جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  142 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  248 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  232 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1399 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم ماگل شناسی

-ارباب؟

صدایی نیامد.

-ارباب، فقط یه لحظه! نمیشه؟

هیچ جوابی شنیده نشد. ولی سو ناامید نشد. کاغذی از زیر کلاهش بیرون آورد و دست به کار شد.
-حالا دو بار از این قسمت تا میزنم... یدونه تای دیگه... و تمام!

سو با رضایت به نتیجه کارش نگاه کرد. آن را چرخاند و با دقت بررسی کرد.
-به نظرم وقتشه!

با حرکت سریع دست سو، موشک کاغذی به پرواز درآمده و اوج گرفت. دقیقا همانطور که سو پیش‌بینی کرده بود، وارد بزرگترین پنجره ساختمان شد که کاملا باز بود.
دقایقی در سکوت سپری شد. چشمان سو به انتظار کوچکترین جوابی به پنجره خیره شده بودند.

-سول؟
-ارباب!
-این چرا هیچی نداره؟ موشک رو باز کردیم و همه نقاطش رو بررسی کردیم. موشک خالی می‌فرستی؟ درخواست ورود نداری؟ ما رو به سخره گرفتی؟!
-آخ! ببخشید، ارباب. یادم رفت.

سو، با دو دست روی سر خود زد.
-حالا می‌تونم بیام، ارباب؟
-خیر! حق نداری پاتو از در داخل بذاری. موشک خالی برای ما می‌فرسته!

لرد سیاه از پشت پنجره کنار رفته و آن را با صدای بلندی به هم کوبید. این بار هم تلاش سو بی نتیجه مانده بود.
همانطور که کنار در، به دیوار تکیه داده بود، سر خورد و روی زمین نشست. زانوان غمش را بغل گرفت و سرش را روی آن‌ها گذاشت.

-سو؟ می‌خوای دیگه امروز بری داخل؟

سو سرش را بالا گرفت تا با فرشته نجاتش آشنا شود که به محض دیدن او، تمام امیدش بر باد رفت.
-نه! اصلا! من دیگه گول نمی‌خورم رودولف. صد بار با این حرف گولم زدی که آدرس ساحره ها رو به جغدت یاد بدم؛ دویست بار مجبورم کردی بلا رو با بهونه های الکی ببرم بیرون از خونه و کروشیو تحمل کنم؛ هفتصد بار هم وقتی ارباب گفتن صدای کی باعث شده خوابشون به هم بریزه گردن گرفتم و گفتم اون صدای خشن و وحشتناکِ من بوده! دیگه امکان نداره بهت اعتماد کنم!

از فکر اینکه در آن زمان بلاتریکس آن اطراف بوده و حرف های سو را شنیده باشد، رنگ به صورت رودولف نمانده بود. بعد از اینکه خیالش از بابت دور بودن همسرش راحت شد، نفسی کشید و رو به سو کرد.
-نترس! این دفعه که کار خاصی نیاز نیست انجام بدی. فقـ...
-فقط نداره. من دیگه باور نمی‌کنم.

رودولف با بیخیالی شانه ای بالا انداخت و همانطور که شعر بی محتوایی می‌خواند، به طرف دکه اش راه افتاد.

-سو؟ چرا نشستی اینجا؟ نمی‌خوای بری داخل؟
-رودولف، گفتم بر...

سو با دیدن گوینده، به یاد آورد که اصولا صدای رودولف باید تفاوت زیادی با صدای گابريل داشته باشد.
-گب؟ دوباره چی از جون من می‌خوای؟
-هیچی بابا! چیزی نمی‌خوام. فقط...
-نه! ادامه نده! دستام پینه بسته از بس پنجره ها رو سابیدم. دیوارای دور تا دور عمارت مثل آینه شده‌ن انقدر که تمیزشون کردم. ببین زیر پاتو! به نفت رسیدم از بس جارو کشیدم اینجا رو! دیگه نمی‌تونی با این وعده ها منو خام کنی. هیچوقت کمک نکردی... برو گب! برو!

گابریل با ابروهایی که از تعجب به میانه‌ی پیشانی‌اش رسیده بودند، نگاهی به سو انداخت و بدون هیچ حرفی از کنارش رد شد.
باز هم سو ماند و غصه‌ی دوری از اتاقش در عمارت ریدل ها. به وسایلش فکر می‌کرد که ماه ها بود از آنها دور افتاده بود؛ کمد کلاه هایش، جاروبرقی هدیه ارباب و تخت راحتش.

-سو؟ اینجا نشستی چکار کنی؟ واقعا که! زمان سالازار دختر جرئت نداشت پاشو از در بذاره بیرون. چرا نمیای...
-نه! عمرا! توی جیبم هیچی نمونده دیگه. هی گفتین بیا بریم با جارو یه چرخی بزنیم، یه بادی به سر و کله‌ت بخوره که غم و غصه‌تو فراموش کنی، اومدم؛ نه تنها یادم نرفت، با اون همه کرایه ای که آخر مسیر ازم گرفتین بیشتر هم شد غم و غصه‌م! نمیام! هیچ جا نمیام!

ماروولو چشمانش را ریز کرد، زیرشلواری راه راهش را بالاتر کشید و به طرف جاروی پارک شده اش راه افتاد.

-سول؟

تنها کسی که سو به آن جواب رد نمی‌داد، نامش را صدا زد.

-ارباب!
-چرا نیومدی داخل؟ لج می‌کنی با ما؟!
-بیام داخل؟ آخه... شما که گفتین نمی‌تونم بیام!
-ما سه نفر رو فرستادیم بهت بگن می‌تونی بیای تو. چون قبلا تصمیم گرفته بودیم وقتی هزارمین موشک رو فرستادی، بهت اجازه ورود بدیم.

گل از گل سو شکفت. چشمانش پر از اشک شد و با ذوق به پنجره اتاق لرد سیاه چشم دوخت.
-واقعا، ارباب؟! یعنی... الان می‌تونم بیام تو؟
-نه، سول. ما همین الان تصمیم گرفتیم اون موشک رو حساب نکنیم. چون روش یادداشت نبود. درنتيجه... وقتی می‌تونی بیای تو که هزارمین موشکت وارد اتاق ما بشه.

لرد سیاه پنجره اتاقش را باز، رها کرد و از جلوی آن کنار رفت.
سو دست و پایش را گم کرده بود؛ ولی سعی کرد خیلی سریع بر خود مسلط شده و موشک هزارم را آماده کند.
-کاغذام... تموم شدن!

خب یک بسته کاغذ هزارتایی هم تمام می‌شود دیگر!

-در ضمن! ما اصلا هم منتظر موشک کاغذی تو نیستیم!

سو مطمئن نبود این حرف لرد سیاه نشانه خوبی‌ست، یا نه. تنها چیزی که می‌دانست، این بود که باید هر طور شده یک تکه کاغذ به دست بیاورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1399/5/31 23:55:44
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1399 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی افتابی بود و ایلین داشت توی حیاط قدم میزد
هعی کمک کمک کنین کمکم کنینننننن
ایلین با سرعت هرچه تمام تر وارد جنگل ممنوعه شد
ایی کمک الان منو میکشه
وقتی به داخل غاری تاریک در جنگل ممنوعه رفت هیمسو دید یه گربه نر خوشگل که ایرین عاشقش بود
تا هیمسو دید با عشوه رفت جلوش و گفت چطوری هیموس
کمکم کن ایرین کمکم کن ممد گربه ممدگربه! تا سه دقیقه دیگه قراره بیاد اینجا منو بکشه
چی؟
ممد گربه شرور ترین گربه بین گربه ها بود که اصلا نباید باهاش درافتاد در افتادن با اون برای گربه ها معنی مرگ حتمی میداد
من کاریش نداشتم فقط دیدم به تیکه گوشت افتاده رو زمین منم که گرسنه بودم خوردمش بعد دیدم ممد گربه بالا سرم وایساده دستامو بست الانم رفته چوبدستی بیارع
تو چیکار کردی؟؟؟
تقصیر خودم نبود واییی نههههههه
خوب خوب ببین کی اینجاست ایرین نفرین شده اومده کمک دوست دزد کوچولوش
چیکار میخوای باهاش بکنی؟
هایی ویویویوی گربه لوساعم واس ما ادم شدن نترس بابا بیا کار تورو خودم درست میکنم بیا ببین غذا شنیدم خوب واسه غذا میمیری
نههههههههههههه توروخدا ایرین گولشو نخور
ایرین که دیگه هیچی نمیشنید فقط به غذا فک میک یه دقیقه یاد حسش به هیموس افتاد ولی صدایی درونش گفت ولش کن بابا پسره ی مو خروسی غذارو بچسب بین عجب گوشتیه اما یاد موقعیتی افتاد که چیکار میکرد که به هیموس نزدیک تر شه پس با خودش گفت نه نه دیگه گول غذاهایی رو که میارن نمیخورم انگار برام عبرت نشده که چقدر بخاطر همین غذا ها صدمه دیدم و بلند داد زد:
اگه یه قدم دیگه بهش نزدیک شی...
وای نه اگه یه قدم دیگه به دوست دزدش نزدیک شم منو با چنگولا چنگ میزنه وای مامانی
نه چنگ نمیزنم این راها قدیمی شده یخورده بروز باش ممد
و چوبدستیه هرماینی رو که کش رفته بود بیرون اورد
ببین اگه نک اون چوبدستیو بیاری نزدیک من خودت میدونی
عععع اینطوریاس مامادراامامادرا(همون اواداکاوادا خودمون به زبون گربه ای)
نههههههههههههه
و ممد گربه افتاد زمین مرد
تو تو منو نجات تتت دادی یو هو تو منو نجات دادی ممنونم ایرین نیگا حالا که دختر شجاعی هستی فردا ساعت ۷ تو هاگزمید میبینمت(و در همین حال موهاشو عشوه گرانه بالا میداد)
اوه باشع حتما
کجپا کجپا کجایی بدو بیا
اوو اون صاحابمه من باید برم پس میبینمت
و با ارامش کامل و در نهایت ریلکسی به سمت هرمیون رفت و فک کرد که برای فردا چی بپوشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1399 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم


روزی نبود که زاخاریاس در مرکز توجه نباشد. بعد از فاجعه ای که در کلاس ماگل شناسی رخ داد و خطر ریز ریز شدن از بیخ گوشش گذشت، هر روز پسرانی از گروه های دیگر میامدند تا از او راز تغییر شکلش به زاخاریاسه را بپرسند. درست بود که بازدید از هاگزمید را از او گرفته بودند اما ارزشش را داشت. بعد از گذشت چند هفته دیگر کسی به سراغ زاخاریاس نمیامد تا او از آنها گالیون بچاپد و راز تبدیل به زاخاریاسه را بگوید. دیگر او تبدیل به دانش آموز معمولی شده بود، مانند دانش آموزان معمولی درس میخواند و تفریحات معمولی داشت. دیگر داشت زاخاریاس دیوانه میشد:
-من عادت ندارم کسی به من توجه نکنه. دیگه حتی هافلپافی ها هم به من توجه نمیکنن. دختری هم ندارم که جهیزیشو آتیش بزنن. آخه این درسته؟

دیگر حتی آنقدر هم نمره اش بد نمیشد که به خاطر آن در مدرسه سوژه شود.چند بار زاخاریاس سعی کرد امتحانش را بد بدهد تا باز هم سوژه شود اما انگار امتحانها به طرز عجیبی آسان شده بودند.
-بذار ببینم نمره امتحان ماگل شناسیم چند شده.

روی تابلوی اعلانات مدرسه کاغذی پوستی حاوی نمرات دانش آموزان کلاس ماگل شناسی گذاشته بودند و زاخاریاس دنبال نمره اش میگشت:
-پرنگ، دیگوری، پافت، آهان اسمیت!

طبق معمول نمره شانزده گرفته بود. نه خوب و نه بد. کاملا متوسط. اما اسمش روی تابلو توجهش را جلب کرد:
-زاخیار؟زاخیار اسمیت؟

اسمش را روی تابلو اشتباه نوشته بودند. بالاخره چیزی پیدا کرد که به خاطر آن در مرکز توجه باشد. از تک دانش اموزان میپرسید:
-اسم منو بخونید رو دیوار. ببینید چی نوشته؟
-نوشته زاخاریاس اسمیت.
-نه با دقت تر ببین.
-اهان نوشته زاخیار. هه هه.

همان خنده زورکی تنها چیزی بود که نصیب زاخاریاس شد. ناراحت شد. دوباره به سراغ چیزی رفت که با آن جلب توجه کند که ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد:
-خیار.... آره خودشه. باید زاخیار اسمیت بشم. میوه نمای خیار.

کلاس اصول سلامت و تغذیه جادویی

-که گفتی میخوای میوه نما بشی زاخاریاس مامان؟
-آره لطفا یاد بدید چجوری من میوه نما بشم. میخوام خیار بشم.
-اما من بلد نیستم میوه نما بشم.زاخاریاس مامان.
-پس چرا دیروز دیدم تنهایی توی کلاس داشتین تبدیل به خربزه عسل میشدین؟

مروپ داشت وسایلی که برای محاکمه غذای مضر اورده بود جمع میکرد. از سیریشی زاخاریاس خوشش نیامد. به طور کاملا اتفاقی از روی قصد پایش به پاتیلی پر از آب جوش خورد و روی پای زاخاریاس ریخت.
-ای وای سوختی عزیز مامان؟ ببرمت پیش خانم پامفری؟

زاخاریاس انقدر مشتاق بود که با وجود آتش گرفتن پایش مدام به مروپ نزدیک و نزدیک تر شد:
-من میخوام میوه نما بشم. به هر قیمتی که شده. اگه نظارت این کلاسو داشتم...
-خیلی خب. پس باید مهمون میوه پارتی مامان بشی.

روز بعد

با این شکم زاخاریاس از میوه باد کرده بود اما به گفته خودش ارزشش را داشت. جلوی در حیاط هاگوارتز نشسته بود و منتظر طعمه بود. ناگهان دختری جست و خیز کنان دید که به سمت کلاسش میرفت. فرصت را غنیمت شمارد و تبدیل به خیار شد:
-آخ جون خیار. جیییییییییغ. یه دماغ روی خیار هست!

بار اول گند زده بود. حالا همگی میفهمیدند که خیار جلوی حیاط را نباید بخوردند چون دماغش را هنوز نتوانسته بود در خیار بیاورد. اینبار جلوی زمین کوییدیچ منتظر بازیکنان تیم رقیب ایستاد. ایندفعه بازیکنان تیم هافلپاف به سمت ززمین برای تمرین میرفتند که گربه ای که ردای کوییدیچ پوشیده بود او را دید.و از آنجایی که گربه ها از خیار به طرز نامعلومی میترسند، گربه به در زمین خورد و بیهوش شد.
-آیییییریییییین!
-بد بخت شدیم! جست و جو گرمون رو از دست دادیم.
-پس این زاخاریاس کجاست؟ مرلین لعنتش کنه.همیشه دیر میاد.

این بار بیشتر گند زده بود. ایندفعه او خودی را مصدوم کرده بود. پس بعد از اینکه بازیکنان سمت درمانگاه رفتند، زاخاریاس پاشد و ایندفه داخل قلعه رفت.
-مثل اینکه بدبختی های من تمومی نداره. نه حسن دسترسی منو میده نه مافلدا منو مدیریتو تقدیم من میکنه. حالا هم که زدم بازیکن کوییدیچ خودمونو مصدوم کردم. آخه این درسته؟

بالاخره زاخاریاس جایی مناسب در قلعه پیدا کرد. راهرویی شلوغ که در ان همه به راحتی او را میدیدند و میتوانست او آنها را سر کار بذارد. اولین کسی که او را دید فیلچ بود که گفت:
-امان از این بچه ها. خیار هاشونم که اینجا میریزن روی زمین تا منو اذیت کنن. پس کی اینا آدم میشن؟

فیلچ خیار را در سطل آشغالی انداخت و سطل آشغال هم حخیار را بلعید و در اعماق شکمش حبس کرد. با این که زاخاریاس از شکل میوه نمایش در آمده بود، اما هنوز هم در سطل گیر کرده بود. زاخاریاس فریاد زد، کمک خواست و اشک ریخت. اما کسی به داد او نرسید.


روز ها بعد بچه ها تمام درباره ناپدید شدن پسری هافلپافی حرف میزدند که عقده جلب توجه داشت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1399 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
*ارائه تکلیف جلسه دوم*


■کلاس ماگل|باکمالات|شناسی■

●با تدریس پروفسور لسترنج●


گاهی در زندگی روز هایی میرسند روایت گر تلخی، با خود میگوییم امروز روز من نیست.
این روز من نیست ها میشود،ماه،ماه من نیست و یا حتی سال سال من نیست.
البته لازم نیست حتما تلخ باشند، همین که ناخوشایند باشند یا حامل اتفاقات و لحظاتی که کاممان شیرین نباشد ،کفایت میکند.

-داری اینجا چیکار میکنی؟
-عه! چه زود اومدی سیوروس.
-یادم میاد ازت فقط پرسیدم اینجا چیکار میکنی؟
-من؟
-آره دقیقا تو.
-خوب من، من چیز دیگه!
-چیز؟
-چیز،چیز ینی چیز خب...آها چیز دیگه.
-دارم خسته میشم.
-نه، نه، ببین خب تو دیر کردی گفتم من بجات چند خطی بنویسم تا برسی، قلم پر و کاغذ هم که بود، منم خَیر!
-لازم نکرده! برو بیرون.

*و شخص مورد نظر سوسکی وار پیش از آنکه مورد اصابت ترکش های خشم و غضب سیوروس قرار گیرد، از صحنه خارج میشود.*

کاغذ نوشته های پسرک پاچه خار را از روی میز بر میدارد.
در همین حین که پیش از مچاله کردنش با چشم های تیز بینش سطل زباله را هدف میگیرد کنجکاوی عنان از دست داده و بر سیوروس چیره میشود برای خواندن تکلیف نیمه نوشته شده.

*چند دقیقه بعد*

-زیبا بود اما برازنده ی سطل زباله. حالا میتونی به نگاه کردن پنهانی از درز در و زمین دست بکشی چون من واکنشی برای خزعبلاتت نخواهم داشتم.
-

پس از برخورد کاغذ مچاله شده به سطح تهتانیه سطل، پسرک ناامیدانه مسیر راه رو را در پیش گرفت و در افق ناپدید شد.
سیوروس خسته تر از پیش روی صندلی نشست و سرش را روی دست های گره خورده اش که میز را تکیه گاهی محکم یافته بودند گذاشت.
فکر کردن به اتفاقات امروزش کلمات کاغذ مچاله شده را برایش ملموس تر میکرد.

*فلش بک: چند ساعت پیش - حیاط هاگوارتز *

دانش آموزان، با جنب و جوش و ذوق و شوق فراوان جیغ میکشیدند و ابراز خوشحال میکردند.
صف دانش آموزانی که برای خواندن تابلو اعلانات جمع شده بودند به قدری زیاد بود که سیوروس وقت و حوصله پیوسطن به آن ها را نداشته باشد.

- هی سیو میخوای بدونی اونجا چخبره؟
- برام اهمیتی نداره. شاید بعدا برای خوندنش بیام الان فرصت ندارم.
-نمیخواد خودم بهت میگم. برای اولین بار مدیریت مدرسه میخواد که با خانواده هامون به اردو بریم. این خیلی خوبه مگه نه؟
- نه.

دانش آموز لرزان با بهت به مسیر رفتن سیوروس خیره شد. با خود فکر میکرد حتی این خبر هم سیوروس سرد را به وجد نیاورده، آیا او اصلا میتواند خوشحال شود؟
در سوی دیگر سیوروس با غبار سیاهی از افسردگی که اطرافش را فرا گرفته بود با قدم هایی بی هدف بی اختیار به سمت تپه های اطراف بید کتک زن میرفت.
کلمه خانواده احتمالا درد ناک ترین زخم را به روح او وارد میکرد.
نقطه ضعفی که از نداشتن ها بر انگیخته شده بود،
از حسرت ها.

*پایان فلش بک*

باید تکلیف این جلسه را مینوشت!
سرش را از روی میز بلند کرد و قلم پرش را در دست گرفت.

*پایان*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1399/5/29 21:11:44
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1399/5/29 21:17:18
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1399/5/30 3:57:42
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1399 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف 2


به حرکت انگشتان کشیده اش روی بدن گربه خیره شد. مالکانه نوازشش می کرد. عادتش بود. خودش را مالک همه چیز و همه کس می دانست... مالک این خانه، این ثروت و این خاندان.

- میدونی چرا اینجایی مگه نه؟

می دانست. ولی آدمی است دیگر. اعتقادی به توضیح دادن خودش ندارد.

-از اول نحس بودی. مشئوم و نامبارک. الان هم آبرومون رو به بازی گرفتی طالع نحس! اونا میگن من یه فشفشه بزرگ کردم. یه موجود بدیمن و بی استعداد. البته بدیمن که هستی، ولی بی استعداد هم هستی ماریوس؟

نبود. ولی استعداد هایش توی زمینه ای نبودند که فینیاس بپسندد.

- چرا با آبروی من بازی می کنی؟

- داشتن یکم انسانیت باعث میشه با آبروتون بازی کرده باشم؟

بالاخره سرش را بالا آورد. برق ناخوشایندی توی چشم های روشن بلک مسن تر بود.

- تو یه بلکی یا یک ماگل؟

جواب های واضح را هم باید با صدای بلند بیان کرد؟
***


آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند. دسته ی اول آدم هایی هستند که عجیب بودنشان کاملا واضح و مبرهن است و دسته ی دوم، سعی می کنند تفاوت هایشان را پنهان کنند. کلا چیزی به نام انسان عادی وجود ندارد.

- فینیاس باهاش حرف زده. دیشب. لزومی نداره تو دخالت کنی!
- یه جوری صحبت نکن انگار این مسله به ما ربط نداره!

با شنیدن صدای جر و بحث عموزاده هایش متوقف شد . وقتی آنقدر بلند صحبت می کردند که صدایشان در تمام خانه پیچیده بود هم کارش استراق سمع محسوب می شد؟

***


- تا حالا شده احساس کنی از اطرافیانت متنفری؟ انقدر متنفر که میخوای تنها باشی و هیچکس رو نبینی ولی بخوای یکی باشه که در مورد این تنفر باهاش حرف بزنی؟


انتظار جواب نداشت. هنوز موفق نشده بود گیاهان سخنگو پرورش دهد.

- میدونی مشکل چیه ماری؟ اینه که مهم نیست چه بلایی سرت میاد. مهم اینه که چجوری از پسش برمیای. راهکارت براشون مهم تره.

برگ های سبز رنگ گیاه را نوازش کرد. رشد کرده بود و به مرحله ی بهره برداری نزدیک می شد. برعکس خودش خواهان هم زیاد داشت. برعکس خودش که توسط بزرگ خاندان بلک حمایت نمی شد و طرد شده بود. برعکس خودش که وقتی حسابش در گرینگوتز بسته شد مجبور شد دنبال یک راهکار جدید برای کسب درآمد برود و گویا راهکار تازه اش مورد پسند خانواده اش نبود.

- می دونی چیه... من یه دسته جدید از آدم ها کشف کردم. متاسفانه این دسته فکر می کنن متفاوت بودن یه ضعفه! چون باعث میشه توسط جامعه طرد بشی و آبروی خانوادتو ببری. نمی فهمم چرا یه همچین تفکری دارن. موجودات متحجر!


قیچی کوچکی برداشت و برگ های قابل استفاده ی گلدان را برید. اینکه او با گلدانش درد و دل می کرد به دلیل صمیمیت بین شان نبود. از سر ناچاری بود.

- ولی می دونی چیه... هر چقدر هم که ذهنم رو درگیر کنه به نظرم تفاوت داشتن بد نیست و اینم می دونم که نباید طبق الگوی بقیه پیش برم ولی...

سکوت کرد. جمله ی بعد از این "ولی" از فهم گلدان خارج بود. گلدان خانواده نداشت. گلدان درک نمی کرد که چگونه ممکن است از اطرافیانت متنفر باشی و در عین حال احساس مسئولیت کنی. گلدان نمی دانست که خون، خون را می کشد... که ماریوس هر چقدر هم با اصول خانواده اش مخالف باشد باز هم پسر کیگانوس بلک است. و باز هم نام این خاندان را یدک می کشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.


.Estoy orgulloso de ser un Slytherin.
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1399 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین

سلام پروفسور لسترنج.

تکلیف جلسه دوم کلاس ماگل"باکمالات"شناسی:

ایوانوا با آن موها پَلَشت و چشمان از حدقه بیرون زده اش از کلاس ماگل شناسی بیرون آمد. خسته و گرسنه بود. البته گرسنه بودنش چیز جدیدی به حساب نمی آمد. نگاهی به بچه های اطراف کرد که تا او وارد میشد، خود را پس میکشیدند. سری تکان داد.
-برام مهم نیست.

برایش مهم نبود.
وارد خوابگاه دختران شد. نگاهی به اطراف انداخت. عجیب بود تا حالا دقت نکرده بود... همه ی آنها محدوده ی مربوط به تخت و وسایلشان را تزئین کرده بودند. به محدوده ی لاوندر نگاهی انداخت. کمد کوچکی را مخصوص لباس های مدرسه اش گذاشته بود و روی کمد برچسبی چسبانده بود که رویش نوشته بود: "لباس های مدرسه". صندوقچه ای هم مخصوص قلم پر ها گذاشته بود. آینه ی کوچک و زیبایی هم روی یک میز کوچک قرار داشت.
به محدوده ی خودش نگاهی انداخت... وقتی بیدار شده بود به خود زحمت جمع کردن تختش را نداده بود و به همین منظور ملحفه و رو تختی اش در هم پیچیده شده بودند. در ضمن تعدادی قلم پر شکسته هم میان ملحفه ها به چشم میخورد.
آهی کشید و روی کپه ی ملحفه ها نشست. بعد از چند دقیقه خم شد تا لباسش را که طی کلاس ماگل شناسی بوی عرق گرفته بود، عوض کند. اگر کس دیگری بود با باز کردن در کمدش به وحشت می افتاد. تمام لباس ها، از رداها گرفته تا لنگه کفش هایش با هم در کمد چپانده شده بودند. به زور ردایی کهنه را از میان لباس ها بیرون کشید.
دوباره روی تختش نشست منتها این بار صدای شکستن چیزی به گوشش خورد. بلند شد و آینه اش را که شکسته بود از زیر ملحفه ها بیرون کشید. در آینه نگاهی به خودش کرد. به صورت دراز و موهای کثیف و دهان گشاد و چشمان از حدقه بیرون زده اش نگاه کرد.
خودش را دوست داشت. خیلی. ولی این مهم نبود. مهم این بود که دیگران دوستش داشته باشند.
-مهم نیست.

برایش مهم بود. خیلی. میخواست دیگران دوستش داشته باشند. ولی او عجیب بود. مثل بقیه نبود. یا حداقل مثل اکثریت. میخواست مثل بقیه دختران نگران موها و ناخن هایش باشد. و نگران رنگ لباس شبش.
از خوابگاه بیرون آمد و به سوی حیاط مدرسه به راه افتاد. تا وارد شد جمعی از دختران کنار کشیدند.
-اَه اَه! باز این دختر شلخته پیداش شد!

حس بدی پیدا کرد.
-شلخته!

بر خلاف همیشه که سرش را بالا میگرفت و بدون اعتنا میگذاشت، درخودش فرو رفت. او شلخته به معنای واقعی بود! همه اورا به خاطر شلختگی اش مسخره میکردند. ولی او همینطوری به دنیا امده بود و نا مرتب بودن و شلختگی تو وجودش بود. ولی اگر میخواست دیگران دوستش داشته باشند، باید تغییر میکرد. ولی خودش را با همین ویژگی هایش دوست داشت نه جور دیگری.
وسط حیاط ایستاد. نیم ساعت به شروع کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی مانده بود. ساندویچی از توی کیفش برداشت و شروع به خوردن کرد. چند دقیقه بعد چشمش افتاد به تام و آگلانتاین که با هم به سوی او می آمدند.
چشمانش برق زد.
-سلام الکس.
-سلام چطوری؟

نگاهی به آگلانتاین، پیر مرد ژولیده و کثیفی که موهایش را شانه نزده بود انداخت. و یک نگاه به تام که اعضای بدنش را با تف غلیظ رودولف سر جایش نگه داشته بود. جای دو تا دست تام با هم عوض شده بود. لبخندی به پهنای صورت کج اش زد.
-ارباب کارت دارن. برو خونه ریدل ها. گفتن عجله کن. من به بانو مروپ میگم چرا سر کلاس حاضر نشدی. حتما میفمن.
-اوهوم... باشه مرسی.

لبخندی بین آن سه نفر رد و بدل شد.

خانه ریدل ها...

-ارباب؟!
-کیه؟!
-منم. الکساندرا ایوانوا.
-اها! بیا تو کج و کوله.

لحظه ای درنگ کرد...ارباب به او میگفت کج و کوله. با این حال اورا احضار کرده بود تا ماموریتی به او بدهد. مرگخواران او را در خانه ریدل ها کنار نمیزدند. خیلی از آنها عجیب و نا متعارف بودند و همین ویژگی هایشان آنها را دوست داشتنی میکرد.
کج و کوله؟ آره او کج و کوله و بی نهایت شلخته بود! این ویژگی اش بود. و او خودش را به همین صورت دوست داشت.

"ایوا"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 26 مرداد 1399 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور لسترنج!
یه خورده سخت بود هااا
****************************

لاوندر از کلاس ماگل باکمالات شناسی بیرون آمد.آن روز بر خلاف روز های دیگر موهایش را به زیبایی شانه زده بود و لباسی تمیز و اتوکشیده به تن داشت. از تکلیف دشوار آن روز و البته نقد استاد از تکلیف قبلی اش دلخور بود. دلخوری اش باعث می شد محکم قدم بردارد و پا به زمین بکوبد. موهای مواج و بلندش روی پشتش می رقصیدند.
این می توانست بدترین، نفرت انگیز ترین و اعصاب خرد کن ترین روز تحصیلش در هاگوارتز نام گذاری شود. حالش اصلا خوب نبود. دیگر آن تکنیک های فلسفی غیر مستقیم و مستقیم جواب نمیداد. باورش نمیشد که یک مرگخوار چشم چران بتواند چنان مغز باهوش و نکته سنجی داشته باشد.
تنها کسی که می توانست حالش را خوب کند، رونالد بود. اما وقتی نگاهش به او و هرماینی افتاد، با قدم هایی محکم تر و قلبی دلخور تر، از عشقش دور شد.

خوابگاه دخترانه ی گریفیندور

-خیلی امروز خوشگل شدی هااا!
-باز خالی بستی پروتی؟

اما از لحنش معلوم بود حسابی کیف کرده است.
-نه؛جدی میگم! همیشه دلم میخواست موهام مثل تو باشه. چرا همیشه شونه شون نمیکنی؟
-حالا امروز که شونه کردم چی شد مثلا؟
-امروز چی شد؟ هیچی، اینکه رون میخواد ببیندت که هر روز اتفاق میفته!
-راست میگی پروتی؟
-نه دروغ میگم.
-وای خداجون! الان میرم پایین!

انگار نه انگار که چند دقیقه پیش در امواج اقیانوس غم در حال غوطه خوردن بود. پله ها را هفت تا یکی کرد تا به سالن اجتماعات رسید.
-رون!
-اممم...سلام لاوندر!

لاوندر نگاهی به اطراف انداخت . هیچ مزاحمی در آن اطراف نبود.
-میخواستی منو...ببینی؟
-میخواستم بهت بگم که...
-چی؟
-وقتی موهات رو شونه میکنی، خیلی خوشگل میشن!
-واقعا؟

از شدت ذوق به نفس نفس افتاده بود.
-اممم.

رونالد از این شرایط معذب شده بود و این پا و آن پا میکرد.
-آره خوب... خیلی مواج و قشنگ میشن...
-وای جدا؟

و چند قدمبه رون نزدیک شد. رون بیشتر معذب شد.
-آره دیگه...فقط میخواستم بگم که... خیلی خوشگل شده بودی امروز...
-چه فایده از زیبایی؟ تو که همیشه با هرماینی می گردی!
-آره خب...راستش...

لاوندر او را در بر گرفت. نفس های رون تند شد. میخواست هرچه سریع تر رهایی یابد. لاوندر در گوش او نجوا کرد:
-من یه گریفیندوری ام...جسور وشجاع...هیچ چیز نمیتونه بهم آسیب بزنه..به جزتو...فقط تویی که بهم...آسیب میزنی...یه کمی..بیشتر...باهام..مهربون باش رون!

رون خودش را از او جدا کرد:
-سعی میکنم...شب بخیر!

و به سرعت هیپوگریف از پله ها بالا دوید. لاوندر همانجا ایستاد. سینه اش بالا و پایین میرفت. همه چیز، همه ی آن لحظات، برایش مثل جادو بود؛ مثل معجزه، مثل رویا...
چندین بار خودش را نیشگون گرفت تا از خواب بیدار شود. اما این خواب نبود. همه چیز واقعی بود. خودش را نمیدید. و سالن اجتماعات گریفیندور را...حتی آتشی که در شومینه میسوخت را حس نمیکرد. وجود خودش اهمیتی نداشت..آنچه برایش حقیقی بود، رونالد بود و آن لحظات قشنگی که کنار او گذرانیده بود. سعی میکرد لذت ببرد. با آنکه میدانست رونالد بیلیوس ویزلی متعلق به او نیست. رونالد صرفا برایش نقطه ضعفی بود که میتوانست سوژه تمسخر خیلی از بچه ها باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1399 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-پروفسور تنبیه چی هست حالا؟

دامبلدور:😂دمتون گرم
ترومن:😐
لیسا:😐
ایوان:😐
ترومن:😀یعنط تنبیه نمیشیم؟
دامبلدور حالت رییسانه میگیره
دامبلدور: اونکه میشین باید بخاطر این کارتون برین و تو پیدا کردن کتاب هایی که گابریل میخاد کمکش کنین
لیسا:کدوم گابریل
ایوانا:گابریل ترومن گابریل دلاکور یا گابریل تیت

ترومن:به نکته مهمی اشاره کردی

دامبلدور مرموضانه نگاشون میکنه :به حق ریش مرلین شوخی شوخی با دامبلدورم شوخی حالا منو ایسگاه میکنین برین سریع تیت تو کتابخونه منتظرتونه

کتابخانه هاگواردس
ساعت ۱۰ صبح


تیت:خب باید برین دنبال کتاب هیس غورباغه ها قار قار نمیکنن
،تاریخچه سیاه هاگواردس ،تاریخچه کوییدیچ درزمان قاجاریه
و‌...

تیت همینطور داست کتاب میگفت نزدیک به بیست تا کتاب که به سختی پیدا میشن روبه اونا سپرد

لیسا:خب این تاریخچه سیاه هاگواردس به چه دردش میخوره

ترومن خیلی یواش :بچه ها بیاین اینجا
همه رفتن و ادامه داد
-تیت میخواد حرصه ساعت ۴رو خالی کنه اینجوری گفته اذیت شیم

حالت مغرورانه گرفت به خودش و ادامه داد
-ازونجایی که تو کلاسای معجون سازی استادم دوتا معجون دارم همیشه
لیسا:چی میگی کاری نکن دوباره قهر کنم
ایوانا:لیسا
لیسا:خیله خب حالا ادامه بده

ترومن از جیبش درمیاره
یکدفعه صدای تیت میاد:پیدا کردین

همه مشغول گشتن شدن بعد تیت رفت و دوباره جمع شدن
-خب این معجون عشقه
لیسا:بعله در جریانم 😑😑
ترومن:ببخشید دیگه ،و اینم معجون تغییر شکل با موی گربه هرمیون موقع ناهار میشه و نوبت ماست بریم
چند ساعت گذشت موقعه ناهار شد ولی پیدا نکردن کتاب هارو
ترومن پیش تیت میره:گابریل موقعه ناهار به عنوان ارشد گروه باید باشم(با حالت مغرورانه)
تیت صورتشو کج میکنه:صبح که خوب نیشت باز بود چیشد
ترومن:خدافظ ،لیسا،ایوانا،بریم
لیسا:اه قهرم
همه رفتن ناهار و از دستی کنار ظرف تیت رفتن قبل اینکه تیت بیاد دو تا معجونو ریختن تو غذاش
و رفتن سر میز های خودشون
تیت نشست سر غذا و غذاشو خورد سرسرا خالی شد دوباره رفتن تو کتابخونه بعد ده دقیقه صدای جیغ بلند شد
ترومن:😂بزنین قدش
لیسا:دردسر نشه
ترومن :ن بابا

تیت:عَعععععععع چرا دستام پشمالوعه چرا دارم یجوری میشم

داشت با خودش حرف میزد و جیغ میکشید که پروفسور فیلت ویک از جلوش رد انگار عشقشو دیده بود از خود بی خود شد با همون وضع به سمت پروفسور میدوید
پروفسور از مرلین بی خبر ترسیده بود
پروفسور:هیوووولااااااا این چیه دنبالمه دارن منو ترور میکنن کمک

تیت:عزیزم ویک صبر کن🏃‍♀️🏃‍♀️
ویک:من عزیز تو نیستم نیااااا دنبالم من زن دارَعععععععم
خلاصه ویک یک گوشه گیر افتاد ترومن و لیسا و ایوانا دنبالشون بودنواز خنده خودشون گرفته بودنو که صداشون در نیاد
تیت پروفسور ویک رو بغل کرد
تیت:میدونی چقدر دنبالت بودم
ویک :تو کی هستی ؟ولم کن بابا به ریش مرلین زن دارم
تیت:منم گابریلت
ویک :یک لحظه صبر کن کدوم گابریل ترومن دلاکور یا تیت
تیت :چرا همه منو با اونا قاطی میکنن ،من تیتم گابریل تیت
پروفسور ویک صداشو خش دار کرد :دیگه بدتر ولم کن بابا
تیت صورتشو برد نزدیک پروفسور ویک رو ببوسه اون سه دیگه زمین گاز میزدند که مک گونوگال از راه رسید
مک گونوگال :پروفسور انتظار نداشتم اونم وسط سالن با یک ِغول پشمالو اههههوووم
پروفسور ویک :باور کنید چیزی که میبینید درست نیس بابا مرد حرمت داره نه لذت
تیت کم کم به حالت عادی برگشت اثر داروها از بین رفته بود همینطور که پروفسور ویک رو بغل کرده بود و حالت بوسه بود به خودش اومد
تیت:پروفسور شما بغل من چیکار میکنین؟
ویک:اینو تو باید بگی چت شده؟
مک گونوگال:فک کنم چند تا از بچه ها شوخی بیجایی کردند
ویک:😑😑یعنی پیداشون‌کنم
تیت:پروفسور رو گذاشت ز
زمین و ازش معذرت خواست دیگه سه تا بچه ها طاقت نیاوردن خنده هاشون درومد
تیت از عصبانیت قرمز شد :میدونم باهاتون چکار کنم
و با فریاد به سمتشون رفت :من شماروووووو گیر میارم
مک گونوگال:دیگه نیازی نیس شما به حسابشون برسین با این حجم عصبانیت اون حتی به دامبلدورم رحم نداره

ویک:امیدوارم😐کاری نکنه دردسر بدتری بیفته بخشیدمشون چون دست خودش نبود

خلاصه تیت اینارو گیر اورد و تا یک ماه هرروز ساعت ۴صبح که اینا خواب بودن فن ممنوعه ایمپریوس رو رو اینا اجرا میکرد و تمام کاراش ترومن و لیسا و ایوانا انجام میدادند
😂😂

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل ترومن در 1399/5/25 21:59:42
ویرایش شده توسط گابریل ترومن در 1399/5/25 22:04:44
روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1399 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 4 صبح بود، صدای خرخر بچه ها کل فضای سالن عمومی رو پر کرده بود و بهترین موقع بود برای رفتن به زمین کوییدیچ.
گابریل خیلی ارام شروع کرد به پوشیدن لباس و بعد از چند ثانیه به راهرو ها رسید، اون باید میرفت به سمت طبقه ی سوم تا از انبار جاروها،جاروشو برداره و باز برگرده طبقه ی اول.
چهارشنبه قرار بود ازهافلپافی های داوطلب برای پست مدافع کوییدیچ تست بگیرن چون یکی از مدافعین مجروع شده بود.جاستین،ارنی،پومانا و گابریل جزو داوطلبین بودن گابریل در کوییدیچ عالی بود ولی ارنی و جاستین از اون یه ذره بهتر بودن،گابریل نمی خواست این شانس رو از دست بده.
پس صبح های زود به سمت زمین کووییدیچ میرفت تا اماده بشه؛یه هفته بود که برنامه ی گابریل همین بود! اما اون روزفرق داشت با روزهای دیگه !

-اخ...خداروشکر دیگه امروز روز اخره دیگه فردا می تونم تا ساعت 7 بخوابم اخیش!

اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد،صدای خنده هایی ترسناک میومد گابریل با اینکه میدونست کار اشتباهیه رد صدا رو گرفت...صدا از پشت پیچ سر راهرو میومد !

-هههه هههه هههه
-یا ریش مرلین ! این چه صدایی هست؟

ناگهان صدا شروع به حرف زدن کرد
-هههه هههه من میدونم اونجایی دختر کوچولو چیشده صبح به این زودی بلند شدی؟امدی به استقباله من ؟ هههه هههه

ترس تمام بدن ابریل رو دربرگرفته بود!
-چیشده چرا حرف نمی زنی میترسی؟

گابریل از اینکه کسی اونو ترسو خطاب کنه بدش میامد ولی نمی دونست چجوری اون صدا میدونست؛ بنابراین:
-من ترسو نیستم !
-خب پس بیا و با من روبهرو شو اگه ت-ر-س-و نیستی کوچولو !
-اینقدر بهم نگو کوچولو !
-باشه بابا ! باشه

گابریل تصمیمش رو گرفته بود مهم نبود براش که اون کیه یه اسلیترینیه بدجنسه یا ولدمورت !
وقتی برگشت صورت یه نفرو فقط دید"پرفسور وارنر"
-چیی؟پر...پرفسور وارنر شما اینجا چیکار میکنین؟
-هههه هههه این سوال رو من باید بپرسم نه ؟ اما حالا که خودت پرسیدی کارم راحتر شد ، ههههه هههه
-جریان چیه؟
-گابریل تیت...هههه هههه باید بهت بگم تو رد شدی!
-چییی؟ از کجا؟
-تو دیگه نمی تونی تو تست شرکت کنی،منظورم رو که میفهمی؟
-کدوم تست؟
-ههههه ههه خانمو... تست مهاجم جدید کوییدیچ!

این خبر مثل زلزله ای تو دل گابریل اشوب به پا کرده بود نمی تونست بفهمه چرا نمی تونه مگه چیکار کرده؟
کم کم دست و پاش سست شد و روی زمین افتاد. ناگهان یاد یک چیزی افتاد! باسرعتی سریع تر از نور چوبدستیشو بیرون اورد و فریاد زد:
-ریدیکلوس !

و پرفسور وارنر ناپدید شد و به جاش سه بچه که داشتن از خنده غش میکردند نمایان شدند!

-لیسا، ایوانا و ترومن!
-ههههه ههههه
- وایییییییییییییی
-بهترین نمایشی بود که تا حالا دیده بودم هههه ههه
-اصلا کار قشنگی نبود!
-چرا... بود ههه ههه


ناگهان از پشت مجسمه ی فینیاس نایجلوس پرفسور دامبلدور بیرون میاید!
-سلام
-پرفسور سسلام خیلی به موقع امدین.
-سلام گابریل
-پرفسور لیسا ایوان...
-بله گابریل شاهد تمام صحنه ها بودم،فقط یه لحظه حس کردم داری ناامیدم میکنی ولی دیدم اشتباه می کرد!
-ممنون پرفسور.
-خب خب اقای ترومن شیطان لیسا ی وروجک و ایوانا ی ساکت !
-پرفسور من میتونم توضیح بدم...
-ممنونم اقای ترومن کاملا برام مشخص کردی رییس این گروه کیه!
-اما،اما پرفسور دامبلدور...
-بسه شما قراره تنبیه بشین اون هم به این دلیل که دست روی نقطه ی ضعف خانم تیت گذاشتین!

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1399 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین


تکلیف جلسه دوم

چند وقتی بود که در راهرو های هاگوارتز، بچه ها بر روی هم جادو های مختلف را امتحان میکردند ،اما بیشترین اثر این جادو ها متعلق به ورد قلقلک بود زیرا لحظه ای صدای خنده از راهرو قطع نمیشد.
در یکی از این روز هاکن چند تا از دختر های سال اولی داشتند از راهرو می گذشتند ، ناگهان یکی از این ورد ها به یکی از آن دختر ها خورد. صدای خنده آن دختر آن قدر بلند شد که هیچ صدای دیگری شنیده نمی شد
.
_این ورد کوفتی چطور خنثیٰ میشه ؟
_نمی دونم .

همان طور آن دو نفر مشغول بحث بودند،صدای خنده کم کم داشت به جیغ تبدیل میشد ،که ناگهان صدا قطع شد و پروفسور لسترنج از سایه ته راهرو بیرون آمد.گوش یکی از پسر بچه ها را گرفت و در چشمان آن بنده خدا زل زد.

_بگو کار کی بود؟
_آخ!ولم کن . باشه میگم .کار تام بود.

پروفسور سمت تام رفت و با چشم غره ای به او فهماند که باید به دفتر او برود. در آن‌بین دختر ها دنبال یکی از دوستانشان میگشتند.

_پس هلنا کجاس؟
_بعد اینکه ورد قلقلک خنثیٰ شد ندیدمش.
_هر جا هست پیداش میشه ، بیاین بریم سر کلاسمون، داره دیر میشه.

چند دقیقه بعد
خوابگاه دختران گروه ریونکلاو



صدای گریه ای از یکی از اتاق ها می آمد.

_چرا ؟من که به هیچکس نگفته بودم . باید به حساب تام برسم. فردا سر کلاس ماگل شناسی حالش رو جا میارم.

هیچ کس هلنا را آن شب ندید تا فردا صبح که سر کلاس ماگل شناسی با چهره ای خسته و خواب آلود وارد کلاس شد.

_کجا بودی تو؟ همه جا رو دنبالت گشتیم.
_دروغ نگو . من تو کتاب خونه بودم اگه همه جا را گشته بودین پیدام میکردین.

پروفسور لسترنج به کلاس آمد ،ولی خیلی زود همراه همسرش برای ماموریت مهمی رفتند و برای هلنا بهترین فرصت بود تا انتقامش را از تام بگیرد. به سمت میز پسرانی رفت که داشتند برای هم جک تعریف می کردند.

_هی ،تام !خیلی جالب بود رو نقطه ضعفم دست بزنی.کی بهت گفته بود ؟هان؟
_چی میگی تو؟نقطه ضعف چی؟

چشم های دانش آموزان رو آن دو نفر قفل شده بود.

_چرا کشش میدی ؟خب مثل آدم حرف بزن .
_معلومه چته؟
_پس حرف نمیزنی ؟خب منم دارم برات.

چوب دستی اش را درآورد ،آماده بود تا تام را شکنجه دهد . از دیروز در کتابخانه مشغول یاد گرفتن آن شده بود.

_خانم ریونکلاو ، دارید چی کار میکنی بابا جان؟

سریع چوب دستی اش را جمع کرد ، حالت عادی به خود گرفت و سعی کرد آثاری از خشم در چهره اش نباشد.

_کار؟من؟ مطمئنید پروفسور دامبلدور ؟
_من فرض میکنم چیزی ندیدم ، خب بچه ها پروفسور لسترنج تا کجا درس داده؟

پروفسور دامبلدور ادامه تدریس را آغاز کرد و با دست به هلنا اشاره کرد که سر جایش بنشیند. هلنا بر سر جایش برگشت اما هنوز خشمگین بود چرا که، انتقامش را از تام نگرفته بود اما مشکل دیگر این بود که تمام بچه های کلاس فهمیده بودند که نقطه ضعف او قلقلکی بودنش است‌.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way