جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

107 کاربر(ها) آنلاین هستند (87 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
106
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  32 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  185 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  363 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: هالی‌ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 19:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مسابقات جام آتش



مأموریت هوش و ذکاوت | تولید فیلم جادویی در «هالی‌ویزارد»


She Wasn't Always Her


سکانس اول – «مهمان‌خانه‌ی کاستل‌ویرت»

[نمای بیرونی – شب – کوچه‌های مه‌آلود لندن]

مه، غلیظ و زمخت، روی سطح خیابان خزیده. بارانی سرد، بی‌وقفه و نازک، مثل خاطره‌ای کهنه، از آسمان می‌بارد. نور فانوس‌های خیابانی، چون سایه‌ی روحی گم‌شده در مه، لرزان و زرد می‌درخشد و محو می‌شود. صدای گام‌هایی آهسته، منظم اما سنگین، روی سنگ‌فرش‌های خیس طنین‌انداز است — انگار قدم‌هایی که از گذشته بازمی‌گردند، نه به‌سوی آینده.

دوربین آرام حرکت می‌کند.
تابلویی چوبی، قدیمی و پوسته‌پوسته، در باد تکان می‌خورد. رنگ آن محو شده، اما واژه‌هایی هنوز پیدایند — نه کامل، نه واضح، اما کافی:

«مهمان‌خانه‌ی جادویی کاستل‌ویرت فقط برای مسافران خاص...»

لحظه‌ای باد شدیدی می‌وزد. تابلوی چوبی صدا می‌دهد — صدایی مثل گریه‌ی چوب خشک‌شده. در، باز است. انگار همیشه باز بوده. انگار سال‌ها کسی از آن عبور نکرده... یا همیشه کسی در آن منتظر بوده.

[نمای داخلی – ورودی مهمان‌خانه]

فضا سنگین است. دیوارها بلند، پوشیده از چوب تیره و مخمل بنفش سوخته‌اند. کف سالن اصلی با فرش‌هایی از نقش‌های حلزونی و با رنگ‌هایی محو، همچون خواب‌هایی فراموش‌شده، پوشیده شده. هوا، بوی مومیایی، چوب مرطوب، و جوهر سوخته می‌دهد.

بر دیوارها، قاب‌هایی آویزان‌اند — درونشان، عکس‌هایی سیاه و خاکستری از چهره‌هایی مبهم. اما آنچه آزاردهنده است، تغییر آهسته‌ی این چهره‌هاست؛ چشم‌ها جا‌به‌جا می‌شوند، دهان‌ها اندکی می‌جنبند، گویی کسی را صدا می‌زنند، اما صدایی به گوش نمی‌رسد.

در گوشه‌وکنار، شمع‌هایی با شعله‌هایی سبزآبی و بی‌قرار روشن‌اند. نورشان آن‌قدر کم‌جان است که به‌جای روشنایی، سایه می‌سازند.

[صدای راوی – زن، با لحنی سنگین، زمزمه‌وار، سرد، و بی‌احساس:]

«همه‌ی راه‌ها، در نهایت به یک در ختم می‌شوند. اما بعضی درها… نباید باز شوند.»

[کات – نمای راهرو – دوربین حرکت می‌کند در امتداد دیوار]

راهرویی باریک، با درهایی به‌صف:
۲۱... ۲۲... ۲۴... اما ۲۳؟ نیست.

جایی که باید باشد، فقط دیواری است ساده. اما زن — که حالا از سایه‌ها ظاهر شده — بی‌آن‌که مکث کند، دستش را بالا می‌آورد.

ضربه‌ای آرام به دیوار می‌زند. نه با انگشت، بلکه با بند انگشت اول، شبیه رمزگشایی یک طلسم فراموش‌شده.

لحظه‌ای، سکوت مطلق. سپس، صدا بازتاب می‌یابد. دیوار می‌لرزد — نه چون سنگ، بلکه چون پوستی که زخمی در آن باز می‌شود.

از دل دیوار، درِ چوبی و قدیمی بیرون می‌آید. چوب تیره، دسته‌ای برنزی و زنگ‌زده، با علامتی محو که شبیه مارپیچی است که به درون خودش پیچیده.

درِ شماره‌ی ۲۳.

[نمای داخلی – اتاق ۲۳]

فضا ساکت، بی‌حرکت. اما سکوتش از نوعی نیست که آرامش بیاورد — بلکه از آن سکوت‌هایی است که انگار چیزی منتظر است تا شنیده شود. هوا، غبارآلود و سنگین است. بویی غریب دارد؛ فلز زنگ‌زده، دود خاموش‌شده، و عطر پژمرده‌ی گل‌هایی که دیگر نام‌شان در خاطره‌ها نیست.

روی تخت، پارچه‌ای سفید کشیده شده — پارچه‌ای نه نو و تمیز، بلکه کهنه و خاک‌گرفته. ساعت دیواری، بی‌وقفه و نرم، در جهت معکوس می‌چرخد. پرده‌های ضخیم و سنگین، آرام و منظم، نفس می‌کشند — انگار اتاق زنده است.

[نمای بالا – زن در مرکز اتاق]

او ایستاده. نه کنجکاو، نه ترسان، فقط حضور دارد. هیچ چمدانی همراهش نیست. لباسی غیرزمینی پوشیده؛ شنلی بلند و بنفش کهنه، با یقه‌ای ایستاده و طرح‌هایی سوزن‌دوزی‌شده شبیه ستاره‌ها، که هنگام حرکتش اندکی می‌درخشند.

گردن‌بندی با آویز شیشه‌ای بر گردن دارد — داخل آویز، ماده‌ای مایع، آرام می‌لرزد، انگار چیزی در آن بیدار است.

[صدای راوی – آرام، زمزمه‌وار، حالا با لحن کمی شخصی‌تر:]

«من این‌جا بوده‌ام. بارها. و هیچ‌وقت. این اتاق، آینه‌ای‌ست... اما تصویر را اشتباه نشان می‌دهد.»

[نمای بسته – زن پلک نمی‌زند. دوربین آرام جلو می‌رود.]

چشم‌هایش خشک‌اند. نگاهش در اتاق می‌چرخد، اما نه به‌دنبال چیزی مشخص — بلکه انگار با چشم ذهن دنبال چیزی می‌گردد که تنها خودش آن را به یاد دارد. یا شاید هرگز واقعاً به یاد نیاورده. اما حسش کرده. در خواب؟ در پیش‌گویی؟ در آن لحظه‌ای که هنوز رویا از واقعیت جدا نشده؟

سکانس دوم – "مردی با چشم‌های شیشه‌ای"

[نمای داخلی – لابی مهمان‌خانه – بامداد روز بعد]

هوا هنوز روشن نشده، اما تاریکی کامل هم نیست. آن‌گونه که نه می‌توان نام "صبح" بر آن گذاشت، نه شب. نور خاکستری مرده‌ای از پنجره‌های بلند عبور می‌کند، اما دیوارهای نمور و کاغذدیواری‌های رنگ‌باخته‌ی مهمان‌خانه آن را می‌بلعند. ساعت روی دیوار، عقربه‌اش را از حرکت انداخته، در لحظه‌ای نامعلوم.

صدای تق‌تق پاشنه‌های کفش زن روی پله‌های چوبی طنین می‌اندازد. او آرام، انگار با احتیاطی غیرطبیعی، از پله‌ها پایین می‌آید.
موهایش ژولیده‌اند، رد بالشتک‌اش بر صورتش نمانده — نه انگار که از خواب بیدار شده باشد، بلکه انگار اصلاً نخوابیده.
چشم‌هایش سرخ‌اند. اما نه از بی‌خوابی؛ بلکه از چیزی که در تاریکی دیده — یا در خودش کشف کرده.

[زاویه دید دوربین از بالای پله‌ها – زن در میانه‌ی پله، با سایه‌ی خودش روبه‌رو می‌شود.]
سایه‌ای که با او حرکت نمی‌کند. سایه‌ای که اندکی دیرتر از گام‌های او واکنش نشان می‌دهد.

[نمای داخلی – میز پذیرش]

میز پذیرش، درست مثل قبل، خالی‌ست. زنگ کوچک طلایی‌رنگ، کهنه و کدر، چند بار با انگشت زن فشرده می‌شود. اما صدا نمی‌دهد. نه تقی، نه دینگ ملایمی. انگار مهمان‌خانه دیگر نفس نمی‌کشد.

زن به اطراف نگاه می‌کند. صدای تیک‌تاکی نمی‌آید. حتی دیوارها نیز سکوت کرده‌اند.

[ناگهان: از انتهای راهرو، مردی ظاهر می‌شود.]

نه با قدم، نه با حرکت واضح. او از دل تاریکی بیرون می‌لغزد؛ پیرمردی بلندقد، با موهای سفید براق که صاف به عقب شانه شده‌اند، صورتی استخوانی با گونه‌هایی فرو رفته، و چشمانی که زیر شعله‌های سبز کم‌نور دیوار، همانند دو تیله‌ی شیشه‌ای می‌درخشند.

لبخند ندارد. حتی وانمود به لبخند هم نمی‌کند. اما حضورش، بی‌آنکه سخنی بگوید، فضا را قبض می‌کند.

او خود را "میزبان" می‌نامد.

کت و شلوار سیاه‌اش مثل لباس تشییع جنازه است. پیراهن سفیدش بی‌لک، ولی خیس، انگار از طوفانی بازگشته. اما پاهایش، برخلاف بقیه‌ی ظاهرش، کاملاً گل‌آلودند.

[دیالوگ:]

زن (با صدای گرفته).
- این‌جا... اتاق شماره ۲۳...

مرد (بی‌هیچ پلکی، آهسته).
- وجود نداره.

زن (عصبی، اما محکم).
- من دیشب اون‌جا خوابیدم. در اون اتاق...

مرد (صدایش آرام، مثل بخار).
- خواب؟ یا بیداری؟ در کاستل‌ویرت، مرز این دو... سست‌تر از بخار چای‌ـه.

[نمای نزدیک – صورت زن]
چشم‌های زن می‌لرزند. برای لحظه‌ای، تصویر مرد در مردمک‌های زن بازتاب می‌یابد — اما آنچه در بازتاب دیده می‌شود، همان مرد نیست. مردی دیگر است؛ در ردای بلند سبززمردی، با پوستی خاکستری و چشمانی درخشان چون زهر، و مارهایی که از آستینش بیرون خزیده‌اند.

زن عقب می‌رود. پاشنه‌اش روی پله خالی می‌لغزد، اما تعادلش را حفظ می‌کند.

[در آن لحظه – چراغ‌ها قطع می‌شوند.]
نور سبز شعله‌ها سوسو می‌زند و سپس خاموش می‌شود. فقط صدای زوزه‌ی بادی می‌ماند که از شکاف پنجره‌ها عبور می‌کند.

[راوی – صدایی در ذهن زن:]

«او را پیش از این دیده بودم. نه در این چهره. نه در این زمان. او، از گذشته‌ای بود که هنوز نیامده... مردی که قرار بود آغازگر سقوط باشد.»

[میزبان جلو می‌آید. لب‌هایش به‌سختی حرکت می‌کنند؛ اما صدایش، صاف و واضح، در ذهن زن طنین می‌اندازد.]

میزبان:
-اتاق ۲۳، فقط برای آنان باز می‌شود... که چیزی برای پنهان‌کردن دارند.

[مکث. زن بی‌حرکت.]

میزبان (با لحن آرام و تهدیدآمیز):
- و شما، خانم تریلانی... رازهای زیادی دارید.

[صورت زن یخ می‌زند.]

او نامش را نگفته بود. حتی ثبت‌نام نکرده بود.
اما مرد... می‌دانست.

[نورها بازمی‌گردند – اما تغییر یافته.]
هاله‌ی سبز بر همه‌چیز سایه انداخته. لحظه‌ای، چهره‌ی زن روی دیوار روبه‌رو بازتاب می‌یابد — و آن تصویر دیگر او نیست.

موی زن حالا بلندتر شده، موج‌دار، رگه‌هایی از سپیدی در آن پیدا شده. پوست صورتش کشیده و استخوانی‌تر است. چشم‌هایش برافروخته‌اند، و در آن‌ها، انعکاس چیزی فراتر از "دیدن" دیده می‌شود — چیزی شبیه به پیش‌بینی. یا نفرین.

برای نخستین بار، ما شکلی از آینده‌ی او را می‌بینیم.

سیبل تریلانی.

اما شکسته‌تر. تاریک‌تر. زنی که دیگر در پی پیشگویی نیست — بلکه خود تجسم یک پیش‌گویی‌ست.

[راوی:]
- اون می‌دونست من چه کسی‌ام. یا... چی خواهم شد.

[میزبان آرام عقب می‌رود. اما چشمانش، هنوز بی‌حرکت، زن را می‌کاوند.]

[چراغ‌ها خاموش می‌شوند. دوباره.]

[سکوت.]

سکانس سوم – «آینه‌ی حافظه»
[نمای داخلی – راهروی طبقه‌ی بالا – شب دوم]

نور چراغ‌های دیواری، به زحمت روشن‌تر از سایه‌هاست. شعله‌ها درون فانوس‌های شیشه‌ای که ترک‌خورده‌اند، می‌لرزند و خط‌های لرزان نور را روی دیوارهای ترک‌خورده می‌رقصانند.
کف چوبی زیر پای زن، ناله می‌کند — صدایی که بیشتر به ناله‌ی خاطره‌ای فراموش‌شده می‌ماند تا چوب.

زن، قدم‌به‌قدم نزدیک می‌شود. چشم‌هایش قرمزتر از قبل‌اند. نفس‌هایش کوتاه. گویی هوای اطرافش، هر لحظه سنگین‌تر می‌شود.
او مقابل درِ همان اتاق می‌ایستد: اتاق شماره‌ی ۲۳.

دستش روی دستگیره مکث می‌کند. آن را لمس نمی‌کند. در، خودش باز می‌شود — بی‌صدا، بی‌مقاومت، مثل دعوتی از اعماق چیزی نادیدنی.

[نمای داخلی – اتاق ۲۳ – شب]

اتاق، دیگر آن اتاق نیست.

دیوارها با آینه‌هایی قدیمی، کهنه و بی‌قاعده پوشیده شده‌اند. هر آینه شکلی متفاوت دارد — یکی بیضی، دیگری مستطیلی با قاب طلایی زنگ‌زده، یکی ترک‌خورده، دیگری بی‌قاب. سطوح آینه‌ها غبار گرفته‌اند، اما از زیر لایه‌ی نازک مه، تصاویر تکان‌خوران و مبهمی به چشم می‌خورند. نه بازتاب زن. بلکه بازتاب زمان‌هایی دیگر. مکان‌هایی دیگر. و زن‌هایی دیگر.

[نور شمع‌ها روی دیوار می‌رقصند.]
هوا در اتاق بوی کهنگی، مرگ و جوهر خشک‌شده‌ی خاطره می‌دهد. در، پشت سر زن خودبه‌خود بسته می‌شود. صدایی نمی‌دهد، اما زن حس می‌کند چیزی قطع شده — شاید ارتباطی با دنیای بیرون.

زن، مردد، اما بی‌اختیار، به جلو قدم برمی‌دارد.

[دوربین آرام حرکت می‌کند – زن جلوی یکی از آینه‌ها می‌ایستد.]

آینه‌ای بزرگ، بی‌قاب، ترک‌دار. سطحش موج‌دار و نقره‌ایِ مرده است. زن، برای لحظه‌ای نفسش را حبس می‌کند.

تصویر واضح می‌شود:

دختری جوان – خودش، سال‌ها پیش – در برج پیشگویی هاگوارتز. در نور لرزان فانوس، با دست‌هایی لرزان، روی کاغذی ناتمام می‌نویسد. چشم‌هایش، هراسان، بارها به عقب نگاه می‌کنند.

[ناگهان، در تصویر: مردی پشت سرش ظاهر می‌شود.]
قد بلند، با ردای تیره. از صورتش چیزی پیدا نیست. فقط دستی دراز، با انگشتانی سیاه و استخوانی، که آرام بر شانه‌ی دختر می‌نشیند.

[زن از آینه عقب می‌کشد. نفس‌نفس‌زنان. انگار چیزی به او دست زده باشد.]

[راوی:]
«آنچه در آینه‌هاست، گذشته نیست. حقیقت است. بی‌پرده. بی‌رحم. حقیقتی که برای دیدنش، باید بخشی از خود را فراموش کرد.»

[زن آرام به آینه‌ی دوم نزدیک می‌شود.]

این یکی کوچک‌تر است. قاب چوبی‌اش پیچ‌خورده و سیاه‌شده.
در آن، دفتر مدیر هاگوارتز دیده می‌شود. آلبوس دامبلدور پشت میز نشسته. چهره‌اش جدی، اما اندکی غمگین است.

[درِ اتاق باز می‌شود – نسخه‌ای از زن وارد می‌شود. موهایش کوتاه‌تر، جوان‌تر.]
میان آن دو، سکوتی سنگین برقرار است. بدون کلام، دامبلدور کلیدی نقره‌ای را از کشوی میز بیرون می‌آورد. به زن می‌دهد. آویزی از شیشه‌ی سبز، شفاف، با جادویی پنهان، از آن آویزان است.

[صدایی از درون آینه شنیده می‌شود – نه صدای دامبلدور، بلکه انگار خود آینه زمزمه می‌کند.]
- با این، حقیقت را خواهی دید.
اما... هر حقیقتی سزاوار دیده‌شدن نیست.

[دوربین – نمای نزدیک: زن گردنبند را لمس می‌کند. همان کلید حالا به گردنش آویزان است.]

برای لحظه‌ای، چهره‌اش منقبض می‌شود. چیزی را به یاد آورده. یا چیزی را دیگر نمی‌تواند فراموش کند.

[زن به آینه‌ی سوم نزدیک می‌شود – بزرگ‌ترین آینه‌ی اتاق.]

این آینه، بی‌قاب، شفاف، اما خاموش است. روی سطح آن، فقط یک چیز دیده می‌شود:
درِ اتاق شماره‌ی ۲۳. همان دری که پشت زن بسته شده است.

اما صداهایی از درون آینه می‌آیند. خنده‌ی کودکی، گریه‌ای بی‌نام، صدای شعله‌هایی آرام، و وردی جادویی — آوایی غریب، به زبانی ناشناس و منقرض‌شده.

زن قدمی جلو می‌رود. دستش را به سطح آینه نزدیک می‌کند.

[سطح آینه، به‌جای بازتاب، مثل آب می‌لرزد.]

او انگشتانش را روی آن می‌گذارد — و آینه، ناگهان او را در خود می‌کشد.

[کات – نمای داخلی: راهرویی تاریک و مه‌آلود]

زن درون راهرویی ایستاده که نه سقفش پیدا است، نه انتهایش. دیوارها از بخار پوشیده شده‌اند. نور وجود ندارد، اما فضا روشن است.

صداهایی در اطرافش می‌چرخند — صداهایی نامشخص، آشنا، اما مبهم. صدای خودش، وقتی برای اولین‌بار چیزی را پیشگویی کرد. صدای کسی که از او خواسته بود، ساکت بماند. صدای وردی که هیچ‌گاه نیاموخته، اما اکنون در ذهنش نجوا می‌شود.

او دیگر در اتاق نیست. نه در کاستل‌ویرت. نه حتی در زمان.
بلکه درون ذهن خودش است — در حافظه‌ای که شاید هرگز نزیسته باشد، اما همیشه از زیستنش می‌ترسیده.

[صدای راوی:]
«درون این آینه‌ها، آنچه دیده می‌شود، آن چیزی نیست که بود. بلکه آن چیزی‌ست که باید پنهان می‌ماند. اما وقتی آینه تو را ببلعد، دیگر مرزی باقی نمی‌ماند... میان حقیقت و توهم، میان گذشته و آینده، میان پیش‌گویی و حقیقتی که هنوز رخ نداده.»

سکانس چهارم – "پیشگویی وارونه"

[نمای داخلی – راهروی درون آینه – شب ابدی]
زن در میان مه و تاریکی گام برمی‌دارد. دیوارهای این راهرو، مثل مغز استخوان پیچیده و زنده‌اند. گاه صداهایی از میان آنها بیرون می‌ریزد؛ جملاتی از گذشته‌ی دور، وردهای جادویی، و حتی صدای خودش.

در انتهای راهرو، اتاقی است. نه با دیوار، بلکه با پرده‌های ضخیم سیاه که از سقف آویزان‌اند. درون اتاق، تنها یک میز است و روی آن: گوی پیشگویی.

گوی، به رنگ سیاه‌مرواریدی می‌درخشد. درونش مه تیره می‌چرخد، نه نقره‌ای. زن نزدیک می‌شود. نفسش در سینه حبس می‌شود.

[صدایی از گوی شنیده می‌شود – صدای خودش.]
- آن‌که آینده را دید، در گذشته دفن شد. آن‌که از مرگ گفت، خود هرگز زنده نبود.

[زن وحشت‌زده عقب می‌رود.]

[در این لحظه، صحنه تاریک می‌شود و نور نقطه‌ای تنها روی زن می‌افتد.]

[راوی:]
«پیشگویی، نه نوری‌ست برای راه… که سایه‌ای‌ست بر روح.»

[گوی می‌لرزد. از درون آن، تصویرهای تند و شکننده‌ای سرازیر می‌شوند.]

چهره‌ی جوان سیبل، در حال فرار از برج خودش، حلقه‌ای از آتش، در اطراف میز پیشگویی، سالازار اسلیترین، در هیبتی جهنمی، که در آینه‌ی زمان لبخند می‌زند، دفتر هاگوارتز، زیر آب، و پنجره‌ای که می‌شکند

[گوی، ناگهان می‌ترکد.]
مهی سیاه اتاق را پر می‌کند.

[در مه، سیبلِ جوان ظاهر می‌شود – اما ساکت است. چشم‌هایش بسته‌اند.]

زنِ آینده با خودش روبرو شده. لحظه‌ای، زمان درهم می‌پیچد.

[صدای راوی – آرام، زمزمه‌وار:]
«پیشگویی، وقتی بی‌ راوی بماند، به نفرین بدل می‌شود.»

[زن فریاد می‌زند – نور قطع می‌شود.]

سکانس پنجم – "بازگشت نهایی"

[نمای داخلی – لابی مهمان‌خانه – سحرگاه]
زن ناگهان روی زمین سقوط می‌کند. سینه‌اش به تندی بالا و پایین می‌رود. انگار از خوابی سنگین برخاسته باشد — اما بدنش خاکی‌ست، موهایش درهم، رد ناخن‌هایی سیاه روی بازویش جا مانده. گردنبند نقره‌ای که دامبلدور به او داده بود، ترک خورده است.

[میزبان، حالا آنجاست – با همان لبخند بی‌احساس.]

میزبان:
- دیدی؟ هر کس روزی، با خودش روبرو می‌شود. تو اما... زودتر از همه.

[زن بلند می‌شود. قدم‌هایش محکم‌تر است. انگار ترس جایش را به چیزی دیگر داده — اطمینان؟ یا جنون؟]

زن (آرام).
-اون اتاق وجود نداشت... اما منو ساخت.

[کات به نمای بیرونی مهمان‌خانه – روز روشن، برای اولین بار.]
بنای آجری، میان خیابان‌های جادویی لندن، حالا متروکه است. پرده‌ها پاره، شیشه‌ها شکسته، و تابلویی روی زمین افتاده:
"کاستل‌ویرت" – مهمان‌خانه‌ای برای فراموش‌شده‌ها.

[زن در پیاده‌رو قدم می‌زند – انگار همه‌چیز عادی‌ست. اما دوربین پشت سر او بالا می‌رود... بالا و بالاتر...]

از این ارتفاع، چیزی دیده می‌شود که تا این لحظه پنهان مانده بود:
ساختمان مهمان‌خانه از بالا، دقیقاً شبیه به یک چشم است. و اتاق شماره ۲۳... مرکز مردمک.

[راوی:]
«ما گاه به جاهایی سفر می‌کنیم که هرگز وجود نداشتند. اما آن مکان‌ها، از درون ما ساخته شده‌اند. و وقتی بازمی‌گردیم... آنچه برگشته، دیگر ما نیستیم.»

[صحنه آهسته محو می‌شود – زن، در دوردست، میان جمعیت گم می‌شود.]
[برای یک لحظه، تصویری کوتاه از او – در آینده – در برج خودش، تنها، با چشمانی خیره به آینه.]

اپیلوگ – "اتاقی که وجود نداشت"

[تصویر بسته – دفتر پیشگویی هاگوارتز – سال‌ها بعد]
جوانی با موهای کوتاه، دانش‌آموزی کنجکاو، پرونده‌ی کهنه‌ای را ورق می‌زند. بین صفحات، نقشه‌ای قدیمی پیدا می‌کند – نقشه‌ای از لندن جادویی، با علامتی دور یک نقطه:

"کاستل‌ویرت – ورود ممنوع تحت فرمان وزارت"

[دانش‌آموز. ]
- عجیبه... اینجا که وجود نداره...

[صحنه می‌چرخد. پشت سر دانش‌آموز، زنی ایستاده — پیر، با ردایی بنفش‌رنگ و گردنبندی شکسته.]
سیبل تریلانی.

سیبل (آرام):
- نه... دیگه نه. اما زمانی، اونجا همه‌چیز بود.

[فید به سیاه – صدای قلب، آرام، ناپایدار.]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: هالی‌ویزارد
ارسال شده در: شنبه 13 اردیبهشت 1404 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان نمایشنامه: شاید هنوز دیر نشده باشد...




راوی به روی صحنه میرود و با صدایی آرام و گرم شروع به روایت مقدمه داستان میکند.
همه جا تاریک است و فقط نوری ضعیف، راوی را بر روی صحنه نشان میدهد.

راوی:
این داستانی است نه از بودن یا نبودن ها، بلکه از بودن و لحظه ها را با عمق وجود زیستن.
از احساسات با ارزشی که هرگز به آنها آنطور که باید بها داده نشد.
از کودک درونی که خواباندیم و دیگر بیدار نشد.
از جست و جوی دوباره به دنبال آنچه میان زمان و گذر عمر گم کردیم.

نور صحنه از سفید به زرد تغییر کرد.
صدای هیاهو و صحبت مردم از دور در پس زمینه پخش شد.

راوی:
در سرزمینی دور، جایی میان آرزوها و خاطرات گمشده، دختری به نام هیلدا زندگی میکرد.

نور صحنه خاموش شد. راوی از وسط صحنه خارج شد و به پشت صحنه رفت، پرده ی نمایش به آرامی بالارفت.

راوی: پرده اول. بیداری

صحنه روشن شد و دختری را پشت میز کار، در میان انبوهی کاغذ، سخت مشغول کار نشان می دهد‌. نور روی چهره ی دختره متمرکز میشود و مرتب جهت و رنگ نور به طور نمادین گذر زمان را نشان میدهد‌. دختر با هر روشنی مجدد نور، چهره اش خسته و بی روح تر از قبل میشود. همچون ماشین تحریری که جز نوشتن و کار کردن، برای چیز دیگری ساخته نشده. لحظاتی بعد نوری سرد و آبی بر روی صحنه می افتد. دخترک دیگر حتی توان بلند کردن دستش برای اتمام باقی کارش را ندارد. تمام روز را در همان حالت فقط به کوهی از کاغذ جلویش خیره می ماند. صحنه باری دیگر در خاموش و روشن میشود. این بار دختر را در حالیکه ساکت ایستاده و به رئیسش که بر سرش فریاد میزند را تماشا میکند. ظاهر رئیس خشن و پر از تنش است و گویی فریاد بلندی میزند اما آنقدر ذهن دختر خسته است فریاد ها برایش بی صدا به نظر می آید.

رئیس دختر:
من دارم با تو حرف میزنم، یه ذره ادب نداری به حرفای رئیست گوش بدی؟ مگه قرار نبود پرونده هارو دیروز تموم کنی، امروز صبح بذاری روی میزم؟ پس چرا همه ی مدارک دست نخوردش؟ از زیر کار در رفتی فکر کردی من چون ده ساله داری برام کار میکنی چیزی بهت نمیگم؟

هیلدا چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید و بعد از پایان صحبت ها و نفس نفس زدن های رئیس خشمگینش استعفایش را با احترام به او تقدیم کرد.

هیلدا:
حق با شماست. من برای بر آورده کردن توقعات شما، اون طور که مایل بودید عمل نکردم پس لطفا تقاضای استعفام رو قبول کنید. ممنون که اینهمه سال هوام رو داشتید‌، امیدوارم بعد از من کارمند بهتری پیدا کنید.

رئیس که توقع استعفای ناگهانی هیلدا را نداشت خواست مخالفت کند اما با غرور و خود خواهی همیشگی اش با خود کلنجار رفت و تعلل کرد؛ وقتی سرش را از روی نامه بالا آورد هیلدا دیگر آنجا نبود.

پرده ها پایین آمد و صحنه تاریک شد.

راوی: گاهی پرده هایی همچون پرده های نمایش جلوی چشممان را برای دیدن حقیقتی که در پشت پنهان شده، می‌بندد. اگر به خستگی روح مانند کودکی که گریه میکند و نیاز به توجه دارد نگاه کنیم، بی توجهی ما به رحمان به همان میزان دردناک و ظالمانه میشود. گاهی اتفاقی کوچک در زندگی همان نشانه ای است که مدت هاست به دنبالش میگردیم. مانند رهایی از غل و زنجیر هایی نامرئی که روحمان را فرسوده و ناتوان کرده؛ غافل از آنکه این خودمانیم که از کاه، کوهی فتح نشدنی میسازیم یا زنجیری برای روحمان میسازیم چون این مسیری بوده که از گذشته در آن بودیم و حس امنیت و مسیری تضمین شده را برایمان رقم میزد.

نور صحنه به آرامی روشن شد و پرده ها بالا رفت.

راوی: پرده دوم. جرقه ای برای تغییر.

صحنه هیلدا را درحالیکه روی نیمکتی در پارک نشسته بود و چشمانش بسته بود نفس عمیق میکشید نشان داد.

راوی: هیلدا در پارکی نزدیکی خانه اش نشسته بود تا کمی افکارش را سامان دهد. بعد از چند لحظه آرام آرام صدای همهمه های درون سرش که به طور نامفهومی پخش میشد محو شد و به جایش صدای پرندگان و صدایش باد میان گلبرگهای رنگارنگ پاییزی شنید. خیلی وقت بود که به جای مشغله های فکری و کار های روز پیش رویش به چیزی فکر نکرده بود از همه مهم تر حس کردن را فراموش کرده بود‌. دیدن چیزهایی که مدت ها جلوی چشمش بود و توجهی نمیکرد. از کی آنقدر سرش شلوغ شد که نفهمید که پاییز انقدر زیباست. یعنی چند فصل و تجربه های بی نهایت را لابه لای گذر زمان از دست داده بود؟

صحنه کودک و مادری را نشان داد که درحال بستی خوردن و خندیدن در کنار هم بودند‌. هیلدا چشمانش را باز کرد و به دخترک که با اشتیاق درباره اینکه امروز توانسته بود کلمه ای جدید در مدرسه یاد بگیرد برای مادرش توضیح میداد، نگاهی انداخت.

راوی: هیلدا آهی کشید و شروع به قدم زدن به سمت خانه کرد. حال رشته افکارش دوباره جان گرفت همچون ریشه های درختی برای یافتن آب حیات به دنبال سرنخی میگشت. کی بود که لذت یادگرفتن چیز جدید را از یاد برد؟ کی بود آخرین باری که واقعا برای خودش زیست نه برای راضی نگه داشتن دیگران؟ چیزی خرید برای دل خود؟ یا حتی با دوست قدیمی اش درباره ی ساده ترین چیز ها حرف زد؟
آنقدر گذشته بود که حتی به یاد نمی آورد.

هیلدا در طول مسیر به خیابان ها، مردم، مغازه ها، درختان، ابر های آسمان مرتب نگاه میکرد انگار که اولین بارش بود.


نور صحنه خاموش شد. پرده ها باری دیگر بی تعلل پایین آمد.

راوی: پرده‌ی سوم آغاز دوباره

نور صحنه آرام آرام روشن می‌شود و پرده بالا می‌رود. هیلدا در خانه‌ است. اتاقی ساده، اما پر از خاطره. عکس‌ها، کتاب‌ها، و جعبه‌ای پر از نامه‌ها و آلبوم‌های کهنه.
او روی زمین نشسته، آلبومی در دست دارد. عکس‌ها را با دقت ورق می‌زند. نور طلایی غروب از پنجره به آرامی روی صورتش می‌تابد.

راوی:
هیلدا برگشته بود...نه به خانه‌اش، که به گوشه‌ای از دلش که سال‌ها به آن سر نزده بود. به قاب‌هایی که پر از لبخند بودند اما گویی چیزی کم داشتند.
و آن چیز... خودش بود.

هیلدا دست روی یکی از عکس‌ها می‌گذارد، نگاهی به خودش در آینه میکند و لبخند تلخی می‌زند.

هیلدا:
این منم؟ کی انقدر تغییر کردم؟ باورم نمیشه حس میکنم مدت هاست که خودمو توی آیینه ندیده بودم...



او به آرامی از جایش بلند می‌شود و دفتر و قلمی قدیمی برمیدارد. سکوتی پر معنا در فضاست.


هیلدا:
اگر همینطوری بخوام ادامه بدم ۱۰ سال دیگه دوباره با همین حس پشیمونی به کارایی که الان میتونستم بکنم و نکردم نگاه میکنم...نه...نمیخوام اینطوری بشه.

راوی: هیلدا دفترچه را باز می‌کند. می‌نویسد:

"سفر به جایی که آسمونش بنفش می‌شه وقت غروب"

"پرواز با بالن هوای گرم"

"نوشتن یه کتاب، حتی اگه کسی نخونش"

"تماشای شنای کوسه ها"

"رفتن به اجرای اپرا"

هیلدا مکثی کرد:
بقیه ش رو میتونم بعدا بنویسم. مهم اینه از یه جا باید شروع کرد.

هیلدا چمدانی را می‌بندد. با نگاهی لبریز از عزم و اشتیاق، به پنجره نزدیک می‌شود. صدای باد می‌آید.
نور صحنه آبی کم‌کم به نارنجی غروب تبدیل می‌شود. تصویر یک کشتی، صدای امواج آرام در پس‌زمینه.
هیلدا روی عرشه‌ی کشتی ایستاده، باد میان موهایش می‌رقصد، لبخندی آرام روی لبش.

هیلدا با صدایی آرام اما مصمم:
شاید به همه‌شون نرسم...ولی مهم نیست...این بار کار ها رو فقط برای دل خودم انجام میدم پس نمیخوام دوباره به خودم سخت بگیرم...

نور صحنه آرام آرام کم می‌شود. پرده ها پایین می آید و راوی روایت پایانی را میخواند.

راوی:
و این داستانی بود از تحول...داستانی از روایت نه پایان، بلکه آغاز یک ماجرا. برای پی بردن به اینکه چقدر از زندگی را واقعا زیستیم هیچگاه دیر نیست. برای باز نویسی، دست یافتن و گشتن به دنبال رویاها نیز همینطور‌...بزرگ ترین مانع ما، افکار خودمان است.

صحنه تاریک میشود و سالن در سکوتی پر تامل فرو میرود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ: هالی‌ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقات جام آتش


مأموریت هوش و ذکاوت | تولید فیلم جادویی در «هالی‌ویزارد»


در این مأموریت، شرکت‌کنندگان باید یک پست رول‌نویسی در قالب یک اثر سینمایی جادویی در انجمن «هالی‌ویزارد» واقع در شهر لندن بنویسند. این پست باید فراتر از یک رول‌نویسی عادی باشد و ساختار آن به‌گونه‌ای طراحی شود که حس تماشای یک فیلم، سریال یا حتی یک نمایش‌نامه تئاتری را القا کند. شیوه‌ی روایت کاملاً در اختیار نویسنده است: می‌تواند از زاویه‌ی دوربین روایت شود، مانند فیلمنامه صحنه به صحنه طراحی شود، یا حتی با توضیحاتی شبیه به صدای راوی، ذهن بیننده را هدایت کند.

ژانر، سبک، و لحن پست آزاد است؛ چه بخواهید یک درام عمیق بسازید، یک فیلم اکشن جادویی طراحی کنید یا حتی یک کمدی تاریک بنویسید، همه‌چیز به انتخاب و خلاقیت شما بستگی دارد. مهم‌ترین نکته در داوری این مأموریت، میزان هوشمندی در ایده‌پردازی و فرم ساختار روایی شماست.

پس دوربین‌های جادویی‌تان را آماده کنید، نور را تنظیم کنید و با خلاقیتتان صحنه‌ای بسازید که تماشاگران هاگوارتز تا مدت‌ها فراموش نکنند.


برای اطلاعات بیشتر در مورد جام آتش به اینجا مراجعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 30 دی 1402 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مجموعه فیلم: غلبه بر مرگ

قسمت اول: نبرد هاگوارتز



در اتاقی ترسناک که سایه‌ها مثل تماشاچی‌ ورزشی روی دیوار نشسته بودند، لرد ولدمورت، عروسک‌گردان هر چی تاریکی و بدخواهی، سوروس اسنیپ را پیدا کرد. هوای اتاق با احساس قتل قریب الوقوع پر شده و گویی سایه‌ها دیوار چشم انتظار وقوع آن بودند. چهره‌ی رنگ پریده ولدمورت که ادغام نامقدسی از مار و انسان بود، تبدیل به تنها منبع نور اتاق شده بود. چشمان قرمزش با گرسنگی سیری ناپذیر شکارچی‌ای که به شکار خود نزدیک شده، می‌درخشید. پرده‌های سنگین اتاق تکانی خوردند و خود را برای تماشای این منظره هولناک آماده کردند.

اسنیپ مثل عضوی از ارکسترا با هر حرکت حریف ناخواسته‌اش به سمت مخالف حرکت می‌کرد و شنل سیاه او مثل کفن در هوا موج می‌زد. این رقص سرنوشت ساز تبدیل به والسی تاریک شده که هر مرحله آن طنین آورعذاب پیش رو بود. نگینی، همدست ولدمورت، در پس زمینه، ناظر خاموش این رقص تراژیک بود.

چوب جادو ولدمورت مثل چوب رهبری ارکسترا بالا رفت و آخرین نت‌های سمفونی زندگی اسنیپ را اعلام کرد. نفرین کشتن، طلسمی نابخشودنی، با شکوفایی جرقه‌های بدخواهانه ولدمورت، در چوب جادو فوران کرد و اسنیپ که گرفتار آغوش بی رحم سرنوشت تاریک خود شده بود روی زمین مچاله شد و به این ترتیب، فقط در چند ثانیه، سوروس اسنیپ، تبدیل شد به یکی دیگر از تلفات جانبی رشد و پرورش تاریکی در دنیای جادوگری.

در پس پرده‌های سکوت پس از مرگ اسنیپ، اتاق هنوز از احساس تراژدی پر بود.آتش عشق شکست خورده اسنیپ به لیلی پاتر، شعله‌ای که در اوج غیر ممکن بودن در رسیدن به هدف اصلی خود هنوز روشن مونده بود، حالا بالاخره بعد از سال‌ها خاموش شد. خاطرات چشمان زمردی لیلی، در روح در حالا نابودی اسنیپ، زمزمه می‌کردند؛ آوازی پرده‌انداخته برای عشقی که چون گلبرگ‌هایی از گل ممنوعه، اکنون از شاخه‌های خود پاشیده بود.

ولدمورت به عنوان رئیس ارکسترا تراژیک اسنیپ، از شکوه تیره اجرا لذت می‌برد انگاری این احساس تنفری که اسنیپ برای پاتر در خود ایجاد کرده بود، لذت این صحنه را برای ولدمورت نیز بیشتر کرده بود. در طول تمام این سال‌ها نام پاتر تبدیل به معجونی از تمامی ناراحتی‌های اسنیپ شده چرا که از طرفی هری یاد و خاطره لیلی را زنده نگاه داشته و از طرفی یادآور شکست عشقی او نیز بود. پسری که زنده ماند، نمادی از هم‌زیستی لیلی و مشقات پایان‌ناپذیر اسنیپ!

اما اسنیپ کی بود؟ حتی نزد دوستان و دشمنان هم سوالاتی در مورد هویت حقیقی اسنیپ وجود داشت. وفاداری او به سیاهی یا روشنایی همواره برای خود او هم تبدیل به سوالی آزارنده شده بود. سوالی که همواره مبهم بوده و پس از مرگ اسنیپ، همچون یک نغمه ناتمام در دل اتاق باقی می‌ماند. زمانی که اسنیپ نفس‌های آخر خود را می‌کشید، افکارش، گردابی از پشیمانی و تفکر در وجود او تشکیل شده بود. دوگانگی اخلاقی که زندگی او را تعیین کرده بود، مبارزه جاودانه میان نیکویی و بدی، لحظات آخری اسنیپ را با سایه‌های پیچیدگی پرنقاشی کرد. در آغوش مرگ، اسنیپ با معمای هستی‌یابی که در زندگی به دنبال آن بوده، روبرو شد؛ جستجوی معنا که تاکنون از او پنهان مانده بوده است. اسنیپ بالاخره حداقل در تفکرات خودش به این نتیجه رسید که تا لحظه قبل از مرگ برای دیگری زیسته است. در دوران جوانی با عشق و علاقه به لیلی زندگی خود را تعریف کرد و بعد از مرگ لیلی، معنی زندگی او به جبران اشتباهات گذشته در خدمت دامبلدور تغییر پیدا کرد. اگرچه که دیر شده بود ولی به خودش قول داد اگر فرصت دوباره‌ای پیدا می‌کرد، حتما نحوه زندگی خود را تغییر داده و برای خودش زندگی خواهد کرد. همین فهم جدید از زندگی به طرز خیلی قابل پیشبینی، قبول کردن مرگ را برای او راحت‌تر کرد. با آرامش پلک‌های سنگین خود را پایین آورد و آخرین قطره‌های خاطرات از چشمانش جاری شد.

سرانجام، شعله‌ی زندگی اسنیپ خاموش شد. در آخرین لحظات زندگی خود فقط به این فکر می‌کرد که آیا واقعا درگیری بین سیاهی و سفیدی وجود دارد یا این فقط ساخته ذهن انسان‌هاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
پاسخ به: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1398 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین

تصویر تغییر اندازه داده شده

اعلام نتایج اولین دوره مسابقات هالیپاف


نمرات داده شده توسط داور ها به شرح زیر می‌باشد:


نام------------ داور اول------داور دوم------داور سوم -----میانگین
____________________________________________________________________
تام جاگسن---------70---------75-----------91-------78.6
____________________________________________________________________
پاتریشیا وینتربورن----77---------91-----------96-------88
____________________________________________________________________
رکسان ویزلی--------67---------85-----------93-------81.6
____________________________________________________________________
مروپ گانت---------67---------92-----------96--------85
____________________________________________________________________
رودولف لسترنج------65---------30-----------30-------41.6
____________________________________________________________________
پنه لوپه کلیرواتر-----65---------70-----------88--------74.3
____________________________________________________________________
سر کادوگان---------73---------88-----------95--------85.3
____________________________________________________________________

بدین ترتیب؛

قهرمان اولین دوره مسابقات هالیپاف معرفی می‌شود:

پاتریشیا وینتربورن

تصویر تغییر اندازه داده شده


در جایگاه دوم:

سرکادوگان

تصویر تغییر اندازه داده شده


و در جایگاه سوم:

مروپ گانت


تصویر تغییر اندازه داده شده


با تشکر از تمامی شرکت کنندگان محترم و آرزوی موفقیت برای آنها در مسابقات آینده.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1398 05:35
نمایش جزئیات
آفلاین
فرش قرمز بلندی از خود خیابان تا داخل ساختمان تماشاخانه‌ی هالی‌ویزارد کشیده شده. دوربین از روی طرفداران هنر که در دو طرف فرش قرمز در حال جر دادن سینه خود هستند گذرا عبور کرده و روی اولین ماشینی که جلوی فرش قرمز پارک می‌شود زوم می‌کند. با پیدا شدن گوشه‌ی موهای قرمز گیدیون از داخل در نیمه باز لیموزین مشکی، فیلمبردار تیپایی حواله‌ی ماتحت خبرنگار میکروفون به دست می‌کند تا بپرد جلو و با هنرپیشه‌ی نقش اول فیلم مصاحبه کند. خبرنگار جلو می‌رود، اما هنوز نصفه هیکل ردا رسمی پوشیده‌ی گیدیون از لیموزین بیرون نیامده که تابلوی بزرگی بین او و خبرنگار می‌پرد و کل لیموزین را از دیدرس دوربین خارج می‌کند. سر کادوگان که به گزارشگر که آشکارا لجش درآمده و سعی دارد از بغل‌های قاب تابلو، گیدیون را گیر بیاورد بی محلی می‌کند و سرش را جلوی بلندگو می‌گیرد:
-بله، کادوگان هستم که خوب صد البته مستحضر هستید، تهیه‌ کننده‌ی این فیلم بسیار موفق!


داخل تماشاخانه‌ی هالی ویزارد، نشست مطبوعاتی

گیدیون پریوت هر چند دقیقه یک بار دستی به کله‌ی قرمزش کشیده، زیر چشمی به ساحره‌گان جمع نگاه می‌‌کند و زلفانش را افشان می‌کند. کنت الاف، بازیگر نقش مکمل مرد، عصبی نشسته و با فندکش بازی می‌کند. ولی هر دوی آنها یک کلمه صحبت نمی‌کنند و به جایش، به سیل اراجیفی که کادوگان به هم می‌بافد گوش می‌کنند.
- خلاصه که بهترین فیلم رو ساختیم براتون. اولش می‌خواستیم یه اسکی از دیوید لینچ یا ون تریر براتون بیاریم، به مغزشما و شناسه خودمون رحم کردیم در حد همون اسکورسیزی سر و تهش رو هم آوردیم.
- خوب حالا یک سوال هم از بازیگران می‌پرسیم...
- به نظر من هر سوالی که بخواد پرسیده بشه رو من کامل و واضح جواب دادم، بریم فیلم رو ببینیم لذت ببریم! خصوصاً که این اکران این فیلم زیبا به صورت اختصاصی مزین به حوادث پشت پرده هم هست!

در همین لحظه در سالن چهارطاق باز شده و فنریر گری بک در حالی که مثل سگ می‌دود وارد می‌شود.
-مثل اینکه بازیگر نقش منفی‌تون دیر رسید.
- راستش اصلاً بهش آدرس اشتباه داده بودیم در عجبم که رسید! دیگه بریم فیلم رو ببینیم تا عرق تنش خشک نشده!

داخل سالن سینما
پرده ها کنار می‌روند. تیتراژ بالا می‌آید:

نقل قول:
تهیه کننده: سر کادوگان
بازیگران به ترتیب خوش آمد سر کادوگان:
گیدیون پریوت در نقش دی کاپریو
کنت الاف در نقش مارک رافالو لاغر شده
فنریر گری بک در نقش گرگ بد بدجنس پزشک جانی بیمارستان روانی
تهییه کننده: سر کادوگان

جزیره‌ی شاطر

شاهکاری به تهییه کنندگی سر کادوگان


تصویر واضح شده و قایقی با دو مسافر و یک قایقران مشاهده می‌شود. مسافرین قایق مارک رافالوی لاغر شده و دی‌کاپریوی مو طلایی هستند. دی کاپریو با ژستی زیر پوستی، نگرانی اش را نگاهش به افق می‌رساند و دستی در موهای طلایی‌اش می‌کشد.

پشت صحنه

گیدیون وارد سن فیلمبرداری می‌شود. کادوگان نگاه سوال برانگیزی بین موهای قرمز گیدیون و نمایشنامه رد و بدل می‌کند.
-بیا بشین اینجا رو صندلی فرزند! ببین گیدیون جان، تو که می‌دونی مرلین به سر شاهده من تو رو اندازه همین اسب کوتوله دوست دارم. هرچی هم که بکنم شاید یکم به نظر خشن بیاد ولی‌ همش برای آینده‌ی کاری خودته... ببندینش!
با دستور آخر کادوگان، چند جن خانگی که نقش مسئول تدارکات را داشتند از همه طرف به گیدیون مادر مرده هجوم آوردند و او را به صندلی بستند.
- کریچر رو بیارید تو!

جن های خانگی اساساً موجودات روانی هستند، اما همان جن‌های خانگی‌ها هم با احتیاط و ملاحظه راه را برای جن خانگی به نام کریچر باز کردند. کریچر می‌آید و به گیدیون اشاره می‌کند:
- این بود؟
- خودشه!

کریچر نعره زنان به گیدیون حمله کرده ظرف وایتکسش را روی سر گیدیون خالی کرده و موهایش را می‌مالد.

بازگشت به فیلم

دی‌کاپریوی مو طلایی و مارک رافالو به جزیره شاطر ‌می‌رسند. وارد تیمارستان وسط جزیره می‌شوند. رییس جانی تیمارستان جلویشان می آید و ساختمان را نشانش می‌دهد. بعد از چشم غره های سایر بازیگران در صحنه، یک دفعه دو گالیونی‌اش می‌افتد و از داخل جیبش کاغذ دیالوگ‌هایش را نصفه بیرون کشیده و زیر چشمی نگاه می‌کند.
- ریچل سورلاندویی وجود نداره، اصلاً همچین کالباسی نداشتیم ما اینجا!

صدای کادوگان از پشت صحنه به گوش می‌رسد:
- اون دیالوگ آخر فیلمته گرگ بی‌شعور!
-آها چیزه. ریچل سورلاندو فرار کرده. ما نمی‌دونیم کجاست.
- من رو ببر با بیمارها مصاحبه کنم.

اتاق مصاحبه با بیماران روانی

از گوشه‌ی تصویر، چند جن خانگی یکی یکی با اردنگی به وسط صحنه فرستاده می‌شوند تا با دی‌کاپریو مصاحبه کنند.
- ریچل از اول خودش دیوانه بود آقا! به مرلین کار دابی بود آقا! به مرلین ما نکردیم آقا! به مرلین خودش مریض بود، خودش داشت می‌مرد! خودش به مرگ طبیعی مرد!

دوباره صدای کادوگان بلند میشه:
-صد هزاربار گفتم این فیلمه جن ابله! کسی واقعاً قرار نیست یقه تو رو بگیره مرتیکه خرفت! دیالوگت رو بگو!
- ریچل هر روز از اینجا رد می‌شد. ریچل بچه داشت... ریچل رو به مرلین ما نکشتیم آقا! لباس مجلسی لایه لایه تنمون کنن خواهر مکرمه‌تون پلیور تنمون کنه اگه دروغ بگیم آقا گیدیون!
-یکی این فرومایگان رو از وسط فیلم نازنینمون شوت کنه بیرون. بریم صحنه بعد اصلاً. صحنه بعدی هم البته بودجه نداریم، بریم آخرای داستان اصلا!


غارهای اطراف جزیره شاطر

دی‌کاپریو و رافالو از ترس جانشان در حال فرارند. به صخره‌ای می‌رسند که طبق فیلم‌نامه، رافالو به پایین می‌افتد و کتلت می‌شود. دوربین به پایین صخره زوم می‌کند. رافالو نگاه شک داری به پایین صخره می‌اندازد.
- گلاب به روتون من از نگاه به این پایین هم دلپیچه می‌گیرم. نمیشه من رو جلوه‌های ویژه کنید اون پایین؟

دی‌کاپریو با حالتی عصبی دستی در موهایش می‌کشد. صدای کادوگان از پشت صحنه می‌آید:
- بپر پایین بودجه نداریم!
- آه! دی کاپریو، میگم شاید این تیمارستانی‌ها شاید خیلی هم روانی نیستن، بیا فرار نکنیم، بیا برگردیم تو تیمارستان!
- چرا فیلم نامه رو عوض می‌کنی مرتیکه فندک باز! هلش بده پایین دی‌کاپریو!
- خودم رفتم!
رافال در سیاهی‌های دره محو می‌شود و صدای کتلت شدنش در صخره‌ها می‌پیچد. دی کاپریو مانند دختربچه‌های شش ساله جیغ می‌کشد و در صخره‌ها گم و گور می‌شود.

پشت صحنه
- یه اکیپ اجنه کوهی بفرستید این گیدیون جوگیر رو از وسط صخره‌ها جمع کنن، زیادی تو نقشش فرو رفته. یه کاردک هم بیارین الاف رو از این کف بکنید.

صحنه اوج فیلم

رافالو با دست و پایی آتل بسته و دوتا عصا زیر بغل یک دسته عکس به دی‌کاپریو نشان می‌دهد.
- ببین، ببین اینا بچه‌هاتن! ببین این زنته! ببین زنت رو کشتی!

گیدیون که تا این لحظه چشمهاش رو بسته بود و داشت زیر لب دیالوگ‌هایش را تکرار می‌کرد، ناگهان چشم‌هایش را باز کرد و طوطی وار تکرار کرد:
-نه نمیبینم! تو دروغ می‌گی! تو می‌خوای منو گول بزنی! تو میخوای بگی من دیوانه‌ام!

دکتر جانی از در دیگر وارد می‌شود.
- دی‌کاپریو، تو مریضی پسرم، تو یه تخته‌ات کمه، تو موتورت شیش میزنه، تو مغزت تعطیله، تو رو بچه بودی ننه‌ات از کله پرت کرده زمین...
- نه تو هم دروغ می‌گی! تو هم می‌خوای من رو گول بزنی!
- شما ببین عکس این توله سوسیس‌هات رو، یادت میاد.

دی‌کاپریو نگاهی به عکس‌ها می‌اندازه. دوربین روی عکس‌ها زوم می‌کنه تا عوامل پشت صحنه که دارند به سر و صورت دی‌کاپریو تف می‌مالند در کادر نیفتند. دوربین بر می‌گرده روی صورت خیس دی‌کاپریو.
-هعی وای من! زنم! بچه‌های نازنینم!

و آماده می‌شود تا غش مصنوعی بکند و به زمین بیفتد. درست همان لحظه که دو دل می‌شود، رافالو با انتهای عصایش زیرپایی تمیزی برایش می‌گیرد و دی‌کاپریو هم کتلت می‌شود.

صحنه پایانی
رافالوی آتل بندی شده به دی‌کاپریوی باند پیچی شده نگاه می‌کند و آهی می‌کشد:
-بیا دی کاپریو. بیا بریم مغزت رو تخلیه کنیم از این وضعیت فلاکت بار خلاص شی!
-بریم ناموسا! بریم جون داداش! ببر منو فقط!

صحنه سیاه می‌شود و آخرین کلمات در پرده نمایش نقش می‌بندند:
نقل قول:
شاهکاری از سر کادوگان


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1398 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ویبره ساعت پنی باعث ویبره تخت شد و پنی با چماغ به جون ساعت افتاد.
-این چرا ساکت نمیره؟
پنی یک نگاه به ساعت انداخت و فهمید چرا ساکت نمیره. دید وقت اکرانه. پنی که میدونست اکران فیلمش شروع شده سوار جارو شد و ویراژ رفت.

...دقایقی بعد سالن سینما...

پنی با شدت درو وا کرد و با سالن خالی پر از صندلی های آبی رو به رو شد.
-اینجا چرا پر از خاله؟
در حالی که تو فکر بود گله ای از ویزلی های قد و نیم قد وارد شدن و پنی رو رو دستاشون باخود بردن.

-پنی!
-جوز کمک!
جوزفین در حالی که تو سیل ویزلی ها شنا میکرد دست پنی رو گرفت و با خودش به صندلی های اول برد.
-اینم جای ری.
و دستشو تو حلق صندلی کناری فرو برد. صندلی هم دست جوز و گاز گرفت.
-چرا میکنی تو حلقم؟ هر چی پف فیل خوردم هزم شد.
-پف فیل چیه؟
-همون بوق فیله. پعنی اسمای دیگه بوق فیل رو نمیدونی؟
-نه.
و صندلی به علت کمبود صندلی از تعجب به جای مردن قش کرد.

-آهای کل ویزلی ها جارو تنگ کردن دستتو بردار برای اربابم.
-نه سو من زود تر جا گرفتم.
-ارباب نقش اولن باید جلو بشینن.
و لرد اومد و روی صندلی داورا جلوی اونا نشست.

-
-ما هم از داورانیم باید جلو بشینیم کسی چیزی بگوید آوادایش میکنیم.
-ارباب میشه زیر سایتون بشینم؟
-سو باز شروع کردی؟
-ببخشید ارباب.
-برو صندلی عقب لب مرز ساییمان بشین.
-ممنون ارباب!
و ویبره کنان رفت. تالار سیاه شد و با جیغای رکسان و پنی همراه. وقتی که نوشته ها ظاهر شد و صدای ری شروع به حرف زدن کرد ری هم اومد و کنار پنی نشست.
زحاک
گوینده: ری شاخه
نویسنده و کارگردان: پنی نوشابه
وین گورکن به دست در نقش آهنگر.
لرد سیاه در نقش زحاک مار دوش.
پرنسس نجینی در نقش مار .(رابستن در نقش مترجم مار و بچه در نقش مترجم هافل . )
آرتور ویزلی در نقش آرش کمانگیر.
جوز درختی در نقش چماغ به دست.
بانو مروپ در نقش آشپز .
مالی و ویزلی ها در نقش لشکر آهنگر.
کی بود در نقش شیطان؟ آهان هیشکی.
و در آخر پروفف خودمون در نقش پیر دانا.

توجه: این فیلم به همراه پشت صحنه ها پخش میشود.


و صحنه سیاه و با پایان جیغا فیلم روشن شد.

-شیطان به دیدن زحاک میره و دوش اونو میبوسه و دوتا مار از شونه های زحاک در میان که غذاشون مغز انسانه.
-فس فس.(من مغز دوست نداشتن میشم. من جیگر دوست داشتن میشم.)
-آخه فیلم نامه...
-تا کروشیویتان نکردیم مغز رو جیگر کنید!
-خلاصه داشتم میگفتم خوراک مارا جیگره.
-جیگر مارهایمان چی شد؟
-زحاک مامان الان جیگر میارم. سو مامان جیگرا چی شد؟
-الان بانو. ولی شما که کله پاچه گذاشتین.
-سو مامان کله پاچه رو بریز دور به جاش جیگر سیخ کن مامان.
-چشم بانو.
صحنه سیاه و بعد جیغ روشن شد.

-هافل من میخوام قیام کنم. با آرش و چماغ به دست.
-خور.(پرچم چی شدن میشه؟)
-من پول ندارم همین پیشبند زردم خوبه.
-خور.(خوب نشدن میشه.)
-اه... ول کن دیگه.
-بابا جان از من به تو نصیحت. باید بریو لشکر جمع کنی و از هفت خان زحاک رد بشی.
-بابا بودجه پایینه همین الان مثل من بدویین برین سراغ زحاک.
پنی سرعتش به اندازه بودجه نبود پس ری نوشابه ای جلو پنی گرفت و پنی هم با سرعت آذرخش دوئید و دیوارو سوراخ کردو دنبال نوشابه طلسم شده خارج شد.جوز و آرتور و وین هم با لشکری مو قرمز به سمت زحاک رفتن و صحنه سیاه شد.

-به علت کمبود بودجه و عطسه های زیاد لرد بابت حصاصیت به موی قرمز فیلم پایان یافت!منتظر کمک های شما برای ساخت زحاک دو هستیم. برای کمک به هشتک-زحاک2-فقط برای تو مراجعه فرمایید.
-از هرچی مو قرمزه متنفریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1398/6/30 21:32:41
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1398 23:36
نمایش جزئیات
آفلاین
این فیلم برای مخاطب مثبت 18 سال است!


هالی پاف




کمپانی کمالات خیز تقدیم میکند:

جادوگران پای!



نویسنده، تهیه کننده و کارگردان: رودولف لسترنج

منشی صحنه: مونیکا بلوچی

دستیار کارگردان: **** نایس

سینه موبیل : **** لاو

فیلمبردار: *** خلیفه

صدابردار: ****** تگزاس

تدوین : کریم بنزما

بازیگران : رودولف لسترنج

سیاهی لشکر: خیلی عظیمی از ساحره‌ها


برای مشاهده فیلم خیلی نرم بمالین رو این لینک!




ویرایش: ضمن محکوم کردن این حرکت شنیعی که متداول شده و باعث تضعیع حقوق بسیاری میشه (یه بنده مرلینی به دلیل ضیغ وقت و یا هرچی، یک پست یا عملی رو انجام میده که خوب درنمیاد به دلیل همون کمبود وقت، بعد تمدید میکنن و خب دیگه دیره...کلا این تمدید هایی که باب شده رسما دهن‌کجی و توهین به شرکت‌کننده و حتی خود برگزار کننده است!) بیانیه‌ای صادر شده که خلاصه اش میشه: "سازندگان فیلمِ فاخر جادوگران پای ضمن ابراز تاسف از این ممیزی شدید و سانسورافسار گسیخته، اعلام میدارد که فیلم بعد از اکران محدود، توسط نیروی فشار و متحجران و دیکتاتوران زوپسی و غیر زوپسی، از پرده‌ی سینماها پایین کشیده، و توقیف شده است...هرکی فیلم رو ندیده، از اونایی که توی اون فرصت محدود فیلم رو دیده بپرسه که فیلم چی بود!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1398/6/30 23:13:28
دلیل: انتشار محکومیت و بیانیه، پس از تمدید ارسال آثار!
پاسخ به: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1398 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هالی پاف



بر روی پرده سینما نمای بسته ساختمان دادگاه خانواده نمایش داده می شود.

کمپانی قیمه توی ماستا با اسپانسری رب گوجه تبرک و پشمک حاج عبدالله تقدیم می کند:

جدایی تام از مروپ

نویسنده و کارگردان: مروپ فرهادی


بازیگران بی ترتیب اجرای نقش:

عزیز مامان در نقش عزیز مامان

وینسنت کراب در نقش مروپ گانت

رودولف لسترنج در نقش تام ریدل گور به گور شده

آنجلینا جولی در نقش سیسیلیا

_مروپ...بگو چیشد که این اتفاق افتاد؟ میخوام اون حس مروپ عاشق و سرکش رو برام توضیح بدی.

با حضور:
احسان علیخانی در نقش قاضی دادگاه

دوربین روی مروپ زوم می کند که به نظر دستپاچه شده است.
_آقای قاضی منظورتون کدوم اتفاقه؟ همونی که اون دفعه قابلمم سوخت رو میگین؟
_خیر...منظورم اتفاقی هست که بخاطرش به این دادگاه احضار شدین. فقط خواهشا تا میتونید دراماتیک تر و تلخ تر بگین تا بیشتر بتونیم بغض کنیم.
_اوه...آهان...اون اتفاق. خب راستش ماجرا از اونجا شروع شد که...

صحنه سیاه می شود و بر روی پرده سینما کلمات "یک سال قبل" نمایش داده می شود.

مروپ که در کنار قابلمه ایستاده است، با لبخندی بر لبش می گوید:
_عزیزم؟ غذا حاضره.
_الان میام عزیزم.

بر روی پرده سینما "هفت ماه قبل" نمایش داده می شود.

مروپ با لبخندی کج، کنار قابلمه ایستاده است.
_تام؟ غذا حاضره.
_الان میام.

بر روی پرده سینما "یک ماه قبل" نمایش داده می شود.

مروپ بی حوصله کنار قابلمه ایستاده است.
_آقای ریدل؟ بیا غذا بخور.
_باشه خانم گانت.

برروی پرده سینما "یک هفته قبل" نمایش داده می شود.

مروپ در حالی که خشمگین است قابلمه ای را به سمت تام ریدل پرت می کند.
_تام ریدل گور به گور شده! بیا اینم غذات، برو کوفتش کن! الهی بترکی!
_برو بابا با اون دست پختت. مامان جونم دست پختش ازت صد برابر بهتر بود.
_پس برو گمشو پیش همون مامان جونت!

مروپ خشمگین نمکدان را به سمت تام پرت می کند.

_آخخخخ!

صحنه تاریک می شود و دوباره مروپ و قاضی دادگاه نشان داده می شوند.

_همین؟ به همین سادگی؟ آخه چرا خب؟
_حقش بود؛ کله ش بیستا بخیه برداشت. ای کاش یه طوری پرت می کردم کله ش نصف بشه.
_اظهارات شما میتونه به ضررتون تموم بشه.
_اوه...خب راستش به همین سادگیام نبود. مثلا...

صحنه عوض می شود و تام ریدل و مروپ گانت رو به روی هم پشت میز شام نشسته اند.

_سیسیلیا واقعا زیبا بود.
_اون عجوزه کجاش زیبا بود؟

تصویر سیسیلیا نمایش داده می شود.

_خب حالا...به هر حال من هفت برابر سیسیلیا زیباترم.

تصویر مروپ نمایش داده می شود.

_اصلا چرا اسم اون زنه رو الان باید بیاری؟! مگه من چیم از سیسیلیا کمتره؟ نچرال بیوتی نیستم که هستم. عملی هم که نیستم.
_تازه سیسیلیا انتقاد پذیر و با اخلاقم بود.
_من خیلیم انتقاد پذیرم. خیلی زیاد. اخلاقمم که فوق العادست.
_ولی سیسیلیا...
_کوفتو سیسیلیا! الهی سیسیلیا بمیره من راحت شم! برو گورتو گم کن پیش همون سیسیلیات.

این بار مروپ فلفلدان را از روی میز برداشته و به سمت تام پرتاب میکند.

دوباره قاضی و مروپ نمایش داده می شوند.

_یعنی هیچکس نبود واسطه بشه؟
_چرا اتفاقا!

تصویر دوباره عوض میشود و پارکی نشان داده می شود که لرد سیاه با همان شمایل فعلی اش در وسط تام و مروپ ایستاده است.

_هووووی تام...آروم توپ رو به عزیز مامان بزن...چه خبرته؟ بچمو ناقص کردی!
_وسطیه دیگه مروپ.
_ما از این بازی متنفریم.

قاضی دادگاه به مروپ نگاهی چپ چپ می اندازد.
_گفتم واسطه... یعنی میانجی! نگفتم وسطی که!
_آهان از اون لحاظ.

دوباره خانه تام و مروپ نمایش داده میشود.

لرد دستش را زیر چانه اش گذاشته است و به صورتی عاقل اندرسفیهانه به بالا نگاه می کند که انواع اشیاء در حال پرت شدن به اینور و آن ور هستند.
_تام...به اون دست نزنی ها! اون سماور عتیقه جهیزیمه. اگر یه خط روش بیوفته دودمانتو به باد میدم...طلاقمو همین فردا ازت میگیرم.
_یعنی ما فرزند طلاق میشویم؟
_این سماور تلافی اون یخچال کادوی مامان ریدل که پرتش کردی ازپنجره بیرون.

سماور از ضلع شرقی خانه به سمت ضلع غربی پرتاب می شود!

_الهی ریز ریز بشی مرتیکه نفهم!
_مادر جان؟ نمیشه بیخیال بشین؟
_عزیز مامان؟ مگه من چیزی گفتم؟ همش تقصیر باباته خب! مامان جان، داری طرف باباتو می گیری؟ پسر بزرگ کردم طرفدار مادرش باشه اونوقت طرفدار باباش شده.
_پدر؟ ما نمی خواهیم فرزند طلاق باشیم.
_پسرم؟ طرف مادرتو گرفتی؟ آخه این مادرت اخلاق داره؟
_ما فقط...
_پسرم سریعا برو تو اتاقت و هزار بار توی دفتر مشقت بنویس که در آینده زن نمیگیری! این باعث میشه در آینده مثل من بدبخت نشی.
_عزیز مامان حرف باباتو گوش نکن. برو هزار بار بنویس زن میگیری! اصلا خودم یه زن خوب برات میگیرم. این نسخه های بابات فقط به درد خودشو عمش میخوره.
_با عمم چیکار داری ضعیفه؟

لرد که حوصله اش سر رفته است، بلاخره دستش را از زیر چانه اش برمی دارد و به اتاقش میرود و در اتاقش را محکم می بندد.

بووووووم!

_بیا...مثلا بچه تربیت کرده!
_بچم خیلیم با تربیته مرتیکه بی تربیت.

باری دیگر لیوانی به سمت کله تام پرت میشود.

قاضی دادگاه درحالی که کاملا از بخش دراماتیک ماجرا ناامید شده است دوباره نمایش داده می شود.
_ایندفعه چندتا بخیه خورد؟
_دیگه انقدر بخیه خورده بود جا نشد بخیه بزنن. همون چسب نواری زدن.
_یعنی اصلا هیچ جا باهم تفاهم نداشتید؟
_تفاهم؟!

دوباره میز غذا نشان داده می شود؛ البته با این تفاوت که علاوه بر مروپ و تام، لرد نیز در کنار میز حضور دارد و عصرانه برروی میز به چشم می خورد.

_عزیز مامان دهن خوشگلتو باز کن این قاچ پرتقالو بخور تا موهات پرپشت بشه.
_ما پرتقال دوست نداریم...ما از پرتقال متنفریم.
_مامانت چرت و پرت زیاد میگه پسرم...هرچی چیپس و پفک و کیک شکلاتی و پیتزا بخوری زودتر موهات در میاد.
_د آخه با همین حرفات این بچه رو بد غذا کردی! بجا اینکه الگوش باشی شدی بلای جونش؟! چرا نمیمیری زودتر از دستت راحت بشم؟ همینارو گفتی عزیز مامان کچل موند دیگه!
_ما کچل نیستیم.
_بیخودی گردن من ننداز! از همون اول که بدنیا آوردیش کچل و بی دماغ بود.
_تکذیب می کنم! این بچه موهاش اندازه راپانزل و دماغشم اندازه پینوکیو بود وقتی که بدنیا اومد!
_ما مورد بی توجهی والدین قرار گرفته ایم. والدین ما چهره زیبای ما را مورد سخره قرار می دهند.

لرد بار دیگر به اتاقش می رود و در را محکم تر از دفعه قبل می بندد.

بووووووووم! قررررچ! (افکت ترک برداشتن در)

_داری اعتماد به نفس عزیز مامانو با این حرفات از بین میبری. تو دیگه چجور پدری هستی؟
_تو خودت چجور مادری هستی؟

مروپ یک عدد نارگیل را از درون سبد میوه ها بر می دارد و...

_نه...خواهشا دیگه نه!

تام با دست هایش روی کوهی از نوار چسب روی سرش را پوشانده است.

_اتفاقا نمیخواستم بزنم تو سرت.
_آخ جون...آشتی؟
_نه.

و مروپ این بار نارگیل را محکم در صورت تام میکوبد.

قاضی دادگاه که منقلب شده است با پرونده ای سر و صورتش را پوشانده است.

_فکر نمی کنید یکم زیادی خشن هستید؟!
_منو خشونت؟ من بسیار مهربونم. اصلا یادم نمیاد یه بارم تو عمرم هم خشونت بروز داده باشم.
_بله مشخصه. حالا درباره اون روز بگین؛ چیشد که این اتفاق افتاد؟
_اون روز...راستش تعطیلات آخر هفته بود و ما رفته بودیم جنگل تا جوج بزنیم با نوشابه اما...

روی تصویر عبارت "اون روز" نمایش داده میشود.

مروپ و تام زیر درخت بلوطی نشسته و در حال نگاه کردن به جوجه کباب های سوخته هستند.
_اینا که همش سوخته! یه کباب درست کردن ساده هم بلد نیستی؟ آخ که تو چقدر شوهر بی عرضه ای هستی!
_من بی عرضه نیستم، حداقل نه به اندازه تو.
_به من گفتی بی عرضه؟!
_الان دیگه وسط طبیعتیم و عمرا چیزی پیدا کنی بتونی بکوبی تو سرم.

ناگهان تعادل سنجابی از بالای درخت بهم میخورد و بلوطش از دستش رها می شود و مستقیم روی کله تام فرود می آید.

تام بر زمین می افتد و میمیرد!

_اِوااااا...یعنی مرد؟! اکه هی! پس چرا من اینهمه زدم جواب نداد؟!

دوربین بر روی بغض قاضی دادگاه زوم می کند.
_بسیار غم انگیز بود! با اینکه شما توی این دم آخری آقای ریدل نقشی نداشتید ولی طبق گزارشات پزشکی قانونی، تام ریدل بر اثر ضربات مکرر به قتل رسیده، در نتیجه شما مجرم هستید. آخرین دفاعیات خودتونو بیان کنید.
_خیلی پشیمونم آقای قاضی...خیلی.
_میفهمم. توی اکثر قتل ها اگر افراد بتونن خشمشونو کنترل کنند دیگه شاهد چنین پرونده های غم انگیزی نخواهیم...
_حالا کی گفت من بابت مرگ تام پشیمونم؟ نه بابا اون که از اولم گور به گور شده بود! از این پشیمونم چرا نتونستم زودتر بکشمش مرتیکه سیسیلیا پسند رو.
_ظاهرا این پرونده هیچ جوره بار دراماتیک و آموزنده نداره! ای بابا مثل اینکه باید بغضمو قورت بدم و برم سراغ رای دادگاه، شاید تهش بتونم بگم ماهتون خامه عسلی لااقل!

قاضی دادگاه صدایش را صاف می کند و رای دادگاه را می خواند اما صدایش در غباری از گذشته محو می شود و دوربین وارد خاطرات مروپ می شود.

صحنه ای پاییزی است و مروپ و تام الکی کر کر می خندند و روی برگهای خشک شده پاییزی راه می روند. ناگهان فرفره ای از ناکجا آباد سرمی رسد جلوی لنز دوربین و می چرخد!

پایان

تماشاگران پوکر فیس به کلمه پایان بر روی پرده سینما خیره شده اند.
_آقا الان چیشد دقیقا تهش؟! یعنی مروپ اعدام شد یا زنده موند؟
_هیچکس نمیدونه! کارگردان بانو فرهادی است دیگر...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1398 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- بابا، برای منم یکی از اون علامتای شوم زدن میکنی؟
- نه بچه، تو هنوز کوچیک بودن میشی. بیا این شکلات...
- من شکلات خواستن نمیخوام... من علامت شوم خواستن میخوام.
- یا روح ارباب، دوباره شروع شد!

* کمپانی خواهران و برادران ویزلی ( به جز رکسانشون ) تقدیم میکند *

مگامایند در نقش رابستن لسترنج
بچه مگامایند در نقش بچه رابستن زاده اصل
دافنه در نقش گابریل
مستخدم در نقش مستخدم

در:
بچه معاون!


همهمه ای از بیرون شنیده میشه. دوربین، اتاق خالی ای رو نشون میده که بعد از چند ثانیه، رابستن، درحالیکه دست بچه رو گرفته، وارد میشه.
- بازم که آبرومو جلوی مرگخوارا بردن کردی که!
- نه بابا، اشتباه کردن نکن. من هیچوقت جلوی همکارام، آبروی بابامو بردن نمیکنم.

رابستن، سیامک انصاری طور به دوربین خیره میشه. بعد از چند بار پلک زدن، به بچه خیره میشه که الان، همچنان که گریه میکنه، به پاهاش لگد میزنه. رابستن بچه رو بلند میکنه و روی یه صندلی میذاره.
- نگاه کردن کن بچه...

هنوز سر نصیحت رو باز نکرده که تلفنش زنگ میخوره.

- یه لحظه صبر کردن کن بچه... الو؟

رابستن بیرون میره و بچه، اخم میکنه و دست به سینه میشینه. وقتی دیگه رابستن کاملا از اتاق خارج شد، صدایی توجه بچه رو جلب کرد.
- پیست... پیست، با تو ام!
- با من؟

صاحب صدا به سر خودش میکوبه. بچه میفهمه که جواب پیست آهسته رو باید آهسته جواب داد. سرشو به نشونه مثبت تکون میده و آروم تر صحبت میکنه.
- باشه، باشه. چیکارم داشتن داری؟

صدا همچنان زمزمه کنان ادامه میده:
- آیا پدر شما، شما را کودک فرض کرده؟
-
- آیا از دست پدر خود خسته شده اید و میخواهید به او نشان دهید که قدرتمندید؟
-
- پس به وزیر ملحق شوید و یک دستگاه صندلی معاونت جایزه بگیرید!

بچه جیغی از سر خوشحالی میکشه و توی بغل گابریل میپره و دو نفر، با صدای پاق بلندی ناپدید میشن.

صفحه سیاه میشه و عبارتی به نمایش در میاد.

فردای اون روز - وزارت سحر و جادو

صفحه کم کم روشن میشه.
دوربین، دفتری رو نشون میده که دیواراش از برچسبای باب اسفنجی پوشیده شده، یه تلفن طرح باربی هم روی میزش قرار داره و یه بچه، پشت میز دیده میشه، که با وجود اینکه چند تا کتاب قطور روی صندلی گذاشته، هنوز قدش به میز نمیرسه و برای اینکه دستاش به میز برسه، سر پا ایستاده.
در کوبیده میشه و بچه که در حال بازی با اسباب بازیاشه، سریع اسباب بازیاشو زمین میندازه، تلفنشو بر میداره و طوری وانمود میکنه که انگار با شخص مهمی پشت تلفن صحبت میکنه.
- یه لحظه صبر کردن کنید جناب مدیر... بله؟

لای در کمی باز میشه و مستخدم با ترس و لرز وارد میشه.
- سـ... سلام... جناب معاون... میتونم وقتتونو بگیرم؟..
- نــــــه! بابا اینا میخوان وقت منو گرفتن بشن!

بچه تلفنشو توی صورت مستخدم میندازه و صورت مستخدم اندازه ارتفاع تلفن، میره داخل.
- جهت امور اداری بود قربان! خانم وزیر تشریف ندارن، گفتن بدیم معاونشون امضا کنه.
- این که وقت گرفتن نبودن میشه. خدمت به مردم بودن میشه!

مستخدم با خودش فکر میکنه که این بچه این حرفا رو از کجا یاد گرفته... اما از صدای اکو شده خودش میترسه و به لرزه میفته. فوری حرف زدن با خودشو قطع میکنه و با چهره له شده وارد میشه و برگه ای رو دست بچه میده.

بچه از میز بالا میره و روش می ایسته. با قیافه جدی، عینکی رو از توی جیبش در میاره که خیلی براش بزرگه. و برگه رو ور انداز میکنه، طوری که انگار عمیقا در حال خوندنشه، و با دست دیگه ش، سعی میکنه عینک بزرگ رو نگه داره. هر چند ثانیه یه بار، سرشو به نشونه مثبت تکون میده که انگار کاملا هر کلمه رو با عمق وجودش درک میکنه. بعد از چند دقیقه، برگه رو به مستخدم بر میگردونه، عینکشو در میاره و دوباره سر جاش، یعنی روی صندلی بر میگرده.
- امضا کردن نمیکنم.
- جسارتا... چرا قربان؟
- خانم وزیر گفتن کردن چیزی که نمیدونم چی نوشته، امضا کردن نکنم.
- خب... جسارتا قربان، اگه براتون بخونمش چی؟
- اون وقت شاید لطف کردن شده و امضا کردن بشم.

مستخدم گلو صاف میکنه. با خودش میگه این کارا اصلا وظیفه اون نیست که... اما صدای اکو شده خودش هر لحظه ترسناک تر میشه. پس دیگه با خودش حرف نمیزنه. برگه رو بالا میگیره، صداشو صاف میکنه و شروع میکنه به خوندن:
- طرح نظافت خیابان های کشور از آلودگی ها...

بچه دوباره عینک بزرگ و سنگینشو به چشم میزنه و سعی میکنه با یه دستش نگهش داره.
- به نکته خوبی اشاره کردن کردین جناب، فقط منظورتون از آلودگی ها، چی بودن میشه؟
- خب... همونی که با تی و وایتکس و این چیزا تمیز میکنن دیگه. آشغال.
- منظورتون از آشغال چی بودن میشه؟

مستخدم تا آخر ورقه رو نگاه میندازه. درحالیکه صداش میلرزه، به بچه نگاه میکنه.
- خـ... خب... ننوشته. فقط نوشته یه عده رفتگر بریزن به جون خیابونا آلودگیاشو جمع کنن و جامعه رو از بند آلودگی ها آزاد کنن.

از پشت عینک بچه، چشمای پر از شیطنتش دیده میشن. بچه دوباره به سختی روی میز میاد و روش می ایسته.
- خب... خودم میدونم منظورشون چی بودن میشه. فقط چیزایی که من گفتن میکنمو اضافه کردن کن، بعد من امضا کردن میکنم!

بچه از سمت دیگه میز خم میشه و از توی کشوی میزش، یه مداد شمعی در میاره و به مستخدم میده.
- خب... اضافه کردن کن. رفتگر مساوی بودن میشه با مامور آزکابان، و آلودگی مساوی بودن میشه با پدر و مادر. گفتن بشین بریزن پدر و مادرا رو جمع کردن بشن و جامعه کودکان رو از بند پدر و مادر آزاد کردن کنن!

ترس و وحشت مستخدم، کم کم از بین میره و چهره شاد و بشاشی جاشو میگیره. سریعا مداد شمعی رو از بچه میگیره و اصلاحیه های بچه رو وارد میکنه. بعد مداد شمعی رو به بچه میده. بچه هم با لبخندی گوشه لبش، در حالی که همچنان با یه دستش عینکشو نگه داشته، پایین برگه رو خط خطی میکنه.

وقتی مستخدم برگه به دست از در خارج میشه، دوباره صدای اکو شده ش میپیچه:
- وقتی مامان باباها از جامعه جمع بشن، دیگه من مجبور نیستم بیام سر کار! دیگه میتونم صبح تا شب لم بدم توی خونه! دیگه نمیخواد درس بخونم! دیگه...
- این صدات دیگه داره رو مخم راه رفتن میشه! سریع رفتن کن تا نگفتم تو رو هم به لیست آلودگی ها اضافه کردن کنن!

مستخدم عمق فاجعه رو درک میکنه، سخنرانیش برای خودش رو تموم میکنه و فقط به خنده های شیطانی اکتفا میکنه.

در طرف دیگه، بچه، روی میزش دراز میکشه و لبخندی میزنه. ابری توی هوا و بالای سرش تشکیل میشه. بچه خودشو توی اون ابر میبینه که بدون دخالت باباش، تونسته مرگخوار بشه و همچنان که سعی میکنه قهقهه های شیطانی سر بده، چند تا طلسم به سمت چند مشنگ پرتاب میکنه.
- ای وای، پس کی صبح شدن میشه؟ شاید باید کاری کردن بشم که روزا رو کوتاه تر کردن بشن.

یه فکری به ذهنش میرسه. سعی میکنه بشکن بزنه ولی نمیتونه. فقط صدای فرت نامید کننده ای از انگشتاش شنیده میشه.
- اگه خوابیدن بشم، زودتر صبح شدن میشه!

با این فکر، خم میشه دوتا از کتابا رو از روی صندلی برمیداره. روی یکی از کتابا دراز میکشه، یکی دیگه از کتابا رو باز میکنه و به جای پتو روش میذاره، عروشکشو توی بغلش میذاره و کیفشو سمت خودش میکشه که بذاره زیر سرش، که صدای خش خش کاغذی به گوشش میخوره. کیفشو باز میکنه و نامه ای رو از توش بیرون میاره:
نقل قول:
سلام بچه!
یه خبر خوب برات داشتن میشم!
ارباب بهم زنگ زدن کرده بود، گفتن میشه تو به عنوان مرگخوار آموزش دادن بشی!
هر وقت آماده شدن شدی، اومدن کن پیشم تا رضایت نامه تو برات امضا کردن بشم، چون بدون رضایت نامه نمیشه. چون نمیدونستم کجا دنبالت گشتن بشم، وقتی گابریل اومدن کرد دنبال کیفت، اینو گذاشتن کردم تو کیفت.

قربونت شدن بشم بابایی.


حالا بچه با قیافه سیامک انصاری طور به دوربین خیره میشه. باید برگه رو پس بگیره. میخواد از روی میز پایین بپره که در باز میشه و مستخدم میاد تو.
- جناب معاون، برگه رو تحویل دادم... و مسئولین عجیب به سرعت شروع کردن به جمع کردن مامان باباها... جناب معاون، یه یارو آبی رنگی رو آورده بودن، عجیب منو یاد شما مینداخت. میگفت منو ول کردن بشین! شنیدین جناب معاون؟ ول کردن بشین! هار هار هار. ... جناب معاون؟

خنده مستخدم روی لبش خشک میشه. ولی جناب معاون گوش نمیده. با حسرت به پنجره خیره شده. اونقد نامه توی دستشو کشیده که پاره شده. مستخدم میفهمه که اوضاع خرابه.
- بانو... من... کار دارم... چیز...

و فلنگ رو میبنده. همزمان با فرار مستخدم، دوربین سیاه میشه، و آهنگ تیتراژ پخش میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/6/29 22:47:03
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/6/30 12:00:17
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/6/30 12:49:51
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده