جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

203 کاربر(ها) آنلاین هستند (116 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
200 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

یتیم‌خانه سنت دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 31 تیر 1400 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب اره کجا بود؟ فکر کنم تو آشپرخانه بود، مروپ باهاش میوه خرد می کرد.
بلاتریکس این را گفت و به سوی آشپرخانه رفت.


وقتی به آشپر خانه رسید نگاهی به اطراف کرد و روی کابینت بزرگی خم شد.
-اول این را میگردم.

پنج دقیقه بعد

بلاتریکس با موهایی آشفته تر از همیشه در بین انبوهی از وسایل نشسته بود.
- این اره کجاست آخه؟! همه جا را گشتم.

مرغ پز خودکار را کنار زد و دوباره روی قفسه های کابینت خم شد و به گشتن ادامه داد.
- چاقوی هشت کاره، همزن با قابلیت عوض کردن تیغه، رنده ی گردو، مایکروفر مناسب گرم کردن آبمیوه ی طبیعی ؟ مگه آبمیوه ی طبیعی را هم گرم میکنن؟!

بلاتریکس مکثی کرد و به گشتن ادامه داد.

طبقه ی بالا

مرگخوران در حال هیچ کاری نکردن و منتظر بودن بودند که ناگهان کسی حرف زد.

- رودولف! چرا داری از پنجره می پری پایین؟
لرد سیاه در حالی این حرف میزد به رودولف خیره شد که در حال بیرون رفتن از اتاق از طریق پنجره بود.

- چی ؟... ارباب ..من دارم تمرین سقوط آزاد می کنم.
رودولف این حرف را زد بدون اینکه به درستی بداند سقوط آزاد چیست.

- الان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1400 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که خودش دم در بود با لگدی جانانه سو را از در به بیرون پرت کرد.
لرد گفت:
-این سو کجا رفت.

رودولف سریع گفت:
-رفت دستشویی.

رودولف می خواست حواس لرد را پرت کند تا بلکه از نصف شدن نجات پیدا کند.

-ما که همینجا در خانه دستشویی داریم چرا رفت بیرون.
-آخه ارباب چون شما از اون دستشویی استفاده میکنین اون می خواست دستشویی تمیز بمونه برای شما.
-بسیار خب ... خب ما داشتیم چه می کردیم.

بلا سریع گفت:
-قرار بود فرزندتون رودولف رو از وسط نصف کنه تا از شرش خلا ... تا توانایی های فرزندتونو امتحان کنید.
-بله یادمان آمد اره را بیاورید.

بلاتریکس گفت:
-ارباب اگه اجازه بدین من برم بیارم.
-باشد بلا برو.

بلا در حالی که جست و خیز کنان به سمت در میرفت و آهنگ همه چی آرومه / من چقد خوشحالم را زمزمه میکرد از جلوی رودولف رد شد و بی دلیل کروشیویی نثارش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 14 تیر 1400 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب این بچه، بسیار و خیلی زیاد، شبیه شماست.

مرگخوار نابخردی که این حرف را زده بود، وقتی نگاه لرد سیاه را که از چهره توله جن، روی تصویر خودش در آینه و برعکس درحال رفت و آمد بود دید، به آرامی دهان ایوا را باز کرد و وارد آن شد.
- منو قورت بده و به سرعت هضم کن.

لرد سیاه در صورت زشت و بی قواره توله جن، به دنبال نشانی از خودش گشت و پیدا نکرد.
- این زشته...

- آواداکداورا!

مرگخواران نفهمیدند که مرگخواری که در گوشه اتاق ایستاده بود، چرا کشته شد.

لرد سیاه توضیح داد.
- توی ذهنش چیزاهایی در مورد چهره ما گفت. درباره زیبایی ما تردید داشت.

مرگخواران بسیار قانع شدند که طرف حقش بود بمیرد.

- خب؟ این بچه چه استعدادی داره؟

سو لی در حالی که کلاهش را به نشانه "سلام" در هوا تکان می داد، از پشت در خروجی فریاد زد:
- می تونه رودولف رو از وسط نصف کنه و بعد دوباره به هم بچسبونه. مثل روز اولش.

لرد سیاه ایده را پسندید.
- ما ایده را پسندیدیم. رودولف را نصف کند. اره ای تیز بیاورید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 27 فروردین 1400 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی گذشت. بچه همچنان درگیر آبنباتش بود و بی‌توجه به حلقه‌ی مرگخواران در اطرافش که لحظه به لحظه تنگ‌تر می‌شد، آبنبات را در دهانش فرو کرده و دوباره بیرون می‌آورد.

- این آبنبات چرا تمام نمی‌شود؟
- الان تموم میشه ارباب.

بلاتریکس پس از گفتن این جمله، با حرکتی ناگهانی و سریع به سمت بچه خیز برداشت و آبنبات را از دستش کشید. ثانیه‌ای طول نکشید تا صدای جیغ بچه به هوا برود‌.

- ساکت! سرمان رفت!

لرد سیاه با رضایت به بچه که از ترس گریه‌اش بند آمده و به لرد زل زده بود، نگاه می‌کرد.
- خوب شد. خب بچه، از توانایی‌هایت برایمان بگو.

جن کوچک همچنان به لرد سیاه زل زده بود و حرکتی نمی‌کرد. عاقبت پس از اینکه لرد سه بار دیگر حرفش را تکرار کرد و چیزی به انفجارش نمانده بود، لینی به درون لباس بچه خزید و به آرامی پشت گردنش را قلقلک داد تا او را به حرکاتی موزون وادارد.

- کافیست! این حرکات جلف و ناموزون تنها توانایی‌ بچه‌ی ماست؟

مرگخواران شروع به مخالفت کردند. هر چه باشد، بچه‌ی لرد سیاه باید بسیار بااستعداد و عاقل می‌بود! آنها سریعا باید چاره‌ای می‌اندیشیدند تا استعدادهای پنهان بچه شکوفا شود و لرد سیاه قبول کند که این بچه‌ی خودش است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1399 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران، بچه ی واقعی را که گوشه ای دراز به دراز افتاده بود رها کرده و خوشحال و خندان، راهشان به سوی‌خانه ریدل ها را در پیش گرفتند.
ماکسیم هم با دستپاچگی لباس های بچه را که زیر کفشش چسبیده بود جدا کرد و دوان دوان، درحالی که زمین زیر پاهایش میلرزید، دنبال آنها به راه افتاد.

***


لرد سیاه دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و و با چشمان نافذش به بچه جن سبز رنگی که با خشنودی رو میزش بالا و پایین میپرید خیره شده بود.
مرگخواران هم رام و مطیع، دور میز حلقه زده و منتظر عکس العمل اربابشان مانده بودند.

-تصمیم گرفتیم تو را زیر نظر بگیریم.

لرد سیاه با جدیت این را خطاب به بچه جن گفت. بچه اما، نه تنها توجهی نکرد، بلکه جیغی کشید و شروع به گاز گرفتن چوب دستی بلاتریکس کرد.
بلاتریکس با عصبانیت و در عین حال دستپاچگی، چوب دستی را از دهان او بیرون کشید و آبنباتی چوبی در دستش گذاشت.
-چیزه... سرورم... میگم میبنید چقدر عاقله؟! مگه نه سرورم؟!

لرد سیاه تنها یک چیز گفت:
-ما میخواهیم توانایی های بچه‌مان را بفهمیم.

حلقه ی مرگخواران به آن موجود سبز رنگ که درحال جویدن آبنباتش بود خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1399 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه واقعی کوله بارش را بسته بود و به سمت خانه ریدل ها در حرکت بود.

لرد و مرگخواران هم به سمت یتیم خانه در حرکت بودند. پلاکس در جلوی ارتش به صورت دنده عقب حرکت می کرد تا بتواند تصویر باشکوهی از حرکت لرد سیاه و یارانش خلق کرده و به قیمت گزافی فروخته و بسیار پولدار شده و لرد سیاه را برای خودش خریده و در گوشه خانه اش نصب کند.

در حالی که پلاکس غرق در رویاهایش بود، حرکت ارتش سیاه ادامه داشت.

وقتی جسم متحرکی از نقطه A با سرعت ثابت به سمت نقطه B حرکت کند، حتما و صد در صد در میانه راه به جسم متحرک دیگری برخورد می کند. چرایش هم مشخص نیست. قانون فیزیک جادویی است.

اینطور شد که لرد و مرگخواران به بچه که منتظر جاکسی(تاکسی جادویی) برای رفتن به خانه ریدل ها بود، رسیدند.

لرد سیاه نگاهی به بچه انداخت.
-این بچه ما نیست؟

مرگخواران: اصلا!

لرد سیاه دقیق تر نگاه کرد.
-ولی شبیهش است ها!

مرگخواران: ابدا!

لرد سیاه که دید همه مرگخواران در این مورد اتفاق نظر دارند، کمی قانع شد. به بچه جن نگاه کرد.
- حالمان خوب نیست. همه را به شکل بچه خودمان می بینیم. یعنی شما می گین این بچه ماست؟

مرگخواران بشدت تایید کردند. پلاکس حتی تایید آن ها را هم به زیبایی کشید.
در این فاصله مادام ماکسیم پایش را روی بچه واقعی گذاشت که چیزی به لرد سیاه نگوید! بچه زیر پای ماکسیم عظیم الجثه دست و پا می زد.

لرد سیاه، بچه جن را در آغوش گرفت.
- خب... شاید حق با شما باشد! برگردیم و کمی این بچه را زیر نظر بگیریم. شاید بچه ما باشد. وای به حالتان اگر نباشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1399 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس بچه کلاه به سر را از یقه گرفت و کشان کشان به دنبال خود میبرد. بر خلاف انتظار، بچه بسیار سبک بود.
بلاتریکس شکاک، ابرو هایش را بالابرد.
- هکتور؟

هکتور که پاتیلش زیر بغلش بود خود را به بلاتریکس رساند.
- بله؟

ابرو های بلاتریکس پایین آمد و اخمی بزرگ و ترسناک جایش را گرفت.
- این... خیلی سبکه هکتور... تازه... رنگش یکجوری کدره.

اما هکتور اصرار داشت که این یک بچه است.
-اشتباه نک... ببخشید نه، این یک بچه خوبه با یک کلاه بامزه!

هکتور چیزی را فهمیده بود. اینکه بلاتریکس هیچ وقت اشتباه نمیکند. پس از گفتنش منصرف شد.

- هکتور، اگر این بچه یک بچه درست حسابی نباشه، یک شکنجه مهمون منی.

هکتور آب دهانش را قورت داد.

داخل خانه ریدل ها


- اربابا! بچه را یافتیم.

لرد سیاه یادش نمی آمد... که اینقدر بچه لاغر مردنی و کدر باشد.
- این همان بچه است؟
- بله اربابا! هکتور آزمایشش کرد و فهمید همان...

قطعا لینی فهمید کار اشتباهی کرده. هکتور کی درست آزمایش کرده بود که الانم درست آزمایش کند؟

لرد که شک کرده بود... به سمت بچه قلابی به راه افتاد. و با چوب دستی، کلاه را کنار زد.
- این که یک بچه جنه!

این را لرد سیاه فریاد زده بود.
بلاتریکس که با نگاه خنجرینش به هکتور نگاه میکرد سعی داشت موقعیت را ماست مالی کند.
که هکتور پیش دستی کرد.
- نه اربابا! این همون بچه خودمونه اما پرورشگاه روش تاثیر...
- شما رفتین پرورشگاه؟

هکتور فهمید چه کرده.

- هکتور میشه ساکت شی؟

بلاتریکس که چشمانش داشت از خشم بیرون میزد لبخندی وحشتناک زد و رو به لرد سیاه کرد.
- ارباب! این همون بچس... منتها از بس که بچه خوبی بود پرورشگاهیا دزدیده بودنش. ما هم رفتیم پسش گرفتیم. اونها اینکارش کردن.

لرد سیاه که گیج شده بود باز هم فکر میکرد این جن است.
- اما این جن است! جن! پس اگر آنها بچه ی من را جن کردند من هم پودرشان میکنم.

و مرگخواران بی نوا هم دنبال لرد سیاه راه افتادند.
و نمیدانستند در راه به بچه واقعی برخواهند خورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1399 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس در خوابگاه را به آرامی باز کرد. صدای جیغ و داد و گریه، آب دهان‌های جاری و جغجغه‌هایی که بی وقفه صدای گوشخراش تولید می‌کردند، به استقبال مرگخواران آمد.

در میان آن همهمه، بلافاصله چشم سدریک به کودک رویاهایش افتاد. بچه‌ای کوچک که بی‌توجه به هیاهوی اطراف، شستش را در دهانش کرده و با لبخندی ملیح به خوابی عمیق فرو رفته بود. سدریک جلو رفت، بالای سر بچه ایستاد و نگاهی پر از محبت به او انداخت.
- همین خوبه بلا. بیا همینو ببریم...
- یه بچه‌ی دائم‌الخواب به ارباب بندازیم سدریک؟

اما سدریک نتوانست جواب بدهد؛ زیرا توانش در برابر آن حجم از زیباییِ مقابلش به پایان رسیده و در کنار بچه به خواب رفته بود.

اگلانتاین در حال چپاندن پیپش در دهان کودکی بخت‌ برگشته بود. عقیده داشت اگر بتواند درست و بی اشکال پیپ بکشد، بچه‌ی مناسبی برای برداشتن است.
ایوا نیز چپ و راست بچه‌ها را گاز می‌گرفت و هنوز بچه‌ی خوش طعمی که لایق اربابش باشد را پیدا نکرده بود.

بلاتریکس بی‌توجه به هکتور که سه بچه را همزمان داخل پاتیلش انداخته و با ملاقه آنان را هم میزد تا هر کدام زودتر مغزپخت شد، همان را ببرند، جلو رفت تا خودش با هوش وافرش کودک مناسبی را برگزیند.
دقایقی بعد، با لبخندی پیروزمندانه‌ به طرف بچه‌ای با کلاهی گشاد بر سر رفت و آن را برداشت.
- پیداش کردم! حالا می‌تونیم بریم.

مرگخواران پشت سر بلاتریکس به راه افتادند و از اتاق خارج شدند. اما هیچ یک به برآمدگی‌ای که از زیر کلاه معلوم بود و نشان از دو گوش بزرگ و نوک تیز می‌داد و ماهیت اصلی بچه را فاش می‌کرد، توجهی نکردند.
و با خیالی خوش و آسوده، جن به دست به طرف خانه ریدل‌ها حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/9/15 11:33:49
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/9/15 11:34:27
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1399 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بله و مسئول ادامه داد:
-اِهم... داشتم چی میگفتم؟ آها! ببینین آقا شما اگه یه استخر پر از پریزاد جلوتون باشه همسرتون رو رها میکنید و به سوی پریزادها میروید؟

شرایط سختی برای رودولف بود. مانندگیر کردن تو شن روان. نه! گیر کردن تو یه عالمه سس مایونز و روغن! به بلا که لبخندی بزرگ (و البته تهدید آمیز ) صورتش را فرا گرفته بود نگاه کرد. سپس به پریزاد هایی فکر کرد که ممکن بود جلویش سبز شوند بعد هم به مسئول که از بالای عینکش او را زیر نظر گرفته بود نگاه کرد. رودولف مانند اسب آبی ای که کره بادام زمینی خوده باشد و دندان هایش به هم چسبیده باشند چیزهایی بلغور کرد:
-م...ن...من...هِممم...پری...زااا...دِدِدِ...بِ...ل...ل...آ...بلا...هووومم...

بلا میدانست. بله میدانست که رودولف چه موجودی است. بلا فرهنگ لغت بزرگ و سنگین روی میز را برداشت و در یک حرکت جانانه بر فرق سر مسئول نازنین کوبید.
-از اول هم باید از شرش راحت میشدیم.

سپس روبه رودولف کرد و غرید:
-زود باش باید بریم از خوابگاه بچه ها یتیم یکیشون رو انتخاب کنیم تا ارباب بپسندن.

وآنها درحالی که رودولف هنوز در فکر استخر پر از پریزاد بود، به طرف خوابگاه بچه های بی سرپرست به راه افتادند. در حالی که نمیدانستند در آن خوابگاه چه موجودات وحشتناکی انتظارشان را میکشند. موجوداتی که از در و دیوار بالا میروند، جایشان را خیس میکنند، فریاد میکشند و گاز های زهراگین بر بدن افراد بر جای میگذارند. موجوداتی که به هر یک از آنها "بچه" میگفتند!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1399 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-

چند دقیقه بعد!


-خانم؟... آقا؟... اهم... حالتون خوبه؟

بلاتریکس و رودولف به سختی نگاهشان را از هم گرفتند.
-بله بله؟ با ما بودین؟
-آخه واقعا برامون سخته که وقتی یکی از ما توی اتاقه، چشم ازش برداریم. ما واقعا زوج عاشقی هستیم. نه عزیزم؟

-ب...ب...بله...عزیزم...

گفتن دروغی به این بزرگی، حتی برای بلاتریکس هم سخت بود.

مسئول هنوز شک داشت. عینکش را به چشم زد و سوال بعدی را مطرح کرد.
-الان یه تست موقعیتی براتون طرح می کنم. شما باید بگین توی این موقعیت چیکار می کردین. فرض می کنیم یه استخر پر از پریزاد جلوی در همین پرورشگاهه...

مسئول ساکت شد!

برای این که دیگر رودولفی در مقابلش قرار نداشت. غیبش زده بود.

-ببخشید... این آقا کجا رفت؟

بلاتریکس که به سختی لبخندش را حفظ کرده بود سریعا از در خارج شد و یقه رودولف را گرفت و کشان کشان به صندلی اش بازگرداند.
-اصلا طاقت نداره جلوش در مورد ساحره یا پریزادی غیر از من حرف بزنین. ناراحت می شه. ادامه بدین...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.