شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
گابریل از وقتی شنیده بود میتونه سهمی تو بازسازی هاگوارتز داشته باشه، بسیار ذوقزده شده بود. هرگز حتی فکرش رو هم نمیکرد که بتونه بخشی از خودش رو تو تار و پود هاگوارتز برجای بذاره.
اون تصمیم گرفته بود راهروهای هاگوارتز رو درست مثل دنیای رنگی خودش، رنگارنگ کنه. برای پیادهسازی این ایدهش، فکرای زیادی به سرش زده بود. از رنگآمیزی دیوار گرفته تا آویزون کردن جینگول پینگولهای رنگارنگ.
اما در نهایت چیزی که برای رنگارنگ کردن راهروها انتخاب کرده بود، روشنایی قلعه بود. روشناییای که در سرتاسر قلعه با شمعهای معلق در هوا تامین شده بود و حالا، گذر زمان و جنگی که هاگوارتز به خودش دیده بود، موجب شده بود تا برخی از این شمعها سقوط کرده، از بین برن یا کارایی خودشون رو از دست بدن. نتیجهش این بود که بخشهایی از قلعه در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
گابریل میخواست حالا که قراره شمعهای جایگزین بیاره و دوباره روشنایی رو به جای جای هاگوارتز برگردونه، نور حاصل از هرکدوم رو به رنگهای متفاوت در بیاره. گابریل ساعتها تو کتابخونه مشغول شده بود و طلسمهای زیادی رو مطالعه کرده بود تا بالاخره تونسته بود به چیزی که میخواست برسه. طلسمی که میتونست رنگ شمعها و به دنبال اون نوری که ازشون خارج میشد رو به رنگ دلخواهش در بیاره.
بنابراین گابریل بعد از تهیهی شمعهای جدید و یادگیری طلسمی که به دنبالش بود، آماده بود تا سهم خودشو در بازسازی قلعه به جا بیاره.
طلسم به این صورت کار میکرد که باید میوهای رو بالای دستهای از شمعها میگرفت و بعد از اجرای طلسم بر روی میوه، ذراتش روی شمعهایی که زیرش قرار داشتن پخش میشد و رنگ خودش رو به اونا انتقال میداد. برای این کار گابریل تعداد زیادی گوجه برای رنگ قرمز، بلوبری برای رنگ آبی، موز برای رنگ زرد و در نهایت خیار برای رنگ سبز تهیه کرده بود.
خوشبختانه هر یک میوه قادر بود تعداد زیادی شمع رو رنگآمیزی کنه و بنابراین نیاز به صدها یا هزاران میوه برای پیادهسازی خواستهش نداشت. حالا که شمعهای رنگارنگ آماده بودن، گابریل فقط باید تصمیم میگرفت که هرکدوم رو کجا قرار بده.
گابریل روزها و شبها از این سوی قلعه به اون سو میره و با سلیقه خودش سرگرم قرار دادن شمعها در نقاط مختلف هاگوارتز میشه.
گابریل راهروهای منتهی به هر تالار خصوصی گروههای چهارگانه هاگوارتز رو به رنگ همون گروه در میاره. حالا دیگه از بیرون قلعه، با کمک سوسوی نوری که از پنجرهی راهروها بیرون میزد، میشد محل تقریبی هر کدوم از گروههای خصوصی رو تشخیص داد.
برای کلاسها و مکانهایی که دستهی شمعها همچون لوستر ماگلها در یک نقطه تجمع کرده بودن، به یک اندازه از رنگ هر گروه شمع در اون دسته جا داده بود. برای باقی جاها هم چهار در میون شمعهای هر گروه رو تو راهروها چیده بود.
در پایان کار، قلعهی هاگوارتز با نورهای رنگارنگ که هر رنگ نماد یک گروه بود تزئین شده بود. برای این که به همه یادآوری کنه که هاگوارتز با هر چهار گروهش هاگوارتز شده و به تمامی این گروهها به یک اندازه نیاز داره تا در شکوه خودش باقی بمونه.
علاوه بر اون، روونا رو چه دیدین. شاید این نورهای رنگی میتونست چشمهای بسیاری رو نوازش کنه و راه به قلبشون پیدا کنه.
در میان خرابه ها قدم میزد و شنل بلندش بی صدا روی زمین کشیده میشد. تاریک بود و او تاریکی را دوست داشت. با خودش به تبعیضی فکر کرد که در سراسر تاریخ بر کسانی مثل او روا شده بود. در تمام تاریخ جادوگران با استعدادهای مختلف جای خود را در جامعه پیدا کرده بودند و حتی ماگل ها نیر در جامعه جادوگری پذیرفته شده بودند. اما جادوگرانی مثل او…. اگر کسی با استعداد تاریک به دنیا می آمد هرگز قابل پذیرش نبود. مدام در گوشش تکرار میکردند که باید خودش را عوض کند، باید با خودش بجنگد، باید آدم «درستی» باشد، باید آدم «خوبی» باشد. درست؟ خوب؟ چه واژگان بی معنایی! واژگانی که جامعه برای مورد قبول شدن قانونهایش در ذهن مردم فرو کرده کرده بود و به آنها دیکته کرده بود که چیزی که متفاوت است لزوما «بد» است. هیچ کس توجه نکرده بود که افراد با ذهن تاریک فقط آدمهای صادقتر جامعه هستند. فقط به تاریکی که در وجود همه هست اعتراف میکنند و استعداد و امیالشان را پشت لبخندهای ریاکارانه و سخنرانی های نصیحت وار پنهان نمیکنند.
مگر دامبلدور ، آن مظهر دروغین روشنایی، هری را مانند گوشت قربانی آماده مردن نکرد؟ مگر جیمز و سیریوس و لوپین زورگویانی نبودند که اسنیپ را شکنجه روحی میکردند؟ مگر «نجات» هری پاتر باعث مرگ افراد زیادی نشده بود؟
این کارها بد نبودند؟ تاریک نبودند؟ سیاه نبودند؟
سرش را تکان داد. دیگر بس بود. اوضاع باید عوض میشد. در جلوی تالار کوچیکی ایستاد. اینجا ضلع غربی قلعه بود و تاریک ترین و دلگیرترین جای قلعه. بر سنگهای پیر و مرطوب تالار دست کشید و جلو رفت. جز چند صندلی کهنه چیزی در تالار نبود. پنجره های کوچکی در ارتفاع بلند تعبیه شده بود و باریکه های نور ماه را به اتاق راه میداد و غیر از این نوری وجود نداشت. تالار سرشار از خاک و خزه بود و کاملا معلوم بود که کسی در سالیان طولانی به آنجا سر نزده است. لبخند محوی زد. آنجا عالی بود. منزوی ترین و منفورترین قسمت قلعه برای منزوی ترین و منفورترین جادوگران.
- اینجا رو میخوای نواده عزیزم؟
لرد برگشت و سالازار را پشت سرش دید. سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: - جای خوبیه… انگار که مال کسی نیست… ما برش میداریم… - میخوای اسمشو چی بذاری؟ - تالار سیاه… جایی برای یادگیری جادوی سیاه… حالا که قلعه به اربابان واقعیش برگشته، ما هم باید به سنتهای دیرینه مان برگردیم…
سالازار خندید و صدای خنده اش در تالار خالی پیچید. جلو آمد و دستش را بر شانه لرد گذاشت. - برای سال شیشمی ها و هفتمی ها خوبه! اونها خودشونو شناختن و میدونن از دنیا چی میخوان! البته اگر استعداد خاصی هم در سالهای پایینتر دیدی بهم بگو!
لرد با نگاه تحسین گر به سالازار نگاه کرد و بعد نگاهش را در تالار گرداند. - بلاخره میتوانیم جای خودمان را در جامعه داشته باشیم… کسی نمیتواند ما را نادیده بگیرد یا منکر ما شود! اینجا جایی خواهد بود که تاریکی به پا میخیزد! باید شروع کنم…
سالازار لرد را در تالار تنها گذاشت تا آنجا را یه سلیقه خودش بسازد. قعله قرار بود عوض شود…
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
سالازار اسلیترین با نگاهی دقیق و جدی به اطراف قلعه هاگوارتز که در اثر گذشت سالها و جنگهای اخیر، فرسوده و درهم شکسته شده بود، ایستاد. قدرتش به او این اجازه را میداد که به تنهایی در مدت چند روز همه چیز را به شکوه اولیهاش برگرداند. اما با وجود آن همه توانایی، این بار تصمیم گرفت که این کار را به شیوهای متفاوت انجام دهد؛ راهی که به دانشآموزان و نسلهای جدید حس مسئولیت و تعلق بیشتری به هاگوارتز بدهد.
او با خود اندیشید که بازسازی هاگوارتز نه تنها به ترمیم دیوارها و اصلاح مسیرهای جادویی آن نیاز دارد، بلکه فرصتی است برای آنکه هر یک از دانشآموزان، با به کارگیری استعدادهای منحصر به فرد خود، بخشی از این خانه را بازسازی کنند و به نوعی با آن پیوندی عمیقتر برقرار نمایند. این بار، او میخواست دانشآموزان را از تماشاچیانی منفعل به مشارکتکنندگانی فعال تبدیل کند، کسانی که با دستهای خودشان، آیندهی این قلعه را بسازند.
این تصمیم، برای سالازار چالشی جدید بود. او که همیشه اعتقاد داشت تنها اوست که میتواند سرنوشت هاگوارتز را تغییر دهد، حالا به دانشآموزانی که هنوز در مسیر شناخت جادو و قدرتهای خود بودند، این فرصت را میداد تا به او در این امر مهم یاری رسانند. در ذهنش تصویری از همه شاگردان با استعدادش میدید که هر یک با ابزار و جادوی مختص به خود، بخش کوچکی از قلعه را بازسازی میکنند؛ تصوری که حس غرور عمیقی در او برمیانگیخت.
با این تصمیم، او از دانشآموزان خواست که تواناییهایشان را بشناسند و با تمرکز بر استعدادهای خاصشان، نقش خود را در بازسازی قلعه ایفا کنند. او گفت که هر سنگ، هر بوته و هر اتاقی که با دستهای آنها ساخته میشود، یادگاری از ارادهی آنها خواهد بود و این مکان دیگر نه فقط قلعهای ساختهشده توسط بنیانگذاران، بلکه خانهای خواهد بود که هر یک از آنها در شکلگیری آن نقش داشتهاند.
سالازار به دانشآموزان اشاره کرد که از تواناییهای خاص خود بهره بگیرند؛ از کسی که در معجونسازی مهارت دارد تا دیگری که در شناخت گیاهان جادویی توانمند است. با هر قدمی که آنها برمیداشتند، حس تعلق بیشتری به این مکان پیدا میکردند. این نه تنها به بازسازی قلعه کمک میکرد، بلکه به نوعی آموزش واقعی از حس مسئولیتپذیری و اتحاد میان همه دانشآموزان تبدیل میشد.
---- توضیحات: شما میتونین در این سوژه با استفاده از تواناییهای خاص شخصیتتون به سالازار کمک کنین تا هاگوارتز رو دوباره بازسازی کنه و داستان خودتون رو ادامه بدین. مثلاً اگه تام ریدل هستین و مهارت در باغبانی دارین، میتونین در بازسازی گلها، درختان و کلاس گیاهشناسی کمک کنین و یک پست از شخصیتتون و سالازار بزنید که این کار رو انجام میدین. این مثال فقط یکی از راههاییه که میتونین در بازسازی شرکت کنین، و شما آزادین هر بخش از هاگوارتز رو که مرتبط با تواناییهای شخصیتتون هست، به روش خاص خودتون بازسازی کنین.
پستها میتونن هرچند بار که خواستین ارسال بشن و هم طنز باشن هم جدی. نیازی نیست داستانتون با داستان بقیه همخوانی داشته باشه؛ اینجا یک موضوع تکپستی هست که به شما این امکان رو میده تا داستان شخصیتتون رو هر وقت خواستین جلو ببرین و نحوهی کمک کردنش به بازسازی هاگوارتز رو نشون بدین.
این رویداد به مناسبت تصدی سالازار اسلیترین بر کل هاگوارتز برگزار شده و فرصتی برای همه دانشآموزان هست تا به شکل و سبک خودشون در این پروژه بزرگ شرکت کنن و بازسازی هاگوارتز رو به شکل خاص خودشون رقم بزنن. اطلاعات بیشتر به زودی در دسترس قرار خواهد گرفت.
برای گفتگو با سالازار اسلیترین درباره این تاپیک یا هر موضوع دیگری که به نظرتان برای او جالب باشد، میتوانید به تاپیک دستشویی میرتل گریان مراجعه کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/8/8 19:04:08
سالازار اسلیترین در خوابی آرام و عمیق غرق شده بود، خواب و سکوتی که تمام خستگیهای یک عمر پرفراز و نشیب را برطرف میکرد. او که بیشتر عمرش را در پی قدرت، جاودانگی و افتخار سپری کرده بود، حالا در این آرامش خالص غوطهور بود. همه چیز بیصدا و آرام بود، گویی دنیا برای لحظاتی از حرکت بازایستاده بود. اما کمکم، نور کمرنگی به خوابش نفوذ کرد، نوری که آرامآرام او را از این آرامش عمیق به دنیای نیمهبیداری میکشاند.
با تردید چشمانش را باز کرد، و در مقابلش سه چهره آشنا را دید: گودریک گریفیندور با آن نگاه پرشور و بیباک، هلگا هافلپاف با لبخند همیشگی و آرامشبخشش، و در نهایت، روونا ریونکلاو. دیدن روونا حس عجیبی را درونش زنده کرد؛ همان حس قدیمی که هرگز نتوانسته بود به طور کامل آن را از خود دور کند. او حس کرد که قلبش برای لحظهای سریعتر میتپد، اما به سرعت کنترل خود را بازیافت. با نگاهی تیز و تردیدآمیز به آنها خیره شد.
سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود، گویی هر چهار نفر در حال سنجش یکدیگر بودند. سپس گودریک، با آن صدای پرطنین و اطمینانبخشش، سخن آغاز کرد: «سالازار، هاگوارتز به کمک تو نیاز دارد.»
این جمله مانند پتکی بود که بر جان سالازار فرود آمد. او که همیشه معتقد بود در مسیر خودش نیازی به هیچکس ندارد، حالا با چنین درخواستی روبرو شده بود. لحظهای خشم و تمسخر در نگاهش پدیدار شد و با لبخندی سرد گفت: «حالا به من نیاز پیدا کردین؟ همون منی که سالها به حاشیه رانده شد؟»
هلگا با لبخند آرامشبخش و نگاهی محبتآمیز نزدیکتر شد و گفت: «سالازار، ما اینجا هستیم چون هاگوارتز هنوز به چهار بنیانگذار اصلی خودش نیاز داره. این آرزوی مشترک همهی ما بود، اینجا خانهی ماست.»
سالازار حس میکرد که جدالی درونش در حال شکلگیری است. از یک سو، غرور و انتقامی که سالها با خود حمل کرده بود و از سوی دیگر، تعهدی که زمانی به آرزوی ساخت این مکان داشته است. نگاهش را به سمت روونا چرخاند، او در سکوت و با همان نگاه عمیقش به او خیره شده بود، نگاهی که همیشه مانند آینهای در برابر روح سالازار میدرخشید.
روونا، با همان لبخند ملایم اما قدرتمندش، یک قدم جلوتر آمد. نگاهش مملو از حس همدلی و شناخت عمیقی بود که گویی قلب سالازار را میخواند. بدون اینکه کلامی بگوید، فقط در آنجا ایستاد و با نگاهی که نه از تردید، بلکه از اطمینان نشات میگرفت، به او خیره شد. برای اولین بار بعد از سالها، سالازار حس کرد که قدرتی فراتر از غرورش او را تحت تأثیر قرار داده است.
او لحظهای نفس عمیقی کشید و به گذشته فکر کرد. سالهایی که در کنار این سه نفر در ساخت هاگوارتز گذرانده بود، لحظات تلاش و سختی، اما همچنین لحظاتی پر از امید و آرزو. او به یاد آورد که چطور این مکان برای هر چهار نفرشان نماد بزرگی و عظمت بود، نمادی از آنچه برای آینده دنیای جادوگران میخواستند.
در دلش تردید و سرسختی همچنان وجود داشت، اما این بار احساس میکرد که گویی وظیفهای فراتر از خواستههای شخصی او وجود دارد. نگاهی به هر سه نفر انداخت، و در چشمانشان ایمان و صداقت را دید. گودریک همچنان بیباک و مصمم، هلگا همچنان حمایتگر و مهربان، و روونا... همچنان همان روونایی که توانایی به چالش کشیدن ذهن و قلب او را داشت.
با صدایی که از تردیدهایش خالی شده بود، آهسته گفت: «چرا من؟ چرا باید این مسئولیت رو قبول کنم؟ شاید همه اینها در نهایت به خاطر ضعف تصمیمات گذشته باشه، نه به خاطر من.»
روونا لبخندی زد که بیشتر از هزار کلمه حرف در خود داشت. او گفتنیهایش را بدون کلام منتقل کرده بود. این لبخند، این نگاه، و این آرامش، همان چیزی بود که در آن لحظه برای متقاعد کردن سالازار کافی بود. او حس کرد که دلش به آرامش رسیده و آماده است که یک بار دیگر به خاطر هاگوارتز، به خاطر آرزویی که زمانی در دلش زبانه میکشید، قدم بردارد.
سالازار سرش را بالا آورد و گفت: «باشه... به خاطر هاگوارتز. اما بدونین که هنوزم باور دارم که اصول من درسته. من با این بازسازی، اینجا رو مطابق اصول خودم میسازم.»
سه بنیانگذار دیگر نگاه رضایتبخشی به یکدیگر انداختند. آنها میدانستند که سالازار ممکن است هرگز به طور کامل از اصول خودش کوتاه نیاید، اما همین که حاضر شده بود قدمی در این راه بردارد، برایشان کافی بود.
در این لحظه، سکوت سنگین دیگری بر فضا حاکم شد، سکوتی که پر از تعهد و احترامی عمیق بود. سالازار به دنیای جدیدی گام نهاده بود، دنیایی که شاید هنوز با آن راحت نبود، اما آماده بود تا این بار فراتر از گذشته عمل کند.