تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
287 کاربر(ها) آنلاین هستند (104 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
285
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
جادوگر تی وی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
رهبر محفل ققنوس

چراغهای استودیو روشن شدن. نور مستقیم توی صورت مودی افتاده بود، اما اون حتی پلک هم نزد. روی صندلی نشست، پای چوبیش رو با دست جابجا کرد و نگاهش رو به دوربین دوخت. مجری لبخند مصنوعی همیشگیشو زد.
- بینندگان عزیز جادوگر تیوی، خوش اومدین به این برنامه. امروز کسی مهمان ماست که در این چند هفته گذشته اتفاقات زیادی رو تجربه کرده و حالا بیش از قبل خبرساز شده. این شما و این الستور مودی!
دوربینها روی صورت مودی زوم کردند، اما اون هیچ واکنشی نشان نداد.
- آقای مودی، ممنون که دعوت ما رو قبول کردین. اوضاع این روزا خیلی ملتهبه. همه میخوان بدونن، شما هنوز محفل رو فعال میدونین؟
مودی با عصبانیت غرید:
- محفل هیچوقت غیرفعال نمیشه! توی این نبرد شکست خوردیم؟ بله! ولی جنگ رو که نباختیم! هنوز آدمهایی هستن که بلدن بجنگن!
- بودن که بله یه چندتایی ظاهراً هنوز هستن. ولی اونطوری که توی خبرها خوندیم، تعداد اعضای محفل به شدت کم شده. اینطور نیست؟
مودی کمی صدایش بالاتر رفت:
- آره ما تلفات زیاد دادیم. دامبلدور هم دیگه پیشمون نیست! پس من از همینجا میخوام به همهی کسایی که میتونن کمکی به محفل کنن بگم که الان وقتشه! اگه میخواین محفلی باقی بمونه بیاین تا کنار همدیگه با این دشمنان قسم خورده بجنگیم! دشمنانی که هر روز به تعدادشون اضافه میشه!
مجری که آشکارا سعی میکرد بحث را جنجالی کند با لبخند مصنوعی گفت:
- امیدوارم این فراخوانتون جواب بوده. هرچند دقیقا خانم وزیر رسماً اعلام کرده که محفل ققنوس الان تحت کنترل لرد ولدمورته. پس خیلی نباید امیدوار به گرفتن عضو جدید باشین!
- هیچ خائن و بیشرفی نمیتونه جلوی فعالیت محفل رو بگیره! اون هلگا هافلپافی که با رأی محفلیها رفته اونجا نشسته و حالا بازیچه دست مرگخوارا شده، برای ما هیچ فرقی با اونا نداره!
مجری که با فریاد مودی از جا پریده بود گفت:
- این حرفاتون بوی تهدید و اتهام میده! میدونین چه عواقبی میتونه براتون داشته باشه؟! آیا واقعاً قصد دارین به وزارت سحر و جادو اعلان جنگ کنید؟!
مودی که حالا سعی میکرد آرامشش رو دوباره به دست بیاره و حرفی نزنه که بقیه بتونن ازش سو استفاده کنند با صدای آرامتر گفت:
- من فقط واقعیتو گفتم. هرکس در برابر سیاهی سکوت کنه، شریکشه و ما در برابر اون ساکت نمیشینیم. اگه میخوای اسم اینو تهدید بذاری دیگه با خودته.
- منظورتون اینه که علیه وزیر اقدامی میکنید؟
- حقیقت خودش کار خودشو میکنه. فقط بهتون میگم، هر حرکتی، هر تصمیمی، یه قیمتی داره.
مجری مکث کرد. دستیار پشت دوربین با اشاره خواست مصاحبه رو تموم کنه، ولی مجری باز هم ادامه داد:
- یعنی این یه اعلام مبارزهست؟
مودی لبخند کجی زد و گفت:
- نه. این یه یادآوریه. ما هنوز اینجاییم. ولی هر کاری که لازم باشه رو برای از بین بردن مرگخوارا و اربابشون میکنیم! فقط مرلین به داد کسی برسه که بخواد جلومون رو بگیره!
سکوتی برقرار شد. مودی از صندلی بلند شد، صدای عصا و پای چوبیش توی سکوت استودیو پیچید. هیچکس حرفی نزد. ولی همه فهمیدن این فقط یه مصاحبه نبود، شروع اتفاقات جدیدی بود.
- بینندگان عزیز جادوگر تیوی، خوش اومدین به این برنامه. امروز کسی مهمان ماست که در این چند هفته گذشته اتفاقات زیادی رو تجربه کرده و حالا بیش از قبل خبرساز شده. این شما و این الستور مودی!
دوربینها روی صورت مودی زوم کردند، اما اون هیچ واکنشی نشان نداد.
- آقای مودی، ممنون که دعوت ما رو قبول کردین. اوضاع این روزا خیلی ملتهبه. همه میخوان بدونن، شما هنوز محفل رو فعال میدونین؟
مودی با عصبانیت غرید:
- محفل هیچوقت غیرفعال نمیشه! توی این نبرد شکست خوردیم؟ بله! ولی جنگ رو که نباختیم! هنوز آدمهایی هستن که بلدن بجنگن!
- بودن که بله یه چندتایی ظاهراً هنوز هستن. ولی اونطوری که توی خبرها خوندیم، تعداد اعضای محفل به شدت کم شده. اینطور نیست؟
مودی کمی صدایش بالاتر رفت:
- آره ما تلفات زیاد دادیم. دامبلدور هم دیگه پیشمون نیست! پس من از همینجا میخوام به همهی کسایی که میتونن کمکی به محفل کنن بگم که الان وقتشه! اگه میخواین محفلی باقی بمونه بیاین تا کنار همدیگه با این دشمنان قسم خورده بجنگیم! دشمنانی که هر روز به تعدادشون اضافه میشه!
مجری که آشکارا سعی میکرد بحث را جنجالی کند با لبخند مصنوعی گفت:
- امیدوارم این فراخوانتون جواب بوده. هرچند دقیقا خانم وزیر رسماً اعلام کرده که محفل ققنوس الان تحت کنترل لرد ولدمورته. پس خیلی نباید امیدوار به گرفتن عضو جدید باشین!
- هیچ خائن و بیشرفی نمیتونه جلوی فعالیت محفل رو بگیره! اون هلگا هافلپافی که با رأی محفلیها رفته اونجا نشسته و حالا بازیچه دست مرگخوارا شده، برای ما هیچ فرقی با اونا نداره!
مجری که با فریاد مودی از جا پریده بود گفت:
- این حرفاتون بوی تهدید و اتهام میده! میدونین چه عواقبی میتونه براتون داشته باشه؟! آیا واقعاً قصد دارین به وزارت سحر و جادو اعلان جنگ کنید؟!
مودی که حالا سعی میکرد آرامشش رو دوباره به دست بیاره و حرفی نزنه که بقیه بتونن ازش سو استفاده کنند با صدای آرامتر گفت:
- من فقط واقعیتو گفتم. هرکس در برابر سیاهی سکوت کنه، شریکشه و ما در برابر اون ساکت نمیشینیم. اگه میخوای اسم اینو تهدید بذاری دیگه با خودته.
- منظورتون اینه که علیه وزیر اقدامی میکنید؟
- حقیقت خودش کار خودشو میکنه. فقط بهتون میگم، هر حرکتی، هر تصمیمی، یه قیمتی داره.
مجری مکث کرد. دستیار پشت دوربین با اشاره خواست مصاحبه رو تموم کنه، ولی مجری باز هم ادامه داد:
- یعنی این یه اعلام مبارزهست؟
مودی لبخند کجی زد و گفت:
- نه. این یه یادآوریه. ما هنوز اینجاییم. ولی هر کاری که لازم باشه رو برای از بین بردن مرگخوارا و اربابشون میکنیم! فقط مرلین به داد کسی برسه که بخواد جلومون رو بگیره!
سکوتی برقرار شد. مودی از صندلی بلند شد، صدای عصا و پای چوبیش توی سکوت استودیو پیچید. هیچکس حرفی نزد. ولی همه فهمیدن این فقط یه مصاحبه نبود، شروع اتفاقات جدیدی بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.
آگاپه
قسمت ششم: معنای عمیق درمانناپذیر
قسمت ششم: معنای عمیق درمانناپذیر
دستهایش با طنابی نامرئی به ستون بسته شده بود و نمیتوانست خودش را آزاد کند. دهانش بر اثر حمله آنها پر از خون بود و تمام بدنش درد میکرد. ابروی سمت چپش، زخمی کاملاً باز داشت و دید چشمچپش تقریباً به طور کامل ازدسترفته بود. اما همه دردها و زخمها نمیتوانستند حواس او را از صحنه وحشتناکی که روبرویش در جریان بود پرت کنند.
سوجین با صورتی وحشتزده روی زمین افتاده بود و آنها مانند شکارچی بیرحم بالای سرش ایستاده بودند. دامن مشکیاش پاره شده بود و سر زانوهایش زخم بود. کفشی به پا نداشت و چون مسیری را بدون کفش یا جوراب راهرفته بود، کف پاهایش خاکی و قرمز بودند. پیراهن سفیدش کاملاً ازهمگسسته بود و سوجین تکههای باقیماندهاش را روی سینهاش فشار میداد و با دستهای لرزانش سعی میکرد خودش را بپوشاند. صورتش کبود و خونین بود. سوجین، زنی که برای جیمز مظهر قدرت و استقامت بود، بهشدت گریه میکرد و دستآزادش را برای دفع حمله احتمالی بالای صورتش نگه داشته بود.
صدایی گفت:
- خیلی داری مقاومت میکنی زنیکه... ما که چیز خاصی نمیخوابیم...
سوجین چیزی نگفت و به گریهکردن ادامه داد.
مردی که از بقیه به او نزدیکتر بود، لگد محکمی به کمر سوجین زد. سوجین فریاد لرزانی کشید و روی زمین مچاله شد. جیمز میخواست فریاد بزند، ناسزا بگوید و از همسرش دفاع کند؛ اما هیچ صدایی از حنجرهاش بیرون نیامد. مانند پانتومیمی زجرآور لبهایش را تکان داد و کلمات را بیآنکه وجود پیدا کنند، در هوا رها کرد.
مردی که سؤال پرسیده بود، تکرار کرد:
- وقتی ازت چیزی میپرسم، باید جواب بدی...
سوجین با صدای گرفته و ترسیده جواب داد:
-من... نمی تونم... اخه باید اساس ورودی آفرینش...
مرد فریاد کشید:
- خفه شو دیگه! این دروغها رو ده دفعه گفتی!...
بعد اهی کشید و چند لحظه ساکت شد. شنل بلند سیاهش را بهآرامی در آورد و پوزخند زد.
- میدونی چیه... فکر میکنم تو خوشت اومده... بیا یه بار دیگه ام تکرارش کنیم... ببین شوهرت هم فکر کنم دوست داشته باشه...
بعد خندید. خندهای وحشتناک و هیولاوار.
سوجین بهمحض شنیدن صدای مرد ضجهای کشید و درحالیکه کل بدنش میلرزید، خودش را روی زمین کشید و سعی کرد از مرد و بقیه دور شود. مانند لاشهای زخمی پاهایش را روی زمین میکشید و درحالیکه گریهاش شدیدتر شده بود، با ستونکردن آرنجهایش بدنش را چند سانت جلو میبرد.
مرد جلو آمد و روی بدن سوجین خم شد. سرش را محکم به زمین کوبید و همان جا فشار داد. چوبدستیاش را در آورد و با صدای چندشآوری گفت:
-خب... بیا این لباسهای کثیفو دربیاریم و چند تا زخم خوشگل رو بدنت بذاریم... شاید اونجوری یادت بیاد چطور کارمونو انجام بدی!
سوجین جیغ زد. با تمام هوایی که در ریه داشت فریاد کشید. مرد سوجین را که داشت دستوپا میزد نگه داشت و بقیه مانند لاشخورهای کثیف به او نزدیک شدند.
صدای جیغ بلندتر و بلندتر شد. آنقدر بلند که کرکننده بود و بعد...
جیمز از خواب پرید.
عرق کرده بود و نفسنفس میزد. دوباره آن کابوس لعنتی را دیده بود. تمام بدنش از شدت ترس و هیجان میلرزید و چند لحظه طول کشید که یادش بیاید که روی مبل خوابش برده است. صدای گریه سوجین هنوز هم در گوشش بود و حتی بیرون آن کابوس لعنتی هم رهایش نکرده بود. دست لرزانش را روی قفسه سینهاش گذاشت. قلبش محکم میکوبید و انگار میخواست از سینهاش بیرون بیایید. چشمهایش را بست و سعی کرد با نفسهای عمیق خودش را آرام کند. صدای گریه هنوز هم به گوش میرسید و کمکم رنگوبوی واقعیت پیدا میکرد.
با شدت چشمهایش را باز کرد و بهدقت گوش داد. صدای گریه واقعی بود. ناخواسته نگاهی به ساعت انداخت که سه نیمهشب را نشان میداد. با بدنی که هنوز میلرزید با سختی از جایش بلند شد و به سمت اتاق سوجین رفت. مانند کهنه سربازی که خسته از جنگ قبلی به دیدار گلولههای جنگ جدیدش میرود، قیافهاش رنجور و خسته بود. دستش را روی دیوارهای سرد خانه میکشید و سعی میکرد فکرش را از آن کابوس دور کند. کابوسی که یکبار واقعاً تجربهاش کرده بود و برای همیشه زندگیاش را تغییر داده بود.
به اتاق سوجین رسید و کلید برق را زد.
- سوجین...
سوجین روی زمین مچاله شده بود و عروس خرسیاش را بهشدت در آغوش گرفته بود. صورتش خیس از اشک بود و چشمهای پفکرده و قرمزش نشان میداد که گریهاش چیز جدیدی نیست. دوباره درد داشت. دردها یکی از بدترین قسمتهای وضعیت سوجین بودند. این دردها در اثر وضعیت خودش یا در اثر عوارض و تداخل داروها ایجاد میشدند. حقیقت این بود که جیمز تقریباً همه چیز را برای آرامکردن و درمان سوجین امتحان کرده بود. از داروها و معجونهای جادویی تا داروهای رواندرمانی مشنگی و حتی ریشه گیاهان سنتی چینی. در نهایت درمانگرش، یک سری داروهای بسیار قوی را روی سوجین امتحان کرده بود که عوارض وحشتناکی مثل دردهای شدید داشتند. دردها گاهی به حدی شدید میشدند که جیمز مجبور میشد با داروی بیهوشی سوجین را بیهوش کند؛ چون هیچ مسکنی دردش را کم نمیکرد.
جیمزش کنار سوجین زانو زد و بهآرامی دستش را روی بازویش کشید.
- عزیزم... کجات درد میکنه؟ سوجین... درد مال کجاست؟... بهم نگاه کن... سوجین! درد... کجا اذیت میکنه؟
جیمز سعی کرد منبع درد را پیدا کند؛ ولی سوجین جوابی نمیداد و بیوقفه گریه میکرد. جیمز این بار بازویش را محکم گرفت و او را چرخاند که دوباره بتواند منبع درد را بپرسد و همان موقع متوجهش شد. شلوار سوجین کاملاً خونی بود.
دیگر به سؤالی احتیاج نداشت. بلند شد و لباسهای جدید و حوله را آماده کرد. سوجین را بهسختی بلند کرد و به حمام برد. اما وضعیت وحشتناکتر از تصورش بود. حجم خون بهقدری شدید بود که شسته نمیشد. اصلاً طبیعی نبود و گریهها و نالههای سوجین نیز وضعیت را بدتر میکرد.
سعی کرد با معجون ضددرد حداقل گریه را قطع کند. خوراندن معجون به سوجین هم کار بسیار سختی بود. جیمز معمولاً پشت سرش میایستاد، سرش را بغل میکرد و محکم نگه میداشت و بعد دماغش را میگرفت تا دهانش را باز کند. کار خشن و احتمالاً غیرانسانی بود؛ ولی چارهای نداشت. سوجین به هیچ روش دیگری معجونهای تلخ جادویی را نمیخورد. حتی با این روش نیز درد آرام نشد و لباسهای جدید نیز خونی شدند. وحشت کرد. به کمک احتیاج داشت.
جیمز بار دیگر سوجین را حمام کرد و تمام سعیاش را کرد که خونریزی را مهار کند. لباسهای سیاهی تنش کرد که در صورت کثیفشدن کمتر مشخص باشد و درست ساعت 4 و 23 دقیقه بامداد به همراه سوجین از خانه بیرون زد.
سوجین دیگر گریه نمیکرد. از شدت خونریزی بیحال شده بود و سرش مانند عروسکی هیجان روی بدنش میافتاد. جیمز بهسختی تاکسی گرفت و با توضیحات بسیار راننده را قانع کرد که همسرش مست شده و حالش خوب است. دعا کرد که راننده حرفش را باور کند و آنها را تا ورودی بیمارستان سنت مانگو ببرد که همینگونه نیز شد.
دست سوجین را روی شانهاش انداخت و همسر نیمه بیهوشش را از تاکسی پیاده کرد و بهسختی به درون بیمارستان برد. بیمارستان ساکت بود و جیمز بدن بیحال سوجین را روی سرامیک سفیدش میکشید. ناگهان انگار تمام هوشیاری سوجین بدنش را ترک کرد و بدنش مانند تکه سنگی سفت شد و به زمین افتاد.
جیمز فریاد کشید:
- یکی بهم کمک کنه!
صدایش در راهروها پیچید و پرستارها سراسیمه به سویش شتافتند.
چند دقیقه بعد روی صندلی راهرو نشسته بود. سوجین را به درون اتاق برده و در حال مداوایش بودند. لکههای خون بدن سوجین همچون تزیینی بیدقت سرامیکها را رنگ کرده بود و تا دم در اتاق کشیده شده بود. انگار تکه نانهایی بودند که سوجین برای مرگ ریخته بود. جیمز همیشه تعجب میکرد که بدن همسرش چگونه زیر بار آن همه زجر و درد دوام میآورد. سوجین او حتی در بیماری نیز شگفتانگیز بود. اگرچه ذهنش دیگر شباهتی به سوجین اصلی نداشت، روحی که در بدنش بود همچنان میجنگید و دوام میآورد.
چند ساعت گذشت و درست کمی بعد از ساعت هفت صبح، درمانگر سوجین از اتاق بیرون آمد.
زنی بود میانسال با موهایی خرمایی که همیشه جمعشان میکرد و چندین تار موی خاکستری در میانشان پیدا بود. صورتش لاغر بود و چشمان آبی مهربانش همیشه از پشت عینک گردش برق میزد. لباس ساده و کمی چروکش نشان میداد که بیمارستان در میانه شب به او نامه زده و وقتی برای آراستگی همیشگیاش نداشته است. چهرهاش خسته بود.
به جیمز نگاهی کرد و کمی ساکت ماند. بعد با صدایی آرام گفت:
- فعلاً خونریزی رو درمان کردیم... ولی چیزی هست که باید با هم صحبت کنیم... بریم اتاق من...
بدن جیمز لرزید. همیشه روزهایی که بعد کابوسش میآمدند نحس بودند، درست مثل آن روز.
....this is just goodbye
(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که می بلعد و نابود میکند.)
افرادی که لایک کردند
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/22
تولد نقش: 1404/03/18
آخرین ورود: دوشنبه 19 آبان 1404 14:37
از: فریزر - آشپزخونه هاگوارتز
پستها:
93

جادوگر تیوی | اخبار ۲۰:۳۰ 
سلام به بینندگان عزیز و جادویی «جادوگر تیوی». امشب خبری ویژه و البته یخزده داریم که مطمئناً شما را به خنده وادار خواهد کرد، اما در پس آن، پیامی جدی و مهم نهفته است.
خبر میرسد که یکی از اعضای برجسته و البته خاص گروه ریونکلاو، یعنی بم، آدمبرفی هوشمند و منجمدِ مدرسههاگوارتز، به صورت رسمی نامهای شکایتآمیز به مدیریت محترم مدرسه، هری جیمز پاتر، ارسال کرده است.
در این نامه که دقایقی پیش به دست ما رسیده، بم به مشکلات عدیدهای اشاره کرده که شومینهی تالار عمومی برای او ایجاد کرده است. به گفتهی بم، شومینهای که قرار بوده گرمابخش و محل آرامش دانشآموزان باشد، برای او حکم تهدیدی جدی را دارد و بارها باعث شده بخشهایی از بدن یخیاش به سرعت ذوب شود و ناگهان به بخار تبدیل گردد!
این موضوع نه تنها باعث نگرانی و سردرگمی دوستان و استادان شده، بلکه موجب هرج و مرجهای کوچک و بزرگ متعدد در تالار عمومی شده است. بم با شوخطبعی یادآور شده که حتی پروفسور اسپراوت از خاطره کلاس پر شده از یخ هنوز در شوک است!
همچنین، بم در نامهاش با صراحت بیان کرده که به عنوان موجودی که از سرمای اسکاندیناوی به هاگوارتز آمده، نیازمند فضای سرد و یخزده برای ادامه حیات و تحصیل است و هوای گرم کلاسهای دفاع در برابر جادوی سیاه برایش قابل تحمل نیست.
در پایان نامه، بم هشدار داده است که اگر این مشکل به سرعت و جدیت حل نشود، مجبور خواهد شد موضوع را با «ننه السا» در میان بگذارد؛ شخصیتی که گفته میشود در اداره شرایط بحرانی بسیار جدی و غیرقابل چشمپوشی است!
این خبر باعث شده گمانهزنیهای فراوانی در میان دانشآموزان و کارکنان هاگوارتز مطرح شود، که آیا مدیریت مدرسه تمهیدات لازم برای رفع این مشکل را خواهد اندیشید یا خیر.
ما در جادوگر تیوی پیگیر این موضوع خواهیم بود و به محض دریافت پاسخ رسمی از مدرسه، شما را در جریان خواهیم گذاشت.
تا آن زمان، مراقب باشید که کنار شومینه زیادی گرم نشوید، مبادا ناگهان به بخار تبدیل شوید!
با ما همراه باشید، اخبار بیشتر در ادامه همین برنامه.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
شغل
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز

تالار خصوصی ریونکلاو از همیشه خلوتتر بود. بیشتر کسانی که توی هاگوارتس مونده بودن، این ساعت از آخر هفته، کار بهتری برای انجام دادن داشتن. اما وقتی با دقت بیشتری به مبلهای راحت نزدیک شومینه نگاه میکردی، میتونستی دو نفر رو اونجا کنار همدیگه ببینی. یکی از اونها که یه نوجوان ریزه میزه بود و داشت با زن لاغر و قد بلندی که موهای فرفری پرپشت و یک سبیل عجیب و غریب داشت، صحبت میکرد.
کمکم صدای اون دو نفر واضحتر شد:
- ببین سیبل جان، تو تنها کسی نیستی که چنین مشکلاتی رو داری. میدونم سخته، ولی باید قوی باشی.
سیبل دماغش رو بالا کشید و با صدایی که لرزش توش حس میشد گفت:
- آخه فقط که همین نیست. حس میکنم لرد سیاه هم دیگه من رو جز یاران وفادارش نمیدونه. همین مأموریت آخر من هر چی تلاش میکردم اصلاً عکس العملی نشون نمیداد.
گابریلا دیگه حرفی نداشت که بزنه. از هر راهی میرفت نمیتونست سیبل رو سرحال بیاره. اون هم خودش رو روی یکی دیگه از مبلها ول کرد و زانوهاش رو بغل کرد و توی افکار خودش فرو رفت. خودش هم کم بدبختی نداشت! اون از سالازار که هی بهش فشار میآورد و مجبورش میکرد به جهنم بره، اون از لرد و دامبلدور که هر کدوم از یه طرف بهش فشار میارن.
کمکم اون هم داشت اسیر سگ سیاه افسردگی میشد که ناگهان هر دو با صدای بلندی از جا پریدن!
- چیه؟ ناراحتی؟!
گابر و سیبل در حالی که مثل همون سگ سیاه افسردگی ترسیده بودن اطرافشون رو نگاه کردن. اما هیچکس اونجا نبود!
- احساس میکنی هیچکس رو نداری که بتونی باهاش درد دل کنی و اون آرومت کنه؟!
سیبل سقلمهای به گابریلا زد و زیر لب گفت:
- ببین یه چیزی اونجاس صدا از اون تو داره میاد!
هر دو به سمت یه وسیله که ماگل ها بهش «دوربین» میگفتن نگاه کردن!
- دلت میخواد یه نفر که خیلی تجربه داره بتونه توی مشکلاتت بهت راهنمایی کنه؟
همینطور که اون دو نفر داشتن بررسی میکردن که ببینن آیا این یکی از دسیسههای دشمنه یا این که واقعاً سعی داره کمکشون کنه یهو یه جسم سنگین زرد رنگ که ابعادش بزرگش نصف تالار خصوصی ریونکلاو رو پر میکرد با صدای بلندی روی زمین افتاد!
گابر و سیبل که از ترس رنگشون از دامبلدور هم سفیدتر شده بود سعی کردن اون جسم رو با دقت بیشتر بررسی کنن! انگار شبیه یه نوشته بود!
- بهتره با مامی تماس بگیری!
آدم پشت دوربین با فریاد این جمله رو گفت و نوشته زرد کف تالار شروع به درخشیدن کرد!
- از این هفته، شما میتونید هر سهشنبه با ارسال جغد، تماس تلفنی و یا حتی تصویری، مشکلاتتون رو با مامی ِ دلها، هلگا هافلپاف، در میون بذارید و از خرد و تجربه مامی استفاده کنید! پس بهتره وقت رو تلف نکنید و همین الان جغد خودتون رو بفرستید، تا مامی مشکلتون رو براتون حل کنه! فقط کافیه اتفاقی که براتون افتاده یا چیزی که ناراحتتون کرده، یا حتی تصمیمی که برای گرفتنش شک دارید رو به مامی هلگا بگید و منتظر پاسخ خردمندانهشون باشید!
گابریلا و سیبل یه نگاهی به هم انداختن ولی مجدداً با فریاد دیگهای سه متر به هوا پریدن!
- سهشنبه ها با مامی!
کمکم صدای اون دو نفر واضحتر شد:
- ببین سیبل جان، تو تنها کسی نیستی که چنین مشکلاتی رو داری. میدونم سخته، ولی باید قوی باشی.
سیبل دماغش رو بالا کشید و با صدایی که لرزش توش حس میشد گفت:
- آخه فقط که همین نیست. حس میکنم لرد سیاه هم دیگه من رو جز یاران وفادارش نمیدونه. همین مأموریت آخر من هر چی تلاش میکردم اصلاً عکس العملی نشون نمیداد.
گابریلا دیگه حرفی نداشت که بزنه. از هر راهی میرفت نمیتونست سیبل رو سرحال بیاره. اون هم خودش رو روی یکی دیگه از مبلها ول کرد و زانوهاش رو بغل کرد و توی افکار خودش فرو رفت. خودش هم کم بدبختی نداشت! اون از سالازار که هی بهش فشار میآورد و مجبورش میکرد به جهنم بره، اون از لرد و دامبلدور که هر کدوم از یه طرف بهش فشار میارن.
کمکم اون هم داشت اسیر سگ سیاه افسردگی میشد که ناگهان هر دو با صدای بلندی از جا پریدن!
- چیه؟ ناراحتی؟!
گابر و سیبل در حالی که مثل همون سگ سیاه افسردگی ترسیده بودن اطرافشون رو نگاه کردن. اما هیچکس اونجا نبود!
- احساس میکنی هیچکس رو نداری که بتونی باهاش درد دل کنی و اون آرومت کنه؟!
سیبل سقلمهای به گابریلا زد و زیر لب گفت:
- ببین یه چیزی اونجاس صدا از اون تو داره میاد!
هر دو به سمت یه وسیله که ماگل ها بهش «دوربین» میگفتن نگاه کردن!
- دلت میخواد یه نفر که خیلی تجربه داره بتونه توی مشکلاتت بهت راهنمایی کنه؟
همینطور که اون دو نفر داشتن بررسی میکردن که ببینن آیا این یکی از دسیسههای دشمنه یا این که واقعاً سعی داره کمکشون کنه یهو یه جسم سنگین زرد رنگ که ابعادش بزرگش نصف تالار خصوصی ریونکلاو رو پر میکرد با صدای بلندی روی زمین افتاد!
گابر و سیبل که از ترس رنگشون از دامبلدور هم سفیدتر شده بود سعی کردن اون جسم رو با دقت بیشتر بررسی کنن! انگار شبیه یه نوشته بود!
- بهتره با مامی تماس بگیری!
آدم پشت دوربین با فریاد این جمله رو گفت و نوشته زرد کف تالار شروع به درخشیدن کرد!
- از این هفته، شما میتونید هر سهشنبه با ارسال جغد، تماس تلفنی و یا حتی تصویری، مشکلاتتون رو با مامی ِ دلها، هلگا هافلپاف، در میون بذارید و از خرد و تجربه مامی استفاده کنید! پس بهتره وقت رو تلف نکنید و همین الان جغد خودتون رو بفرستید، تا مامی مشکلتون رو براتون حل کنه! فقط کافیه اتفاقی که براتون افتاده یا چیزی که ناراحتتون کرده، یا حتی تصمیمی که برای گرفتنش شک دارید رو به مامی هلگا بگید و منتظر پاسخ خردمندانهشون باشید!
گابریلا و سیبل یه نگاهی به هم انداختن ولی مجدداً با فریاد دیگهای سه متر به هوا پریدن!
- سهشنبه ها با مامی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/3/17 13:28:24
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.
آگاپه
قسمت پنجم: دوستانی که دوست نمی مانند.
قسمت پنجم: دوستانی که دوست نمی مانند.
ماریا هاپکینز در زندگی اش سختیهای زیادی کشیده بود.
اگرچه او در خانوادهای جادویی به دنیا آمده بود، اما باز هم زندگی چندان رؤیایی نداشت. اگر میخواست خاطرات کودکیاش را در یک کلمه تعریف کند، شاید کلمه "جنگ" مناسبترین کلمه بود.
انگار کسی تمام خاطرات و تصاویر کودکیاش را گرفته و محکم تکان داده بود؛ چون همه چیز را خاکستری و درهم به یاد میآورد. همه چیز در خانواده آنها از همان ابتدا اشتباه بود. مادر ماریا هرگز پدرش را دوست نداشت و هیچوقت نتوانسته بود او را بهعنوان مرد زندگیاش بپذیرد. همین زن که ماریا اصلاً حس مادریاش را درک نکرده بود، در تمام زندگی خود با همسرش جنگیده و او را دشمنی دیده بود که مجبور است شکستش دهد. پدرش هم یک مغازهدار ساده بود. مردی معمولی که تنها یک زندگی بی حاشیه میخواست؛ اما نتوانسته بود تجربهاش کند و تنها حسرت و خشم را در زندگی چشیده بود. ماریا در دامان چنین خانوادهای بزرگ شده بود.
او همیشه به اولین خاطره زندگیاش فکر میکرد. یادش نمیآمد چند سالش بود؛ ولی آنقدر کوچک بود که کف اتاقش دراز کشیده بود و روی دفتر نقاشی سیمیاش با مدادشمعی نقاشی میکشید. کف اتاق موکتی به رنگ کرم روشن داشت و ماریا تماس پرزهای موکت با پوستش و قلقلکدادن شکمش را به یاد میآورد. اتاقش یک پنجره بلند و باریک داشت که به خیابان شلوغی در لندن باز میشد و وقتهایی که باز بود، موسیقی از زندگی جاری در لندن را پخش میکرد. پنجره پرده توری بلند و سفیدی داشت که با هر نسیم تکان میخورد و رقص نور کم جانی را روی موکت میآفرید. ماریا خوشحال بود. پنجره، موکت، اتاقش و نقاشی کشیدن را دوست داشت.
اما ناگهان خاطره تغییر میکرد. رنگ کرم موکت، گرمی آفتاب پنجره و رنگ قرمز مدادشمعیاش محو میشد و جایشان را رنگ خاکستری پر رنگی میگرفت. صدای دعواهای پدر و مادرش در راهرو، به گوش میرسید و مدام بلند و بلندتر میشد. والدینش به در اتاق او میرسیدند و او حتی میتوانست موهای موجدار مادرش را هم از لای در ببیند. بعد آن کلمات گفته میشدند. کلماتی که احتمالاً برای پدر و مادرش تنها سخنانی بیمعنی در روند خروشان خشم و ناراحتیشان بود؛ ولی برای ماریای کوچک معنی زندگی را عوض کرد.
- من اگر میتونستم میرفتم و خودمو از این جهنم خلاص میکردم! فقط این بچه دست و پامو بسته!
- فکر میکنی من بچه میخواستم؟ تو این بچه رو تو زندگیم آوردی! تو... تو و این بچه حالمو بهم می زنین!
- خفه شو!
آخرین چیزی که ماریا بهخاطر داشت، صدای شکستن بود و بعد همه چیز سیاه میشد. انگار ذهنش نمیخواست یا نمیتوانست به خاطرات بعد آن مکالمه برگردد. این مکالمات، جنگها، گریهها و تهدید به رفتنها در تمام زندگیاش جاری بود و تا سالها در عمق ذهن ماریا هک شده بود که همه اینها تقصیر اوست. او کودکی بود که برای دوستداشتن به دنیا نیامده بود، بلکه باری بود که والدینش از سر ترحم یا مسئولیت به دوش میکشیدند و ماریا بهتر از هر کسی درک کرده بود که سرپرست داشتن با پدر و مادر داشتن فرق دارد.
نقطه عطف زندگی ماریا و شاید تنها نجاتدهندهاش، ورود به هاگواتز بود. او که به علت فشارهای روانی و دعواهای بیپایان خانه، منزوی و افسرده بود، کمکم توانست با انسانهای دیگر ارتباط برقرار کند. در همان اولین سال ورودش با توصیهها و پیگیریهای مستمر یکی از استادهایش، رواندرمانی را آغاز کرد و حالش رو به بهبودی رفت. قدمبهقدم ذهنش ساخته و مرتب شد و حداقل توانست چند گره از میلیونها گره روانی که والدینش در ذهن معصوم و کودکانهاش زده بودند را باز کند.
از سال دوم به بعد دیگر کریسمس به خانه نرفت و وقتی دید والدینش اهمیتی به بود و نبودش در خانه نمیدهند، تابستان آن سال و بعد تمام تابستانهای زندگیاش را در خانه عمهاش گذراند. این قطع ارتباط بهترین تصمیم زندگیاش بود. انگار ریسمانی که او را به وزنهای سنگین وصل میکرد بریده شده بود و او میتوانست به سطح آب برگردد. دیگر لازم نبود خفه شود و زیر بار سنگینی تصمیم اشتباه والدینش روحش را قربانی کند.
او درمان شده بود.
دیگر سالها بود آن احساس را نداشت. آن احساس ماریای کوچک که دوست داشته نمیشد. اما دیدار با جیمز و سوجین تمام آن خاطرات را زنده کرده بودند. انگار در گنجهای خاک خورده در ذهنش گشوده شده و تمام خرتوپرتهایی که روزی فکر میکرد دور ریخته، بر سرش آوار شده بود. بعد از رفتن جیمز، با قلبی دردمند و ذهنی آشفته مسیر برگشت را پیش گرفت. هیچچیز سوجین شبیه به بچگی او نبود. قضیه او فرق میکرد. سوجین یک زن بالغ بیمار بود و بیماریاش نیز ربطی به کودکیاش نداشت.
پس چرا ماریا را یاد خودش میانداخت؟ چرا قفسه سینهاش درد میکرد؟
سرش کمی گیج میرفت. از روبروی کافهای که هنگام رفتن دیده بود گذشت. ایستاد، برگشت و روی یکی از میزهای بیرون کافه نشست. چیز مهمی نبود. او بیمارهای بسیار بدتری دیده بود که بهمراتب وضعیت بسیار وحشتناکتری داشتند. یک قهوه میخورد و حالش خوب میشد، فقط کافی بود استراحت کند.
سفارشش را داد و به صندلیاش تکیه داد. چراغهای خیابان اصلی نیز روشن شده بود. مردم در دستههای کوچک راه میرفتند و خیابان شلوغتر از زمانی بود که ماریا در عصر آن روز دیده بود. خانوادهها با بچههای کوچک، زوجهایی با دستهای قفل کرده، نوجوانهای پرشور و شلوغ از جلوی او رد میشدند. همه اینها برای ماریا نشانه زندگی بود و همیشه به او آرامش میداد. به او یادآوری میکرد که زندگی همیشه در جریان است و او را نیز با خود به جاهای جدید خواهد برد. اما آن شب انگار چیزی فرق میکرد. جیمز اسمیت و همسرش چیزی را در ماریا تغییر داده بودند که دوست نداشت.
ناگهان حرفهای روانپزشکش را به خاطر آورد.
" درد چیز بدی نیست. بهمون میگه یه چیزی درست کار نمیکنه. در واقع مثل یه چراغ قرمز میمونه که چشمک میزنه و هشدار میده. ازش نترس. بذار تو رو در بر بگیره و بهت بگه چی درست نیست. اون وقت میتونی برای ترمیم تلاش کنی"
ترسناک بود. نمیخواست یک سری احساسات را حس کند. دلش میخواست فرار کند. از آن خیابان، از جیمز اسمیت، از سوجین و بهخصوص از سوجین فرار کند و هرگز برنگردد. اما این کار را نکرد. به خودش باور داشت. او قوی تر از احساساتش بود.
نفس عمیقی کشید و به خودش امید داد. چشمهایش را بست و بدنش را ریلکس کرد. گذاشت حس بدی که در شکمش چرخ میزد و به قلبش چنگ میانداخت؛ او را در بر بگیرد. ترس، غم و چیزی قویتر و ناشناختهتر او را در برگرفت. بیشتر متمرکز شد و تنفسهایش را عمیقتر کرد. احساس عجیب و قوی او را احاطه کرد و زجر شروع شد. انگار احساس کمکم او را تسخیر میکرد. بیاختیار اشکهایش جاری شد؛ اما متوقف نشد. تسلیم شد تا او را در بر بگیرد و شکست بدهد. بعد درست آن اتفاقی که پزشکش گفته بود افتاد. چیزی که درد میکرد خودش را نشان داد.
یاد روزی افتاد که میخواست پرستار شود. استادانش به او شغلهای بهتر را معرفی کرده بودند؛ چون نمرات سمجش خوب شده بودند؛ اما او بر روی این شغل پافشاری کرده بود. اصراری که فقط خودش دلیلش را میدانست. او، دختری با زخمهای زیاد بود. زخمهایی که هرگز ترمیم نشده بودند و به بدترین و کریهترین حالت تنها جوشخورده بودند. هیچکس به فکر درمان زخمهای او نبود، برای هیچکس مهم نبود و اکنون او میخواست همان فردی باشد که برایش "مهم" است. فردی که شفا میدهد و زخمها را میبندند. میخواست فردی باشد که در زندگی خودش هرگز نداشت.
چشمهایش را باز کرد. گارسون قهوهاش را آورده بود و او میدانست حقیقت تلختر از قهوه روبروی اوست. حالا درک میکرد که چرا سوجین او را به یاد کودکیاش میاندازد. مهم نبود که او زنی بالغ بود. در درون ذهن آن زن بالغ، دختر کوچکی بود که میترسید و گم شده بود. دختری که نمیدانست کجاست و برای دردهایش به کجا فرار کند.
سوجین، خود ماریا بود.
اشکهایش جاری شدند. دلش برای سوجین نمیسوخت. ترسیده بود. از بازگشت و یادآوری کودکیاش ترسیده بود. پول ماگلی را بدون دانستن مقدارش روی میز گذاشت و از پشت میز بلند شد. اشکهایش را پاک کرد و به سمت ایستگاه اتوبوس به راه افتاد. میدانست که دارد فرار میکند؛ اما برای مواجه با آن ماریای کوچک دردمند آماده نبود. هرگز آماده نبود. تمام این سالها برای فراموشی و کنارگذاشتنش تلاش کرده بود و اکنون نمیخواست با آن حجم از درد روبرو شود. جیمز همیشه میتوانست پرستار دیگری برای همسرش پیدا کند.
ایستاد و برگشت. به میانه خیابان خیره شد. به باورهایش خیانت کرده بود. نتوانسته بود آن کسی باشد که برایش "مهم" است. او هم فرقی با والدینش نداشت. او هم داشت دختر ترسیده و تنهایی را ترک میکرد. پوزخند زد. زندگی چقدر بیرحم بود. بعد آن همهسال، به او نشان داده بود که او هم میتواند شبیه همان هیولاهایی باشد که از آنها متنفر بود. فرق نداشت، همه میتوانستند وحشتناک باشند.
برگشت و قدمهایش را از قبل هم تندتر کرد. ماریا بود که خواسته بود سوجین را ببیند و هنوز آن نگاه کودکانه و ذوقزده جیمز را بهخاطر داشت. به جیمز امید داده بود و احتمال ماندنش را مطرح کرده بود. حالش از خودش به هم میخورد. حتماً وقتی رئیس بیمارستان به جیمز خبر میداد که او نخواهد آمد خیلی غصه میخورد. کاش میتوانست به جیمز توضیح دهد. به او بگوید که تقصیر او نیست و اگر میتوانست، اگر زخمهایش اجازه میدادند، حتماً به او کمک میکرد.
به ایستگاه رسید.
صدای در ذهنش گفت:
" ولشون کن. مگه کسی دلش به حال تو سوخت؟ مگه کسی بهت کمک کرد؟ تو چرا می خوای چنین کاری بکنی؟... زندگی خیلی با تو بد بوده. حق داری بد باشی"
خشکش زد. بدنش یخ کرد.
اشتباه میکرد. او شبیه به والدینش نبود. او درد را میدانست و باز هم آن را به دیگری میبخشید.
او به مراتب هیولای وحشتناکتری بود.
....this is just goodbye
(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که می بلعد و نابود میکند.)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.
آگاپه
قسمت چهارم: تاریکیهایی که جدا خوب هستند.
آگاپه
قسمت چهارم: تاریکیهایی که جدا خوب هستند.
آهنگ این قسمت
جیمز طاقتش را نداشت.
در نگاه هاپکینز وحشتی را دیده بود که نمیخواست درکش کند و اصلاً نمیخواست با آن روبرو شود. به همین دلیل هم دست سوجین را میکشید و هاپکینز را در آن خیابان تاریک تنها میگذاشت. انگار با این کار وحشت، دلسوزی و تردید هاپکینز را هم پشت سر میگذاشت و اگر برنمیگشت و اگر نمیدید، همه آن چیزهای وحشتناک محو میشدند و از بین میرفتند.
بدون توجه به تلوتلوخوردن و نالههای ضعیف سوجین، با بیشترین سرعتی که میتوانست خودش را به خانه رساند. در را باز کرد، وارد خانه شد و بعد سوجین را سریع به دنبال خودش به داخل کشید و در را محکم پشت سرش بست.
اکنون آنجا بود. در راهروی نیمهتاریکی که با نور آباژور پذیرایی روشن شده بود و به نظر جیمز تاریکترین جای جهان به نظر میرسید. به در تکیه داد و سر خورد و همان جا روی زمین نشست. هنوز دست سوجین را رها نکرده بود و به همین دلیل او را نیز با خودش به زمین کشید. سوجین مانند عروسک خیمهشببازی که از دستان هنرمند پشتصحنه رها شده، روی زمین افتاد و انگار که بدنش مایعی بیشکل باشد روی زمین دراز کشید.
چیزی نشده بود. هاپکینز هنوز چیزی نگفته بود. هنوز رهایشان نکرده بود. پس چرا جیمز اینقدر غمگین و مضطرب بود؟
لب پایینیاش لرزید و چشمانش سوخت. غم مانند ماری حیلهگر از قلبش منشأ گرفت و خودش را دور گلوی جیمز پیچید. اگر چند سال پیش بود، اگر کمی جوانتر بود، اگر کمی امیدوارتر بود، شاید میتوانست تحمل کند؛ ولی روزهای خاکستری تمام جوانیاش را برده بودند و جیمز در پیرترین روزهای زندگیاش بود. برای کسی مثل او که در خانواده سنتی بزرگ شده بود، گریهکردن نشانه ضعف مطلق بود، ولی در آن لحظه و در انتهای راهروی نیمهتاریک، در کنار زنی که دیگر نمیشناخت میتوانست ضعیفترین آدم دنیا باشد.
بهآرامی در خودش مچاله شد و کنار سوجین دراز کشید. روح و ذهنش دیگر تحمل ذرهای استرس را نداشتند و این دیدار ساده با هاپکینز تمام وجودش را خسته کرده بود. بهصورت سوجین نگاه کرد. گونهاش را روی سطح کثیف پارکت چسبانده بود و چشمهایش را بسته بود. جیمز میدانست خواب نیست. میدانست ذهنش مانند یک ماشین کودکی در حال برگشت به دوران کودکی و ترمیم خودش است. این چیزی بود که همیشه اتفاق میافتاد؛ سوجین دچار شوک میشد و بعد به کودکیاش برمیگشت. به جایی که جیمز نمیتوانست به دنبالش برود، نمیتوانست برش گرداند. به جایی که جیمزی وجود نداشت و او تنها یک مرد غریبه بود.
پلک زد و اشک مانند جویباری که بر زمینهای مرده جاری میشود، روی پوست ترکخوردهاش جاری شد. اول یک قطره، بعد دومی و بعد شدیدتر و شدیدتر و شدیدتر. هقهقش بلند شد و از شدت درد و اضطراب ناله کرد. همیشه وقتی گریه میکرد، یاد آن خاطره دور میافتاد. آن شبی که برای اولینبار سوجین را دیده بود.
19 سال پیش، هاگواتز
ساعت ده شب بود و جیمز با صورت گریان در میان راهپلههای تاریک میدوید. پسر لاغراندام و قد کوتاهی بود. با اینکه تنها 12 سالش بود و میدانست روزی به اندازه پدرش قد بلند خواهد شد، گوشه ای از وجودش همیشه میترسید که تا ابد در همین تن ضعیف زندانی باشد. تن ضعیفی که کنار خانواده ماگلی اش، دست مایه ایی برای زورگویی و اذیت و آزار بقیه شده بود.
هاگواتز را دوست داشت. آنجا را بیشتر از هر چیزی در زندگیاش دوست داشت؛ اما زندگی در این جامعه کوچک جادوگری برای او یک شکنجه تمامعیار بود. هاگواتز مانند تمام مدرسههای جهان، فارغ از جادویی بودنش، سلسلهمراتب خودش را داشت. انگار این ذات آدمی است که در هرجا هرم قدرت را میسازد و مکان یا زمانش آنقدرها هم مهم نیست. در هرم هاگواتز، دانشآموزان بزرگتر و با خانوادههای اصیل در نوک هرم بودند و دانشآموزان جدیدتر و خانوادههای ضعیفتر در پایین هرم قرار میگرفتند. مشکل جیمز این بود که او اصلاً در هرم نبود. او، پسری که برای سنش بسیار زیر نقش بود، پسری که در یک خانواده کارگر مالی به دنیا آمده بود، جایی در این هرم جادویی نداشت. برای همین هم کتک میخورد، مسخره میشد و هرگز در میان هم سن و سالانش پذیرفته نشده بود.
اما این بار شکنجهها و آزار و اذیتهای همکلاسیهایش به درجه جدیدی رسیده بود. همان گریفیندوری هایی که در تاریخ هاگواتز به شجاعت و شفقت معروف بودند، بعد آخرین کلاس آن روز، بهزور او را در یک اتاقخالی گیر انداخته بودند. لختش کرده بودند و بعد از مسخرهکردن بدنش، همان جا رهایش کرده بودند. جیمز پشت درهای بسته اتاق التماس کرده بود که لباسهایش را پس دهند. اما آن هیولاهای کودک نما به گریهها و التماسهایش خندیده بودند و تنها یکدست لباس دخترانه به او داده بودند. یک ساعت تمام طول کشیده بود که جیمز در را باز کند و در آخر مجبور به پوشیدن دامن و بلوز دخترانه شده بود.
متنفر بود. از خودش متنفر بود، از هم کلاس هایش متنفر بود، از ارشدها و استادهایی که اعتراضش را نادیده گرفته و شکنجهها را شوخی دوستانه تلقی کرده بودند هم متنفر بود. فقط میخواست به خوابگاه برگردد و در میان تخت گرمش فکر کند که جادوگر شدن به تمام این اذیتها میارزد. خودش را قانع میکرد که میتواند تحمل کند. حرفهای مادرش را به یاد میآورد که مدرسه تنها یک تنگ کوچک است و وقتش که برسد میتواند در اقیانوس شنا کند. ماگل بودنش تنها در مدرسه مهم بود و وقتی بزرگ میشد، یک جادوگر واقعی بود. آری، فقط کافی بود بزرگ شود.
نفسزنان و خیس از اشک و عرق، به جلو تابلوی بانوی چاق رسید. بانوی چاق چشمهایش را گشاد کرد و نگاهی به سرتاپای جیمز انداخت.
- این چه وضعشعه؟ چه قیافهای برای خودت درست کردی؟
جیمز با بیحالی چشمهایش را چرخاند. دیگر حوصله جوابدادن به یک تابلوی فضول را نداشت. با صدای لرزان گفت:
- هلوی بهاری!
- نوپ! رمز غلطه!
- چی؟ ولی رمز در تا امروز ظهر همین بود!
بانوی چاق چینی به بینی اش داد و گفت:
- دقیقا! خودت هم میگی تا امروز ظهر! حالا هم اگر رمز رو نمیدونی مزاحمم نشو پسر! یا شایدم دختر! ... اه! هرچی!
بعد چرخید و پشتش را به جیمز کرد.
جیمز با ناباوری نگاهی به راهپله خالی انداخت. بقیه نقاشیهای دیوار هم با نگاهی تأسفآمیز به او خیره شده بود و یا با اشارهکردن به او با هم پچپچ میکردند. زانوهایش سست شد رو روی پلههای روبروی بانوی چاق نشست. باورش نمیشد. با این سرووضع مجبور بود به اتاق یکی از اساتید یا حتی مدیر مدرسه برود. یکبار دیگر هم همین اتفاق افتاده بود و آنها همان سؤال بانوی چاق را از او پرسیده بودند.
" این چه قیافه ای برای خودت درست کردی؟"
چرا همیشه این سؤال را میپرسیدند؟ هیچکس نمیتوانست باور کند که او قربانی است و این لباسها را خودش انتخاب نکرده؟ اینقدر عجیب به نظر میرسید؟
این بار با صدای بلند به گریه افتاد و صدای نالههایش در فضا اکو شد. تنها بود. خیلی تنها بود. شاید جادوگر شدن آنقدرها هم ارزشش را نداشت. شاید او بود که مشکل داشت. پسری بود با سرنوشت سیاه که هم در دنیای ماگلی و هم در دنیای جادویی بیچارگیاش را به دوش میکشید. حتی آن جادوی فوقالعاده و آن نیروی بینهایت نیز نتوانسته بود از بدبختیهایش کم کند.
در میان گریههایش راهپلهای که رویش نشسته بود شروع به حرکت کرد و به پاگرد دیگری چسبید. البته برای جیمز مهم نبود. بهزودی یا سرایدار مدرسه پیدایش میکرد و یا خودش مجبور میشد پیشش برود. در آن لحظه میتوانست تا دلش میخواهد غصه بخورد و گریه کند. غم تنها چیز فراوان و رایگان زندگیاش بود. برای بقیه چیزهای زندگیاش بهای زیادی داده بود.
- اگر دستمال میخوای... من یکی دارم!
جیمز آن قدر ترسید که از جا پرید و اگر دست ناشناسی او را از پشت نگرفته بود، با صورت به زمین میخورد.
- درسته خوشگلی ولی اصلا نمیخواستم بهت حمله کنم!
جیمز خودش را آزاد کرد و برگشت. دختری با پلیور سبز پشتش ایستاده بود و با لبخند کجی او را نگاه میکرد. موهای بافتهاش از زیر کلاهسیاهی که به سر گذاشته بود بیرونزده بود و چشمهایش از هیجان میدرخشید. دختر را میشناخت. او یک سال دومی اسلیترینی بود؛ اما اسمش را به یاد نمیآورد.
- به نظرم اگر لباس دخترونه دوست داری، اشکال نداره بپوشی! میتونی هرچی میخوای بپوشی! لازم نیست گریه کنی... فقط اینو با احترام کامل میگم که دامنش برات کوتاهه... فکر کنم سایز شیش برات...
جیمز دیگر تحمل نداشت. با همان صدای لرزان شروع به فریادکشیدن کرد.
- میدونم اشکالی نداره! ولی من این کارو نکردم! چرا هیچ کس ازم نمیپرسه که خودم انتخابشون کردم یا نه؟... اینجا هیچ کس آدم نیست؟ یه جادوگر نه! یه آدم!
دختر با نگاه بهت زده به او خیره شد و گفت:
- تو... حالت خوبه؟
جیمز پوزخندی زد و در حالی لبهایش میلرزید گفت:
- خوب به نظر میام؟ واقعا میپرسی؟ با این قیافه مسخره و وحشتناک؟
دختر چند لحظه ددر همان حال ماند و بعد بی مقدمه جلو رفت و جیمز را بغل کرد.
- نه واقعا خوب به نظر نمیآیی! ولی اشکالی نداره وحشتناک و حتی مسخره باشی! اشکالی نداره هرچی باشی! هرچی معیار خوب و قوی بودن رو تو مغزت داری، بریز بیرون... میتونی له شده و ناراحت باشی! اینا قسمتهای تاریک وجودتن... ولی میدونی چیه؟ تاریکی جدا چیز خوبیه! میتونی تاریک و غمگین باشی! حتی با دامن به این کوتاهی و تنگی!
جیمز میان گرمای آغوش صادقانه دختر ذوب شد. همه چیز در موردش قوی و باشکوه بود. حتی شوخی کوچکش در مورد دامن هم به دلش نشست. بدون آنکه متوجه باشد، سرش را به شانه دختر تکیه داد و چشمهایش را بست. برای یکلحظه، یکلحظه بسیار کوتاه، احساس کرده بود زنده است. احساس کرده بود یک نفر در تمام دنیا صادقانه او را درک کرده، بدون آنکه واقعاً او را بشناسد یا از او انتظاری داشته باشد. همیشه احساس میکرد که زندانی ای در قفس شیشهای است و دیگران برای تفریح به قفسش ضربه میزنند و هیچکس در آن طرف شیشه در کنارش نیست. او در دنیای زندگی میکرد که جزئی از آن نبود و در آن لحظه برای اولینبار شیشه ناپدید شده بود.
- اگر پاک کردن دماغت با بلوزم تموم شده، رمز در بوقلمونه!
جیمز برای بار دوم از جا پرید و از آغوش دختر بیرون آمد. صورتش کمی قرمز شده بود و خجالت میکشید.
- ببین ام... ببخشید! من نباید سر تو خالیش میکردم! تقصیر تو نبود!
دختر لبخند بیخیالی زد و گفت:
-میدونم... من خیلی خفنم! درک و شعورم بالاست! تازه دامن خوشگل تو رو هم ندارم!
جیمز خندید و به سمت تابلوی بانوی چاق رفت و رمز را گفت. تابلو که باز شد، یک بار دیگر به سمت دختر برگشت و پرسید:
- بازم ببخشید... اسمت رو یادم رفته... راستی رمز در رو چرا بلدی؟
راه پله داشت میچرخید و دختر به همراهش دور میشد. با همان لبخند، فریاد زد:
-سوجین! یادت نره اول سو و بعد جین! تو امشب خفن ترین آدم زندگیت رو دیدی!
بعد میان راهپلهها محو شد و پسر را با سؤالاتش تنها گذاشت.
حال 19 سال بعد از آن اتفاق هم پسر آنجا بود. درحالیکه اشک میریخت خودش را روی کف زمین جلو کشید و همسرش را در آغوش گرفت.
- یادم نرفته... اول سو و بعد جین... خفن ترین آدم زندگیم!
....this is just goodbye
(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که می بلعد و نابود میکند)
(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که می بلعد و نابود میکند)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.
آگاپه
قسمت سوم: دختربچه ها تصویری در آینه ندارند.
آگاپه
قسمت سوم: دختربچه ها تصویری در آینه ندارند.
جیمز در هنگام مرگ تنها به یک خاطره فکر کرد. خاطره روزی که هاپکینز را دیده بود و او گفته بود که میخواهد بماند.
خورشید داشت غروب میکرد و به آسمان رنگ خون بخشیده بود. پنجره آشپزخانه انوار طلایی غروب را به خانه راه داده بود و صورت تیره هاپکینز که روبروی پنجره نشسته بود، غرق در نور بود. بهسان فرشتهای میمانست که در همان لحظه روبروی جیمز حلول پیدا کرده است. جیمز انتظارش را نداشت و حسابی جاخورده بود. تنها کاری که از اوبرمی آمد این بود که با ناباوری به هاپکینز خیره شود. میترسید چیزی بگوید. شاید آن لحظه شیرین، آن لحظه کوتاه امید به پایان برسد و او دوباره به کابوس برگردد.
هاپکینز به صورت شوکه و ترسیده جیمز لبخندی زد و به پنجره نگاه کرد. نسیم ملایمی میورزید و با خودش بوی خاک را میآورد.
- آقای اسمیت... من مریضهای زیادی دیدم... سوختگیها، قطع عضو و مسلماً مرگهای غیرطبیعی و خیلی دردناک... ام... میخیام بگم آدم بیتجربهای نیستم و میدونم ممکنه همسرتون سختترین بیماری باشه که تو زندگیام میبینم... ولی بازم میخوام برای درمانش تلاش کنم... من هیچوقت تسلیم نشدم، این بارم نمیشم.
هاپکینز موقع گفتن این حرفها به پنجره و بازی نسیم در پردههای آبیرنگ آشپزخانه چشم دوخته بود. به جیمز نگاه نمیکرد؛ چون نمیخواست نگاهش ناخواسته رنگ ترحم داشته باشد. چیزی در آن خانه بود که او را رها نمیکرد. شاید نگاه مستأصل جیمز بود که او را یاد نگاه پدرش میانداخت و یا شاید ذوقی پنهان از مواجه با بیماری نادر که احتمالاً هرگز نمیتوانست مانندش را ببیند. شایدم چیزی عمیقتر و تاریکتر بود که هاپکینز دوست نداشت به آن فکر کند. اهمیتی هم نداشت. مهم ماندن بود و هاپکینز میماند.
جیمز پلک زد و بالاخره نفسی را که ناخودآگاه حبس کرده بود بیرون داد. با حواسپرتی از جایش بلند شد و گفت:
- من راستش اصلاً... خب انتظارشو نداشتم! خب الان... میخوایین ببینیمش؟
لبخندی کودکانه و معصوم صورت رنجدیدهاش را روشن کرده بود. چشمهایش بهوضوح برق میزد و از شدت هیجان روی پاهایش بند نبود.
هاپکینز دوباره لبخند زد و سرش را به نشانه تأیید تکان داد. جیمز با خوشحالی از آشپزخانه بیرون رفت و درحالیکه نزدیک بود بهخاطر یک ماشین اسباببازی زمین بخورد گفت:
- دیگه داره شب میشه... الان چراغا رو روشن میکنم... مواظب این اسباببازیها باشین!
بعد به سمت آباژور قرمزرنگ پذیرایی رفت و روشنش کرد.
هاپکینز نیز از جایش بلند شد و درحالیکه میکوشید روی چیزی پا نگذارد، به دنبال جیمز رفت که به سمت راهروی انتهای پذیرایی میرفت. خانه دو اتاقخواب داشت که با راهروی باریکی از پذیرایی جدا میشد. اسباببازیهای رها شده و دیوارهای نقاشی شده در طول راهرو نیز ادامه داشتند. جیمز در انتهای راهروی در مقابل در سمت راست ایستاد و با صدای آهسته گفت:
-الان خوابه... بهترین موقعست...
بعد دستگیره اتاق را به بسیار آرامی فشار داد و وارد اتاق شد.
در نگاه اول هاپکینز احساس کرد که بهراستی وارد اتاق دختربچهای کوچک شده است. اتاق به شکل مربع و با دیوارهای صورتی بود. روی دیوارها پوسترهایی مختلفی نصب شده بود که هرکدام چیز خاصی را نشان میداد. یکی شکل و اسم میوهها را به تصویر کشیده بود و دیگری نمایی کودکانه از اسم و شکل وسایل خانه بود. چیزی که مسلم بود این بود که همه پوسترها برای یادگیری کودکان خردسال طراحی شده بودند.
در یک سمت اتاق کشوی لباس سفیدرنگی قرار داشت و در مقابلش در سمت دیگر اتاق، چندین قفسه کار گذاشته شده بود که همگی با عروسک و اسباببازیهای مختلف پر شده بودند. کف اتاق نیز دفتر نقاشی بزرگی پهن شده بود و مدادرنگیهای مختلف مانند لشکری از رنگها در اطرافش پراکنده بودند.
در انتهای اتاق و کنار پنجره، تخت یکنفره بزرگی وجود داشت که زنی با موهای بور رویش بهخوابرفته بود. زن پتوی صورتیرنگی را بهدور خودش پیچیده بود و تنها بلوز سبزرنگش پیدا بود. روی صورتش رنگ قرمزی کشیده شده بود که انگار ردی از همان مدادرنگیهای رها شده در کف اتاق بود. دهانش باز بود و با صدای آرامی نفس میکشید.
هاپکینز به زن نزدیکش و کنار تخت زانو زد. زن آرام و بیآزار به نظر میرسید و این فکر شجاعت هاپکینز را پیش از پیش برمیانگیخت. ناخودآگاه دستش را بلند کرد و موهای بور زن را نوازش کرد.
بعد درست وقتی که همه چیز در آرامش بود، آن اتفاق افتاد.
شاید جیمز میتوانست به هاپکینز هشدار دهد. شاید اگر آنقدر از همکاری هاپکینز هیجانزده نبود یا اگر چند ساعت بیشتر خوابیده بود و هوشیاری کافی داشت میتوانست به هاپکینز بگوید که نباید موهای سوجین را لمس کند. ذهنش تنها برای یک ثانیه دیرتر هشدار داد و دهانش برای حرفی باز شد که هرگز گفته نشد.
در واقع سوجین که خواب بسیار سبکی داشت در لحظه تماس دست هاپکینز چشمهایش را باز کرد و برای یکلحظه به هاپکینز و جیمز خیره شد و بعد هاپکینز توانست چهره واقعی یک بیمار مبتلا به مقاومت به جادو را ببیند. سوجین کاملاً ناگهانی از جایش بلند شد و روی تخت ایستاد. چهرهاش رنگپریده بود و چشمان عسلیاش گشاد شده بود. بدنی بیش از حد لاغر داشت و موهای قهوهایاش بسیار نامنظم بود و معلوم نبود آخرین بار چه موقع شانه شده است. جیمز با ترس دستش را به طرفش دراز کرد و با صدایی آرام گفت:
- دخترم... هیچی نیست...
انگار صدای جیمز دستی بود که ماشه را در مغز سوجین کشید. او شروع به فریاد زدن کرد و بالا و پایین پرید و بعد از میان هاپکینز و جیمز رد شد و سعی کرد به سمت در اتاق برود.
وقتی هاپکینز دختربچهای بیش نبود پدرش او را به باغ پرندگان برده بود. پرندگان رنگارنگ در قفسهای بزرگ آواز میخواندند و از شاخهای به شاخه دیگر میپریدند، اما در خاطر هاپکینز تنها تصویر یک پرنده باقیمانده بود. طوطی آبیرنگی بهتازگی درون قفس آورده گرفته بود. هاپکینز بهخوبی به یاد داشت که پرنده دیوانهوار درون قفس پرواز میکرد و لحظهای آرام نداشت. پدرش به او گفته بود که پرنده هنوز به قفس عادت نکرده و هاپکینز دلش برای طوطی آبیرنگ سوخته بود. سوجین در آن لحظه درست مثل طوطی آبیرنگ بود. انگار اتاقش را نمیشناخت. مدام به اسباببازیها و دیوار میخورد و با کندترین سرعت ممکن جلو میرفت. فریادهایش با گریهای محزون هم آوا شده بود و درد را به شنونده منتقل میکرد.
چیزی که برای هاپکینز عجیبتر بود، رفتار جیمز بود. او جلوی سوجین را نگرفت و حتی به او کمک هم نکرد. تنها با خونسردی به سمت کشوی لباسها رفت و یک کت و یک کلاه را برداشت. در همین حین سوجین بالاخره در اتاق را پیدا کرد و با همان آوای محزون از اتاق خارج شد.
جیمز برای چند لحظه به در اتاق نگاه کرد و بعد به سمت هاپکینز برگشت.
- دکترا میگن سوجین نمیتونه درد و رنجی رو که بهش وارد شده هضم کنه... نمیتونه بپذیرتش... برای همین هم ذهنش به زمانی برگشته که درد و رنجی براش وجود نداشته، یعنی زمان کودکی اش!
کمی مکث کرد و ادامه داد:
- خیلی ازاوقات... از نظر ذهنی سوجین سه یا چهارساله است... توی چشم اون من و شما دو تا غریبه ترسناکیم و برای همینم سعی میکنه ازمون فرار کنه... گاهی اوقات ذهنش برای مدت کوتاهی به زمان حال برمی گرده ولی خب همیشه دچار فروپاشی روانی میشه و دوباره به کودکی برمی گرده...
هاپکینز از همان ابتدا میخواست سؤال کند که چه اتفاقی باعث ایجاد این وضعیت شده و چه بلایی سر سوجین آمده؛ اما احساس میکرد که جیمز هنوز برای گفتن این موضوع آماده نیست؛ بنابراین سعی کرد روی موقعیت فعلی تمرکز کند و پرسید:
- الان نمیخوایین نگهش دارین؟... چرا درست نمیتونه راه بره؟
جیمز به آهستگی گفت:
- اگر بخوام نگهش دارم بدتر وحشت میکنه.... میدونم کجا میره... میره سمت ابتدای خیابون و همون جا وایمیسه... و راه رفتنش... خب بهخاطر آسیب مغزی در مواقعی که خیلی وحشت میکنه یا خیلی هیجانزده میشه دچار نابینایی لحظهای میشه... گفتن کاریش نمیشه کرد.
هاپکینز این نکته را به خاط سپرد و بعد همراه با جیمز از اتاق خارج شد. در زمان صحبت آنها سوجین با سرعت بیشتری پیش رفته بود و توانسته بود از خانه خارج شود؛ اما درست مطابق پیشگویی جیمز وقتی آنها نیز از خانه بیرون رفتند زن بیچاره چند خانه آنطرفتر و نزدیک به خیابان اصلی ایستاده بود و با دهانی باز و صورتی خیس از اشک به دیواری خیره شده بود.
هاپکینز و جیمز به سمتش رفتند و وقتی نزدیک شدند، هاپکینز متوجه شد سوجین مقابل دیواری نقاشی شده ایستاده است. آینه بزرگی در میان نقاشی های دیوار جا گذاری شده بود. دور آینه با گلهای مصنوعی تزئین شده بود و بالای آینه با رنگ آبی نوشته شده بود: همیشه خوشتیپ باش!
سوجین با ناباوری به تصویر خودش در آینه خیره شده بود و هیچ حرکتی نمیکرد. جیمز با آرامش به او نزدیک شد و کت و کلاهش را تنش کرد. بعد دست سوجین را گرفت و کشید. این بار سوجین نه داد زد و نه مقاومت کرد. مانند عروسکی بیجان و وحشتزده تلوتلو خورد و درحالیکه در هوا بهجای نامعلومی خیره بود، به راه افتاد. دهانش همچنان باز بود و موقع راهرفتن میلنگید.
جیمز مقابل هاپکینز ایستاد و با لحن خش داری گفت:
- این آینه رو یه شرکت آرایشی برای تبلیغ اینجا گذاشته... وقتی خودشو اینجا میبینه، نمیتونه باور کنه که تصویرش یک دختربچه نیست... ذهنش همیشه اینجا قفل میکنه... ذهنی که سه سالشه و بدنی که 31 سالشه... خانم هاپکینز... دلم میخواد دوباره به همچی فکر کنین و بعد بهم خبر بدین...
بعد از مقابل هاپکینز گذشت و به سمت خانه اش به راه افتاد.
هوا دیگر تاریک شده بود. چراغ های خیابان را روشن کرده بودند و دیگر خبری از انوار طلایی خورشید نبود. هیچکس در خیابان نبود جز مردی که جسم خمیده زنی را به دنبالش میکشید.
....this is just goodbye
(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که میلبعد و نابود میکند)
(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که میلبعد و نابود میکند)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

اپیزود دوم از سریالِ
توهمستان!
هذیانهای برادههای یک شاعر
در آغاز، شلغم بود.
و شلغم، خیار بود.
و لبخند، آرمیچر.
قطرات آب از آسمون افتادن پایین و مثل تخم مرغ شکستن. و به عنوان زرده، کشتیهای مینیاتوری ازشون اومدن بیرون و رفتن توی خاک و از خاک، تسلکوپ جوونه زد و قد کشید تا اینکه به سن بلوغ رسید و دوران سرکشیش شروع شد، پس لیزر زد به سیارهی بالیجورا و ساکنینش رو به جنگ طلبید. بالیجوراییها اما مردمانی بودن که چشمشون به عقلشون بود. در نتیجه طی لشکرکشی به سوی زمین، به علت خطاهای دیداریای که موجب ایجاد خطاهای محاسباتی شد، توی دهن یه کرمچاله فرو رفتن. کرمچاله همهشون رو بلعید، شیهه کشید و سپس تبدیل به پروانهای غول پیکر شد.
پروانه در بدو تولد احساس پیری میکرد. بعد از بیدار شدن، با قیافهی اخمو و خسته تفی انداخت توی فضا. تف پرید تو ناکجا.
پروانه احساس میکرد گشنشه ولی دیدن تف خودش اشتهاش رو کور کرد. از خودش پرسید یعنی تفش هم با دیدن اون اشتهاش کور شده؟ شاید باید همدیگه رو میخوردن. ولی اینم به نظر درست نمیاومد. پس پروانه بال زد و رفت روی یه سیاره نشست. در انتظار اینکه جفتش رو پیدا کنه و یا اینکه کسی بیاد و اون رو بخوره. قورباغهی فضایی که morning person نبود، همینطور داشت واسه خودش شنا میرفت و چرت میزد. توی حالتی بین خواب و بیداری بود. اما خواب یهو دست انداخت دور گلوش و خفهش کرد. و بیداری هم چون خواب بدی دیده بود، فرار کرد به سمت اتاق والدینش. اما اونها رو پیدا نکرد. چون وجود نداشتن. بیداری همیشه یتیم بود. فقط می تونست دوست پیدا کنه برای خودش. تنها دشمن بیداری، خواب بود. شاید حتی بیشتر رقیبش بود. باعث میشد بیشتر به خودش بیاد و تلاش کنه برای بهترشدن.
و بیداری دلش پرتقال خواست. و پروانه پارکینسون گرفته بود. هردو آه کشیدن و آههاشون تار عنکبوتی شد گسترده در فضا.
تمام تخممرغ های دنیا نالیدن.
و اینجا بود که استکان نیش زد نعلبکی رو.
و ناگهان ندایی آسمانی طنین انداخت که:
شاید قلب ها مرگ را نمیفهمند.
پرستو شاخه را نمیشکند.
آبگوشت، سگ را چخ نمیکند.
مگر ما همه کوفته قلقلیهای توی سوپ کسی دیگر نیستیم؟
میشیا، آریستوفینا را به تو میسپارم.
اگر برویم به سوی پیشتیلآباد، بورجیتها چگونه از خواب برمیخیزند؟
ملوسکم کجایی؟ اینجا هپاتیتها برفک میزنند. پتویی روی توتفرنگی بیانداز.
پرچمت را دلمه کردند. پروازم میآید. پاستیلها را به فلز جوش ندهید!
بوشوگ رئیس جمهور دلفینهاست. شاید از آسمان سر نوشابه ببارد امروز؛ مگر نه، پفیوز؟
اما کسی حرف ندای آسمانی رو تایید نکرد و ندا با نویز وحشیای قطع شد.
تلسکوپ که حالا برای خودش جوانی جویای نام شده بود، ریشه از خاک کند و رفت تا دنیا رو بگرده و خود واقعیش رو پیدا کنه.
به صحرای لمیزرعی رسید ولی نه گرمش شد و نه تشنهش، چون که خب تلسکوپ بود بههرحال. ولی راهش رو گم کرد، چون چشمهاش دوربین بودن و نزدیکبینیش ضعیف بود. اینجا بود که هوهوخان، باد مهربان، اومد بردش به کاخ سعد آباد و اونجا جری لوئیس روش آب مقدس ریخت و آرزو کرد که برای گوشخیزکها دوست خوبی باشه.
تلسکوپ هم بادی به غبغب انداخت و از پنجره پرید توی یه تابلوی اخطار.
«از اینکه این پروژه باعث پوزش شده است، ترافیک می طلبیم.»
و تابلو بلعیدش و تلسکوپ رفت توی خطوط عبوری پوزش.
در نهایت پاهاش رشد کردن و به شکل دم پری دریایی دراومدن و تونست ترافیک ایجاد کنه و از بین پوزشها که خیلی هم دیرشون شده بود حرکت کنه و بیاد بیرون.
به کلبهای در بیرون از شهر رسید که خانم فنجون و آقای قوری توش زندگی میکردن. خانم فنجون روی صندلیای کنار یه درخت غان نشسته بود و بلبلها عرعر میکردن. همینطور که قند میبافت، به قارچ کوچولو گوش میداد که میگفت:
-گاهی دلم میخواهد بروم به آن دوردورها. انقدر دور که رودها تبدیل به کابینتسازی شوند و از مشعلها گوزن بپاشد.
تلسکوپ اولینبارش بود که با چنین عواطفی آشنا میشد. کوهها در دلش آب میشدن و دریاچهها میسوختن.
اما خانم فنجون در جواب قارچ کوچولو گفت:
-طبیعیه.
و قارچ کوچولو برعکس فکر میکرد.
تلسکوپ هم فکری نمی کرد اصلا و داشت مزهی باکتریهای قارچ پا رو متصور میشد.
پس یه روباه اومد و خوردش چراکه طبیعت نمی پسنده وقتی مردم به نشانه ها نمی اندیشن.
تلسکوپ از توی چشم روباه دراومد، شیشهش ترکید و یه بادکنک هلیومی که توش دستنوشتههای ووینویچ رو چپونده بودن از درونش اومد بیرون و باد شد و به بالا پرواز کرد؛ اما وزن خودش و روباه بهش اجازه نمیداد که دقیقا پرواز کنه، پس بادکنک هلیومی روی هوا شناور موند تا اینکه مرغ مموریکارتخواری اومد و تف کرد روی بادکنک و بادکنک هم عصبانی شد و ترکید.
تکه های بادکنک همهشون فرستاده شدن به کوهی که جاروبرقیها توش زوزه میکشیدن.
سپس سیبزمینیها به ازبکها حمله کردن و در نتیجهی اون، پادشاه سوئد به جنون دچار شد و سپس انفجار هیروشیما چشم سقراط رو خشک کرد.
کوکو سبزیها کنار ساحل دراز کشیده بودن و حافظ میخوندن. یکی از کوکوها اما با قلاب ماهیگیریش روی صخرهی کوچیکی جا خوش کرده بود و منتظر بود که موزی از زیر آب به قلاب نوک بزنه. در حین انتظارش به ماتحت میکروفونی زل زده بود که داشت حموم آفتاب میگرفت روی شنها و سیمش رو توی لیوان کوچیکی از روغن کبد ماهی فرو برده بود و هر از گاهی یه هورت ریز ازش میکشید.
اون طرفتر اما دخترکی یه گوشه کز کرده بود و زانوی غم بغل گرفته بود و سعی میکرد گریه کنه تا غم از دلش بره مرخصی. ولی اشکش هی نمیاومد. حتی شیرینی مامانبزرگپز هم براش گذاشت و بازم اشک رغبت نکرد بیاد. خود اشک هم حتی حال و حوصله و رمق و انگیزهای براش نمونده بود و با شیرینی گول نمیخورد و میخواست اون روز بمونه خونه و استراحت کنه. لذا پیاز تیر آخری بود که دخترک انداخت و اشک رو مجبور به نزول اجلال کرد.
ولی پیاز مال دیوها بود. و به همین علت هم بود که کشاورزها باهاشون سر ستیز داشتن. چون دیوها پیازها رو میدوزدیدن و باهاشون دوزبازی میکردن. برای همین هم یه باز که یه گله دیو اومدن پیاز بدزدن، عجوزهای گاز اسهالآور پخش کرد و همهی املاح بدنی دیوها رفت توی جوب و از هوش رفتن. بیدار که شدن توی قفش بودن و کرهخر گندهای براشون خر در چمن میخوند و قرار نبود به قصری برن که کوتولهی کلهفلفلیلی اونجا از دیوها بیگاری میکشید. چون در اون زمان هنوز شرک 4 تولید نشده بود.
پس دیوها به نزد الفها رفتن و باهاشون روابط امر خیر ایجاد کردن و نسل دِلف اومد بازار و خیلی هم پرفروش شد و تمام گیمرهای دنیا برای خریدشون صف کیلومتریای تشکیل دادن که تهش به کلبهی عمو تام میرسید.
اما روزی از روزگاری کودکی در شهر بازی متوجه نشد که توی پشمک صورتیای که خریده تخمهای عجیبغریبی وجود داره و پشمک رو گاز زد و چون تلخ بود تفش کرد و در کمال تعجب متوجه شد که یه زامبی داره از تو دهنش میاد بیرون و کمکم زامبیه دوست پیدا کرد و باهم فرقه تشکیل دادن و شهر رو فتح کردن.
لاکن پس از مدتی زامبیها دچار بیماریای شدن که سرایت داشت و از ماتحتشون موز بیرون میاومد و کنده هم نمیشد و کسی هم لب به اون موزها نمیزد. چون معلوم نبود در اون صورت چه اتفاقی میافته که. و البته کسی هم اهمیت نمیداد که زامبیها ماتحتشون موز داره، چون مردم اونجا به موز حساسیت داشتن. اما موزها مایل بودن از حق تحصیل برخوردار بشن، چرا که آرمانگرا بودن و اگه نبودن روی درخت نمیروییدن و مثل پیازها خاکی بودن.
پس موزها سعی کردن به سر زامبیها تبدیل بشن و به باقی ممالک بقبولونن که سر و ته زامبیها برعکسه و اونا در اصل موزبیهایی هستن که سرشون از تهشون دراومده و سرشون موزیه و از کودکی هی همینطور دربهدر دنبال شیرن تا شیرموز شَما هم راهش رو به مدارس پیدا کنه بالاخره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.
آگاپه
قسمت دوم: شبهایی که سحر ندارند.
آگاپه
قسمت دوم: شبهایی که سحر ندارند.
زندگی جیمز مانند نواری بود که روی یک قسمت قفل کرده و مدام تکرار میشد. آن روز هم فرقی با بقیه روزها نداشت. همه چیز تکراری بود.
خانم هاپکینز با نگاه بهتزده به او خیره شده بود و دهانش کمی بازمانده بود، انگار نمیتواند پاسخ مناسبی برای حرف جیمز پیدا کند. جیمز این نگاهها، این بهت و ترحم بعدش را میشناخت. هنگامی که وضعیت سوجین را به دوستانش، خواهر و مادر خودش و در حقیقت هر فرد دیگری توضیح داده بود، همین واکنشها را دیده بود. همه آنها با نگاه وحشتزده به او خیره شده بودند و در نهایت با چند جمله مؤدبانه ابراز تأسف کرده بودند.
البته جیمز توقع دیگری نداشت. وضعیت "مقاومت به جادو" آنقدر عجیب و دیوانهکننده بود که حتی خودش هم بعد از گذشت سه سال از آن اتفاق شوم، هنوز نتوانسته بود کاملاً با آن کنار بیاید.
جادو مانند آب بود. مایه حیات و حرکت بود و تقریباً در کالبد هر موجود زندهای جاری میشد و معجزه میکرد، حتی اگر از وجود دیگری منشأ گرفته بود. به همین دلیل، جادو روی ماگل ها نیز اثر داشت، با آنکه قادر به ایجاد یا کنترل آن نبودند. همه چیز در این تعریف، قشنگ و فوقالعاده بود. همه چیز به جز کلمه "تقریباً". این کلمه کوچک و بهظاهر بیاهمیت، هسته سوزان جهنمی بود که جیمز در آن زندگی میکرد.
جادو "تقریباً" در هر موجود زندهای جاری میشد و تنها در موارد بسیار نادری روی فرد اثری نداشت. این موارد نادر را مقاومت به جادو مینامیدند که سوجین جز آنها بود. بر اثر آن اتفاق، بدن سوجین تحت جادوهای متعدد و سنگین قرار گرفته و انگار معبری که برای جریان جادو در وجودش قرار داشت؛ فروریخته بود. دیگر قادر به جادو کردن نبود و هیچ جادویی هم رویش اثر نداشت. ممکن است در نگاه اول چنین وضعیتی بینظیر و حتی وسوسهکننده به نظر برسد؛ اما حقیقت تلختر و تاریکتر از این خیال خوش بود.
جادو در عمیقترین لایههای وجودی هر جادوگر نمود پیدا میکند و برای رسیدن به این لایه، لایههای بیشماری که شامل شخصیت، احساسات و درک از جهان هستی است باید کنار زده شود. در واقع آسیب باید بسیار عمیق باشد که به لایه جادو برسد و این بدان معنی است که در سر راهش بخش قابلتوجهی از وجود فرد را نیز نابود ساخته است. درنتیجه این آسیب؛ افراد مبتلا به مقاومت به جادو دچار مشکلات ذهنی، جسمی و روانی فراوانی میشدند و حتی گهگاه آسیب آنقدر شدید بود که بسیاری از افراد زنده نمیماندند.
جیمز به فنجان دستنخورده چایی خانم هاپکینز نگاه کرد. نفس عمیقی کشید. سکوت فایدهای نداشت.
- خب... وضعیت مقاومت به جادو طوریه که...
خانم هاپکینز حرفش را قطع کرد.
- من پرستارم آقای اسمیت! میدونم مقاومت به جادو چیه!... ولی آخه... من تا حالا بیماری رو ندیدم که... یعنی اگر مدیر بیمارستان بهم میگفتند و من میدونستم...
هاپکینز نتوانست جمله اش را تمام کند و تنها به جیمز خیره شد.
جیمز پوزخند صدا داری زد. همه این حرفها برایش تکراری بود.
حقیقت غیرقابلانکار این بود که سوجین وضعیتی بسیار خاص داشت. مغز او بسیار آسیبدیده بود و عملکردی بهاندازه مغز کودکی سه یا چهارساله داشت. البته مشکل به این مورد ختم نمیشد. به علت مقاومت به جادو، استفاده از معجونها و هر گونه طلسمی برای او غیرممکن بود و حتی در حضور او نباید از وردهای بسیار ساده نیز استفاده میشد، چون در غیر این صورت سوجین دچار واکنشهای شدید روانی و تشنجهای خطرناک میشد. البته سوجین حتی در عدم حضور جادو در اطرافش هم بهصورت مکرر دچار فروپاشیهای روانی میشد که معمولاً با دردهای شکمی، حساسیتهای عجیب پوستی و نابینایی موقت همراه بود.
بهخاطر این شرایط، مراقبت از او بسیار سخت بود و کسی نیز مایل به انجامش نبود. در واقع بعد از اینکه ششمین پرستار هم از ویزیت سوجین سر باز زد، رئیس بیمارستان سنت مانگو تصمیم گرفت که دیگر شرایط سوجین را برای پرستاران توضیح ندهد و از او بهعنوان "بیمار ویژه" یاد کند. او فکر میکرد اگر پرستاران وضعیت واقعی سوجین را ببینند ممکن است مایل به درمانش شوند. اما چون خود رئیس بیمارستان بشخصه سوجین را ندیده بود هیچ تصوری از شرایط او نداشت وگرنه بلافاصله متوجه میشد که دیدن زن ۳1ساله ای که مانند بچههای چهارساله رفتار میکند و روانی ناپایدار دارد، هر پرستاری را فراری میدهد.
جیمز سردرد داشت و هنوز خوابش میآمد. سوجین را بهسختی خوابانده بود و میدانست این چرت بعدازظهر زیاد طول نخواهد کشید و او وقت بسیار کمی برای استراحت دارد. بدون هیچ حرفی بلند شد و به سمت یکی از کمدهای آشپزخانه رفت. هاپکینز تقصیری نداشت. هیچکدام از پرستارهای قبلی هم نداشتند. حتی رئیس بیمارستان هم بیگناه بود. سوجین، همسر عجیب و بیمار او بود. مشکل خودش بود. این زجری بود که باید به تنهایی تحمل میکرد و نمیتوانست از هیچکس، هیچ انتظاری داشته باشد
.
کشو را بیرون کشید و بهاندازه دستمزد یک روز پرستار، گالیون جدا کرد. بعد آنها در کیسه کوچکی گذاشت و با احترام به خانم هاپکینز داد.
- این مال شماست... میدونم که بهتون هیچی نگفتن و تقصیر شما نیست... من عذر میخوام که مجبور شدین تا اینجا بیایید... این دستمزد امروزتونه. بهرحال امروز رو وقت گذاشتین... من...
صدایش روی کلمه آخر لرزید و بعد به کل خاموش شد. نمیتوانست منکر این باشد که در اعماق وجودش ناامید شده بود. خانم هاپکینز هشت ماه بعد از پرستار قبلی آمده بود و جیمز فکر نمیکرد به این زودیها، پرستار بعدی را ملاقات کند. البته فرقی هم نداشت. همه میآمدند و میرفتند و این جیمز بود که تنها میماند. انگار در شبی گیرکرده بود که سحر نداشت.
لبخند معذبی زد و منتظر ماند که خانم هاپکینز از جایش بلند شود و مثل پرستارهای قبلی، با عذرخواهی دروغینی او را رها کند. اما این اتفاق نیفتاد. هاپکینز به چشمان جیمز خیره شده بود و انگار عمق روحش را نگاه میکرد. چندین لحظه به سکوت گذشت و بعد خانم هاپکینز لب به سخن گشود.
- میخوام همسرتون رو ببینم...
....this is just goodbye
(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که می بلعد و نابود میکند)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.
آگاپه
قسمت اول: دردهایی که تمام نمی شوند.
قسمت اول: دردهایی که تمام نمی شوند.
ماریا کتش را مرتب کرد و از پله های اتوبوس پایین آمد. درست جلوی اتوبوس ایستاد و چشمانش را از شدت سرگیجه برای چند لحظه بست. دستش را روی شکمش گذاشت، به سختی آب دهانش را قورت داد و سعی کرد با حالت تهوع شدیدش کنار بیاید. کسی از پشت سرش گفت:
- خانوم! ما هم میخواهیم پیاده شیم ها! میشه برین کنار؟
چشمهایش را باز کرد و در حالی که برای فرار از بالا آوردن اسید معده اش تند تند نفس میکشید از ایستگاه اتوبوس دور شد. در خیابان لایلا، کنار یک کوچه فرعی ایستاد و معجون بدبویی را از کیفش بیرون آورد. همیشه تعجب میکرد که چرا معجون ضد تهوع خودش باید اینقدر بدبو و تهوع آور باشد. چاره ایی نبود. با یک دست دماغش را گرفت و بعد یک جرعه بزرگ را سر کشید و خیلی سریع قورت داد. معجون بلافاصله اثر کرد و تهوع و سرگیجه اش ابتدا کمرنگ و بعد کلا ناپدید شدند.
نفس راحتی کشید. سالها بود که با این مشکل درگیر بود و به گفته مادرش بعد از ضربه شدیدی که در کودکی به سرش خورده بود به این وضع دچار شده بود. هر چیزی که سریع حرکت میکرد، باعث میشد سرگیجه بگیرد و حالش بهم بخورد و به خاطر همین مشکل هم تا آن لحظه نتوانسته بود سوار جارو شود یا حتی از اتوبوس جادویی استفاده کند. فکر میکرد وضعیتش در اتوبوس ماگلی به خاطر سرعت آهسته تر آن بهتر باشد، ولی انگار این طور نبود. ترافیک و ترمزهای سنگین اتوبوس، بیشتر از هرجاروی پرسرعتی حالش را بهم زده بود و خدا را شکر میکرد که معجون جادویی اش را همراهش آورده بود.
حالش که حسابی جا آمد، بر حسب عادت همیشگی اش کت و دامنش را دوباره مرتب کرد و به دنبال خیابان جولای گشت. تا به حال به این قسمت از شرق لندن نیامده بود. خودش اهل آکسفورد بود و به خاطر پرستار بودنش، تنها محدوده بیمارستان سنت مانگو و چند محله آن طرف تر را بلد بود. با دقت اسم خیابان های فرعی را میخواند و جلو میرفت و غرق در فکر بود.
ویزیت خانگی برای یک پرستار اگر عجیب نباشد، کمی غیر معمول بود. بیمارها معمولا به بیمارستان مراجعه میکردند و چون شرایط پذیرش بیمارستان خوب بود، تقریبا همه راضی بودند و اگر بیماری نمیتوانست به هر دلیلی به بیمارستان مراجعه کند یک تیم پزشکی برایش فرستاده میشد، یعنی کسانی که بتوانند به طور تخصصی معجون و طلسمهای درمانی را انجام دهند. اما برخلاف تمام آن بیماران، ماریا به تنهایی برای یک پروسه "درمان در منزل" به آنجا آمده بود. در واقع این دقیقا لغتی بود که رئیس بیمارستان به کار برده بود. در ذهنش دوباره دیدارشان را مرور کرد.
ماریا فنجان چایی اش را پایین گذاشت و گفت:
- درمان در منزل؟ یعنی مریض رو نمیتونن بیارن بیمارستان؟
رئیس بیمارستان با لبخند محبت آمیز همیشگی اش گفت:
- بله... ایشون یه بیمار خاص هستن... شاید تنها بیماری که حالش در بیمارستان بدتر میشه و نیازه که در خونه درمان بشه... ماریا! تو پرستار خیلی خوبی هستی و برای همینم دارم چنین کاری رو ازت میخوام! امیدوارم وقتی دیدیش بتونی بهش کمک کنی...
- یعنی هیچی از شرایط بیمار بهم نمیگین؟ حداقل بدونم باید چیکار کنم...
- راستش میخوام خودت ببینیش و بعد میتونی تصمیم بگیری میخوای با این بیمار خاص ارتباط داشته باشی یا نه... در ضمن نگران نباش؛ خانواده بیمار همه اطلاعاتی که نیاز داری رو بهت میگن...
ماریا با به یاد آوردن این مکالمه اخم کرد و دوباره کتش را صاف کرد. رئیس بیمارستان تقریبا هیچ چیز از وضعیت بیمار به او نگفته بود و لغات " بیمار خاص" و " تو پرستار خیلی خوبی هستی" او را میترساند. تجربه ده ساله اش به او میگفت این بیمار یک مورد عادی نیست و موارد غیرعادی فقط دردسرساز بودند. تنها دلخوشی اش این بود که این منطقه از لندن ساختمان ها و خیابانهای قشنگی داشت و کسانی که در آنجا ساکن بودند حداقل میتوانستند هزینه درمان را بدهند.
تقریبا دو ساعتی به غروب مانده بود و او داشت در طول خیابان لایلا جلو میرفت. در این منطقه از لندن خانه ها پرتراکم بودند و معمولا جادوگران تمایلی به زندگی در این مناطق نداشتند چون با وجود شلوغی و تعداد بالای خانه ها ماگلی، استفاده از جادو سخت بود و به احتیاط زیادی نیاز داشت. سعی کرد این قضیه نگرانش نکند و فقط به چایی فکر کند. در حقیقت از تایم عصرانه گذشته بود ولی ماریا از صمیم قلب امیدوار بود خانواده بیمار از روی ادب برایش چایی بیاورند چون خوردن معجون ضد تهوع حسابی تشنه اش کرده بود. در حینی که چشمهایش دنبال تابلوی خیابان جولای میگشت، مغازه های خیابان لایلا را هم نگاه میکرد. همه آنها مغازه های کوچکی بودند که چیزهای فانتری، قهوه یا لباس میفروختند. چون میخواست قبل از غروب کارش را تمام کند و برگردد، فرصت گشتن در مغازه ها را نداشت ولی تصمیم گرفته بود اگر دوباره به این خیابان برگردد حتما در یکی از قهوه فروشی های نقلی و قشنگ آنجا قهوه بخورد.
وقتی دیگر گردنش از نگاه کردن به تابلو خیابانها درد گرفته بود، پیدایش کرد. خیابان جولای آخرین فرعی خیابان لایلا بود و در انتهای خیابان اصلی به سمت چپ می پیچید. قدمهایش را تند کرد و وارد خیابان فرعی شد. مقصدش خانه شماره 12 بود که درست وسط خیابان باریک جولای قرار داشت.
ماریا روبرویش ایستاد و خانه را برانداز کرد. خانه شماره 12، خانه ایی ویلایی با طراحی انگلیسی بود و حیاط کوچیکی داشت. دیوارهای خانه زرد و سقفش قهوه ایی رنگ بود. چمنهای اطراف خانه تمییز و کوتاه بودند و یک عروسک پارچه ایی در کنار یکی از پرچینها افتاده بود. در حیاط جز دو صندلی قدیمی تاشو چیز دیگری نبود و هیچ گلدان یا بوته گلی به چشم نمیخورد. پرده تمام پنجره ها با پرده سفید کشیده شده بود و نور خورشید که به آهستگی به سمت غروب میرفت، در آنها میدرخشید.
ماریا توجه به جزئیات را دوست داشت و یاد گرفته بود که میتوان با دیدن این جزئیات حقایق جالبی را در مورد بیمارانش بفهمد. ظاهر خانه 12 نشان میداد که ساکنین آن به کارهای خانه به خوبی رسیدگی میکردند و ظاهر بی روح حیاط شاید نمایانگر بی حوصلگی و درگیری های افراد خانه بود. نفس عمیقی کشید و در پرچین را باز کرد و وارد حیاط شد. چند قدم جلو رفت و جلوی پادری ایستاد. دوباره به عادت کتش را مرتب کرد و خواست زنگ در را بزند که نوشته کوچک کنار در توجه اش را جلب کرد.
" فقط در بزنید! زنگ در برداشته شده است."
نوشته روی یک کاغذ زرد با دقت نوشته شده بود و به بالای جای خالی زنگ در چسبانده شده بود. ماریا با تعجب دستش را بالا آورد و در زد. هیچ اتفاقی نیوفتاد. برای بار دوم با ضربه های محکمتری در زد. این بار صدای خش خشی از درون خانه شنیده شد و بعد صدای قدمهای فردی که انگار داشت به سمت در می دوید به گوش رسید. چند لحظه بعد در به آرامی باز شد و مرد لاغر اندامی پشت در ظاهر شد.
مرد پیرهن سفید چروکی پوشیده بود و ماریا میتوانست چند لکه زرد را روی آن ببیند. ریش سیاه نامرتبش، پوست سفیدش را رنگ پریده نشان میداد.موهای ژولیده ایی داشت و چینهای پیشانی و اطراف چشمانش کاملا به چشم می آمد. چشمهایش خسته و قرمز بودند و لبهایش خشک شده بود. در کل مرد وضعیت نا به سامانی داشت و انگار تازه از خواب بیدار شده بود.
ماریا لبخندی زد و خودش را معرفی کرد:
- من ماری هاپکینز هستم... شما باید آقای اسمیت باشین!
مرد با نگاه گیج به ماریا نگاه کرد و چیزی نگفت.
- ام... بیمارستان سنت مانگو منو فرستادن... شما اقای اسمیت هستین دیگه؟
مرد با شنیدن نام بیمارستان انگار هوشیار شد، سرش را تکان داد و بسیار مودبانه گفت:
- اه..بله... من واقعا متاسفم! برنامه خواب من خیلی بهم ریختست و معمولا عصرها میخوابم! برای چند لحظه فراموش کردم شما میایین!... خیلی لطف کردین!... اوه خدای من... خواهش میکنم بیایین تو! من متاسفم که منتظر موندین!
لبخند ماریا عمیقتر شد. اگر این مرد خانواده بیمار یا حتی خود بیمار بود، بسیار مودب و مهربان به نظر میرسید. شاید کارش آنقدرها که فکر میکرد سخت نبود.
- اصلا اشکالی نداره! ممنونم!
بعد مرد از جلوی در کنار رفت و ماریا وارد خانه شد.
درون خانه بسیار بهم ریخته تر از نمای بیرونی آن بود. راهروی باریکی پشت در قرار داشت که با وجود اینکه کف آن تمییز بود، پر از اسباب بازی های رها شده بود. پذیرایی هم وضعیتی مشابه داشت و در گوشه و کنار آن اسباب بازی های مختلف و لباسهای مچاله شده دیده میشد و حتی ظرف غذای صورتی رنگ کوچیکی در وسط پذیرایی واژگون شده بود.
اقای اسمیت با دیدن نگاه خیره ماریا کمی قرمز شد و با خجالت گفت:
-اگه بگم همین دیروز همه اینجاها رو تمییز کردم باور میکنین؟... هر روز اوضاع همینه! انگار تا بهم ریخته نباشه آروم و قرار نداره!
بعد خنده معذبی کرد و ماریا دوباره لبخند زد.
او و همسرش فرزندی نداشتند ولی خودش کودکان زیادی را درمان کرده بود. شلوغی و اسباب بازیهای فروان نشان میداد احتمالا بیمارش یک کودک است. البته احتمال داشت که بیمار مادر کودک یا حتی فرد دیگری باشد ولی احساس ماریا معمولا اشتباه نمیکرد.
ماریا همراه با اقای اسمیت به آشپرخانه رفت و سعی کرد پایش روی ماشین آبی کوچکی که درست در ورودی آشپزخانه رها شده بود سر نخورد. آشپزخانه وضع بهتری داشت و نسبتا مرتب بود. البته اپن آشپزخانه از حمله اسباب بازی ها در امان نمانده بود و حتی یک توپ هم در سینکی که وسط اپن قرار داشت افتاده بود. ماریا پشت میز کوچک آشپزخانه نشست و آقای اسمیت با دستپاچگی مشغول اماده کردن چایی شد. ماریا نگاهی به مبلمان گلبهی وسط پذیرایی انداخت که مثل پیراهن چروک آقای اسمیت پر از لکه بود. حالا میتوانست دیوار های زرد پذیرایی خانه را بهتر ببیند و متوجه نقاشی های کودکانه ایی شود که در جاهای زیادی دیوارها را تزئین کرده بود.
آقای اسمیت فنجان گل آبی زیبایی را روی میز گذاشت و روبروی او نشست.
- خیلی خوشحالم که اومدین... خب... اهم... وضعیت رو میبینین که... اوه! البته منظورم این نیست که تمییزی خونه رو شما انجام بدین! نه! فقط.... واقعا دیگه نمیتونم هم کار کنم و هم به کارهای سوجین برسم! خیلی سخته! مثلا امروز تمام اسباب بازی هاشو پرت کرد... اونم بی دلیل! بعد کلی گریه کرد و الانم خوابیده!
ماریا نگاه محبت آمیزی به آقای اسمیت انداخت. پس حدسش درست بود. بیمارش یک دختر بچه بود و احتمالا بیماری خاصی داشت. بچه های ناسازگار زیادی دیده بود و تجربه اش را داشت. شاید به همین دلیل هم بود که رئیس بیمارستان او را انتخاب کرده بود.
- ببخشید آقای اسمیت! سوجین معجون خاصی استفاده میکنه؟ طلسم ها چی؟ کلا روند درمانی شو بهم میگین؟
- اوه البته! براتون حاضرش کردم!
بعد یک دفترچه بزرگ را به ماریا داد.
ماریا با تعجب دفترچه را گرفت و مشغول خواندن شد. چند لحظه بعد اخم کرد و پرسید:
- اقای اسمیت فکر کنم اشتباهی شده... یک سری از این معجونها اصلا در بچه ها استفاده نمیشه! مطمعنین درست نوشتین؟
اقای اسمیت با همان نگاه گیج به او نگاه کرد و جواب داد:
- بچه ها؟ چه ربطی داره؟
- مگه بیمار دخترتون نیست؟ من به خاطر اینکه گفتین اسباب بازی هاشو پرت میکنه و وضعیت خونه اینو گفتم... اشتباه میکنم؟
چند لحظه سکوت برقرار شد. چشمان آقای اسمیت تیره و غمگین بود.
- بیمار زن منه. یه خانوم 31 ساله.... اون دچار مقاومت به جادوعه.
....this is just goodbye
(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که میلبعد و نابود میکند)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

