تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
85 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
82
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
خورندگان مرگ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/16
تولد نقش: 1399/04/18
آخرین ورود: سهشنبه 12 دی 1402 18:24
از: عشق من دور شو!
پستها:
263

کراب گفت:
-موجود جادویی که نیست؟
هکتور ویبره زد.
-نه نیست! نیست!
و بدوبدو راه افتاد. کراب هم ناچار شد نفس نفس زنان دنبالش بدود.
سه ساعت و چهل دقیقه بعد
-رسیدیم!
-یه هتل ماگلی؟!
هکتور جلو رفت و چوبدستی اش را بیرون آورد،اما به این نتیجه رسید که بهتر است کراب از مال خودش استفاده کند.
-من دست یه ذره درد میکنه... بیا روی اون ماگله که داره از ماشین پیاده میشه یه طلسم فرمان بزن!
کراب دویست درصد دودل بود.
-ولی منم دست به چوبدستیم خوب نیستاااا.... مثل خود شما.
-چی؟ کی گفته من دست به چوب دستی خوب نیست؟ همین لرد رو من آموزش دادم! بزن اون طلسمو دستم درد میکنه!
-آخه این روزا ماگلا خیلی آگاه شدن...
-میزنی یا بزنمت؟
کراب چوبدستی اش را به سمت ماگل نشانه رفت. دستش می لرزید. ورد را زیر لب گفت. ولی به جای جرقه های طلایی، یک دفعه نور نارنجی رنگی از سر چوبدستی بیرون زد و صاف خورد به ماگل. ماگل جیغ کشید، تپل شد، یکدفعه ترکید!
ماگل ها جیغ کشیدند. پلیس ماگلی سر رسیدو داد زد:
-اهای! جادوگرا وایسین!
کراب دست هکتور را کشید.
-بیا بریم گفتم بهت که!
همینطور که میدویدند به کوچه ای پیچیدند تا پنهان شوند. اما کسی خطرناک تر از پلیس های ماگلی آنجا بود.
-که تو مارا آموزش داده ای؟!
او لرد سیاه بود.
-موجود جادویی که نیست؟
هکتور ویبره زد.
-نه نیست! نیست!
و بدوبدو راه افتاد. کراب هم ناچار شد نفس نفس زنان دنبالش بدود.
سه ساعت و چهل دقیقه بعد
-رسیدیم!
-یه هتل ماگلی؟!
هکتور جلو رفت و چوبدستی اش را بیرون آورد،اما به این نتیجه رسید که بهتر است کراب از مال خودش استفاده کند.
-من دست یه ذره درد میکنه... بیا روی اون ماگله که داره از ماشین پیاده میشه یه طلسم فرمان بزن!
کراب دویست درصد دودل بود.
-ولی منم دست به چوبدستیم خوب نیستاااا.... مثل خود شما.
-چی؟ کی گفته من دست به چوب دستی خوب نیست؟ همین لرد رو من آموزش دادم! بزن اون طلسمو دستم درد میکنه!
-آخه این روزا ماگلا خیلی آگاه شدن...
-میزنی یا بزنمت؟
کراب چوبدستی اش را به سمت ماگل نشانه رفت. دستش می لرزید. ورد را زیر لب گفت. ولی به جای جرقه های طلایی، یک دفعه نور نارنجی رنگی از سر چوبدستی بیرون زد و صاف خورد به ماگل. ماگل جیغ کشید، تپل شد، یکدفعه ترکید!
ماگل ها جیغ کشیدند. پلیس ماگلی سر رسیدو داد زد:
-اهای! جادوگرا وایسین!
کراب دست هکتور را کشید.
-بیا بریم گفتم بهت که!
همینطور که میدویدند به کوچه ای پیچیدند تا پنهان شوند. اما کسی خطرناک تر از پلیس های ماگلی آنجا بود.
-که تو مارا آموزش داده ای؟!
او لرد سیاه بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

دختری تنها در میان باد و طوفان...
آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟
یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟
او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:
آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

هکتور گواهینامه داشت. گواهینامه معتبر! از ساخم و امن! و همین موضوع را با افتخار به کراب گفت.
کراب کمی فکر کرد.
کمی بیشتر فکر کرد.
و تصمیم گرفت سوالش را مطرح کند.
-ساخم و چی چی؟
-ساخم و امن. سازمان استعداد های خاموش معجون سازی و اداره معجون سازان ناموفق! از هر دوشون گواهینامه درجه یک دارم.
کراب برای لحظه ای تصمیم گرفت بی خیال هکتور شده و به تنهایی گواهینامه بگیرد. ولی این کار، نامردی بود... ولی کراب هم زیاد مرد محسوب نمی شد... ولی رفیق نیمه راه هم که نبود... نویسنده بالاخره تصمیمش را گرفت.
-اونا به درد نمی خورن. باید گواهینامه رانندگی بگیریم. قبلش باید تمرین کنیم. تراکتور همسایه به درد نمی خوره! سرعت کافی نداره. کسی رو سراغ داری که ماشین داشته باشه؟
هکتور با خوشحالی بالا و پایین پرید.
-سراغ دارم! دارم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1401/4/24 16:26:33
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/25
تولد نقش: 1397/06/27
آخرین ورود: یکشنبه 11 مرداد 1405 22:55
از: قـضــــاااا
پستها:
211
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

لرد یه چشم غره طولانی به هکتور میره و چنگال رو فرو میکنه تو دست خودش از شدت خشم اما چون لرده به هر حال چنگال کرک و پرش می ریزه از عظمتش و در یه میلیمتری پوست دست استخوونی لرد پودر میشه...
- نگران نباش گلابی مامان! الان کرفس پلو با ماهیتو هکتورزدایی میکنم میارم برات!
قبل از اینکه مروپ غذای لرد رو اسپری کنه، هکتور یه تیکه ته دیگ سیب زمینی از ته دیگ میکَنه، از دیگ بیرون میاد و از در آشپزخونه میره داخل حیاط و چشمش می افته به لینی که یه گوشه داره با نیشش شهد گُلای داخل باغچه رو می مکه.
- چرا پکری هک؟
- قطعه قطعه دنیا رو سند زدن مال هر کسیه. یعنی دو متر جا پیدا نمیشه من یه پارکینگ داشته باشم؟
- هوش ریونی من میگه با افسون کوچیک کننده بذار تو جیبت این خودروی کذایی ت رو.
- چطوری پز بدم باهاش پس جلو بقیه؟
- مطمئنم به اونجا نمیکشه. ارباب ببینه اینجاها آوردی باید تقدیمش کنی.
علیرغم لایف استایل های مختلف، اتحاد معمولا همدلی میاره اما مادیات و مال دنیا، اختلاف! کمی آن طرف تر از حیاط پشتی خانه ریدل ها، کراب ابروهاشو که در حد ریش دامبلدوره با ماشین چمنی زنی همسایه برمیداره و بعد از ماتیک زدن به لبش، به سمت مرکز دهکده قدم بر میداره و از کنار مزارع رد میشه.
- وووت وووت!
پسرکی که پشتش به کراب بود بدون توجه به سوت زدن هاش به شخم زدن زمین با گاوآهن ادامه میداد. بی شک آوازه کشاورزی پیشرفته ماگل ها هنوز به لیتل هنگلتون نرسیده بود.
- ووویت ووویت! برسونمت!
- مــــــــــــــــــــاع!
- با تو نبودم. با پشتیتم! برسونمت!
- ماع ماع آپ! ماع مُع! ماع فیس!
- برو عاقا! برو خدا روزیتو به جای دیگه ت حواله کنه!
- هن؟ چی شد؟ اوه اوه. یا مرلینگاه! غلط کردم!
پسرکی که به سمت کراب برگشت از پشت انسان بود ولی از جلو از گاو هم گاوتر! پوزخندی زد و نگاه معنی داری تحویل کراب داد.
- حالا با چی میخواستی برسونی؟ تو که قالپاق پرایدم زیر پات نیست!
- تازه برای یه خودرو ثبت نام کردم. به زودی میدن. گفتم بیام تمرین کنم از الان فرهنگ دور دور رو.
- خواهر شما دِهِتو عوض کن. برو ده بالایی. اینجا حروم میشی بین ما پینه بسته ها.
- چشم. من زحمتو کم کنم گاو عزی..ز..چیز ببخشید...یعنی آقای محترم!
- واستا برسونمت! زنم به زودی تراکتور دوازده سیلندر رو میاره. خیلی سریعه. شتاب صفر تا صدش یه ساعت و ربعه. زنم رفته بهداری مریض ویزیت کنه باهاش. الاناس که بیاد. اگه بذارم تنها بری آبجی جون! میدم خودت برونی تا اونجا! گواهینامه داری دیگه؟
کراب به فکر فرو رفت. مگه خودرو نیاز به گواهینامه داشت؟ گواهی اتمام دوره مقدماتی ماتیک زنی تنها گواهینامه ای بود که توی سراسر زندگی پربارش داشت. بهرحال نباید قضاوت می شد. زندگی همیشه برای همه یکسان نبود که ده تا ده تا مدرک چاپ کنن. کراب نون بازوش رو میخورد همیشه.
- تراکتور که نمیخواد. واسه خودروی خودت منظورمه.
- اها. من برم یه لحظه دوستمو بیارم الان میام تمرین کنیم با تکارتور تون!
کراب با دستپاچگی از مرد پسرنمای گاوشکل دور شد و دوان دوان خودشو به حیاط رسوند جایی که هکتور به همراه لینی مشغول طراحی ماکت برای یه پارکینگ طبقاتی بود.
- هکولی! هکول! گواهینامه نداریم! پاشو بیا بریم تمرین با تکارتور این یارو مزرعه داره!
- نگران نباش گلابی مامان! الان کرفس پلو با ماهیتو هکتورزدایی میکنم میارم برات!
قبل از اینکه مروپ غذای لرد رو اسپری کنه، هکتور یه تیکه ته دیگ سیب زمینی از ته دیگ میکَنه، از دیگ بیرون میاد و از در آشپزخونه میره داخل حیاط و چشمش می افته به لینی که یه گوشه داره با نیشش شهد گُلای داخل باغچه رو می مکه.
- چرا پکری هک؟

- قطعه قطعه دنیا رو سند زدن مال هر کسیه. یعنی دو متر جا پیدا نمیشه من یه پارکینگ داشته باشم؟
- هوش ریونی من میگه با افسون کوچیک کننده بذار تو جیبت این خودروی کذایی ت رو.
- چطوری پز بدم باهاش پس جلو بقیه؟
- مطمئنم به اونجا نمیکشه. ارباب ببینه اینجاها آوردی باید تقدیمش کنی.
علیرغم لایف استایل های مختلف، اتحاد معمولا همدلی میاره اما مادیات و مال دنیا، اختلاف! کمی آن طرف تر از حیاط پشتی خانه ریدل ها، کراب ابروهاشو که در حد ریش دامبلدوره با ماشین چمنی زنی همسایه برمیداره و بعد از ماتیک زدن به لبش، به سمت مرکز دهکده قدم بر میداره و از کنار مزارع رد میشه.
- وووت وووت!
پسرکی که پشتش به کراب بود بدون توجه به سوت زدن هاش به شخم زدن زمین با گاوآهن ادامه میداد. بی شک آوازه کشاورزی پیشرفته ماگل ها هنوز به لیتل هنگلتون نرسیده بود.
- ووویت ووویت! برسونمت!
- مــــــــــــــــــــاع!
- با تو نبودم. با پشتیتم! برسونمت!
- ماع ماع آپ! ماع مُع! ماع فیس!
- برو عاقا! برو خدا روزیتو به جای دیگه ت حواله کنه!
- هن؟ چی شد؟ اوه اوه. یا مرلینگاه! غلط کردم!
پسرکی که به سمت کراب برگشت از پشت انسان بود ولی از جلو از گاو هم گاوتر! پوزخندی زد و نگاه معنی داری تحویل کراب داد.
- حالا با چی میخواستی برسونی؟ تو که قالپاق پرایدم زیر پات نیست!
- تازه برای یه خودرو ثبت نام کردم. به زودی میدن. گفتم بیام تمرین کنم از الان فرهنگ دور دور رو.

- خواهر شما دِهِتو عوض کن. برو ده بالایی. اینجا حروم میشی بین ما پینه بسته ها.
- چشم. من زحمتو کم کنم گاو عزی..ز..چیز ببخشید...یعنی آقای محترم!
- واستا برسونمت! زنم به زودی تراکتور دوازده سیلندر رو میاره. خیلی سریعه. شتاب صفر تا صدش یه ساعت و ربعه. زنم رفته بهداری مریض ویزیت کنه باهاش. الاناس که بیاد. اگه بذارم تنها بری آبجی جون! میدم خودت برونی تا اونجا! گواهینامه داری دیگه؟
کراب به فکر فرو رفت. مگه خودرو نیاز به گواهینامه داشت؟ گواهی اتمام دوره مقدماتی ماتیک زنی تنها گواهینامه ای بود که توی سراسر زندگی پربارش داشت. بهرحال نباید قضاوت می شد. زندگی همیشه برای همه یکسان نبود که ده تا ده تا مدرک چاپ کنن. کراب نون بازوش رو میخورد همیشه.
- تراکتور که نمیخواد. واسه خودروی خودت منظورمه.
- اها. من برم یه لحظه دوستمو بیارم الان میام تمرین کنیم با تکارتور تون!
کراب با دستپاچگی از مرد پسرنمای گاوشکل دور شد و دوان دوان خودشو به حیاط رسوند جایی که هکتور به همراه لینی مشغول طراحی ماکت برای یه پارکینگ طبقاتی بود.
- هکولی! هکول! گواهینامه نداریم! پاشو بیا بریم تمرین با تکارتور این یارو مزرعه داره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/4/9 9:17:55
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

هکتور از کودکی انسانی بود آینده نگر و برنامه ریز. او با برنامه های دقیقش توانست جوایز بسیاری را در زمینه معجون سازی نصیب خود کند. از جمله این جوایز می توان به جایزه بدترین معجون ساز قرن، سازنده افتضاح ترین معجون تمام اعصار و جایزه "کشک طلایی مامان" که اهدایی بانو مروپ برای تحسین کشکی ترین معجون های هکتور بود اشاره کرد!
بنابراین تصمیم گرفت باری دیگر از این حجم از برنامه ریزی برای آینده اش استفاده کند.
-من باید یه جای پارک برای ماشینم پیدا کنم.
این گونه بود که هکتور به اتفاق یک عدد متر، راهی خانه ریدل ها شد تا جای پارکی مناسب برای ماشین احتمالی اش پیدا کند.
خانه ریدل ها
-هوووم...یک متر و هفتاد سانت کمه.
-هکتور مامان می خوای از بشقاب "کرفس پلو با ماهی" مامان بیای بیرون؟
-آخه ماشینمو باید دقیقا همین جا پارک کنم بانو!
-منظورت روی میز ناهارخوری هست هکولی مامان؟!
هکتور نگاهی به اطرافش انداخت و لرد سیاه را در صدر میز ناهارخوری دید که به شکل تهدید آمیزی یک ابرویش را بالا نگه داشته و به پاهای هکتور در دیس کرفس پلو نگاه می کرد.
بنابراین تصمیم گرفت باری دیگر از این حجم از برنامه ریزی برای آینده اش استفاده کند.
-من باید یه جای پارک برای ماشینم پیدا کنم.

این گونه بود که هکتور به اتفاق یک عدد متر، راهی خانه ریدل ها شد تا جای پارکی مناسب برای ماشین احتمالی اش پیدا کند.
خانه ریدل ها
-هوووم...یک متر و هفتاد سانت کمه.
-هکتور مامان می خوای از بشقاب "کرفس پلو با ماهی" مامان بیای بیرون؟
-آخه ماشینمو باید دقیقا همین جا پارک کنم بانو!
-منظورت روی میز ناهارخوری هست هکولی مامان؟!
هکتور نگاهی به اطرافش انداخت و لرد سیاه را در صدر میز ناهارخوری دید که به شکل تهدید آمیزی یک ابرویش را بالا نگه داشته و به پاهای هکتور در دیس کرفس پلو نگاه می کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/1 3:17:40
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/1 3:18:56
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/1 3:18:56
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/06
تولد نقش: 1398/06/21
آخرین ورود: چهارشنبه 21 خرداد 1404 15:28
از: خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
پستها:
172

- آخ جون ثبت نام کردیم. 
- نمی خوام جلوی شادیت رو بگیرم هکتور ولی... ما دقیقا تو چی ثبت نام کردیم؟
ویبره هکتور به یکبار قطع شد. حق با کراب بود آنها واقعا داخل چه چیزی ثبت نام کرده بودند؟
- چه سوال هوشمندانه ای پرسیدی کراب! بریم جواب سوال رو از مسئول ثبت نام بپرسیم.
کمی آن طرف تر- نزدیک مسئول ثبت نام
مسئول ثبت نام که داشت ورق های روی میزش را مرتب می کرد نگاهی به هکتور و کراب انداخت.
- باز شمایین که! من بهتون گفتم ثبت نام شدین پس چرا دوباره برگشتین؟!
- من می خواستم بپرسم که دقیقا تو چی ثبت نام کردم.
مرد بی آنکه سرش را بالا بیاورده و به هکتور نگاه کند پاسخ داد:
- شما تو ایران خودرو ثبت نام کردین. این موضوع کجاش ناواضحه؟
هکتور کمی فکر کرد تا ببیند کجای این موضوع نا واضح است.
- اگه بگم همه جاش ناراحت می شی؟
خب... اول از همه اون ایرانش، آخه ما اهل لندنیم و به ایرانیا کار نداریم. بعد اون خودروش که خب اصولا ما جارو سواری می کنیم و...
قبل از اینکه هکتور حرفش را به اتمام برساند مرد گوش او را به سمت خودش کشید و در گوشش زمزمه کرد:
- از قدیم می گن سنگ مفت گنجشک مفت. تو هم ثبت نام کن، سنت که از 18 بیشتره، گواهینامه هم که به نظر میاد داری همه چیز حله؛ مرلین رو چه دیدی شاید اسمت در اومد و تونستی یه ماشین بگیری.
- ولی ماشین به چه درد یه معجون ساز می خوره؟
- نمی دونی واقعا؟
تو می تونی خودرو بگیری و نگه داریش تو پارکینگ خونتون بعد که قیمت خودرو زیاد شد ببری بفروشیش و کلی سود کنی. فهمیدی؟
هکتور فهمیده و حالا خیلی خوشحال بود.
- پس حالا که فهمیدی برو خونه ما بهت خبر می دیم.

- نمی خوام جلوی شادیت رو بگیرم هکتور ولی... ما دقیقا تو چی ثبت نام کردیم؟
ویبره هکتور به یکبار قطع شد. حق با کراب بود آنها واقعا داخل چه چیزی ثبت نام کرده بودند؟
- چه سوال هوشمندانه ای پرسیدی کراب! بریم جواب سوال رو از مسئول ثبت نام بپرسیم.

کمی آن طرف تر- نزدیک مسئول ثبت نام
مسئول ثبت نام که داشت ورق های روی میزش را مرتب می کرد نگاهی به هکتور و کراب انداخت.
- باز شمایین که! من بهتون گفتم ثبت نام شدین پس چرا دوباره برگشتین؟!

- من می خواستم بپرسم که دقیقا تو چی ثبت نام کردم.

مرد بی آنکه سرش را بالا بیاورده و به هکتور نگاه کند پاسخ داد:
- شما تو ایران خودرو ثبت نام کردین. این موضوع کجاش ناواضحه؟
هکتور کمی فکر کرد تا ببیند کجای این موضوع نا واضح است.
- اگه بگم همه جاش ناراحت می شی؟
خب... اول از همه اون ایرانش، آخه ما اهل لندنیم و به ایرانیا کار نداریم. بعد اون خودروش که خب اصولا ما جارو سواری می کنیم و...قبل از اینکه هکتور حرفش را به اتمام برساند مرد گوش او را به سمت خودش کشید و در گوشش زمزمه کرد:
- از قدیم می گن سنگ مفت گنجشک مفت. تو هم ثبت نام کن، سنت که از 18 بیشتره، گواهینامه هم که به نظر میاد داری همه چیز حله؛ مرلین رو چه دیدی شاید اسمت در اومد و تونستی یه ماشین بگیری.
- ولی ماشین به چه درد یه معجون ساز می خوره؟

- نمی دونی واقعا؟
تو می تونی خودرو بگیری و نگه داریش تو پارکینگ خونتون بعد که قیمت خودرو زیاد شد ببری بفروشیش و کلی سود کنی. فهمیدی؟ هکتور فهمیده و حالا خیلی خوشحال بود.
- پس حالا که فهمیدی برو خونه ما بهت خبر می دیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
هکتور و کراب داشتن از جایی می گشتن که چشمشون به یه صف طولانی میفته که مشخص نیست به کجا می رسه. تصمیم می گیرن برن توی صف.
توی صف حوصله هکتور سر می ره و مردمو اذیت می کنه و محکوم به حبس در آزکابان می شه و مامورا میان که ببرنش ولی پیداش نمی کنن.
توی صف شروع به جستجو می کنن.
......................
هکتور هنوز توی صف بود...ولی در حال تفکر و فکر و خیال!
-نمی تونن پیدام کنن...نمی تونن پیدام کنن...عمرا اگه این جا بتونن پیدام کنن.
دیوانه سازها بعد از مدتی جستجو، موفق به یافتن هکتور نشدند.
-هوووووهووووو!
همین "هوهو" ی کوتاه به معنی انصراف از دستگیری هکتور بود... و لینی چنین چیزی را تحمل نمی کرد.
-یعنی چی که منصرف شدین؟ مگه به همین سادگیه؟ مملکت قانون داره!
-هو!
این هو که کوتاه تر از قبلی بود، معانی بیشتری در بر داشت. مثلا این که هکتور توی صف بود، بدون دستگیری و تشکیل دادگاه و این حرفا محکومش کردیم به حبس...کدوم قانون بچه جون؟
لینی ضایع و ساکت شد و دیوانه سازها به آزکابان برگشتند.
درست در همین لحظه هکتور سرش را از لای جمعیت بیرون آورد.
-رفتن؟
-تو اینجا بودی لعنتی؟
-آره...همین چند دقیقه پیش اومدن کل لباسا و جیبامو دنبال هکتور گشتن...ولی پیداش نکردن.
کراب خمیازه ای کشید.
- این صف که پیش نمی ره. لینی برو چند نفرو از جلوییا نیش بزن بریم جلوتر.
چند روز بعد:
کسی باورش نمی شد...
بالاخره به اول صف رسیده بودند.
برخلاف تصورشان نمایشی خارق العاده در کار نبود و چیزی هم به مردم داده نمی شد. فقط یک جادوگر با یک کاغذ و قلم پشت میزی نشسته بود.
-اسم؟
-هکتور دگورث گرنجر!
-خب...ثبت نام شدین. بفرمایین تشریف ببرین. ما بهتون خبر می دیم.
هکتور بسیار خوشحال بود.
-من ثبت نام کردم! موفق شدم! بریم خونه و منتظر خبرشون بمونیم.
هکتور و کراب داشتن از جایی می گشتن که چشمشون به یه صف طولانی میفته که مشخص نیست به کجا می رسه. تصمیم می گیرن برن توی صف.
توی صف حوصله هکتور سر می ره و مردمو اذیت می کنه و محکوم به حبس در آزکابان می شه و مامورا میان که ببرنش ولی پیداش نمی کنن.
توی صف شروع به جستجو می کنن.
......................
هکتور هنوز توی صف بود...ولی در حال تفکر و فکر و خیال!
-نمی تونن پیدام کنن...نمی تونن پیدام کنن...عمرا اگه این جا بتونن پیدام کنن.
دیوانه سازها بعد از مدتی جستجو، موفق به یافتن هکتور نشدند.
-هوووووهووووو!
همین "هوهو" ی کوتاه به معنی انصراف از دستگیری هکتور بود... و لینی چنین چیزی را تحمل نمی کرد.
-یعنی چی که منصرف شدین؟ مگه به همین سادگیه؟ مملکت قانون داره!
-هو!
این هو که کوتاه تر از قبلی بود، معانی بیشتری در بر داشت. مثلا این که هکتور توی صف بود، بدون دستگیری و تشکیل دادگاه و این حرفا محکومش کردیم به حبس...کدوم قانون بچه جون؟
لینی ضایع و ساکت شد و دیوانه سازها به آزکابان برگشتند.
درست در همین لحظه هکتور سرش را از لای جمعیت بیرون آورد.
-رفتن؟
-تو اینجا بودی لعنتی؟
-آره...همین چند دقیقه پیش اومدن کل لباسا و جیبامو دنبال هکتور گشتن...ولی پیداش نکردن.
کراب خمیازه ای کشید.
- این صف که پیش نمی ره. لینی برو چند نفرو از جلوییا نیش بزن بریم جلوتر.
چند روز بعد:
کسی باورش نمی شد...
بالاخره به اول صف رسیده بودند.
برخلاف تصورشان نمایشی خارق العاده در کار نبود و چیزی هم به مردم داده نمی شد. فقط یک جادوگر با یک کاغذ و قلم پشت میزی نشسته بود.
-اسم؟
-هکتور دگورث گرنجر!
-خب...ثبت نام شدین. بفرمایین تشریف ببرین. ما بهتون خبر می دیم.
هکتور بسیار خوشحال بود.
-من ثبت نام کردم! موفق شدم! بریم خونه و منتظر خبرشون بمونیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

مرگخوارها و دیوانه سازها به دستور لردسیاه شروع به گشتن کرده بودن دیوانه سازها آسمان و مرگخوارها زمین جایی برای فرار نبود اما هکتور هنوز پیدا نشده بود
بلا آرام به لرد سیاه میگوید: سرورم هکتور اصالتا به سرزمین های شمالی تعلق داشت اجازه تفتیش از شما را میخواهم
لردسیاه در حالی چوب دستی اش را در دست فشار میداد سعی میکرد آرام باشد رو به بلاتریکس کرد و گفت: خود نیز در فکرش بود
بلا خوشحال از چیزی که شنیده بود گفت: سرورم پس من ۴ نفر از افراد را با خودم میبرم
لردسیاه: نه خودت تنها از پسش برمیای لسترنج
و لرد سیاه دوباره ساکت شد
بلا در حالی که به کفش هایش نگاه میکرد گفت : بله سرورم
و آرام به طرف ساحل کنار دریا رفت و غیب شد
آن طرف از دریا و جنگل های سیاه در محل اقامت لردسیاه اسکات طبق دستور همیشگی که صادر شده بود در حال تمییز کردن کف سرسرای خانه بزرگ و سرد لردسیاه بود. اسکات آرام به طرف آشپزخانه می رود و یک تکه لقمه که از قبل آماده کرده بود زیر لباسش میگذارد و از خانه بیرون میرود که چشم اسکات به کلاغ های آزکابان می افتد
و بعد از چند متر که به لب جنگل میرسد اسکات آرام میشود و دری پنهان را باز میکند و آرام میگوید: هی هکتور هکتور
هکتور در تاریکی آرام جواب میدهد: بله
اسکات: بیا غذا آوردم برات
هکتور دست میکشد و غذا را میگیرد
_مرسی
_اهم
_چرا بهم کمک کردی اسکات ؟
_تو مجرم هستی اما حکمت سنگین تر
_خب چرا اینجا منو نگهداشتی خیلی خطرناکه
_نترس همیشه وقتی پنهان میشن حشره ها نزدیک ترین مکان به شکارچی و انتخاب میکنن اینطوری که هیچوقت کسی به مکان اول شک نمیکنه
بلا آرام به لرد سیاه میگوید: سرورم هکتور اصالتا به سرزمین های شمالی تعلق داشت اجازه تفتیش از شما را میخواهم
لردسیاه در حالی چوب دستی اش را در دست فشار میداد سعی میکرد آرام باشد رو به بلاتریکس کرد و گفت: خود نیز در فکرش بود
بلا خوشحال از چیزی که شنیده بود گفت: سرورم پس من ۴ نفر از افراد را با خودم میبرم
لردسیاه: نه خودت تنها از پسش برمیای لسترنج
و لرد سیاه دوباره ساکت شد
بلا در حالی که به کفش هایش نگاه میکرد گفت : بله سرورم
و آرام به طرف ساحل کنار دریا رفت و غیب شد
آن طرف از دریا و جنگل های سیاه در محل اقامت لردسیاه اسکات طبق دستور همیشگی که صادر شده بود در حال تمییز کردن کف سرسرای خانه بزرگ و سرد لردسیاه بود. اسکات آرام به طرف آشپزخانه می رود و یک تکه لقمه که از قبل آماده کرده بود زیر لباسش میگذارد و از خانه بیرون میرود که چشم اسکات به کلاغ های آزکابان می افتد
و بعد از چند متر که به لب جنگل میرسد اسکات آرام میشود و دری پنهان را باز میکند و آرام میگوید: هی هکتور هکتور
هکتور در تاریکی آرام جواب میدهد: بله
اسکات: بیا غذا آوردم برات
هکتور دست میکشد و غذا را میگیرد
_مرسی
_اهم
_چرا بهم کمک کردی اسکات ؟
_تو مجرم هستی اما حکمت سنگین تر
_خب چرا اینجا منو نگهداشتی خیلی خطرناکه
_نترس همیشه وقتی پنهان میشن حشره ها نزدیک ترین مکان به شکارچی و انتخاب میکنن اینطوری که هیچوقت کسی به مکان اول شک نمیکنه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اینجا آسمون آبیه بی شک
اینجا آسمون سیاه ست کلا
اینجا آسمون سیاه ست کلا
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

هکتور مجرم شناخته شده بود...و دیوانه سازها دنبال او امده بودند..ولی هکتور نبود و به نظر میرسید که فلنگ را بسته و یا خود را مخفی کرده بود...پس دمنتور ها شروع به بازرسی از مرگخواران کردند تا هکتور را پیدا کنند...
_عذر میخوام مادموزل!
_با من هستی؟
_ بله...آیا مادموزلی غیر از شما اینجا هست؟ بقیه در مقایسه با شما کپک روی پنیر لیقوانی بیش نیستند!
_اهم...توهین نشه بهتون خانوم دیوانه ساز...ولی فکر کنم رودولف حواسش نیست که فراتر از جنسیت، شما دیوانه سازید!
_ساکت باش فنر...بذار مخم رو بزنم...بله...عرض میکردم زیباروی عزیز...کمکی از دست من برمیاد انجام بدم براتون؟
_هکتور رو لو بده!
_قسم میخورم شما که هیچ، اگه چنگیز خان هم هکتور رو از ما طلب میکرد و بابتش پول میخواست، ما دو برابر پول میدادیم و هکتور رو بهش تحویل میدادیم، لکن نمیدونیم کجاست...ولی خب...شما هر کی که مشکوک باشه رو اینقدر دقیق و با جزئیات بازرسی بدنی میکنید؟
_آره خب...
_ایول..پس به نظرم همه ساحرهها مشکوکن!
_رودولف!
_بله..مشکوکید... تازه به عنوان نیروی داوطلب میخوام به دیوانه ساز های باکمالات در امر بازرسی بدنی ساحره ها کمک کنم!
دیوانه سازها تا قبل از اینکه رودولف جملهی اخرش را بگوید، دلیلی برای سوظن داشتن نسبت به ساحره ها نمیدیدند...اما پس از جمله اخر رودولف، ساحره ها همه شروع به لرزیدن کردند...
_خب..فکر کنم حق با این مرد لخت باشه...قبل از همه ولی باید خودش رو بازرسی کنیم که مطمئن شیم نیروی کمکی ما پاک هست!
_بهتر از این نمیشه!
_بیخود..دست به رودولف بزنید، نزدین ها!
صدای بلاتریکس انگار پارچ آب سردی بود که بر سر رودولف ریخت...
_اما خانوم...
_اما بی اما...دور و ور رودولف نمیگردین، من خودم رودولف رو هر شب بازرسی میکنم..اجازه هم نمیدم رودولف به عنوان نیروی کمکی بهتون ملحق بشه....برای این کار اجازه همسر لازمه که من اجازه نمیدم!
نه رودولف و نه دیوانه سازها نمیدانستد چنین قانون و اجازهای کجای کتاب قوانین وجود داشت، اما با توجه به دست به چوب دستی شدن بلاتریکس در همان زمان، اعتراض و مخالفتی نکردند...
مرگخواران نیز با مشاهده این فعل و انفعال، خیالشان از بابت خطری که تهدیشان میکرد راحت شد و دست از لرزیدن برداشتند....به استثنای رکسان که هنوز در حال لرزش بود!
اما هکتور هنور پیدا نشده بود و دیوانهسازها باید در میان مرگخواران به دنبال او میگشتند...
_عذر میخوام مادموزل!
_با من هستی؟

_ بله...آیا مادموزلی غیر از شما اینجا هست؟ بقیه در مقایسه با شما کپک روی پنیر لیقوانی بیش نیستند!
_اهم...توهین نشه بهتون خانوم دیوانه ساز...ولی فکر کنم رودولف حواسش نیست که فراتر از جنسیت، شما دیوانه سازید!

_ساکت باش فنر...بذار مخم رو بزنم...بله...عرض میکردم زیباروی عزیز...کمکی از دست من برمیاد انجام بدم براتون؟

_هکتور رو لو بده!

_قسم میخورم شما که هیچ، اگه چنگیز خان هم هکتور رو از ما طلب میکرد و بابتش پول میخواست، ما دو برابر پول میدادیم و هکتور رو بهش تحویل میدادیم، لکن نمیدونیم کجاست...ولی خب...شما هر کی که مشکوک باشه رو اینقدر دقیق و با جزئیات بازرسی بدنی میکنید؟

_آره خب...
_ایول..پس به نظرم همه ساحرهها مشکوکن!

_رودولف!
_بله..مشکوکید... تازه به عنوان نیروی داوطلب میخوام به دیوانه ساز های باکمالات در امر بازرسی بدنی ساحره ها کمک کنم!

دیوانه سازها تا قبل از اینکه رودولف جملهی اخرش را بگوید، دلیلی برای سوظن داشتن نسبت به ساحره ها نمیدیدند...اما پس از جمله اخر رودولف، ساحره ها همه شروع به لرزیدن کردند...
_خب..فکر کنم حق با این مرد لخت باشه...قبل از همه ولی باید خودش رو بازرسی کنیم که مطمئن شیم نیروی کمکی ما پاک هست!

_بهتر از این نمیشه!

_بیخود..دست به رودولف بزنید، نزدین ها!

صدای بلاتریکس انگار پارچ آب سردی بود که بر سر رودولف ریخت...
_اما خانوم...
_اما بی اما...دور و ور رودولف نمیگردین، من خودم رودولف رو هر شب بازرسی میکنم..اجازه هم نمیدم رودولف به عنوان نیروی کمکی بهتون ملحق بشه....برای این کار اجازه همسر لازمه که من اجازه نمیدم!

نه رودولف و نه دیوانه سازها نمیدانستد چنین قانون و اجازهای کجای کتاب قوانین وجود داشت، اما با توجه به دست به چوب دستی شدن بلاتریکس در همان زمان، اعتراض و مخالفتی نکردند...
مرگخواران نیز با مشاهده این فعل و انفعال، خیالشان از بابت خطری که تهدیشان میکرد راحت شد و دست از لرزیدن برداشتند....به استثنای رکسان که هنوز در حال لرزش بود!
اما هکتور هنور پیدا نشده بود و دیوانهسازها باید در میان مرگخواران به دنبال او میگشتند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

لینی که احساس قدرت بهش دست داده بود، چپ و راست دستور صادر میکنه.
- خوب بگردینش که مشکوک میزنه!
- من؟ مشکوک؟
دیوانهسازها جلو میان و دور رکسان حلقه میزنن. رکسان رنگش مثل گچ سفید شده بود و چیزی نمونده بود از ترس جان به جان آفرین تسلیم کنه. اما مقاومت به خرج میده و به زندگی ویزلیا... خالی خودش ادامه میده.
- جیباتو خالی کن... لا به لای تاهای لباست...
مرگخوارا با تعجب به دیوانهسازهایی که به نظر در امر تجسس ملت حسابی خبره بودن نگاهی میندازن. بعد از اینکه رکسان هرچی داشت و نداشتو خالی میکنه و حتی یک دونه هکتورم توش پیدا نمیشه، دیوانهسازها تصمیم میگیرن دست از سرش بردارن.
- صبر کنین! تو دهنشم بگردین! شاید لای دندوناش یا زیر زبونش قائمش کرده!
دیوانهسازها اطلاعت کرده و با کنجکاوی دوباره به سمت رکسان برمیگردن.
- بگو عااا!
رکسان "عا" میگه و بعد از مقادیری کج و کوله کردن دهنش و زیر و رو کردن زبونش، دیگه دیوانهسازها واقعا ایمان میارن که رکسان، هکتوری رو قائم نکرده.
- لای موهاش چی؟
دیوانهسازها نمیدونستن لینی چرا دستبردار نبود، اما توجهی بهش نمیکنن و به دنبال مرگخوار لرزانندهی بعدی میگردن.
- خوب بگردینش که مشکوک میزنه!
- من؟ مشکوک؟

دیوانهسازها جلو میان و دور رکسان حلقه میزنن. رکسان رنگش مثل گچ سفید شده بود و چیزی نمونده بود از ترس جان به جان آفرین تسلیم کنه. اما مقاومت به خرج میده و به زندگی ویزلیا... خالی خودش ادامه میده.
- جیباتو خالی کن... لا به لای تاهای لباست...
مرگخوارا با تعجب به دیوانهسازهایی که به نظر در امر تجسس ملت حسابی خبره بودن نگاهی میندازن. بعد از اینکه رکسان هرچی داشت و نداشتو خالی میکنه و حتی یک دونه هکتورم توش پیدا نمیشه، دیوانهسازها تصمیم میگیرن دست از سرش بردارن.
- صبر کنین! تو دهنشم بگردین! شاید لای دندوناش یا زیر زبونش قائمش کرده!

دیوانهسازها اطلاعت کرده و با کنجکاوی دوباره به سمت رکسان برمیگردن.
- بگو عااا!
رکسان "عا" میگه و بعد از مقادیری کج و کوله کردن دهنش و زیر و رو کردن زبونش، دیگه دیوانهسازها واقعا ایمان میارن که رکسان، هکتوری رو قائم نکرده.
- لای موهاش چی؟

دیوانهسازها نمیدونستن لینی چرا دستبردار نبود، اما توجهی بهش نمیکنن و به دنبال مرگخوار لرزانندهی بعدی میگردن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

هکتور گم شده بود و دیوانه سازها مصمم بودند که پیدایش کرده و او را به سزای اعمالش برسانند.
برای همین چشم به مرگخواران دوختند!
لینی سراسیمه بین مرگخواران پرواز می کرد تا هر چه سریع تر هکتور را پیدا کرده و تحویل بدهد. شاید دیگر هرگز چنین فرصتی نصیبش نمی شد.
-هکولی؟ هکولو؟ عزیزم...کجایی؟ پیش پیش پیش...هکولوی قشنگم. بیا ببین برات چی آوردم.
صدایی از هکتور بلند نشد.
لینی به دیوانه سازها نزدیک شد.
-بگردین. تک تک اینا رو بگردین. من مطمئنم هکتور همینجاست. دقت کنین و ببینین کی داره می لرزه! همون، هکتورو قایم کرده. تو جیبش، تو یقه رداش...
دیوانه سازها دقت کردند.
و متهم را یافتند!
انگشت اشاره لزج و کثیف و چندش آور دیوانه ساز به سمت یکی از مرگخواران گرفته شد.
-تو!
رکسان: من؟
-آره...تو...داری می لرزی. سریع، هکتور دگورث گرنجر رو تحویل بده!
برای همین چشم به مرگخواران دوختند!
لینی سراسیمه بین مرگخواران پرواز می کرد تا هر چه سریع تر هکتور را پیدا کرده و تحویل بدهد. شاید دیگر هرگز چنین فرصتی نصیبش نمی شد.
-هکولی؟ هکولو؟ عزیزم...کجایی؟ پیش پیش پیش...هکولوی قشنگم. بیا ببین برات چی آوردم.
صدایی از هکتور بلند نشد.
لینی به دیوانه سازها نزدیک شد.
-بگردین. تک تک اینا رو بگردین. من مطمئنم هکتور همینجاست. دقت کنین و ببینین کی داره می لرزه! همون، هکتورو قایم کرده. تو جیبش، تو یقه رداش...
دیوانه سازها دقت کردند.
و متهم را یافتند!
انگشت اشاره لزج و کثیف و چندش آور دیوانه ساز به سمت یکی از مرگخواران گرفته شد.
-تو!
رکسان: من؟
-آره...تو...داری می لرزی. سریع، هکتور دگورث گرنجر رو تحویل بده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
