گوینده خبر درحالی که داشت به ورقه های خبر توی دستش نگاه میکرد گفت:
- شنوندگان گرامی! با زور و تهدید، تونستیم که اطلاعاتی درباره تاریک ترین لحظه زندگی تلما هلمز به دست بیاریم. جایی که معترف شده حتی خودش هم از خودش ترسیده!
.....
پاییز بود؛ از هر طرف صدای خشخش برگ ها و زوزه باد به گوش میرسید. آرامش عجیبی درون روستا فراگیر بود. اهالی مثل همیشه مشغول کار و زندگی عادیشان بودند. هیچکدامشان حتی اهمیتی به زن جوانی که تازه وارد روستا شده بود نمیدادند.
زن جوان به آرامی به داخل یک قهوهخانه قدیمی رفت و درحالی که سعی میکرد لبخند پوشالی خود را حفظ کند، صاحب قهوهخانه را صدا زد.
- ببخشید! صاحب اینجا کیه؟
پیرمردی تقریبا هفتاد ساله از اتاقکی بیرون آمد و درحالی که نزدیک زن میشد، به کیف بزرگی که دستش بود زل زد.
- من هستم. کاری داشتین؟
- راستش من یه توریستم. از چندنفر از اهالی پرسیدم و گفتن شما یکی از قدیمیهای این روستا هستین. من برای اینکه محل یه اتفاق رو ببینم اومدم روستای شما.
پیرمرد اخمی کرد. امیدوار بود که منظور آن توریست، واقعه آتشسوزی کلبه نباشد.
- چه اتفاقی؟
- گفته میشه که یه کلبه قدیمی بیرون شهره، البته من وقتی اومدم اینجا فهمیدم چندسال قبل توی آتیش سوزی از بین رفته. من زمین اون کلبه رو خریدم؛ میخوام یه خونه کوچیک بسازم. میتونین من رو تا اونجا راهنمایی کنین؟
پیرمرد نفس راحتی کشید. تا مدتها بعد از آن آتشسوزی، نگران این بود که نکند پلیسها باخبر شوند که آتشسوزی خانه یک اتفاق عادی نبوده و مردم روستا آن را سوزاندند. اما به نظر رسیده بود که صاحب آن کلبه، خانوادهای ندارد و بعد چند وقت، پرونده بسته شده بود. زن جوان نمیخواست که او پیشنهادش را رد کند، بنابراین از جیبش چند سکه بیرون آورد و به پیرمرد نشان داد.
- نمیخوام که کارتون رو ول کنین، اگه کمکم کنین این سکهها رو میدم بهتون.
چشمان پیرمرد برق زد. وقتی که زن هیچ خبری از اتفاقات نداشت، میتوانست فقط راه آنجا را نشانش دهد و تمام آن سکههای درخشان برای خودش میشد. پس پیشنهاد او را قبول کرد.
آندو باهم به راه افتادند. بعد چند دقیقه به خرابهای چوبی رسیدند. انگار کلبه تبدیل به خاکستر شده و تنها چند تکه چوب باقیمانده بود. پیرمرد دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که با پیچیده شدن دردی در سرش، بیهوش شد.
پیرمرد چشمانش را به سختی باز کرد و همان زن جوان را دید. زن با دیدن بیدار شدن او نزدیکش آمد و با چوبدستیاش، سر او را بلند کرد. در حالی که با لبخند ترسناکش به او نگاه میکرد گفت:
- من رو نشناختی نه؟ حق داری... خیلی وقته از اون سالها میگذره. بذار خودم رو معرفی کنم. من تلما هلمز هستم؛ دختر همون زنی که توی این کلبه سوزوندین.
جمله آخرش را با ناراحتی بیان کرد. پیرمرد هر چقدر خواست تکان بخورد یا حرفی بزند نتوانست. دست و پا و دهانش با طناب بسته شده بود.
تلما چوبدستی اش را تکان داد و از درون کیفش، ظرف شیشهای را بیرون آورد و نزدیک پیرمرد شد. پارچهای را که با آن دهانش را بسته بود، باز کرد و معجون را درون دهان او ریخت. پیرمرد هرچه تقلا کرد نتوانست مانع او بشود.
- هیش! تکون نخور... این یه معجون ساده است که باعث میشه دیگه دروغ نگی! حالا بگو... چه کسایی توی آتیش زدن اینجا دست داشتن؟
- سی نفر.
- بقیه مردم... خبردارن؟
- هیچکس نمیدونه. نصفه شب یواشکی بیرون اومدیم. کسی هم اگه بیرون اومدن مون رو فهمید گفتیم قرار بازی داشتیم.
- چرا؟
- نفرین شده بود.
"دو روز بعد"
پیرمرد که از ترس جانش به دستورات تلما عمل میکرد، تمام کسانی را که در آتش زدن خانه مادر او نقش داشتن، با اصرار به دورهمی درون قهوهخانه دعوت کرده بود. بیستوچهار نفر حاضر و باقی، در سالهای گذشته از دنیا رفته بودند. وقتی که همه در قهوه خانه مستقر شدند، تلما که در گوشهای بیرون آنجا مخفی شده بود، بیرون آمد. چوبدستیاش را با دستی لرزان بالا گرفت و زیر لب طلسمی زمزمه کرد. آتش، قهوهخانه را فراگرفت. سپس با طلسمی دیگر در را قفل کرد تا راه فراری برای آنها باقی نماند.
جایی نرفت، نتوانست تکان بخورد. برای لحظهای ترسید؛ برای اولین بار بود که کسی را به قتل میرساند. آن هم بیستوچهار نفر... کسانی که حتی قدرت دفاع از خودشان را در برابر او نداشتند. داشت به چه چیزی تبدیل میشد؟ یک هیولایی که رنج کشیدن دیگران برایش اهمیتی نداشت؟ دستی به گردنبندش کشید. آیا مادرش هم این را میخواست؟ با اینکه هرگز فکرش را هم نمیکرد، از خودش ترسید. چوبدستیاش را به طرف قهوهخانه گرفت؛ شاید هنوز فرصتی برای نجات خودش از غرق شدن در تاریکی بود... همه چیز به خوبی پیش میرفت تا اینکه او به خاطر آورد...
"فلش بک"
نیمه یکی از شب های سرد زمستان، صدای پای مردمان روستایی درون جنگل پیچید و هریک با آتشی بهطرف کلبه کوچک دور از روستا رفتند. کلبهای که صاحبانش را نحس و نفرینشده مینامیدند. درون کلبه، دخترک ۷ سالهای در آغوش مادرش به خواب عمیقی فرو رفته بود. صدایی که در جنگل پیچیده بود، مادر را اندکی پیش از رسیدن اهالی روستا بیدار کرد. اما در آن زمان کم، چه کاری از دست آن ساحره بینوا برمیآمد؟ هیچ... تنها کاری که میتوانست بکند، نجات فرزند خردسال و بیگناهش بود. هراسان نزدیک دخترش شد و با تکان های آرام و نوازش سرش او را از خواب عمیقش بیدار کرد.
- تلما! تلما بیدار شو!
دخترک چشمانش را باز کرد و روی تخت نشست. با دستان کوچکش چشمان خوابآلودش را مالید و از پنجره بیرون را نگاه کرد. هوا هنوز تاریک بود.
- مامان! هنوز خورشید بیدار نشده...
- میدونم عزیزم... ولی یه اتفاقی افتاده. تو باید هرچه زودتر از اینجا بری.
تلما هنوز کاملا سرحال و بیدار نبود که مادرش کیف کوچکش را پر از چیزهای مختلف کرد و دور گردنش انداخت. روباه کوچکش را در آغوشش قرار داد. مادر دستی به گردنبند نقرهای دور گردنش کشید، آن را باز کرد و دور گردن دخترش بست.
- هیچوقت این رو از خودت دور نکن. خیلی دور نشو. یه جای امن توی جنگل بمون! مامانبزرگ میاد دنبالت. باشه تلما؟
- پس تو چی؟
زن جوان نگاهش را از دخترکش دزدید؛ بعد از دست دادن پدرش، حالا نوبت مادرش بود... اما چه کسی توانسته بود دست تقدیر را از زندگیاش کوتاه کند؟ کاری به جز دست به سر کردن تلما از دستش برنمیآمد.
- من یکم کار دارم. بهم قول بده که مراقب خودت باشی.
- باشه مامان.
و برای آخرین بار، مادر دستانش را برای در آغوش گرفتن تلما باز کرد. تلما برای آخرین بار دستانش را دور گردن مادرش حلقه کرد و آن لحظه، بهعنوان آخرین دیدار تلما با مادرش بهیاد ماند.
"پایان فلش بک"
تلما لرزید. اما حالا دیگر گریه نمیکرد. دیگر برایش مهم نبود که چقدر ترسناک است، برای خودش، برای دیگران... حتی به نالههای بیجان مردانی که در آتش میسوختند هم اهمیتی نمیداد. شاید دیوانه شده بود، نمیدانست. اما مادرش، تنها دارایی کودکی هفت ساله بود که آنها به آن رحمی نکرده بودند؛ حالا چرا تلما باید به آنان رحم میکرد؟ این او را سنگدل میساخت؟ شاید... از خودش واهمه داشت؟ آری... بلکه دیگر تا ابد قرار است قاتلی را درون آینه ببیند. اما تسلیم نمیشد؛ بر ترسش غلبه میکرد. همانجا ایستاد و تا زمان خاکستر شدنشان، آنها را تماشا کرد.
آنها بالاخره مجازات شده بودند. مطمئن بود که روح مادرش به آرامش رسیده است؛ مطمئن بود؟ نه... راستش تنها میخواست که خیال خودش را راحت کند. میخواست خودش را قانع کند که کار درستی را انجام داده است. اما جایی در اعماق قلبش میدانست که این کار درست نبود، فقط کاری بود که دوست داشت انجام دهد.
مدتی بعد، وقتی که به عمارتش برگشته بود، جرئت قرار گرفتن جلوی آیینه را نداشت. تلمایی که به جسارتش میبالید، نمیتوانست خودش را ببیند. از اینکه از خودش بترسد، هراس داشت. اما تا چه زمانی میتوانست از روبهرو شدن با خودش فرار کند؟ به سختی تهمانده جسارتش را جمع کرد و مقابل آینه اتاقش ایستاد. کسی را که درون آیینه میدید میشناخت؟ نمیدانست... به چشمانی درون آینه میدرخشیدند زل زد. از برق آن ترسید. در اصل از حقیقتی که نمیخواست قبول کند هراس داشت؛ او خوشش آمده بود. از اینکه آن حس قدرت را پسندیده بود میترسید.
تلما از آنچه که بود، میترسید.