ولی بحث اینجا، یهچیز دیگه بود. بحث این بود که توی محل اقلیتهای جادویی همه میخواستن بدونن. ولی کسی نمیخواست که مخاطرات دونستن رو به جون بخره. یعنی درواقع از اون خیلی عظیمی که در محل اقلیتها نشسته بود و این پا و اون پا میکرد، هیچکس نبود که بخواد بره جلو و بدونه.
همه از وضعیت بلانسبت خودشون و شما، نادونیشون لذت میبردن. نادونی هم خیلی خوبهها. اصلا ما یه قانون داریم به اسم "زیبایی ندونستن راه". که میگه که اگه ندونستن نبود، هیچوقت کشفی نبود، تجربه وجود نداشت و اگه هم شما مجبور بودین هر چیزی رو که میخواین ازش استفاده کنید رو بشناسید و خلاصه همهچیز رو بدونین، معرکه پس کلاهتون بود.
خلاصه که ندونستن دایرهی امن فعلی همه بود و کسی نمیخواست ازش خارج شه و هرکسی به یه گوشهای از این دایره پناه برده بود. و بعد از این اساتید ریاضی از اینکه اقلیتها گوشهی دایره رو پیدا کردن و کف و خون قاطی کردن و سر کلاس نیومدن. و بعد دانشآموزا از اینکه معلمای ریاضی نیومدن کف و خون قاطی کردن و کل جامعهی آموزشی رو کف و خون برد!
و از دل جامعهی اقلیتها، یه نفر حاضر شد که...
- من میخوام بدونم!

سیریوس حاضر شد که بدونه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج













