جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: آستریکس.

سن: صد و بیست و چهار اینا.

گروه: گریفیندور.

نژاد:خون آشام.

سپر مدافع: خفاش شاخ دار.

چوب دستی: 24 سانت , چوب درخت گردو , ترکیب شده با ریسه قلب اژدها و پر ققنوس , انعطاف پذیری مناسب.

وفاداری: اتحاد گریفیندور، خون و قهوه.

زندگی نامه:
داده های زیادی از گذشته آستریکس در دسترس نیست حتی خودشم دیگه به گذشتش فکر نمیکنه. صرفا اینکه اصلیت آلمانی داره و جایی تو یکی از شهر های آلمان بدنیا اومده و بعدا به انگلستان مهاجرت کردند و وارد مدرسه هاگوارتز شد. ذاتا با لهجه ای که داره میشه راحت این رو فهمید. در همان سال های ابتدایی، خانواده آستریکس با شعار دیگه بچه نیستی بزرگ شدی و باید مستقل و قوی بشی وی را رها کرده و مهاجرت دوباره کردند.
سال های اول ذاتا سخت بودند ولی رفته رفته تر مستقل شدن و شکار به تنهایی رو یاد گرفت. با دوست های جدیدی که تو زندگی جدیدش پیدا کرده اوقات خوشی رو میگذرونه. دوستایی هرچند کم تعداد ولی با کیفیت.

ویژگی های ظاهری:
قد نسبتا بلند. مو های تیره بلند تا شونه , چشم های قهوه ای تیره.
بعد از دوره کرونا همیشه ماسک به صورته مقر مواقع ضروری که مشغول نوشیدن و خوردن چیزی هست. ذاتا بخاطر دندان های ترسناک و زبون درازش وزارت تاکید کرده ماسک رو همچنان روی صورت داشته باشه تا ملت نگرخن. همیشه لباس های تیره میپوشه. که اکثرا شامل رنگ های مشکی و گاهن قرمز و بنفش تیره و... میشه.

ویژگی های اخلاقی:
درونگرا(entp). مستقل. علاقه ای به پر حرفی نداره ولی درمورد موضوعات مورد علاقش با اشتیاق صحبت میکنه. ممکنه با تیکه باهاتون صحبت کنه. به گروه و دوست های نزدیکش علاقه داره و همیشه روی اعتمادشون و اعتمادش حساسه. میتونید با دروغ گفتن بهش اون رو از خودتون متنفر کنید. شدیدا کینه ای و به سختی بخشنده. صرفا اگه کسی مسئولیت کار بدشو بعهده بگیره و سعی در جبرانش داشته باشه میتونه به داشتن شانس دوباره فکر کنه. همیشه و همه وقت نمیتونید سر از کار و علایقش در بیارید. همون بهتر که سعی نکنید چون هرچقد بیشتر پیش برید بیش تر به چیز های عجیب غریب برمیخورید. خشک و سرد با غریبه ها یا جمع های غریبه اما گرم و صمیمی با دوستا و همگروهی هاش. معمولا نمیتونید زمانی بیکار ببینیدش. یا مشغول شکاره یا مشغول خوندن کتاب یا مشغول نوشتن چیزی یا مشغول هرکاری...
علاقه خاصی به نوشیدن خون و قهوه داره نه صرفا بخاطر اینکه زندگیش به خون وابستست! یا قهوه مد شده. نه! به زندگی که برای اون خون گرفته شده و زحمت و حوصله ای که برای درست شدن اون قهوه صرف شده احترام میزاره. پس، همیشه براش مهمه که کیفیت بالایی داشته باشن. از علایقش میشه به خوندن کتاب، نوشتن جملات کوتاه و شکار، تجربه چیز های جدید اشاره کرد. اگه یوقت دیدین داره روح، روان، اعصاب و حتی جسم یکی بازی میکنه نگران نباشید. صرفا حوصلش سر رفته. حتی ممکنه شاهد ساعت ها طول کشیدن شکار کردنش باشید. نه اینکه در شکار کردن ضعیفه. نه! صرفا علاقه به بازی با شکار و بیشتر کردن ادرنالین توی خونش داره. خوشمزه تر میکنه شکار رو.
به شما توصیه میکنم بدون هماهنگی به خونش نرین. صرف نظر از اینکه از مهمون ناخونده یا سوپرایز های یهویی خوشش نمیاد، ممکنه نصف شبی از زیرزمین خونه اش صدا های عجیب جیغ مانند آدمیزاد بشنوید که ممکن است براتون ترسناک باشه ولی قطعا بهتون اطمینان داده میشه چیز ترسناکی و عجیبی وجود نداره فقط آستریکس مهربان وارانه با رعایت اصول بهداشتی و اخلاقی مشغول پر کردن بطری خون جدیدشه.





پ.ن: درود. لطفا معرفی شخصیتمو اپدیت کنید و درخواست پس گرفتن گروهمو دارم. ممنون.




انجام شد. خوش برگشتی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/26 0:48:24
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 23:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
من، سوروس اسنیپ

نیازی ندارم که کسی منو درک کنه. هیچ‌وقت نخواستم که تحسین بشم یا اسمم توی تاریخ ثبت بشه. زندگی من همیشه یه مسیر مشخص داشته، مسیری که خودم انتخاب کردم و تا آخرین لحظه بهش پایبند موندم.
چیزی از دوران کودکیم نیست که بخوام به عنوان معرفی خودم بگم. نه از پدر ماگلم که روز مرگش خوشحال‌ترین آدم دنیا بودم، نه از مادر اصیل‌زاده‌ای که غیر از ژن جادوگریش هیچ چیز به دردم نخورد. تنها چیزی که از اون دوران برام مونده، یه دوست و همسایه‌ای بود که مسیر زندگی منو عوض کرد. راستش دیگه یادم نمیاد قبل از آشنایی با لیلی ایوانز چجوری زندگی می‌کردم، چون از روزی که دیدمش تا همین حالا، حتی یه روز هم نشده که به یادش نباشم و باهاش زندگی نکنم. توی رویاهای کودکیم فقط خودم را با لیلی می دیدم و نمیخواستم هیچوقت ازش جدا بشم. خیلی حدس زدنش سخت نیست که روزی که دیدم از هاگوارتز براش نامه اومده چجوری داشتم از خوشحالی بالا و پایین می پریدم.

اما درست از همون لحظه‌ای که پامو توی هاگوارتز گذاشتم، فهمیدم که توی چی استعداد دارم. معجون‌سازی برام یه دنیا بود، دنیایی که منو از همه جدا می‌کرد. ترکیب کردن مواد، رسیدن به فرمول‌های جدید، کنترل نتیجه… همه‌ی اینا برام مثل یه جور هنر بود. جالب اینجا بود که اون‌قدر کارم خوب بود که اسلاگهورن پیر، که فقط به بچه پولدارا محل می‌ذاشت، مجبور شد منو توی اون گروه مسخره‌ش راه بده! ولی خیلی زود فهمیدم که توی این دنیا، فقط استعداد مهم نیست! مهم نیست چقدر تو کارت خوب باشی، وقتی یه پدر ماگل بی‌خاصیت داری و یه مادر که فقط توی گذشته خودش غرق شده، هیچ‌کس تحویلت نمی‌گیره.

اونجا بود که فهمیدم جادوی سیاه یه چیز دیگه‌ست!

جادوی واقعی، قدرت واقعی! چیزی که می‌تونست منو از این گذشته‌ی پوچ و بی‌ارزش جدا کنه. چیزی که بالاخره می‌تونست بهم یه هویت بده، یه قدرت که فقط خودم صاحبش باشم، نه به‌خاطر فامیلیم، نه به‌خاطر ثروتم (که هیچ‌وقت نداشتم). اما هرچقدر هم که توی این مسیر جلو می‌رفتم، یه نفر همیشه توی ذهنم بود. یه نفر که می‌دونستم اگه بفهمه، می‌ره و دیگه برنمی‌گرده.

لیلی.

ولی لیلی هیچ‌وقت نخواست که منو بفهمه. نخواست قبول کنه که من با این دنیا بزرگ شدم، که این چیزی بود که برام قدرت می‌آورد. همیشه فکر می‌کرد که من یه روز تغییر می‌کنم، که از این راه برمی‌گردم. ولی من همون‌جایی که بودم، موندم و منتظر بودم که یه روز اونم بفهمه! اما یه چیزی که زندگی خیلی زود یادت می‌ده اینه که همه‌چی دست تو نیست! یه روز اشتباه می‌کنی و بعدش دیگه راه برگشتی وجود نداره.

اون روزی که پاتر آشغال منو جلوی همه‌ی مدرسه تحقیر کرد، وقتی از خشم و سرخوردگی اون کلمه‌ی لعنتی رو گفتم، همون روز، همه‌چی تموم شد. لیلی دیگه برنگشت. و من موندم و مسیری که دیگه هیچ راه برگشتی براش نبود.

دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. لیلی رفته بود، پاتر پیروز شده بود، و من مونده بودم با یه دنیای لعنتی که انگار تصمیم گرفته بود همیشه رو مخم باشه. اما اگه قراره تنها بمونم، پس حداقل قوی‌ترین باشم. اگه قراره بقیه من رو نخوان، پس باید ازم وحشت داشته باشن!

از اون روز، دیگه مهم نبود کی چی فکر می‌کنه. توی اسلیترین، جایی که قدرت از هر چیزی مهم‌تر بود، جای خودمو محکم‌تر کردم. بقیه، مثل مالسیبر و ایوری، خیلی زود فهمیدن که من کسی نیستم که بشه نادیده گرفت. اونا فقط دنبال سرگرمی بودن، دنبال نشون دادن قدرتشون به کسایی که ازشون پایین‌تر بودن. ولی من؟ من دنبال چیزی فراتر بودم. جادوی سیاه واقعی. نه اون نمایش‌های مسخره‌ای که بقیه اسلیترین‌ها ازش خوششون می‌اومد، بلکه چیزی که به من قدرت واقعی بده. چیزی که دیگه نذاره کسی مثل پاتر و بلک سرنوشت منو تعیین کنن.

وقتی هاگوارتز تموم شد، راه دیگه‌ای نبود جز پیوستن به اونایی که توی این مسیر بودن. مرگ‌خوارها. دنیایی که ولدمورت ساخته بود، دنیایی که توش دیگه امثال پاتر و دامبلدور تصمیم نمی‌گرفتن کی مهمه و کی نیست. جادوگرای اصیل‌زاده حکومت می‌کردن، و بقیه باید می‌فهمیدن که کجای دنیا وایسادن. این چیزی بود که باید از اول اتفاق می‌افتاد، نه؟

ولی بعد، دوباره لیلی. همیشه لیلی.

یه پیشگویی، یه بچه‌ای که قراره لرد سیاه رو نابود کنه، و یه تهدید برای لیلی. وقتی فهمیدم، هر کاری که از دستم برمی‌اومد کردم. به ولدمورت التماس کردم، چیزی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم انجام بدم. گفتم هر کاری می‌خواد بکنه، هر کی رو می‌خواد بکشه، فقط لیلی رو زنده بذاره. ولی اون آدمی نبود که براش فرقی کنه. برای اون، فقط هدف مهم بود.

رفتم سراغ کسی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ازش کمک بخوام. دامبلدور. لعنتی می‌دونست که چقدر حقیر شده بودم، کاملاً خودم رو برای هر واکنشی ازش آماده کرده بودم. برام مهم نبود اگه خودم سر از آزکابان در می آوردم. اگه لیلی زنده می موند ارزشش رو داشت. ولی اوضاع با چیزی که فکرش رو می کردم خیلی متفاوت پیش رفت. دامبلدور با آرامش فقط گفت: اگه واقعاً برات مهمه، پس باید برایش بجنگی. نه برای بخشش، نه برای جبران، فقط برای اینکه زنده بمونه.

ولی نشد. نشد، چون دنیا هیچ‌وقت به خواسته‌های من اهمیتی نمی‌داد. اون شب، وقتی ولدمورت خونه‌شونو پیدا کرد، وقتی لیلی رو کشت، دیگه چیزی ازم باقی نموند.

فقط یه قول.

از اون روز، من تبدیل شدم به چیزی که باید می‌شدم. یه سایه. یه مأمور مخفی بین دو دنیا. دامبلدور ازم خواست که هری پاتر رو زیر نظر بگیرم، مراقبش باشم، حتی اگه خودش هیچ‌وقت نفهمه. حتی اگه ازم متنفر باشه.

چیزی که مهم بود، قولی بود که داده بودم. قولی که به لیلی داده بودم.

از اون روز، من شدم سوروس اسنیپ، مردی که توی سایه‌ها کار می‌کنه، بدون اینکه کسی واقعیت رو بفهمه. شدم استاد معجون‌سازی، کسی که بچه‌های هاگوارتز ازش می‌ترسن، کسی که توی ظاهر مرگ‌خواره ولی توی حقیقت فقط یه هدف داره: محافظت از پسری که ازش متنفرم، چون چشمای مادرش رو داره.

پس بله، بذار بقیه هر چی می‌خوان فکر کنن. بذار پاتر کوچولو ازم بدش بیاد، بذار دانش‌آموزا ازم بترسن، بذار دنیا فکر کنه که فقط یه آدم تلخ و بی‌رحمم. مهم نیست. چون من هنوز پای قولم موندم. هنوز توی مسیرم ایستادم.

و همیشه، همون‌جا می‌مونم.


با توجه به دلایلی که در پیام شخصی به شما گفتم، تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/26 0:47:08
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/26 15:19:28
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
نام: نویل لانگ باتم
سرپرست: مادر بزرگ که ازش خیلی میترسم

به ارتش دامبلدور افتخار دادم و عضوش شدم
نمیدونم چجوری عضو گروه گریفیندور شدم و هنوزم اون توپ فراموشیم قرمز و نمیدونم چی فراموش کردم
خودم به تنهایی یک عالمه مرگخوار فرستادم به قعر هاگوارتز و هنوز بوی گندیده جنازه هاشون میاد

من بچگی مردم بهم میگفتن دست و پاچلفتی ولی الان جلوم لنگ میندازن
قربون شما
خدافظ


اول بابت تاخیر تو پاسخ‌دهی عذر می‌خوام. ولنتاینه و داشتم برای سورپرایز کردن جینی تدارکات می‌دیدم.
متاسفانه معرفی شخصیتت کوتاه‌تر از اونیه که بتونم تاییدت کنم، خصوصا که شخصیت انتخابیت یکی از شخصیت‌های معروف کتابه و اطلاعات زیادی ازش داریم. پس لطفا با یه معرفی شخصیت دیگه برگرد که بیشتر از دانسته‌هامون از این شخصیت بگه. می‌تونی نگاهی به افرادی که قبلا تایید شدن بندازی تا متوجه بشی منظورم از توضیحات بیشتر چیه.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/25 17:47:58
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 18:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام من اومدم. چرا اومدم؟ چون دیدم نه هاگوارتز رو تموم می‌کنم نه اینا من رو ول میکنن برای همین گفتم این وسط مسطا شخصیتم زیر سوال نره! میشه این رو یجايي وسط معرفی شخصیت ما وارد کنید؟

ترس های لورا: چیز های سوراخ سوراخ، فرو رفتن سوزن تو پوست (فرقی ندارد پوست چه کسی)، صدای بلند، جمعیت زیاد و فضاهای کوچک و تنگ،

با تشکر.
معلومه که میشه دوشیزه لورا
انجام شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/18 20:59:13
نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 13 بهمن 1403 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام و علیکم این دسترسی ما رو میدید شروع کنیم به پخت و پز؟

انجام شد. خوش برگشتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/14 11:26:39
◟·˚ᨳ 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗂𝗌𝗇'𝗍 𝗂𝗍
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: ریگولوس بلک.
نام مستعار: رگ، ریگی، رگی، ر.ا.ب، بچه جون(سوروس معمولا به این اسم صداش می‌زنه.)
ویژگی های ظاهری: لاغر و رنگ پریده و ظریف، با موهای مشکی و چشمای آبی. قدش متوسطه و از سیریوس دو سه سانتی کوتاه تره.
چوبدستی: چوب بلوط جنگلی با مغز پر ققنوس.
ویژگی های اخلاقی: آروم، منزوی،منطقی، ضعیف از نظر جسمی.
داستان زندگی:
ریگولوس به معنای واقعی شبیه زنهای اشراف عصر ویکتوریاست. با اطلاعات فراوون، بدنی ضعیف و حساس و روحیه لطیف. همچنین رو نجیب زاده بودن خیلی حساسه، و از وقتی با سیریوس زندگی می‌کنه، معتقد شده نجیب زادگی به روحه.

کافیه شما دست از پا خطا کنی که یا غش کنه یا به این نتیجه برسه که "نجیب زاده" نیستی.

اصلی ترین دلیل این که عضو محفل شد، این بود که فکر می‌کرد محفلی ها به معنای واقعی نجیب زاده‌ان... و الان بهش ثابت شده که همینطوره.

جایگزین شه لطفا.

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/12 21:02:20
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 03:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: آلبوس دامبلدور

نام کامل: آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور

وضعیت خونی: دورگه

تولد: آگوست ۱۸۸۱

پاترونوس: ققنوس

چوبدستی: الدر، موی دم تسترال

ویژگی ظاهری: موها و ریش سپید بسیار بلند، عینکی نیم هلالی به چشم، لباس هایی با رنگ‌های قالبا شاد، طبیعتا دامبلدور.

ویژگی اخلاقی: صبور، خوش اخلاق، شوخی طبع، محتاط، شجاع، با سیاست، همون دامبلدور.

عناوین: پروفسور
رئیس تغییر شکل (در گذشته)
مدیر ارشد
جادوگر بزرگ
ماگوامپ عالی
رئیس وارلاک ویزنگاموت
هد بوی
پریفکت

داستان زندگی: آلبوس دامبلدور در ماه آگوست سال 1881 در روستای روستای Mould-on-the-Wold متولد شد. او در دوران تحصیل یکی از دانش‌آموزان نمونه بود و توانست عناوین ارشدی گریفیندور، هد بوی و پریفکت را در دوران تحصیل کسب کند. او نمونه بودن خود را پس از فارغ التحصیلی حفظ کرد و توانست به مقام های استاد دفاع در برابر هنرهای تاریک، سپس استاد تغییر شکل، و سپس مدیر ارشد مدرسه هاگوارتز نیز دست پیدا کند. دامبلدور در جوانی با گلرت گریندلوالد پیمان خونی بست زیرا فکر می‌کرد می‌توانند به کمک یکدیگر به اهداف والایی دست پیدا کنند. اما بعدها با اقدامات گریندلوالد، جهتی خلاف جهت او گرفت و با او وارد دوئل شد که نتیجه دوئل شکست گریندلوالد بود و این پیروزی، شهرت بسیاری برای دامبلدور به همراه داشت.

به دنبال جنگ جهانی جادوگران و پایان یافتن انقلاب «برای خوبی والاتر»، دامبلدور صرف نظر از سرنوشت اورلیوس به خاطر شکست دادن گریندل‌والد در حماسی‌ترین دوئل تمام دوران مشهور شد. دامبلدور همچنین برای مشارکت در کشف دوازده مورد استفاده از خون اژدها و همکاری با نیکلاس فلامل روی کیمیاگری شناخت بیشتری پیدا کرد.

دامبلدور درحال حاضر مدیریت محفل ققنوس را بر عهده دارد و به همراه خواهرش آریانا و دوست صمیمی‌اش هیبرنیوس سعی در محافظت از جامعه جادویی در برابر نیروی جادوی سیاه دارد.

خوش اومدید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/12 3:18:10
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 11 بهمن 1403 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام!
من آریانا دامبلدورم! داداشی گفت که بیام اینجا خودمو معرفی کنم که شما هم منو بشناسین! یه لیستم بهم داده که چیا رو باید بگم. بذار پیداش کنم...

داداشی! داداشی؟ من لیستمو گم کردم، می‌دونی کجاس داداشی؟
عه ایناهاش! پیدا شد داداشی نمی‌خواد بیای!

خب اسممو که گفتم، آریانا دامبلدور.
ولی خب چون آریانا طولانیه می‌تونین آنا صدام کنین. البته داداشی آلبوس "لیمویی" صدام می‌کنه. عمو تال هم "نانا" صدام می‌کنه. می‌گه از نعنا میاد. عمو تال خیلی بامزه‌ و مهربونه!

خب داشتم می‌گفتم... مامان و بابام، کندرا و پرسیوال دامبلدورن. دو تا هم داداشی دارم. داداشی آلبوس و داداشی ابرفورث. ولی داداشی ابرفورث معمولا نیستش و من و داداشی آلبوس هستیم. یه ققنوسم دارم که اسمش "فلورا" است. خیلی دختر خوبیه. خیلی هم فاکس داداشی بهتره!

آمممم... درباره‌ی ظاهرم... موهام طلایی مجعد بلنده، چشمام آبیه، قدم... فکر می‌کنم نسبت به خودم خوبه! معمولا هم لباسای روشن و رنگای پاستیلی می‌پوشم با دامن کوتاه. آخه اینجوری خیلی گوگولی‌تره!

درباره‌ی شخصیتم بخوام بگم... یکمی شیطونم... فقط یکما... بهم می‌گن دمدمی‌مزاج و زودرنجم هستم... بعضیام می‌گن لوسم... ولی نیستم که... هستم؟
ولی داداشی می‌گه که کیوت و دوست‌داشتنیم!

تازه من دندونا رو هم خیلی دوست دارم! خیلی باحالن! میدونین مجرای دندون شماره ۶ خیلی مستعد پوسیدگیه؟ ققنوس من، فلورا، یه ۱۰-۱۵ باری به خاطر همین مرد تا این فهمیدم باید براش فیشور سیلندر کنم!

میدونین... من تو بحث جادو خیلی قوی نیستم... یعنی خب درواقع نهانه‌ام. به خاطر همین طلسمام یکم درست درنمیاد معمولا... وقتی هم زیاد ناراحت یا عصبانی بشم نمی‌تونم نهانه‌مو کنترل کنم و خرابی زیادی به بار میارم...

ولی خب داداشی همیشه مواظبمه... منم هرجا داداشی بره باهاش می‌رم! مثلا گریفیندور، محفل ققنوس، اتفاقا فلورا خیلی از محفل خوشش میاد چون اسمش ققنوسه! اولش اینقدر ذوق کرد که مرد!

همین دیگه فکر کنم همه چیو گفتم...
خدافظ!

شناسه قبلی

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/11 22:25:36
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 11 بهمن 1403 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: هیبرنیوس مالکولم

لقب: آقای تال. چرا؟ چون قدش خیلی بلنده، از همون اول همه اینجوری صداش می‌زدن. خودشم در حدی از این لقب خوشش اومد که بیشتر اوقات، به جای اینکه اسم واقعیشو به دیگران بگه، لقبشو بهشون میگه. یجورایی فقط افرادی اونو با اسم اصلیش صدا می‌زنن که خیلی بهش نزدیک و صمیمی باشن.

سن: بعضیا میگن آقای تال نزدیک به صد ساله که صاحب سیرک شده! اما خب اون از وقتی به دنیا اومده که صاحب سیرک نبوده. پس به نظر شما چند سالشه؟

گروه:هافلپاف

نژاد: آقای تال اصیل زاده نیست اما ماگل‌ زاده هم نیست! ما فقط می‌‌دونیم که یه رگه‌ش جادوگره.

پاترونوس: میمون. چرا؟ دلیلشو که من نمی‌دونم! خود آقای تال هم نمی‌دونه. اما برای پاترونوسش اسم گذاشته و اینو می‌دونم چرا! چون قبلا ها، وقتی که بچه بوده یه میمون داشته به اسم ابولولو. آقای تال و ابولولو باهم توی سیرک اجرا می‌کردن و مردم رو می‌خندوندن اما یه روز ابولولو مریض میشه و می‌میره! یه ماه بعد از اون جریان، پاترونوس آقای تال به عنوان میمون ظاهر میشه. تال عزیزمون هم فکر می‌کنه میمونش به شکل پاترونوس برگشته پیشش! برای همین خیلی وقتا از پاترونوسش توی اجراها استفاده می‌کنه و ابولولو صداش می‌زنه.

ویژگی ظاهری: بیشتر از دو متر و نیم قدشه، و از اونجا که همیشه چکمه های پاشنه بلند و کلاه های دراز می‌پوشه، قدبلندتر هم به نظر می‌رسه! آقای تال یه دلقک خوشتیپه. کت و شلوار های قدیمی می‌پوشه که یکی از اعضای سیرک براش درست می‌کنه! پوست خاکستریِ عجیبی هم داره و تنها چیزی که به چهره‌ش رنگ میده، چشمای زرد و موهای رنگین کمونیشه!

ویژگی اخلاقی: آقای تال زیاد حرف نمی‌زنه و از پانتومیم خوشش میاد! کم پیش میاد جدی بشه اما اگه جدی بشه یعنی واقعا اتفاق بدی افتاده. از وقتی به دنیا اومده سیرک عجایبی که از خانواده‌ش به ارث رسیده رو مدیریت کرده و اکثرا به جز پیشرفت سیرکش، به چیز دیگه‌ای اهمیت نمیده.

زندگی نامه: زندگی نامه‌ای نداره! چرا؟ چون آقای تال خیلی کم حرف می‌زنه و هیچکس چیزی ازش نمی‌دونه. (حتی از چشم منِ راوی هم پنهان مونده!) به هیچکس اعتماد نمی‌کنه. اون اوایل اصلا دوستی نداشت که راز دلشو پیششون باز کنه، تازگیا هم با اینکه دوتا دوست پیدا کرده هیچوقت فرصت حرف زدن باهاشونو پیدا نکرده! البته شایعات زیادی راجع به آقای تال وجود داره... بعضیا میگن می‌تونه آینده رو ببینه، بعضیا هم میگن تلپاتی می‌کنه! حتی شایعه بوده که آقای تال یه اژدهاست. حالا این شایعات رو چه کسی و چرا پخش می‌کنه؟ فقط مرلین می‌دونه و خودش.

دوران تحصیل در هاگوارتز: راجع به اینم چیز زیادی نمی‌دونیم اما اسمش توی لیست جادوآموز های هافلپاف بوده. چند نفری هم میگن توی کلاسا دیدنش. البته که اون دوران توسط بقیه جادوآموز ها خیلی مسخره می‌شده! به هرحال دلقکه دیگه... آدما هم عادت دارن به دلقک جماعت بخندن. شایدم به خاطر همین نامه فارغ‌التحصیلیش رو جعل کرد تا زودتر بتونه پیش سیرک و خانواده‌ی عجیبش برگرده.

روابط: آقای تال، زن و بچه داره! سیرک زنشه و اعضای سیرک هم بچه هاش. خودش تک تک اعضا رو انتخاب و قبول کرده. اون همیشه یه جای مخصوص توی سیرک برای آدمایی که توسط جامعه پذیرفته نمیشن، باز می‌کنه و بهشون شغل و خانواده میده! آقای تال مهربون نیست اما خیلی خوب می‌فهمه که متفاوت بودن چه حسی داره.
البته جدای از این ها، دوتا دوست دیگه هم داره که خیلی بهشون وابسته شده. از چه لحاظ؟ خب آقای تال آینده رو می‌بینه و می‌فهمه چه کسی توی چه زمانی قراره بمیره، واسه همینم با هیچکس رابطه‌ی عمیقی نمی‌سازه! اما هیچوقت نتونست آینده‌ی آلبوس و آریانا رو ببینه. حالا می‌خواد بخاطر قدرت زیادِ اونها باشه یا هرچیز دیگه‌ای، آقای تال انقدر خوشحال بود که دنبال دلیل و اما و اگر ها نرفت! فقط سعی کرد بهشون نزدیک بشه چون اونا تنها کسایی بودن که می‌تونست کنارشون راحت باشه. البته با آریانا احساس راحتی بیشتری داره، حتی براش یه لقب هم گذاشته و همیشه ″نانا″ صداش می‌زنه.

جبهه: یادتونه گفتم آقای تال مهربون نیست؟ الان می‌خوام بگم خوب هم نیست. اینکه آدم خوبی نیست، باعث نمیشه آدم بَدی باشه ها! فقط سرش تو کار خودشه و خیلی وقته که دیگه به این اسامی کاری نداره. اینکه عضو محفل شد هم دوتا دلیل بیشتر نداشت؛ اولی اینکه می‌خواست از سیرکش محافظت کنه! دومی هم بخاطر اینکه می‌خواست زمان بیشتری با آریانا و آلبوس بگذرونه. اینکه یکی از اعضای محفله، دلیل نمیشه پایبند همه قوانینشون هم باشه! کسی چه می‌دونه؟ شاید آقای تال توی سایه ها و دور از چشم همه، یه قاتل بی رحم و ظالم باشه.

شناسه قبلی

انجام شد.

کی اینو اینجا راه داده؟ من کسی‌ام که تایید می‌کنم آقا!

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/11/11 13:13:49
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/11/11 13:24:17
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/11 13:36:02
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 11 بهمن 1403 01:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیبل تریلانی، استاد پیشگویی در مدرسه هاگوارتز، یکی از عجیب‌ترین شخصیت‌های دنیای جادوییه که انگار همیشه در آستانه کشف بزرگ‌ترین اسرار جهان قرار داره... یا شاید هم فقط دنبال عینکش می‌گرد! کسی چه میدونه؟ البته اینکه اون مدام دنبال یه چیزی بگرده کاملا طبیعیه. به هر حال برای کسی مثل اون که هر لحظه در حال پیشگویی یه چیزیه، وقتی نمی‌مونه که بخواد محل قرار دادن وسایلم تو ذهنش ذخیره کنه. کلا جا برای ذخیره‌ی هیچ چیز دیگه ای نمی‌مونه!

سیبل با چشم‌هایی شبیه به گوی بلورین (یا شاید هم یه جغد شگفت‌زده) و شالی که انگار از وسط بازار دست‌فروش‌های جادویی نسیه خریده، بیشتر شبیه کسیه که به‌تازگی از خواب بیدار شده تا کسی که قرار است آینده رو ببینه.

اون استاد پیشگوییه، اما اگر از او بپرسید که مثلاً "ناهار چی بخوریم؟"، احتمالاً به شما نگاهی عمیق می‌اندازه، کمی مکث می‌کنه و می‌گه: "من سایه‌ای تاریک روی بشقابت می‌بینم... شاید سوپ کدو؟البته باید مراقب باشی چون پیش‌بینیه من اینه که امشب تو شامت غرق می‌شی و می‌میری!" البته نیمی از زمان تدریس او صرف توصیف مرگ قریب‌الوقوع دانش‌آموزان بیچاره می‌شه که باعث شده بیشتر شاگردانش از ترس سر کلاسش یادداشت وداع بنویسن! یه نمونه اش همین دو جمله قبل دیدین!

تریلانی یکی از اون شخصیت‌هاییه که اگر یک گوی بلورین روی میز بگذارید، نیمی از افراد فکر می‌کنن که مراسم احضار ارواح در حال برگزاریه و نیمی دیگر منتظرن که او یک حرکت شعبده‌بازی انجام بده یا شایدم به جای اینا از توی گوی یه خرگوش رو بکشه بیرون. البته اگر گوی رو زمین انداخت، اصلاً تعجب نکنید؛ این هم بخشی از "پیشگویی" اونه که گفته بود: "من چیزی ارزشمند رو خواهم شکست!" اون تجسم واقعی این جمله است: "یا چیزی می‌دونه که ما نمی‌دونیم، یا اصلاً نمی‌دونه که ما چیزی نمی‌دونیم!"

تریلانی خیلی به خاندانش افتخار می‌کنه و همیشه دوست داره تعریف کنه که نوه نوه‌ی یه پیشگو فوق‌العاده معروفه. البته وقتی کسی ازش می‌پرسه اسم اون پیشگو چی بوده، یه مکث طولانی می‌کنه و می‌گه: "اوه... تو گذشته گم شده... خیلی گذشته!" همونطور که قبلا هم گفتم مغز یه پیشگو جایی برای ذخیره این اطلاعات چند بار مصرف نداره!

در بیشتر موارد بقیه ترجیح میدن سیبیل صداش کنن. که خب البته خیلی هم اسمی نیست که بهش نیاد!

با اینکه اون شاید کمی نامفهوم و ناخوشایند به نظر بیاد ، اما نمی‌شه انکار کرد که بدون اون، دنیای جادوگری کمی کسل‌کننده‌تر می‌شد.

پیش‌بینی کوتاه از سیبل تریلانی: "من می‌بینم که تو... همین الان در حال خندیدن هستی... یا شاید هم فقط پوزخند زدی. آه، این تاریکی! من باید بروم چای بابونه‌ام را بنوشم!"


شناسه قبلی
گروه: ریونکلا

تایید شد.
خوش برگشتی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/11 1:20:03