بلاتریکس این را گفت و به سوی آشپرخانه رفت.
وقتی به آشپر خانه رسید نگاهی به اطراف کرد و روی کابینت بزرگی خم شد.
-اول این را میگردم.
پنج دقیقه بعد
بلاتریکس با موهایی آشفته تر از همیشه در بین انبوهی از وسایل نشسته بود.
- این اره کجاست آخه؟! همه جا را گشتم.
مرغ پز خودکار را کنار زد و دوباره روی قفسه های کابینت خم شد و به گشتن ادامه داد.
- چاقوی هشت کاره، همزن با قابلیت عوض کردن تیغه، رنده ی گردو، مایکروفر مناسب گرم کردن آبمیوه ی طبیعی ؟ مگه آبمیوه ی طبیعی را هم گرم میکنن؟!
بلاتریکس مکثی کرد و به گشتن ادامه داد.
طبقه ی بالا
مرگخوران در حال هیچ کاری نکردن و منتظر بودن بودند که ناگهان کسی حرف زد.
- رودولف! چرا داری از پنجره می پری پایین؟
لرد سیاه در حالی این حرف میزد به رودولف خیره شد که در حال بیرون رفتن از اتاق از طریق پنجره بود.
- چی ؟... ارباب ..من دارم تمرین سقوط آزاد می کنم.
رودولف این حرف را زد بدون اینکه به درستی بداند سقوط آزاد چیست.
- الان؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




