
سوژه: فرض کن نامرئی بودی. چیکار می کردی؟
-جیــــــــــــــــــغ!

-کی جیغ زد؟

-هان؟ کی جیغ زد؟
-جیــــــــــــــــــغ!

ربکا در شب، مثل همیشه پرواز میکرد. برای اینکه راه را بیاید، جیغ میزد و با دقت به آن گوش فرا میداد. اگر برگشت که دور میزند، ولی اگر برنگشت و محو شد، مستقیم میرود.
جیغ هایش بلند بودند، و او این را نمیدانست.
-ده جیغ نزن! نزن!

-ولش کنین عزیزان! مرگخواران ارباب... ولش کنین!

به بالهای که دیده نمیشد نگاه کرد. او این کار را کرده بود.
-اهم...
-جیـــــــــــــغ!

-آخ... گوشم!

گوش گابریل درد گرفت. تازه میخواست داستان را بگوید. ولی گوشهایش در آمدند. احساس کرد حتما جرم های گوشش زیاد است، و اگر این گونه بود، باید گوش هایش را با وایتکس میشست.
-جیــــــــــــــغ!

نیم ساعت بعد
-آخیش!
-چیشده مگه گبی؟ آخیش؟

-هیچی... یه جیغ شنیدم. بعد چون گوشم درد اومد فکر کردم حتما جرم گوشام زیاد، پس رفتم و اونا رو با وایتکس شستم!

-هان؟ با وایتکس؟

-بله! وایتکس! تو هم اون جیغو شنیدی بلا؟

-آره. پیش ارباب بودم، یهو یه آدم یا یه خفاش...
-یه چی؟ خفاش؟

-آره خب. بنظرم اومد خفاش بود. خفاشا خیلی بلند جیغ میزنن. گفتم شاید یه خفاشه!
-شاید نه! حتما!

وقتی گابریل از اتاق بیرون آمد، با مرگخوارانی مواجه شد که گوششان را گرفته و بد و بیراه میگویند.
-آیی! گوش منو بچه درد اومدن کرد.

-آخ! جیغایی که میاد خیلی ترسنا... خیلی چندشه!

گابریل از این همه به هم ریختگی و نامتقارنی عصبی بود. تاقطتش تاق شد و داد زد:
-دِ بسه دیگه! من ربکا رو شستم! خورد به درخت و افتاد تو یه چاله گل. منم برداشتمش و شروع کردم با وایتکش و سفید کننده شستن. از بس شستم، دیگه رنگی بهش نموند. حالام اینجاست و داره دنبال یه راه رفتن به بیرون میگرده.
هوفــــــف! 
-هن؟

-همین بود. حالا برین سر جاهای متقارنتون بشینین.

گابریل رفت و در را باز کرد. چیز بنفش رنگی (که رنگش کم کم معلوم میشد) از دور با خوشحالی به در خروجی نزدیک میشد. خفاش خون آشام بنفش رنگ، یا همان ربکا به گابریل چشمک زد.
-هالویین جیغ جیغی! پر از بدشانسی!

و ربکا از در بیرون رفت تا دنبال تسترال بگردد و خونش را بنوشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

خب، حالا توضیح بده چرا همچین کاری کردی؟
اون حرفا رو فقط واسه این گفتم که عکس العملتونو ببینم. وگرنه منو چه به این کارا؟
اون اسکلتا که بچه های ماگلو می گرفتن و بعد ناپدید می شدن، نتیجه ی جادوی تو بود؟
پس همه ی اون اعترافارو بیخودی کردم؟ یعنی فقط بخاطر یه بال فرشته ی کوچولو برای یه دختربچه منو این همه علاف کردین، نه بخاطر اون همه کار دیگه ای که کرده بودم؟

". به سمت دلفی حرکت کرد. اول کمی به نقطه ضعف های دلفی سیخونک زد و بعد صداشو کلفت کرد و گفت:



رکسی؟ 







من که این ترم اصن درس ریاضی جادویی رو انتخاب نکردم!
تازشم یه نویسنده مشنگ پیدا کردن شدم و یه کپی بهش دادن شدم و توی دنیای مشنگا چاپش کردن شدم.
من این شهرت رو مدیون تو کردن میشم مور!
جایزه شو که گرفتن شدم بیا نصف نصف.