جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

42 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
42 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] داستان اشتراكی تالار هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1401 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان اطراف رو دنبال چیزی که بندازه روی قدح، از نظر گذروند. ولی چیزی به چشمش نخورد... به جز پتوی سدریک، که هیچکس، حتی سدریک، حق نداشت چپ چپ بهش نگاه کنه. پس مجبور شد فکر دیگه ای کنه.
- بیاین هممون با هم بغلش کنیم.

همه با ناباوری به سوزان نگاه کردن که پرید و قدح رو محکم بغل کرد. بلافاصله رامودا هم این کارو تکرار کرد. بقیه هم با دیدن این صحنه، شونه بالا انداختن و پریدن روی قدح.

- چیز... میگم... نه اینکه بخوام به متد حرفه ایت ایراد وارد کنم ها... ولی یه کوچولو مصدوم شدیم.
- زیبا نیست؟ هممون قرمز و خونی شدیم. قرمز هم همون صورتی پررنگه. صورتی هم زیبا ترین رنگه. ببینید قدر چقد ما رو به زیبایی و صورتیّت نزدیک کرد؟ از این زیبا تر؟


نیکلاس خواست چیزی بگه، ولی در مقابل منطق رامودا، حرف کم آورد و رفت چندتا سنگ جادو به خودش بزنه بلکه در اثر خونریزی شدید نمیره. و بقیه همچنان قدح رو محکم بغل کرده بودن.

- خوبه دیگه، میتونیم ول کنیم.

و با دستور رامودا از قدح جدا شدن.
بعد از این حادثه (!) قدح نه تنها بهتر نشده، بلکه کاملا خورد شده و قطعات شکسته ش، به دست و پا و سر و تمام اعضای هافلپافیا وارد شده بود. اگه کمک کتابهای درمانی گابریل نبود، همه به خاطر خونریزی به مرلین میپیوستن!
وقتی گابریل طلسم های درمانی رو روی خودش و همگروهیاش اجرا کرد، برگشت و به قدح، که الان به تعمیرات بیشتر نیاز داشت، نگاه کرد.
- کسی دیگه ایده ای نداره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یه بوتراکلِ جذاب


پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 24 تیر 1401 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مارتین جلو رفت و کنار قدح ایستاد. دقایقی به آن زل زد، از زاوایای مختلف بررسی‌اش کرد، سرش را چندین بار تکان داد، چشمانش را تنگ کرد، پنج ضربه به گوشه‌ی سمت چپ رو به بالا زد و درنهایت، نفس عمیقی کشید.
- متاسفم. کار من نیست.

سپس عقب رفت و از تالار هافلپاف خارج شد. چیزی نمانده بود ناامیدی بر هافلی‌های سختکوش که حالا دیگر هیچ کوششی نداشتند چیره شود، که رامودا وسط پرید.
- من! من می‌تونم تعمیرش کنم!

چندان اطمینانی به رامودای حساس و روحیه‌ی شکننده‌اش نبود، اما چاره دیگری نداشتند. مجبور بودند به رامودا اعتماد کرده و دعا کنند از شدت خرابی قدح اشکش سرازیر نشود. بنابراین سرشان را به نشانه‌ی موافقت تکان دادند. با اکراه، اما به هرحال موافقتشان را اعلام کردند.

رامودا با خوشحالی دستانش را به هم زد و سمت قدح رفت.
- اول از همه، به یه پتوی نرم و کوچولو نیاز داریم. قدح سردشه.

چهره‌های متعجب و سردرگم هافلی‌های اطرافش تنها چیزی بود که نصیبش شد.
گابریل تیت برای لحظه‌ای سرش را از روی کتابش بلند کرد و به رامودا زل زد.
- شوخی می‌کنی دیگه؟
- معلومه که نه. چطور دلتون میاد این قدح که این همه سال با خلوص نیت بهتون لطف کرده رو اینجوری بذارید کف زمین و انتظار داشته باشید سردش نشه؟

سوزان بونز، تازه‌واردی که تقریبا دو روز پیش وارد هافلپاف شده بود، به قدح نزدیک شد.
- بنظر من رامودا درست میگه. این قدح سردشه. اینطور که معلومه رامودا تعمیرکار واردیه و باید خیلی سریع هر چی لازم داره رو براش فراهم کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 25 اردیبهشت 1401 13:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: هافلپافی ها یک قدح اندیشه پیدا کردن و دارن خاطرات هلگا رو میبینن. داخل اون خاطرات متوجه میشن که در زمان های قدیم سالازار اسلیترین، باسیلیسکی رو داخل قلعه هاگوارتز آورده و داره اون رو جا سازی میکنه و هلگا هافلپاف و رونا ریونکلاو و
و گودریک گریفیندور در تلاش برای خنثی کردن اهداف شوم سالازار هستن. متاسفانه قدح اندیشه مشکلی پیدا کرده و پخش خاطرات با مشکل رو به رو شده.
---


هرمیون همچنان با لبخندی که نشان از کراش زدن اش روی مارتین میداد از مارتین دور میشد البته گهگداری هم برمیگشت و اورا نگاه میکرد که اخرین دفعه پایش به سنگی گیر کرد و شپلق، زمین خورد. مارتین هم دستی در موهایش کشید و با تکان دادن گردنش موهایش را بیشتر افشون کرد و با خودش فکر کرد: "بهتره برم تا دختر مردم تلف نشده. " و همینطور با افکت وای چه قدر جذابم من؛ راهی طبقه زیرین قلعه شد و وارد تالار هافلپاف شد و چمدانش را توی خوابگاه برد. وقتی دوباره به اتاق اصلی برگشت تازه متوجه خلوت بودن تالارش شد.
-هِلو. هِلووو. کسی اینجا هست؟

بقیه داخل یکی از اتاق ها همچنان درگیر درست کردن قدح اندیشه بودند. نیکلاس که همیشه راه سخت را انتخاب میکرد. زمان برگردان را از زنجیرش گرفته بود و میچرخاند.

-اقا من میگم بریم به همون زمان ها تا بتونیم به صورت زنده تماشا کنیم چی شده. تازه شاید یه کمکی هم بتونیم بهشون بدیم.

رز زلر در حال ویبره زدن روی قدح بود و سعی میکرد با ویبره رفتن به قدح شوک بدهد ولی فقط آب قدح بود که اینطرف و آنطرف میپاشید. دورا ویلیامز میزی که قدح روی ان بود را محکم گرفته بود تا رز کارش را انجام بدهد. اما فقط خیس شده بود و لرزش ها به او هم منتقل میشد. او سعی کرد جواب نیکلاس را بدهد اما تا دهانش را باز کرد کمی اب توی صورتش پاچیده شد. سدریک هم که... درست حدس زدید. زیر میز به خوابی عمیق فرو رفته بود. آرتمیسیا لافکین جواب نیکلاس را داد.

-نه خیر ما نمیتونیم بریم به گذشته. اونم به حدود هزار سال پیش، اونم با یه زمان برگردان زِپِرتی.
-

ارتمیسیا هیچوقت از این کلمات سخیف استفاده نمیکرد ولی توی اون موقعیت از دهانش پرید و گفت زپرتی.

نیکلاس پیر هم که رنج دوران های بسیار برده بود و حالا بی اعصاب و کمی زودرنج شده بود. لب و لوچه اش رو کج کرد و از اتاق بیرون رفت. آرتمیسیا سریع از حرفش پشیمان شد. او که طاقت ناراحتی هم تیمی هایش را نداشت به سمت در رفت تا از نیکلاس عذرخواهی کند که با صدای سدریک سر جای خودش خشک شد.

-نمیخواد بری. اون خیلی پیره زود فراموش میکنه و برمیگرده.
-مطمئنی؟

-سلام من برگشتم.

نیکلاس دوباره وارد اتاق شد، اما این دفعه تنها نبود و دست در دست مارتین بود. مارتین تا چشمش به قدح افتاد. حسابی هیجان زده شد.

-وای یه قدح اندیشه واقعی. میتونم منم ببینم؟
-نه متاسفانه چون خراب شده.

مارتین جلو تر رفت و کمی قدح را برانداز کرد. بعد هم لبخندی زد و رو به بقیه گفت.

-این که کاری نداره من میتونم درستش کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 دی 1400 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مارتین وارد سالن شد هرمیون با عجله سمتش امد و گفت

- مارتین کاپلستون درسته؟! باید کمکم کنی.

دست مارتین را محکم گرفت و کشید و با خودش سمت هری،رون و نویل برد

- هری هری ! پیداش کردم.

رون بلند شد و سمت مارتین امد و اورا بررسی کرد. مارتین که از خیره شدن یک نفر به خودش خوشش نمی امد

با گونه های سرخ شده گفت

-چیزی شده؟!

هرمیون زیر لب گفت

-از بچه های هاپلپاف شنیدیم تو خیلی درسخونی و ورد های زیادی بلدی

مارتین کنار هری نشست هرمیون ادامه داد

- میخواستم بدونم میشه باهات دوست بشیم؟!

مارتین خنده ریزی کرد و بلند شد

-حتما خانوم هرمیون گرنجر.

هرمیون نیز بلند شد و لبخندی تحویل داد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من کسی نیستم که حضورمو به کسانی که برای من اهمیتی قائل نیستن تحمیل کنم.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1400 12:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-خبری که میخوام به شما بگم و میخکوبتون میکنه... .
-
-بعد از پیام های بازرگانی.
-

قدح اندیشه کمی کدر شد و تصویر هلگا و هاگوارتز محو شد. انواع نوشیدنی های کره ای و مغازه ی شیطنت فروشی جورج و بانک گرینگوتز روی تصویر قدح اندیشه نمایان شد که با سرعت رد میشدند.
هافلپافی ها هم مثل بچه هایی که به بلیط طلایی کارخانه ی شکلات سازی نگاه میکردند، با چشم های درشت و صورت های جا خورده منتظر اتمام پیام بازرگانی شدند. اما پیام بازرگانی به این سادگی ها تمام نمیشد و پشت سر هم، چیزهایی را تبلیغ میکرد.

-اون کنترل رو بیار ببینم.
-کنترل نداره که قدح اندیشه.
-خب اون شیشه های اب رو بیار کانال رو عوض کنیم.

نیکلاس کمی از اب شیشه ای که نمیدانست داخلش چیست را روی قدح ریخت. تصویر داخل قدح عوض شد و بعد از کمی برفک زدن بالاخره تصویر را نشان داد. تصویر هاگوارتز بود. اما هیچ خبری از هلگا یا روونا یا ترس و وحشت نبود. میانه ی روز بود و افتاب با شدت میتابید و بچه ها توی سایه نشسته بودند.

-این که اون کانال نیست. بزن قبلی.

نیکلاس که هول شده بود. سریع یک بطری دیگر را داخل قدح خالی کرد.

-از عجایب این حیوان چهارگوش، چهار گوش بودن اوست. وی که به شکل یک مکعب مستطیل است چهار گوش هم دارد و در جنگل های افریقا به دنبال جنس مخالف خود میگردد.
-عوض کن.

نیکلاس که هر لحظه هول تر میشد و حدود بیست کیلو لاغر کرد. بطری اب دیگری را داخل قدح ریخت. تصویر هلگا دوباره ظاهر شد و هنوز هم اثار ترس در چهره اش مشخص بود.

-بله و این بود خبر ترسناک و دلگواری که باید بهتون میگفتم. یادتون نره چی بهتون گفتم نوادگان من. زندگی شما ها و بقیه به این بستگی داره.

و تصویر دوباره محو شد. هافلپافی ها به قدح که حالا زلال شده بود و مثل آینه عمل میکرد نگاه میکردند و چهره های ترسیده ی خودشان را دیدند.

-خب تبریک میگم رسما باعث نابودی جهان شدیم.
-بس کن زاخار ما هنوز نمیدونیم چی شده.
-دقیقا.
-هلگا میخواست یه چیزی به ما بگه ولی نتونست. پس ما باید بفهمیم چی شده.

بچه ها به سدریک زل زده بودند که ساعت برگردان را از جیب پشتش بیرون کشید و جلوی همه گرفت. این تنها یک معنی داشت یعنی سدریک میخواست با سفر در زمان از راز هلگا اطلاع پیدا کنه.
بچه ها هر کدام گوشه ای از زنجیر نازک ساعت برگردان را در دست گرفتند و سدریک هم خود ساعت را تنظیم کرد. وقتی همه چیز آماده بود، رز زلر که میلرزید رو به بقیه گفت:

-بچه ها مطمئنید که میخوایم اینکارو انجام بدیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 28 شهریور 1400 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بعد هر گودریک و هلگا در دستشویی طبقه هفتم منتظر روونا بودند. روونا وارد شد و گفت :
- خب. دنبال هر چیز عجیبی بگردید.
بعد شئ مربعی شکلی را در آورد و آروم گفت :
- خودتو نشون بده.
بعد صدای عجیبی از مربع در آمد و بعد.... هیچی. گودریک که حوصله اش سر رفته بود برگشت و گفت :
- نباید الان چیزی می شد ؟
هلگا چشم غره ای رفت و در دفاع از روونا گفت :
- به هر حال من از سالازار انتظار ندارم که به این راحتی لو بره. مطمئنا پیش بینی کرده که روونا با این وسیله... حالا هر چیزی که هست میاد اینجا. اصلا چیه ؟
- چیزی که گفتم رو به زبون مار ها عوض می کنه.
- آها باشه... خب بگردید ! مطمئنا باید تا قبل از این که سالازار پیداش بشه و بفهمه که من راجب باسیلیسک بهتون گفتم اون مارو نابود کنیم.
گودریک با شمشیرش به اینور اونور ضربه می زد.روونا با جعبش ور می رفت و هلگام دستشویی را می گشت. باور کنید اصلا منظره جالبی نبود. بعد از کلی وقت جست و جو، دستی به شیر دستشویی کشید و گفت :
- پیداش کردم! خودشه. روونا اون دستگاهو بیار ببینم.
- مطمئنی شمشیر منو نمی خواهی ؟
- نه گودریک. این که ساخت مشنگا نیست که با شمشیر باز شه.
گودریک گفت :
- پس اون مربع مسخره خوبه ؟ ولش کن بابا با اینا سر و کله زدن تا آخر عمر طول می کشه.
روونا تو جعبه گفت :
- پدید بیا... درست شو... پیداشو... باز شو
ناگهان دستشویی باز شد و تالار زیرش نمایان شد.روونا برگشت و گفت :
- محشره ! گودریک تو اینجا باش اگه سالازار اومد معتلش کن تا ما کلک ماره رو بکنیم. بعد حالا نمی دونم می خواد چی کار کنه ولی اگه یه مار دیگه هم بیاره باز پیداش می کنیم. هلگا بیا من و تو می ریم تو.
گودریک گفت :
- شمشیرم چی ؟
- گودریک.
- باشه خب.
هلگا و روونا رفتند تو و تالار پیچ در پیچو رد کردند. و بالاخره رسیدند به جایی که باید باسیلیسک می بود. ولی نبود. جاش یه قبر بود که روش نوشته شده بود :« مارازار عزیزم. دلم واقعا برات تنگ می شه. ولی نمی تونستم بگذارم گودریک تورو بکشه. می دونم که هلگا نمی تونه این رازو نگه داره. پس خودم کشتمت. متاسفم. سالازار اسلیترین.»
روونا گفت :
- کار آسون شد.
هلگا و روونا نگاهی به هم کردند و برگشتند. گودریک گفت :
- کیه ؟ برو عقب ! اوا شمایید ؟ چی شد ؟ فکر کردم باسیلیسک خوردتون.
- ها ها خندیدیم. سالازار خودش کشته بودش.
- واقعا ؟
- آره. خب بریم ؟
- بریم. من هنوز فکر می کنم زیادی ساده بود.

صحنه عوض شد و تصویر هلگا اومد وحشت تو چشماش موج می زد.
- ممکنه کسی که داره اینو می بینه فکر کنه که من خل شدم که دارم با دیوار حرف می زنم. ولی نه من داره با فرزندانم که روزی اینو می بینن حرف می زنم. باید یک چیز وحشتناک رو بگم. چیزی که مطمئنم بعد شنیدنش همه میخکوب می شن........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
تصویر تغییر اندازه داده شده
بله تا زنده ایم واسه هافل می جنگیم.
123 هافل برنده می شه !
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 22 شهریور 1400 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریگ که انگار هیجانش از بین رفته بود ، پشت سر روونا و هلگا راه میرفت.
_ممکنه توی اتاق ضروریات باشه
_یا شاید قسمت بالایی قلعه
روونا و هلگا که درمورد مکان باسیلیسک حرف میزدند به گودریک نیم نگاهی انداختند و باهم گفتند:
_نظر تو چیه گودریک؟
گودریک نیم نگاهی به بالا انداخت؛ آهی کشید.
_اگه من جای اون بودم میبوردمش زیر زمین
روونا و هلگا که حالا با چشمانی درشت به گودریک خیره شده بودند، پرسیدند:
_تو از کجا میدونی؟
_تا حالا حرفشو زد هم بود.... گفته بود دوست دارم زیر خاک مار پرورش بدم..... مثل هرپو
روونا سریعا پرسید:
_بیشتر اوقات کجا میرفت؟
_دستشویی برای چی؟
روونا بدون اینکه جوابی بدهد سوال دیگری تکرار کرد:
_کدوم طبقه؟
_طبقه ی هفتم
روونا با این جواب دوان دوان به سمت راه پله ها رفت. هلگا پشت سرش دوید، وقتی رسید پرسید:
_چیشده؟
_آخ... درست گفته زیرزمینه! زیر زمین!
_خب دلیلی داری برای این؟
_حرفهارو بزار کنار هم و دقت کن. بیشتر اوقات رفته دستشویی.... گفته میخواد مار خاکی پرورش بده مثل.... هرپو!
هلگا که دستش را روی سرش گذاشته بود، آهی کشید.
_حالا چیکار کنیم؟
_شمشیر! شمشیرو برو بردار، با گودریک بیاین دستشویی طبقه ی هفتم!
_اما مگه نگفتی اول ببینیمش بعد؟
_هلگا... خودت میدونی هرپو چجور ماری رو بوجود آورد.... اون مار قطعا یک اژدها بود حتی از اژدها هم بزرگتر...
هلگا سر تکان داد ،راهش را کج کردو به سمت اتاق گودریک به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1400 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا و هلگا نگاهی حاکی از نگرانی به یکدیگر انداختند. هیچکدامشان طرفدار خشونت نبودند اما در هر حال، این چیزی نبود که دلشان بخواهد گودریک هم از آن باخبر شود.

- خیلی خب. ولی اول باید سعی کنیم مسالمت‌آمیز پیش بریم؛ اگه نشد اونوقت بکشش.
- نه دیگه. اگه همین اول سریع بکشیمش دیگه هیچ خطری تهدیدمون نمی‌کنه. احتمال رخ دادن هر اتفاقی هم به صفر می‌رسه!

روونا مغزی پرکار و سرشار از هوش داشت که قرار بود به نوادگانش منتقل کند و زبانزد نسل آینده‌ی بشریت شود. با کمک همین مغز ریونی، متوجه نگاهِ حریص گودریک به شمشیرش شد. شمشیری که تازه ساخته بود و فقط شوق استفاده از آن را داشت. و به این نتیجه رسید که تمایل گودریک به کشتن باسیلیسک، فقط جهت استفاده از شمشیر تیز و تازه‌اش است و هیچ هدف دیگری پشتش وجود ندارد. حتی مطمئن نبود شجاعت گودریک برای کشتن باسیلیسکی خطرناک کافی باشد. آنها حتی از اندازه‌ی موجود هم خبر نداشتند.

- گودریک، فکر می‌کنم بهتر باشه اول باسیلیسک رو پیدا کنیم ببینیم با چه جونوری طرفیم. بعد تصمیم می‌گیریم که می‌تونیم در کمال صلح و آرامش بیرونش کنیم یا مجبوری از بین ببریش.

گودریک گریفیندور نگاه دیگری به شمشیرش انداخت، با آهی عمیق غلافش کرد و سپس به دنبال روونا و هلگا از اتاق بیرون رفت تا جستجو به دنبال باسیلیسک را آغاز کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 9 مرداد 1400 12:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا اینجا:

اعضای هافلپاف قدح اندیشه ی قدیمی رو پیدا میکنن که خاطرات هلگا هافلپاف داخل اونه. داخل اون خاطرات، اتفاقات عجیبی افتاده. سالازار اسلیترین، باسیلیسکی رو داخل قلعه هاگوارتز اورده و هلگا، روونا و گودریک از این موضوع با خبر شدن.
حالا هافلپافی ها هر کدام مقداری از قدح اندیشه را داخل نعلبکی ریختن و دارن تماشا میکنن که ادامه ی ماجرا چی میشه.

---

ساخت هاگوارتز تقریبا تمام شده بود. در یک روز از اواسط تابستان که نور افتاب با شدت میتابید، چهار پدیداورنده ی هاگوارتز داخل اتاق بزرگی که با پرچم هایی بزرگ که به رنگ موردعلاقه شان تزئیین شده بود، حضور داشتند. همگی دور یک میز گرد بزرگ نشسته بودند و به همدیگر نگاه میکردند. گودریک با دسته ی شمشیرش چند بار روی میز کوبید.

-جلسه رسمی است. خب لطفا شاکی شکایت خودش را اعلام کنه.
-این پیری برداشته یه باسیلیسک اورده توی قلعه.
-اروم باش هلی.
-به من نگو اروم باش روونا. این ممکنه باعث نابودی هاگوارتز بشه. نابودی همه ی اون چیزی که براش جنگیدیم.
-یادم نمیاد تو تا حالا جنگیده باشی هلگا.
-میگیرم فیتیله پیچت میکنم ها سالازار.
-اروم باشید. جلسه رسمی است.


گودریک کمی ریشش را خاراند و به فکر فرو رفت.
-اها فهمیدم. ما باید از دامبلدور کمک بگیریم.
-اون که هنوز مادرش هم به دنیا نیومده.
-خب پس باید دنبال شخص قدرتمند دیگه ای باشیم. یکی که شجاع باشه.
-و با ذکاوت.
-قابل اعتماد باشه.
-و البته با اصالت.

هر چهار نفر نگاهی به هم انداختند و سعی کردند کسی با این مشخصات را به خاطر بیاورند. جرقه ای که در مغز روونا خورد به بقیه هم منتقل شد و همگی فهمیدند که باید از چه کسی کمک بگیرند.

گودریک جغدش را صدا زد و نامه ی ریزی به پایش بست.
-برو پیش نیکلاس فلامل و بهش بگو زودخودشو اینجا برسونه.

جغد از روی شانه ی گودریک بلند شد و از لای پنجره ی نیمه باز بیرون زد.

چند ساعت بعد

جغد سفید هاگوارتز را زیر بال هایش گذاشت. از قلعه ها و راهرو های شیشه ای عبور کرد و به اتاق بالاترین برج رسید و داخل اتاق روی میله ی اهنی نشست.

-عوو. عوو.

گودریگ به سمت جغد رفت و نامه را از پایش باز کرد. کمی اخم کرد و بعد جواب نامه را با صدای بلند خواند.

نقل قول:
این پیام را جن بوداده ی خاک بر سر نوشت. ارباب خانه نبود. فقط من بود. ارباب در سواحل مایا در حال کیمیاگری بود. جن خاک بر سر به ارباب گفت جغدتون اومده بود.


-خب پس مثل اینکه خودمون باید این مسئله رو حل کنیم.
-قرار نیست اتفاقی بیوفته اون باسیلیسک خطری برای کسی نداره و همینجا هم میمونه.

سالازار این را گفت و اتاق را ترک کرد. بقیه بعد از بسته شدن در توسط سالازار به هم نگاهی کردند. همگی عصبانی و نگران بودند. هلگا چشمانش را مالید و به صندلی تکیه داد.

-ما نمیتونیم دست روی دست بذاریم. باید خودمون کاری کنیم. باید اون باسیلیسک رو از اینجا بندازیم بیرون.

گودریک نفسش را بیرون داد و در برابر نگاه بقیه شمشیرش را بیرون کشید.

-یا میکشیمش.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک و بچه های هافلپاف با هم میرن تو قدح که با هم خاطراتو ببینن. وارد یه مکان اسرار آمیز میشن که شبیه سرسرای عمومی هاگوارتزه. اونجا هلگا هافلپاف رو میبینن در حالی که با یه فانوس تو دستش منتظر سالازار اسلایترینه که بیاد دیدنش. سالازار اسلایترین بعد از تاخیر زیاد بالاخره وارد سرسرای عمومی میشه.
-سلام سالازار.
+سلام هلگا. چیکارم داشتی.
-راستش. میخواستم بگم، میدونی هیولا توی تالارت خطرناکه؟
+هلگا ما قبلا در این مورد حرف زدیم.
-اما سالازار میدونی چقدر اون هیولا برای بچه های ما خطر آفرینه.
+بس کن هلگا. حرفای تکرای نزن.
_میدونی اگه گودریک و روونا بفهمن چی میشه؟
+مطمئنم که اونا نمیفهمن مگه اینکه..... ببینم هلگا نکنه تو میخوای بهشون بگی؟
-اگه باسیلیسکو نابود نکنی نمیگم.
+اما من هیچوقت اینکارو نمیکنم. مطمئن باش.
سالازار اسلیترین از سرسرا بیرون میره تا به دفتر خودش بره و هلگا هم تو مسیر مخالفش حرکت میکنه وزیر لب میگه:
-تو قرار نیست نابود کنی،اما گودریک اینکارو میکنه.
و به سمت تالار گریفندور میره تا با گودریک حرف بزنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!