شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ظاهر و طراحی: گردنبند سایهساز دارای زنجیری از جنس نقره سیاه است که به زیبایی و با دقت طراحی شده است. زنجیر به طول تقریبی ۵۰ سانتیمتر است و دارای حلقههای کوچک و بزرگ است که به صورت متناوب در کنار هم قرار گرفتهاند. این زنجیر به قدری سبک است که به راحتی بر روی گردن مینشیند، اما در عین حال حس سنگینی و قدرت را منتقل میکند.
آویز گردنبند: در مرکز گردنبند، آویزی به شکل یک دایرهی بزرگ وجود دارد که قطر آن حدود ۴ سانتیمتر است. این دایره از سنگی تیره و شفاف ساخته شده که به نظر میرسد درون آن تودهای از دود سیاه در حال حرکت است. این سنگ توانایی جذب انرژیهای منفی و تاریک را دارد. در لبههای دایره، طراحیهای پیچیدهای از نمادهای باستانی و جادوگری حک شده که هر کدام نمایانگر قدرتهای خاصی هستند.
طلسم و قدرتها: گردنبند سایهساز با طلسمی سیاه احضار شده است که به صاحب آن اجازه میدهد تا از قدرتهای تاریک بهرهبرداری کند. این طلسم شامل چندین عنصر جادویی است:
احضار سایهها: صاحب گردنبند قادر است سایهها را احضار کند و از آنها برای جاسوسی یا ایجاد ترس در دیگران استفاده کند. این سایهها میتوانند به صورت موجودات غیرملموس ظاهر شوند و اطلاعاتی را از اطراف جمعآوری کنند.
پنهانسازی: با پوشیدن این گردنبند، صاحب آن میتواند به مدت کوتاهی در برابر دید دیگران پنهان شود. این قابلیت به او اجازه میدهد تا از خطرات فرار کند یا به راحتی در مکانهای غیرقابل دسترس حرکت کند.
تأثیرگذاری بر احساسات: گردنبند سایهساز توانایی تأثیرگذاری بر احساسات دیگران را دارد. صاحب آن میتواند ترس، ناامیدی یا حتی وسوسه را در دل دیگران بکارد و از آن برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند.
محافظت و هشدارها: این گردنبند همچنین دارای یک سیستم حفاظتی است. اگر فردی غیرمجاز سعی کند از قدرتهای آن سوءاستفاده کند، انرژی منفی موجود در سنگ اوبسیدین جادویی به شدت افزایش مییابد و ممکن است باعث آسیب به فرد شود. بنابراین، تنها جادوگران با تجربه و آگاه باید از این گردنبند استفاده کنند.
حس و حال: وقتی که کسی گردنبند سایهساز را بر گردن میآویزد، حس سنگینی و قدرتی عجیب او را فرا میگیرد. این حس گاهی اوقات با صدای خفیفی شبیه به زمزمهای در گوش همراه است که گویا ارواح تاریک او را به چالش میکشند. همچنین، وقتی کسی به آویز نگاه کند، احساس میکند که چیزی درون آن در حال حرکت است، گویی که خود سنگ داستانهای ناگفتهای را در دل دارد.
گردنبند سایهساز، نه تنها یک وسیله جادویی بلکه نمادی از قدرت تاریک و خطراتی است که همراه خود دارد. کسانی که قصد خرید آن را دارند باید آمادهی مواجهه با عواقب تصمیمات خود باشند.
تکلیف دوم: مکالمه بین هوریس اسلاگهورن و گیلدوری لاکهارت در قطار هاگوارتز درباره سانتورها
قطار هاگوارتز در حال حرکت به سمت مدرسه جادوگری هاگوارتز است. هوریس و گیلدوری در یک کوپه نشستهاند، پنجره باز است و باد ملایمی در حال وزیدن است. صدای چرخهای قطار و گفتوگوی دانشآموزان دیگر در پسزمینه به گوش میرسد.
هوریس با نگاهی به بیرون رو به گیلدوری: – گیلدوری، فکر میکنی در جنگلهای ممنوع، سانتورها چه شکلی زندگی میکنن؟ من همیشه کنجکاو بودم راجب این موضوع.
گیلدوری با لبخند: – اوه، سانتورها! اونا موجودات خارقالعادهای هستن. اونا ترکیبی از انسان و اسب هستند و معمولاً در جنگلها زندگی میکنن. اونا به شدت به طبیعت وابستگی دارن.
هوریس چشمانش را بزرگ میکند. – واقعاً؟ پس یعنی اونا هم مثل دیمنتورها میتونن احساسات رو حس کنن؟
گیلدوری به نشانه تاکید سرش را تکان میدهد. – بله! سانتورها به طور خاص درک عمیقی از احساسات و وضعیت روحی افراد دارن. اونا میتونن آینده رو پیشبینی کنن و از طریق ستارهها و طبیعت پیامهایی دریافت کنن.
هوریس با شگفتی: – این خیلی جالبه! به نظرت اوناهم برای خودشون رئیس دارن ؟
– بله، یکی از معروفترین سانتورها، فلیوره. اون تو جنگلهای ممنوعه زندگی میکنه و به خاطر حکمت و دانشش شناخته شدست. به طوری که میتونه حوادث آینده رو پیش بینی کنه!
– اون واقعاً این توانایی رو داره؟
گیلدوری با نگاهی جدی: – بله، اما اون همیشه نمیتونه آینده رو به وضوح ببینه. گاهی اوقات، پیشبینیهاش مبهم هستن و نیاز به تفسیر دارن. این یکی از دلایل جذابیت سانتورهاست؛ اونا مثل معماهایی میمونن که باید حل بشن.
در این لحظه، یکی از دانشآموزان وارد کوپه میشود و با هیجان و صدای بلند میگوید:
– بچهها! شنیدید که یک گروه سانتور در جنگلهای ممنوعه دیده شدن؟!
هوریس به سمت دانشآموز نگاه میکند. –واقعاً؟ چه خبر جالبی!
– بله، این خبرها همیشه هیجانانگیزن. سانتورها معمولاً از انسانها دوری میکنن، اما وقتی دیده بشن، یعنی چیز مهمی داره اتفاق میفته!!
دانشآموز خارج میشود و هوریس و گیلدوری دوباره به صحبت ادامه میدهند. هوریس با چهره ای متفکر به بیرون خیره شده. – فکر میکنی اگه با سانتورها صحبت کنیم، چه چیزایی قراره ازشون بشنویم؟
– احتمالاً خیلی چیزا! اونا به طبیعت احترام میزارن و ازش محافظت میکنن. شاید بتونن به ما دربارهی اهمیت حفظ محیط زیست آموزش بدن. هر موجودی تو این دنیا نقش خاصی داره. حتی دیمنتورها هم نمایانگر جنبههای تاریک وجود ما هستن. اما سانتورها نمایانگر حکمت و ارتباط با طبیعت هستن.
قطار ناگهان کمی تکان میخورد و صدای خنده و شوخی از کوپههای دیگر به گوش میرسد. در این لحظه، یکی از معلمان وارد کوپه میشود و با صدای بلند میگوید: – بچهها! لطفاً ساکت باشید! ما به زودی به هاگوارتز میرسیم. امیدوارم آماده درسای جدید باشید.
معلم خارج میشود و هوریس و گیلدوری دوباره به گفتگو ادامه میدهند.
– فکر میکنی ما بتونیم روزی با سانتورها ملاقات کنیم؟
– چرا که نه؟ فقط کافیه یه سر به جنگل ممنوعه بزنیم. البته دور از چشم پروفسور مکگونگال!
قطار به آرامی وارد ایستگاه هاگوارتز میشود و هوریس و گیلدوری با هیجان آمادهی پیاده شدن میشوند. هوریس و گیلدوری با امیدواری به سمت مدرسه حرکت میکنند تا شاید روزی بتوانند با سانتورها ملاقات کنند.
شاگرد با استعدادی هستی دختر جان. به نکات قبلی هم خوب توجه کردی... پس وقتش رسیده یه نکته حرفهایتر بهت بگم.
بهتره برای معرفی گوینده به صورت تکراری ننویسی گفت: یا پرسید: و... میتونی بجای اینکار یه توصیف از شخصیت بیاری که حالتش در اون لحظه رو توضیح بده و آخرش نقطه بذاری و بعدش دیالوگ اون شخصیت رو بنویسی. مثلا:
"لبخندی پر اعتماد به نفس که از حسی درونیام سر چشمه میگرفت بر لبانم نقش بست. - قبول. ولی من مطمئنم که چیزی پیدا میکنیم. ما به زودی وارد دنیایی از ماجراجوییهای جادویی میشیم که تا حالا تجربه نکردیم."
همونطور که میبینی توصیف مرتبط با یولاست و دیالوگ هم بهش متصله پس دیگه نیازی به نقل قول نداریم. اینطوری توصیفاتت حرفهای تر میشن.
از روند پیشرفتت خیلی راضیم. امیدوارم توی کلاسای دیگه هم موفق باشی. حتما توی تاپیکهای عمومی ایفا هم فعالیت کن... مطمئن باش همه از خوندن پستات لذت میبرن.
چالش دومت هم تایید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
نشسته بودم تو کوپه قطار هاگوارتز، جایی که همیشه بهترین جا برای گپ و گفتهای جادویی بود. کنارم، تئو نات، پانسی پارکینسون و بلیز زابینی نشسته بودن. هر کدوم از اونا، دانشآموزای باهوش و تیزبین اسلیترین بودن. پانسی با هیجان گفت: - یولا، شنیدی پروفسور مکگونگال گفته امسال تو جنگل ممنوعه موجودات جدید پیدا شدن؟
با اعتماد به نفس جواب دادم: - آره، شنیدم. جنگل ممنوعه همیشه پر از اسرار و موجودات جادویی بوده. ولی میدونی، چیزی که بیشتر از همه تو ذهنم مونده، درختای جادوییه که گفته شده اونجا هستن.
تئو با شک پرسید: - درختای جادویی؟ اینم یکی از داستانای خیالیه یا واقعا وجود دارن؟
با لبخند مغرورانه گفتم: - البته که وجود دارن. در حقیقت، سه تا درخت خاص تو جنگل ممنوعه هست که هر کدوم ویژگیهای خاصی دارن. ولی برای اینکه بیشتر بفهمین، یه معما دارم براتون.
شروع کردم. - تصور کنین که وارد جنگل ممنوعه شدین و سه تا درخت جادویی پیدا کردین. هر کدوم از این درختا یه قدرت خاص بهتون میدن. یکی از درختا نور جادویی تولید میکنه که تو تاریکی کمک میکنه. دومی میوههای جادویی میده که قدرتای ویژهای بهتون میبخشن و درخت سوم یه دروازه به دنیای دیگه باز میکنه که میتونه شما رو به مکانای ناشناخته ببره. حالا، اگه شما بودین، کدوم درخت رو انتخاب میکردین و چرا؟
پانسی که همیشه دوست داشت اولین باشه، با اطمینان گفت: - من درخت نور جادویی رو انتخاب میکنم. نور همیشه به کار میاد و تو تاریکی جنگل ممنوعه خیلی مفیده.
تئو با همون شکاکیت همیشگیش گفت: - ولی نور همیشه نمیتونه همه مشکلات رو حل کنه. من فکر میکنم میوههای جادویی بیشتر کمک میکنن، چون ممکنه قدرتایی بدن که تو شرایط مختلف به درد بخورن.
بلیز کمی فکر کرد و بعد با اعتماد به نفس گفت: - من درخت دروازه به دنیای دیگه رو انتخاب میکنم. دنیای ناشناخته پر از امکانات و فرصتای جدیده. با این دروازه، میتونم چیزای بیشتری یاد بگیرم و کشف کنم.
با لبخند مغرورانه به همه نگاه کردم. - هر کدوم از شما دلایل خوبی دارین. ولی واقعیت اینه که تو دنیای جادو، هیچ انتخابی کاملا درست یا غلط نیست. مهم اینه که بتونیم با توجه به شرایط و نیازای خودمون، بهترین تصمیم رو بگیریم.
تئو که هنوز کمی شکاک بود، پرسید: - و اگه این درختا واقعا وجود داشته باشن، چطور میتونیم مطمئن بشیم که قدرتاشون واقعیه؟
با لبخند مرموزی جواب دادم. - این دقیقا همون چیزیه که باید کشف کنیم. شاید یه روز، وقتی به اندازه کافی شجاع و آماده باشیم، بتونیم به جنگل ممنوعه بریم و خودمون اونا رو ببینیم.
پانسی با شوق گفت: - حتما باید این کار رو بکنیم. فکر کنین، اگه واقعا این درختا رو پیدا کنیم، میتونیم تاریخساز بشیم.
تئو که هنوز کمی شکاک بود، گفت: - به هر حال، باید مطمئن بشیم که این داستانا واقعیه. من نمیتونم فقط با شنیدن حرفای دیگران قانع بشم.
بلیز با لبخند گفت: - پس بیاین یه نقشه بکشیم. وقتی به هاگوارتز رسیدیم، میتونیم از پروفسور مکگونگال یا حتی هاگرید درباره این درختا بیشتر بپرسیم. اگه اونا تایید کنن، میتونیم برنامهریزی کنیم که چطور به جنگل ممنوعه بریم.
پانسی با هیجان سر تکون داد. - موافقم. این ماجراجویی میتونه بهترین تجربهمون باشه. و اگه واقعا این درختا رو پیدا کنیم، میتونیم چیزای زیادی یاد بگیریم و شاید حتی بتونیم از قدرتاشون استفاده کنیم.
تئو با لبخند کمرنگ گفت: - خوب، اگه اینقدر مطمئنید، منم همراتون میام. ولی اگه چیزی پیدا نکردیم، باید اعتراف کنین که حق با من بوده.
با لبخند به همه نگاه کردم و گفتم: - قبول. ولی من مطمئنم که چیزی پیدا میکنیم. ما به زودی وارد دنیایی از ماجراجوییهای جادویی میشیم که تا حالا تجربه نکردیم.
بحث ما ادامه داشت و هر لحظه بر هیجانمون اضافه میشد. این مکالمه باعث شد که همه بیشتر از قبل منتظر رسیدن به هاگوارتز و شروع این ماجراجویی شگفتانگیز باشیم. قطار به مسیر خودش ادامه میداد و ما با هر لحظه بیشتر به دنیای جادویی و اسرارآمیز نزدیکتر میشدیم. هدف من روشن بود: این کشف بزرگ رو به نام گروه اسلیترین ثبت کنیم و نشون بدیم که اسلیترینها بهترین هستن.
رولی که نوشتی و توصیفاتت عالی بودن. از نظر من اولشخص نوشتن کار راحتی نیست که تو خوب از پسش براومدی. سرعت پیشبرد داستان هم خوب و مناسب بود. اما انگار پست تدریس رو مطالعه نکرده بودی، چون نکاتی که در مورد دیالوگ اونجا گفته شده رو رعایت نکردی که ازت میخوام حتما بخونی. لطفا برای چالش بعدی نکات زیر رو رعایت کن:
اول: برای نوشتن دیالوگ بعد از "-" حتما اسپیس بزن (فاصله بده) و بعد دیالوگ رو بنویس. مثال: - چیزی توجهت رو جلب کرده، دختر جوان؟
دوم: برای تمام افعالی که قبل از دیالوگ اومدن دو نقطه گذاشتی. در حالی که فقط افعالی مثل "گفت، پرسید، پاسخ داد و..." بعدشون ":" قرار میگیره. سایر افعال باید با یک نقطه "." پایان پیدا کنن. شاید اینجا سوال برات پیش بیاد که اگه دو نقطه نذارم خواننده از کجا بفهمه دیالوگ رو همون شخص بیان کرده؟ جوابش توی پست تدریسه که اگه به طور خلاصه بخوام بگم وقتی آخرین توصیفات قبل از دیالوگ، متعلق به شخصی هست که دیالوگ رو به زبون آورده، با زدن یکبار اینتر دیالوگ رو مینویسم. و اگه آخرین فاعل توصیفات متفاوت از گوینده دیالوگ هست، دو بار اینتر میزنیم و بعد دیالوگ میاد. به این شکل:
مرد لبخندی محو بر لب آورد و به گوی بلورین اشاره کرد. - این گوی، قدرتی بینظیر داره. میتونه آینده رو نشون بده، ولی مراقب باش، هرگز چیزی رو که نمیتونی کنترل کنی، احضار نکن.
همونطور که میبینی بین دیالوگ و توصیفات قبلش، یکبار اینتر زده شده. چون هم توصیفات و هم دیالوگ متعلق به یک نفر هستن.
چالش اولت تایید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
با قدم گذاشتن به کوچه ناکترن، حس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت. تاریکی و سکوت مرموز در این کوچه حکمفرما بود. آسمان ابری و تاریک، به کوچه حالتی مرموز و ترسناک داده بود. دیوارهای قدیمی و نمور با تابلوهای قدیمی و فرسوده که اسامی ناشناخته و غریبی رویشان حک شده بود، توجهام را جلب کردند.
نوری کمسوتر از شعله شمع از درون مغازهها به بیرون میتابید و سایههای عجیب و غریبی روی سنگفرشهای کثیف و ترکخورده نقش میبست. بوی تند و تلخی در هوا پیچیده بود که حسی از خطر و هیجان را در من برانگیخت. اینجا، جایی بود که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم.
قدمهایم را آهسته و محتاطانه برداشتم و به اطراف نگاهی انداختم. مغازههای تاریک و کهنه با ویترینهای پر از اشیای عجیب و غریب، توجهام را به خود جلب کردند. در یکی از ویترینها، یک گردنبند طلایی با سنگهای سیاه براق قرار داشت که جاذبهای مرموز و خطرناک از خود ساطع میکرد. این گردنبند به نظر میرسید که قدرتی فراتر از تصور دارد.
به سمت مغازهای که ابزار و وسایل جادوی سیاه را میفروخت نزدیک شدم. درون مغازه، نور کم و فضای مرموزی حاکم بود. قفسهها پر از کتابهای کهنه و تاریکی بودند که به نظر میرسید هر کدامشان رازهای ناگفتهای را در دل خود دارند. در گوشهای، چوبدستیهای عجیبی قرار داشتند که هرکدام با طراحیهای منحصر به فرد و سنگهای قیمتی تزئین شده بودند.
توجهام به یک گوی بلورین جلب شد که درون آن مهی غلیظ و سیاه جریان داشت. این گوی بلورین به نظر میرسید که میتواند ارواح را احضار کند یا آینده تاریکی را نشان دهد. در کنار آن، یک کتاب بزرگ و سنگین با جلد چرمی قرار داشت که حروفی طلایی روی آن حک شده بود. این کتاب با زنجیرهایی بسته شده بود و حس میکردم اگر آن را باز کنم، دنیاهای ناشناختهای به رویم گشوده خواهد شد.
در حالی که به دقت به هر کدام از این وسایل نگاه میکردم، صدایی از پشت سرم بلند شد:
-چیزی توجهت رو جلب کرده، دختر جوان؟
به آرامی برگشتم و مردی با لباسهای کهنه و چهرهای سخت دیدم. او چشمانی تیزبین و نگاهی نافذ داشت که انگار تمام رازهای من را میخواند. با لبخندی محکم و بدون ترس جواب دادم:
-بله، به نظر میرسه اینجا پر از اسرار و جادوهای سیاهه که من به دنبالشون هستم.
مرد لبخندی محو بر لب آورد و به گوی بلورین اشاره کرد:
-این گوی، قدرتی بینظیر داره. میتونه آینده رو نشون بده، ولی مراقب باش، هرگز چیزی رو که نمیتونی کنترل کنی، احضار نکن. بدون اینکه چشم از گوی بردارم، با اطمینان گفتم:
-من از هیچچیز نمیترسم. اومدم تا قدرت واقعی رو پیدا کنم و ازش استفاده کنم.
مرد به آرامی سر تکان داد و به یکی از چوبدستیها اشاره کرد:
-این چوبدستی از استخوان اژدها ساخته شده و با جادوی سیاه آمیخته شده. مناسب کسانیه که قدرت و شهامت دارن.
به سمت چوبدستی رفتم و با دقت بیشتری به آن نگاه کردم. احساس کردم که اینجا، کوچه ناکترن، پر از اسرار و جادوی سیاه است. احساس کردم که این مکان، جایی است که میتوانم بسیاری از رازهای جادویی را کشف کنم و به قدرتهایی دست پیدا کنم که تا کنون تنها در خوابهایم دیده بودم.
باز هم با صدای محکم و بدون تردید گفتم:
-اینجا جای من است. من آمادهام تا با هر چالشی روبرو بشم و هیچ چیزی نمیتونه من رو متوقف کنه.
لطفا وقتی توسط اساتید، ناظرها، یا مدیران به پستت جواب داده میشه، دیگه پستت رو ویرایش نکن. علاوه بر اینکه چنین کاری جواب به پستت رو زیر سوال میبره، اگر پیام شخصی بهم نمیدادی اصلا نگاه نمیکردم که پستت ویرایش شده.
اینبار خیلی بهتر بود و نکاتی که گفتم رو به خوبی رعایت کردی.
چالش دومت روتایید میکنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
رولات رو از ورودت به سایت تا به الان دنبال کردم و خیلی خوشحالم که هروقت نکتهای بهت گفته شده سعی کردی تا جای ممکن رعایتش کنی. اما توی چالش دوم با این که دیالوگات خوب بودن و از این نظر میتونی تاییدیه رو بگیری، ولی چون هنوز از نظر ظاهری نکاتی که تو پست تدریس گفته شده رو رعایت نکردی نمیتونم تاییدت کنم.
حس میکنم شاید وقت کافی نذاشتی و با دقت نخوندی ولی ازت میخوام حتما پست تدریس رو بخونی و فاصلههایی که بین دیالوگها، و بین توصیفات و دیالوگ هست رو رعایت کنی. چون این چالش در مورد دیالوگه تا وقتی ظاهر درست مربوط به دیالوگها رو یاد نگیری متاسفانه نمیتونم تاییدت کنم.
ضمنا مجبور نیستی حتما یه رول جدید بنویسی، میتونی همین رو دوباره بفرستی و فقط اشکالات ظاهریش رو رفع کنی تا تایید بشی.
ماتیلدا چوبدستیش رو تکون داد و کتابش به صفحه بعدی رفت. نگاهی بهش انداختم.
- حتما باید با جادو انجامش بدی؟
با ماتیلدا توی قطار آشنا شدم، اون هم مثل خودم کتاب خوندن رو دوست داره و خوشش میاد به بقیه با جادوش پز بده.
- خب حالا چی هست؟
ماتیلدا با اکراه جواب داد. - جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها.درسته که امسال کلاس جانورشناسی نداریم ولی از داداشم کش رفتمش، محتوای جالبی داره.
- داری در مورد چی میخونی حالا؟ - میشه انقدر مزاحم درس خوندنم نشی؟ - باشه باشه، شانس بیارم هم گروهی نشیم که کل خوابگاه رو قرنطینه میکنی...
زبونش رو به نشانه تمسخر بیرون آورد و برام شکلک در آورد.روم رو به نشونه قهر اون طرف کردم و ناگهان پریدم و کتاب رو از دستش قاپیدم. -خب ببینم چی داریم اینجا؟
نگاهی به صفحه کتاب انداختم. - اژدها؟ واقعا در مورد اژدها ها نمیدونی؟ ماگل که نیستی خیر سرت!
با اخم کتاب رو از دستم گرفت.
- حالا بگو ببینم چیا یاد گرفتی؟ - خب یه هفته ای میشه خوندن رو شروع کردم، خون آشام هارو دوست دارم، تازه میدونستین توی جنگل ممنوعه هاگوارتز میشه سانتور پیدا کرد؟ -آره. همه اینو میدونن، بابام خودش برام گفته. بابام میگه یه بار یه سانتور به هاگوارتز حمله کرده، میگفت دامبلدور با یه طلسم جلوشو گرفته! - واقعا؟ تا جایی که من خبر دارم سانتورا خیلی قوین، پس همه چیزایی که در مورد دامبلدور میگن درسته... - معلومه، پس چی فکر کردی؟ تازه پدرم میگه یه بار مبارزش با ولدرمورت توی وزارتخونه رو دیده، میگه اون یکی از معدود کسایی بوده که مستقیما جلوی طلسم ممنوعه رو گرفته و منحرفش کرده - از سانتور ها بگذریم، در مورد ققنوس هم خوندم. توی کتاب نوشته بود ققنوس ها عملا نامیرا هستن چون با هر بار مرگ دوباره زاده میشن. همچنین اونها به صاحب هاشون قدرتهایی اعطا میکنن و به شدت وفادار هستن. نوشته که اونا همیشه در زمان نیاز صاحب یا اطرافیان صاحبشون به کمکشون میشتابن و با قویترین جادوها نجاتشون میدن. - بنظرت اونا با طلسم ممنوعه میمیرن؟ - چه گیری به طلسم ممنوعه دادی؟ نکنه میخوای بری مرگخوار بشی شیطون؟
خنده ریزی کردم. - شاید، هیچ چیز غیرممکن نیست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونی گلدشتاین در 1403/4/20 9:57:51 ویرایش شده توسط آنتونی گلدشتاین در 1403/4/20 10:02:29
رول خوبی بود و توصیفاتت برای عبور از این چالش خوب و کافی بودن. ولی یه سری اشکالات ظاهری توی پستت وجود داره که انتظار دارم حتما تو چالش بعدی رعایت کنی تا بتونی تایید بشی.
اول: برای دیالوگ همیشه بعد از "-" یه بار اسپیس بزن (فاصله بنداز) و بعد شروع به نوشتن دیالوگ کن.
دوم: هیچوقت وسط دیالوگ اینتر نزن و به خط بعد نرو! کل دیالوگ باید حتما توی یک پاراگراف نوشته بشه.
سوم: ازت میخوام حتما نکات آموزشی که در انتهای پست تدریس اومده رو مطالعه کنی. چون نکاتی که در مورد دیالوگ اونجا گفته شده رو رعایت نکردی. به طور خلاصه اگه بخوام بگم، وقتی فاعل آخرین توصیفاتت قبل از دیالوگ، متعلق به همون شخصیه که دیالوگ رو بیان کرده، با زدن یکبار اینتر دیالوگ رو مینویسیم. اما وقتی شخصی که دیالوگ رو میگه متفاوت از شخصیه که آخرین توصیفات در موردشه، با زدن دو اینتر شروع به نوشتن دیالوگ میکنیم.
این سه نکته رو در این بخش از پستت پیاده میکنم تا بهتر متوجه منظورم بشی:
نقل قول:
چوبدستیم رو روی میز گذاشت.
-۱۰ گالیون بهت میفروشمش.
و مغازه دار شروع به غر زدن کرد.
-۱۰ گالیون؟ چه خبرته زنیکه، این چوبدستی بدردنخور تهش ۲ گالیون ارزش داشته باشه.
زیر لب جوابشو دادم.
-بابام ۱۵ گالیون واسش داد عوضی.
چوبدستیم رو روی میز گذاشت. - ۱۰ گالیون بهت میفروشمش.
و مغازه دار شروع به غر زدن کرد. - ۱۰ گالیون؟ چه خبرته زنیکه! این چوبدستی بدردنخور تهش ۲ گالیون ارزش داشته باشه!
زیر لب جوابشو دادم. - بابام ۱۵ گالیون واسش داد عوضی.
چهارم: از ویرگول توی توصیفاتت بیش از اندازه استفاده کردی. یعنی خیلی جاها جمله به اتمام رسیده و هیچ لزومی نداشته با ویرگول به جمله بعدی ارتباط پیدا کنه، اما به جای علائمی مثل (. ؛ ... ! ؟)، تو ویرگول (،) رو ترجیح دادی. لطفا تا جای ممکن سعی کن به جملات پایین بدی و فقط در صورتی که واقعا به جمله بعدی مرتبط بود ویرگول بذاری. نمونه:
نقل قول:
سریع با سرعت برگشتم و با تمام توان از اون ساحره دور شدم، کمی به دور و اطرافم نگاه کردم، خواستم چوبدستیم رو چک کنم که متوجه شدم دیگه توی دستم نیست، بین جمعیت نگاهی انداختم و متوجه زن ساحره شدم که وارد مغازه ای شد، یواشکی پشت سرش وارد مغازه شدم، کسی توی مغازه نبود و زن پشت پیشخوان داشت با فروشنده حرف میزد، چوبدستیم رو روی میز گذاشت.
با سرعت برگشتم و با تمام توان از اون ساحره دور شدم. کمی به دور و اطرافم نگاه کردم. خواستم چوبدستیم رو چک کنم که متوجه شدم دیگه توی دستم نیست! بین جمعیت نگاهی انداختم و متوجه زن ساحره شدم که وارد مغازه ای شد. یواشکی پشت سرش وارد مغازه شدم. کسی توی مغازه نبود و زن پشت پیشخوان داشت با فروشنده حرف میزد. چوبدستیم رو روی میز گذاشت.
همونطور که میبینی تمام این جملات مستقل بودن و میتونستن پایان پیدا کنن به جای این که با ویرگول خواننده رو منتظر نگهداری تا بالاخره به پایان جمله برسه. دو مثال از جایی که قرار دادن ویرگول مناسبه برات میارم: 1) سیلویا با چرخاندن دستش و آموزش تصویری حرکت مورد نظر، ایوان را راهنمایی کرد.
اینجا برای این که خواننده جمله رو اشتباه نخونه، از ویرگول استفاده کردیم تا مبادا خواننده اشتباها حرکتِ موردِ نظرِ ایوان بخونه.
2) ایوان سعی میکنه بدون این که کوچیکترین تکونی بخوره، زیباترین لبخندش رو تحویل بده.
اینجا اگه انتهای جمله اول نقطه میذاشتی، ناقص به نظر میرسید. پس در واقع جملهای در پایانش ویرگول میگیره که اگه به جاش نقطه بذاری، کامل نباشه و مشخص باشه که هنوز ادامه داره.
چالش اول: چوبدستیم رو توی دستم فشردم، قبلا با کوچه ناکترن سر و کار داشتم و الان هم از قبل آماده ترم، من میتونم...
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم، بعد از چندبار پیچیدن به مغازه ها رسیدم، آجر های جگری رنگ آسیب دیده دیوار جلب توجه میکردن، جادوگرها و ساحره های زیادی بین مغازه ها جابجا میشدن، ساحره ای از پشت سمتم اومد و در گوشم به آرومی شروع به صحبت کرد.
-چطوری پسر کوچولو.
سریع با سرعت برگشتم و با تمام توان از اون ساحره دور شدم، کمی به دور و اطرافم نگاه کردم، خواستم چوبدستیم رو چک کنم که متوجه شدم دیگه توی دستم نیست، بین جمعیت نگاهی انداختم و متوجه زن ساحره شدم که وارد مغازه ای شد، یواشکی پشت سرش وارد مغازه شدم، کسی توی مغازه نبود و زن پشت پیشخوان داشت با فروشنده حرف میزد، چوبدستیم رو روی میز گذاشت.
-۱۰ گالیون بهت میفروشمش.
و مغازه دار شروع به غر زدن کرد.
-۱۰ گالیون؟ چه خبرته زنیکه، این چوبدستی بدردنخور تهش ۲ گالیون ارزش داشته باشه.
زیر لب جوابشو دادم.
-بابام ۱۵ گالیون واسش داد عوضی.
تنها منبع نور مغازه فانوس کم سویی بود که پشت پیشخوان بود، پشت زره شوالیه ای که شمشیری در دست داشت قایم شده بودم و بغل دستم صندوقچه ای قفل شده وجود داشت، توی مغازه هر چیزی پیدا میشد، از چند صد پرنده ای که توی قفس از سقف آویزون بودن تا چوبدستی های متعددی که تا چند دقیقه دیگه قرار بود چوبدستی منم پیششون باشه، زن چوبدستی رو برداشت.
-پس معامله نمیکنم، حداقل ۷ گالیون بده.
-آههه... باشه، بیا، این هفت تارو بگیر.
فروشنده کیسه سکه ای بالای پیشخوان گذاشت و یکی یکی هفت تا سکه از کیسه بیرون آورد و روی پیشخوان گذاشت، زن با خوشحالی سکه هارو برداشت و توی جیبش گذاشت و بعدش چوبدستیم رو به فروشنده داد.
زن سمت خروجی اومد و من برای اینکه دیده نشم کمی جابجا شدم و به آرومی پشت صندوق خزیدم، وقتی زن خارج شد فروشنده چوبدستیم رو روی دیوار کناریش آویزون کرد، من هم کم کم بدون دیده شدن پشت وسایل فروشگاه جلو رفتم، مرد بعد از این پشت پیشخوانش رفت و من هم فرصت رو غنیمت شمردم و با کمترین صدا پشت پیشخوان رفتم، از جام بلند شدم و چوبدستیم رو برداشتم که کسی دستم رو گرفت، برگشتم و فروشنده رو دیدم که با اخم گنده ای بهم خیره شده بود، با حرکتی دستم رو از دستش بیرون کشیدم و از پیشخوان بیرون پریدم، فروشنده چوبدستیش رو بالا آورد و من هم چوبدستیم رو سمتش گرفتم، مرد با صدای بلندی ورد خوند.
-پتریفیوس توتالوس.
و من هم در مقابل خوندم.
-استوپیفای.
دوتا طلسم ها به هم برخورد کردن و انفجاری به وجود آوردن که باعث شد هر دو به عقب پرتاب بشیم، سریع از جام پریدم و ورد دیگه ای اجرا کردم.
-وینگاردیوم له ویوسا.
با ورد جابجایی زره شوالیه رو سمتش پرتاب کردم و وقتی سرش گرم اون شد از مغازه بیرون زدم، چوبدستی در دست کل کوچه رو دویدم و به محض رسیدن به کوچه دیاگون نفس عمیقی کشیدم، کمی نشستم و بعد یک نفس گرفتن نه چندان طولانی از جام بلند شدم و به سمت پاتیل درزدار رفتم.