***
پست اول:
شب بارانی و طوفانی بود که آسمان لندن را در بر گرفته بود. ابرهای سیاه و ضخیم به هم پیچیده بودند و صاعقهها با صدایی مهیب و برقهای خیرهکننده آسمان را میشکافتند. باران بیامان میبارید و خیابانهای سنگفرش شهر را به رودخانههایی کوچک تبدیل کرده بود. هوا سرد و نمناک بود و هیچکسی در خیابانها دیده نمیشد. تنها نوری که از پنجرههای خانهها میتابید، نشان میداد که شهر همچنان زنده است.
سالازار اسلیترین، با عبایی بلند و سیاه، در دل این شب تاریک و طوفانی قدم میزد. چهرهاش زیر هود پنهان بود، اما چشمان سبز و بیرحمش همچنان درخشش خاصی داشتند. او هر قدمی که برمیداشت، آب گلآلود زیر پاهایش پخش میشد. حضور او در این شب تاریک، مانند سایهای شوم و ترسناک بود. سالازار به مرکز مشاوره جادوگران نزدیک میشد، محلی که قرار بود از درد و مشکلات خود بگوید.
وقتی به در ورودی مرکز رسید، صدای رعد و برق همراه با صدای باران، فضایی کابوسوار ایجاد کرده بود. در چوبی سنگین و قدیمی مرکز، با صدای بلند و نالهگونهای باز شد. سالازار بدون هیچ درنگی وارد شد. درون مرکز، گرمای مطبوعی احساس میشد که تفاوت آشکاری با سرمای بیرون داشت. او عبایش را تکان داد تا قطرات باران را از روی آن بزداید و سپس به سوی اتاق مشاوره قدم برداشت.
سالازار، با هر قدمی که برمیداشت، عصبانیت و ناامیدیاش بیشتر درونش میجوشید. او، که به عنوان یکی از بزرگترین جادوگران تاریکی شناخته میشد، حالا در میان این شب تاریک و طوفانی به دنبال راه حلی برای مشکلات خود بود. هیچکس نمیتوانست عمق ناامیدی و خشم او را درک کند. او به عنوان بنیانگذار اسلیترین، همیشه به دنبال حفظ قدرت و عظمت این خاندان بود، اما اکنون چیزی در درونش فرو ریخته بود.
در راهروهای تاریک مرکز مشاوره، صدای قدمهای سنگین سالازار با صدای باران و رعد و برق بیرون آمیخته بود. دیوارها با پرترههای قدیمی و اسرارآمیز جادوگران گذشته مزین شده بودند که هر کدام به نظر میرسیدند رازهایی تاریک را در دل خود نگه داشتهاند. سالازار به درب اتاق مشاوره نزدیک شد، جایی که قرار بود با دوریا بلک درباره مشکلاتش صحبت کند. قلبش از عصبانیت و ناامیدی میتپید و چشمانش از خشم میدرخشیدند.
سالازار اسلیترین وارد اتاق مشاوره شد و نگاهش به دوریا بلک افتاد. دوریا با نگاه نافذ و آرامی که همیشه داشت، پشت میز نشسته بود. حضور سالازار در اتاق، حتی در این محیط آرام، نوعی اضطراب و احترام را به همراه داشت. سالازار، با وجود تمام قدرت و عظمتش، همیشه برای دوریا احترامی خاص قائل بود. او تنها کسی بود که سالازار احساس میکرد میتواند با او درباره مشکلاتش صحبت کند و راهحلی بیابد. دوریا نیز با لبخندی کوچک و محبتآمیز به سالازار نگاه کرد و او را به نشستن دعوت کرد.
سالازار با قدمهایی آرام و محکم به سمت میز دوریا رفت و روی صندلی روبروی او نشست. او عبایش را کنار زد و چهره خسته و پر از تنش خود را آشکار کرد. هر دوی آنها، بدون نیاز به کلمات، میدانستند که حضور سالازار در اینجا چقدر اهمیت دارد. برای دوریا، این ملاقات نشان از اعتماد و احترامی بود که سالازار به او داشت. او میدانست که سالازار تنها در مواقع بسیار ضروری به چنین مشاورهای نیاز پیدا میکند و این بار نیز باید به دقت گوش دهد و راهحلی برای مشکلات او پیدا کند. اتاق با نور ملایم شمعها روشن شده بود و صدای باران همچنان از بیرون به گوش میرسید، فضایی که برای یک گفتگوی عمیق و مهم آماده بود.
سالازار به آهستگی نفس عمیقی کشید و نگاهش را به دوریا دوخت. برای لحظاتی، سکوت اتاق را تنها صدای ضربان باران و رعد و برق پر میکرد. سپس با صدای آرام ولی محکمی شروع به صحبت کرد:
"دوریا، مشکلاتی دارم که به نظر میرسد تنها تو میتوانی به من کمک کنی تا راهحلی برایشان پیدا کنم. اول از همه، اسکورپیوس مالفوی. او از خاندان مالفوی میآید، خانوادهای که از دیرباز به نجیب زادگی و قدرت تاریکی معروف بودهاند. او باید وارث آن افتخار و بیرحمی باشد. ولی، برعکس، او بسیار مهربان و ملایم است. در حال حاضر، تنها چیزی که او به آن اهمیت میدهد، پول است."
سالازار با نگاهی ناراضی سرش را تکان داد و ادامه داد، "اسکورپیوس به جای اینکه تمرکز خود را بر قدرت و تسلط بر دیگران بگذارد، تمام وقتش را صرف کسب ثروت کرده است. این کاملاً بر خلاف انتظارات من است. خانواده مالفوی همیشه به عنوان مثالهای بیرحمی و قدرت در تاریخ ما شناخته شدهاند. ولی اسکورپیوس؟ او حتی توانایی این را ندارد که بیرحمانه عمل کند. این واقعاً مرا ناامید کرده است."
سالازار برای لحظاتی سکوت کرد و سپس ادامه داد: "و حالا به سیلویا ملویل. او علاقهی زیادی به جادوی سیاه دارد، اما این کافی نیست. تنها علاقه به جادوی سیاه نمیتواند کافی باشد، باید قدرت استفاده از آن را نیز داشته باشد. سیلویا علاقهی زیادی به یادگیری دارد، اما او هنوز آن بیرحمی لازم را ندارد. هر بار که انتظار دارم از جادوهای تاریک استفاده کند، میبینم که تردید میکند. این تردید برای من غیرقابل تحمل است. من از پیروانم انتظار دارم که بدون هیچگونه ترسی و با تمام قوا از جادوی تاریک استفاده کنند."
سالازار نگاهش را به دوریا دوخت و آهی کشید: "دوریا، این نسل جدید از جادوگران تاریک، آنها که قرار است وارث راه ما باشند، به نظر میرسد که قدرت و بیرحمی لازم را ندارند. من نگرانم که اگر این روند ادامه پیدا کند، آیندهی جادوگری که ما برای آن جنگیدهایم و قربانی دادهایم، به خطر بیافتد. به همین دلیل است که به تو روی آوردهام. من نیاز دارم که این مشکلات را حل کنیم، تا مطمئن شویم که نسل بعدی جادوگران تاریک به درستی آموزش دیده و آمادهی پذیرش مسئولیتهای خود هستند."
سالازار در حالی که نگاهش همچنان به دوریا بود، با انتظاری پر از امید ادامه داد: "تو همیشه بهترین راهحلها را ارائه دادهای. امیدوارم این بار هم بتوانی به من کمک کنی تا راهی برای این مشکلات پیدا کنم."
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




ما اومدیم عینک گذاشتیم! بعد من تو کارم رنج سنی و رنج گونه ایی نداشتم! از شیر مرغ تا کلاه دامبلدور … از جن و جادوگر بگیر تا ماگل و گابلین رو اومدم تسخیر کردم!
بعدش بهم گفتن دختر تسخیری و بهم تاج هم دادن!
رفتن کلاس دفاع شخصی! مثل همین پیرزنه! یا اصلا رفتن طلسم شوک دهنده یاد گرفتن! اینقدر بدنم زخم شده که نگو!
اینا تازه خوبن! بعضیا رو میخوام تسخیر کنم میان برام ایات انجیل میخونن و منتظرن غیب شم!
دزدی چیه؟ بهش میگن پابلیک شیرینگ! بعدشم هدف این نیست! هدف تسلط بر ملته! هدف ایجاد وحشت گسترده است!

و دست غلامشو گرفتو رفتن سر خونه زندگیشون.

