سوژه جدید
گرسنگی توی دلش زوزه میکشید.
-وایسا بینَم پدرسوخته!

جوزفین همینطور زیگزاگی توی خونه دنبال چیزی میدوید و پشهکش توی یه دستش بود و چوبدستی هم توی یه دستش و نگاهش فقط نون تست جونگرفتهی دوندهای که توی خونه داشت جولون میداد رو دنبال میکرد و زبونش فحش میداد و معدهش غر میزد.
اما ناگهان، نون تست توی خم راهرویی کمنور و غبارآلوده پیچید و از در دیگهای گریخت و جوزفین هم همچنان در پیاش، مسیرش رو دنبال کرد و بالاخره...
-قاپیده شدی، کرهنمالیده!

و بدین ترتیب، آشنایی نون تست با دندون و بزاق و اسید معدهی آدمیزاد برای اولین و آخرین بار در زندگیش رقم خورد و فرصت نشد ببینه کپکزدن چه کیفی داره، ولی...
تاق!
در قفل شد.
فینی کرد و پیچی به دستگیرهی در داد.
-زکی. الوهومورا.
در کمال حیرت، الوهومورا هم افاقهای نکرد و اینجا بود که جوزفین بیخیال در نامرد شد و یهو متوجه شد اصلا توجهی به محیط اطرافش نکرده بوده تا حالا. پس توجه کرد و چیزهایی دید که باعث شد کهکشانها توی چشمهاش به رقص دربیان و احساس کرد که باید حتما بقیه رو خبر کنه اونا هم بیان و ببینن اینجا رو.
پس پاترونوسی فرستاد که به محفلیها خبر برسونه و موقعیتش رو گزارش بده که بدوئن بیان ببینن چه باحاله اینجا.
***
و فوقع ماوقع.
محفلیها سر رسیدن، اما جوزفین یادش رفته بود این نکته رو بهشون یادآور بشه که مراقب در باشن که بسته نشه پشت سرشون.
پس در بسته شد پشت سرشون و دیدن اثری هم از جوزفین نیست اونجا حتی.
و باغ عجیبی اونجا بود. شاید بیشتر بشه گفت جنگل. نگاه محفلیها درختهای بلند رو تا بالا دنبال کرد و سرشون گیج رفت. در نتیجه چشمهاشون تبدیل به آلبالو گیلاس شد و دیگه نتونستن ببینن.
اینجا بود که دامبلدور دیگه نتونست از بالای عینک نیمدایرهایش به بقیه نگاههای تاثیرگذار بندازه و حرفهای قشنگقشنگ بزنه که دل گروه گرم بشه.
پس دل ملت پژمرده و افسرده شد و چون جسد رومئو رو دید، تصمیم گرفت خنجری توی خودش فرو کنه تا بتونه به روح معشوقش بپیونده و بلکه حتی تناسخ پیدا کنن در بدنهای دیگهای و ملاقات کنن همدیگه رو و به ریش روزگار بخندن.
اما مغز یکی زد توی گوششون و گفت فلسفهی تناسخ فلسفهی موهومیه و بهتره حواسش به همین زندگیای که الان داره باشه. و دل ملت هم هرچی اصرار کردن که آقا تو هم قبول داری که روح جاودانهست و اینا پس چرا که نشه و اینا و اگه این نشه پس چی بشه و اینا ولی این حرفها به گوش مغز فرو نمیرفت و دل ملت دلخور شدن و خودخوری کردن و عاقبت غمباد گرفتن مردن ولی شوک الکتریکیای که بهشون وارد شد باعث شد دوباره برگردن به زندگی. چون که هرگز نمیرد آنکه زنده شد به عشق به هرحال و قلب محفلیها بودن بههرحال و الکی نبود خلاصه.
و شاید همهی اینها تهمت بود و نورممد واقعا دختر خوبی بود.
باری به هر جهت، محفلیها متوجه شدن که زمزمهای توی گوششونه. زمزمهای از جنس نسیم. شاید خود نسیم بود که زمزمه میکرد توی گوششون. به نظر شیوهی ارتباط برقرارکردن درختها اینطور بود. از طریق باد با حاضرین حرف میزدن.
صدا بفهمینفهمی میگفت:
-راه خروج از سمت شرقه... سمت مرداب هذیان... ملکه شاهدونه منظر شماست.
محفلیها خندیدن و چشمهاشون از دماغشون اومد بیرون ولی ناچاراً به سمت اون جهت به راه افتادن.