و فرار میکنه... که همیشه با کاسه های ترسناک، وحشت زده ش میکنه. ولی اون خیلی از آزار برادرش خاطره داشت!

- من بگم؟

کسی توجه نکرد. همه هنوز مشغول سبزی پاک کردنشون بودن. اینو چند دفعه داد زد. ماتیلدا چند بار سرشو بالا آورد، ولی در نهایت، فقط عرقشو پاک کرد و دوباره مشغول سبزی پاک کردن شد.

- من بگم؟

گابریل خیلی مشتاق بود ازش بخواد بگه، چون تا الان تنها ساحره ای بود که خاطره ای به ذهنش رسیده بود. ولی سعی کرد این اشتیاقو نشون نده.
- خیلی خب، بگو.
- من بگـ... چیز... من بگم؟

ساحره ها سرشونو بالا آوردن، بلکه با شنیدن خاطره رکسان، چیزی یادشون بیاد. رکسان دستپاچه شد. تا الان این همه در مرکز توجه قرار نگرفته بود. سعی کرد به خودش مسلط بشه.

- خب... من... چیز... آها! من یه بار یه هواپیمای کاغذی درست کردم فرستادم سمتش!
-

این عکس العمل همه ساحره های حاضر در جمع بود.

- خب... نقشه درست پیش نرفت. نمیدونم چرا نترسید...
- یعنی انتظار داشتی بترسه؟

قبل از اینکه رکسان چیزی بگه، گابریل دوباره توی لیوان زد.
- بعدی لطفا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1398 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لیوان بعدی با رنگ صورتی و طرح های متقارن، روبه روی گابریل بود. به اون ضربه زد و دوباره تکرار کرد:
-خواهرا! یعنی ما همش از دست جادوگرا بدبختی کشیدیم؟ هیچ کدوممون اذیتشون نکردیم؟ کردیم دیگه! پس چرا نمیگین!

بلاتریکس، دستش زیر چونش بود و شویدا رو با یه دست تو آبکش می ریخت. معلوم بود که داشته فکر میکرده و گابریل وسط فکر کردناش حرف زده!
-خب داریم یکیو انتخاب میکنیم گبی! خیلی زیادن!
-هان؟ واقعا؟! پس بگین دیگه!

جودی داشت گشنیزها رو با شاخاش تمیز میکرد، بعد با یه آتیش همه کثیفیا رو جزغاله میکرد. فکر کردن تو اون شرایط سخت بود، پس گشنیز ها رو به ابیگل داد تا تمیز کنه. بعد به گابریل نگاه کرد و گفت:
-گبی؟ دارم فکر میکنم! من که همش دارم اذیت میکنم! یکی رو باید به زور انتخاب کنم! اوکی!؟
-اوکی! پس کی میخواد شروع کنه؟!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1398 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
همه خواهران که یاد بدبختی‌هایشان افتاده‌بودند، ناگهان به گابریل خیره‌شدند.

- خود ِ تو گبی، خود ِ تو چه دردهایی از دست جادوگرا کشیدی؟

گابریل اندکی به ملت ِ منتظر خیره‌ماند و بعد، توی ذهنش دنبال دردهایش گشت.

کراب که نمی‌گذاشت صورتش را با وایتکس بشوید... رابستن که با شستشوی بچه روزی پنج بار مخالف بود... بانز که نامرئی بود و نمی‌توانست بفهمد تمیز است یا کثیف... کریس که پایش را روی میز می‌گذاشت...
او خیلی بدبخت بود!

- خواهران، خواهران! من خیلی درد کشیدم! من پر غصه های نگفته‌ام! بیاین غصه‌هارو کنار بذاریم و راجع به چیزای قشنگتری حرف‌بزنیم... بیاین راجع به یه خاطره خوب بگیم... یه خاطره راجع به اذیت کردن جادوگرا!

همه با شوق و ذوق از جا پریدند و برای پیشنهاد خوب گابریل دست زدند.

- خب... کی می‌خواد شروع کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1398 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با تعجب به لینی مینگریستن که هیزل از سر جاش بلند شد:

_ خانمها و ساحرگان عزیز ...حالا بشنوید از ظلم هایی که در حق من شده... از طرف ظالم ترین...پست ترین...شیطانی ترین...بی ملاحظه ترین...احمق ترین!...ام...

همینطور که هیزل داشت نا امیدانه دنبال صفات بد تری میگشت به خودش لعنت میفرستاد که چرا درس ادبیات رو جدی نگرفته که ناگهان گابریل از میان جمع گفت

_مذکر ترین!

و هیزل چنان با شدت با دستش به گابریل اشاره کرد که اگه دستش شمشیر بود قطعا افرادی رو از زندگی ساقط میکرد

_دقیقا درست گفتی گبی! میخوام شما رو با مذکر ترین هیولای جهان آشنا کنم:پسر عموی ملعونم نیکلاس استیکنی!

یهویی ابیگل فریاد زد:اون چشم بند چیه؟نکنه چشمت میترکه؟!

_سوال خیلی خوبی بود ابی!نه نمیترکه...داستان غم انگیز این چشم بند یک تراژدی واقعیه...

هیزل دقیقا معنیه تراژدی رو نمیدونست...اما حدس میزد برای بزرگ نمایی خوب باشه

_داستان از هالووین شروع شد...بله درسته روز تولدم...روزی که تصمیم گرفتم لباس جادوگر_دزد دریایی بپوشم...و ...روزی که پس از سال ها(در واقع دوماه بود)پسر عموی شیطانیمو دیدم

با شنیدن کلمه ی شیطانی جودی کمی جابه جا شد:
_خب؟بعدش؟
_بعدش؟چی میخواستی بشه...اون بهم گفت چشم بند خیلی بهت میاد!
_
_خب...اینکه بد نیست
_هنوز مونده!بعدش بهم گفت لباس فرم جدید مدرستونه!
_ خب؟
_خب نداره!
_این که ظلم نیست
_چرا هست!اگه اون بگه هست!با اون لحن
_آها...با اون لحن...
_خب از اول بگو
_وایسین...بعدش...اون ...اون گفت هاگوارتز جای احمقاس!!
هیزل اینو با فریاد بیان کرد
همه به حالت شوک به هیزل نگاه کردن و کم کم پچ پچ هایی صورت گرفت
گابریل فریاد زد:ای نامتقارن!
یهو لیسا پرسید:هی وایسا...مگه همه ی خانوادت جادوگ_ ...ساحره نبودن؟
_چرا...ولی اون خائن آمریکاییه!
و همه از ماجرا سر در اوردن...کم کم پچ پچ چند نفر بلند شد که افرادی مثل این باید از صفحه ی روزگار محو شوند
_تازه ...یه بار هم که...
گابریل که دید هیزل تازه گرم شده و احتمالا میخواد تمام زندگی نامشو تعریف کنه به لیوانش زد:
_خیله خب..بعدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1398 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-من بیام؟

سو بعد از دیدن حرکات بالا به پایینِ سر گابریل که نشان از موافقتش بود، سبزی های درون کلاهش را در آبکش جلوی لیسا ریخت و کلاهش را روی سر گذاشت.
بالاخره چند شاخه شوید به آن آبکش اضافه شده بود. تا قبل از آن، لیسا هیچ شویدی را پاک نکرده بود. تشخیص شاخه ها از برگ برایش سخت بود خب! لیسا هم با شوید ها قهر کرد.

-به به! عضو زوپس نشینمون اومد. نمونه بارز یک ساحره موفق. پرچمدار ساحره ها!

پس از آنکه دسته دسته برگ ریحان به افتخار سو به هوا پرتاب شد، پشت تریبون رفت تا حرف هایش را با ساحره ها در میان بگذارد.
-خب... چی بگم براتون؟ از کجاش شروع کنم؟

هنوز چیزی نگفته بود که آه جانسوزی از هر ساحره بلند شد.

-از اون بانز بگم؟ صبح تا شب کلاه من رو بر می داره و فرار می کنه. خجالت نمی کشه؛ رعایت حضور ما رو نمی کنه. دائم بدون لباس می چرخه توی خونه. حالا که دیده نمیشه، باید لخت بگرده؟
-خجالت آوره!
-تازه رودولف رو نگفتم! از وقتی که موندم پشت در عمارت ریدل ها...

صدای سو به یکباره خاموش شد.
بلاتریکس ساقه های نعناع را در دست گرفته و مانند شلاق تاب می داد.

-رودولف رو اصلا ندیدم! اصلا از وقتی اومدم تو حیاط، محو شده. نیستش. غیبش زده. امنیت ما رو اینجوری حفظ می کنه!

ساحره ها نچ نچ کردند و بلاتریکس بعد از لبخند ترسناک زیبایش، دسته موهای جلوی چشمش را فوت کرد تا راحتتر گشنیز ها را پاک کند.

-حالا راهی برای جبران این ظلم ها به نظرت می رسه؟
-بله! می تونیم از قدرت زوپس استفاده کرده و اون ضربدر قرمزه رو بزنیم!

-با اجازه.

لینی از سوراخ قفل در وارد شده و به طرف سو آمد. همانطور که همه با چشمانی متعجب به او خیره شده بودند، جلو آمد و سو را از پشت یقه بلند کرده و به انتهای سالن پرتاب کرد. سپس دست هایش را به هم زد تا گرد و غبار از آن پاک شود و به طرف در برگشت.
-به کارتون برسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1398 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بعدی بلاتریکس بود.

-بگو بلا! بگو چجوری مورد خشونت مردان واقع شدی؟

بلا می‌خواست بگه.
-ام...

اما نمی‌تونست.

-خجالت نکش بلا. بگو...

خجالت نمی‌کشید که.
-خب... یه بار رودولف رو با یه ساحره دیدم که دارن صحبت می‌کنن.
-بمییییرم برای دل داغ دیدت خواهر! چیکار کردی؟
-زبونش رو به ساق پاش گره زدم که دیگه نتونه با شوهر من حرف بزنه.
-وای... حتما بعدش رودولف خشونت به خرج داد. آره؟

گابریل هنوز امیدوار به نظر می‌رسید.

-ام... نمی‌دونم. شاید قصدش رو داشت ولی فرصت نکرد. چاقومو که درآوردم، فرار کرد.

خشونت علیه زنان و بلاتریکس با هم در یک جمله قرار نمی‌گرفتن.

-خب... اینم خشونته... رودولف با فرار کردن نذاشت بلاتریکس عصبانیتش رو خالی کنه. خب... نفر بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1398 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
-من!

جودی چون کنار ابیگل نشسته بود، آتیشای ناراحتیش رو خاموش کرد.
-بذارین منم یه چیزی بگم.
-بگو جودی، بگو! زیادی غمگین نگو که از ناراحتی میترکم!
-باشه ابیگ جونی!

جودی اشکاشو پاک کرد و بعدش سعی کرد عصبانیت رو با آتیش زدن همه جا، ترکیب نکنه!
-تام!
-تام مامان؟! جاگسن یا ریدل!؟
-هیچ کدوم... تام فایرنز! یه جن مذکر، مقیم در بین جادوگراست تا اونا رو راحت تر وسوسه کنه برای عذاب دادنه ما!(مطمئنم همیشه کنار رودولف نشسته!) بابام چند دفعه بهش دستور داد که منو اذیت نکنه ولی اون... اون گوش نداد. جنا گاهی از ابابشون سر پیچی میکنن آخه!

بعد ابیگل برای آرام کردن جودی به پشتش زد و گفت:
-جودی داری از عصبانیت لباسمو آتیش میزنی!
-ببخشید ابیگ!

بعد آتیشا رو دوباره خاموش کرد. جودی اشکاشو پاک کرد و به گابریل نگاه کرد که داره دستمال جدیدیو ظاهر میکنه.
-منو تام با هم دوست شدیم. اما یه روز ولم کرد و رفت با یکی دیگه دوست شد. تام ذغال. تام خاکستر. تام یخ!
-هوم؟ یخ جودی!؟
-اهوم گبی! یخ یه چیز مزخرفه بین ما آتیشا! اینو میدونی که!

گابریل دوباره به جودی نگاه کرد و گفت:
-بعدش چی جودی؟
-خب اون واسم آتیش جهنمو میاورد تا بهش نیازمند شم. اون راحت با جهنم در ارتباط بود ولی من نه! داشتم از بس آتیش جهنمو دست نزده بودم میمردم که، ابلیسو شکر، یه جادوگر اصیل بد از کنارم رد شد. به زحمت کشتمش و خونشو خوردم. الانم کنارتونم ولی اون زنده است!

گابریل جعبه دستما نیمه پر رو گذاشت بغل دستش. به لیوانش ضربه زد و گفت:
-ساحره بعدی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟