شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
خلاصه: ایوا از شدت گشنگی داره تمام کارکنان و کل وزارت خونه رو میخوره. مروپ سدریک رو میده ایوا بخوره، که سدریک بره و معده ی ایوا رو خراب کنه که اشتهای ایوا از بین بره. اما سدریک وقتی وارد بدن ایوا میشه، به این نتیجه میرسه که ایوا رو با کنترل مغزش، تسخیر کنه. اینجوری هم وزیر و قدرتمند میشه، و هم دیگه لازم نیستش مثل دنیای واقعی دائم تو حرکت باشه و میتونه توی بدن ایوا استراحت، و اونو هدایت کنه. اما برای اینکه بتونه اعتماد کنترلگر مغز، که یه خانوم خیلی خوشگل هست رو به دست بیاره، مجبور شده چشمای ایوا رو تمیز کنه.
***
سدریک با خوشحالی سر تکان و با عجله از قسمت غشر بینایی مغز، دوان دوان خودش را جلوی کله ی ایوا و چشمش رساند. -باید چشمو با چی تمیز کنم؟
سدریک به بساط و وسایل شست و شویش که آن ها را با چرخ دستی دنبال خود میکشید نگاه کرد. -خب...شیشه پاک کن، لوله باز کن، وایتکس، اسکاج ظرف شویی؟
سدریک شانه بالا انداخت. شاید اسکاج مناسب بود. سدریک به آرامس اسکاج را جلو برد اما به محض اینکه خواست آن را روی قرنیه ی چشم ایوا بکشد، یکی از کارکنانی که داشت گرد و خاک مژه های ایوا را میگرفت فریاد زنان به سمتش آمد: -آقا وایسا لطفا! اون اسکاجه تو دستت؟ میخوای کور کنی ایوای بدبختو؟ اسکاج زبره. بکشی رو چشمش کلا چشمش میریزه بیرون.
سدریک وحشت زده اسکاج را داخل سطلش پرت کرد. لبخندی نگران تحویل او داد و مایع شیشه شور را بیرون کشید. -چیزه... ولی شیشه پاک کن که مناسبه مگه نه؟ بهرحال قرنیه ی آدم شکل شیشه میمونه.
سدریک از اینکه توانسته بود اعتماد ملکه را به دست اورد خوشحال بود. نقشه اش هم همین بود تا بتواند از داخل به بدن ایوا حکومت کند و بتواند از بیرون به ملت که ایوا وزیرشان بود حکومت کند. پس به کمک چند کارگر دیگر وسایل نظافتی را برداشت و به سمت گوش رفت و شروع به تمیز کاری کرد. از پیچ و قوس های بیرون گوش شروع کرد و با جارو ابتدا خاک هایش را تکاند و بعد سطل اب را روی انها ریخت. ایوا هم که لباس نو و جدیدش را پوشیده بود متوجه نشد که ابی کثیف از گوشش در حال سرازیر شدن روی لباس است. بعد از اینکه سدریک از نظافت گوش بیرونی مطمئن شد به سمت گوش داخلی رفت تا استخوان های ریز انجا را هم گردگیری کند که ایوا متوجه کثیفی و اب روی لباسش شد برای همین از دست خودش عصبانی شد و با مشت تو کله اش کوبید.
-ای لعنت بهت که لباسمو کثیف کردی.
داخل بدن صدای اژیر خطر بلند شد و چراغ های قرمز چرخانی روشن شدند. چند سرباز به سراغ سدریک امدند و او را پیش ملکه بردند. داخل مغز حسابی کن فیکون شده بود و ملکه و سلول ها و خاطرات گذشته ی ایوا همه روی هم ریخته شده بودند. واکسن همینطور که به ملکه کمک میکرد بلند شود؛ انگشتش را به سمت سدریک گرفت.
-نگفتم؟ نگفتم این دشمنه؟ باعث شد چنین خساراتی به بدنمون وارد بشه اون هم از طرف خودمون. اجازه بدین تو مثانه غرقش کنم.
سدریک به زانو افتاد.
-نه خواهش میکنم ای ملکه ی زیبا حتما سوتفاهمی شده. من قصد بدی ندارم لطفا یک شانس دیگه بهم بدین.
ملکه تاج و لباسش را مرتب کرد بعد هم به سلول ها دستور داد تا مغز را مرتب کنند و بعد به سدریک خیره شد.
-یک شانس دیگر به تو میدهیم. به چشم برو و انجا را نظافت کن. وای به حالت اگر باز هم اتفاق بدی بیوفتد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1400/11/18 16:49:48
نگهبان ها و بانوی زیبا اصلا قصد قانع شدن نداشتند. بانوی بلوند و چشم آبی دلبر یکی دو نفر از نگهبان هایش را فرا خواند و در گوش هم کمی پچ پچ کردند. و بعد همه شان برگشتند و به سدریک نگاه کردند. -من و نگهبانانم یه تصمیمی گرفتیم.
سدریک با نگرانی منتظر شنیدن تصمیم بود. اصلا دلش نمیخواست همچین جای گرم و نرمی را از دست بدهد مخصوصا که به دست آوردن کنترل ایوا مساوی با صندلی وزارت هم بود!
-برای این که ثابت کنی دشمن نیستی باید تحت نظر من و نیرو هام کار کنی.
سپس به یکی از نگهبانان اشاره ای زد. نگهبان رفت و با یک جارو و یک سطل آب و چندین نوع مواد شوینده برگشت. بانوی زیبا هم جارو و سطل را رو به سدریک گرفت و ادامه داد: -از پایین ترین رده شروع می کنی، اگه کارت خوب باشه ترفیع می گیری. بهتره فکر فرارم به سرت نزنه!
سدریک که همچنان محو زیبایی او شده بود جارو و سطل آب را از دست او گرفت و گفت: -هر چی شما امر کنید. به بانوی با کمالاتی مثل شما مگه میشه نه گفت؟ -خوبه میتونی از توی گوش ها شروع کنی!
- بگو ببینم، تو نیروهای منو، گلبولهای سفید ارتشمو از بین بردی؟
سدریک چنان محو زیبایی زن کنترلکنندهی مغز ایوا شده بود که اصلا متوجه سوال نشد و با پسگردنیای از سوی نگهبان به خودش آمد. - آره. نه، یعنی چیز...نمیخواستم بکشما، کی میخواد نیروهای چنین بانوی موجهی رو بکشه اصلا...من فقط داشتم از خودم دفاع کردم. - دفاع میکردی؟ در برابر چی؟ - نیروهاتون دیگه. اونا اول به من حمله کردن. ولی حالا اینا رو ول کنین، بجاش بگین شما همیشه تو مغز ایوا بودین؟
زن بخش آخر حرف سدریک را نادیده گرفت. - هدفت از دخول به بدن ایوا چیه؟ جاسوسی؟ شورش؟ سرقت اطلاعات محرمانه؟ - نه نه، من فقط میخواستم...
سدریک مکث کرد. مطمئن نبود گفتن اینکه به قصد نابود کردن معدهی ایوا وارد بدن شده و بعد هم تصمیم گرفته به مغز برود و بدن ایوا را تحت کنترل خودش در بیاورد، چندان فکر خوبی باشد. - من اشتباهی اومدم اینجا. ایواتون مثل همهی چیزای دیگه منو خورد. - آخه تو اطلاعات ثبت شده به زور وارد اینجا شدی و ایوا نمیخواسته تو رو بخوره... - اطلاعاتی که ثبت شده اشتباهه. گفتم که، ایوا منو خورد. من قصد بدی نداشتم.
لحظه ای، سدریک از خوشحالی در پوستش نمیگنجید. در حال رسیدن به هدفش بود! سعی کرد لبخندش را پنهاد کند و قیافه اش را دپرس نشان دهد. - حالا نمیشد ببخشیدم؟ گناه داشتما. - نه!
سدریک، خوشحال تر شد. - میگم، کی میرسیم؟ - وقت گل نی!
خمیازه اش آمد. قطعا، تا چند لحظه ی دیگر، خوابش میبرد. - خوبه... لطفا هر وقت رسیدیم بیدارم...
خر، پف!
سدریک، از شدت ضربه ی افتادنش کف زمین، بیدار شد. - رسیدیم؟ میشه لطفا رئیستونو ببی...
زن بسیار زیبا و بالغی، از پشت سیستمی بلند شد و بسیار با نزاکت، به سدریک نگاه کرد. لباس زیبایی پوشیده بود و موهای بورش، روی شانه هایش ریخته بودند. سرش را به سمت سربازانش تکان داد تا ماجرا را برایش توضیح دهند.
- خانم، داشت تو بدن میچرخید و آسیب میزد. تعدادی از گلبول هارو هم نابود کرد. باهاش چیکار کنیم؟
سدریک، باورش نمیشد. این زن زیبا، کسی بود که آن ایوای کج و کوله را هدایت میکرد؟
- خب بستگی داره برکت باشه یا استرازینکا باشه یا سینوفارم.
گلبول ها دستشان را جلوی دهانشان گذاشتند و با حیرت به واکسن و سدریک نگاه کردند. بقیه سلول ها هم سدریک رو هو کردند. سدریک چشمش به صورت واکسن افتاد که اخم کرده بود و هر لحظه صورتش سرخ تر میشد.
-اوه متاسفم. حرف بدی زدم؟ -حرف بدی نزدی؟ الان نژاد پرستی کردی؟ ینی بعضی از نژاد ها از اون یکی ها بهترن؟ خجالت نمیکشی تبعیض قائل میشی؟ تو دنیای خودتون هم بین ادما فرق میذارین؟
سدریک در یک ثاینه خاطرات تاریخ و کشت و کشتار سرخ پوستان و سیاه پوستان و هندو هایی که به خاطر رنگ و لباسشان از بین رفته بودند از جلوی چشمش گذشت.
-نه اصلا. -پس چرا اینجا نژاد پرستی کردی؟ غیر قابل بخششه از ویروس بودن هم بدتره. سربازا بیاید اینو بگیرید تا به دادگاه عالی مغز بریم و تکلیفشو یکسره کنیم.
سربازان بله قربانی گفتند و سدریک را بدون مقاومت دستگیر کردند و در میان جمعیت گلبول و سلول که به سمتش ترشحات پرت میکردند و او را هو میکشیدند به سمت مجرا های خونی بردند تا به سمت مغز بروند.
سدریک مطمئن بود. یعنی خب تقریبا. این اولین باری بود که توانسته بود مکانی را بیابد که بتواند تمام وقتش را به استراحت بگذراند. زندگی قبلی سدریک برای او بسیار طاقت فرسا بود. نصفش را باید بیدار میماند و از بدنش کار میکشید! نباید این فرصت را از دست میداد. -بانو چیزه... فعلا نه حالا.
سدریک آدامس را مانند نانچیکو چرخاند و دسته ای گبلول را حذف کرد. -خودشه!
سدریک تا حالا انقدر احساس قدرت نکرده بود. و خب همین یه بار هم که این حس بهش دست داده بود، بیش از چند ثانیه دوام نیاورد. سدریک احساس کرد دسته ی جسمی مانند تبر دور گلویش قرار گرفت و او را از پشت به دام انداخت. تمام گلبول های سفید و قرمز و هرچه سلول آن اطراف بود، خبردار ایستادند. سدریک برگشت و چیزی بلند و سفید و ترسناک دید. -تو چی هستی؟ -من واکسنم!
سدریک چپ چپ به او نگاه کرد. -خب که چی. ولم کن اینو از روی گلوم بردار! زودباش عه!
واکسن تبرش را پایین آورد. -آخ ببخشید. -چرا فک کردی من ویروسم! مگه تو مثلا واکسن نیستی؟ باید اینا رو تشخیض بدی یا نه؟!
واکسن گوشه ی تبرش را برق انداخت. -دیگه بهرحال... ولی خب باید برای اینکه آزاد بذارمت معاینه ت کنم ببینم تو که کرونایی نیستی و ایوا رو مریض کنی. -اگه اشتباه معاینه کنی چی؟ -هیچی. ایوا مریض میشه. تو فکر کردی همه ی واکسنا همیشه عمل میکنن؟
خوشبختانه جای جای معده ایوا آدامس دیده میشد. درست است که ایوا هیچ اعتقادی به جویدن خوراکیها نداشت و همیشه همه چیز را مستقیم قورت داده و به معدهاش میفرستاد، اما آدامس در این بین استثنا بود؛ زیرا ایوا لطف کرده و آن را سه ثانیه میجوید و بعد قورت میداد. بنابراین سدریک از لحاظ سلاح در وضعیت خوبی قرار داشت.
- خب، حالا فقط باید اینا رو از دیوارهی روده بِکنم...کار راحتیه. نباید زیاد سخت باشه.
گلبولهای سفید لحظه به لحظه نزدیکتر میشدند. سدریک گوشه آدامسی را گرفته بود و میکشید. با نهایت توان زور میزد. هیچگاه تا آن لحظه در این حد از بدنش کار نکشیده بود! مغزش نیز این موضوع را فهمید. - قرار بود ما تو بدن وزیر باشیم که استراحت کنیم! این چه وضعشه الان؟
اما سدریک فرصت نداشت جواب بدهد. بالاخره موفق شد و آدامسی را با هزار زحمت از روده جدا کرد. سپس آن را به سمت گلبولهای سفید نشانه رفت و با پرتاب تقریبا بینقصی، نیمی از آنها را گرفتار کرد. - همینه! حالا بیاید جلو ببینم جرئتشو دارید یا...
گلبولهای سفید جرئتش را داشتند. بنابراین پیش از آنکه حتی جمله سدریک به پایان برسد، با سرعت و قدرت بیشتری حمله کردند.
گلبول ها که شبیه دامداران و کشاورزان بودند و لباس های خیلی مندرسی به تن داشتند کم کم پیش میامدند. سدریک کمی خیالش راحت شد که میتواند همه ی انهارا حریف شود. در همین خیالات بود که گلبول های سفید کلاشینکف های خودشان را دراوردند و شروع به شلیک پادتن کردند.
اوضاع مثل مرحله ی اخر بازی های هری پاتر شد همانجا که لردولدمورت به هاگوارتز حمله میکرد. پادتن ها به در و دیوار معده میخوردند و بوی بسیار بدی میدادند. سدریک هم کمی از تکه های لوبیا که هنوز به طور کامل هضم نشده بود برمیداشت و به سمت ان ها پرت میکرد. که پایش داخل یک چیزی گیر کرد.
-این چه کوفتیه؟ چرا اینقدر چسبناکه؟
سدریک حتی قبل از اینکه نگاه کند که چه چیز به پایش چسبیده چند بار عق زد و بعد از اینکه بالاخره توانست جلوی بالااوردنش رو بگیرد به پایین نگاه کرد.
-آی مرلین لعنتت کنه ایوا. -چرا سدریک جونم؟ -کسی تا حالا بهت نگفته بود. نباید ادامس رو قورت بدی؟
سدریک در تلاش بود که پایش را ازاد کند که ناگهان فکری به ذهنش رسید. شاید میتوانست از این ادامس ها برای گیرانداختن گلبول های سفید استفاده کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1400/11/18 13:18:26