جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور

[[continious]] ملاقات‌های کنار دریاچه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 بهمن 1400 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هري پاتر در نزدیکی دریاچه با روحی به اسم جورجی ملاقات کرده و روح برای آزادی از دنیای زنده ها از هری می خواد که جسد اون رو از توی دریاچه بیرون بیاره و دفن کنه، هری برای رفتن به عمق دریاچه به گیاه آبشش زا نیاز داره. لاتیشیا رندل گفته که این گیاه رو داره ولی در عوضش گردنبند لینی وارنر رو خواسته. لینی حاضر نمیشه گردنبندش رو بده و بعد از تلاش های نافرجام رون و هرمیون و هری برای گرفتن علف آبشش زا از هاگزمید و نویل، آنها تصمیم گرفتند به کتابخونه برن تا از طلسم تبدیل شدن به کوسه استفاده کنند، اما پس از ناکام ماندن این نقشه ، نقشه بهتری می کشند . اون ها می خوان گردنبند رو دو برابر کنن ، تا نسخه ی بدلش رو به رندل بدن .


هری ، رون و هرماینی به دنبال لینی همه جا رو می گردن ، اما اون رو پیدا نمی کنن ، تا اینکه تصمیم می گیرن به تالار ریونکلاو برن ، اونا گروهی از ریونکلایی هارو تعقیب می کنن تا ورودی تالار ریونکلاو رو پیدا کنن ، اما یه هو یه دختر با موهای بلند جلوشون سبز می شه ، اولین چیزی که موقع دیدن اون دختر توجه رو جلب می کنه ، موهای لخت و بلندشه .
سوزانا می پرسه : هی ، سه دوست افسانه ای رو ببین ، داشتین ریونکلاوی هارو دنبال می کردین ؟
رون جواب میده : اوه نه ، ما فقط گم شدیم و از اینجا سر درآوردیم .
به محض گفتن این حرف پشیمون میشه ، چون دختری که جلوش وایساده رو شناخته ؛
- هی ، نکنه تو سوزانا هسلدنی ؟
هری آروم می پرسه : سوزانا هسلدن دیگه کیه؟
رون با دست پاچگی میگه : تو همونی هستی که از هر اتفاقی که تو هاگوارتز میوفته قبل از همه خبر داری ، و همه چی رو می دونی !؟
هرمیون : امکان نداره ، همه چیو بدونی !
- خب آره من سوزانا هستم ، ولی من همه چیو نمی دونم ، خب می دونی هرچی بیشتر بدونی بیشتر می فهمی که چه چیزای زیادی هست که نمی دونی .
_ هان ؟
- بگذریم، اگه منو می شناسین پس چرا دروغ می گین ، اگه قراره چیزی از گروه ریونکلاو دزدیده بشه ، یا به قول خودتون قرض گرفته بشه اولین کسی که باید خبردار بشه منم .
- کی به تو اینارو می گه ؟
- نمی دونم شاید هدویگ بهم گفته باشه !
هری می پرسه : هدویگ ؟؟
هرمیون فرصت نمیده تا سوزانا جواب هری رو بده : تو که میدونی قصد ما دزدی نیست ، نه ؟
- خب دقیقا ، می خوام کمکتون کنم دستتون به دزدی آلوده نشه ، مطمعن باشین لینی اون رو بهم قرض میده ، اون وقت چند دقیقه بهتون می دمش تا بتونین دو برابرش کنین و به اون روح بیچاره کمک کنین .
- این یکی رو کی بهت گفته ؟
- نمی دونم شاید گربه هرماینی به گربم گفته باشه !

◇◆◇◆◇◆◇◆

لینی از تالار ریونکلاو خارج میشه و سوزانا به محض دیدنش صداش می کنه : هی لینی ؟
- اوه ، سلام سوزی
- وای گردنبندت چقدر قشنگه
- وای ، خدا سو توهم شروع نکن ، امروز همه گردنبنم رو می خوان
- واقعا ؟ خب شاید یه کسی که باهات میونه ی خوبی نداره ، طلسمش کرده تا همه به سمتش کشیده بشن و تو رو کلافه کنن، اگه بخوای می تونم تو مدت کمی طلسمش رو بشکنم .
- راستی؟
- معلومه توانایی های منو دست کم نگیر
- معلومه که نمی گیرم ، بیا بگیرش
-اوه ممنون ، سه سوته درستش می کنم
- مطمعنم که می کنی ، فعلاً👋🏻
- خداحافظ



پشت ساختمون هاگوارتز ، توی فضای سبز

سوزانا می گه : خیلی خب ، حالا سريعتر ورد رو بخونین ، نمی خوام زیر قولم بزنم .
هرمیون چوب دستیش رو بلند می کنه و ورد رو می خونه: دیفیندو
یک هو یه گردنبند دیگه ( که با اون یکی مو نمی زنه ) توی دست هرمیون ظاهر میشه .
- وای باورم نمی شه چقدر شبیهن
یک دفعه یه جادو آموز که در حال دویدنه به هرمیون برخورد می کنه ، (و گردنبند رو از دستش میندازه )
هرمیون: هی حواست کجاست ؟
بعد خم میشه تا گردنبد رو برداره که ،
می پرسه : وای ، کدوم بدل بود ؟
- کدوم یکی اصلیه؟
قیافه های چهار نفرشون اون لحظه دیدنی بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/11/29 12:22:39
خواستن توانستن است.
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: دوشنبه 25 بهمن 1400 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
جوناتان در حال چسب زدن پرهایش با چسب راضی بود که با شدت باز کردن در توسط مورگانا،دوباره پرهایش ریخت.

- ای به خشکی شانس.اخه مشکل تو با پرهای من چیه؟

مورگانا تسلیم نمیشد!تنها دلیلی که به خانه آمد این بود که ذهن خود را آرام کند و بتواند بهتر فکر کند.

- مشکل من با اون تسترالیه که چوبدستی کشیده روم!

جوناتان که درحال جمع کرد پرهایش بود گفت:خب چرا همش همه چیو سر من خالی میکنی؟من چه گناهی کردم؟اصن کی به کیه؟کی چوبدستی کشیده؟

رگ های قرمز چشم مورگانا کم کم دوباره به سفیدی گرایید.نگاه عاقل اندر صفیحی به جوناتان انداخت.چوبدستی اش را تکانی داد و ناگهان پرهای جوناتان دوباره رویید.

- ای بابا بانو شرمنده کردین.آفتاب از کدوم طرف در اومده؟

- همین الان میری کل دار و دسته کلاغ سفیدارو جمع میکنی و میری سمت دریاچه،کل دریاچه رو میگردی و بهم میگی کی اون نزدیکیا جز من بوده!زودباش!

جوناتان که به خاطر پرهای جدید گل از گلش شکفته بود،بعد از دریافت کامل اطلاعات جغرافیایی،پرواز کرد و به آسمان رفت و با قار قار های بلند به تدریج تمام کلاغ های سفیدی که در آن نزدیکی بودند به سمت او آمدند.که در جمع ۱۰ کلاغ میشدند.و همگی با هم به سوی دریاچه پرواز کردند‌.
مورگانا از دریچه ی چشمان جوناتان،همه چیز را میدید و زیر نظر داشت.
اما با خود می اندیشید:آیا رقیب دیگری وجود داشت یا یک دشمن جدید؟ایا مرلین اینکار را کرده بود یا خود بلاتریکس با زمان برگردان از آینده باز گشته بود و اینکار را کرده بود؟آیا کسی میخواست او را دست بیندازد یا...

مورگانا غرق در افکارش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: دوشنبه 25 بهمن 1400 10:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان بلاتریکس دوباره لرزید و مورگان از ذهن او پرت شد بیرون.
-ارباب من.....اشق شمام.....یعنی عاقش.....یعنی عاشق......

مورگانا که تعجب کرده بود چطوری دقیقا از ذهن بلاتریکس خارج شده در میان بوته خار دست و پا می زد ناگهان با دیدن نوک چوبدستی ای که از لای برگ های درخت فهمید فقط آنقدر که فکر کرده بود عشق باعث بیرون افتادنش نشده.

-هی تو وایسا.
ولی میدانست اگر داد بزند قطعا لرد سیاه میفهمد، پس به آرومی خودش رو بیرون کشید و به سمت درخت رفت ولی جادوگر یا ساحره مرموز رفته بود و ولدموت با بلاتریکس مشغول خوندن شعر بودند:
-میای بریم؟
-بله میام.
-خسته میشی؟
-نمیشم.
-وای وای وای ساحره با من بیا هی هی هی هی ....دلم من تنگه برات....

مورگان لوفای که هم از این همه شعر قر و قاتی خسته شده بود و خونش چنان چشم هایش را قرمز کرده بود که احتمال می داد تبدیل به رنگ صلی چشمانش شود به تلپورت قاناعت کردو خودش را به خانه رساند وگرنه ممکن بود حتی لرد را هم بکشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: شنبه 23 بهمن 1400 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تام ریدل:چرا ولم نمیکنی؟چرا نمیذاری راحت باشم

مورگانا:ول کُنم به چشمات اتصالی کرده...خراب شده

تام ریدل موهای پریشان مشکی اش را کنار میزند و چشم های شهلای مشکی اش را به چشمان سفید مورگانا میدوزد.

مورگانا: بذار دوستت داشته باشم تام...

تام لبخند میزند.باد روی عرشه ی کشتی در موهای نقره گون مورگانا میپیچد و بر گونه های رنگ پریده اش دو گل سرخ جوانه میزند.

تام ریدل:البته که اجازه میدم.

و مورگانا را که دستش از پشت بسته شده و روی تخته ی چوبی ایستاده،بیشتر به سمت دریا هل میدهد.کوسه های گرسنه که گویی همه چیز را میبینند،جنب و جوششان بیشتر میشود.

- قاااار قااااااار!

رشته ی افکار مورگانا نه تنها پاره میشود، بلکه طوری جر میخورد که با هیچ چیز دیگر نمیشد آنرا وصله پینه کرد.مورگانا از فرط عصبانیت جام مشروب شربت آلبالو را که در دستش بود خرد میکند.

- زهر باسیلیسک جوناتان!همین روزاست که به عنوان قربانی به نجینی پیشکشت کنم.

جوناتان بالهایش را به هم میزند و روی دسته ی مبل سفید مینشیند.

- ولی خبر دسته اول برات دارما!

در چشمان سیاه کلاغ،برقی میدرخشید.مورگانا با این فکر که خبر جوناتان بتواند گستاخی اش را جبران کند چند لحظه ای خود را آرام کرد.

- خیلی خب...بگو.

کلاغ سفید نگاهی به اطراف انداخت و بعد منقارش را نزدیک گوش مورگانا برد.پس از اندکی پچ پچ،ناخنهای مورگانا درحال فرو رفتن در کاور مبل بود و پلک چپ چشمش شروع به لرزش کرد.

- استیوپفای!

جوناتان بیچاره از پشت چنان به دیوار خورد‌که پرهایش در هوا پخش شد.درحالی که نیمه جان روی زمین افتاده بود گفت: خب من‌ چیکار کنم مگه تقصیر منه بانو؟مگه من رفتم اینارو باهم جور کردم؟بلاتریکس لسترنج از بچگیش یکی از نزدیکترین ها به لرد ولدمورت بوده!

مورگانا پاسخی نداد.درحالی که خون در چشمان سفیدش میجوشید تلپورت کرد.

کنار دریاچه:پشت بوته های تمشک

- آآااخ!

مورگانا هروقت عصبی بود محاسباتش اشتباه میشد.اینبار درست وسط بوته ی تمشک پر از خار ظاهر شده بود.همانطور که مشغول جدا کردن خار ها از موهایش بود چشمش به لرد ولدمورت و بلاتریکس افتاد که با هم کنار دریاچه قدم میزدند.درحالی که لبهایش از خشم میلرزید لبخندی شیطانی زد و گفت:بلاتریکس عزیزم...آماده باش که میخوام بیام تو بدنت مهمونی!

سپس همانجا چهار زانو نشست و شروع کرد به خواندن اورادی که فقط خودش میفهمید.
و چند متری آنطرف تر،بلاتریکس برای گفتن حرفش این پا و آن پا میکرد و سرخ و سفید میشد.

بلاتریکس:راستش ارباب.من میخوام یه اعترافی بکنم...راستش نمیدونم چطوری باید بگم

لرد:بگو بلاتریکس.گفتن و مردن بهتر از نگفتن و پنهانکار بودن نزد ارباب است.همیشه یادت باشد

بلاتریکس:خب...

بلاتریکس حرفش را خورد.نفسش ناگهان بند آمد و چشمانش سفید شد.

لرد:بلاتریکس؟حالت خوبه؟

خیلی زود چشمان سفید شده ی بلاتریکس به حالت عادی بازگشت

- آره...خوبم چیزی نیست

- خوب است.اعترافت را بکن

- ام...اعتراف؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1400/11/23 22:19:47
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1400/11/23 22:24:42
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1400/11/23 22:56:44
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: دوشنبه 27 دی 1400 08:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-اوه اوه شایعه ها رو شنیدی؟
+مگه چی شده؟ نه نشنیدم
_ میگن ولدی با بلا قرار میگذاره حالا بگو کجا
+کجا؟
_کنار دریاچه هاگوارتز
+وااااااات
بهله مرگخوارا پشت سر ولدی ی پا شایعه و داستان ساخته بودن تا برگرده البته این ها چیز جدیدی نیست چیز جدید اینه که اینبار شایعه شون درست بوده!!!!!!!
همون طرف، دریاچه هاگوارتز:
-اوه بلا عزیزم
+بله ارباب
-تو زیباترین و وفادار ترین مرگخوار من هستی
+وای ممنونم ارباب
_بیا با هم قدم بزنیم
+چشم ارباب
بظرتون چیزی عجیب نیست؟ این کارا از ولدی بعیده
بعله همه این کارا زیر سر فرد و جورجه با معجون عشق دائمی
البته قبلاً ازمایش این معجون رو مک گونکال دامبلی گردن که اون خودش یک داستان جدا داره
حالا بنظرتون این دو جفت کفتر به هم میرسن؟(بهلههههه من اصلا ساغدوشمممم)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1400 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
کرج، البرز، قلعه آغشت

زندگیش تغییر کرده بود اون دیگه آدم قبل نبود. از روی تخت بلند شد کمی تامل کرد پیراهنش و رو به تن کرد، نوبت شلوار شد و بعد کت، امروز رنگ آبی فیروزه ایی انتخاب کرده بود که تنش کنه، چکمه های مشکیش رو پاش کرد و رو به آیینه موهای لختش رو با دست حالت داد.
چشمان سبزش در آیینه برق میزد و اخمش اونو از هر روز جذاب تر میکرد.
چشمش به بالکن افتاد وارد بالکن شد تمام جنگل و چند تا خانه به چشم می‌خورد، خانه ها ساده بودن ولی کسی از اسرار این خانه ها خبر نداشت و نمیدونستند وسط جنگل چکار میکنند.
از پشت سر صدایی اومد، هریس! خدمتکار پیر که در اون قلعه خدمت میکرد.

- آقا!
_ بله!؟
_ صبحونه آمادس.
_ امروز روز عجیبه!
_چطور؟
_ احساس میکنم یکی نیاز داره به من.
_ آقا! امروز نمیرین سر قبر پدرتون؟ احساس میکنم نیاز دارین آخه قبلا چنین چیزی نگفتین؟

نفسی کشید و جواب هریس رو داد.

_ میگی مریض شدم؟
_ خدا نکنه آقا! فقط گفتم شاید دلتون تنگ شده باشه.

کمی تامل کرد و باز جواب هریس رو داد.
_ باشه بریم.
_صبحونه؟ اما براتون صبحونه کنار گذاشته.
_ باشه بعد صبحونه میریم.

جنگل

داخل جنگل فقط دو قبر وجود داشت، به نام های الینا اندرسون و محمد بشیر .

_ پدر؟ صدام رو میشنوی؟ ببخشید که نتونستم بیام چند روز!

با شوق خاصی رو به قبر الینا کرد.

_ سلام مامان خوبی؟ چخبر زیبا رو!منو ببخش چند روزیه خیلی تو فکرم.

ناگهان صدایی آشنا از پشت میاد.

_ چه فکری؟

علی سریع بر میگرده و نگاه می‌کنه، اون الینا بود کنار محمد بشیر. علی با خوشحالی زیاد و ذوق:
_ مامان! بابا!
_ پسرم ما تو فکر تو هستیم همیشه، تو ذهن تو، به ندای ذهنت گوش کن میان سراغت به زودی.
_ ب با بابا...

کتابخونه

رون پس از گفتن جمله آخر پشت هری قایم شد تا از دسترس هرمیون و کتاب سنگینش دور باشد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1400/10/26 1:37:08
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1400/10/26 12:53:20

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1400 17:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
هري پاتر در نزدیکی دریاچه با روحی به اسم جورجی ملاقات کرده و روح برای آزادی از دنیای زنده ها از هری می خواد که جسد اون رو از توی دریاچه بیرون بیاره و دفن کنه، هری برای رفتن به عمق دریاچه به گیاه آبشش زا نیاز داره. لاتیشیا رندل گفته که این گیاه رو داره ولی در عوضش گردنبند لینی وارنر رو خواسته. لینی حاضر نمیشه گردنبندش رو بده و بعد از تلاش های نافرجام رون و هرمیون و هری برای گرفتن علف آبشش زا از هاگزمید و نویل، آنها تصمیم گرفتند به کتابخونه برن تا از طلسم تبدیل شدن به کوسه استفاده کنند.


هری و رون با شانه های آویزان از کتابخانه خارج شدند.
-ما همه راه ها رو امتحان کردیم، نویل که درحال تنبیه شدنه، آمانو هم گفت نمیتونه علف آبشش زا پیدا کنه...
-هی! چطوره بریم و از انبار اسنیپ بدزدیمش! مطمئنم توی دخمه تاریک و عجیبش حتما پیدا میشه.

هری به صورت هیجانزده رون نگاه کرد و اندکی برای قانون شکنی وسوسه شد.
-اما اگه اسنیپ بفهمه پوستمون کنده ست.‌..
-از کجا...

-شما دوتا بازم به فکر دزدی افتادید؟

رون و هری از جا پریدند و گناهکارانه به هرمیون نگاه کردند.
-اینجوری مشکلاتمون حل میشه هرمیون!
-نخیر، مشکلاتمون دوبرابر میشه. من طلسم سرحبابی رو پیدا کردم... اما خیلی پیچیده ست، اگه یه اشتباه کنیم کله مون بجای حباب توی تنگ ماهی گیر میکنه!

-خب انگار دزدی از اسنیپ کم خطرتره.

هرمیون چشم غره ای به رون رفت و کتابی که در دست داشت را ورق زد.
-یه راه دیگه هم هست، میتونیم با افسون دوبرابر کردن، گردنبند لینی رو دوبرابر کنیم و کپی‌شو برداریم و به لاتیشا بدیم. فقط لازمه چند دقیقه به گردنبندش دسترسی داشته باشیم بدون اینکه ببینه... دزدی هم محسوب نمیشه.

هرمیون جمله آخر را با شک اضافه کرد.
هری به فکر فرورفت.
-شاید این شدنی تر باشه. میتونیم قرضش بگیریم.
-یا برش داریم!... برای مدت کوتاهی.

رون پس از گفتن جمله آخر پشت هری قایم شد تا از دسترس هرمیون و کتاب سنگینش دور باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: شنبه 18 دی 1400 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- کتی!
- کتی و کوفت. با من حرف نزن فعلا!


قاقارو، در حالی که شکم گرسنه اش را گرفته بود و سعی داشت ملت پشمالو های گشنه را آرام کند، دمپایی از گوشه ی اتاق برداشت و به سمت سر کتی پرتاب کرد. دمپایی، بسیار زیبا، پای چشم ی کتی خورد و بادمجانی پای چشمش کاشت. قاقارو، نفسش را با ترس حبس کرد و منتظر شد تا کتی هوشیار شود. دخترک ریز نقش، پس از هوشیار شدن، کیسه یخی از یخچال بیرون آورد و با یک دست یخ هارا پای چشمش میفشرد، با دست دیگر، سعی داشت، ماسماسکی که ظهر همان روز خریده بود را روشن کند. پس از چندین ساعت دیگر کار بیهوده و شنیدن صدای شکم پشمالو ها، از جایش بلند شد و ماسماسک جدیدش را درون جعبه گذاشت.
- میرم بدمش تعمیر کار. روشن نمیشه.
- کتی! اول غذای مارو...

در، با صدای شرق، توی صورت قاقارو بسته شد.

- خانم، هیچ شکی نیست. این رایانه رو به شما انداختن. هم سوخته، هم تقلبیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: شنبه 18 دی 1400 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس و جیانا در حالی که آب از سر تا پایشان می چکید از دریاچه بیرون اومدن.
-نگفته بودم ... همیشه پرتال اسکورپیوس یه جای دیگه باز میشه.
اما نگاه جیانا جای دیگه ایه. روحی لرزان در حالی که نگران و ناراحته به آنها نگاه می کنه.
-سلام...چی شده؟ ببخشید ما توی چه سالی هستیم؟
-سلام خب فکر کنم سال ۲۰۰۷ ...

آلبوس در حالی که به اطراف نگاه می کرد متوجه چیزی شد.
-وای نه! زمان اشتباهی اومدیم باید پنهان بشیم وگرنه موج های زمانی مکانی عوض میشن.
-آلبوس چک کن ببین الان چه اتفاق هایی داره میوفته از نقشه غارتگر استفاده کن .
-مراقب پوست موز باش!
اما دیر شده بود جیانا با سر محکم به زمین خورد.روح و آلبوس کا تا چند لحظه پیش گیج بودند از خنده روده بر شدند.
-کدوم عقل کلی اینجا موز خورده؟ وایسا این چیه؟یه پلاستیک که توش علف دریاست؟
- جیانا الان چک کردم... وای یکی داره میاد قایم شو!

صدایی از سمت مدرسه شنیده میشه.
-رون ببینم تو علف دریا از کجا گیر آوردی؟
- خب... ما رو دست کم نگیرین

- ای داد اون پلاستیک مال رون بود و حالا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
ارسال شده در: دوشنبه 24 آبان 1400 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون، وسط کوهی از کتاب ها نشسته و بود و هر کتابی را که بررسی میکرد، مرتب و منظم، روی کتاب های دیده شده میگذاشت. برخلاف رون و هری، که هر کتابی را میخواندند، به گوشه ای پرت میکردند. تا جایی که مسئول کتابخانه بر سرشان فریاد کشید و هرمیون را با انگشت نشان داد.

- چشم. سعی میکنیم مثل هرمیون باشیم.

کتابدار، چشم غره کنان، آنقدر روی پا ایستاد، که هری و رون، کتاب های خوانده شده را گوشه ای منظم چیدند و به او لبخند زدند.
- اگه یه بار دیگه این وضعو ببینم، دیگه اجازه اومدن به اینجارو ندارین.
- بالاخره رفت. پیرزن سیریش!

هری و رون، نفس راحتی کشیدند و به هرمیون نگاه کردند که داشت خنده های ریزش را پنهان میکرد.

- قاقارو! بپر بیارش!

ناگهان، توپی وسط کتاب های منظم چیده شده افتاد. پشمالوی کوچکی، روی کتاب های روی هم چیده شده پرید و توپ را به دندانش گرفت.

- آخی. هرمیون. ببینش. چقدر نازه!
- میگم... شمام این لرزشو حس میکنین؟

هر سه، سرشان را برگرداندن و با کوه غول آسایی از پشمالو خیره شدند که داشت، به سمت آنها می آمد.

- فرار کنید!


و بعد از دو ساعت، کتابدار آنها را از کتابخانه بیرون کرد و اجازه نداد به جواب سوالشان برسند. مگر کسی باور میکند که پشمالو های کتی، کپی پیس شدند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی