جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 12:01
نمایش جزئیات
آفلاین
صورت ایوا، هر لحظه سبز و سبز تر میشد و جیغ سدریک که گلبول ها دنبالش افتاده بودند، بلند تر. پس، بانو مروپ از موقعیت سوء استفاده کرد.
- سدریک مامان؟ حالا که شفتالو ها دنبالت افتادن، میخوای بیای بیرون؟

صدای جیغ سدریک کمتر شد.
- نه! محاله اینجارو ول کنم.
- اما سدریک مامان! گلبولا تیکه تیکت میکنن که.

و بغض الکی کرد.
- اونوقت، من دیگه سدریک مامان ندارم.

فریاد سدریک بلند تر شد.
- نه! نمیام!

سدریک، تا حدودی توانست فرار کند. اما، میان بن بستی در روده کوچک گیر افتاد و راه فراری نداشت. سعی کرد، گره ی کور روده را باز کند. اما فایده ای نداشت. گره، بسیار کور بود. در اوج نا امیدی و چند ثانیه قبل از له شدن سدریک توسط گلبول ها، ایده ای به ذهنش زد. قسمتی از روده کوچک را با فشار دستش کند و مانند شلاق، در هوا تکان داد. فریادی سر داد و به گلبول ها، حمله کرد.
- بیاین جلو ببینم، گلبولای نفرت انگیز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 09:54
نمایش جزئیات
آفلاین
البته معده ایوا آسانسور نبود که سدریک بخواد ازش بیاد پایین و بره بالا و بلاخره یه ظرفیتی داشت. ولی مروپ اصلا از این قضیه خبر نداشت و سدریک مدام در تمام نقاط حساس بدن ایوا راه می رفت و این باعث میشد شکم ایوا هر چند دقیقه یه صدای وحشتناک از خودش بیرون بده و خلاصه اوضاع خوبی نبود.

- ببین مرغ شکم پور مامان. الان بپیج به چپ بعد برو به راست.
- بانو بن‌بسته.
- نه ببین نوشابه ی باز شده ی مامان تو اشتباه اومده. الان به چپ به راست و بعد برو...
- بانو اینجا که چپش بسته ست.

آن طرف ایوا

ایوا که تا حالا شکمش به همچنین وضعی گرفتار نشده بود به صورت خودکار مغزش به حالت اظطراری رفت. میکروب ها گلوبول های قرمز و سفید با هم متحد شده بودند تا متجاوز داخل شکم را دستگیر کنند و به سزای عملش برسانند و ایوایی که رنگش از سفید به سبز تغییر کرده بود و حال روز خوبی نداشت و نزدیک بود وزیر مملکت از دست بره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 09:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- اٍاٍاٍاٍاٍاٍ... خب دقیق نمی دونم الان کجام ولی خیلی پیچ در پیچه. یه مقدارم لزجه! دو تا راه هم هست اینجا. یکی می ره بالا یکی هم می ره پایین. باید از کدوم یکی برم؟

مروپ فهمید که سدریک توی معده ایوا گیر افتاده ولی چطوری باید اون رو راهنمایی می کرد؟
- خب سدریک جان راهی که به سمت پایین میره قطعا به مغز می رسه ادامه بده.
- بانو مگه مغز بالا نیست؟
- چرا شلیل مامان ولی ایوای مامان مغزش پایینه. وزیره مثلا.
- چشم بانو الان از پایین میرم.

درست توی همون لحظه سدریک سر خورد و به دیواره معده ایوا برخورد کرد. برخورد کردن همانا و قلقلک ایوا هم همانا.
- ووای انقد تکون نخور سدریک قلقلکم میاد.

ایوا همونطور که داشت از خنده ریسه می رفت مشتی روونه شکمش کرد تا از سدریک انتقام بگیره.
سدریک یک دفعه متوجه نکته عجیبی شد.
- بانو راه پایینی بسته شده.

ایوا با مشتی که به خودش زده بود راه پایین رو بسته بود.
صدای سدریک اومد که گفت.
- عیب نداره حالا فعلا از بالا میرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 09:19
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پست کتی به علت ارسال شدن دیر تر از نیم ساعت مهلت ارسال بعد از رزرو, حساب نمیشه و این پست از ادامه پست ایوا زده شده.
_____________________
سدریک اصلا قصد بیخیال شدن نداشت!
جای بسیار گرم و نرمی پیدا کرده بود و حالا فقط کافی بود مغز ایوا را پیدا کند تا خیلی راحت و بی دردسر بر تخت وزارت بنشیند.
نقشه های مروپ اصلا خوب پیش نرفته بود و باید چاره ای پیدا می کرد. البته قبل از این که اوضاع بیشتر از این از کنترل خارج شود! حالا که مروپ می دانست سدریک به دنبال پیدا کردن مغز ایواست, تصمیم گرفت نقشه هوشمندانه ای بکشد تا به جای مغز, سدریک را به سمت روده و راه خروجی هدایت کند.
مروپ لحنش را نرم و مادرانه و گول زننده کرد و گفت:
-سدریک مامان میخوای کمکت کنم مغز ایوا رو پیدا کنی؟

سدریک که تا آن لحظه هر راهی برای پیدا کردن ایوا رفته بود و به در بسته خورده بود از این پیشنهاد بدش نیامد.
-آره اگه میشه یه کتاب آناتومی جادویی ای چیزی بده ایوا بخوره. کارم گیره اینجا.

وی بسیار زیاده خواه و پررو بود!

-نه نه اینطوری خراب میشه کتاب بهم بگو جایی که الان هستی چه شکلیه تا راهنماییت کنم کجا بری عزیزم

در همان حین که سدریک داشت دور و برش را نگاه می کرد تا برای مروپ منظره را توصیف کند, ایوا با بغض آرام نشسته بود تا مروپ وفادار, سدریک شورشی را از شکمش بیرون بیاورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بغض سدریک، در هم پیچید.
- نمیام!

بانو مروپ، جارویی را از گوشه ای برداشت و سر آن را، جایی که تصور میکرد سدریک باشد، فرو کرد.
- نیای بیرون، همین وسط میشینم و جیغ میکشم. بیا بیرون!
- جیغ بکش خب!
- اصلا نیای بیرون...

بانو، سر جارو را به سمت بالشت بی نوا و معصوم سدریک گرفت.
- جلو معده ایوا، بالشتتو نابود میکنم.

سدریک، ابتدا، بسیار بی خیال بیشتر لم داد و چشمانش را بست. اما هر چه میگذشت، چروک های پیشانی اش بیشتر در هم فرو میرفت و بغضی در گلویش به وجود می آمد. خاطرات او و بالشتش، مثل دوربین، جلوی چشمانش حرکت میکرد و بیشتر و بیشتر عذابش میداد. دلش کمی نرم شد. فقط کمی!
- به شرطی میام بیرون که برام یه ست بالشت و تشک بگیرین. از اون گرونا! بعد ازش عکس بگیرین بفرستین این تو تا ببینم... راستی!

سدریک، تا حدودی باهوش بود. فکر همه جایش را کرده بود.
- برای اینکه از واقعی بودنش مطمئن بشم، یه دو با انگشتتون گوشه عکس بگیرین تا از یهویی بودن عکس، مطمئن بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دقیقا همینی که تام جاگسن گفت. منتها موضوع غم انگیزی که درمورد این داستان وجود دارد این است که ایوا جواهرات هم نداشت که بخواهد به آقای بدجنسِ بستنی فروش بدهد.

و خب متاسفانه بله. ایوا بازهم داشت به مروپی که در این تاپیک میخواهد معده اش را نابود کند و در تاپیک بغلی، قصد دارد آناناسی را به جای او بر تخت وزارت بنشاند، اطمینان میکرد.

مروپ چند لحظه مکث کرد و به ایوا خیره شد. تصرف؟ مروپ روی دست هایش خم، و نزدیک ایوا شد و پچ پچ:
-داری اون تو چی کار میکنی؟ قرار بود فقط معده رو از کار بندازی.

سدریک، در حالی که جایی بین پانکراس و کبد ایوا لم داده بود، خمیازه ای کشید:
-شوخیت گرفته؟ اینجا عالیه. داخل یه بدن متحرکم که لازم نیست برای حرکت دادنش کار خاصی بکنم. تازه وزیر هم هستم. فقط کافیه بتونم به مغز ایوا...

ایوا نگذاشت مروپ باقی حرف های او را بشنود.
-شکمم داره خمیازه میکشه... حس میکنم حرف هم داره میزنه!

مروپ به او گوش نکرد. تنها چیزی که الان لازم داشتند، سدریکی خواب آلود، داخل کالبد ایوای گشنه ای بود که به قدرت رسیده باشد. چون خب بهرحال سدریکِ وزیر باهوش تر از ایوای وزیر است و سدریک گشنه ی باهوشِ وزیر...
مروپ انقدر فکر کرد که خودش هم گیج شد و حتی نویسنده را هم گیج کرد.

-سدریک مامان بیا بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین

ایوا آدم خیلی زود اطمینان و اعتمادکننده‌ای بود.
از آن‌جایی که تمامی قهرمان‌ها و شرورهای داستان‌های مختلف در دنیا نیاز دارند تا پیش‌زمینه‌ی داستانی‌ای داشته باشند که خواننده بخواند و جگرش خون شود و سپس تا آخر داستان اگر آن شخص 99 درصد جمعیت جهان را هم نابود کرد، با ذکر «آخی حق داشت بنده خدا» او را از گناه مبرا بدانند؛ اینجا نیز داستان کوتاهی از زود اطمینان کردن ایوا نیز بازگو می‌کنیم تا چهره‌ی این وزیر جوان را برای شما پاک و منزه از گناه کرده و شما در صورتی که نان شبتان هم قطع شد با رجوع به این داستان دیگر خیال اینکه به این وزیر اعتراض کنید در سر نپرورانید.

پیش زمینه‌ای درباره زود اطمینان کردن ایوا

روزی از روزهای گرم سال در یکی از شهر های سبز بلغارستان، کودکی به نام الکساندروا ایوانوا می‌زید. او که کودک شکم‌دوست و غذا-بسیار-خواری بود، در حالی که در خیابان‌ مشغول دویدن و مسابقه‌ی «صدای جیغ کی بلند تره» دادن با عابران بیچاره بود، به دکه‌ای رسید. صاحب دکه که چشمش به جواهرات آویزان بر گردن او افتاده بود، نگاه او را که به بستنی‌ها خیره شده بود تشخیص داده و نقشه شومی کشید.
- از این بستنیا می‌خوای دخترجان؟
- من... پول که بام نیست... ولی اون طالبیه رو ببین شما...
- عه، پول؟ مگه بستنیای ما پولیه؟ رایگانه بابا.

ایوا زود اطمینان می‌کرد. اینجا هم زود اطمینان کرد. درون دکه شد و مغازه دار زمانی که حواس او نبود، به او حمله‌ور شد تا جواهراتش را بدزدد. ولی ایوا او را قورت داد و قصه‌ی غم‌انگیز ما را به قهقرا برد. زیرا درست است که ایوا زود اطمینان می‌کرد، ولی دیگر احمق که نبود، می‌دانست بستنی رایگانی وجود ندارد مگر اینکه صاحب آنجا را بخوری و خودت صاحب بستنی فروشی بشوی.

بازگشت به زمان حال

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مغز سدریک و حتی خود سدریک بسیار جوگیر شده بودند!

-ما چی هستیم؟
-کنترل گر!
-چی کار میکنیم؟
-کنترل می کنیم!
-کیو؟
-ایوا رو!
-خب بسه دیگه. مرکز کنترلش کجاست ؟

سدریک و مغز سدریک در حال گشتن به دنبال مرکز کنترل ایوا بودند اما اوضاع بیرون از بدن ایوا اصلا خوب پیش نمی رفت...
ایوا فریاد های سدریک و مغزش برای توطئه و تصرف بدنش را شنیده بود و بالاخره یک چیز هایی از نقشه های پلیدانه مروپ و آرکو بو برده بود!
-آی هوار آی داد! بر علیه وزیر مملکت جادویی توطئه شده!

ایوا دور و بر اتاق می دوید و فریاد می زد.
-همتونو می ندازم گوشه آزکابان! اصلا نه همتونو میخورم... همتونو!

سپس چشمش به مروپ و آرکو افتاد که برای در امان ماندن به طور ناشیانه و نا متعادلی بالای کمد قایم شده بودند!
اما به نظر می رسید حتی با وجود با خبر شدن از دسیسه ها, ایوا باز هم چندان با هوش نیست.
-آهای شما دو تا! شما تنها کارمندای مورد اطمینان من تو این وزارت خونه فاسدین... بیاین و منو از تصرف شدن نجات بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
وجود سدریک به مرور در حال داغ شدن بود. حرارت از بخش تصمیم‌گیری در مغزش که هیزم‌ها را گوشه‌ای انبار کرده و با فندک جیبی‌اش آتش زده بود، شروع شده و کم‌کم به بخش‌های دیگرش نیز می‌رسید.

بخش تصمیم‌گیری هر چند دقیقه یک بار شعله را فوت می‌کرد تا مبادا خاموش شود. اطراف مغز سدریک را دود گرفته بود. از دماغ و گوش‌هایش دود غلیظ بیرون می‌زد.

لحظاتی بعد، به قدری داغ شد که حرارتش را ایوا نیز حس کرد. درحالی که سوزشی شدید در شکمش آزارش می‌داد، شروع کرد به دویدن دور اتاق و مروپ نیز با امیدواری پابه‌پایش می‌دوید.
- چیشد ایوای مامان؟ چرا یهو اینطوری شدی؟ بالاخره معده‌ت ترکید؟

درست در همین لحظه بود که بخش تصمیم‌گیری پت پتی کرد و روشن شدنش را به اطلاع مغز رساند.
- به قدر کافی سوخت داخلی سوزوندم.
- خب؟ حالا زود باش تصمیمتو بگیر.

بخش تصمیم‌گیری از اینکه همه‌ی توجه‌ها به سمت او جلب شده و کل وجود سدریک، حتی مغز، در آن لحظه به او وابسته و منتظر تصمیماتش بودند، کیف می‌کرد. در نهایت بعد از اینکه از این وابستگی بطور کامل لذتش را برد، تصمیمش را بیان کرد.
- تصمیم گرفتم فعلا از بدن این یارویی که توش هستیم استفاده کنیم و به بدن خودمون استراحت بدیم. پس شروع کنید کنترل کردنِ ایوا رو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده