جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

45 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1402 10:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه: فرار
کلمات اصلی: زندگی، سرد، درخت، جادو، اشک، عشق، برف



برف به آرامی از ابرها می بارید و رقص کنان، لبه‌ی پنجره و روی زمین  می نشست.

به جز درخت کهنسال و نیمه خشک شده، هیچ موجود دیگری آن بیرون نبود.

خود او داخل کلبه نشسته بود و لبخند می زد.
هوای داخل کلبه به شدت سرد بود. ولی آن سرما، گرمای وجودش را تامین می کرد.

زانوانش را در آغوش کشید و سعی کرد کمی خودش را گرم تر کند. از دست هیولاهایی که بیرون پرسه می زندند؛ به آنجا پناه آورده بود و می دانست کسی نمی تواند پیدایش کند.

تک خنده‌ای کرد.
فرار کرده بود...
از دست آدم های اطرافش فرار کرده بود.
از قوانین مزخرفی که محدودش می کردند فرار کرده بود.
از افکاری که نمی گذاشتند شب‌ها بخوابد... از نادیده گرفته شدن احساساتش... از متفاوت بودن عقایدش... از فشارهای غیرقابل تحمل خانواده‌اش... از تحقیر شدن توسط دوستانش... و از خیلی چیزهای دیگر، فرار کرده بود.

و حالا خوشحال بود.
چرا که دیگر نیازی نداشت آن همه‌ سختی را بدوش بکشد و بعد به دروغ، چهره‌ای خندان به خود بگیرد.
دیگر نیازی نبود ریزش اشک هایش را پنهان کند. آنجا، در آن کلبه،می توانست خود خودش باشد و کسی کاری به کارش نداشته باشد.

در آن کلبه نه حرف اصالت به میان میامد نه حرف جادو. کسی هم به بهانه‌ی عشق والدین به فرزند، مجبورش نمی کرد کارهایی خلاف میلش را انجام دهد.
در آنجا نیاز نبود شجره‌نامه‌ی جادوگران موفق را بخواند و درمورد زندگی تک تکشان چیزی بداند. در آن کلبه همه چیز آرام بود.

به آرامی از جایش برخاست و سمت شومینه‌ی خاموش رفت. تصمیم داشت روشنش کند و بعد که کمی گرم شد، دستی به سر و روی کلبه بکشد. می خواست تا ابد آنجا زندگی کند.

کلمات نفر بعد: ترفند، شمشیر، خصوصی، شنل، غمگین، فانوس، هیپوگریف.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1402 06:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه: فرار
کلمات: خون، چراغ، دست، تصویر، چوب، لبخند، دندان



صدای نفس‌هایش میان صدای خرد شدن چوب‌ها و شاخه‌های کاج زیر پایش گم می‌شد. چراغی که نورش فقط چند قدم جلوتر را روشن می‌کرد، به دندان گرفته بود. سرعتش را کم کرد و خودش را سلانه سلانه به دریاچه رساند.
به تصویر خودش در آب لبخند زد. خون، موهای سفیدش را رنگ‌آمیزی کرده بود.
از دست آنها می‌توانست بگریزد، ولی از خودش؟ جوابی برای این نداشت.
چراغ از دندانش رها شد و گرگ سفید کنار دریاچه از حال رفت.
باد، آب را مواج می‌کرد تا به او برسد و خون را بشوید.
آب سرخ دریاچه زیر نور مهتاب می‌درخشید.



کلمات نفر بعد: زندگی، سرد، درخت، جادو، اشک، عشق، برف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1402 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
چمن، میله، نور، کلبه، جادو، سرگیجه، چشم


"چمن" های نم دار پا هایش را نوازش می‌کردند و خورشید، با "نوری" که بر روی صورتش انداخته بود، گرمایی زندگی بخش را به او هدیه می‌کرد. اطرافش را که تماشا می‌کرد، نگاهش روی یک "کلبه‌ی چوبی" متوقف شد. مکانی که در آن می‌توانست دور از هرگونه احساسات منفی به زندگی ادامه بدهد.
اما ناگهان تمام این صحنه های لذت بخش جای خود را به تاریکی دادند.
ریگولوس پس از یک خواب طولانی دو "چشم" خود را باز کرد، اما "سرگیجه" باعث شد احساس کند دنیا به دور سرش می‌چرخد.
او "جادویی‌ترین" و زیباترین خواب عمرش را دیده بود.

کلمات نفر بعد: خون، چراغ، دست، تصویر، چوب، لبخند، دندان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 6 دی 1402 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرار
کلمات: هیزم، هراس، مخوف، جنگل ممنوعه، معجون، شفا بخش، زمان برگردان.


وسط جنگل ممنوعه که در نگاه بسیاری مخوف به نظر می‌رسید زانو زده بود و در تلاش برای ساخت معجون شفابخشی بود تا بتواند دوست زخمی‌اش را درمان کند.

سراسر وجودش را هراس فرا گرفته بود. اگر به خاطر او نبود، هرگز این اتفاق نمی‌افتاد. او بود که به دوستش اصرار کرده بود در تاریکی شب به جنگل ممنوعه بیایند و موجودی که شایعه شده بود به شکار تک‌شاخ‌ها می‌پردازد را گیر بیندازند. با خودش چه فکری کرده بود؟ او تنها یک جادوآموز سال پنجمی بود. اگر دیگران موفق نشده بودند، چرا او و دوستش می‌توانستند؟

زیادی به توانایی‌های خود و برچسبِ جادوگرِ ماهری که تا به حال هاگوارتز به خود ندیده است اتکا کرده بود.

و حالا چه شده بود؟ به جای دستگیری این موجود، مجبور به فرار شده بودند. فرار در عمقی از جنگل ممنوعه که فراتر از جایی بود که برای اولین بار موجود را ملاقات کرده بودند. آن‌ها بیش از حد از هاگوارتز فاصله گرفته بودند. از طرفی گرد هم آوردن هیزم و روشنایی حاصل از آن، چیزی نبود که در تاریکی شب آن هم در حالی که موجود هنوز به دنبالشان بود، حرکت معقولی باشد. اما چاره‌ای نداشت، دوستش زخمی شده بود و باید او را با ساخت معجون نجات می‌داد.

فقط اگر زمان برگردان داشت، آن‌وقت به گذشته برمی‌گشت و با تمهیداتی بیشتر به آن‌جا می‌آمد. حداقل با همراه داشتن معجونی که در صورت آسیب دیدن شفایشان دهد. اما متاسفانه زمان‌برگردانی نبود و بعضی اشتباهات جبران‌ناپذیر هستند...

کلمات نفر بعد: چمن، میله، نور، کلبه، جادو، سرگیجه، چشم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 دی 1402 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرار
کلمات اصلی: آتش، سنگین، هیاهو، معجزه، چوبدستی، ساعت، دست


از آتش سنگین طلسم هایی که پرتاب میشد، فرار میکرد. باید سریع تر می دوید. دوید و دوید و دوید... ناگهان ایستاد. دیگر صدای هیاهو ی کسانی که دنبالش بودند نمی آمد.

انگار معجزه شده بود. فرار از آن جمعیت کاری تقریبا محال بود. در گوشه ای پناه گرفت. به دنبال چوبدستی اش گشت. در جیبش بود.

آن را بیرون آورد، دوباره صدای پای کسانی می آمد. همان کسانی بودند که دنبالش بودند. اما آنها او را ندیدند و به سوی دیگری رفتند.

از پشت بوته ای که قایم شده بود در آمد. از تاریکی هوا، میشد فهمید دیگر شب شده. او نمی دانست ساعت چند است. دستش را به درخت گرفت و وقتی مطمئن شد که آنها دور شده اند، به سمت خانه اش حرکت کرد.


کلمات نفر بعد: هیزم، هراس، مخوف، جنگل ممنوعه، معجون، شفا بخش، زمان برگردان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 4 دی 1402 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرار
کلمات فعلی: تونل، خرابه، اژدها، نجات، چاه، لیز، خلع سلاح، چوبدستی



اژدهای غول پیکر و خشمگینی به دنبالش بود و از شانس بدش وسط بیابان خشک و بی آب و علفی قرار داشت که حتی جایی برای پنهان شدن نداشت و این یعنی کاملا در معرض دید اژدها قرار داشت.

تنها کاری که از دستش برمی‌آمد دویدن بود و شلیک طلسم‌های بی‌امان. بنابراین در حالی که بدون هیچ فکر قبلی‌ای چوبدستی‌اش را تکان می‌داد و طلسم‌های مختلفی را صرفا به امید خریدن وقت کمی برای فرار به طرف اژدها شلیک می‌کرد، ناگهان با حفره‌ای روی زمین مواجه می‌شود. به سختی موفق می‌شود که به موقع متوقف شود، اما صدای چوبدستی‌اش که از دستش رها شده و در تاریکی حفره محو می‌شود خبر از این می‌دهد که حالا دیگر خلع سلاح هم شده بود. به نظر چاه عمیقی می‌آمد.

فرصتی برای فکر کردن نداشت، اژدها به او نزدیک شده بود و تنها راه نجاتش پناه بردن به چاه بود. بنابراین خودش را به درون آن پرتاب می‌کند. انتظار داشت سقوط آزادی را تجربه کند، اما به جای آن در مسیری مارپیچ رو به پایین لیز می‌خورد.

بعد از دقایقی بالاخره با صدای گرومپی روی زمینی سخت فرود می‌آید. در اولین نگاه با خرابه‌ای مواجه می‌شود که شبیه به تونلی زیرزمینی بود. با احتیاط شروع به حرکت در تنها مسیری که وجود داشت می‌کند.

مدت طولانی‌ای که برایش شبیه به یک عمر می‌ماند رو به جلو حرکت می‌کند. چیزی نمانده بود خودش را برای همیشه گرفتار در آن تونل ببیند. شاید طعمه‌ی اژدها شدن پایان بهتری برایش می‌بود تا این که در تاریکی این تونل سرد و تاریک آن‌قدر بماند تا از گرسنگی تلف شود.

در همین فکر و خیال‌ها بود که ناگهان جهت مسیر رو به بالا تغییر می‌کند. در انتهای آن نوری سو سو می‌زد. با امیدی که دوباره در قلبش جوانه زده بود، با سرعت بیشتری به سوی نور می‌رود.


کلمات نفر بعد: آتش، سنگین، هیاهو، معجزه، چوبدستی، ساعت، دست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 4 دی 1402 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرار
کلمات اصلی: باران، سراشیبی، سنگ، گِل، جادوگر، شانس، تلخ.
باران می بارید. جینی داشت می دوید تا مرگ خواران بهش نرسند.
یهو از یه سراشیبی لیز خورد و با یه سنگ برخورد کرد. سریع پاشد و دوباره شروع به دویدن کرد. توی یه تونل که اونجا بود قایم شد و بعد چوبدستیش رو روشن کرد:
لوموس.
لباساش سراسر گِلی شده بودند. مرگخواران که از اونجا رفتند از تونل بیرون اومد که با یه جادوگر مواجه شد. چوبدستیش رو سمت جادوگر گرفت تا ببینه اون کیه. هری بود. جینی گفت:
شانس آوردم که گیر مرگ خوارا نیفتادم.
بعد به سمت خونه حرکت کردند. وقتی به خونه رسیدند هم یه نوشیدنی تلخ خوردند.
کلمات نفر بعد: تونل، خرابه، اژدها، نجات، چاه، لیز، خلع سلاح، چوبدستی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1402 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرار
کلمات فعلی: تاریکی، اصالت، خاندان، عمارت، سالازار، مار زبان، چوبدستی


چشم‌هایش را گشود، اما تنها چیزی که به محض باز شدن چشمانش دید، تاریکی مطلق بود. اگر از قرار گرفتن در دخمه‌ای در انتهای عمارت خاندانی که اصالتشان زبانزد همه بود اطمینان نداشت، شاید حتی شک می‌کرد که مبادا بینایی دو چشمش را از دست داده باشد.

ولی این‌طور نبود. او کاملا بینا بود و به وضوح کشته شدن بی‌رحمانه‌ی دوستان و خانواده‌اش را دیده بود. آرزو می‌کرد ای کاش که بینا نبود... دیدن آن صحنه‌ها برای هرکسی سخت و دردناک بود. چه برسد به آن‌که کسانی که قربانی این خشم می‌شدند، نزدیک‌ترین کسانت باشند.

جرمشان چه بود؟

ماگل‌زاده بودن...

جرم او نیز همان بود و همین روزها مرگ به سراغ او نیز می‌آمد. این که او زنده بود ولی بسیاری دیگر نه، شاید برای بعضی‌ها به معنی خوش‌شانسی بود. اما او این خوش‌شانسی را نمی‌خواست. برعکس خودش را بسیار بدشانس می‌دانست که به قدری زنده مانده بود تا روزهای پایانی عمرش را در عذابِ از دست دادن دیگران طی کند.

در افکارش غوطه‌ور شده بود که ناگهان صدای فش‌فشی او را به دنیای واقعی باز می‌گرداند. بر اثر گذشت زمان، کمی چشمانش به تاریکی عادت کرده بود. ابتدا خیال می‌کرد بالاخره زمانش فرا رسیده است، نوبت اوست تا در بهترین حالت، طعم طلسم سبز رنگ مرگ را بچشد. در بدترین حالت نیز بر اثر شکنجه و درد... اما دیدن ماری که در سوراخی پنهان شد، آغازی بود بر این که دنیا پیش روی چشمانش عوض شود.

پس خبری از آن جادوگر مار زبان که با افتخار نشان سالازار اسلیترین را بر روی چوبدستی‌اش حک کرده بود، نبود. به جای آن، سوراخی توجهش را جلب کرده بود که حالا با نزدیک شدن به آن متوجه عبور نسیم ملایمی از آن می‌شد.

این تنها یک معنی می‌توانست داشته باشد... آزادی!

اما چرا؟ او که تسلیم شده بود و منتظر در آغوش کشیدن مرگ بود! این چه برنامه‌ای بود که دنیا برایش تدارک دیده بود؟ یک مار که نشان خاندان آن عمارت بود باید راه آزادی را به او نشان می‌داد؟ چرا؟

اما سوال مهم در این لحظه چرا نبود، بلکه پذیرفتن آن بود.

اگر نمی‌خواست چه؟

نمی‌خواست...

یا حداقل اینطور فکر می‌کرد. چون حرکت ناخودآگاهش به سمت سوراخ، تنها نشان از این داشت که در اعماق وجودش هنوز شکست نخورده است. هنوز می‌خواهد زندگی کند و هنوز، امید دارد.

پس دست به کار شد. دستانش را درون سوراخ برد و به اطراف آن چنگ زد بلکه بتواند حفره را بزرگ‌تر کند. تکه سنگ بزرگی که در همان اولین تلاشش از جداره‌ی سوراخ جدا شد، نشان می‌داد آسمان و زمین دست به دست هم داده‌‌اند تا او بتواند فرار کند.

با سنگی که بدست آورده بود با قدرت و سرعت بیشتری مشغول کندن شد. در یک چشم به هم زدن حفره به قدری بزرگ شده بود تا بتواند از درون آن بخزد و بیرون برود. چهار دیواری‌ای که درون آن حبس شده بود آن‌قدرها هم عریض نبود. طولی نمی‌کشد که پا به حیاط عمارت می‌گذارد. به محض خروج، باد به استقبالش می‌آید و موهایش را به هم می‌ریزد.

یعنی به همین سادگی گریخته بود؟

جواب آن یک بله‌ی ساده‌ بود.

در حالی که تا دقایقی پیش در نا امیدی مطلق انتظار مرگش را می‌کشید، حالا با قدم‌هایی محکم در جنگل حومه‌ی عمارت تقریبا در حال دویدن بود. دویدن به سوی آزادی... دویدن برای شکست دادن نیروی تاریکی که دنیای جادویی‌اش را فرا گرفته بود.

حالا دیگر او، همان او نبود.

کلمات نفر بعد: باران، سراشیبی، سنگ، گِل، جادوگر، شانس، تلخ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 24 مهر 1402 17:03
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه:فرار
کلمات اصلی:زندان،کلید،نور،زمین،آینه،شدید،اشتباه



تلما نفس نفس میزد.از بس دویده بود،مطمئن یود که پاهایش،تاول میزد؛البته اگر ان موقع روحی برای کشیدن درد داشت.خودش نیز نمیدانست چرا بی دلیل می دود؛دمنتور به هر حال به او میرسید و می بوسیدش؛در آن لحظه درد هایی را که سیریوس بلک کشیده بود برای ثانیه ای درک کرد.ماندن حتی چند دقیقه در کنار دمنتور ها بدتر از مرگ بود."زندان" آزکابان خودش به تنهایی ترسناک بود و وجود دمنتورها ترسناکی اش را چند برابر میکرد.
دمنتور آرام به تلما نزدیک شد؛کم‌کم خاطرات بد تلما به ذهنش آمد...اول از همه لحظه ای که ولدمورت پدر و مادرش را کشت...بعد مرگ کاراگاهی که برای محافظت از تلما به عمارت هلمز آمده بود...بعد لحظه ی شکنجه ی ماگل هایی که در مسابقات جهانی بودند...
همه جا تاریک بود و دمنتور در حال بوسیدن تلما بود؛که ناگهان "نور"ی به صورت تلما افتاد...
الا،ققنوس تلما به کمکش آمده بود و اکنون با سرعت به طرف دمنتور حمله میکرد و اورا فراری میداد.
با کنار رفتن دمنتور تلما به خودش آمد...آری!همه با یاداوری خاطرات خوب شان سپر محافظ میسازند ولی تلما باید درد هایش را به خاطر میاورد،تا قوی ترین سپرش را بسازد.سپری که تغییر شکل میداد.چوبدستی اش را از روی "زمین" برداشت و به غمناک ترین اتفاقات زندگی اش فکر کرد...مرگ خانواده اش...و سپس فریاد زد:《اکسپکتو پاترونوم》و از نوک چوبدستی اش ققنوسی نورانی بیرون آمد و به دمنتور ها حمله کرد.تلما دیگر احساس خطر نمیکرد ولی باید سریعا از زندان آزکابان و از دست دمنتور ها فرا میکرد.به سمت کیفش که سمت دیگری افتاده بود رفت.نگاهی به درونش کرد؛"کلید" طلایی رنگی که حتی نمیدانست برای کجاست کنار زد و به گشتن ادامه داد.به "آینه"ی مادرش رسید و آن را کنار زد.هر چه گشت چیز دیگری را پیدا نکرد.سرمای "شدید"ی احساس میکرد.کمی بیشتر آنجا ماندن "اشتباه" محض بود.به سمت ققنوسش که درگیر مبارزه با دمنتور ها بود رفت و پایش را گرفت و به سرعت از آزکابان دور شدند.


کلمات نفر بعدی:تاریکی،اصالت،خاندان،عمارت،سالازار،مار زبان،چوبدستی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1402 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
دور اول تاپیک با سوژه "فرار" و به شکل "1. تک‌پستی با 7 کلمه چرخشی" آغاز می‌شه. این فرار از هرجایی، هرکسی، هرچیزی و به هر شکلی می‌تونه باشه و هیچ محدودیتی تا زمانی که "فرار" رو هرچقدرم کوتاه یا طولانی به نحوی توی سوژه بگنجونید ندارین.


کلمات اولیه: تنها، طوفان، جوهر، دارو، قضاوت، شاخه، تشخیص

لینی به تنهایی روی شاخه‌ی درختی جا خوش کرده بود و با جوهری که به تازگی از لرد هدیه گرفته بود مشغول یادداشت چیزی بر روی کاغذپوستی بود.

برای پرندگانی که در شاخه‌های بالاتری از درخت نشسته بودن، تشخیص این که لینی با این شدت از تمرکز در حال نوشتن چه چیزیه، سخت بود. البته به خودیِ خود همین که ببینی یک پیکسی، قلم‌پر به دست در حال یادداشت چیزیه، هضمش برای پرنده‌ها که دست نداشتن ساده نبود. از اون وحشتناک‌تر تصور این بود که لینی داشت با "قلم‌پر" می‌نوشت. پرندگان تو این تفکر بودن که نکنه لینی برای دستیابی به این قلم‌پر پرنده‌ای رو نفله کرده باشه!

براستی این قلم‌پرها از کجا میان و جادوگران و ساحره‌ها اونا رو خریداری می‌کنن؟

از جادوگرانی که با یک تکون چوبدستی حیوانات رو به اشیای مختلف تبدیل می‌کنن، نمی‌شه تصورات مثبتی از چگونگی تهیه قلم‌پرها داشت. پرندگان تو همین فکر و خیالا بودن که یکهو لینی انگار که افکار پرنده‌ها رو می‌شنید... یا حداقل به نحوی حدس می‌زد، به حرف میاد.
- قضاوت کردن ممنوع! من بی‌گناهم! از کسی که حامیِ حقوق حشراته چطور انتظار دارین به کشتار پرنده‌ای رو آورده باشه؟

پرنده‌ها که انتظار نداشتن یک پیکسی با قابلیت قلم بر دست گرفتن و نوشتن، توانایی صحبت کردن با پرندگان رو هم داشته باشه، مات و مبهوت نگاهی به هم می‌ندازن. طولی نمی‌کشه که پرنده‌ها فرار رو بر قرار ترجیح می‌دن و صحنه رو ترک می‌کنن.

لینی با تعجب به دور شدن پرندگان چشم می‌دوزه.
- هی! خیر سرم داشتم با شماها حرف می‌زدما. کجا رفتین!

به محض خارج شدن این حرف از دهن لینی، پرنده‌ها دور 360 درجه‌ای می‌زنن و به سمتش به پرواز در میان.
- غلط کردم. داشتین می‌رفتین که، برین خب.

اما هدف پرنده‌ها لینی نبود، به نظر میومد در حال فرار از چیزی بودن. اونا چنان با سرعت از کنار لینی رد می‌شن که چیزی نمونده بود لینی تعادش رو از دست بده و از درخت بیفته پایین.
- چتون شد یهو!

لینی دستشو برای تمرکز بیشتر بالای چشماش می‌گیره و به دوردست‌ها می‌نگره. طوفان بزرگی در حال نزدیک شدن بود. اینو نه تنها از فرار پرندگان در اقصی نقاط جنگل می‌شد تشخیص داد، بلکه از تکون شدیدی که درختای دورتر می‌خوردن هم مشخص بود. تغییر ناگهانی رنگ آبی روشنِ آسمون، به خاکستری تیره هم مزید بر علت بود.
- فــــــــرار کنین! حیوانات خوب جنگل. حشرات عزیز! فرار کنین که طوفان در راهه!

لینی اینو می‌گه و به سرعت اوج می‌گیره و در جهت مخالف طوفان به حرکت در میاد. سرعت طوفان از سرعت بال‌بال‌زدن لینی بسیار بیشتر بود. پس لینی تصمیم می‌گیره به جاش به سمت سوراخی که توی درخت بزرگی پیش روی چشماش بود، شیرجه بزنه. به محض این که لینی داخل سوراخ می‌ره طوفان بهش می‌رسه و اونو محکم به داخل سوراخ پرتاب می‌کنه و زمین می‌خوره.

یا شاید فکر می‌کنه که خورده!

چون همون موقع سو رو می‌بینه که بالا سرش وایساده و محکم در حال تکون دادنشه.
- آخ چه عجب که بیدار شدی! کابوس می‌دیدی؟ انگار داشتی از یه چیزی فرار می‌کردی!
- چی؟ خواب؟ ولی طوفان... اون پرنده‌ها... وایسا ببینم... یعنی ارباب هیچ جوهری بهم هدیه ندادن؟

سو که در حال بررسی شیشه‌ای بود با حواس‌پرتی جواب می‌ده:
- جوهر چیه؟ نکنه این دارو رو می‌گی؟ فکر کنم هرچیزی بود جز دارو! بالاخره وقتی برای درمان یه آبریزش بینی ساده سراغ هکتور بری، باید احتمال بدی شاید یکی از معجونای عجیب غریبشو به خوردت بده دیگه!

همون موقع سو به آرومی با یه انگشتش می‌زنه پس کله لینی و داد لینی به هوا می‌ره.
- هی این برا چی بود؟
- فقط می‌خواستم مطمئن شم اثر دارو از بین رفتـ... اون بیرون چه خبر شده؟

هر دو به بیرون پنجره خیره می‌شن که درختای پشت سرش به طرز وحشتناکی در حال تکون خوردن بودن. هر دو همزمان فریاد می‌زنن:
- طوفان. فــرار.

لینی حتی حاضر بود قسم بخوره از پرنده‌ای که با مخ تو پنجره رفته بود شنید که می‌گفت:
- عه این همون پیکسیه‌س که داشت یه چیزی می‌نوشت!

لحظه‌ی بعد لینی نمی‌دونه از شکستن پنجره و هجوم طوفان به داخل خونه از هوش می‌ره، یا از شدت عجیب بودن وقایع. تنها چیزی که می‌دونه اینه که همه‌ چیز پیش چشماش تیره و تار می‌شه!


کلمات نفر بعد: زندان، کلید، نور، زمین، آینه، شدید، اشتباه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!