جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] سرسرای عمومی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1398 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
-دستت به تام نابغه برسه؟ امکان نداره!

دروءلا که دیگر از مسخره بازی های تام خسته شده بود، تمام تلاشش را کرد تا مهره های شطرنج جادویی-مجازی را کنار بزند؛ اما تعداد سرباز ها هشت تا بود و بیرون امدن از صفحه کار اسانی نبود.
-برین کنار...دیگه! از جون من چی می خواین؟
-ما شاه نداریم.
-خوب چه ربطی به من داره؟
-تو باید پادشاه ما بشی.
-ببین، من الان تدریس دارم. اگه اجازه ندی...

دروءلا با احساس کردن تیزی نیزه های هشت سرباز روی گردنش، حرفش را خورد.
-حالا باید کجا بایستم؟
-اونجا بایست.

دروءلا به ارامی به طرف خانه ای که سرباز به ان اشاره کرده بود، حرکت کرد؛ اما دروءلا یک معلم وظیفه شناس بود و امکان نداشت به این راحتی ها زیر بار برود.
-خداحاف...

قبل از تمام کردن حرفش، محکم به یک شیء سخت که اندازه ی بزرگی هم داشت، برخورد کرد.
-این چیه دیگه؟

دروءلا که حالا سرش داشت گیج می رفت، تلاش کرد دید تارش را بر روی آن موجود متمرکز کند.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/7/10 19:36:01
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مهر 1398 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
شب دوم مهر - خوابگاه پسران ریونکلاو

- حالا دیگه قطعا فردا تو همه درسا می ترکونم! دیگه هیچ بوکاتی نمی تونه مانع دانش آموز برتر شدنم بشه...
تام، کل شیشه معجون حلال مشکلات رو با هزار امید و آرزو تا ته سر کشید.


چند روز بعد - تالار عمومی ریونکلاو

- تام! بیا اینجا ببینم! دفتر و کتاباتم بیار.
- باشه باشه... بذار این دست شطرنج جادویی-مجازی رو ببرم، میام.
- تام!

دروئلا که از دست بازیگوشیا و درس نخوندنای تام تو این چند روز حسابی کفری شده بود، به طرف سر تام حمله برد. ولی تام، تام با تجربه ای شده بود. سریع جاخالی داد و دروئلا روی شطرنج جادویی-مجازی فرود اومد. مهره های شطرنج که از این اوضاع زیاد راضی نبودن، با هم متحد شدن و فرمان حمله رو صادر کردن. دروئلا همزمان که مهره های شطرنجو از دست و پا و سر و صورتش جدا می کرد، فریاد زد:
- مگه دستم بهت نرسه تام... مغزتو می شکافم و تک تک بوکاتای توشو با همین دستام در میارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1398 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که کراب دنبال مقصر می گشت تا شتکش کند، آلکتو مثل همیشه علاف و بیکار به دیوار تکیه داده بود و آدامس می جوید. ناگهان هکتور از ناکجاآباد ظاهر شد درحالی که ردای آغشته به محتویات بینی، گابریل را به دیوار می مالید، گفت:
- آلکتو، حس نمی کنی با این موهای رنگی رنگیت خوشگل نمی شی که هیچ، زشت ترم می شی؟

چشمان آلکتو با این حرف هکتور گشاد شدند.
- چی گفتی؟ نشندیم بلند تر بگو ملتفت شیم!
- این چه طرز حرف زدنه؟ مثلا ساحره ای. ساحره ها با کمالاتن!
- ینی ما بی کمالاتیم؟ نفس کش! مث اینکه امرو خیلی تنت می خاره؟
- اعصاب مصابم که نداری! همش ملتو به دعوا دعوت می کنی.
- منظور؟

هکتور از فرط هیجان دوز ویبره اش را بیشتر کرد.
- بیا اینو بخور. معجون اعصاب حالتو خوب می کنه.

آلکتو با شک نگاهی به معجون و چشمان مشتاق هکتور انداخت.
- تو می گی اینو بخوریمش؟
هکتور:

آلکتو معجون را گرفت و یک نفس سر کشید.

- بگو... بگو ببینم چه حسی داری!
- حالم خیلی خوبه. اصلا از این بهتر نمی شم.
آلکتو لبخندی به روی هکتور زد و نگاهی به لباس هایش انداخت.
- اینا چیه تنمه؟ یه ساحره با کمالات ردای شیک و برازنده تنش می کنه.
- حق با توئه برو لباسات رو عوض کن. به نظرم سر راهت یه سر به آرایشگاه بزن وضع موهات افتضاحه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1398 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور که با پارتی بازی استاد هاگوارتز شده فرصت پیدا کرده که معجوناش رو روی دانش آموزا امتحان کنه. حالا معجونی به نام "حلال مشکلات" اختراع کرده که افراد با نوشیدنش اخلاقایی افراطی دقیقا برعکس شخصیتشون در پیش میگیرن.
حالا گابریل و کراب این معجونو نوشیدن و دارند با مشکلات جدیدشون روبه رو میشن.

* * *


گابریل که محتویات دماغش را به در و دیوار مالیده بود حس عذاب وجدان شدیدی داشت.
البته عذاب وجدان او ناشی از مالیدن آن محتویات دل انگیز به در و دیوار قلعه نبود؛ اتفاقا امیدوار بود که بتواند محتویات بیشتری را به عالم و آدم بمالد.

او باید با فاجعه پاکیزگی قلعه برخوردی قاطع می کرد!

دقایقی بعد

گابریل در قلعه حرکت میکرد و انواع زباله را بر روی زمین می ریخت. در همان هنگام که گابریل مشغول پاکیزگی زدایی خود بود، کراب بی خبر از همه جا پایش را روی پوست موز گذاشت.

شتررررق

کراب با پوست موز زیر پایش تا انتهای راهرو سر خورد و مستقیم با دیوار برخورد کرد. او پس از مدتی گیجی ناشی از ضربه ای که باعث شد قناری های طلایی بالای سرش بچرخند و چهچه بزنند، از جایش برخاست؛ سبیل های چخماقی اش را مرتب کرد و با نگاه های خشمگین اطرافش را جست و جو کرد تا عامل این اتفاق ناجوانمردانه را پیدا کرده و درسی حسابی به او دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 شهریور 1398 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در این وضعیت هکتور باید میفهمید که معجونش حلال مشکلات نیست و فقط آن را برعکس میکند...اما هکتور نفهمید! هکتور خوشحال شد!
خوشحال از اینکه معجونش کار میکند!
و برای عرضه کردن معجونش باید به مشکلات تمام مرگخواران و حتی لرد سیاه پایان میداد!

پس گابریل را که انگشت هایش را میلیسید تنها گذاشت و به سوی حل کردن مشکل مرگخوار بعدی رفت.

سالن آرایشگاه


کراب که هیچ مشتری نداشت در حال لاک زدن به ناخن هایش بود که با آمدن نا گهانی هکتور لاک ناخن انگشت کوچیکه ی سمت چپش کمی بیرون زد.
-اه هکتوررر چرا اومدی؟ لاکمو خراب کردی!

هکتور لبخند مصنوعی زد.
-خب دیدم خسته شدی انقدر کار کردی گفتم واسه اینکه صورت قشنگت چروک نشه بهت آب چشمه بدم...میگن صورت آدمو دوبرابر خوشگل تر میکنه میخوری؟

کراب که با حرف های هکتور حسابی خر شده بود آب را از‌دستش گرفت و یک نفس بالا داد.
هکتور منتظر به او نگاه کرد.
-حالت خوبه کراب؟

کراب نگاه مختصری به هکتور انداخت.
- ببین داش مشتی یه مرد همیشه حالش خوبه!
عه چرا ناخونای من رنگین؟
تو رنگشون کردی؟ چطور میتونی انگشت های مردونه‌ی منو رنگ کنی؟

بووم

و مشتی که بلافاصله بعد از این حرف در صورت هکتور فرود آمد.

کراب مردونه؟
کراب داش مشتی؟
کراب کتک زن؟

درسته هکتور هیچوقت از کارش پشیمان نمی شد و حالا نوبت نفر بعدی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 شهریور 1398 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- گابریل اون وایتکسو بذار کنار، خفه کردی ما رو!
- چشم ارباب، الاناست که تموم بشه!
- کی تو دست از این شستشو برمی‌داری ما نفس راحت بکشیم آخه!

این مکالمه، هر روز در خانه ریدل تکرار می‌شد و هر روز هم با " می‌ری یا بکشیمت گب؟ " به پایان می‌رسید. گابریل هم با تی و وایتکسش از خانه به بیرون پرتاب می‌شد و غصه‌دار و تنها جلوی در را تمیز می‌کرد.

همان لحظه که گابریل جلوی در نشسته و موزائیک های اضافی را از جا در می‌آورد، هکتور "یافتم یافتم" گویان از راه رسید و او را دید.

- باز ارباب رو اذیت کردی و انداختنت بیرون؟

گابریل غصه دار "هوم" گفت و موزائیک را بیرون آورد. هکتور هم خواست بی‌توجه از کنارش برود که معجون توی دستش را بالا آورد و لبخند شیطانی‌ای زد. پس سریعا بطری آبی از جیبش در آورد و چند قطره از معجون "حلال مشکل" را تویش ریخت.
- گابریل تشنه‌ت نیست؟ این آب تصفیه شده رو برای تو آوردم!
- مطمئنی تمیزه؟
- شک نکن، پاکِ پاکه!

گابریل خسته‌تر و ناراحت‌تر از آن بود که بتواند فکر کند ویبرهء هکتور هرگز بی‌طمع نیست؛ پس بطری را از هکتور گرفت و بعد از بیست و یه بار وایتکس ریختن روی دهانه‌اش، آب را نوشید.

هکتور با انتظار به گابریل نگاه کرد... او به دانسته‌های نداشته‌اش اطمینان داشت.
- خب گبی، چه تغییری توی خودت حس می‌کنی؟

گابریل گیج و متعجب به هکتور نگاه کرد.
- تغییر؟
- آره!
- وایسا الان بهت می‌گم...

گابریل این را گفت و با لبخند دستش را توی دماغش فرو برد و بعد هم کاملا خونسرد دستش را به ردای هکتور مالید.
- خب... می‌گفتی؟ چی شده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 شهریور 1398 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
_کریس بدو دیگه، سه روزه داری آماده میشی، ارباب می خوان زودتر شهیدت کنند!

لیسا در حالی که لیوان آبی در دست داشت منتظر کریسی بود که سعی داشت بند کفشش را ببندد.

_ما خود اربابیم. آن دغل بی دماغان که میبینی کچلانند گرد اربابی.
_به من گفتن این لیوان آب رو بهت بدم که تشنه دار فانی رو وداع نکنی.
_
_باشه اصلا به جهنم، همون بهتر تشنه از دنیا بری...چشماشو قرمز میکنه عین ارباب با اون قیافه کریسیش! به امید مرلین دیگه نمیبینمت و تا ابد باهات قهر می مونم.

لیسا فاتحه ای نثار کریس کرد و از او دور شد.

کارزار دوئل

_ما آماده ایم. امروز ارباب واقعی مشخص خواهد شد.
_مار در آستین پرورده بودیم ریس! آوادا...

بوووووم

کریس به درجه رفیع شهادت در سوژه نائل شد. البته نه بر اثر طلسم لردسیاه...
شهادت او آسمانی بود، بسیار آسمانی!

_آخه شهاب سنگم باید الان افتادن بشه؟!
_چه جوون خوبی بود. چه سعادتی رو برای مرگ توسط ارباب از دست داد. بخاطر یه شهاب سنگ له شد!

مرگخواران بسیار ناراحت بودند اما نه از مرگ کریس.
ناراحتی آنها فراتر از درد و رنج های عادی بود!

_این همه تخمه خرید کردن شدم که صحنه های زجر کریس رو زیر طلسم های ارباب دیدن کنم. خشک کردن بشی شانس.

و مرگخواران که انتظار داشتنید جان کندن کریس را زیر طلسم های لرد سیاه تماشا کنند حالا تخمه آفتابگردان و پاپ کرن در دست ناامیدانه سر کارشان بر می گشتند.

_من زنده ام...وزیرتون زنده هست!

کریس با برخورد شهاب سنگ روی سرش عاقل شده بود. او دیگر متوهم نبود که لرد سیاه است. اما لرد سیاه به هرحال قصد کشتن او را داشت.
_چه خوب شد زنده ای ریس... مرگت به هیچکداممان نچسبید. آوادا...

بوووم

زمین ترک برداشت و کریس توسط زمین بلعیده شد!

_اگر امروز گذاشتن ما یه ریس بکشیم!

صدای کریس از درون زمین می آمد.
_ارباب کرم های خاکی بهتون سلام رسوندن و عرض خسته نباشید کردن.
_دیگه این بالا نبینیمت ریس!

دفتر هکتور

_یافتم...یافتم.

هکتو یافته بود! دنیای جادوگری از این حجم از اختراعات هکتور در تاسف و تاثر بود.

_اختراع جدید هکولی معجونی نیست جز..."حلال مشکلات"! فقط باید امتحانش کنم.

گویا هکتور تا قیامتی بر پا نمی کرد دست بردار نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1398 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-کریس دلت کروشیو میخواهد؟

-کریس کدوم تسترالیه؟ما ارباب ولدمورت هستیم.

-کریس من رو مسخره میکنی؟نکنه دلت میخواهد اوداکداورا نصیبت کنیم؟

-اول اینکه ما کریس نیستیم.دوم اینکه از جای ما بلند شو.

سو آرام در گوش هکتور گفت:چی کارش کردی؟

هکتور هم آرام گفت:یه معجون فک کنم توهم زا به خوردش دادم.

در همان حال کریسی که ولدمورت شده بود داد زد:سر ما داد میزنی نکند دلت میخواهد همین الان باهات یه دوئل حسابی کنیم؟

ولدمورت داد زد:بعله دلم میخواهد با تو یه دوئل حسابی کنم که ببینم چیکار میخواهی کنی

کریس گفت:بیا تا اوراکداورایی نصیبت کنم.

و سر آنجام آنها داشتند برای دوئل آماده میشدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1398/6/11 1:08:03
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1398 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که از گندی که زده بود
ناراحت نبود در واقع میشه گفت
که خیلی هم خوشحال بود ،
خنده ی شیطانی کرد.

کریس که حالا تفکری درست مانند لرد سیاه داشت،اخمی کرد.
-هک ما از این لبخند های تو خوشمون نمیاد اون رو از صورتت پاک کن.

هکتور لبخندش را جمع کرد .
''امشب برنامه ها داریم ''

شب خانه ی ریدل ها

هکتور با اون لبخندش که از صبح روی صورتش وارد خانه ی ریدل ها شد و پشت سر آن کریس وارد شد و ناگهان داد زد.
-ما نمیفهمیم که چرا شما جای ما نشستید.

همه که از داد کریس گوش هایشان را گرفته بودن به هم نگاه کردن که ببینن کی جای کریس نشسته که بعد یادشان افتاد که کریس جای مشخصی برای نشستن نداره!
لرد سیاه کمی متعجب شد.
کریس چرا مانند او صحبت میکرد نکند میخواست اورا مسخره کند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلن مونرو در 1398/6/10 14:31:18
من ن فیکم ن آس ن خاص
من اینم
یه هافلی با کلاسم
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1398 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هکتور که با پارتی بازی استاد هاگوارتز شده فرصت پیدا کرده که معجوناش رو روی دانش آموزا امتحان کنه. حالا معجونش باعث شده همه تبدیل به جوجه کباب بشن و خودش بی هوش بشه و هوریس یه دیوونه!

* * *

بسیار ناگهانی و از روی قضا و قدر یک عدد گرگینه وارد صحنه شد!
جوجه دانش آموزان به سیخ کشیده شده با دیدن گرگینه مذکور از ترس شروع به جیک جیک کردند و بال بال زنان از اینور به آن ور در حال فرار بودند که در اثر یک اقدام قسی القلبانه توسط فنریر بلعیده شدند!
_یه دلی از عزا در آوردم.

اما از آنجایی که تقدیر این بود فنریر گرگینه ای ناموفق باشد، مهلت تاثیر معجون هکتور بر روی دانش آموزان تمام شد و در معده فنریر غوغایی بر پا شد؛ در هر طرف معده فنریر جوجه کباب های به سیخ کشیده ای دیده میشد که به دانش آموزان هاگوارتز تبدیل می شدند.
فنریر که گنجایش صدها دانش آموز هاگوارتز را نداشت منفجر شد و مخچه اش روی هکتور بی هوش پرتاب شد و او را به هوش آورد! از طرف دیگر پانکراس فنریر که در لیوان نوشیدنی کره ای افتاده بود توسط هوریس نوشیده شد و هوریس را دوباره به آن نصفه سلامت عقلی اولیه اش باز گرداند!
و بدین گونه با انفجار یک فنریر ناقابل اهالی یک قلعه نجات پیدا کردند و صحیح و سالم به سر کار و زندگیشان برگشتند.

_من میرم تو دفتر کارم تا معجون جدیدمو آزمایش کنم.
_نه...دوباره نه!

هوریس که تکه های فنریر را به هم چسب نواری میزد با بغض به هکتوری که بدون اهمیت به حرفش گوش کریس را گرفته بود و به اتاقش میبرد نگاه کرد.

دفتر کار هکتور


_بابا من وزیر مملکتم از شانس بدم اومده بودم سرکشی توی هاگوارتز که تو گیرم آوردی... ولم کن برم کار دارم!

اما هکتور ول کنش به چشم های کریس اتصالی کرده بود.
_این معجونو بخور تا بذارم بری.
_نه... هنوز زوده که ترور بشم!
_نترس کریس...خطرناک نیست. اتفاقا باعث میشه اقتدار وزارتت بیشتر بشه و همه ازت حساب ببرند.

کریس که همیشه آرزو داشت وزیر مقتدری باشد با جمله هکتور خام شد و معجون را لاجرعه سر کشید.

_خب کریس...خوبی؟
_کریس کیه؟ ما لرد سیاهیم...احترام بگذارید!

معجون هکتور در واقع نوعی توهم زا از آب در آمده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!