سوژه: فرار
کلمات فعلی: تاریکی، اصالت، خاندان، عمارت، سالازار، مار زبان، چوبدستی
چشمهایش را گشود، اما تنها چیزی که به محض باز شدن چشمانش دید، تاریکی مطلق بود. اگر از قرار گرفتن در دخمهای در انتهای عمارت خاندانی که اصالتشان زبانزد همه بود اطمینان نداشت، شاید حتی شک میکرد که مبادا بینایی دو چشمش را از دست داده باشد.
ولی اینطور نبود. او کاملا بینا بود و به وضوح کشته شدن بیرحمانهی دوستان و خانوادهاش را دیده بود. آرزو میکرد ای کاش که بینا نبود... دیدن آن صحنهها برای هرکسی سخت و دردناک بود. چه برسد به آنکه کسانی که قربانی این خشم میشدند، نزدیکترین کسانت باشند.
جرمشان چه بود؟
ماگلزاده بودن...
جرم او نیز همان بود و همین روزها مرگ به سراغ او نیز میآمد. این که او زنده بود ولی بسیاری دیگر نه، شاید برای بعضیها به معنی خوششانسی بود. اما او این خوششانسی را نمیخواست. برعکس خودش را بسیار بدشانس میدانست که به قدری زنده مانده بود تا روزهای پایانی عمرش را در عذابِ از دست دادن دیگران طی کند.
در افکارش غوطهور شده بود که ناگهان صدای فشفشی او را به دنیای واقعی باز میگرداند. بر اثر گذشت زمان، کمی چشمانش به تاریکی عادت کرده بود. ابتدا خیال میکرد بالاخره زمانش فرا رسیده است، نوبت اوست تا در بهترین حالت، طعم طلسم سبز رنگ مرگ را بچشد. در بدترین حالت نیز بر اثر شکنجه و درد... اما دیدن ماری که در سوراخی پنهان شد، آغازی بود بر این که دنیا پیش روی چشمانش عوض شود.
پس خبری از آن جادوگر مار زبان که با افتخار نشان سالازار اسلیترین را بر روی چوبدستیاش حک کرده بود، نبود. به جای آن، سوراخی توجهش را جلب کرده بود که حالا با نزدیک شدن به آن متوجه عبور نسیم ملایمی از آن میشد.
این تنها یک معنی میتوانست داشته باشد... آزادی!
اما چرا؟ او که تسلیم شده بود و منتظر در آغوش کشیدن مرگ بود! این چه برنامهای بود که دنیا برایش تدارک دیده بود؟ یک مار که نشان خاندان آن عمارت بود باید راه آزادی را به او نشان میداد؟ چرا؟
اما سوال مهم در این لحظه چرا نبود، بلکه پذیرفتن آن بود.
اگر نمیخواست چه؟
نمیخواست...
یا حداقل اینطور فکر میکرد. چون حرکت ناخودآگاهش به سمت سوراخ، تنها نشان از این داشت که در اعماق وجودش هنوز شکست نخورده است. هنوز میخواهد زندگی کند و هنوز، امید دارد.
پس دست به کار شد. دستانش را درون سوراخ برد و به اطراف آن چنگ زد بلکه بتواند حفره را بزرگتر کند. تکه سنگ بزرگی که در همان اولین تلاشش از جدارهی سوراخ جدا شد، نشان میداد آسمان و زمین دست به دست هم دادهاند تا او بتواند فرار کند.
با سنگی که بدست آورده بود با قدرت و سرعت بیشتری مشغول کندن شد. در یک چشم به هم زدن حفره به قدری بزرگ شده بود تا بتواند از درون آن بخزد و بیرون برود. چهار دیواریای که درون آن حبس شده بود آنقدرها هم عریض نبود. طولی نمیکشد که پا به حیاط عمارت میگذارد. به محض خروج، باد به استقبالش میآید و موهایش را به هم میریزد.
یعنی به همین سادگی گریخته بود؟
جواب آن یک بلهی ساده بود.
در حالی که تا دقایقی پیش در نا امیدی مطلق انتظار مرگش را میکشید، حالا با قدمهایی محکم در جنگل حومهی عمارت تقریبا در حال دویدن بود. دویدن به سوی آزادی... دویدن برای شکست دادن نیروی تاریکی که دنیای جادوییاش را فرا گرفته بود.
حالا دیگر او، همان او نبود.
کلمات نفر بعد: باران، سراشیبی، سنگ، گِل، جادوگر، شانس، تلخ
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 02:29
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
491
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

سوژه:فرار
کلمات اصلی:زندان،کلید،نور،زمین،آینه،شدید،اشتباه
تلما نفس نفس میزد.از بس دویده بود،مطمئن یود که پاهایش،تاول میزد؛البته اگر ان موقع روحی برای کشیدن درد داشت.خودش نیز نمیدانست چرا بی دلیل می دود؛دمنتور به هر حال به او میرسید و می بوسیدش؛در آن لحظه درد هایی را که سیریوس بلک کشیده بود برای ثانیه ای درک کرد.ماندن حتی چند دقیقه در کنار دمنتور ها بدتر از مرگ بود."زندان" آزکابان خودش به تنهایی ترسناک بود و وجود دمنتورها ترسناکی اش را چند برابر میکرد.
دمنتور آرام به تلما نزدیک شد؛کمکم خاطرات بد تلما به ذهنش آمد...اول از همه لحظه ای که ولدمورت پدر و مادرش را کشت...بعد مرگ کاراگاهی که برای محافظت از تلما به عمارت هلمز آمده بود...بعد لحظه ی شکنجه ی ماگل هایی که در مسابقات جهانی بودند...
همه جا تاریک بود و دمنتور در حال بوسیدن تلما بود؛که ناگهان "نور"ی به صورت تلما افتاد...
الا،ققنوس تلما به کمکش آمده بود و اکنون با سرعت به طرف دمنتور حمله میکرد و اورا فراری میداد.
با کنار رفتن دمنتور تلما به خودش آمد...آری!همه با یاداوری خاطرات خوب شان سپر محافظ میسازند ولی تلما باید درد هایش را به خاطر میاورد،تا قوی ترین سپرش را بسازد.سپری که تغییر شکل میداد.چوبدستی اش را از روی "زمین" برداشت و به غمناک ترین اتفاقات زندگی اش فکر کرد...مرگ خانواده اش...و سپس فریاد زد:《اکسپکتو پاترونوم》و از نوک چوبدستی اش ققنوسی نورانی بیرون آمد و به دمنتور ها حمله کرد.تلما دیگر احساس خطر نمیکرد ولی باید سریعا از زندان آزکابان و از دست دمنتور ها فرا میکرد.به سمت کیفش که سمت دیگری افتاده بود رفت.نگاهی به درونش کرد؛"کلید" طلایی رنگی که حتی نمیدانست برای کجاست کنار زد و به گشتن ادامه داد.به "آینه"ی مادرش رسید و آن را کنار زد.هر چه گشت چیز دیگری را پیدا نکرد.سرمای "شدید"ی احساس میکرد.کمی بیشتر آنجا ماندن "اشتباه" محض بود.به سمت ققنوسش که درگیر مبارزه با دمنتور ها بود رفت و پایش را گرفت و به سرعت از آزکابان دور شدند.
کلمات نفر بعدی:تاریکی،اصالت،خاندان،عمارت،سالازار،مار زبان،چوبدستی
کلمات اصلی:زندان،کلید،نور،زمین،آینه،شدید،اشتباه
تلما نفس نفس میزد.از بس دویده بود،مطمئن یود که پاهایش،تاول میزد؛البته اگر ان موقع روحی برای کشیدن درد داشت.خودش نیز نمیدانست چرا بی دلیل می دود؛دمنتور به هر حال به او میرسید و می بوسیدش؛در آن لحظه درد هایی را که سیریوس بلک کشیده بود برای ثانیه ای درک کرد.ماندن حتی چند دقیقه در کنار دمنتور ها بدتر از مرگ بود."زندان" آزکابان خودش به تنهایی ترسناک بود و وجود دمنتورها ترسناکی اش را چند برابر میکرد.
دمنتور آرام به تلما نزدیک شد؛کمکم خاطرات بد تلما به ذهنش آمد...اول از همه لحظه ای که ولدمورت پدر و مادرش را کشت...بعد مرگ کاراگاهی که برای محافظت از تلما به عمارت هلمز آمده بود...بعد لحظه ی شکنجه ی ماگل هایی که در مسابقات جهانی بودند...
همه جا تاریک بود و دمنتور در حال بوسیدن تلما بود؛که ناگهان "نور"ی به صورت تلما افتاد...
الا،ققنوس تلما به کمکش آمده بود و اکنون با سرعت به طرف دمنتور حمله میکرد و اورا فراری میداد.
با کنار رفتن دمنتور تلما به خودش آمد...آری!همه با یاداوری خاطرات خوب شان سپر محافظ میسازند ولی تلما باید درد هایش را به خاطر میاورد،تا قوی ترین سپرش را بسازد.سپری که تغییر شکل میداد.چوبدستی اش را از روی "زمین" برداشت و به غمناک ترین اتفاقات زندگی اش فکر کرد...مرگ خانواده اش...و سپس فریاد زد:《اکسپکتو پاترونوم》و از نوک چوبدستی اش ققنوسی نورانی بیرون آمد و به دمنتور ها حمله کرد.تلما دیگر احساس خطر نمیکرد ولی باید سریعا از زندان آزکابان و از دست دمنتور ها فرا میکرد.به سمت کیفش که سمت دیگری افتاده بود رفت.نگاهی به درونش کرد؛"کلید" طلایی رنگی که حتی نمیدانست برای کجاست کنار زد و به گشتن ادامه داد.به "آینه"ی مادرش رسید و آن را کنار زد.هر چه گشت چیز دیگری را پیدا نکرد.سرمای "شدید"ی احساس میکرد.کمی بیشتر آنجا ماندن "اشتباه" محض بود.به سمت ققنوسش که درگیر مبارزه با دمنتور ها بود رفت و پایش را گرفت و به سرعت از آزکابان دور شدند.
کلمات نفر بعدی:تاریکی،اصالت،خاندان،عمارت،سالازار،مار زبان،چوبدستی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

دور اول تاپیک با سوژه "فرار" و به شکل "1. تکپستی با 7 کلمه چرخشی" آغاز میشه. این فرار از هرجایی، هرکسی، هرچیزی و به هر شکلی میتونه باشه و هیچ محدودیتی تا زمانی که "فرار" رو هرچقدرم کوتاه یا طولانی به نحوی توی سوژه بگنجونید ندارین.
کلمات اولیه: تنها، طوفان، جوهر، دارو، قضاوت، شاخه، تشخیص
لینی به تنهایی روی شاخهی درختی جا خوش کرده بود و با جوهری که به تازگی از لرد هدیه گرفته بود مشغول یادداشت چیزی بر روی کاغذپوستی بود.
برای پرندگانی که در شاخههای بالاتری از درخت نشسته بودن، تشخیص این که لینی با این شدت از تمرکز در حال نوشتن چه چیزیه، سخت بود. البته به خودیِ خود همین که ببینی یک پیکسی، قلمپر به دست در حال یادداشت چیزیه، هضمش برای پرندهها که دست نداشتن ساده نبود. از اون وحشتناکتر تصور این بود که لینی داشت با "قلمپر" مینوشت. پرندگان تو این تفکر بودن که نکنه لینی برای دستیابی به این قلمپر پرندهای رو نفله کرده باشه!
براستی این قلمپرها از کجا میان و جادوگران و ساحرهها اونا رو خریداری میکنن؟
از جادوگرانی که با یک تکون چوبدستی حیوانات رو به اشیای مختلف تبدیل میکنن، نمیشه تصورات مثبتی از چگونگی تهیه قلمپرها داشت. پرندگان تو همین فکر و خیالا بودن که یکهو لینی انگار که افکار پرندهها رو میشنید... یا حداقل به نحوی حدس میزد، به حرف میاد.
- قضاوت کردن ممنوع! من بیگناهم! از کسی که حامیِ حقوق حشراته چطور انتظار دارین به کشتار پرندهای رو آورده باشه؟
پرندهها که انتظار نداشتن یک پیکسی با قابلیت قلم بر دست گرفتن و نوشتن، توانایی صحبت کردن با پرندگان رو هم داشته باشه، مات و مبهوت نگاهی به هم میندازن. طولی نمیکشه که پرندهها فرار رو بر قرار ترجیح میدن و صحنه رو ترک میکنن.
لینی با تعجب به دور شدن پرندگان چشم میدوزه.
- هی! خیر سرم داشتم با شماها حرف میزدما. کجا رفتین!
به محض خارج شدن این حرف از دهن لینی، پرندهها دور 360 درجهای میزنن و به سمتش به پرواز در میان.
- غلط کردم. داشتین میرفتین که، برین خب.
اما هدف پرندهها لینی نبود، به نظر میومد در حال فرار از چیزی بودن. اونا چنان با سرعت از کنار لینی رد میشن که چیزی نمونده بود لینی تعادش رو از دست بده و از درخت بیفته پایین.
- چتون شد یهو!
لینی دستشو برای تمرکز بیشتر بالای چشماش میگیره و به دوردستها مینگره. طوفان بزرگی در حال نزدیک شدن بود. اینو نه تنها از فرار پرندگان در اقصی نقاط جنگل میشد تشخیص داد، بلکه از تکون شدیدی که درختای دورتر میخوردن هم مشخص بود. تغییر ناگهانی رنگ آبی روشنِ آسمون، به خاکستری تیره هم مزید بر علت بود.
- فــــــــرار کنین! حیوانات خوب جنگل. حشرات عزیز! فرار کنین که طوفان در راهه!
لینی اینو میگه و به سرعت اوج میگیره و در جهت مخالف طوفان به حرکت در میاد. سرعت طوفان از سرعت بالبالزدن لینی بسیار بیشتر بود. پس لینی تصمیم میگیره به جاش به سمت سوراخی که توی درخت بزرگی پیش روی چشماش بود، شیرجه بزنه. به محض این که لینی داخل سوراخ میره طوفان بهش میرسه و اونو محکم به داخل سوراخ پرتاب میکنه و زمین میخوره.
یا شاید فکر میکنه که خورده!
چون همون موقع سو رو میبینه که بالا سرش وایساده و محکم در حال تکون دادنشه.
- آخ چه عجب که بیدار شدی! کابوس میدیدی؟ انگار داشتی از یه چیزی فرار میکردی!
- چی؟ خواب؟ ولی طوفان... اون پرندهها... وایسا ببینم... یعنی ارباب هیچ جوهری بهم هدیه ندادن؟
سو که در حال بررسی شیشهای بود با حواسپرتی جواب میده:
- جوهر چیه؟ نکنه این دارو رو میگی؟ فکر کنم هرچیزی بود جز دارو! بالاخره وقتی برای درمان یه آبریزش بینی ساده سراغ هکتور بری، باید احتمال بدی شاید یکی از معجونای عجیب غریبشو به خوردت بده دیگه!
همون موقع سو به آرومی با یه انگشتش میزنه پس کله لینی و داد لینی به هوا میره.
- هی این برا چی بود؟
- فقط میخواستم مطمئن شم اثر دارو از بین رفتـ... اون بیرون چه خبر شده؟
هر دو به بیرون پنجره خیره میشن که درختای پشت سرش به طرز وحشتناکی در حال تکون خوردن بودن. هر دو همزمان فریاد میزنن:
- طوفان. فــرار.
لینی حتی حاضر بود قسم بخوره از پرندهای که با مخ تو پنجره رفته بود شنید که میگفت:
- عه این همون پیکسیهس که داشت یه چیزی مینوشت!
لحظهی بعد لینی نمیدونه از شکستن پنجره و هجوم طوفان به داخل خونه از هوش میره، یا از شدت عجیب بودن وقایع. تنها چیزی که میدونه اینه که همه چیز پیش چشماش تیره و تار میشه!
کلمات نفر بعد: زندان، کلید، نور، زمین، آینه، شدید، اشتباه
کلمات اولیه: تنها، طوفان، جوهر، دارو، قضاوت، شاخه، تشخیص
لینی به تنهایی روی شاخهی درختی جا خوش کرده بود و با جوهری که به تازگی از لرد هدیه گرفته بود مشغول یادداشت چیزی بر روی کاغذپوستی بود.
برای پرندگانی که در شاخههای بالاتری از درخت نشسته بودن، تشخیص این که لینی با این شدت از تمرکز در حال نوشتن چه چیزیه، سخت بود. البته به خودیِ خود همین که ببینی یک پیکسی، قلمپر به دست در حال یادداشت چیزیه، هضمش برای پرندهها که دست نداشتن ساده نبود. از اون وحشتناکتر تصور این بود که لینی داشت با "قلمپر" مینوشت. پرندگان تو این تفکر بودن که نکنه لینی برای دستیابی به این قلمپر پرندهای رو نفله کرده باشه!
براستی این قلمپرها از کجا میان و جادوگران و ساحرهها اونا رو خریداری میکنن؟
از جادوگرانی که با یک تکون چوبدستی حیوانات رو به اشیای مختلف تبدیل میکنن، نمیشه تصورات مثبتی از چگونگی تهیه قلمپرها داشت. پرندگان تو همین فکر و خیالا بودن که یکهو لینی انگار که افکار پرندهها رو میشنید... یا حداقل به نحوی حدس میزد، به حرف میاد.
- قضاوت کردن ممنوع! من بیگناهم! از کسی که حامیِ حقوق حشراته چطور انتظار دارین به کشتار پرندهای رو آورده باشه؟

پرندهها که انتظار نداشتن یک پیکسی با قابلیت قلم بر دست گرفتن و نوشتن، توانایی صحبت کردن با پرندگان رو هم داشته باشه، مات و مبهوت نگاهی به هم میندازن. طولی نمیکشه که پرندهها فرار رو بر قرار ترجیح میدن و صحنه رو ترک میکنن.
لینی با تعجب به دور شدن پرندگان چشم میدوزه.
- هی! خیر سرم داشتم با شماها حرف میزدما. کجا رفتین!

به محض خارج شدن این حرف از دهن لینی، پرندهها دور 360 درجهای میزنن و به سمتش به پرواز در میان.
- غلط کردم. داشتین میرفتین که، برین خب.

اما هدف پرندهها لینی نبود، به نظر میومد در حال فرار از چیزی بودن. اونا چنان با سرعت از کنار لینی رد میشن که چیزی نمونده بود لینی تعادش رو از دست بده و از درخت بیفته پایین.
- چتون شد یهو!
لینی دستشو برای تمرکز بیشتر بالای چشماش میگیره و به دوردستها مینگره. طوفان بزرگی در حال نزدیک شدن بود. اینو نه تنها از فرار پرندگان در اقصی نقاط جنگل میشد تشخیص داد، بلکه از تکون شدیدی که درختای دورتر میخوردن هم مشخص بود. تغییر ناگهانی رنگ آبی روشنِ آسمون، به خاکستری تیره هم مزید بر علت بود.
- فــــــــرار کنین! حیوانات خوب جنگل. حشرات عزیز! فرار کنین که طوفان در راهه!

لینی اینو میگه و به سرعت اوج میگیره و در جهت مخالف طوفان به حرکت در میاد. سرعت طوفان از سرعت بالبالزدن لینی بسیار بیشتر بود. پس لینی تصمیم میگیره به جاش به سمت سوراخی که توی درخت بزرگی پیش روی چشماش بود، شیرجه بزنه. به محض این که لینی داخل سوراخ میره طوفان بهش میرسه و اونو محکم به داخل سوراخ پرتاب میکنه و زمین میخوره.
یا شاید فکر میکنه که خورده!
چون همون موقع سو رو میبینه که بالا سرش وایساده و محکم در حال تکون دادنشه.
- آخ چه عجب که بیدار شدی! کابوس میدیدی؟ انگار داشتی از یه چیزی فرار میکردی!

- چی؟ خواب؟ ولی طوفان... اون پرندهها... وایسا ببینم... یعنی ارباب هیچ جوهری بهم هدیه ندادن؟

سو که در حال بررسی شیشهای بود با حواسپرتی جواب میده:
- جوهر چیه؟ نکنه این دارو رو میگی؟ فکر کنم هرچیزی بود جز دارو! بالاخره وقتی برای درمان یه آبریزش بینی ساده سراغ هکتور بری، باید احتمال بدی شاید یکی از معجونای عجیب غریبشو به خوردت بده دیگه!

همون موقع سو به آرومی با یه انگشتش میزنه پس کله لینی و داد لینی به هوا میره.
- هی این برا چی بود؟

- فقط میخواستم مطمئن شم اثر دارو از بین رفتـ... اون بیرون چه خبر شده؟

هر دو به بیرون پنجره خیره میشن که درختای پشت سرش به طرز وحشتناکی در حال تکون خوردن بودن. هر دو همزمان فریاد میزنن:
- طوفان. فــرار.

لینی حتی حاضر بود قسم بخوره از پرندهای که با مخ تو پنجره رفته بود شنید که میگفت:
- عه این همون پیکسیهس که داشت یه چیزی مینوشت!
لحظهی بعد لینی نمیدونه از شکستن پنجره و هجوم طوفان به داخل خونه از هوش میره، یا از شدت عجیب بودن وقایع. تنها چیزی که میدونه اینه که همه چیز پیش چشماش تیره و تار میشه!
کلمات نفر بعد: زندان، کلید، نور، زمین، آینه، شدید، اشتباه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

به محدوده آزاد جادوگران خوش اومدین!
اینجا شما آزادین هر نوع سوژهای در هر مکان و زمانی بدین و هرچیزی که میخواین بنویسید... اما از طرفی این محدودیت رو دارین که توی رولاتون حتما از تعدادی کلمه مشخص استفاده کنید!
اینجا تو هر دوره به سه شکل میتونه مورد استفاده قرار بگیره:
1. تکپستی با 7 کلمه چرخشی
2. ادامهدار با 5 کلمه چرخشی
3. ادامهدار با 20 کلمه ثابت
نوع اول: سوژه (های) مشخصی داده میشه به همراه 7 کلمه اولیه. نفر اولی که رول تکپستیش رو ارسال میکنه، علاوه بر رعایت سوژه، هم باید انتهای پستش 7 کلمه برای نفر بعد مشخص کنه و هم خودش از هر 7 کلمهای که داده شده توی رولش استفاده کنه. به این ترتیب هرکس از 7 کلمه نفر قبل استفاده میکنه و خودش برای نفر بعد 7 کلمه جدید میده.
نوع دوم: سوژه ادامهداری با 5 کلمه اولیه داده میشه. نفر اولی که سوژه رو شروع میکنه، هم باید از هر 5 کلمه تو رولش استفاده کنه و هم انتهای پستش 5 کلمه برای نفر بعد مشخص کنه. به این ترتیب هرکس از 5 کلمه نفر قبل استفاده میکنه و خودش برای نفر بعد 5 کلمه جدید میده.
نوع سوم: سوژه ادامهداری با 20 کلمه ثابت داده میشه. هرکس این سوژه رو در هر زمانی ادامه بده حتما باید 7 تا از این 20 کلمه رو توی رولش به کار ببره.
بنابراین توی هر دوره زننده سوژه باید حتما مشخص کنه که این تاپیک قراره به کدوم یک از این سه شکل مورد استفاده قرار بگیره.
فعلا عملکرد تاپیک رو هضم کنید تا در یکی دو روز آینده دور اول معرفی شه.
پ.ن: این تاپیک با الهام از تاپیک بازی با کلماتِ انجمن کینگزکراس و ده کلام از زبان مارِ تالار اسلیترین زده شده.
اینجا شما آزادین هر نوع سوژهای در هر مکان و زمانی بدین و هرچیزی که میخواین بنویسید... اما از طرفی این محدودیت رو دارین که توی رولاتون حتما از تعدادی کلمه مشخص استفاده کنید!
اینجا تو هر دوره به سه شکل میتونه مورد استفاده قرار بگیره:
1. تکپستی با 7 کلمه چرخشی
2. ادامهدار با 5 کلمه چرخشی
3. ادامهدار با 20 کلمه ثابت
نوع اول: سوژه (های) مشخصی داده میشه به همراه 7 کلمه اولیه. نفر اولی که رول تکپستیش رو ارسال میکنه، علاوه بر رعایت سوژه، هم باید انتهای پستش 7 کلمه برای نفر بعد مشخص کنه و هم خودش از هر 7 کلمهای که داده شده توی رولش استفاده کنه. به این ترتیب هرکس از 7 کلمه نفر قبل استفاده میکنه و خودش برای نفر بعد 7 کلمه جدید میده.
نوع دوم: سوژه ادامهداری با 5 کلمه اولیه داده میشه. نفر اولی که سوژه رو شروع میکنه، هم باید از هر 5 کلمه تو رولش استفاده کنه و هم انتهای پستش 5 کلمه برای نفر بعد مشخص کنه. به این ترتیب هرکس از 5 کلمه نفر قبل استفاده میکنه و خودش برای نفر بعد 5 کلمه جدید میده.
نوع سوم: سوژه ادامهداری با 20 کلمه ثابت داده میشه. هرکس این سوژه رو در هر زمانی ادامه بده حتما باید 7 تا از این 20 کلمه رو توی رولش به کار ببره.
بنابراین توی هر دوره زننده سوژه باید حتما مشخص کنه که این تاپیک قراره به کدوم یک از این سه شکل مورد استفاده قرار بگیره.
فعلا عملکرد تاپیک رو هضم کنید تا در یکی دو روز آینده دور اول معرفی شه.

پ.ن: این تاپیک با الهام از تاپیک بازی با کلماتِ انجمن کینگزکراس و ده کلام از زبان مارِ تالار اسلیترین زده شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/20 18:08:19
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
