جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مرداد 1399 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵

خیلی استرس دارم. ماه پیش یکی که اسمش یه چیزی تو مایه های دامبلی دور بود اومد یه نامه ای به ما داد. اون گفت من میتونم جادو کنم. شاید برای همینه که همش برام اتفاقای عجیب میافتاد.

هفته پیش رفتم تو مهمون خونه ای. اسم مسئولش تام بود. مارو برد تو حیاط پشتی و با چوبش روی بعضی آجر ها زد. یهو دیوار باز شد و پشتش یه کوچه خیلی بزرگ بود. وسایلم رو از اونجا خریدم.

الان تو قطار نشستم. توی کوپه تنها هستم. ورود به ایستگاه نه و سه چهارم کار هیجان انگیزی بود. از ساحره فروشنده شکلات قورباغه ای خریدم ولی چندشم شد نتونستم بخورمش.
راستی میدونستی اینجا آدم های تو عکس تکون میخورن؟ خودم دیدم که عکس پشت کارت شکلاته برام دست تکون داد.
ردامو پوشیدم . قطار داره توقف میکنه. الان باید پیاده بشوم.
بیرون قطار وایسادم . آهان! یکی اونجا داره سال اولی ها رو صدا میکنه.
سوار قایق روی دریاچه جلو میرویم. منظره قلعه واقعا قشنگه!! خیلی دوست دارم زود تر برسیم.
به صف منتظر وایسادیم تا نوبتمون بشه کلاه رو روی سرمون بذاریم. یعنی تو کدوم گروه میافتم؟؟؟ اسلیترین که نیست من ماگل زاده ام. هافلپاف... خب نمیدونم ولی ترجیح میدم توش نباشم. گریفیندور و ریونکلا جفتشون خوبن.
کلاه:
-جیمز پاتر

وای یه پاتر همکلاس ماست!! خدای من! درباره هری پاتر تو کتابا خوندم.
-گریفیندور

وای میشه منم باهاش هم گروه بشم؟
-هلن آبوت

وای آلان باید برم. خیلی استرس دارم. چرا کلاهه اینقدر بزرگه ؟ هیچ جا رو نمیبینم.
-خب خیلی باهوشی. شجاع هم که هستی. مهربونیت که خیلی زیاده. حالا کجا برات بهتره؟

-گریفیندور باشه. خواهش میکنم.
- که گریفیندورو میخوای. خب باشه
گریفیندور

آه. بالاخره همون شد که میخواستم.
-سلام. من جیمز سیریوس پاترم.
-منم هلن هستم.

من عاشق اینجام. اینجا فوق العاده است.

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی جادوگران خوش اومدی.
سبک نوشتنت از لحاظ ظاهری خیلی جادوگرانیه. نمی‌دونم از پست‌های قبلی یاد گرفتی یا قبلاً عضو بودی. اگه قبلاً عضو بودی می‌تونی یه بلیت بزنی و نیازی به گروه‌بندی دوباره نداری.

اما غیر از اون، داستان قشنگی بود. این حسی که یه نامه به یه دوست بود رو پسندیدم. دید جالبی بود. نکات ظاهری درست و به جا بودن.
جا داشت که دیالوگ ها انقدر ساده نباشن، اما در همین حد برای کارگاه کافیه و توی ایفای نقش بهتر میشه.
پس بیشتر از این نیاز نیست صبر کنی...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/15 17:09:54
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵

درون مغز الیسا:

خب ،ریونکلا که نمیرم من هوشم کجا بود".

هافلپاف که اصلا حرفشم نباید بزنم منی که ساعت ۹صبح بلند میشم پشتکارم کجا بود حالا مهربونی شاید بعضی وقتا ها
بدجنس بشم ولی خب مهربونم
ولی از هر لحاظ که فکر می کنم، نه هافلپاف هم نمیشه."

میمونه گریفیندور و اسلیترین ."

خب اسلیترین که نه، من که اصیل زاده نیستم ، مادرم بدون جادو هستش....ولی
مگه سوروس اسنیپ پدرش بدون جادو نبود .ولی من از نار می ترسم علامت گروه اسلیترین هم که ماره پس باید پرونده ی اسلیترن رو ببندم."

میمونه گریفیندور ،که......وای نکنه اصلا تو هیچ گروهی گروهبندی نشم

تو قایق:

رز (گرنجرویزلی):الیسا الیسا.

رز ارام به پشت الیسا میزنه و اونو صدا میزنه ولی الیسا غرق در افکار خودشه


الیسا :
ای بابا پس این قایق لعنتی کی میرسه ..ها چی شده چرا اینجوری نگاه میکنی ."

رز :
هیچی ،فقط داشتی به چی فکر میکردی .

-داشتم فکر میکردم نکنه اصلا گروهبندی نشم



-نگران نباش امکان نداره گروهبندی نشی توی این چند هزار سال کسی نبوده که نامه ی هاگزوارتز براش بیاد ولی کلاه گروهبندیش نکنه،من کلی مطالعه کردم ...اِِ نگاه کن داریم میرسیم

الیسا که اضطراب همه جاشو از موی سر تاناخن پاشو فرا گرفته بود و دوباره غرق در افکارش شده بود اروم گفت:

ولی اگر من فرق داشته باشم



سالن عمومی:

کلاه گروهبندی :البوس سوروس پاتر


یک پسر چشم سبز با مو های بهم ریخته که کاملا معلوم بود استرس داره به سمت کلاه رفت وواونو گذاشت رو سرش بعد از حدود یک دقیقه کلاه فریاد زد :

-اسلیترین."


جمعیت:


همه جمعیت خشک شون زده بود اون پسر هری پاتر بود و به طور عادی باید می رفت تو گریفیندور.ناگهان یک نفر از گروه اسلیترین دست زد و گفت :

-بیا اینجا ."


اون پسر مالفوی بود ،البوس پاتر که کاملا متعجب بود کلاه رو از سرش برداشت و به سمت میز اسلیترین رفت.

ناگهان کلاه فریاد زد:
رز گرنجر ویزلی .

رز که هنوز متعجب بود خودشو جمع و جور کرد و با اعتماد به نفس به طرف کلاه رفت و اونو گذاشت رو سرش حدود ۵ تا ۶ دقیقه گذشت و تمام جمعیت حوصلشون سر رفته بود
جمعیت:
که کلاه فریاد زد:
گریفیندور ."

جمعیت گریفیندور با جیغ و هورا اونو به طرف میز راهنمایی کردند.

الیسا ارزو کرد که بره تو گریفیندور اون بهترین گزینه بود.

کلاه:
پالی چاپمن."


یک دختر مو مشکی با اعتماد به نفس رفت و کلاه رو گذاشت رو سرش."چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که کلاه فریاد زد:
اسلیترین."

اسلیترین ها اونو بادست و هورا به طرف میز خودشون راهنمایی کردند.

کلاه:
الیسا مارچ."

الیسا که کل وجودشو استرس فرا گرفته بود به سمت کلاه رفت و اونو گذاشت روسرش ."


الیسا:


کلاه:
الیسا مارچ .اوهوم پس نمی خوای بری تو ریونکلا ولی خانواده ی تو تو اون گروه گروهبندی شدن ."

الیسا :
نه.

کلاه:
باشه ، پس ریونکلا نه ،هافلپاف هم که به درد تو نمی خوره ،واقعا از مار می ترسی ولی می خواستم تو اسلیترین گروهبندی ت کنم ،باشه مطمئنی می خوای بری تو گریفیندور

الیسا:
ترجیح میدم برم گریفیندور

کلاه :
پس تو میری به

الیسا:

کلاه :
گریفیندور

الیسا:

الیسا واقعا خوشحال بود اون تو گریفیندور گروهبندی شده بود
اون با خوشحالی کلاه رو برداشت و به طرف میز گریفیندور که داشتن اونو با خوشحالی تشویق می کردن رفت و کنار رز نشست رز تو گوش اون گفت:
دیدی گفتم نترس

الیسا:

من یه گریفیندوری هستم ، فکر نکنم ترسیده باشم

اون بهترین شامی بود که الیسا تا اون لحظه به عمرش خورده بود



پا یان


سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

ازلحاظ خلاقیت و جدید بودن داستان پست قشنگ و جالبی بود. بخش خوددرگیری الیسا با خودش سر گروهی که میفته رو مخصوصاً دوست داشتم.
ولی نکته‌ای که توی پستت به چشم می‌خورد به هم ریختگی ظاهری بود که واقعاً خوندن اون رو برای خواننده سخت می‌کرد. قسمت اول همش دیالوگ های الیساست که اول از همه نباید اینتر بینش می‌زدی چون باعث به هم ریختگی و جدا شدن دیالوگ ها از هم میشه و اتفاق جالبی نیست.
بعد از اون، با آوردن چند تا توصیف می‌تونستی برای خوندن سبک‌ترش کنی و مهم تر از اون، جذاب‌تر. چون یه دیالوگ خیلی طولانی برای خواننده خیلی خوش‌آیند نیست.

یه سری نکته ظاهری دیگه هم با یه نقل قول از پستت بهت میگم:

تو قایق:

رز آرام به پشت الیسا میزنه و اونو صدا میزنه.
- الیسا الیسا!

ولی الیسا غرق در افکار خودشه.
- ای بابا پس این قایق لعنتی کی میرسه ... ها چی شده چرا اینجوری نگاه میکنی؟ "

رز جواب میده:
- هیچی، فقط داشتی به چی فکر میکردی؟ .
-داشتم فکر میکردم نکنه اصلا گروهبندی نشم.


همون‌طور که خودت هم می‌تونی ببینی، با جدا کردن توصیف ها و دیالوگ، خیلی پست راحت تر میشه برای خوندن.
همچنین، نیازی نیست همیشه اسم گوینده قبل از دیالوگ بیاد. بلکه میشه با یه توصیف از اون دیالوگش را آورد که زیبا تر هم هست.
و بین توصیف معمولا از شکلک استفاده نمیشه، چون باید توصیف خودش کار شکلک رو انجام بده.
در نهایت، خلاقیت خوبی داری. اینکه می‌تونی با استفاده از ذهن خودت بنویسی خیلی مهم و خوبه.
پس ازت می‌خوام به نکاتی که گفتم گوش کنی و یک‌بار دیگه پیشمون بیای.
تا اون زمان...


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mata در 1399/5/14 12:09:57
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/14 12:37:30
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/14 12:38:44
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی پنج

در حالی که احساس می کرد دست و پاهایش سست شده اند ، به سمت چهارپایه ی چوبی قدم برداشت .
به سختی نفس می کشید و قلبش داشت قفسه ی سینه اش را سوراخ می کرد . وقتی حقیقت را می فهمیدند چه می شد؟
چگونه تا الان نفهمیده بودند؟
لب هایش را به هم فشار داد و ملتمس به چهره ی جدی زنی که کلاه را در دست داشت ، خیره شد . حرف دلش در چشمانش پیدا نبود؟
از جانش چه می خواستند؟
نگاهش را درون تالار چرخاند . نه ، کسی را در اینجا نمی شناخت . فشار انگشتان یخ زده اش روی سطح ناصاف چهار پایه باعث شده بود پوست دستش خراش بردارد؛ ولی مهم نبود . تنها چیز مهم در این لحظه ، حضورش در این مکان بود. یا به عبارتی ، علت حضورش در این مکان بود. چرا کسی چیزی نمی گفت؟
با سیاه شدن فضای جلوی چشمانش و سنگینی جسمی روی سرش ، فهمید کلاه روی سرش قرار گرفته .
همان بلایی که از آن وحشت داشت به سرش آمده بود .
یک دقیقه گذشت یا صد سال؟ درک اش از زمان و مکان را،
از دست داده بود . طعم آهن را در دهانش حس می کرد. خونریزی کرده بود ؟
نمی دانست کلاه هم صدای ضربان قلبش را می شنود یا نه؛ فکر می کرد همه چیز یک کابوس یا شاید شوخی مضحک است تا زمانی که کلاه شروع به حرف زدن کرد :

- مینروا ، واقعا انتظار داری من یک فشفشه ی بی استعداد رو ، در چه گروهی قرار بدم ؟

او را با برادر دوقلویش اشتباه گرفته بودند ، چرا هیچکس حرفش را باور نکرده بود ؟

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

نسبتا خوب فضا و احساسات شخصیت ها رو توصیف میکنی. البته نوشته ت جای کار زیاد داره و بعضی جاها کمی گنگ میشه ولی با تمرین بیشتر و نقد گرفتن داخل بخش ایفای نقش سایت بهتر می شی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Nadinka در 1399/5/14 0:28:35
ویرایش شده توسط Nadinka در 1399/5/14 0:29:41
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/14 2:06:17
.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.


.Estoy orgulloso de ser un Slytherin.
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1399 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با ویزلی ها به سکوی نه و سه چهارم رسیدند.
فرد،جرج و پرسی اول رفتند.
بعد جینی و پدر مادرش.
نوبت هری و رون شد
اونا به سمت در دویدند.
اما نتونستند از سکو رد بشن و به دیوار خوردند.
تصمیم گرفتند پیش ماشین منتظر بمونن.
رون تا ماشین رو دید زد به کلش.
به هری گفت:بیا با ماشین بریم.هری هم قبول کرد.
سوار ماشین شدن و پرواز کردن.
داشتن می رفتن که ریل قطار رو پیدا کردن جلوتر که رفتن قطار هم پیدا کردن .بعد ماشین رو روی قطار گذاشتن.
داشتن می رفتن که به یک تونل رسیدند رون که پشت فرمون بود دست و پاشو گم کرد هری هم که داشت دنبال عینکش که افتاده بود تو ماشین می گشت.پیداشت کرد تا سرش رو اورد با لا داد زد رون سریع ماشین رو اورد بالا از بالای تونل رد شد. بعد به هاگوارتز رسیدن.و ماشین رو بغل کلبه ی هاگرید پارک کرد و تند تند ردا هاشون رو پوشیدند و خودشون رو لای بقیه ی بچه ها جا زدند و رفتن تو.


سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش برگشتی.

خیلی خیلی روند سریعی داشت پستت. هر کدوم از صحنه ها خودشون می‌تونستن یه پست مجزا رو شامل بشن. برخوردشون با سکو و شوکه شدنشون. خود ماشین. پیدا کردن قطار و...
اما به غیر از اون هم، داستان خیلی ساده ای رو شاهد بودم. توصیف ها اکثرا به ساده ترین شکل ممکن بودن که از یه جا به بعد جذابیتش رو از دست میده.
یه نکته ی ظاهری هم بگم:

رون تا ماشین رو دید زد به کله‌ش و به هری گفت:
- بیا با ماشین بریم.

هری هم قبول کرد.
بعد، سوار ماشین شدن و پرواز کردن.


موقع نوشتن دیالوگ، اسم گوینده رو میاریم یا یه توصیف از اون می‌نویسیم و با یه اینتر و - فاصله ایجاد می‌کنیم و دیالوگ رو می‌نویسیم.
بعد از دیالوگ هم اگه خواستیم توصیف بیاریم دوتا اینتر می‌زنیم تا به خوبی قابل تشخیص باشن و خوانایی داشته باشین.

در نهایت، ازت می‌خوام یک‌بار دیگه با عجله ی کمتری و توجه به صحنه ها و احساسات برامون یه داستان دیگه بنویسی و برگردی.
تا اون موقع...


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/13 19:33:00
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1399 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اکنون وارد ناکجاآبادی از گذرزمان می‌شویم. همه این صحنه جادویی است. طی تغییراتی سریع، از دنیایی به دنیای دیگر می‌رویم. صحنه‌ها جدا جدا نبوده، تکه‌تکه‌اند، تکه‌هایی که گذر مداوم زمان را به نمایش می‌گذارند.
ابتدا در سراسری بزرگ هاگوارتزیم و همه دور آلبوس پایکوبی می‌کنند.
پالی چپمن: آلبوس پاتر.
کارل جنکینز: امسال یه پاتر هم‌کلاس‌مونه.
یان فردریک: موهاش به باباش رفته. موهاش درست مثل اونه.
رز: در ضمن، پسرعمه منه. (وقتی برمی‌گردند که او را ببینند) منم رز گرنجر- ویزلی‌ام. از آشنایی‌تون خوش‌وقتم.
کلاه گروه‌بندی از بین دانش‌آموزان رد می‌شود و هرکس در گروه خودش جا می‌گیرد.
به وضوح معلوم است که به سمت رز می‌رود و او در انتظار تقدیر، دلشوره دارد.
کلاه گروه‌بندی آواز همیشگی‌اش را می‌خواند و بعد از آن رز گرنجر-ویزلی، کلاه را بر سر می‌گذارد.
گریفندور!
رز با صدای هلهله‌ی تشویق گریفندوری‌ها به آن‌ها می‌پیوندد.
رز: ممنون دامبلدور.
اسکورپیوس با چشم‌غره کلاه گروه‌بندی جلو می‌دود و جای رز را در زیر کلاه می‌گیرد.
کلاه گروه‌بندی: اسکورپیوس مالفوی.
کلاهش را بر سر اسکورپیوس می‌گذارد.
اسلیترین!
اسکورپیوس که چنین انتظاری دارد، با لبخند ملایمی سرتکان می‌دهد. وقتی به اسلیترینی‌ها می‌پیوندد، صدای تشویق‌شان اوج می‌گیرد.
پالی چپمن: باید هم این‌طور می‌شد.
آلبوس با چابکی به جلوی صحنه می‌رود.
کلاه گروه‌بندی: آلبوس پاتر.
کلاهش را روی سرآلبوس می‌گذارد این بار کارش بیشتر طول می‌کشد. گویی او نیز به نوعی گیج شده است.
اسلیترین!
سکوت می‌شود.
سکوتی عمیق و سنگین.
پالی چپمن: اسلیترین؟
کریگ بوکر جونیور: وای! یه پاتر؟ تو اسلیترین؟
آلبوس با تردید نگاهی به آن‌سو می‌اندازد. اسکورپیوس به او لبخند می‌زند و می‌گوید: می‌تونی بیای پیش من وایسی!
آلبوس (به کلی گیج و سردرگم است): آره، درسته.
یان فدریکز: انگار موهاش آنچنان هم به باباش نرفته.
رز: آلبوس؟ ولی اشتباه شده، آلبوس. نباید این‌طوری می‌شد.
ناگهان کلاس پرواز خانم هوچ را داریم.
خانم هوچ: خب پس منظر چی هستین؟ همه کنار جارو بایستین. یالا دیگه، عجله کنین.
بچه‌ها شتابان سرجاشان در کنار جاروها قرار می‌گیرند.
دست‌هاتونو صاف جلو نگه دارین و بگین: «بالا!»
همه با هم: بالا!
جاروی رز و یان بالا می‌آید و در دستشان قرار می‌گیرد.
رز و یان: هورا!
آلبوس: بالا، بالا، بالا.
جارویش حتی ذره‌ای تکان نمی‌خورد. با ناامیدی ناباورانه به آن نگاه می‌کند. بقیه‌ی کلاس کرکر می‌خندند.
پالی چپمن: یا ریش مرلین! [این عبارت نشان دهنده اوج تعجب در دنیای جادوگری است] چه آبروریزی بدی شد! هیچ شباهتی به پدرش نداره، نه؟
کارل جنکینز: آلبوس پاتر، فشفشه اسلیترینی.
ناگهان هری در کنار آلبوس پدیدار می‌شود و بخار سرتاسر صحنه را پر می‌کند. دوباره به سکوی نه و سه چهارم برگشته‌ایم و زمان با سرعتی بی‌رحمانه گذشته است. اکنون آلبوس یک سال بزرگتر شده است (و همچنین هری، گرچه چندان قابل ملاحظه نیست).
آلبوس: بابا فقط اگه میشه، یکمی از من فاصله بگیر!
هری (خنده‌اش می‌گیرد): چیه؟ سال دومی‌ها دوست ندارن کسی اونا رو با پدرشون ببینه؟ مردم فقط نگاه می‌کنن، چیزی نیست.
آلبوس: به هری پاتر و پسر بی‌عرضه‌اش نگاه می‌کنن.
هری: این حرف‌ها یعنی چه؟ چطوره چند تا دوست دیگه پیدا کنی... بدون رون و هرمیون من تو هاگوارتز دوام نمی‌آوردم، به هیچ وجه دوام نمی‌آوردم.
آلبوس: ولی من به دوست‌هایی مثل رون و هرمیون نیازی ندرام. خودم یه دسوت دارم اسکورپیوسه، می‌دونم که ازش خوشتون نمیاد، ولی همون کسیه که من می‌خوام.
هری: اگه تو خوشحال و راضی باشی، کافیه. همین برای من مهمه.
آلبوس: لازم نبود تو منو بیاری ایستگاه بابا.
آلبوس چمدانش را برمی‌دارد با غیظ می‌رود.


سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

هدف ما توی کارگاه سنجش خلاقیت و تسلط شما روی نوشتنه چون ایفای نقش جادوگران حول نوشتن و خلاقیته. اما پستی که تو فرستادی صرفا کپی-پیست از نمایشنامه ی فرزند نفرین شده‌ست که اصلاً کار جالبی نیست و تقلب محسوب میشه.
ازت می‌خوام یک‌بار دیگه تلاش کنی و این‌بار با یه داستان جدید و خلاق درمورد یکی از تصاویر کارگاه داستان نویسی پیشمون برگردی.
تا اون زمان...


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/13 16:15:09
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مرداد 1399 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10داستان نویسی

هری و هاگرید جلوی دیوار اجری ایستاده بودند.

”هری از هاگرید پرسید:

_این دیوار یه در هست.

_اره این یه در است.

و هاگرید با خواندن یک ورد در را باز کرد.

هری و هاگرید وارد کوچه دیاگون شدن.

انها در راه به مغازه چوب دستی رسیدند.

”هری گفت:

_من که پول ندارم بخوام وسایل را بخرم.

_اول میریم بانک بعد وسایل رو خریداری میکنیم.

هاگرید رفت داخل بانک و تمامی پول هری را گرفت و به خودش داد.

و انها به مغازه چوب دستی رفتند.

هری چوب دستی را گرفت در دستش یک دفعه یک نور خیلی سفید مغازه را پوشاند و ان نور خاموش شد.

معلوم بود اون چوب دستی ماله هری.

هری تمام وسایل هایش را خرید و رفت.

”چند روز بعد”

هری به ایستگاه قطار رفت و بعضی ها رو دید که به هاگوارتز میرن و از داخل دیوار رد میشن
بعد هری با سرعت زیاد از توی دیوار رد شد و به ایستگاه

نه و سه چهارم

رسید و سوار قطار شد و رفت به هاگوارتز.

پایان

------
پاسخ:

سلام، خوش برگشتی به کارگاه داستان نویسی.

با اینکه خلاصه نویسی کتاب بود و خلاقیت خاصی توش نداشت ولی چون توی پست های قبلی کارگاهت خلاقیت هایی نشون داده بودی و الانم مشخصه روی ظاهر پستت کار کردی پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/12 19:21:13
خوب تموم شد.....
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1399 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۳ گشت زنی های شبانه هری در هاگوارتز
•بعد از حرف هایی که هری در رستوران سه دسته جارو در مورد رابطه بلک و پدرش(جیمز پاتر ) شنید، فهمید که بلک طرفدار جادوی سیاه بود و اگر او راز محل اختفا پدر و مادرش را به ولدمورت نگفته بود او میتوانست پیش پدر و مادرش باشد ..😖😖
°آیا ممکن بود پدرش هم طرفدار جادوی سیاه بود باشد ؟؟
سوالات زیادی در ذهن هری بود که میخواست به آنها جواب دهد. ولی چه کسی میتوانست به او جواب دهد ؟
از همان اول با ید به این فکر می افتاد. کسی که همه ی دانش آموزان را می شناخت کسی نبود جز دامبلدور!!
بعد از مدت زیادی فکر کردن و مشورت با هرمیون و رون تصمیم گرفت که همان شب به دیدن دامبلدور برود .
با گشت زنی هایی که برای مراقبت از بچه ها در هاگوارتز می شد .مجبور بود شنل نامرئی و نقشه غارتگر را بردار . او ساعت یک نصف شب از خوابگاه بیرون آمد به سالن عمومی نگاه کرد به غیر از صدای آتش درون شومینه صدای دیگری شنیده نمی شد .
از سالن عمومی بیرون آمد و به نقشه نگاه کرد ،فلیچ و گربه اش به او نزدیک می شدند .
سریع پشت یک دیوار پناه گرفت و شنل را دور خود محکم کرد ،فلیچ و گربه اش بدون هیچ نگرانی از کنار او رد شدند و از وجود هری اطلاعی نیافتند .
هری نفس راحتی کشید و به راه افتاد تقریبا پنج دقیقه بعد به دفتر مدیر رسید .
کلمه «آبنبات لیمویی »را گفت اما اتفاق خاصی نیفتاد .
فهمید که رمز تغییر کرده است .کمی فکر کرد و به خودش گفت :«فردا به دامبلدور نامه مینویسم و جریان را برایش میگویم» و راه برگشتن را پیش گرفت که ناگهان با چهره ی خوشحالی روبه رو شد. او کسی نبود جز اسنیپ!!😓😓
به خودش نگاهی انداخت و فهمید که کلاه شنل از روی سرش افتاده است، در همان موقع اسنیپ با پوزخندی گفت :«بلاخره گیر افتادی پاتر»
تصویر شماره ۱۳گشت زنی شبانه هری


------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

خوب بود. فقط یه نکته ای که هست اینه که ما معمولا برای توصیف ها شکلک نمی ذاریم. برای انتهای دیالوگ ها از این شکلک ها که با این نماد در دسترس هست استفاده می کنیم.

نقل قول:
در همان موقع اسنیپ با پوزخندی گفت :«بلاخره گیر افتادی پاتر»

نکته دوم هم اینکه بهتره دیالوگ هاتو به این شکل بنویسی:

"در همان موقع اسنیپ با پوزخندی گفت:
-بلاخره گیر افتادی پاتر."


این نماد(-)باعث میشه دیالوگ هات از توصیف ها متمایز بشن و نوشته ت هم منظم تر به چشم بیاد.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/11 17:45:13
Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way
تصویر شماره 15
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1399 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 15تصویر تغییر اندازه داده شده

نارسیسا:بیا دراکو بیا اینجا
لوسیوس:این هری پاتر میتونه باعث شه هممون بمیریم
بلاتریکس:دراکو همون طور که ارباب گفت چون نتونستی دامبلدور رو بکشی باید درکشتن هری پاتر کمکش کنی حالا بیشترین اسیبی که میتونی به یه نفر بزنی رو نشونم بده
دراکو چهره ای غمگین به خود میگیرد ظاهرا قلب سیاهی نداردو نمیتواند اسیبی به کسی بزند
بلاتریکس فریاد میزند: درااااکوو زود باش دیگه بچه ی ترسو
دراکو دیگر گیج شده است
لوسیوس:پسرم اگه بتونی این کارو بکنی تا ابد از شر این پسره ی دورگه درامانیم
دراکو به چوبدستی اش نگاه میکند
به هری پاتر نگاه میکند
صحنه ی کشته شدن پروفسور ترلونی توسط ولدمورت را به یاد می اورد
اما در نهایت
به سوی پدر و مادر و خاله اش بر میگردد
بلاتریکس: اگه همین الان این کارو نکنی ارباب رو خبر میکنم و استینش رو بالا میزند
نارسیسا:دراکو با این کار ایندمونو نجات بده
دراکو :اینده؟شما اینده خودتونو با این کارای کثیف نابود کردین دیگه اینده ای براتون نمونده اما من هنوز وقت دارم
به سمت بلاتریکس بر میگردد
دراکو:اکسپلیارموس!
چوبدستی بلاتریکس لسترنج به هوا پرتاب شده و به دست دراکو می افتد
لوسیوس: دراکو! چه غلطی داری میکنی؟!
- استوپفای!
لوسیوس مالفوی به عقب پرتاب میشود
دراکو فریادمیزند: من یه دنیای سیاهو نمیخوام من .... من مثل شما نیستم!!! من مجبور شدم به دنیای سیاه شما بیام اما همین الان میخوام ازش خارج شم !استوپفای!!
بلاتریکس لسترنج که هری پاتر رو گرفته بود به عقب پرتاب میشود و هری پاتر به سمت دراکو فرار میکند دراکو چوبدستی بلاتریکس را به هری پرتاب میکند و میگوید:
بیا هری با هم از پسشون بر میایم
نارسیسا در حالی که چوبدستی خو را به سمت هرمیون و رون که دست هایشان بسته است نشانه گرفته است میگوید: تند نرو هری ! با پای خودت بیا اینجا وگرنه دوستاتو دیگه نمیبینی!
دراکو فریاد میزند: مامااان ! نههه! فکر میکردم تو درکم کنی من هیچ دوست واقعی نداشتم اما هیچ وقتم سعی نکردم دوستای دیگرانو از بین ببرم!
نارسیسا ارام چوبدستی اش را پایین میاورد گویی حرف دراکو رویش تاثیر گذاشته است
به سمت دراکو برمیگردد
دراکو:اما این کارت دلیل نمیشه که به خاطر جهنم کردن دنیام ببخشمت.استوپفای!
نارسیسا به عقب پرتاب شده و بیهوش میشود
بقیه مرگ خواران به دراکو و هری حمله میکنند
و دراکو و هری با هم به جنگ علیه مرگ خواران میپردازند
تا اینکه شکستشون میدن
دراکو:حافظشونو پاک کنیم؟
هری با سر تایید میکند
هری حافظه مرگ خواران را پاک میکند و رو به دراکو میگوید: ممنون
-خب منم اونقدرا بد نیستم
- کمک میکنی ولدمورتو شکست بدیم؟
- صد ردصد .
http://jadoogaran.org/uploads/sww3.jpg

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

یه سوالی که ذهنمو مشغول کرده اینه که چرا از نقطه استفاده نمی کنی یا کم استفاده می کنی؟

مثلا:
نقل قول:
دراکو چهره ای غمگین به خود میگیرد ظاهرا قلب سیاهی نداردو نمیتواند اسیبی به کسی بزند

یا
نقل قول:
بلاتریکس:دراکو همون طور که ارباب گفت چون نتونستی دامبلدور رو بکشی باید درکشتن هری پاتر کمکش کنی حالا بیشترین اسیبی که میتونی به یه نفر بزنی رو نشونم بده 

علائم نگارشی یکی از اصول نوشتن هستن. اگر نباشن نمیشه مطالب رو با لحن صحیح خوند. دیالوگ و توصیف هم فرقی نداره، در هر حال جملات نباید بدون علامت بمونن یا تموم بشن. پس جمله بدون نقطه (.) نداریم.

"دراکو چهره ای غمگین به خود میگیرد. ظاهرا قلب سیاهی ندارد و نمیتواند اسیبی به کسی بزند."

یا

"بلاتریکس با لحن تهدید آمیزی شروع به صحبت کرد.
-دراکو همون طور که ارباب گفت، چون نتونستی دامبلدور رو بکشی باید درکشتن هری پاتر کمکش کنی. حالا بیشترین اسیبی که میتونی به یه نفر بزنی رو نشونم بده."


همونطور که مشاهده می کنی توی مثال بالا علاوه بر اضافه کردن نقطه ها و سایر علائم نگارشی، شکل دیالوگت هم تغییر دادم. اینکه یه اسم بیاریم و علامت نقل قول بذاریم و دیالوگو بنویسیم اصولا چندان زیبا نیست. ولی اینکه یه توصیف از شخصیت بیاریم و با علامت (-) شروع کنیم به نوشتن دیالوگ در مورد همون شخصیت خیلی بهتره چون هم به تجسم شخصیت ها و همراه کردن خواننده با حس و حال اون شخصیت کمک می کنه و هم شکل کلی دیالوگ هارو از توصیف ها متمایز می کنه و نظم بیشتری به نوشته مون می بخشه.

نکته بعدیم در مورد چارچوب شخصیتی دراکو هست. این شخصیت وابستگی زیادی به خانواده ش داره. اینکه به خاطر هری یه دفعه ۱۸۰ درجه تغییر کنه و شروع کنه خانوادشو طلسم کردن یکم عجیبه. یعنی مثلا ممکنه چهره هری رو تشخیص بده ولی به خانواده ش لو نده تا کمکی کرده باشه ولی اینکه بخواد کل خانواده ش رو طلسم کنه یکم با منطق این شخصیت سازگار نیست.

اما در کل خوب بود. به نظرم میتونی توی ایفای نقش این نکاتو بیشتر تمرین کنی و کم کم با نقد گرفتن و تمرین بهتر و بهتر بشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط rain2020 در 1399/5/10 13:12:47
ویرایش شده توسط rain2020 در 1399/5/10 14:37:22
ویرایش شده توسط rain2020 در 1399/5/10 14:39:09
ویرایش شده توسط rain2020 در 1399/5/10 14:56:59
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/10 18:55:10
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/10 18:55:56
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1399 10:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۳ کارگاه داستان نویسی
ساعت ۱۲ بود.

هری نخوابیده بود و به نقشه فکر می کرد.

میخواست مکان اصلی روی نقشه را بفهمه.

شنل نامریٔی کننده اش با نقشه را از توی صندوق در اورد و بیرون خوابگاه رفت.

تا هری در را بست رون بیدار شد و دید هری داخل رخت خوابش نیست.

رون فهمید که هری رفته بیرون از خوابگاه.

صدای به گوش میرسید.

رون رفت داخل رخت خوابش خوابید.

راهرویی که هری در ان بود........

هری به مکان روی نقشه رسید داخل نقشه ی رد پا ظاهر شد که بالای ان نوشته بود اقای فلیچ و بعد هری اروم اروم به عقب رفت
و به در برخورد کرد و اقای اسنیپ جلوی هری ظاهر شد و با خواندن یک ورد هری بیهوش شد.

فردای ان روز...........

هری بیدار شد و بالای سر خود اقای دامبلدور را دید.
هری: اقای دامبلدور من فقط داشتم...

دامبلدور : میدونم نقشه ات رو دیدم ولی نباید این کا رو میکردی چون اون موقعه ساعت خواب بود.

اقای اسنیپ : هری پاتر ۵ امتیاز از گروه گریفیندور کم میشه.

هری : چرا اقای اسنیپ؟

اقای اسنیپ: به دلیل اینکه بعد از ساعت دوازده بیرون از خوابگاه بودی.

هری: پس باید واقعا کم کنید

چند ساعت بعد.......

هری به خوابگاه برگشت و دید نقشه و شنل روی تخت خودش است و یک تکه کاغذ که روش یک چیزی نوشته شده بود.

نوشته روی کاغذ.......

هری عزیز من نقشه و شنل را به تو می دهم ولی از ان درست استفاده.

پایان.

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی جادوگران خوش برگشتی.
اولین نکته‌ای که به چشم می‌خوره سرعت سریع توصیف ها و کلاً داستانته. هر صحنه از پستت می‌تونست خودش به عنوان یه پست جدا باشه. گاهی وقتا نیاز نیست حتما خیلی داستان جلو بره و میشه توی یه صحنه درجا زد و به توصیف حالات شخصیت ها و محیط پرداخت.
قبل از ادامه یه سری نکته ی نگارشی هم با یه مثال از پست خودت بهت گوشزد می‌کنم:

"فردای ان روز"

هری بیدار شد و بالای سر خود اقای دامبلدور را دید.
-اقای دامبلدور من فقط داشتم...
-میدونم. نقشه ات رو دیدم. ولی نباید این کار رو میکردی چون اون موقع ساعت خواب بود.

اسنیپ گفت:
- هری پاتر! ۵ امتیاز از گروه گریفیندور کم میشه.





نکته ی اول اینکه وقتی چند تا دیالوگ پشت هم بدون توصیف داریم و طرف های مکالمه مشخصن نیازی به تکرار اسم ها نیست. مثلا اینجا، دامبلدور و هری رو داشتیم و دیالوگای بین این دو نیازی به آوردن اسم گوینده نداشت؛ اما اونجا که اسنیپ هم بهشون اضافه شد آوردن اسمش نیازه.
نکته ی دوم هم درمورد علامت های نگارشیه. حتماً باید ازشون استفاده کنی تا خوانایی پستت بالا بره.
در آخر، ازت می‌خوام بیشتر به صحنه ها بپردازی. یکمی آروم تر و بدون عجله برخورد کنی و به احساسات و فضا اهمیت بیشتری بدی.
یه بار دیگه پیشمون برگرد و حتماً به نکاتی که گفتم گوش بده.
تا اون زمان...


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mainx در 1399/5/10 10:34:51
ویرایش شده توسط Mainx در 1399/5/10 10:46:32
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/10 16:59:17
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/10 17:00:27
خوب تموم شد.....
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 09:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

ساعت از ۱۲ رد شده بود و همه خواب بودند غیر از هری.
هری یک نقشه پیدا کرد و به مقصد اون نقشه رفت روی نقشه شکل رد پا اومد و بالای اون رد پا نوشته بود اقای فلیچ هری فهمید که اقای فلیچ داره میاد و چادر نامریٔی رو روی خود کشید و گربه اقا فلیچ میو میو می کرد. هری فهمید اون نقشه واقعیه. گربه اقا فلیچ اومد پایین و رفت سمت هری.
هری بدون صدا پا گذاشت به فرار.
و اقا اسنیپ جلوی هری ظاهر شد و اقای اسنیپ هری رو پیش دامبلدور برد.
دامبلدور:هری معذرت می خوام ولی به خاطر تو 10 نمره از گروه گریفیندور کم میشه.
هری عصبانی به اتاق خود برگشت و دید دوباره نقشه و شنل روی میزش هست و یک کاغذ که نوشته بود
هری عزیز من این هارو بهت میدم ولی ازش درست استفاده کن از طرف دامبلدور.

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

راستش انقدر تند تند و خلاصه وار پیش رفتی که حالت خبر داخل روزنامه به خودش گرفته بود!

داستان نویسی در درجه اول به حوصله نیاز داره. باید با حوصله، خلاقیتت رو به کار بگیری و سعی کنی داستان رو گسترش بدی. صحنه ها و شخصیت ها رو خام رها نکنی و کامل برای مخاطب توصیفشون کنی.

نقل قول:
و اقا اسنیپ جلوی هری ظاهر شد و اقای اسنیپ هری رو پیش دامبلدور برد.
دامبلدور:هری معذرت می خوام ولی به خاطر تو 10 نمره از گروه گریفیندور کم میشه.

بهتر بود این قسمت به این شکل نوشته بشه تا هم از تکرار مداوم کلماتی مثل اسنیپ و هری جلوگیری بشه و هم دیالوگت به شکل درست نوشته بشه:

"و اسنیپ جلوی هری ظاهر شد و اون رو پیش دامبلدور برد.

دامبلدور با ناراحتی نگاهی به هری انداخت.
-هری معذرت می خوام ولی به خاطر تو 10 نمره از گروه گریفیندور کم میشه."


اما اگر این قسمت رو از نظر ظاهری هم درست کنیم از نظر محتوایی مشکل داره. دامبلدور چرا باید از هری عذرخواهی کنه؟ مگه هری قانون شکنی نکرده؟ درسته که دامبلدور شخصیت مهربونیه اما در مقام مدیر مدرسه این حرکت کمی ازش بعیده. کم کردن امتیازم معمولا از اخلاقیات اسنیپ هست نه دامبلدور. از طرف دیگه هری رو می بینیم که هیچ اهمیتی به کاری که کرده نمیده و حتی ذره ای هم از قانون شکنیش جلوی دامبلدور شرمنده نیست.

این خیلی مهمه که چارچوب شخصیت ها رو بشناسیم و بدونیم در موقعیت های مختلف چطوری رفتار می کنن.

می تونستی بیشتر روی صحنه ای که اسنیپ، هری رو می بینه کار کنی‌. چطوری دستگیرش می کنه؟ چیا بهش میگه؟ توی مسیر بردنش به دفتر دامبلدور چه حرفایی بینشون رد و بدل میشه؟

توی دفتر دامبلدور هم می تونست خیلی اتفاق ها بیفته. اسنیپ چطوری قانون شکنی هری رو برای دامبلدور شرح میده؟ واکنش تابلو های دفتر دامبلدور به هری چیه؟ خود هری چه احساسی داره؟

به نظرم بهتره دوباره امتحان کنی. مطمئنم خلاقیتشو داری ولی این بار با حوصله بیشتری روی صحنه ها و شخصیت ها کار کن. سعی کن طوری توصیفشون کنی که مخاطبت بتونه مثل خودت اونارو تجسم کنه.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mainx در 1399/5/6 9:57:11
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/6 12:41:33
خوب تموم شد.....