بخش تصمیمگیری هر چند دقیقه یک بار شعله را فوت میکرد تا مبادا خاموش شود. اطراف مغز سدریک را دود گرفته بود. از دماغ و گوشهایش دود غلیظ بیرون میزد.
لحظاتی بعد، به قدری داغ شد که حرارتش را ایوا نیز حس کرد. درحالی که سوزشی شدید در شکمش آزارش میداد، شروع کرد به دویدن دور اتاق و مروپ نیز با امیدواری پابهپایش میدوید.
- چیشد ایوای مامان؟ چرا یهو اینطوری شدی؟ بالاخره معدهت ترکید؟

درست در همین لحظه بود که بخش تصمیمگیری پت پتی کرد و روشن شدنش را به اطلاع مغز رساند.
- به قدر کافی سوخت داخلی سوزوندم.

- خب؟ حالا زود باش تصمیمتو بگیر.
بخش تصمیمگیری از اینکه همهی توجهها به سمت او جلب شده و کل وجود سدریک، حتی مغز، در آن لحظه به او وابسته و منتظر تصمیماتش بودند، کیف میکرد. در نهایت بعد از اینکه از این وابستگی بطور کامل لذتش را برد، تصمیمش را بیان کرد.
- تصمیم گرفتم فعلا از بدن این یارویی که توش هستیم استفاده کنیم و به بدن خودمون استراحت بدیم. پس شروع کنید کنترل کردنِ ایوا رو!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




