
این با عقل جور در نمیومد که مهر کریس اونجا نباشه. به هر حال اونجا قبلا دفتر کریس بود و گابریل بارها برای تایید درخواستای مرخصی، وام، خرید چای و شکر و وایتکس، یواشکی وارد اون دفتر شده بود، کشوی میزو کشیده بود و اون مهرو از لای پر قو درآورده بود و درخواستاشو مهر زده بود.
- ساحره های عزیز، نگران نباشین...مهر کریس تو کشوئم نیست...

ساحره ها اول وخامت اوضاع رو درک نکردن. پیام شادیِ رفتن به تعطیلات، هنوز داشت تو عصباشون می دویید و بالا پایین می پرید. بعد از اینکه پیام شادی دور افتاخاریشو تموم کرد، وخامت اوضاع کم کم تو عصباشون پخش شد. تک تک عصباشون پر شد از درک وخامت اوضاع. همین که درک وخامت اوضاع باز به مغز برگشت، صدای جیغ و داد ساحره ها بود که کل دفتر وزیرو گرفت. جیغ و ترس و وحشت ساحره ها انقدر زیاد شد که مبلا و صندلیا و میزای اتاق کریسم ترسیدن. همه شون از ترس توی اتاق می دوییدن و خودشونو به در و دیوار می کوبیدن.
- برگرد اینجا مبل بی مقدار! خواب بودیم!
همه ساکت شدن و به صاحب صدا نگاه کردن. حتی درک وخامت اوضاعم رفت پشت چشم ساحره ها و با شوق و ذوق و پاپ کردن به دست، زل زد به صاحب صدا.
- چیه؟ مهر وزارت ندیدین؟ خجالتم که نمی کشن... همچین زل زدن...

حرفا و حتی عصبانیت مهر واسه ساحره ها هیچ اهمیتی نداشت. تنها قسمت مهم حرف مهر، "مهر وزارت" بود.
- چرا دارین جلو میاین؟ نیاین! ما مهر خیلی عزیزی هستیم. وزیر ما رو تو پر قو نگه می داشت. نمی دونیم کجا رفته ولی...
چرا هنوزم دارین جلو میاین؟ شمام دلتون بازی می خواد؟ 
مهر، بدون اینکه منتظر جواب ساحره ها بمونه، فرار کرد تا به یاد روزای شادش با کریس، با ساحره ها قایم باشک بازی کنه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







دوما، کی گفته ما موافقیم؟ سوما... کمک؟ انتقام و این حرفا چی شد پس؟ 








