جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: حیاط پشتی گریمولد
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 آبان 1403 09:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
اینجا حیات پشتی محفله و همچی در همه!

……………………………..
ریموند دچار تغییر شده بود ولی تغییر دچار ریموند نشده بود و در رابطه یک طرفه ایی بودند که نامه هایش را پاره کردند و عکسهایش را پاره کردند و فکر یک چاره کردند.
پس ریموند از رابطه بیرون آمد و بعد از شستن دستهایش به دنبال بقیه به راه افتاد.
کمی که جلو رفت به جایی رسید که درختان برعکس بودند و ریشه در هوا داشتند. هوا میکشیدند و خاک تسویه میکردند. پرنده ها ابوعطا میخوانند و کلاس آواز ثبت نام کرده بودند و در پشت میز ثبت نام لرد نشسته بود.

- شما اینجا چی کار میکنین؟

لرد میکروفون به دست از پشت میز بیرون آمد و گفت:
- تو در مسابقه ی محفل محله ایی! بیا در میکروفون زو بکش و جایزه بگیر!

ریموند میکروفون را گرفت و شروع به زو کشیدن کرد. کوتوله های جنگی شروع کردند به خواندن.
-یک و یک و یک… دو و دو و دو… محفلی محله !

ریموند زو کشید و بعد زو را رنگ کرد و کامل کرد. او مسابقات زیادی شرکت کرده بود و محله ایی اصل در محفل محله بود.
لرد زوی رنگی را گرفت و بو کشید.
- بو مداد ماستی میده… لبنیات خوبیه! محلیه و محفلیه! شما جایزه بردی! میخوای در مسابقه بعدی شرکت کنی یا دوبرابرش میکنی برای نفر بعد؟

بهرحال ریموند تا اینجا خیلی زحمت کشیده بود و مهارت داشت. نمایشگاه هم گذاشته بود.
با افتخار گفت:
- خودم شرکت میکنم!

لرد با هیجان میکرون را به سمت افق درختی گرفت و ادامه داد:
- خب خب! ما یه شرکت کننده افتخاری جدید داریم! الان باید مثل اسب بدویی و برگردی! پنج ثانیه وقت داری!

ریموس شاخ و برگهایش را جمع کرد و نایکهایش را پوشید و شروع به دویدن کرد. به پیچها رسید و ترمز دستی را کشید و روی سبزه ها لیز خورد و دور زد. اما داشت دیر میشد. توربویش را روشن کرد و به سرعت به سمت عمق رفت و در نهایت با موتوری دودکنان به لرد رسید.

- خب اینجا رو هم بردی! دوبرابر به نفر میدی یا میری مسابقه بعدی؟ جایزه سنگینتره ها!

ریموس ویران بود و دیگر نمیراند. نمیدانست باید چه کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: حیاط پشتی گریمولد
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 09:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چون دیروقت شده بود و محفلی‌ها نیز خسته بودند، گوشه‌ای اتراق کرده شب را آسودند.

***

ریموند در یک چاه بیدار می‌شود.
آب تا زیر گلویش است.
بالا را نگاه می‌کند.
آسمان گرگ‌ومیش.
ملغمه‌ای از صدای گریه و خنده می‌آید از آن بالا.
یکهو یک ملخ می‌جهد پایین روی کله‌اش.
-صدایت درنیاید.

ریموند می‌ترسد و او را عقب می‌زند. ملخ می‌جهد روی دیوار و بعد دوباره می‌جهد روی فکل موهای او. دستش را می‌کند در گوش او. عرق خارخاسک از دماغ او. جاری می‌شود. ملخ از آن می‌نوشد. سیراب که شد به او می‌گوید:
-همینجا باش، صبح میایم دنبالت.

گوزن او را خفت نموده بیخ دیوار و تهدید به مرگش می‌کند تا همه‌چیز را توضیح دهد.
-اصلاً تو چرا حرف می‌زنی و من چرا در چاهم؟

ملخ اما خونسردی خود را حفظ می‌کند.
-آرام نباش. چون راستش صبح قرار است تو را ذبح کنیم. به دستور ملکه‌ی شبدرها شما به علت قربانی و شکارکردن ملت او اعدام می‌شوید. شبانه شما را از رخت‌خوابتان دزدیدیم. جایش شکلات هم گذاشتیم که مبادا اهل محفل ناراحت شوند.

ریموند کنترل خود را از دست داده ملخ را له می‌کند. چون ملخ شبانگاه به مقر بازنگشت، ملت خبردار شدند و برای ریموند یک سطل شیرزعفران ارسال کردند. او شیرزعفران را می‌نوشد. بعد آخرش می‌بیند یک جسد ملخ پخ‌پخ شده تهش است. دلش به‌هم می‌ریزد و قدری ناراحتی می‌کند.
اما به‌هرحال صبح شده.

موجودی از جنس شاخه‌های علف درهم‌تنیده می‌آید بالای سر او در چاه. چشمانش همچو دو خرگ آتشین. دهانش بوی گل گاو زبان می‌دهد.
-چه قدر بزرگ شدی پسرم!

ریموند جوراب‌هایش را درآورده به‌سمتش پرت می‌کند. بعد کش جوراب‌ها را گرفته فحش‌گویان سعی می‌کند از چاه بیرون بیاید.

موجود، حیرت‌زده می‌گوید:
-من شبدرقلی‌ام، پدر بروکعلی! مگر تو بروکعلی نیستی؟ آن علف‌های خشک و پژمرده‌ی قهوه‌ای شده روی سرت چی‌اند؟ معتاد شدی؟!

گوزن شاخ خود را در شکم او فرو می‌کند. او جیغ و داد نموده می‌گوید:
-عاقت می‌کنم بروکعلی! شستم خبردار شده بود در راه خلاف افتاده‌ای و حالا هم که پدرکشی می‌کنی! آه! ای ریشه‌نزده! الهی گاوها تو را سگ‌خورت کنند!

و نالان نفرین‌گویان، خرگ‌های آتشین چشمش مانند ذغال‌سنگ سیاه می‌شوند و دیگر تکان نمی‌خورد. اما شاخ و برگ‌های تشکیل‌دهنده‌اش از هم بازگشته به دور ریموند می‌پیچند. به‌طوری که کل بدن او را پوشش می‌دهند؛ به‌جز شاخ‌ها و چشم و چار و پک و پوز.

هنوز تصمیم نگرفته بود با پوشش جدیدش چه کند، ولی یک چیز را می‌دانست آن هم اینکه نخست باید بقیه را پیدا کند. نکند سر آنها هم بلایی آمده باشد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حیاط پشتی گریمولد
ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1403 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس، با ریشی که تازه درآورده بود و شباهت بامزه‌ای به بابانوئل داشت، در کنار سورتمه‌ای ایستاده بود که تازه توقیف شده بود. برف آرام می‌بارید و دانه‌های نرم آن روی کلاه قرمز و سفید او نشسته بود. نگاه او متعجب و کنجکاو به مردی بود که جلویش ایستاده بود—بابانوئل واقعی، با ردای قرمز، کمربند چرمی سیاه، و ریشی سفید که انگار از زمان‌های دور به او رسیده بود.

بابانوئل، با لبخندی گرم و چشمانی که زیر چراغ‌های حیاط پشتی گریمولد می‌درخشیدند، نگاهی به ریموس انداخت و سپس به سورتمه پر از هدایا که پشت سرش قرار داشت. او یک قدم به جلو برداشت و دستی به کلاه قرمز خود کشید، انگار که می‌خواست با ادای احترامی نمایشی، به لباس بابانوئلی ریموس واکنش نشان دهد.

ریموس، که هنوز نمی‌توانست باور کند با بابانوئل واقعی روبرو شده، لبخندی زد و دستی به ریش خود کشید. او تلاش کرد چیزی بگوید، اما به جای کلمات، فقط بخار گرمی از دهانش خارج شد که در هوای سرد زمستانی محو شد. بابانوئل، با خنده‌ای گرم، به او اشاره کرد که نگران نباشد.

سپس، بابانوئل کیسه‌ای را از داخل سورتمه برداشت و با چابکی به سمت ریموس گام برداشت. او کیسه‌ را باز کرد و یک جعبه کوچک و زیبا در دست ریموس گذاشت. ریموس، که حالا کمی از شوک اولیه خارج شده بود، جعبه را باز کرد و درون آن یک جوراب پر از شکلات و آب‌نبات‌های کریسمسی کشف کرد.

بابانوئل، با دستی روی شانه ریموس زد و با لحنی شوخ‌طبع گفت:

- اگر بتونی به جوزفین برسی، حتما به این شکلات‌ها نیاز پیدا میکنی.

و به این ترتیب، با خنده‌هایی که در هوای سرد زمستانی پیچید، بابانوئل سوار بر سورتمه‌اش شد و به آسمان شب پرواز کرد، در حالی که ریموس با جورابی پر از شکلات، هنوز با تعجب خیره به آسمان مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: حیاط پشتی گریمولد
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 12:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همین که ریموند شروع به دویدن کرد، آهنگ جینگل بلز از ناکجا آباد پخش شد. ننه سرما با شنیدن آهنگ از خواب پرید. لحاف پشمی خود را بلند کرد و رفت تا آن را از پنجره ی آسمان بر سر مردم بتکاند. لحاف پشمی پر از پنبه هایی با بوی وانیل بود.

همسایه طبقه پایین ننه سرما اعتراض کرد که چرا لحافش را روی زمین خدا می تکاند آن هم قبل از اینکه آت و آشغال های درونش را تمیز کند. به ننه سرما برخورد زیرا که او به پنبه های وانیلی اش آت و آشغال نمی گفت. بستنی یخی بلورین می گفت که مردم آن را برف می نامیدند. و هیچکس حق اعتراضی در مورد بارش برف نداشت.

برف که روی زمین نشست و همه جا را لیز کرد، روح های کریسمس از خواب برخاستند و رفتند یقه امثال اسکروج را بگیرد و ببرند کباب کنند تا برای زمستان بعدی گرسنه نمانند و به این نیندیشند که: جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود. اما امثال اسکروج آن روزها کم پیدا می شدند زیرا که آنجا حیاط پشتی محفل بود و محفلی ها هم موجوداتی بودند خوب، مهربان و صمیمی و به دور از هر گونه خاصیت مالفوی وارانه.

جوزفین که از آن بالا ناظر تمامی این اتفاقات بود (آن هم درحالی که هنوز داشت باد خالی می کرد) با خود اندیشید می توانند آتشی بزرگ راه بیندازند و دورش سرخ پوستی برقصند و از راه و روش های قدیمی برای احضار روح اسکروج مرحوم استفاده کنند تا شاید با خواندن سرود کریسمس روح دیکنز و دیگر ارواح آرام بگیرد.


ولی از آنجایی که اسکروج مدت ها پیش مرد خوبی شده بود آیا باز هم می شد روح ها را از عذاب او تغذیه کرد؟
بسیار بعید به نظر می رسید. برای همین جوزفین باید راهی میافت تا بتواند به بعدی دیگر برود و روح اسکروجی را بیابد که شرارت هنوز در وجودش موج می زد و دریای آتشین می ساخت. اما آیا می شد با سرعتی که جوزفین داشت وارد یک بعد دیگر شد؟

تا این سوال مطرح شد، ذهن جوزفین شروع به پردازش کرد و چون چندی پیش میوه درخت دانش را خورده بود و به هوش بی حد و مرزی که روونا هم نداشت، رسیده بود؛ توانست در کسری از ثانیه تمام قوانین و نظریه های فیزیکی ای که به دردش می خورد به یاد آورد.
مثلا توانست با ای مساوی ام سی دو انرژی فعلی اش را حساب کند و بفهمد تا چه مدت می تواند همچو بادکنکی در آسمان به اینسو و آنسو برود. و فهمید چگونه با نشستن درون جعبه ی شرودینگر می تواند خود را به بعد دیگری از جهان منتقل کند آن هم بدون اینکه نیازی به دروازه جادویی ریک و کاراگاه گجت داشته باشد.

یکسری چیز ها هم درباره سفر در زمان با مایکروویو تلفنی (اسمش ممکن است عوض شود) فهمید که خب ربط زیادی به بحث نداشت.
ولی از آنجایی که همیشه حاشیه ها جذابتر از خود موضوع اصلی هستند جوزفین نیز درگیر حاشیه شد. و چون دلش می خواست بیشتر بداند و عشقش می کشید، با دانشش هر کاری دوست داشت می کرد. در نتیجه کلا از مبحث یافتن اسکروج خارج شد و رفت سراغ سرن و آزمایشگاه گجت آینده.

آن طرف تر ریموس که ریشی همچون بابانوئل در آورده بود همراه دیگر محفلی ها و ریموندی که گوزن پرنده ی کریسمس شده بود، همچنان رد اکلیلی جوزفین را دنبال می کردند تا بتوانند به او برسند.

خب... البته قبل از اینکه گاری باشکوهشان توسط بابا نوئل واقعی توقیف شود...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: حیاط پشتی گریمولد
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1403 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
جوزفین از انبوه دانش باد کرد. اینقدر باد کرد که گوشه‌ ی سرش به شاخه ی درخت خورد، و با سوراخ شدن سرش که مثل توپ ورزشی بزرگی شده بود شروع به باد در کردن کرد‌.

ریموس بچه مچه ها رو از روی زمین برداشت و کنار تنه ی درخت برد و خودش رو سپرشون کرد.
جوزفین هم زوزه کشان از بین شاخ و برگ بالا و پایین می رفت و هر از گاهی که از کنار گوش کسی رد می شد ویژی صدا می داد.
تا اینکه به صورت عمودی بالا رفت، بالا رفت و اینقدر بالا رفت تا در میانه ی آسمان چشمکی زد و ناپدید شد. از جوزفین در سینه ها یادی ماند و در خاطره ها رنگی.

به خاطر رفع و رجوع شدن نگرانی های مادرانه ی رزالین قرار شد چند ساعتی همان جا منتظر بمانند شاید جوزفین برگردد. اما به دقیقه هم نکشید که چشمکی در آسمان زده شد و یک ستاره ی دنباله دار که اکلیل تراوش می‌کرد در دل آسمان شروع به پرواز کرد. جوزفین هنوز هم باد داشت.

ریموس به اطراف نگاهی انداخت گاری ای از جنس آبنبات روی زمین افتاده بود و ریموند همانجا نشسته بود و گوشه گاری را لیس می زد.

نگاه نگران محفلیون به جوزفین و آسمان بود که ریموس در حرکتی برده دارانه طور، افساری گردن ریموند انداخت و گاری رو به پشتش بست، بعد هم با دریفت زیبایی تک تک محفلی ها را با صدای جیرینگ سکه سوار کرد و زیر رد دنباله ی جوزفین در آسمان تاخت.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموند در 1403/5/25 14:32:21
پاسخ به: حیاط پشتی گریمولد
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1403 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل اولین کسی می‌باشه که از وسط جمعیت محفلیون به حرکت در میاد.
- الان می‌گیرمش. کله‌شو می‌گیرم. می‌گیرم.

و گابریل جلوی چشمای حیران محفلیون که داشتن تصمیم می‌گرفتن آیا این حرکت درستیه که دست به کله‌ش بزنن یا نه، به جوزفین نزدیک‌تر می‌شه. چون شاید هر لمسی به کله‌ش هم‌چون سوزن زدن به بادکنک عمل می‌کرد و کله‌ی جوزفین درجا منفجر می‌شد! یا شاید هم که اتفاقا نتیجه می‌داد و حداقل برای مدتی افزایش سایز کله‌ی جوزفین رو می‌تونستن کنترل کنن تا جایی که راهکاری درست حسابی پیدا کنن.

تصمیم هرچی که بود، به جای این که گابریل به جوزفین برسه و کله‌شو برای جلوگیری از بزرگ شدن بگیره، این الستوره که گابریلو وسط راه می‌گیره و مانع پیش‌رویش می‌شه. گابریل وقتی متوجه بلند شدنش از زمین می‌شه که می‌بینه هم‌چنان داره می‌دوئه اما حتی ذره‌ای جلو نمی‌ره.
- چی شد ال؟ کله‌شو نگیریم؟
- فکر کنم به ریسکش نمی‌ارزه گب.

بنابراین الستور می‌چرخه و گابریلو در جهت مخالف جوزفین رو زمین می‌ذاره. گابریل که هم‌چنان در حال پا زدن بود، به محض برخورد پاهاش به زمین در همون جهت مخالف هم‌چون عروسک کوکی به دویدنش ادامه می‌ده، نمی‌دونی تا کجا می‌ره.

همین طرف اما نگرانی مادرانه رزالین تحملشو تاب می‌کنه.
- الان جوزفین از دست می‌ره! یکی یه کاری کنه.
- جوز خودت بگو چی داره می‌شه؟

جوزفین که هنوز داشت غرق در دانش می‌شد، به سختی پاسخ می‌ده:
- دریافت دانشی بی‌انتها.

ریموس با شنیدن این حرف فکرهای متعددی به ذهنش می‌رسه.
- متوقفش کن! بگو بسه هرچی گرفتی! یا هرچی داری می‌گیری درجا انتقال بده! اصن شکلات می‌خوای؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: حیاط پشتی گریمولد
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1403 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا با درخششی اسرارآمیز نور و سایه‌ها را به گونه‌ای منحرف می‌کرد که قابل درک نبود. صداها دگرگون شده بود، به طوری که قدم‌های آن‌ها به نحو عجیبی انعکاس می‌یافت، گویی زیر آب بودند. حیاط پشتی گریمولد بر هر یک از آن‌ها به شیوه‌ای متفاوت تأثیر می‌گذاشت. برخی احساس سبکی می‌کردند گویی جاذبه شل شده است، در حالی که دیگران وزن نامرئی را بر دوش‌های خود احساس می‌کردند. هر قدم به جلو باعث تغییر در ادراک می‌شد، جهانی که در آن غیرممکن به طور خیال‌انگیزی ممکن می‌شد.

منظره سوررئال با رنگ‌های زنده‌ای که در هوا مانند رنگ حل شده در آب می‌چرخیدند، گسترده می‌شد. در این محیط سرگیجه‌آور، به درختی کهن در مرکز یک روشنایی رسیدند. درخت با شکوه بود، پوسته‌اش با رنگ طلایی می‌درخشید و برگ‌هایش به آرامی با صدایی نرم و دعوت‌کننده زمزمه می‌کردند:

- بیایین سیب شیرین و خوشمزه ... همینجا چاقو میزنم اگر شیرین و خوشمزه نبود همون چاقو رو به خودم میکشم!

درخت با صدایی عمیق و آهنگین که بیشتر در ذهن انعکاس می‌یافت تا در هوا، صحبت می‌کرد. سیب‌هایی از شاخه‌های آن آویزان بود که گویی از درون روشن شده و به آرامی با ریتمی شبیه به تپش قلب می‌پریدند. اکثر اعضای محفل ققنوس در برابر پیشنهاد فریبنده درخت تردید داشتند. جهان پیرامون آن‌ها قوانین واقعیت را دستخوش تغییر کرده بود و اعتماد کردن تجملی بود که به سختی می‌توانستند به خود اجازه دهند. با این حال، جوزفین مونتگومری، همیشه ماجراجو و به شدت کنجکاو، پیش قدم شد. با چشمانی که جرقه‌ای از شیطنت در آن‌ها می‌درخشید، یک سیب از شاخه کند. میوه در دستان او گرم بود و بدون تردید، گازی به آن زد. صدای گاز زدن او به نظر می‌رسید که زمزمه برگ‌ها را خاموش می‌کند، و همه چشم‌ها به او دوخته شده بودند، منتظر برای دیدن عواقب عمل جسورانه‌اش.

جوزفین به آرامی احساس کرد که دانشی به عمق هزار ساله‌ی درخت به سرعت در ذهنش جریان پیدا می‌کند. اطلاعات به قدری سریع و فراوان به سراغ او آمدند که گویی جای کافی برای نگه‌داری آن‌ها در ذهنش نیست. به همین دلیل، سر او شروع به بزرگ شدن کرد تا بتواند حجم بیشتری از دانش را در خود جای دهد. این فرآیند به تدریج خطرناک‌تر شد، زیرا سر او به نحوی بزرگ و نامتناسب در حال رشد بود که انگار هر لحظه ممکن است منفجر شود. باقی محفلی‌ها با نگاه‌های پر از ترس و دلهره به هم نگاه می‌کردند و هر کدام در پی یافتن راه‌حلی بودند تا از این بحران جلوگیری کنند، در حالی که جوزفین هنوز در حال پردازش دانشی بود که به نظر نامحدود می‌رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: حیاط پشتی گریمولد
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1403 00:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید

گرسنگی توی دلش زوزه می‌کشید.

-وایسا بینَم پدرسوخته!

جوزفین همینطور زیگزاگی توی خونه دنبال چیزی می‌دوید و پشه‌کش توی یه دستش بود و چوب‌دستی هم توی یه دستش و نگاهش فقط نون تست جون‌گرفته‌‌ی دونده‌‌‌ای که توی خونه داشت جولون می‌داد رو دنبال می‌کرد و زبونش فحش می‌داد و معده‌ش غر می‌زد.

اما ناگهان، نون تست توی خم راهرویی کم‌نور و غبارآلوده پیچید و از در دیگه‌ای گریخت و جوزفین هم همچنان در پی‌اش، مسیرش رو دنبال کرد و بالاخره...
-قاپیده شدی، کره‌نمالیده!

و بدین ترتیب، آشنایی نون تست با دندون و بزاق و اسید معده‌ی آدمیزاد برای اولین و آخرین بار در زندگیش رقم خورد و فرصت نشد ببینه کپک‌زدن چه کیفی داره، ولی...

تاق!

در قفل شد.

فینی کرد و پیچی به دستگیره‌ی در داد.
-زکی. الوهومورا.

در کمال حیرت، الوهومورا هم افاقه‌ای نکرد و اینجا بود که جوزفین بی‌خیال در نامرد شد و یهو متوجه شد اصلا توجهی به محیط اطرافش نکرده بوده تا حالا. پس توجه کرد و چیزهایی دید که باعث شد کهکشان‌ها توی چشم‌هاش به رقص دربیان و احساس کرد که باید حتما بقیه رو خبر کنه اونا هم بیان و ببینن اینجا رو.

پس پاترونوسی فرستاد که به محفلی‌ها خبر برسونه و موقعیتش رو گزارش بده که بدوئن بیان ببینن چه باحاله اینجا.

***

و فوقع ماوقع.

محفلی‌ها سر رسیدن، اما جوزفین یادش رفته بود این نکته رو بهشون یادآور بشه که مراقب در باشن که بسته نشه پشت سرشون.
پس در بسته شد پشت سرشون و دیدن اثری هم از جوزفین نیست اونجا حتی.

و باغ عجیبی اونجا بود. شاید بیشتر بشه گفت جنگل. نگاه محفلی‌ها درخت‌های بلند رو تا بالا دنبال کرد و سرشون گیج رفت. در نتیجه چشم‌هاشون تبدیل به آلبالو گیلاس شد و دیگه نتونستن ببینن.

اینجا بود که دامبلدور دیگه نتونست از بالای عینک نیم‌دایره‌ایش به بقیه نگاه‌‌های تاثیرگذار بندازه و حرف‌های قشنگ‌قشنگ بزنه که دل گروه گرم بشه.

پس دل ملت پژمرده و افسرده شد و چون جسد رومئو رو دید، تصمیم گرفت خنجری توی خودش فرو کنه تا بتونه به روح معشوقش بپیونده و بلکه حتی تناسخ پیدا کنن در بدن‌های دیگه‌ای و ملاقات کنن همدیگه رو و به ریش روزگار بخندن.

اما مغز یکی زد توی گوششون و گفت فلسفه‌ی تناسخ فلسفه‌ی موهومیه و بهتره حواسش به همین زندگی‌ای که الان داره باشه. و دل ملت هم هرچی اصرار کردن که آقا تو هم قبول داری که روح جاودانه‌ست و اینا پس چرا که نشه و اینا و اگه این نشه پس چی بشه و اینا ولی این حرف‌ها به گوش مغز فرو نمی‌رفت و دل ملت دلخور شدن و خودخوری کردن و عاقبت غمباد گرفتن مردن ولی شوک الکتریکی‌ای که بهشون وارد شد باعث شد دوباره برگردن به زندگی. چون که هرگز نمیرد آنکه زنده شد به عشق به هرحال و قلب محفلی‌ها بودن به‌هرحال و الکی نبود خلاصه.

و شاید همه‌ی اینها تهمت بود و نورممد واقعا دختر خوبی بود.

باری به هر جهت، محفلی‌ها متوجه شدن که زمزمه‌ای توی گوششونه. زمزمه‌ای از جنس نسیم. شاید خود نسیم بود که زمزمه می‌کرد توی گوششون. به نظر شیوه‌ی ارتباط برقرارکردن درخت‌ها اینطور بود. از طریق باد با حاضرین حرف می‌زدن.
صدا بفهمی‌نفهمی می‌گفت:
-راه خروج از سمت شرقه... سمت مرداب هذیان... ملکه شاهدونه منظر شماست.

محفلی‌ها خندیدن و چشم‌هاشون از دماغشون اومد بیرون ولی ناچاراً به سمت اون جهت به راه افتادن.

افرادی که لایک کردند

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
حیاط پشتی گریمولد
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1403 00:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
احتمالاً تا حالا توجه نکرده بودید که خونه‌ی گریمولد یه حیاط پشتی داره که تقریباً مخفیه. شایعات حاکی از اینه که توش گیاه شاهدونه کاشته شده که استفاده‌های روان‌گردانش معرف حضورتونه امیدوارم... ولی کی می‌دونه که واقعاً چه خبره؟
و قضیه همینه. پس از ورود به اینجا شما می‌رید فضا به اصطلاح. و با دنیایی مواجه می‌شید که تقریباً یه جور سرزمین عجایبه. به احتمال زیاد منطقی توی ماجراها نیست و شما با جهانی سورئال مواجه‌اید که آدم غیر خودی و یا ناشی واردش بشه بازگشتش با کرام‌الکاتبینه و خلاصه از ما گفتن. جهانی که پرنده‌ها توی آب پرواز می‌کنن و ماهی‌ها توی هوا شنا می‌کنن و خونه می‌‌کارید، یه لنگه جوراب سبز می‌شه و کلاً تخیل وحشی و شاید حتی نقض اصل سنخیت علت و معلول؛ مثلاً خورشید بیا بالا، هوا یخ کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده