جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1398 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن یکاری کردی و الان تو اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی میکنن!

سدریک درحالی که پشت میز بازجویی بر روی صندلی نشسته و به مامور بازجویی زل زده بود، گفت:
- خب، کارتون تموم شد؟ اگه کاری ندارین من برم!
- نخیر، هنوز شروع نکردیم چی چیو تموم شد؟ به ما خبر رسیده که شما در شب گذشته، ساعت هشت و چهل و شش دقیقه و پنجاه و سه ثانیه، در یکی از خیابان های ماگل نشین، با اجرای جادویی توسط چوبدستی و در معرض دید چند ماگل، باعث ایجاد رعب و وحشت شدین. چرا چنین کاری کردین؟

سدریک درحالی که نگاهش را به چهره ی بازجو دوخته بود، گفت:
- خب برای این که تو شب هالووین، همه همدیگرو می ترسونن دیگه!
- ولی نه اینجوری، جادوگرا جادوگرا رو می ترسونن و ماگلا هم ماگلارو! جادوگرا حق ندارن به این بهونه دنیای جادویی رو به خطر بندازن. خب، حالا توضیح بده چرا همچین کاری کردی؟

سدریک نگاهش را از بازجو گرفت و به سقف دوخت. پس از گذشت دقایقی، درحالی که همچنان به سقف نگاه می کرد، شروع به حرف زدن کرد:
- ببینین، تقصیر من نبود که وقتی چند تا بچه ی پنج شش ساله ی ماگل برای گرفتن شکلات اومدن پیشم و سوسکای زنده ای که به جای شکلات بهشون دادم، پنج برابر اندازه ی طبیعی شدن! قرار بود فقط دو برابر بشن ولی نمیدونم چرا جادوم درست کار نکرد و سوسکا پنج برابر شدن. وقتیم که خفاشای زنده رو طوری جادو کردم که فقط دنبالشون پرواز کنن ولی اونا به جای این که فقط دنبالشون برن، بهشون حمله کردن، تقصیر من چیه؟ من فقط بهشون دستور داده بودم دور سرشون بچرخن نه این که شروع کنن به گاز گرفتن سر و صورت بچه ها!

سدریک پس از اتمام حرفش، نگاهش را از سقف گرفت و به مامور بازجویی در مقابلش دوخت و با نگاهِ متعجب و حیران او مواجه شد. دریافت که زیادی حرف زده و اطلاعاتی را لو داده است که حتی روح بازجو نیز از آنان بی خبر بود.

پس با دستپاچگی، درحالی که سعی می کرد خراب کاری اش را جمع کند، ادامه داد:
- ام... چیزه... شوخی کردم بابا! اون حرفا رو فقط واسه این گفتم که عکس العملتونو ببینم. وگرنه منو چه به این کارا؟ حالا بذارین براتون ماجرای دیشبو توضیح بدم؛ ببینین، من واقعا نمی خواستم که اون تبرها اونجوری کنن؛ من فقط طوری جادوشون کرده بودم که سر و ته کوچه وایسن و هر کی خواست از کوچه رد بشه رو بترسونن. دیگه من که نمی دونستم شورش می کنن و بجای ترسوندن می زنن دست و پا و اعضای بدن هر کی که از اونجا رد می شه رو قطع می کنن...

سدریک به شدت بر روی اعترافاتش تمرکز کرده و به هیچ وجه حواسش به مامور بازجویی که ابروهایش لحظه به لحظه با گفته های سدریک بالا و بالاتر می رفت و چیزی نمانده بود که از صورتش بیرون بزند، نبود.

- و در ضمن، تقصیر من چیه که اون اسکلت ها رَم کردن و شروع کردن به گرفتن بچه های کوچیک؟ قرار بود فقط دنبال بچه ها بدون و صداهای ترسناک درارن تا اونارو بترسونن، نه این که اونارو زندانی کنن و با خودشون ببرن!

مامور بازجویی درحالی که امکان نداشت صورتش از آن بیشتر متعجب تر و خشمگین تر بشود، با صدایی خشن سدریک را از ادامه ی حرف بازداشت:
- پس کار تو بود؟ اون اسکلتا که بچه های ماگلو می گرفتن و بعد ناپدید می شدن، نتیجه ی جادوی تو بود؟

سدریک بر جا خشکش زد. باز هم ناخواسته چیزهایی را لو داده بود که مامور نمی دانست.
- چی؟ نه بابا... نه، اون اسکلتا مال من نبودن، شوخی کردم... خواستم بترسونمتون!
- ببینم تو منو تسترال فرض کردی؟
- نه نه اصلا!
- پس چطور فکر کردی من باور می کنم که داری شوخی می کنی؟ اونم درست وقتی که به این همه جرم مهم که من و همکارام در به در دنبال مجرمش می گشتیم، اعتراف کردی؟

سدریک با صدایی آرام و زمزمه مانند پرسید:
- پس... پس یعنی شما نمی دونستین که سوسکا و خفاشا کار من بود؟
- نه!
- یعنی نمی دونستین که تبرها و اسکلتا هم تقصیر من بود؟
- نه!
- یعنی منو بخاطر این کارا این جا نیاوردین؟
- خیر!
- پس میشه بپرسم واسه چی منو اینجا آوردین؟

مامور نفسی عمیق کشید و درحالی که سعی می کرد آرامشش را حفظ کند، گفت:
- ما تو رو به این خاطر به اینجا آوردیم، چون شب قبل با بالِ فرشته ای که روی شونه های یه دختربچه ظاهر کردی، با این که خودشو به شدت خوشحال کردی، اما خانوادشو خیلی ترسوندی و درضمن، وجود جادو هم علنی کردی! پس هدف ما این بود که انگیزه ات درمورد ظاهر کردن بال فرشته روی شونه های یه دختر کوچولو و نقض قانون رازداری جادویی رو بفهمیم.

سدریک درحالی که سعی داشت بغضش را فرو دهد، پرسید:
- پس یعنی منو فقط بخاطر بال فرشته آوردین؟ پس همه ی اون اعترافارو بیخودی کردم؟ یعنی فقط بخاطر یه بال فرشته ی کوچولو برای یه دختربچه منو این همه علاف کردین، نه بخاطر اون همه کار دیگه ای که کرده بودم؟
- بله، و در ابتدا مجازاتت فقط پیدا کردن اون دختر کوچولو و محو کردن بالش بود که البته با اعترافاتی که کردی، حداقل سه سال برای خودت تو آزکابان جا رزرو کردی! خب، پس تو رو با این پرونده ی سنگین به دست دمنتورا می سپارم تا خودشون تا آزکابان همراهیت کنن.

مامور پس از گفتن این حرف، از اتاق خارج شد و سدریک را با چهره ای که بدبختی از آن می بارید، تنها گذاشت تا همراه با زبان وراجش در تنهاییِ خود بسوزد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1398 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کریسمس بود و همه هدیه های خودشونو باز میکردن به جز پنه لوپه.
اون همه هدیه هاشو برداشته بود و داخل اتاق رفته بود.همه رو باز کرد و یکجا انداخت تا بعدا بررسیشون کنه.

-خب همه رو باز کردم. اینجا چی داریم ؟ پنج گالیون از طرف داداش کوچولوم، یک جاکت دست باف از طرف مامانم و....

همه رو یکی یکی بررسی کرد و بعد تصمیم گرفت از هدیه عزیزانش استفاده کنه.
جاکت رو تنش کرد و چکمه های عمه مولی رو پاش کرد و شنل آبی رو تنش کرد.بیرون رفت تا به دوستاش هدیه هارو نشون بده که با جیغ دخترا طرف شد.

-چتونه چرا جیغ میزنین؟
-پنی بدنت کو؟
-منو مسخره کردی یا واقعا چشمات مشکل داره شنل پوشیدم خنگ خدا.

ولی باز هم جیغ میزدن انگار که سوسک دیدن.

-مسخره ها بهتره برم بیرون بهتر از شنیدن جیغ های شماهاست.

کلاه شنل رو روی سرش گذاشت و ریونی هارو با نگاه های مات زده تنها گذاشت. به سمت جنگل رفت تا با آلیس یکم گپ بزنه و هدیه کریسمس رو بهش بده. همونطور که جلو میرفت جمع سانتور هارو دید که دور هم جمع شدن. به سمتشون رفت و دید که دلفی طبق معمول آلیس رو مظلوم گیر آورده و داره به خاطر دوستی با پنه لوپه دعواش میکنه. جلوتر رفت :

- هی سلام.

اما هر کدوم از سانتور ها که سرشون رو برمیگر دوندن هاج و واج اطراف رو نگاه میکردن و بعد شونه بالا مینداختنو به حالت اول بر میگشتند. پنی که حالا فهمیده بود داستان چیه زیر لبی گفت "بهترین روز زندگیمه! ". به سمت دلفی حرکت کرد. اول کمی به نقطه ضعف های دلفی سیخونک زد و بعد صداشو کلفت کرد و گفت:

-هی، سانتور سیاه آیا نام تو دلفیست؟
-تو کی هستی خودتو نشون بده.
-من از طرف ستارگان آمده ام جواب سوال منو بده.

دلفی یکم لرزید همینطور سانتور های دیگه.

-آره من دلفی هستم قربان.
-ستارگان بر تو خشم دارند.
-چ چ چ چرا؟
-چون به دختری به نام پنه لوپه و سانتوری نقره ای به نام آلیس ظلم میکنی. در نظر ستارگان این جرم بزرگیست.
-چطوری میتونم از این بزرگان طلب بخشش کنم؟
-باید بگم تنها با بخشش این دو نفر خشم ستارگان خاموش میشود.

پنی میدونست که گفتن کلمه "ببخشید "سخت ترین کلمه برای دلفیه.

-راستی باید بگم که امشب دوشیزه کلیرواتر برای دیدن آلیس به اینجا میاد. حواست به رفتارت باشه؛ تا امشب وقت داری که ازشون معذرت خواهی کنی.
-بله
-نشنیدم چه جوابی دادی!!!
-چشم قربان.
-حالا درست شد اگه فردا هم من اینجا باشم یعنی کارت را درست انجام ندادی اونوقت عملی برخورد میکنم. من دیگر میروم تو آلیس، به نزدیکی هاگوارتز بیا پنی به اونجا میاد اونجا قرار های خود را بگذارید.
-باشه.

پنی در حالی که خنده موزیانه و پر از نشاطی به لب داشت هم پا آلیس به نزدیکی هاگوارتز رفت و با آلیس حرف زد:

-سلام آلیس خوبی؟
-سلام پنی امشب میبینمت خیلی خوب نقش بازی کردی.
-ولی تو بهترین دوست من همه چیرو فهمیدی از قیافت معلوم بود.
-حالا قبل از این که دلفی برسه و همه چی رو بفهمه باید برم. خداحافظ.
- خداحافظ آلیس.

پنی بی معطلی به سمت جغد خونه رفت و برای پدرش نامه ای نوشت:

سلام بابا. کریسمست مبارک از شنل نامرعی خیلی خوشم اومد هم قشنگه هم پر استفاده همین روز اولی کلی ازش استفاده کردم.باید اعتراف کنم که کادو ی من جلوش هیچه. ولی بازم امید وارم ازش خوشت اومده باشه به مامان و داداشی سلام برسون و بگو این حرفا درباره کادوی اوناهم هست. عاشقتونم. قربان شما پنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1398 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن نامرئی بودی. چیکار می کردی؟

- مامان! این فرد بازم گوشواره های منو برداشت!

ولی مامان هیچ جوابی بهش نداد؛ چون مامان خونه نبود. فرد خوب میدونست چه موقعی رو برای سر به سر رکسان گذاشتن انتخاب کنه.

رکسان با دلخوری نگاهی خشمگین به برادرش انداخت. خیلی دلش میخواست طلسمش کنه، ولی لذت انجام این کار، سختی بعدشو خنثی نمیکرد، چون مامانش بلای بدتری سرش میاورد. پس فقط به یه "لعنت به تو" بسنده کرد و گریه کنان به اتاقش رفت، خودشو انداخت روی تختش.
خواست شروع کنه به گریه کردن، که صدای جیرینگ جیرینگ شیشه ای روی میز کناریش، توجهشو جلب کرد. یه شیشه عطر بود! شیشه عطری که روش نوشته بود:
نقل قول:
تقدیم به دختر عزیزم، رکسان. ازش استفاده های خوب بکن.
قربانت، جرج

رکسان خیلی عطر دوست داشت، مخصوصا اگه کادوی تولد باشه. ترجیح داد با بوی خوش گریه کنه. شیشه عطر رو برداشت و به خودش زد، بدون اینکه به فرستنده ش توجه کنه. دوباره خواست بزنه زیر گریه که صدای فرد توجهشو جلب کرد!
- آبجی؟ آبجی کجایی؟ بیا دیگه، میخوام معذرت خواهی کنم.

و همونطور که فرد انتظار داشت، رکسان نرم شد.
- اینجام. تو اتاق.

در اتاق رکسان، با صدای تق بلندی باز شد، و فرد با دستای مشت کرده وارد شد.
- آبجی؟ رکسی؟ رکس! رکسان کجایی؟
- ای بابا! مگه کوری؟! اینجا!
- اینجا کجاست دیگه؟ باز رفتی توی کشو قایم شدی؟

و یکی از کشوهای رکسانو باز کرد. نبود. دوباره بست و یکی دیگه رو باز کرد، بازم نبود.
رکسان نمیدونست مشکل از کجاست. احتمال داد بازم یکی از مسخره بازیای فرد باشه. اومد با دست بزنه روی شونه فرد، که با ندیدن دست خودش خشکش زد. اون نامرئی شده بود. و قبل از اینکه دستشو پس بکشه، نگاهش به دستای فرد افتاد، که برای باز کردن در کشو مجبور شده بود مشتشونو باز کنه... گوشواره هاش توی دستاش بود. فهمید منظور جرج از "استفاده های خوب" چیه.

-

چند ساعت بعد - بیمارستان سنت مانگو

- نفهمیدین بچم چشه، خانوم دکتر؟

حرف آنجلینا هنوز تموم نشده بود که فرد وحشت زده از خواب پرید.
- روح... روح! مامان، توی اتاق رکسان روح دیدم! چیز یعنی... ندیدم... ولی فهمیدم اونجاست! مامان، روحه منو طلسم کرد مامان! روحه منو ترسوند مامان! گوشواره های رکسانو ازم گرفت مامان! و وقتی دید روشون کاکائو مالیدم، جیغ زد مامان! و جیغش خیلی ترسناک بود مامان!

و دوباره بیهوش شد. درمانگر، سری به نشونه تاسف تکون داد.
- باید ببرینش بخش بیمارای روانی. دیگه کاری از دست ما بر نمیاد.

کمی اونطرف تر، رکسان روی صندلی کنار تخت فرد نشسته بود و قیافه معصوم و متاثری به خودش گرفته بود، درحالی که از درون، این شکلی بود:
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/6/3 12:38:30
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1398 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر نامرئی بودی چیکار می کردی؟
.....

-هکتور مطمئنی که بعد از خوردن این معجون دیگه بی تفاوت به نظر نمیام؟

جرالد بدون هیچگونه تغییری در حالت چهره اش این را گفت.
هکتور فکر کرد و فکر کرد و در آخر به این نتیجه رسید که بهتر است با حالت دلداری ،جرالد را آرام کند.

-نگران نباش .بعد از خوردن این معجون دیگه از بی تفاوتی رنج نمی بری و ماتیلدا هم دیگه سرت غر نمی زنه.

جرالد به معجون سبز لجنی توی دستش نگاه کرد و لحظه ای را تصور کرد که می تواند با چهره ای خشمگین به گربه ی ماتیلدا که تمام غذا های داخل یخچال را میخورد نگاه کند.
معجون را سر کشید و لحظه ای بی حرکت ماند تا اثرات معجون خودشان را نشان دهند.
-هکتور واقعا ازت ممنونم.

اما هنوز هم لحن او خنثی بود و حالتی تشکر آمیز نداشت.جرالد به چشم های هکتور که به ناکجا آباد زل زده بود نگاه کرد و دستش را جلوی او تکان داد اما هکتور فقط فریاد می زد:
-جرالد پس کجا رفتی؟

.....

جرالد ساعت ها بود که داخل خونه ی ماتیلدا بود و از اینکه ابراز وجود کند می ترسید.به هرحال به نظر او یک انسان نامرئی،مرلین بار بهتر از یک سوسک نامرئی بود چون ممکن بود ماتیلدا از شدت ترس او را به سوسک تبدیل کند.

-هی پشمالوی بامزه !من میرم یه سری به آملیا بزنم مثل اینکه یکی از ستاره هاش باهاش قهر کرده.زودی بر می گردم.

صدای بسته شدن در آمد و جرالد با یک گربه تنها ماند.

نه صبر کنید!نویسنده بعد از کمی تامل فهمید که نباید آن گربه را تنها یک گربه صدا کند.
جرالد فقط با یک گربه تنها نمانده بود.او با گربه ی شکمو و تنبل ماتیلدا که دائم حرصش را در می آورد تنها مانده بود آن هم به صورت نامرئی.

گربه آخرین تکه از استیکش را خورد اما این بار نتوانست آرام دراز بکشد زیرا توسط دستی نامرئی روی هوا معلق مانده بود.

-ها ها ها!بالاخره باهات تنها شدم گربه ی موذی.

حالت جنون آنی جرالد ویکرز حتی باعث شده بود تا نویسنده هم دلش به حال گربه ی فلک زده بسوزد و از توصیف کار های آن دیوانه شرمش بیاید.مثل اینکه نامرئی بودن به او چسبیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1398 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
فرض کن نامرئی بودی. چیکار می کردی؟


- کراب؟ پاشو!

کراب اخمی کرد و چشم‌هایش را باز نمود.
- صدای گبی چرا انقدر نزدیکه؟ ... هی، تو اومدی تو اتاق من؟
- من به اتاق تو چکار دارم آخه؟ پاشو، پاشو که ظهر شد... قبلشم قیافت رو توی آینه یه نگاه بنداز خب.

کراب با اینکه همچنان حس می‌کرد صدای گابریل را از درون اتاق می‌شنود، از جایش بلند شد و خودش را توی آینه دید.
- گــبـــی!

***

باورش برای خود گابریل هم سخت بود، اما صبح که از خواب بیدار شده‌بود، کسی او را ندید و متوجه حضورش نشد. اولش کلی غصه خورد و رفت تا خودش را بکشد، اما بعد با خودش گفت نامرئی شدن یعنی همان انتقام!

- گبی امروز نیومده؟ وقتی اومد بگو اون پرونده‌های آزکابان رو برام بیاره!

گابریل هم که در کمال سرخوشی راه می‌رفت و برای تمام ملتی که اذیتش کرده‌بودند زبان در می‌آورد، پشت سر کریس وارد اتاقش شد.
- چرا نیومده؟ کلی کار داریم مثلا!

گابریل لبخند حجیمی زد و روی صندلی نشست و ضبط صوتی را برداشت تا در صورت مشاهده اولین نشانه‌های غیبتِ ملت، زیرآب زنی را شروع نماید.

کریس سری تکان داد و پاهایش را روی میز گذاشت، و شروع به تخمه شکستن کرد. اما ناگهان با شدت عجیبی پاهایش از روی میز به کناری شوت شد‌.
- آخ! ... کی بود این؟ روح آرسینوس تویی؟ پس چرا شبیه ضربه‌های گبی بود؟

گابریل لبخندی زد و از وزارتخانه بیرون زد. مقصد بعدیش، بانز بود که تمام این مدت از چپ و راست کتکشان زده بود و بعد خودش را کنار کشیده وگفته بود توهم زدین من نبودم که.
سر راه کمی اسید و یک چماق هم بلند کرد. مطمئنا به‌دردش می‌خوردند.

***

- ارباب از صبح هی داره بلا سرمون میاد! موهای منو ببینین، از ته زده شدن یهو!

لرد سیاه نگاهی به آلکتو انداخت.
- اشکالی نداره که‌. در میان بالاخره!
- ارباب دندونامو ببینین؛ همشونو سوهان زدن، الان چجوری ماگلا رو تیکه پاره کنم؟
- ارباب، ببینین چه بلایی سر بچه اومده؟ پوست همه تنش به گوشت رسیده!
- ارباب یکی رو من اسید ریخته، الان دیگه خودمم نمی‌خوام کسی منو ببینه!
- ارباب منم تا میومدم پامو بذارم رو میز تخمه بخورم از در و دیوار کتک می‌خوردم... ضربه‌ها ولی آشنا بودن...
لرد سیاه که از حجم بالای اعتراضات به ستوه آمده‌بود، کروشیو تو آلی گفت و سپس با حس چیزی روی دستش، به آن نگاه کرد.
ناخن‌های لرد در حالا کوتاه شدن بودند.

- گب، ما همین الان از تو می‌خوایم که ازمون دور بشی!

مرگخواران نگاهی به اطراف انداختند و چون گابریل را ندیدند، فکر کردند آن کسی که این‌همه بلا سرشان آورده اربابشان را هم به شکل ذهنی بازیچه قرار داده است.

- ارباب؟ گبی اصلا اینجا نیست!
- چه بلایی سرتون اومده ارباب؟
- وا مصیبتا، اربابمونو کشتن!
- یاران خنگ ما، ساکت باشین! ... گب، همین الان از ما دور می‌شی و می‌ری معجون نامرئی کنندهء مارو که از توی آشپزخونه بی اجازه برداشتی خوردی رو تخ می‌کنی بیرون! بدو تا شفافت نکردیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/6/1 18:17:53
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/6/1 18:26:08
گب دراکولا!
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1398 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تدریس خصوصی بازیگری... فرض کن نامرئی بودی. چیکار می کردی؟

جودی و پانچ... یعنی جودی و بانز، تو خونه ویزلی ها نشسته بودن. هردو رو مبل های راحتی نشستن و به چهار دوست معروف نگاه میکردن. تو این جمع دوستانهء عاشقانه، تنها یه نفر بود که میخواست عق بزنه! اونم...
جودی بود!

بله! جودی تنها کسی بود که دهانش را، با هر حرف آنها گرفته بود.چقدر... حال به هم زن شدن اینا!

همین جمله رو با ادا به بانز هم گفت. این دفعه با یه مرگخوار اومده هوا خوری. همین لحظات بود که کرو اومد و جودی رو دید. شروع کرد به قارقار کردن. جودی با ادا گفت:
-می خوام کیف کنم با اذیت کردنشون. اگه بذاری!... آفرین... حالا برو دختر خوب!

کرو رفت ولی روی مبلی که بانز روی آن نشسته بود، نشست. بانز هم هیچی نگفت. چون کرو می توانست نامرئی ها را از هم تشخیص بدهد، ولی نمی دیدشان! اینو همه مرگخوارام میدونن که اگه سوزن کرو روشو...

مثل اینکه اذیت کردن شروع شده و راوی، هنوز داره درباره یه کلاغ حرف میزنه! () جودی موهای تکتکشان را به ترتیب نشستن، کشید. پسرا میرن بالا. دخترا میان پایین!

-قارقار! قارقار!؟

بله بله! دیگه قافیه نمی سازم! چرا راوی رو از بحث دور میکنین!؟ برگردیم پیش جودی! لباسی هری رو از پشت کشید و رون هم همین اتفاق برایش افتاد و لی از جلو افتاد! هر چهارتا با این کار فریاد زدن:
-کــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــک!

جودی با ادا گفت:
-کسی نمیاد کمکشون چون کرشون کردن!

بانز هم گفت:
- مافلیاتو زدن، کمکم میخوان!
-قارقار!

حتی کرو هم خندید()! دیگه جودی خسته شده بود، ولشون کرد و سمت بانز رفت. دستشو گرفت و روبه روی مخفی گاه ظاهر کرد.

جودی، با مهربانی به کرو گفت:
-کرو! بیا بریم! اون چه وضع نشستنه! چپکی نشستن سردرد میاره واست... بیا بریم.

با قربون صدقه رفتن برای کرو، او را پایین آورد. آن دو راه افتادن و تو راه، جودی نامرئی، به بانز نامرئی گفت:
-چقدر نامرئی بودن خوبه بانز! خیلی کیف میده! خیلی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1398 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تغییر سوژه
توضیح: سوژه ی بعدی داخل رول به صورت بولد شده قرار گرفته!

*****


کریس با تمام توانی که براش مونده بود، در خونه ی ریدل ها رو باز کرد.

کارای وزارت خیلی زیاد بود و کریس از این همه کار که روی سرش ریخته شده بود، خسته بود.

کریس، گابریل رو به عنوان کمک و معاونش انتخاب کرده بود ولی کدوم کمک؟
گابریل کلا در حال شستن، رُفتن و خشک کردن بود...گابریل اصلا به کریس کمک نمی کرد.

کریس وارد حیاط شد. بانز رو ندید بلکه حس کرد که داره توی حیاط پرسه می زنه. بعد از حس کردن بانز شروع کرد با خودش حرف زدن:
-فرض کن نامرئی بودی. چیکار می کردی، کریس؟

کریس انقد خسته بود که حوصله نداشت جواب خودشو بده.

کریس وارد راهرو ورودی شد...گابریل رو دید که زودتر از خودش به خونه ی ریدل ها رسیده بود تا کمی اونو متقارن کنه...آخه گابریل وقتی داشت میومد به سمت ساختمان وزارت، دید که رژ لب کراب از دستش افتاد و یه لکه روی زمین ایجاد کرد.

کریس یکم جلوتر رفت!
-گبی...داری چیکار می کنی؟
-نمی بینی! دارم متقارن می کنم.
-ولی انگار داری بیشتر کثیف می‌کنیا!

گابریل؟ کثیف کردن؟ اینا هیچوقت کنار هم نمیان و اگه بیان، ینی یه حرف زشت به گابریل زده شده.

-کثیف؟ کثیف؟ من دارم کثیف می کنم؟!
-خب داری با رژ لب، زمین رو کثیف می کنی دیگه.
-من کثیف نمی کنم...متقارن می کنم.
-دقیقا چجوری؟

گابریل به یکی از کاشی های کف خانه ی ریدل ها اشاره کرد.
-اونو می بینی. اون لکه ای بود که کراب روی زمین ایجاد کرد...رفتم پاکش کنم، پاک نشد...برای همین رفتم رژ لبشو به زور ازش گرفتم تا بقیه کاشی هارو شبیه اون یکی کنم.

کریس واقعا داشت به عقل خودش شک می کرد که چرا گابریل رو به عنوان معاون خودش انتخاب کرده.

کریس خواست که از کنار گابریل رد بشه که پاش به گابریل می خوره.

-وای! ببین چیکار کردی کریس! ...لکه ای که داشتم می کشیدم بزرگتر از لکه ی کراب شد...الان مجبورم برم و همه رو درست کنم!

کریس برای جلوگیری از هر آسیب احتمالی، سریع از موقعیت خارج شد.
وارد اتاق نشیمن شد و رابستن رو دید که داره یه کتاب می خونه و می خنده!

کتاب برای کریس خیلی آشنا بود.

رابستن تا متوجه می شه که کریس توی اتاقه با دستپاچگی کتاب رو قایم می کنه.

کریس مطمئن می شه که اون کتاب، همون کتابه!

-راب! زود تند سریع اون کتاب رو پس بده!
-کدوم کتاب رو گفتن می کنی؟ من که چیزی نداشتن می شم.
-همون کتابی که فکر کردی قایم کردی ولی نصفش بیرونه!

رابستن به جایی که قرار بود کتاب رو مخفی کنه نگاه کرد.
-عه! این چی بودن می شه؟

کریس سریع رفت و دفترچه خاطراتشو گرفت.
-چیزی که ازش نخوندی؟
-یه چیزایی خوندن کردم...در مورد یه شخص!

کریس سرخ شد. می دونست که رابستن کی رو می گه. از لبخند عریض‌ رابستن معلوم بود که اون قسمت رو خونده.

ولی خب کریس باید مطمئن می شد.
-کدوم شخص؟
-مگ...

کریس‌ سریع جلوی دهن رابستن رو گرفت تا کسی نشنوه که چی می گه.

-ببین رابستن، اگه اینو به کسی بگی، منم اون چیزایی که توی دفترچه خاطراتت نوشتی رو می گم.

حالا نوبت رابستن بود که سرخ بشه.
-چی رو خوندن کردی؟
-برای تو هم در مورد یه شخص بود.
-کی؟ اگه راست گفتن می شی اسمش رو گفتن کن.

کریس یه اسمی رو دم گوش رابستن گفت.

-کراب! دیگه از این رژ لب نداری؟ این تموم شد...اگه داری بگو بیام به زور ازت بگیرم.

بعد از حرف گابریل، کریس یک نگاه مرموزانه به رابستن کرد.

ولی رابستن دیگه اونجا نبود...رابستن تو حال خودش بود...محو اون صدا شده بود.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1398 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل از جاروی پروازش پایین آمد و به خانه ریدل وارد شد. سلام بلندی گفت که جوابی جز " ما سلام نمی‌کنیم، قبلا هم گفته بودیم! " نگرفت.

بعد از این‌که پای کریس را از روی میز پایین انداخت و جایش را با سه نوع ماده شوینده شست، به طرف اتاقش حرکت کرد که رابستن از آن بیرون آمد. درواقع این خیلی هم چیز عجیبی نبود؛ عجیب، چهره رابستن بود که مثل یک گاو ِ زخمی عصبانی به‌نظر می‌رسید.

- سلام رابستن!
- من تورو کشتن می‌کنم گبی!
- چ‌‌...

اما با حمله ور شد رابستن به سمت‌ش، جیغی کشید و به طرف اتاق لردسیاه دوید.

- این می‌خواد منو بکشه!
- وایسادن کن! تو بچه رو پوست‌کردن کردی!

گابریل که پشت لرد سیاه قایم شده بود، گفت:
- منظورت چیه؟

رابستن با حرص دفتری را جلویشان گرفت.
- تو اینجا نوشتن کردی! حتی وقتی من نیستن می‌کنم ...
- هستن می‌شی؟

رابستن عصبانی‌تر شد.
- وقتی هستم که پنج‌بار می‌بریش حموم! وقتی نیستن می‌کنم هم پنج‌بار دیگه‌م بردن می‌کنیش حموم که تقارن برقرار شدن بشه؟

گابریل با بغض انگشتان سبابه‌اش را به هم چسبانید.
- خب فقط بخاطر تقارن نبود که... بخاطر تمیز شدنشم بود!
- من باید تورو کتک‌زدن کنم تا دلم خنک‌کردن شه! بیا اینجا ببینم! چطور دلت اومدن کرد؟!
- خب... خب‌...

لرد پرتقالش را قورت داد و با خونسردی گفت:
- معذرت‌خواهی کن گب.
- آخه... باشه. ببخشی... صبر کن ببینم! تو چکار کردی؟
- من چکار کردن کردم؟
- تو دفترچه خاطرات منو خوندی؟
- من؟ عامممم...
و به سمت رابستنی که پا به فرار گذاشته بود هجوم برد. بله، قدیمی‌ها درست می‌گویند؛ تاریخ تکرار می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 تیر 1398 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن که یکی دفترچه خاطراتتو خونده و رفته به همه گفته که چی توش بوده...چیکار می کنی؟

- اومد! اومد!

- لو ندین بچه ها! طبیعی رفتار کنین.

وقتی وارد شدم اینا اولین جملاتی بودن که شنیدم. حاضر بودم به خون قربانیانم قسم بخورم که یه چیزی این وسط مشکوک میزد اونم ناجور! نیم نگاهی به دسته های دانش آموزا انداختم. معمولا توی این ساعت بچه های هر گروه دور هم جمع بودن و از گروه های دیگه جدا دیده می شدن ولی الان همه شده بودن یه گروه بزرگ که یهو روشونو به طرف من برگردونده بودن و به زور جلوی خنده هاشونو می گرفتن انگار!

چی شده بود؟

سعی کردم اهمیتی ندم. به هرحال من یه ملکه هستم (حالا مهم نیست جزیره من چقدر کوچیکه) و خوناشامم هستم (بازم مشکلی ندارم که مای لرد خون اسلیترینی ها رو برام حرام اعلام کردن و دامبل هم معجون تلخ کننده خون به خورد محفلیا داده و معمولا گرسنه می مونم) و از همه مهمتر این که من حوصله ندارم به بقیه اهمیت بدم.

بقیه آروم میان و سر جاهاشون می شینن. منتظریم پرفسور اسنیپ وارد بشن که فلور انگاری طاقت نمیاره: مورگانا چرا با تدی به هم زدی؟

دهنم باز موند. این از کجا خبر داره که یه روزگاری با تدی قرار میذاشتم؟ خیلی وقته ماجراش تموم شده و این بچه های جدید چیزی نمی دونستن دربارش که!

تا اومدم دهانم رو برای "به تو چه" گفتن بگشایم که سو لی از اونور داد زد: تازه شنیدم جیغول کلی ذوق کرده و روزی که به هم زدین به کل محفل شیرینی داده. هیچوقت فکرشو نمی کردم به محفلی شدن فکر کنم ولی اون شیرینی خوردن داشته واقعا.

بلاتریکس مغرورانه تشر زد: مواظب افکارت باش سو! مرگخواری که یه لحظه هم به محفلی شدن فکر کنه مستحق کروشیوی اربابه! ولی تو که دسترسی داری اگه اون روزا بودی می تونستی برای مرگخواران هم شیرینی رو بدزدی. یه مو از یه محفلی کندن هم غنیمته.

اعتراف می کنم هنگ کردم... که تا به حال سابقه نداشته البته! سعی می کنم تمام این حرفا رو نشنیده بگیرم که ناگهان جیمزک جیغول می پره تو کلاس: دختره ورپریده اول مخ تدی رو زدی حالام واسش آبرو نذاشتی؟ هی بهش گفتم یه مرگخوار واست زن نمیشه گوش نداد که!

بعد در رو محکم به هم کوبید و رفت!

جوزفین مونتگومری مثلا من نمی شنوم تو گوش کناریش کرکر کرد: معلومه که تدی با این به هم زده. کی اینو می گیره با اون افاده های اسلیترینیش.

تا اومدم انگشت اشاره مو تکون بدم و جوهرای قلمدونش رو بپاشم تو صورتش، بلاتریکس دلمو خنک کرد و با یه کروشیوی جانانه جوزفین رو پرت کرد زیر میز. محفلیا شروع کردن با سپرای دفاعی و خرت و پرت از خودشون و جوزفین دفاع کنن و مرگخوارا هم انگار فرصت مناسبی برای آزمایش انواع طلسم های جدیدی که اختراع کرده بودن به دست آورده بودن و همشون رو روی محفلیا امتحان می کردن. هنوز رسما برنگشته بودم به انجمن مرگخواران و البته اونقدر همه چیز به هم ریخته و قاطی پاطی شده بود که نمی دونستم باید چکار کنم. هم سردرگم بودم که این بچه ها مسائل خصوصی منو از کجا فهمیده بودن و هم عصبانی! اگه تدی برمی گشت و می فهمید همه جدیدی ها همه چی رو درباره گذشته ی ما می دونن چی می گفت؟ درسته از هم جدا بودیم ولی من هنوز دوسش داشتم!

وسط همه ی این شلوغ بازی ها، در باز شد و رابستن اومد یه راست سر جاش که پهلوی منه نشست. با آرامش کتاب جادوی سیاهش رو باز کرد و لبخندی به من زد: مور! مقاله هفته پیشت رو به من نشون دادن میشی؟ سری قبل که دفتر ریاضیات جادوییت رو خواستن کردن شدم و از توی کیفت برداشتن کردم خیلی بهم خوش گذشتن شد.

- با دفتر ریاضی جادویی من بهت خوش گذشت؟ من که این ترم اصن درس ریاضی جادویی رو انتخاب نکردم!

* آره خوب... منم بعد که دفترت رو برداشتن شدم فهمیدن کردم که دفتر خاطراتت بودن شده و کنجکاویم شکوفاییدن گرفتن شد و خوندن کردمش.

- پس تو دفتر خاطراتمو خوندی و به بقیه هم نشون دادی؟

* نشون دادن؟ من؟ تو که منو شناختن کردی تا حالا! یعنی من اینقدر بی معرفت بودن شدم از نظر تو؟

- خوب پس اینا از کجا فهمیدن؟

* من اینو ندونستن میشم. ولی اونقدر دفترت جالب و بامزه کردن شدن بود که یه کپی ازش گرفتن شدم و دادم جیغول برام تو پیام امروز چاپ کردن شدش. تازشم یه نویسنده مشنگ پیدا کردن شدم و یه کپی بهش دادن شدم و توی دنیای مشنگا چاپش کردن شدم. اونقدر پرطرفدار شدن کرد که قراره بهم نوبل ادبی امسالو دادن بشن. من این شهرت رو مدیون تو کردن میشم مور! جایزه شو که گرفتن شدم بیا نصف نصف.

واقعا نمی دوستم چی بگم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1398/4/4 0:10:51
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1398/4/4 0:11:55
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1398/4/4 0:25:05
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: شنبه 1 تیر 1398 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه:فرض کن که یکی دفترچه خاطراتتو خونده و رفته به همه گفته که چی توش بوده!

*****


در خونه ی ریدل ها رو باز کردم! نمی دونم چرا، ولی همیشه صدای گوش خراش باز شدنشو دوست داشتم.

جو خونه سنگین بود...هیچ صدایی نمیومد و این خیلی عجیب بود! همیشه خونه ریدل ها شلوغ بود...همیشه صدای بلا میومد که داشت به بقیه دستور می داد...صدای ملچ مولوچ کردنای فنریر...صدای زجر کشیدن محفلیا...
ولی ایندفعه فرق می کرد...یه چیزی شده بود!

در رو پشت خودم بستم و وارد راهروی ورودی شدم.
کریس رو دیدم که زل زده بود به من...نگاهش مثل قبلا نبود...همیشه با لبخند به من نگاه می کرد...ینی اتفاقی افتاده؟

وارد اتاق نشیمن شدم...جایی که هوریس عاشقش بود...همیشه لم می داد روی کاناپه و سگی می زد و روی میز رو پر بطری می کرد...ولی ایندفعه به جز بطری یه کتاب هم بود...هوریس اهل کتاب نبود!

رفتم جلو تا ببینم اون چه کتابیه که هوریس داره اونو می خونه!

"خاطرات من"!

اون دفترچه خاطرات من بود! چرا توی اتاقم نبود؟ ای وای! ینی فهمیدن؟

نگاه کریس اومد جلوی چشمم! اون نگاه معنیش چی بود؟

نمی تونسم تو چشمای هوریس نگاه کنم...اگه نگاه اونم مثل نگاه کریس بود چی؟

-رابستن، ارباب منتظرته!

لحن حرف زدن هوریس همیشه با من جدی بود پس نمی تونستم تشخیص بدم که لحنش عوض شده!

راهمو کج کردم سمت اتاق ارباب!
هر موقع ارباب منتظرمه، کلی ذوق می کنم...خیلی دوست دارم که باهاشون حرف بزنم...ابهتشون رو خیلی دوست دارم!

-ارباب اجازه هستن می شه که اومدن کنم داخل؟
-بیا!

در اتاق رو باز کردم...وسط اتاق ایستاده بود...با ابهت تر از همیشه!

-سلام کردن می شم ارباب! گفتن شدن که کارم داشتن می شین.
-برو بیارش!

فهمیده بود...معلوم بود که فهمیده بود.

-چشم ارباب!

رفتم سمت اتاقم...نمی دونستم چه اتفاقی قراره بیفته ولی باید کاری که اربابم گفته بود رو می کردم!

در اتاقمو باز کردم!

-اومدن کن بیرون...منم...باید رفتن کنیم جایی!

از جایی که قایم شده بود اومد بیرون...اون لبخند شیرینشو بهم زد و اومد توی بغلم! چه بلایی قرار بود سر این لبخند بیاد؟

-ارباب! اومدن کردیم!
-بیاین داخل!

وارد اتاق شدیم...کل نگاه ارباب روی اون بود!

-اینه رابستن؟
-بله ارباب...خودش بودن می شه!

چند قدمی به جلو برداشت...آروم و با اقتدار، مثل همیشه!

قبلا شنیده بود که ارباب اصلا از بچه ها خوشش نمیاد...قرار بود چه اتفاقی بیفته؟ می ترسم!

-اسمش چیه؟
-"بچه" ارباب!
-این چه اسمیه؟

اسم بچه برای چی برای ارباب مهم بود؟ داشتم گیج می شدم!

-ارباب خودش از بچه خوشش آمدن می کرد...اولین بار که بهش گفتن شدم "بچه"، خندیدن کرد! منم تصمیم گرفتن شدم که کلا گفتن کنم بچه!

ارباب نگاهشو دوخت به بچه!
بچه اومد و پشت من قایم شد. محکم پاهامو چسبیده بود!

ارباب خم شد و یه لبخند خیلی کوچک به بچه زد. باورم نمی شد...مگه ارباب از بچه ها متنفر نبود؟
همون لبخند کوچیک باعث شد که بچه پاهامو ول کنه و بیاد جلوی ارباب!

-سلام!

هر اتفاقی که قرار بود بیفته، بعد این حرف میفتاد!
دست ارباب رو دیدم که تکون خورد..بی اختیار دستمو تکون دادم ولی دوباره دستمو بردم سر جای اولش!

ارباب با دستش، دست بچه رو گرفت!
-اسمت چیه؟
-من "بچه" می شنم! شما چرا مو نداشتنین؟

دوباره لبخند زد!

-ارباب بخشیدن کنین...هنوز ندونستن می شه که چجوری با شما حرف زدن کنه!
-بابا این آقاهه خیلی مهربون بودنیه!
-بابا؟
-بله ارباب...به من گفتن می کنه بابا!
-از این به بعد پنهانش نمی کنی رابستن...همیشه باید پیش خودت باشه! به ما هم نزدیک نشه!
-چشم ارباب! هر چی شما بگین!

باورم نمی شد که می تونستم نگهش دارم!

-البته می تونه کمی نزدیک بشه ولی نه خیلی! حالا برو رابستن!

باورم نمی شه که از این به بعد من و بچه همیشه با همیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!