جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

305 کاربر(ها) آنلاین هستند (189 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
302
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  291 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.

—✦—

قـــــــــیژ
-بفرمائید داخل!
-سلام مادام کران. حالتون خوبه؟

دیزی سعی کرد مانند انسان های متشخص و متین درفیلم های سینمایی با یک حرکت صندلی رو به دیوارش را روبه مشتری بچرخاند ولی خب تمام اتفاقات درون فیلم ها حقیقت ندارد و در کمال زیبایی ضایع شد.
- سلام... خیلی خیلی به کلوپ ما خوش اومدید، بفرمائید مشکلتون چیه؟
-هیچی! سلامتی!
-جان؟
-سلامتی پدر جان!

دیزی آن روز اصلا اعصاب نداشت ولی خب از آنجایی که یک مدیر باید شخص متشخصی باشد خشمش را خورد.
-خانم محترم لطفا برید سر اصل مطلب!
-گفتم که سلامتی پدر جان
-خانم محترم میشه بیشتر توضیح بدید
-بله!

بلاخره خانم محترم علاقه ای به همکاری کردن نشان داد.

-مسئله مربوط به سلامتی پدر جانم هست! دو سه هفته ست اصلا چیزی نمیشنوه.
-که اینطور!
دیزی با دستمال قرمزی پلاکاردی که روی میزش قرار داست را برق انداخت و آن را در معرض دید خانم محترم قرار داد.
خانم محترم اشتباه زده بود.
- اینجا نوشته "پیشگو و سرمایه گذار دیزی کران" نه "دکتر دیزی کران".اگه مشکل جدیه ارجاعتون بدم به شفا بخش متخصص.
-بله میدونم. اتفاقا من رو یک شفا بخش اینجا فرستادن گفتن که شما میتونید به من کمک کنید.
-شفا بخش؟
-بله مادام استانفورد!
-جالبه!
دیزی حدس میزد حتما استاد استانفورد چیزی می دانست که بیمارش را پیش او فرستاده بود.

-یادم باشه بعدا ازشون تشکر کنم. خب بیمار کجاست؟
-پدر جان داخل منزل هستند. آخی بابای پیرم با اینجا دوتا کوچه بیشتر فاصله نداره!
- بریم پدر جان رو ببینم.

چند دقیقه بعد

دیزی وارد اتاق کاملا سبز رنگی شد. در گوشه ای پیرمردی که ظاهرا پدر جان بود با پیژامه سبز پسته ای رنگ رو صندلی چرخ داری نشسته بود.
_سلام
-
_سلام پدر جان؟ خوبید؟
-‌
- گفتم که جدیدا چیزی رو نمیشنون! ببخشید کن طاقت دیدن پدر در این وضعیت رو ندارم

خانم محترم جمله اش را تمام کرد و گریه کنان از اتاق بیرون رفت.

دیزی نیز از فرصت استفاده کرد و رفت تا پدر جان را معاینه کند. همه چیز عادی بود! طبق گفته هایی که از کلاس های شفابخشی استاد استانفورد و جوجل به یاد داشت، پیرمرد باید همه چیز رو می شنید. اتفاق عجیبی بود. دیزی چند دقیقه دور اتاق قدم زد بلکه خود پیرمرد زبان باز کند ولی پیرمرد مانند قبل بود و هیچ تغییری نکرد تا اینکه خانم محترم دوباره وارد اتاق شد.

- این نامه خانم استانفورد همون روزی که پدر جان رو دیدن به من دادند تا به شما بدم.

دیزی نامه را گرفت و هنوز نامه را کامل باز نکرد بود که خانم محترم دوباره زار زار کنان بیرون رفت.
-مردم دیوانه شدن! بزار ببینم اینجا نوشته:
نقل قول:
سلام دیزی
مطمئنا تو هم فهمیدی که پیرمرد هیچ مشکلی نداره.
ولی باید بهت بگم که نه! پیرمرده دو هفته ست ناشنواست!
من اون روزی که اونجا بودم زیر صندلی پیرمرده یه شیشه کوچیک معجون شنوایی پیدا کردم. کار این معجون تقویت شنواییه ولی اگه ساخت هکتور باشه چطور؟
کلا تاثیرش بر عکس میشه!
دیگه کاری از دست من بر نمیاد.
هکتور هم رفته مرخصی!
امیدوارم بتونی یه جوری از این پیرمرده پول به جیب بزنی و نصفش رو هم به من بدی!

دیزی تازه دو گالیونیش افتاد. برای همین بلافاصله دست به کار شد.
-خانم محــــــــــــــــترم!
خانم محترم هق هق کنان برگشت.
-بله بفرمائید
-نگران نباشید! همه چیز تحت کنترله!
-واقعا؟
برق شادی در چشمان خانم محترم نمایان شد.

-بله! شما اصالتا ایتالیایی هستید درسته؟ynerd:

رگ پوارویی دیزی گل کرد.
-بله!
-پس درست حدس زدم!

دیزی پوارو درست به هدف زد.

-پدرتون دچار بیماری زبون نفهمی شده.

برق از چشمان خانم محترم رفت.
- بیماری بدیه؟ وای نگید که از دست می دمش؟
-نه خانم! همه چیز کنترل شدست! ببینید پدر شما نیاز دارن دوباره زبون مادریشون یعنی ایتالیایی رو یاد بگیرن!
-عه! اینکه راحته! خودم میتونم بهش...
-نه دیگه نشد! ما در کلوپمون خیلی حرفه ای بهشون یاد می دیم! آموزش خانگی فایده نداره!
-که اینطور! بازم مشکلی هست؟
-بله! پدرتون نیاز به تفریح داره! انواع و اقسام طور های گشت گردی که کلوپ ما در اختیارتون میزاره، برای پدرتون الزامیه!
-هزینه ش زیاد نمیشه؟
- باهم کنار میایم نگران نباشید! بفرمائید نسختون! مطمئنید باشید پدر خیلی زود خوب میشند.
دیزی نگاهی به پیرمرد بی نوا انداخت. اثرات شاخ در آوردن و تعجب در چهراش پدیدار شده بود. پدر جان به تور بد روانشناسی افتاده بود.
-چند روز دیگه برای برنامه ریزی دقیق و دریافت هزینه همراه مادام استانفورد خدمت میرسم. روز خوش!

دیزی لبخند زنان از خانه خانم محترم بیرون رفت. او باید ماجرا را برای استاد استانفورد تعریف میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1400 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
آمانو همونطور که داشت قلم پرش رو میجوید و تو حیاط قدم میزد، کل بچه ها رو از نظر گذروند.

-هوفففف یعنی واقعا هیچکی نیستتت؟!

و یهو نوری از طرف الهی بر روی یه بنده خدا تابید.
و اون بنده خدا کسی نبود جز...

-النیس! آهایی...

آمانو دوید پیش آلنیس ولی وسط راه متوقف شد. به فکر فرو رفت.

-باید چه مریضی ای بهش تطبیق بدم؟
-هی آمانو... کاری داشتی؟

آمانو که وقت برای فکر کردن نداشت خودشو جمع کرد و به آلنیس نگاه کرد.

-وای مرلین من! آلنیس ببین چقدر رنگت پریده...

آمانو که نمیدونست چی بگه به تته پته افتاد ولی یهو لامپ رو سرش تلق صدا کرد و روشن شد.
چوب دستیشو در آورد و آروم تکونش داد جوری که النیس متوجه نشد.

-آلنیس! اون چیه رو صورتت! پناه بر ریش مرلین! آلنیس تو دچار آبله مرغون شدی!
-آمانو چرت نگو امروز صبح که تو آینه-

آمانو آینه جیبیشو رو نشون آلنیس داد و آلنیس جیغ کشید.

-آروم باش من میتونم کمکت کنم قبل بیشتر شدنش از شرش خلاص شی!

ولی خدایی از درونش میگفت«تو هیچی نمیدونی دختره ی هالو! »
متاسفانه آلنیس هم مثل آمانو هالو نبود که حرفشو باور کنه...

-تورو به پیژامه مرلین قسم از سر راهم برو کنار باید برم پیش خانم پامفری!

آمانو که دیگه مغزش نمیکشد با دستپاچگی جلوی آلنیس دراومد.

-نه نه نه! اِ... مگه نشنیدی که تو درمونگاه پر مریضه... عممم... اگه بری اونجا مریضی بدتر میشه!

و این خیلی عجیب بود که آلنیس هم به حرف آمانو گوش کرد!

-خب زود باش بهم بگو چیکار کنم!
-اول نفس عمیق بکش... حالا...

آمانو به فکر فرو رفت.
«بهش پماد همه کاره بدم یا معجون قورباغه جوش بر؟ »

-آمانو!

آمانو با جیغ النیس به خودش اومد و دستشو کرد توی جیبش. پماد همه کاره رو در آورد و چپوندن تو دستاش.

-اینو ساعتی یک بار بخور... نه نه یعنی بزنش به جوشا... اه ولش کن کلا میگم ساعتی یک بار استفادش کن...

آلنیس با عجله از آمانو دور شد و رفت.

{شب}

آمانو حین عوض کردن رد اش دستش به یه چیزی خورد.

-این چیه؟ -

چشمای آمانو گرد شد. اون پماد همه کاره رو به آلنیس نداده بود. پماد جوش زای فروشگاه شوخی ویزلی رو بهش داده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان=)

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: شنبه 9 مرداد 1400 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
رفتم سمت یکی از تختا که یه نفر روی آن دراز کشیده بود و آه و ناله می‌کرد آمدم معاینه اش کنم که یهو صدایی در سرم جیغ کشید نکنه بیماریش واگیر دار باشه سریع یک دستکش و ماسک از روی نیز قاپیدم و گفتم :《 خب.... مشکلتون چیه ؟》گفت :《 استخون پام کاملا نصف شده‌》اینو که گفت مغزم سوت کشید مگه می‌شه ! رفتم و از پروفسور استانفورد یک داروی عجیب غریب و یه کتاب جادو برای درمان گرفتم و رفتم پیش مریض . خب... آها صفحه ۵۷۳. اول با جادوی ایکس ری باید محل شکستگی را پیدا می‌کردم که آسون بود بعد باید اون دارو رو با یک جادوی عجیب غریب از پوست رد می‌کردی و می‌گذاشتیش رو محل شکستگی خودش یه ربع طول کشید ! ولی بالاخره شد بعد باید بیرونشو طلسم می‌کردی که تا ۲ هفته فریز بشه و بعد تموم . به سمت پروفسور استانفور رفتم به امید نمره کامل......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
تصویر تغییر اندازه داده شده
بله تا زنده ایم واسه هافل می جنگیم.
123 هافل برنده می شه !
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مرداد 1400 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش
و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.


میکی که عادت داشت همیشه قبل از انجام تکالیف، درمورد موضوع تکلیف کتاب های زیادی بخواند و تحقیق کند، اینبار نیز به کتابخانه رفت تا به خوبی درمورد این نوع درمان تحقیق کند. اما ای دل غافل... او ساعت ها تمام کتابخانه را گشت اما کتابی راجب تشخیص بیماری خاص درون یک فرد سالم را پیدا نکرد!!

_اینشکلی که نمیشه!

او حتی چند باری تصمیم گرفت برای راهنمایی بیشتر پیش پروفسور برود اما نمی‌دانست دقیقا چه چیزی از او بپرسد!
میکی سردرگم از کتابخانه بیرون رفت. چگونه شخصی را پیدا می‌کرد که حاضر شود به خاطر تکلیف او معاینه شود؟ از نظر میکی همچون شخصی به هیچ وجه پیدا نمی‌شد. با ناامیدی سرش را پایین انداخته بود و در راهروی هاگوارتز قدم می‌زند. اما او نمی‌دانست کائنات برای ثابت کردن واقعیت جمله «در ناامیدی بسی امید است» هم که شده، می‌خواهند به میکی کمک کنند! آنها پسری خنگ را در راه او قرار دادند که داشت با دوستش درمورد مشکلش حرف می‌زد. میکی آرام آرام به سمت آن دو رفت و به حرف هایشان گوش داد:

_وای رفیق! امروز شکم دردم بیشتر شده بود!!
_باید حتما بری پیش یه دکتر ببین چند وقته اینشکلی شدی.

پسر خواست جواب پسر مقابلش را بدهد که میکی با نیشی تا بناگوش باز، به کنار آنها رفت و گفت:

_هی هی...من اتفاقی شنیدم شکمت درد می‌کنه نه؟ راستش من یه شفا بخشم.

او دروغ گفته بود، اما بدون این دروغ نمی‌توانست تکالیفش را تکمیل کند.

_اوه چه خوووب می‌تونی منو معاینه کنی؟

پسر خنگ بدون توجه به نوع سن میکی و حتی اینکه او دروغ می‌گوید یا راست، جواب داده بود! این بهترین فرصت بود.

_چرا که نه. می‌خوای بریم تو حیاط روی یه صندلی دراز بکشی تا معاینه‌ات کنم؟
_اوهوم حتما.

❲دقایقی بعد در حیاط مدرسه❳

_خیلی خب وایسا ببینم، من شکمتو فشار میدم هروقت درد کرد بگو.
_باشه.

دستش را به سمت شکم پسرک گرفت و آرام آرام شکم شخص را فشار داد، و هر چند لحظه که می‌گذشت فشار را بیشتر کرد و نقاط مختلف را بررسی کرد. اما شخص هیچ دردی حس نکرد.

_حالت تهوع هم داری؟
_فکر نکنم زیاد، خیلی کم پیش میاد.
_معمولا درد چند ساعت طول می‌کشه که قطع بشه؟
_هوم... فکر کنم فقط چند ساعت بعد غذا خوردن این اتفاق میوفته.
_حالا دهنت رو باز کن بگو آآ...
_آآآ...

اینبار میکی رنگ زبان فرد و دندان هایش را چک کرد. در آخر نبض شخص مذکور را گرفت و گفت:

_اینم از این تموم شد.
_خیلی ممنونم... مشخص شد چرا شکمم درد می‌کنه؟
_بله آپاندیستون ترکیده. تا وقتی که شکم دردتون خیلی طولانی تر نشد اصلا مشکل بزرگی نیست. میشه گفت شایدم در حال ترکیدنه نگران نباشین و در بهترین فرصت برین پیش یه متخصص.

میکی آنقدر آرام و با متانت این را گفت که شخص مذکور اصلا نگران نشد و با آرامش و آسودگی خیال گفت:

_پس خداروشکر زیاد مشکلش جدی نیست خیلی کمکم کردین ممنون خدافظ.
_کاری نکردم که مرلین پشت و پناهت فرزندم.

اینگونه بود که یک دل پیچه‌ی ساده تبدیل به آپاندیس ترکیده شد! و پسرک جاهل حرف های میوکی کم تجربه را باور کرده و با آسودگی به سمت قلعه به راه افتاد.

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مرداد 1400 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفوسور :

توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش
و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.

------------------------------------------

لیلی از کلاس اومد بیرون و منتظر بود که حداقل یکی باشه که یه چیزش با بقیه متفاوت باشه تا بتونه اون ر درمان کنه ناگهان سونی از جلوش رد شد و لیلی دید که یه سمت دست سونی پر از خال و جوش هست و اون ور دستش پاک پاک هرچی فکر کرد نتونست اسم اون بیماری رو پیدا کنه و خیلی خیلی خوشحال شد چون یه بیماری کشف کرد رفت رفت پیش سونی و گفت دست از بچگی اینجوری بوده سونی گفت: نه دو روز پیش اینطوری شده بعدش به سونی گفت تا با من بیا سونی همراه با لیلی رفت و گفت دارم کجا میریم؟لیلی گفت: خودت میفهمی😉😉

لیلی به سونی گفت: همه به خاطر دستت مسخرت میکنن مگه نه 😔😔

سونی گفت اره مخصوصا گروه اسلایترین

لیلی گفت: نگران نباش کاری میکنم که دیگه تورو مسخره نکنن

سونی خوشحال شد و گفت چیکار؟؟؟؟

لیلی گفت: همینجا روی تخت بخواب من زود میام🙃🙃🙃


سونی روز تخت بیمارستان دراز کشید و گفت باشه

لیلی رفت تو کتابخونه قسمت مریضی ها گشت و گشت تا به قسمت جوش رسید و فهمید که اگه فردی به چیزی حساست داشته باشه جوش میزنه لیلی که حالا قضیه جوش رو فهمید رفت سراغ خال دید که هرکی به سن بلوغ میخواد برسه خال در میاره...

لیلی که خیلی خوشحال شده بود ناگهان یه خاطره ای به یاد آورد خواهرش خال در آورد و به حال هم حساسیت داشت برای همین جوش زد و فقط یه معجون خال بر خورد و خال ها و جوش هاش از بین رفت لیلی بلافاصه رفت پیش پرفسور معجون ها و معجون ضد جوش و ضد خال رو ازش گرفت و سریع رفت معجون ضد خال رو به سونی داد که بخوره سونی با ترس خورد ولی نه جوش از بین رفت نه خال ناگهان فکری به سرش زد معجون ضد جوش و ضد خال رو باهم قاطی قاطی کنه و کرد سونی که از معجون خوردن می‌ترسید گفت : ول کن لیلی من از معجون میترسم لیلی گفت:سونی جان اگه میخوای مسخرت نکن بزار این معجون رو بهت بدم سونی که واقعا دوست نداشت مسخره کنن سرش رو به نشانه تایید تکون داد و سونی اون معجون قاطی رو بهش داد بخوره و وقتی خورد خال ها و جوش هاش به طرز معجزه آسایی از بین رفت ...

*۳ روز بعد*

پرفسور داشت اسامی کسایی رو میخوند که درمان جدیدی انجام دادند

اسم هر کسی را که می خوند میرفت پیش پروفسور و اسم بیماری و می گفتند و کسی که درمان کردند هم با با خودشون به پیش پرفسور می آوردند بعد از نفر سوم اسم لی لی آوردی شد لی لی با سونی پیش پروفسور رفتند لیلی گفت : پرفسور درمان من از بین بردن خال و جوش بود من معجون از بین بردن خال و جوش رو با هم ترکیب کردم و دادم بخوره سونی به خال حساست داشت و من اسم اون معجور رو گذاشتم خوشجا ترکیبی از اسم خال و جوش
و اسم بیماری هم گذاشتم خالجوشزا

خیلی ممنون و خداحافظ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
H
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مرداد 1400 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفوسور :

توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش
و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.

------------------------------------------

لیلی از کلاس اومد بیرون و منتظر بود که حداقل یکی باشه که یه چیزش با بقیه متفاوت باشه تا بتونه اون ر درمان کنه ناگهان سونی از جلوش رد شد و لیلی دید که یه سمت دست سونی پر از خال و جوش هست و اون ور دستش پاک پاک هرچی فکر کرد نتونست اسم اون بیماری رو پیدا کنه و خیلی خیلی خوشحال شد چون یه بیماری کشف کرد رفت رفت پیش سونی و گفت دست از بچگی اینجوری بوده سونی گفت: نه دو روز پیش اینطوری شده بعدش به سونی گفت تا با من بیا سونی همراه با لیلی رفت و گفت دارم کجا میریم؟لیلی گفت: خودت میفهمی😉😉

لیلی به سونی گفت: همه به خاطر دستت مسخرت میکنن مگه نه 😔😔

سونی گفت اره مخصوصا گروه اسلایترین

لیلی گفت: نگران نباش کاری میکنم که دیگه تورو مسخره نکنن

سونی خوشحال شد و گفت چیکار؟؟؟؟

لیلی گفت: همینجا روی تخت بخواب من زود میام🙃🙃🙃


سونی روز تخت بیمارستان دراز کشید و گفت باشه

لیلی رفت تو کتابخونه قسمت مریضی ها گشت و گشت تا به قسمت جوش رسید و فهمید که اگه فردی به چیزی حساست داشته باشه جوش میزنه لیلی که حالا قضیه جوش رو فهمید رفت سراغ خال دید که هرکی به سن بلوغ میخواد برسه خال در میاره...

لیلی که خیلی خوشحال شده بود ناگهان یه خاطره ای به یاد آورد خواهرش خال در آورد و به حال هم حساسیت داشت برای همین جوش زد و فقط یه معجون خال بر خورد و خال ها و جوش هاش از بین رفت لیلی بلافاصه رفت پیش پرفسور معجون ها و معجون ضد جوش و ضد خال رو ازش گرفت و سریع رفت معجون ضد خال رو به سونی داد که بخوره سونی با ترس خورد ولی نه جوش از بین رفت نه خال ناگهان فکری به سرش زد معجون ضد جوش و ضد خال رو باهم قاطی قاطی کنه و کرد سونی که از معجون خوردن می‌ترسید گفت : ول کن لیلی من از معجون میترسم لیلی گفت:سونی جان اگه میخوای مسخرت نکن بزار این معجون رو بهت بدم سونی که واقعا دوست نداشت مسخره کنن سرش رو به نشانه تایید تکون داد و سونی اون معجون قاطی رو بهش داد بخوره و وقتی خورد خال ها و جوش هاش به طرز معجزه آسایی از بین رفت ...

*۳ روز بعد*

پرفسور داشت اسامی کسایی رو میخوند که درمان جدیدی انجام دادند

اسم هر کسی را که می خوند میرفت پیش پروفسور و اسم بیماری و می گفتند و کسی که درمان کردند هم با با خودشون به پیش پرفسور می آوردند بعد از نفر سوم اسم لی لی آوردی شد لی لی با سونی پیش پروفسور رفتند لیلی گفت : پرفسور درمان من از بین بردن خال و جوش بود من معجون از بین بردن خال و جوش رو با هم ترکیب کردم و دادم بخوره سونی به خال حساست داشت و من اسم اون معجور رو گذاشتم خوشجا ترکیبی از اسم خال و جوش
و اسم بیماری هم گذاشتم خالجوشزا

خیلی ممنون و خداحافظ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
H
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مرداد 1400 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-- مگه شما تو زندگیتون چه کار واجبی دارید که وقت هیچی را ندارید؟!

فلش بک، نیم ساعت قبل.

- میای درمانت کنم؟ بیماری کایا چیاخوزه داری.
- چی؟ متاسفم وقت ندارم.

سپس با عجله آلانیس را تنها گذاشت تا سراغ دختر ناشناسی برود، روی شانه اش ضربه بزند و بگوید:
- میای درمانت کنم ؟ یک جور بیماری حاد پوستی گرفتی.
- من وقت سر خاروندم ندارم. متاسفم.

پایان فلش بک

- مثل اینکه اینجا هیچ کس حتی وقت گوش کردن به حرفهایم را هم ندارد.
آلانیس با بی حوصلگی از آهی کشید، از صندلی های تالار ریونکلا بلند شد و به سوی راهرو ها رفت.

- شپلی! حواست کجاست؟! جلوی پاتو نگاه کن!

آلانیس سرش را بالا برد و به طور غیر منتظره ای با پروفسور مگ گونگال مواجه شد که به طور ناگهانی بهش برخورد کرده بود.

- چروفسور.. چیز.. یعنی .. پروفسور مگ گونگال! متاسفم.
می خواست برود که ناگهان نظرش را عوض کرد.

- داشتم دنبال شما میگشتم پروفسور! می خواستم بگم شما به یک جور بیمار مبتلا شدید که بهش میگن کورچیوا خاندرا چونا. این بیماری بسیار نادری است که باعث می شود نتونید با ملایمت حرف بزنید، درمانش هم با یک جور معجون است. مطمئنم اگر مصرفش کنید زود خوب میشید.

- شپلی! این پرت و پلا ها چیه که می گی؟

- اما..

- بس کن! اون گربه ها راهم از رو سرت بردار. فعلا خدانگهدار.

آلانیس با ناامیدی به مگ گونگال نگاه کرد که دور میشد. یک امید دیگر هم برباد رفت.

دور روز بعد

- وحشتناکه! وحشتناک! امروز کلاس شفا بخشی دارم و هیچ تکلیفی برای ارائه ندارم!
آلانیس با حالتی وحشت زده در یکی از پلکان ها مشغول بالا و پایین رفتن بود و ظاهرا قادر به وایسادن نبود.

- اهمم. ! آلانیس! میری کنار؟

آلانیس سرش را بلند کرد و به دانش آموزی خیره شد که قصد بالا رفتن از پله ها را داشت.
- اوه، درسته، متاسفم، بیا!

وقتی دانش اموز رد شد آلانیس قدم زدن زدن را از سر گرفت.
- واقعا نمی دونم مشکلم چیه؟...صبر کن!... مشکل؟... من... آهان فهمیدم!

با عجله از پله ها به پایین دوید که ناگهان... تلپ! خب!.. ناگهان با صورت روی زمین خورد!

نیم ساعت بعد
آلانیس با صورتی پر از چسب زخم جلوی آینه نشسته بود.
- خب! درسته که من با صورت از پله خوردم زمین، بعدم مجبور شدم یک ربع بشینم تا خانم پافری صورتمو درست کنه که طرح موزاییک روش مونده بود ولی الان اون مهم نیست. مهم اینه که من باید خودمو درمان کنم! برای درس شفا بخشی! من بیماری هنوبتل علال دارم که باعث... باعث... فکر کنم باعث تلاش بی نتجیه می شه، برای درمان روزی دویست لیوان آب کدوحلوایی و پونصد تا مافین بخور. خوب بخواب و روزی دوبار به درمانگاه سر بزن!

بعد باحالتی خوشحال رفت تا گزارش کارش را بنویسد..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مرداد 1400 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!

*******************

وقتی زنگ خورد، همه کلاس بلند شدند تا هرچه سریع تر از شر درمانگاه خلاص شوند. همه کلاس، غیر از لاوندر. او بعد از شنیدن تکلیف جلسه بعد، نگاهی خریدارانه به تک تک شاگردان حاضر در کلاس انداخت. هیچ کدامشان لقمه دندان گیری نبود.
شاید ایوا میتوانست مبتلا به آدم خواری مزمن باشد؛ اما اگر هم بود لاوندر درمانش را بلد نبود و نمی خواست به خاطر یک کلاس شفابخشی ناقابل، یک لقمه چپ شود.
آستریکس هم میتوانست سندروم رنفیلدز داشته باشد؛ ولی لاوندر نه درست میتوانست نامش را تلفظ کند، نه درمانش را بلد بود، و نه اصلا گمان میکرد که آستریکس سندروم داشته باشد. او حقیقتا خون آشام بود، نه خون آشام پندار.
آقای ویزلی به نظر خوب می آمد،لاوندر نمی دانست در هاگوارتز چه می کند، اما بی تردید دچار ترکیبی از سندروم های "فرزندآوری بی توقف" و "گسترش خانواده بی رویه" بود. درمانش هم این بود که او را ترک بدهند. پس باید دست و پایش را می بستند تا فرزندآوری نکند.
لاوندر بلند شد تا برود آرتور را شکار کند، اما یادش آمد که در این صورت گزارشش منشوری میشود. بنابراین با کلافگی به اطراف نگاه کرد. چه کسی بیمار بود؟ با دیدن خرمن موی خاکستری پروفسور ذهنش روشن شد.
-پروفسور!

پروفسور استنفورد برگشت و نزدیک بود با ضربه شلاقی موهایش لاوندر را از پنجره به بیرون شوت کند.
-بله؟
-حالتون خوبه؟

پروفسور لبخند زد.
-خوبم، ممنون.
-نه! خوب نیستین! موهاتون خاکستریه، نشونه بیماریه!

پروفسور به موهایش دست کشید.
-نه عزیزم. من دگرگون نمام. ببین الان موهامو قرمز میکنم.

چشم هایش را بست و بعد از چند ثانیه، کل موهایش سبز شدند.
-عه نشد، الان قرمز میشه.

با تلاش دوم، کل موهایش زرد شدند.
-عه چرا نمیشه؟! الان دیگه قرمز میشه .

با تلاش سوم، کل موهایش صورتی شدند. پروفسور با حالتی مایوس "پووووف"ـِی کرد و موهایش دوباره خاکستری شدند.
-ببین لاوندر، عزیزم، من حالم خوبه و...
-اما پروفسور! من زندگینامه شما رو خونده م.
-و احتیاجی ندارم که... چی؟
-توی زندگینامه شما نوشته که رنگ موهاتون نسبت به احساساتتون متغیره.
-خب پس، فهمیدی چرا خاکستریه. حالا برو.
-ببینین، شما نتونستین موهاتونو یه رنگ شاد بکنین. موهاتون خاکستریه. خاکستری بی احساس ترین رنگ در تمام طیف هاست. پروفسور، خودتون به زندگیتون نگاه کنین! نه عشقی توش هست، نه محبتی!

چشم های پروفسور چهارتا شده بود. لاوندر داشت موفق میشد.
-خودتون ببینین، شما نه عشقی در حال حاضر دارین نه حداقل یه شکست عشقی ناقابل. آخه مگه میشه یه خانوم شایسته ای مثل شما، زندگیش تا این حد بی احساس باشه؟ گوهر عشق در چند قدمی شماست، چرا برش نمیدارین؟ انگور عشق باید فشرده بشه تا بشه نوشیدنی انگوری، با نگاه کردن که نمیشه!
-خب، منظورت چیه؟

لاوندرلبخند پیروزمندانه اش را فرو خورد.
-این یه بیماریه پروفسور! شما دچار بی عشقی مفرط هستید. خوشبختانه قبل از اینکه به مرحله بی عشقی مزمن برسه میشه درمانش کرد.
-میشه؟
-البته که میشه! من خودم پیشکسوت این کار هستم، میتونم تا جلسه بعدی شما رودرمان کنم!

لاوندر چشمانش را بست و منتظر نتیجه کارش شد. ده... نه... هشت... هفت... شش... پنج... چهار... سه... دو... یک...

-باشه! اگه واقعا میشه درمانش کرد من حاضرم تو بیای زندگیمو پر از عشق بکنی. حالا چند درمیاد؟

وقتی لاوندر چشمانش را باز کرد نزدیک بود برق چشمانش پروفسور را کور کند.
-پول نمیگیرم پروفسور! در عوضش بهم نمره بدین!
-امم... باشه!
-عالیه!


نیم ساعت بعد

-لاوندر، الان نیم ساعته من اینجا دراز کشیده م و هی دارم ذهنمو خالی میکنم. حوصله م سر رفت!

لاوندر با یک پاتیل در یک دست و یک عالمه شیشه های ریز در دست دیگرش کنار تخت پروفسور آمد.
-الان ذهنتون خالی شده؟ براتون معجون درمان آوردم!

بعد نشست و از معجون پاتیل یک ذره داخل تمام شیشه ها ریخت. بعد پارچه ای از جیبش در آورد، انواع و اقسام موهای پسر ها بود. در هر شیشه یک تار مو انداخت. معجون ها صورت بودند و بوی موهای رون را میدادند.

-اونا چیه؟
-اینا پروفسور؟ داروی شفابخش شما!

بعد یکی از شیشه ها را بالا برد و به پروفسور داد.
-چه بویی میده پروفسور؟
-اممم... خب.. بوی یک انگشتر برق برقی...
-حالا بخورینش! بعد از این هم باید هر شب یکی از اینا بخورین.

پروفسور شیشه را لاجرعه سر کشید. لاوندر صبر کرد. صبرش تمام شد.
-پروفسور؟
-هان؟
-چه احساسی دارین؟
-حس میکنم... باید برم... پیش یه مرد موقرمز...

لاوندر با خودش فکر کرد:
-رون نباشه.... رون نباشه... من که موی رون ننداختم توی اینا... نکنه عاشق رون بشه یهو...

بعد بلند گفت:
-چجور مرد موقرمزی؟

پروفسور حالتی رویا گونه داشت.
-بابای یکی از بچه ها... آرتور عزیزم...

لاوندر محکم به پیشانی اش کوبید. آرتور ویزلی؟ قرار نبود اولین معجون آرتور ویزلی باشد! خیط کاشته بود. پروفسور بلند شد و شیشه ها را برداشت.
-ممنونم لاوندر! حالا زندگیم پر از عشق شده... عشق به آرتور عزیزم... من میرم پیداش کنم... و زنش بشم...

لاوندر خندید. او موفق شده بود.
-یادتون نره هر شب بخورین پروفسور! نمره من رو هم یادتون نره!

اما پروفسور رفته بود.

هفته بعد، قبل از کلاس شفابخشی جادویی جلسه دوم

-پروفسور؟
-اوووه... چقدر این مدیر مدرسه خوشتیپه... حس میکنم باید زن حسن مصطفی بشم... حسن! آقاحسن!

لاوندر صدایش را بلند تر کرد.
-پروفسور!

و بدوبدو به سمت پروفسور استنفورد رفت که جلوی حسن مصطفی زانو زده بود. احتمالا معجون هشتم را خورده بود. موهایش صورتی روشن بود و یک دستش به گردنش آویخته بود که احتمالا کار خانم ویزلی بود.
-حسن... من هرچی فکر میکنم به این نتیجه میرسم که بی تو نمیتونم زندگی کنم...
-ای حرفا چیه عامو؟ عح عح عح!
-جدی میگم... ازت میخوام که با من ازدواج کنی... خواهش میکنم...
-سرکاریه؟ خیلی خوب بود، ماشالا! اصن داغونم کردینا! عح عح عح!

لاوندر شانه پروفسور استنفورد را گرفت و کشید.
-پروفسور! نمره منو یادتون رفت!
-حسنننننن! طعنه به مستی ام نزن، ایراد بر عشقم مگیر! بوسه بگرفتن ز ساحل موج را دیوانه کرد!

لاوندر دلش میخواست خودش را از پنجره برج گریفندور پرت کند. او چه کار کرده بود؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفسور زیبا و جذابم :
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش
و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.

..............................................................................................................................................


در واقع کسی که ملانی میخواست در ابتدا به بچه ها نشان بدهد ولی بعد از بیست دقیقه بیهوشش کرده بود که دیگر ناله نکند ،آستریکس بود. البته آستریکس خون اشامی با آپشن آژیر نبود بلکه بر اثر کف گرگینه ایی اما ، سرش زخم شده بود و ولومش بالا رفته بود.

در نهایت اما ، آستریکس را به درمانگاه آورده بود ولی نه به این دلیل که نگران زخم سرش باشد یا مورچه ایی عذاب وجدان گرفته باشد بلکه "مشکل" چیز دیگری بود. ملانی هم میخواست به کمک بچه های کلاسش همین " مشکل" را حل کند ولی به دلیل نامعلومی در لحظه آخر تصمیمش را عوض کرده بود و اما را به ریش بزی مرلین سپرده و با آستریکس بیهوش تنها گذاشته بود.

بعد از تمام شدن کلاس، ملانی سوت زنان به درون درمانگاه برگشت و به سمت تخت 34 رفت و بعد از کنار زدن پرده دور تخت گفت:
- ای بابا! شما که هنوز اینجایین! این که زخم سرش تقریبا خوب شده دیگه مشکلی نداره....تو هم پاشو برو، درمانگاهو اشغال نکن.

اما مثل ترقه های شب سال نو ناگهان منفجر شد و فریاد زد:
- مشکلی نداره؟! مشکلی ندارهههه؟؟!!! این پشه خونخوار خرس منو برداشته و یادش نمیاد چی کارش کرده! این مشکل نیست؟! صد بار گفتم این حافظه نداره....همه چی یادش میره! اصلا مگه قرار نشد تو کلاست فراموشی شو بررسی کنین؟ چی شد پس؟ من خرسمو میخوام!

ملانی در حالی که کیفش را برمیداشت با آرامش گفت:
- میخواستم بررسیش کنیم ولی آستر فراموشی نداره. فراموشی که به همین سادگی نیست. هرکسی گاهی ممکنه اسمها یادش نیاد یا ندونه وسایلشو کجا گذاشته...هممم...بذار ساده برات بگم، حافظه مثل یک مینی وزارت خونه منظم با صدها جادوگر نابغه است که تو مغز دارن بی وقفه کار میکنن! به همین راحتیا بهم نمیریزه!آستریکس فقط یکم حواس پرته ، حتی منم الان نمیدونم کیفم کجاست و میخوام برم پیداش کنم!تو هم ول کن دیگه، یه خرس که اینقدر ناراحتی نداره!

اما با قیافه پوکر گفت:
-کیفت رو دوشته! هییی....کجا میری؟ منو نپیچون!

ولی ملانی با سرعت به سمت خروجی درمانگاه رفت و دستش را در هوا برای اما تکان داد. اما میخواست به دنبالش برود که صدایی او را متوقف کرد.

- تازه واردی نه؟ بیا با هم دوست شیم...ولی به شیشه های خونم دست نزنیا!

اما با خشمی که داشت مثل کف نوشیدنی کره ایی از وجودش سرازیر میشد ، به سمت تخت برگشت.آستریکس بیدار شده بود.

اما سعی کرد برخلاف خشم درونش لبخند بزند و با ملایمت گفت:
-آره من تازه واردم! بیا دوست شیم! ولی اول بهم میگی کیسه پولامو کجا گذاشتی؟

در واقع اما خرسی گم نکرده بود. بلکه کیسه پول مشنگی که با سه ماه زحمت به دست آورده بود را به آستریکس سپرده بود.آن هم فقط برای 5 دقیقه ولی وقتی برگشته بود خبری از کیسه پول ها نبود. اما نمیخواست چنین چیزی را به ملانی بگوید، چون احتمالا باید توضیح میداد که پول ها را از کجا آورده و اصلا علاقه ایی به این کار نداشت.

آستریکس که غرق در فکر بود ناگهان گفت:
- فهمیدم!

اما با ذوق منتظر شد و آستریکس ادامه داد:
- به لرد و دامبلدور میگیم در یه مسابقه با هم دلستر و ماست بخورن دا! اونم با یه دست و و با اون یکی باید دستهای همو بگیرن دا! قانونم میذاریم که اگر کسی حالش بهم خورد و دیگه نمیخواست ادامه بده باید به اون یکی بگه ببخشید، دوست دارم! خیلی خفنه نه؟!....راستی سوالت چی بود؟....تو کی؟ تازه وا...

اما نذاشت که آستریکس جمله اش را تمام کند و کف گرگینه ایی دوم را تقدیمش کرد. بعد با حرص بلند شد و به سمت قفسه ی داروها رفت. دیگر امکان نداشت به پولش برسد. به نظرش آستریکس به جای آنکه خون آشام باشد، ماهی بدون حافظه بود. بنابراین تصمیم گرفت که حداقل داروی عجیبی به او بخوراند و حرصش را خالی کند. ولی به محض اینکه میخواست داروی "مسهل هیپوگریف انداز" را از قفسه بردارد با دیدن داروی کنارش دستش در هوا خشک شد.

روی شیشه نوشته بود: خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ریز شدن ( توجه: اثر موقت!)

اما با خودش فکر کرد، اگر حافظه آستریکس وزارتخانه بود ، شاید میتوانست خودش به دنبال خاطره پولهایش بگردد. بنابراین شیشه را برداشت و به سمت آستریکس مجددا بیهوش برگشت.
خب اما دکتر نبود ومسلما نمیتوانست درک کند که ملانی فقط برای تشبیه چنین چیزی به او گفته باشد، بنابراین همه حرفهایش را جدی گرفته بود.

اما روی سرآستریکس خم شد که دقیقا مقابل زخم سرش قرار بگیرد.زخم یک شیار بسیار باریک بود ولی اما فکر کرد اگر به اندازه کافی کوچک شود میتواند از ان رد شده و وارد مغز آستریکس شود. در حقیقت هوس به دست آوردن پولهایش آنقدر شدید بود که به چیز دیگری فکرد نکرد. چشم هایش را بست، خودش را به کلیه چپ مرلین سپرد و یک قلپ بزرگ از معجون را سر کشید.

اما در لحظه پشیمان شد. بدنش مثل پاستیل جادویی هم کشیده میشد و همزمان فشرده میشد.احساس میکرد در جریان پرفشار آب غوطه میخورد. ولی بعد از چند لحظه همه چیز تمام شد و اما با شک چشمهایش را باز کرد
جلوی رویش یک دختر زیبای صورتی پوش با لبخند ایستاده بود. در واقع دختر تنها شی صورتی دورش نبود، بلکه دیگر در درمانگاه نبود و در فضای تمام صورتی با تزئیات رنگی و قلبهای شناور در هوا قرار داشت.

دختر ناگهان گفت:
- سلام تازه وارد! البته میدونم اما هستیا! اما تو مغز ما تازه ایی بنابراین میشی تازه وارد!میدونی ما تا حالا مهمون اینجوری نداشتیم! خیلی خوشحالم اینجایی ...
و بعد در حالی که سرش را افقی تکان میداد با لحن کش داری گفت:
-دااااااااااااااااا!

اما گیج پرسید:
- الان اینجا مغز آستره؟ پس تو کی هستی؟ آستر پسره ولی مغزش دختره؟

- وا! منم آسترم! البته آستر دافی! قربونت برم من مغزش نیستم! یکی از شخصیتهاشم! هر کسی هزار تا شخصیت داره دیگه حتی اگه بروزشون نده! توهم از اون شکافه افتادی پایین و منم چون بیکارم اومدم باهم دوست شیم تازه وارد!
و بعد به شکاف بالای سر اما اشاره کرد.

اما که کمی وحشت کرده بود، قلب رقصانی را در هوا کنار زد و گفت:
- منم خیلی میخوام دوست شیم ها ولی عجله دارم! این قسمت حافظه کجاست؟ من دنبال یه خاطره میگردم! البته اگه فراموش نشده!

آستر دافی خندید و گفت:
- اخی فراموشی که خیلی خوبه که! همه آسترها دوسش داریم! ولی چون خوشگلیه بیا میبرمت بخش حافظه. دااااااااا!
بعد دست اما را گرفت و به دنبال خودش کشید.

ملانی اشتباه میکرد، مغز آستریکس اصلا یک وزارتخانه منظم نبود، بلکه بیشتر شبیه خوابگاه شلوغی بود که انواع آسترها در شکل و رنگهای مختلف به عجیب ترین کارها مشغول بودند.از حل مشکلترین مسائل فیزیک با آبپاش گرفته تا بزرگ کردن سلول قلبی به عنوان حیوان خوانگی یا خاموش کردن فانوس ایده ها.

بلاخره آستریکس دافی ایستاد و به جلویش اشاره کرد و گفت:
- اینم بخش حافظه و این فراموشی گوگولی مون.

اما چیزی را که میدید باور نمیکرد.موش خاکستری به بزرگی 3 متر جلوی در کوچکی نشسته بود و هرزگاهی نورهای کوچکی که از کنار بدنش به در پشتش وارد میشد، را میخورد.

آستر دافی با دیدن قیافه اما توضیح داد:
-این گوگولی یه موشه ولی میبینی که فراتر و بیشتر از سایزیه که معمولا باید باشه واسه همین بهش میگیم " فرا موشی"! اون نورهام خاطرهامونن! فراموشیمون مزه شونو دوست داره!

اما با تعجب گفت:
- این گوگولی نیست! این بیماریه! داره خاطراتتونو میخوره!

- بیماری چیه بابا! مهم نیست که! حالا چند تا خاطره کمتر!

- شاید خاطره پولامم خورده! ببین باید اینو از اینجا برداریم! من باید برم تو حافظه رو ببینم!

آستر دافی که کمی ناراحت شده بود گفت:
- فراموشی دکور اینجاست! خوشگله! بعدشم اینو کسی نمیتونه برداره!دااااااااا!

اما میخواست با آستر دافی بحث کند که باز احساس کرد که کشیده میشود ولی این بار با شدت کم. اثر دارو داشت از بین میرفت.
با عجله فکر کرد و به رنگ صورتی که همه جا بود خیره شد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. خودش بود! صورتی!
با عجله گفت:
- ببین الان که فکرشو میکنم میبینم راس میگی. فراموشی خوشگله و دکور خوبیه، حیف که صورتی نیست! ولی از اونجایی که دوستیم من میخوام یه کاری برات بکنم! یکم کوچیکش میکنم که بتونی یه پاپیون صورتی براش ببندی خوبه نه؟

آستر دافی از هیجان جیغ کشید و سرش را به علامت مثبت تکان داد.بعد اما به سرعت به طرف موش دوید و یک قطره از دارویی که از قفسه های درمانگاه کش رفته بود را روی خاطره ایی که موش میخواست بخورد ریخت. در یک ثانیه موش کاملا کوچک شد و جریان حافظه ایی که جلویش را گرفته بود به صورت نورهای کوچکی با سرعت زیاد به درون در کوچک هجوم آوردند. اما بسیار خوش شانس بود که توانست در یک لحظه یکی از نورها که رویش نوشته شده بود "پول- اما" و تا آن لحظه زیر موش گیر کرده بود را بگیرد.

ولی باز هم ناامید شد. خاطره نشان میداد در همان پنج دقیقه آستر پولهای قشنگش را به جای هیزم در آتش شومینه ریخته بود. دیگر حتی وقتی برای عصبانی شدن نداشت چون کشش ها و فشار ها شدت گرفته بود و اما اصلا دلش نمیخواست مغز متلاشی شده آستریکس بر اثر بزرگ شدنش را برای ملانی توضیح بدهد.

بنابراین در حالی که دوان دوان به سمت زخم برمیگشت به سمت آستر دافی که داشت پاپیون میبست فریاد کشید:
- اون گوگولیت به زودی بزرگ میشه ! نگران نباش! ولی وقتی بزرگ شدم به آستر واقعی سم موش میدم!خیالت راحت!
اما پولهایش را از دست داده بود و بیخودی در ذهن بیفانوس آستر گشته بود ولی ناخواسته برای مدت کوتاهی هم که شده توانسته بود جریان حافظه آستر را به وضع طبیعی برگرداند. از این کارهای خوب ناخواسته خیلی متنفر بود ولی باز هم اگر قرار بود آستر دیگر او را تازه وارد حساب نکند دوست داشت دائما درمانش کند. اما نه با روش " زبان خوش" ملانی. بلاخره باید سوزاندن پولهایش را جبران میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!
1) توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس همراه با خیل عظیم دانش آموزان از کلاس خارج شد. باید فکری برای تکایف اولین جلسه کلاس شفابخشی جادوییش میکرد؛ پس تصمیم گرفت که به سمت سالن غذاخوری برود تا شاید کیس مناسبی در آنجا پیدا کند.
آلبوس قدم زنان به سمت سالن غذاخوری می رفت که در راه کسی نظرش را جذب کرد!
- هی! هی لوسی! یه احظه وایسا!
لوسی که در حال و هوای خودش بود با این فریاد آلبوس یکه خورد و از آنجایی که عصب و عضله اش برای ثانیه ای ارتباط خود را از دست داند، پای راستش به پای چپش فحش رکیکی داد و بین آنها دعوا شد و این دعوا باعث پیچ خوردگی پای لوسی شد!
- آخخخخخخ. هی تو! چته؟ چرا اونجوری داد میزنی؟ مگه آدم با یه خانم متشخص اینجوری حرف میزنه؟ اصلا ببینم تو کی هستی که اینجوری سر من داد میزنی؟
- هی من واقعا متاسفم!
لوسی با تعجب به آلبوس خیره شد، زیرا حالت صورتش کاملا در تضاد با جمله اش بود.
- بیا بریم به درمونگاه! من میدونم چجوری باید پاتو خوب کرد، البته برای درمان ناهماهنگی عصب و عضله هم باید یه راهی پیدا کنم!
لوسی لنگ زنان دنبال آلبوس راه افتاد تا به سمت درمانگاه بروند که در راه دوباره دعوای بین پاهای لوسی شروع شد!
- اینا حتما اثرات سوپ پیازه!
- هی تو! در مورد سوپ پیاز اینجوری حرف نزن!
- ببخشید لوسی!
- خب اینم درمونگاه! یه لحظه همینجا وایسا!
سپس آلبوس با چکشی مانند چکش پروفسور استانفورد برگشت. لحظه ای درنگ کرد و با دقت درست به زیر زانوی لوسی ضربه ای زد!
پای لوسی در همین لحظه با شدت هرچه تمام تر با صدای ویژی از کنار صورت آلبوس رد شد.
- خب خب! که اینطور! باید اول پاتو پانسمان کنم. آیب شدیدی ندیده، فقط به یکم استراحت نیاز داری و یکم مسکن.
آلبوس به سمت قفسه معجون ها رفت و معجونی که رویش با رنگ زرد نوشته بودمسکن را برداشت و به لوسی داد.
- بیا! این معجون رو باید بخوری...
اما قبل از اینکه حرف آلبوس تمام شود لوسی معجون را سرکشید و شیشه خالی را به کناری پرتاب کرد.
- فکر کنم یه کم زیاد ازش خوردی!
- ساکت شو! الان دیگه باید برم.
لوسی میخواست از صندلی بلند شود اما حس خستگی و خواب زیادی داشت. بازهم تلاش کرد تا اینکه چشمانش به کلی بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفت.
- خب! همچین بدم نشد باید با افسون مجیک اسکن اونو اسکن کنم تا شاید بیماری جدیدی پیدا کردم.
سپس کتاب طلسم های کارآمد شفابخشی را برداشت و ورد مجیک اسکن را به زبان آورد، اینجا بود که تمام محتویات درون بدن لوسی مشخص شد.
- این بدنش چرا اینجوریه؟ چرا هیچی سر جاش نیست! همینه! خودشه! این بیماری اوسیه! باید اقسون مرتب سازی اعضای داخلی رو پیدا کنم.
آلبوس کتاب را برداشت و به سرعت لیست مطالب را باز کرد. کمی طول کشید، اما بالاخره اقسون را پیدا کرد. با اعتماد به نفس سرشار چوبدستی را طبق کتاب به سوی قبل لوسی گرفت و ورد را به زبان آورد.
لدن لوسی شروع کرد به تکان خوردن، هر لحظه این تکان ها شدید تر می شد. آلبوس از ترس دیگر رنگی به چهره نداشت تا اینکه تکان های بدن لوسی متوقف شدند و لوسی از بیهوشی بیرون آمد.
- هووف! چقدر احساس راحتی می کنم. ازت ممنونم آلبوس! انگار قلبم خونو الان بهتر پمپ میکنه.
- خب بایدم اینطور باشه!
سپس قدم زنان از آلبوس دور شد و آلبوس با افتخار اینکه چه شفادهده خوبی است راهی دخمه ها شد تا کمی در خوابگاهش استراحت کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده