- من هاگرید رو میآرم پروفسور!
سوجی؛ پرتقال فسقلی با عزم و ارادهای آهنین خودش را به زیر شکم هاگرید فرو کرد.
دامبلدور برای چندثانیه به هاگریدی که فارغ از غم دنیا دم و باز دم میکرد خیره شد.
- اممم...مممم!
صوتی مبهم از زیر هاگرید آمد.
محفلیها اولش نفهمیدند چه شده، چند دقیقه بعد فهمیدند.
- خاک تو سرم، سوجی مرد!

همه هجوم آورده و هاگرید را به یک طرف غلتانده و با سینه فراخ آلوده به آبپرتقالش مواجه شدند... و پالپ ها... و پوستها...
- سوجِ بابا!
- من تاب غم و دوری سوج رو ندارم... باید یادش رو زنده نگه داریم. باید به تهموندهش احترام بذاریم...
- تهمونده؟

- خابالا! منظورم چیزش بود... بقایاش! سوجی... سوجی... هـــعـــــی.
من خودم قبل از رفتنش باهاش صحبت کردم... خودش به من گفت!- چی گفتم؟
- در گوش من گفت!
- چی گفت؟
- پای تلفن گفت!
- چی گفت؟
- یواشکی گفت!
- حرف میزنی یا همینو میکنم تو حلقت!

ریموند که گوزنِ صبوری نبود، به شاخهایش اشاره کرد.
- اممم... گفت که من رو در درون خودتون زنده نگهدارید.
- زنده که نمیشه نگهش داریم دیگه مرده... واسه درون خودمون هم من فقط یه راه میشناسم...
چند دقیقه بعد، گودیای که سابقا خانه شماره دوازده میدان گریمولد بود:
- خدابیامرز تامسون بود؟
- آره.
- گفتم مزّهاش آشناست!
محفلیون که در بدرقه سوجی مالامال از شعف شده بودند، کمکم داشت چشمانشان گرم میشد که صدایی برخواست.
- قووقوووولی قوقووول!

محفلیون به سمت اما دابز برگشتند.
- چیــــه؟ پروف گفت کمبود نیرو داریم، این کارو من انجام بدم.
-
- اینجوری هم نگا نکنید، پاشید برید دنبال یه چیزی بگردید یه سقف بالا سرمون باشه تا بارون نیومده!
ککررررووووخ.
باران گرفت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

...
...
...
. آی نفس کش. بدون من نامردا؟ حیف من که رفتم براتون کرفوس آوردم. جای ما دیگه اینجو نیست. ما رفتیم.

منی که پول ندارم باید روزی سه بطری خانواده نوشابه بخورم. میام و از شیره کوکاتوس خودم سوپ نوشابه میپزم.


