- شما بچه ها اینجا چیکار میکنین؟
- مگه هاگرید قرار نبود حواسش به بچه ها باشه؟
- بعدا باید حسابی بابت این بی دقتیش با این بچه ها تنبیه بشه. پروفسور هوچ شما برگردید و این سه تا دانش آموز سر به هوا و سایرین رو به خوابگاه هاشون هدایت کنین.
هلگا اما لج باز تر و سرسخت تر از این حرفها بود که به این راحتی تسلیم شود. خانواده اش، کل آینده اش به تصمیم و تلاش او وابسته بود. جسیکا و آرتمیسا که متوجه وخامت اوضاع در صورت گرفتاری هلگا در زمان و مکان اش بودند، تصمیم گرفتند با شلوغ کاری جلوی پروفسور هارا بگیرند.
- برو هلگا ما جلوشون رو میگیریم.
هلگا که بزور خودش را از دست پروفسور مک گونگال خلاص کرد به سرعت خودش را از آن سالن خارج کرد. در طول دویدن به مقصدی نامعلوم، راجع به زمان برگردان و هافلپافی که آن دانش آموز ها به او گفتند اندیشید.
مدتی بعد بدون اینکه متوجه شده باشد، خودش را در جلوی درب مدیران دید. به حس تصمیم گرفت به غریزه اش که او را به آنجا کشانیده اعتماد کند. به آرامی دسگیره در را فشرد، اتاق را با حیرت نگریست اما هدفش را گم نکرد. به سمت کشو ها رفت اولین جایی که حتی منطقش هم به او ندا میداد چیز مهمی آنجا باید باشد، و خودش بود! بی درنگ حلقه ها را در هم تنید نفس عمیقی کشید، چشمانس را بست. به خواهرش که دیگر پیر ناتوان شده بود، به خانواده اش که زمان طاقت فرسایی را به انتظارش سپری کرده بودند اندیشید حال وقت بازگشت به خانه بود. لحاظاتی بعد بوی نان گرم و صدای مادرش که او را صدا میزد در گوشش پیچید. هلگا به خانه برگشته بود. به سرعت به سمت منبع صدا رفت، خودش را در آغوش گرم مادر رها کرد. غم دلتنگی ای که در قلبش بود را با هق هق گریه هایش رها کرد.
در زمان آینده، هاگوارتز
- امیدوارم تونسته باشيم هلگارو به خونه برگردونیم.
- مطمئنم موفق شده. به مادر تالارمون ایمان دارم.
در طرف دیگر سالن، پروفسور ها به مسئله ی غول دیگر رسیدگی کرده بودند و آرامش دوباره در سرسرای هاگوارتز حاکم شد.
پایان سوژه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

S.O.S
اینجا چه خبره؟


