جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در نبرد با یار جنگی (سیروس شلوارپلنگی) با موضوع سانسور



تصویر به صورت بسته، دامبلدور را نشان میدهد که با کت شلوار پرنسسی صورتی پشت یک میز نشسته و میکروفونی روبرویش قرار داد. ریشش منظم شانه شده و موهای سفید بلندش، گوجه ایی پشت سرش بسته شده است.

دامبلدور میکروفون را مقابلش تنظیم کرد و گفت:
- خب... نور... صدا... حرکت!.... بینندگان عزیز! در این برنامه در خدمت شما هستیم با دو یار جنگی، سیریوس بلک معروف به سیروس پلنگ و تام ریدل معروف به لرد ولدمورت بزرگ!

تصویر بزرگ شده و در دو سمت میز بیضی شکل، لرد ولدمورت و سیریوس نشسته اند. هر دو با نگاه خصمانه ایی به هم خیره شده اند و پلک هم نمیزنند.

دامبلدور ادامه میدهد:
- خب... از آقای پلنگ شروع میکنیم.... میخوایین یه سلامی به بیننده ها داشته باشین و موضع خودتون در جنگ هم اعلام کنید!

سیریوس بدون آنکه نگاهش را از ولدمورت بردارد میگوید:
-سلام و خوبی و این حرفا!... موضع من اینکه ادم اگر خیلی ادعا داره، بره خونه ریدلشو گسترش بده نه اینکه بیاد وسط وزارتخونه ما! حسودی نکنیم!

لرد با عصبانیت جواب داد:
- با ما بودی؟.... ما حسودی کنیم؟ اینهایی هم که میپری باهاشون، میدونی الگوی همشون منم؟

- ال چه گویی؟

- الستور که اینجا نیست؟ توهم زدی؟

- الستور چیه؟ این اصطلاحه! اخه پیرم شدی! متولد چندی؟ 1977؟

- من پیرم و دامبلدور پیر نیست؟

- به دامبلدور چیکار داری اینجا نشسته، میکروفونش دستشه!

- پیرمرد پرحاشیه با همین میکروفون فقط بلده گلرت بازی کنه!

در اینجای مصاحبه، سیریوس که خیلی به او برخورده بود، ازجایش بلند شد و به بالای میز رفت و به سمت لرد یورش برد. او ِیقه لرد را گرفت و لرد هم موهایش را چنگ زد.

دامبلدور پرنسسی، با وحشت میکروفون را انداخت و گفت:
- اقایون! اقایون! قباحت داره! ول کنین همو!

سیریوس که بدنش روی میز کشیده شده بود گفت:
- اخه این بهت توهین کرد؛ البوس!.... بابا لرد! تو مو نداری نمیفهمی چقدر درد داره موهای کسی رو بکشی! ول کن!

ولدمورت که صورتش به صورت سیرویوس چسبیده بود، گفت:
- این به درخت میگن! درست صحبت کن!..... ما مو داریم در جاهایی که باید داشته باشیم! ول هم نمیکنیم!

- چقدر تو ********!
- بی تربیت!******* خودتی! تازه******!

در واقع به جای ستاره ها، صدای بوق ممتدی در فضا پخش شده و لرد و سیریوس را چنان غافلگیر میکند که هر دو همدیگر را ول میکنند.
دامبلدور با افتخار میگوید:
- به علت اینکه این برنامه رو بچه ها هم دارند نگاه میکنن؛ ما اینو برنامه رو خودکار به سانسور خودکار کردیم! اگر علنا حرف بد بزنید، سانسور میشین!

لرد نگاه رضایت بخشی به سیریوس که همچنان روی میز دراز کش بود انداخت و گفت:
- خب... خب.... اگر علنا فحش ندیم چی؟ ما بلدیم دارک باشیم!

سیریوس در همان وضعیت چرخید و به دامبلدور گفت:
- خب این بلده! الان ترور شخصیتی میشیم!

دامبلدور با مهربانی گفت:
- فرزندم! باید با نور و روشنایی و عشق جنگ رو ببری! دارک بودن به درد نمیخوره!

لرد ولدمورت به پشتی صندلی اش تکیه داد و گفت:
- اره.... اینو کسی میگه که دوست پسرش اسطوره دارک بودنه!

دامبلدور به رنگ گوجه درآمد و لرد ادامه داد:
- خب بینندگان عزیز! در این روز خاص میتونید ذات واقعی این دوتا رو ببینین! ما با سانسور هم حرف میزنیم! چون فقط داریم حقیقت رو میگیم! این سفید مفید ها از درون سیاه سیاهن! این دامبلدور صورتی هم
داخلش سیاه سیاهه! این سیروسعلی هم پشم خالصه فقط! هیچی زیر اون پشمها نیست! همه وعده هاش تو خالیه!

سیریوس که بهش برخورده بود گفت:
- بابا چی میگی برای خودت؟ اینا چرا سانسور نمیشه؟

- چون داریم حق میگیم! تو برو توی سوژه مجلس یک شلواری پات کن اول! بعد هم چرا لوپین رو نیاوردی توی اون سوژه؟ باهم شیپ میشین؟

- من شلوار دارم! بعد شیپ چیه؟ باهم گوسفند میشیم؟

- نمیدونم والا! گرگ در گرگ میشه گوسفند؟ منفی در منفی میشه مثبت؟

در این لحظه دامبلدور از جایش بلند میشود وبه سمت دوربین می آید.
- تو ادم بشو نیستی تام! سانسورم روت جواب نمیده!

دوربین تاریک میشود و آخرین چیز صدای ولدمورت است که به گوش میرسد:
- ما ادم نمیشویم چون خود شیطانیم! شما چی؟... فرشته؟ فرشته ویکتوریا سیکرت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه‌ی دیگری برای این پست


آریانا آنچه را که می‌دید باور نمی‌کرد. پسری کوچک، آرام در آغوش سالازار خوابیده بود. آریانا آهسته بلند شد. هیاهویی در درونش شکل گرفته بود. قلبش با تمام وجود فریاد می‌زد و خواستار در آغوش کشیدن برادرش بود. برادری که تا چندی پیش حتی از وجودش خبر نداشت، اما ارتباطش با او را حس می‌کرد.

موهای طلایی او دقیقا هم‌رنگ موهای آریانا بود. آریانا آرام آرام به سمت سالازار قدم برداشت. رو‌به‌رویش ایستاد و به کودک خیره شد.
- این... این واقعا سایمونه؟ واقعا برادرمه؟

دستش را بالا برد و گونه‌ی سایمون را نوازش کرد. او همچنان در خواب کودکانه‌ی خود به سر می‌برد ولی با نوازش آریانا، لبخند محوی روی صورتش نقش بست.

- درسته آریانا. این واقعا برادرته، سایمون.

آریانا نگاهش را از سایمون گرفت و به چشمان سالازار خیره شد.
- اما پدر و مادر من که خیلی وقته مردن... چطور ممکنه سایمون برادر من باشه؟

سالازار آرام کودک را در آغوش آریانا گذاشت و آریانا همانجا با کودک در آغوشش نشست. سالازار کنار او زانو زد. خوب می‌دانست که چطور باید اعتماد آریانا را جلب کند.
- پرسیوال زنده‌ است، آریانا. اون مدتی هست که از آزکابان بیرون اومده. و این بچه، سایمون، برادرته.

آریانا با چشمانی که از حیرت گرد و پر‌ از اشک شده بودند به سالازار خیره شد. آخرین خاطراتی که از پدرش به یاد داشت برای زمانی بود که سه پسر ماگل او را اذیت کرده می‌کردند و پدرش به دادش رسیده بود.

- درسته آریانا. اونا مجبورت کردن که جادوتو فرو بخوری. و پدرت، اون می‌خواست از تو محافظ کنه. میبینی؟ تمام این‌ها به خاطر اون سه پسر ماگل اتفاق افتاد. آزکابان رفتن پدرت، نهانه شدن تو، مرگ مادرت، اونا باعث شدن که خانواده‌ی شما از هم بپاشه آریانا. ولی حالا تو می‌تونی با من بیای. می‌تونی مثل یه خواهر کنار سایمون بمونی.
- آریانا!

آریانا نگاهش را به سمت صدا برگرداند. برادرش بود، آلبوس.

- داداشی...
- آریانا اون واقعی نیست! اون بچه واقعی نیست! اون داره ذهنتو به بازی می‌گیره آریانا!

آریانا دوباره به کودک در آغوشش نگاه کرد.
- ولی داداشی این... داداشی من بغلش کردم. نگاه کن، حتی موهاشم رنگ منه. چطور می‌تونه واقعی نباشه؟

اشک از چشمان آریانا جاری شده بود. کودک را محکم‌تر در آغوش گرفته بود.

- آلبوس تمام مدت اینو ازت مخفی کرده بود آریانا.
- آریانا به من گوش کن! می‌دونم که می‌ترسی که اینا واقعی باشه و برادرتو از دست بدی، می‌دونم که این مدت که نبودم تنها شده بودی، ولی بهم اعتماد کن آریانا. بهت قول می‌دم که همه‌ چیز درست می‌شه.

نگاه آریانا بین آلبوس و سایمون در نوسان بود. می‌ترسید اشتباه انتخاب کند. می‌ترسید که برادرش را از دست بدهد. او تنها بود. خیلی تنها. قطرات اشک روی گونه‌هایش می‌غلتید و فرو می‌افتاد.

- قول می‌دم دیگه هرگز تنهات نذارم لیمویی...

صدای آلبوس این بار پر از درد بود. این جمله‌ تیر آخرش بود.

- قول میدی داداشی؟ واقعا؟

تیر آخر آلبوس به قلب آریانا نشسته بود.

- قول می‌دم لیمویی! واقعا!

آریانا باری دیگر کودک را در آغوشش فشرد و پیشانی‌اش را بوسید. تصمیم گرفته بود به آلبوس اعتماد کند. آرام سایمون را روی زمین گذاشت، بلند شد و پیش آلبوس رفت. به محض بلند شدندش، تصویر سایمون در هوا به دودی سیاه‌رنگ تبدیل شد.

آریانا تصمیم درستی گرفته بود.
_________________________________
آخرین معجون عشقمو می‌دم به سالازار که ۲ پستشو بده به ما.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1403/11/26 4:00:24
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین

ادامه‌ی ایشون


سالازار از جایش برمی‌خیزد و برای پیوستن به مبارزه‌ای که ادامه داشت به سمت خروجی سالن می‌رود. شاید تصمیم‌گیری را باید به موقعیت بهتری واگذار می‌کرد. اما در آخرین لحظه برمی‌گردد و به گابریل که دوباره به مرد غرق در خون می‌نگریست نگاهی می‌اندازد. هم‌چنان فقط کنجکاوی بود که در چهره‌اش دیده می‌شد.

سالازار در اولین برخورد از دخترک خوشش آمده بود. انرژی و سادگی‌ای که حتی در میانه‌ی جنگ حفظ کرده بود برایش جالب بود. از آن زمان با دقت بیشتری گابریل را زیر نظر گرفته بود. اما حقیقت این بود که در اولین دیدار انتظار نداشت او را بعنوان کسی انتخاب کند که خودش شخصا آموزشش را برعهده گیرد و راهش را ادامه دهد.

با این حال، در دومین ملاقاتشان چیزی را درون او دیده بود که نمی‌توانست به سادگی از آن بگذرد. احساس می‌کرد این دست سرنوشت است که آن‌ها را دوباره به یکدیگر رسانده است. آن هم دقیقا در موقعیتی که سالازار برای شناخت بیشتر گابریل به آن نیاز داشت.

با این که باسیلیسک در یک سو وحشت‌افکنی کرده بود و قربانی‌اش در وسط سالن در خون غوطه‌ور بود، اما در گابریل اثری از ترس و وحشت ندیده بود. حتی با خونین شدن کتانی‌هایش نیز با اکراه به عقب نپریده بود. او تنها با کنجکاوی علت حادثه را از سالازار جویا شده بود.

اکنون با دیدن گابریل که نگاه کنجکاوش بر مرد غرق در خون قفل شده بود، سالازار که با خیال پیوستن به نبرد در حال ترک آن‌جا بود، حالا در رفتنش درنگ می‌کند. او اهدافی بالاتر از پیروزی در این نبرد زمینی داشت و گابریل می‌توانست شخصی باشد که مدت‌ها به دنبالش بود و تقریبا از یافتنش ناامید شده بود.

پس مسیرش را عوض می‌کند و دوباره وارد سالن می‌شود. او انتخابش را کرده بود. وقتش بود از انتخاب گابریل جویا شود.

سالازار جلوتر می‌آید و درست در کنار گابریل می‌ایستد و او نیز به مردی که حالا تقریبا از خون خالی شده بود می‌نگرد.
- چی در موردش کنجکاوت کرده؟

گابریل با شنیدن صدای سالازار، ابتدا نگاهی به او می‌اندازد و سپس دوباره غرق تماشای مرد می‌شود.
- مسیر و سرعت خروج خون. فکرشو می‌کردی آدما اینقد زیاد خون داشته باشن؟

سالازار انتظار چنین جوابی را نداشت. اما جوابی بود که او را از انتخابش مطمئن‌تر می‌کند. گابریل ترسی از خون نداشت.
- من خون‌های زیادی ریختم. برای اهداف بالاتری که در سر داشتم. آیا تو حاضر به انجامش هستی؟

برقی در چشمان گابریل ظاهر می‌شود و بی‌درنگ جواب می‌دهد:
- فکر می‌کنم برای اهداف بالاتر باید انجامش داد. مگه نه؟

همان برق این‌بار در چشمان سالازار ظاهر می‌شود.
- گابریل... دوست داری با من به جایی بیای که بتونیم دنیا رو دوباره از نو و اونجور که باید بسازیم؟ می‌خوای آزادی رو بدست بیاری؟

اکنون دیگر هر دو مستقیم به یکدیگر نگاه می‌کردند و چشم‌هایشان ثابت روی دیگری مانده بود. گابریل دقیقا متوجه نمی‌شود که منظور سالازار از نو سازی دنیا و بدست آوردن آزادی چه بود، اما یک چیز را خوب می‌دانست. آن هم این بود که گابریل به سالازار اسلترین جذب شده بود. حالا دیگر انتخابش او بود. پس جوابی را می‌دهد که عمیقا خواستار آن بود.
- می‌خوام که تو بهم یاد بدی.

لبخندی بر لب‌های سالازار می‌نشیند که نشان از رضایت دارد. همیشه می‌دانست می‌تواند به اهدافی که در سر دارد برسد و برنامه‌هایش از این جهت تکمیل بود. اما شاید انتظار مواجه شدن با دختری که در این مسیر به او ملحق شود را نداشت.

حالا آن دو به یکدیگر پیوسته بودند و گابریل بی‌صبرانه مشتاق بود تا از سالازار بیاموزد. او که شگفتی را به چشمانش هدیه داده بود. گابریل می‌خواست از او یاد بگیرد که چطور زندگی کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین


ادامه این پست!


بخش اول:

جهنم، برزخی بی‌پایان از تاریکی و شعله‌های بلعنده، گستره‌ای که در آن شب و روز هیچ معنایی نداشت، در زیر پای دو مسافر جدید خود زنده بود. صخره‌های سیاه و تیز، از زمین‌هایی که زمانی سرد و بی‌جان بودند، بیرون زده بودند، اما اکنون، با هر قدمی که سالازار بر آن می‌گذاشت، زمین لرزید، گویی که این سرزمین نفرین‌شده نفس می‌کشید، گویی که زنده بود، گویی که فهمیده بود که چیزی در حال تغییر است. در اطرافشان، دره‌هایی که درون آن‌ها رودخانه‌هایی از گدازه‌ی جوشان جاری بود، همچون زخم‌هایی عمیق در دل زمین باز شده بودند. دیوارهایی از دود و سایه، به آرامی از میان شعله‌های خونین زبانه می‌کشیدند، اما این شعله‌ها، نه روشنی به ارمغان می‌آوردند و نه گرما، بلکه تنها سرما و وحشت را در رگ‌های کسانی که در میانشان قدم می‌گذاشتند، جاری می‌کردند.

بر فراز آسمان، ابرهای سرخ و سیاه همانند موج‌هایی از جادوی خالص تاریک در هم پیچیده بودند، نور صاعقه‌های بنفش و سرخ در میان این تاریکی‌های انبوه می‌درخشید، اما هیچ نوری در این سرزمین جاودانه نبود، تنها انعکاسی از وحشت بود که بر دریاهای آتشین زیر پایشان می‌تابید. برج‌هایی با معماری باستانی، قلعه‌هایی که در سایه‌هایشان فریاد گناهکاران گم شده بود، بر بلندای تپه‌های سنگی و شعله‌ور قد برافراشته بودند، اما هرچقدر که این دوزخ عظیم به نظر می‌رسید، هیچ‌کدام از این منظره‌های هولناک، اثری بر دختری که در میان این همه ویرانی ایستاده بود، نداشت.

گابریل دلاکور، کوچک، معصوم، با موهای نقره‌ای و چشمانی که درخشش شگفتی کودکانه داشت، در میان این شعله‌ها ایستاده بود، بدون لرزش، بدون وحشت، بدون حتی یک لحظه تردید. او هیچ نشانه‌ای از ترس در خود نداشت، انگار که این جهان، این آتش، این سایه‌ها، تنها یک تصویر بودند، تنها یک رویا که هنوز قدرت نفوذ به قلب او را پیدا نکرده بود.

سالازار، که ردای بلندش در میان زوزه‌های بادهای دوزخی تکان می‌خورد، در سکوت به او نگاه کرد. او چیزی نگفت، اما چشمان قرمز و درخشانش نشان می‌داد که می‌دانست. او این را از لحظه‌ای که او را انتخاب کرده بود، می‌دانست. سال‌ها، قرن‌ها، هزاره‌ها در سایه‌ها نظاره کرده بود، دیده بود که چگونه موجودات ضعیف در تاریکی خرد می‌شوند، چگونه حتی قوی‌ترین مردان و زنان در برابر وحشت واقعی، در برابر چیزی که ذهنشان توان پردازشش را نداشت، زانو می‌زنند، اما گابریل؟ او زانو نزده بود.

او تنها نگاه می‌کرد.

سالازار بالاخره لبخندی زد، لبخندی نادر، که نه از سر تمسخر، نه از سر پیروزی، بلکه از سر رضایت بود. سپس، صدایش که همچون پژواکی از اعماق جهنم به گوش می‌رسید، آرام در میان بادهای گداخته پیچید.

- تو نمی‌ترسی. می‌دانستم که نخواهی ترسید.

هیچ‌کسی، هیچ جادوگری، هیچ موجودی، حتی قوی‌ترینشان، حتی ظالم‌ترینشان، نمی‌توانست ادعا کند که از جهنم نمی‌ترسد. اما این دخترک، که هنوز چهره‌اش از لطافت یک کودک برخوردار بود، به راحتی در میان ویرانی‌ها ایستاده بود، گویی که اینجا هیچ خطری برای او نداشت. سالازار قدمی به جلو گذاشت، و زمین زیر پایش شکافته شد، اما حتی این هم گابریل را تکان نداد. او تنها با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کرد، گویی که اینجا چیزی بود که باید دیده می‌شد، نه چیزی که باید از آن فرار کرد.

سالازار، با لحنی که انگار سال‌ها، قرن‌ها منتظر گفتن این جملات بوده است، ادامه داد.

- هزار سال پیش، دختری مانند تو را می‌شناختم. دختری که نمی‌ترسید، دختری که قلبی قوی داشت، دختری که می‌توانست دنیایی را تغییر دهد. اما آن زمان، غرورم باعث شد که نتوانم او را متقاعد کنم، باعث شد که به‌جای اینکه راه را نشانش دهم، رهایش کنم تا مسیر خودش را برود. من اشتباه کردم، گابریل. اشتباه من این بود که فکر می‌کردم سرنوشت، بدون مداخله‌ی من، مسیر درستی را پیش خواهد گرفت. اما حالا، تو را می‌بینم. و می‌دانم که تقدیر، فرصتی دوباره به من داده است.

سالازار دستش را بلند کرد، و با حرکتی آرام، منظره‌ای از دوزخ را پیش روی او گسترد. قلعه‌هایی که در مه خونین فرو رفته بودند، برج‌هایی که سایه‌های شیطانی در آن می‌جنبیدند، کوه‌هایی که فریادهای گمشده‌ی ارواح را در خود پیچانده بودند، و در میان تمام این‌ها، تاجی که در تاریکی می‌درخشید.

- به این قلمرو نگاه کن. این، به زودی، از آنِ من خواهد شد.

بادهای آتشین، خاکسترهایی را که در هوا سرگردان بودند، به اطراف پخش کردند، و سالازار ادامه داد.

- من نقشه‌ای دارم، نقشه‌ای که لوسیفر را از تخت سلطنتش پایین بکشد، نقشه‌ای که مرا به حاکم این سرزمین تبدیل کند. به زودی، جهنم مرا به‌عنوان پادشاه خود خواهد شناخت. و از اینجا، از این نقطه، ما حرکت خود را به سوی زمین آغاز خواهیم کرد. جایی که جهان جادو، جایی که دنیای مشنگ‌ها، به زیر فرمان من درخواهند آمد.

گابریل، که هنوز دستش را در میان هوا تکان می‌داد، انگار که در میان پروانه‌ها باشد و نه در میان دوزخ، با لحنی ساده و کودکانه گفت:

- ولی بقیه می‌گفتند که تو فقط به نابودی و کشتن فکر می‌کنی.

سالازار خندید، اما این خنده، چیزی نبود که کسی از آن آرامش بگیرد. این خنده، سنگین بود، تاریک بود، خنده‌ای که حقیقت را درون خود داشت، اما حقیقتی که تنها اندکی می‌توانستند آن را بپذیرند.

- نمی‌خواهم به تو دروغ بگویم، گابریل. هرگز این کار را نکرده‌ام. بله، من می‌کشم. من نابود می‌کنم. و به تو نیز یاد خواهم داد که همین کار را انجام دهی. اما نه برای سرگرمی. نه برای انتقام. نه برای خون‌خواهی. ما نابود می‌کنیم، زیرا جهان را باید از نو ساخت. ما ویران می‌کنیم، تا چیز بهتری بنا کنیم. تا چیزی بسازیم که در آن، جادوگران در شکوه زندگی کنند، و حتی مشنگ‌ها، دیگر درگیر جنگ‌ها و فسادهای خود نباشند. برای ساختن این آینده، باید هر چیزی که سد راهمان قرار دارد، از میان برداریم.

او دوباره به اطراف اشاره کرد، به قلمرویی که در دستانش بود، به سرزمینی که به‌زودی از آن او می‌شد.

- بیا، گابریل. ما در اینجا کارهای زیادی برای انجام دادن داریم.

و در میان آتش‌هایی که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شدند، در میان سرزمینی که در حال تغییر بود، سالازار و گابریل گامی دیگر به سوی آینده برداشتند، آینده‌ای که در آن، دوزخ تنها نقطه‌ی شروع بود.


بخش دوم:


در سکوت جهنم، در سرزمینی که هیچ زمان و مکانی در آن معنایی نداشت، تنها دو نفر باقی مانده بودند. سالازار اسلیترین، که در میان شعله‌های خاموش نشدنی ایستاده بود، و گابریل دلاکور، که با چشمان معصوم و بی‌باک خود، هنوز همان کودک بازیگوشی بود که دنیا را ساده‌تر از آنچه بود می‌دید. اما اکنون، در این لحظه، در این مکان، در این وضعیت، او باید تصمیمی می‌گرفت که سرنوشتش را برای همیشه تغییر می‌داد.

سالازار که در میان سایه‌های پیچیده‌ی دوزخ قرار داشت، چشمان قرمزش را به او دوخت. نوری که از درون آن‌ها می‌تابید، چیزی بیش از شعله‌های اطراف بود، نوری از خرد، از قدرت، از چیزی که تنها کسی که هزار سال در سایه‌ها زیسته، می‌توانست درک کند. سپس، با صدایی که دیگر نیازی به بلند بودن نداشت، اما با هر کلمه‌اش، خود زمین را به لرزه می‌انداخت، شروع به سخن گفتن کرد.

- می‌خواهم به تو فرصتی بدهم، گابریل. فرصتی که بسیاری آن را نمی‌بینند، فرصتی که بسیاری هرگز به آن فکر هم نمی‌کنند. من نمی‌خواهم تو را مجبور کنم که در این مسیر با من همراه شوی، من نمی‌خواهم تو را به زور به طرف خود بکشم، برعکس، می‌خواهم که خودت انتخاب کنی. این همان چیزی است که دیگران نمی‌توانند درک کنند، و این همان چیزی است که تو را از بقیه متمایز می‌کند. انتخاب.

بادی از سمت دره‌های جهنمی وزید، شعله‌ها برای لحظه‌ای کوتاه به حرکت درآمدند، اما گابریل همچنان بدون ترس ایستاده بود. او گوش می‌داد. سالازار، با همان لحنی که انگار حقیقتی فراموش‌شده را برای اولین‌بار آشکار می‌کرد، ادامه داد.

- در دنیای آن‌ها، در دنیای دامبلدور و دوستانش، انتخابی برای تو وجود ندارد. چرا؟ چون آن‌ها خود را در چهارچوب‌هایی زندانی کرده‌اند، در حد و مرزهایی که خودشان ساخته‌اند، در قوانینی که خودشان تعیین کرده‌اند. در ذهنشان، خیر و شر مطلق وجود دارد، و هرکسی که از این حد فراتر برود، دیگر در جمع آن‌ها پذیرفته نیست. اما تو به من بگو، گابریل، آیا این واقعاً آزادی است؟ آیا این واقعاً عدالت است؟ آیا زندگی کردن در محدودیت‌هایی که دیگران برای تو تعیین کرده‌اند، واقعاً انتخاب توست؟

او قدمی نزدیک‌تر آمد، اما در حرکاتش تهدیدی نبود، تنها حقیقتی که می‌خواست به گوش کسی که شاید بتواند درکش کند، برساند.

- به دامبلدور نگاه کن. او همیشه در تلاش است تا نیکوکار باشد، تا قوانین خودش را رعایت کند، اما بگذار از تو بپرسم: اگر همین حالا دامبلدور، تصمیم بگیرد که تک‌تک مرگخواران را بکشد، اگر همین حالا تصمیم بگیرد که بی‌رحمانه با دشمنانش برخورد کند، آیا دیگران او را خواهند پذیرفت؟ یا اینکه او را طرد خواهند کرد؟ آیا کسانی که او را می‌پرستند، همچنان به او اعتماد خواهند داشت؟ یا اینکه ناگهان به او به چشم یک هیولا نگاه خواهند کرد؟ می‌بینی، گابریل؟ حتی دامبلدور هم محدود است. او نمی‌تواند هرکاری که بخواهد انجام دهد، حتی اگر آن کار درست باشد، چون قوانینش این اجازه را به او نمی‌دهد.

سکوتی عمیق میان شعله‌های سرخ و دره‌های سوزان شکل گرفت، گویی که خود جهنم نیز به شنیدن این حقیقت نیاز داشت.

- پس حالا تو را با انتخابی روبه‌رو می‌کنم، اما نه میان تاریکی و روشنایی، نه میان خیر و شر. این انتخابی است میان خودت و دیگران. آیا می‌خواهی کسی باشی که به آنچه در درونت احساس می‌کنی، گوش می‌دهد؟ آیا می‌خواهی بر اساس آنچه که واقعاً فکر می‌کنی درست است، زندگی کنی؟ یا اینکه ترجیح می‌دهی مسیر آن‌هایی را دنبال کنی که فقط به خاطر پذیرش اجتماعی، خود را در چهارچوب‌های محدودشان گرفتار کرده‌اند؟ آیا می‌خواهی بر اساس چیزی که تو را خوشحال می‌کند زندگی کنی، یا چیزی که آن‌ها انتظار دارند که باشی؟

صدایش دیگر از لایه‌های حقیقت فراتر رفته بود، چیزی که به روح نفوذ می‌کرد، چیزی که نمی‌توانست نادیده گرفته شود.

- انتخاب کن، گابریل. انتخاب کن که می‌خواهی برای خودت زندگی کنی، یا برای دیگران.

سپس، سکوتی رخ داد.

یک سکوت طولانی، عمیق، کش‌دار.

سکوتی که حتی در دوزخ هم بیگانه بود.

زمان دیگر معنا نداشت، و در میان این خلأ، هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند. ساعت‌ها گذشت، شاید روزها، شاید سال‌ها، شاید یک لحظه‌ی بی‌پایان. گابریل در سکوت به افکارش فرو رفته بود، به انتخابی که پیش رویش قرار گرفته بود. این انتخاب ساده نبود، چیزی نبود که بتوان با بی‌دقتی از آن عبور کرد، چیزی نبود که بتوان بدون فکر کردن، بدون احساس کردن، تصمیم گرفت.

سپس، در نهایت، او نفس عمیقی کشید.

و ایستاد.

و با همان صدای کودکانه، اما این‌بار با قدرتی که هرگز در آن شنیده نشده بود، گفت:

- به من یاد بده که چطور زندگی کنم.

لبخند سالازار، لبخند کسی بود که به‌ندرت رضایت را در زندگی‌اش تجربه کرده بود، اما این لحظه… این لحظه استثنایی بود. او کسی را نیافته بود که او را فقط به خاطر قدرتش دنبال کند، بلکه کسی را یافته بود که انتخاب کرده بود.

در میان شعله‌های سرخ، جرقه‌ای از چیزی نو پدیدار شد. این دیگر پایان داستان نبود. این آغاز بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان نبرد بود؛ نبردی که ممکن بود همه‌چیزش را از او بگیرد: پسرعمویش، خواهرش و حتی جانش را.
هر سه مرگخوار بودند. اولین کسی که به گروه پیوست خواهر دوقلویش بود و مدتی بعد پسرعمویش کای، هر دو به راحتی به آرزوی دیرینه خویش رسیده بودند و اکنون نوبت هیزل بود. روزی که پس از مدت‌ها تلاش توانسته بود به گروه مرگخواران بپیوندد همچین روزی را تصور می‌کرد اما خب این جنگ زودتر از چیزی که او انتظار داشت رخ داد و او هنوز آماده نبود.

شوکه شده بود؛ مرگ در چند قدمی او بود و او میخواست به آن نزدیک‌تر شود.

- هیزل! باید فرار کنیم!

کای دست هیزل را گرفت اما هیزل دستش را پس زد، او نمی توانست آنجا را ترک کند؛ نه بدون دوربینش.
- باید برش دارم کای! اون همه‌چیز منه!
- پس این چیزیه که میخوای؟! میخوای منو تنها بزاری؟
- کای...
- فکر می‌کردم برات مهمم، فکر می‌کردم همه‌چیز تو منم!
- هستی کای! تو و خواهرم همه چیزمین!
- پس اون دوربین رو رها کن! بیا با هم فرار کنیم!
- ازت معذرت می‌خوام کای؛ اما من بدون دوربینم هیچم.

کای پوزخندی می زند.
-میدونستم. مهم نیست؛ منم بدون تو هیچم.

کای هیزل را عقب می کشد و جلو می‌دود. نمی تواند بگذارد هیزل از این جلوتر برود؛ چوبدستی اش را بیرون می آورد و به سمت دوربین می رود. اما قبل از اینکه دوربین را بردارد...

- کای!

هیزل با صدای بلند فریاد می کشد؛ پژواک صدای او گویی تمام وزارتخانه را به لرزه درآورده است. کای ناگهان محو می شود.

- تو کی هستی؟ از من و خونواده‌ام چی میخوای؟
- رفتار تو بیشتر به افراد محفل و ارتش روشنایی میخوره تا یه مرگخوار...
- آه... ریگولوس...

ریگولوس بلک از میان سایه ها بیرون می آید.
- آره منم و همون طوری که میدونی کاری بهت ندارم مگر اینکه...
- درسته، من میخوام تو رو نابود کنم!
- نمیخوام این‌کارو کنم اما... با یه دوئل کوچیک چطوری؟
- اکسپلیارموس!

چوبدستی ریگولوس بلک به گوشه ای از سالن می‌افتد؛ دورتر از چیزی‌ست که بتواند به آن برسد.

- خب خب، می بینم که به همین زودی شکست خوردی! راستش اکثریت افراد محفل مهربونن و انتظار حمله ناگهانی رو ندارن، کند و ضعیفن! میدونی که... می تونم همین حالا با یه ضربه خردت کنم اما خب...

لحظه ای مکث می‌کند. تالار در سکوت فرو می‌رود.
- اول باید کای رو پیش من برگردونی.

ریگولوس پوزخندی می زند.
-همون‌طور که گفتم ظریف و شکننده ای؛ درست مثل یه فرد از ارتش روشنایی. چرا به ما...
- بعد از این خواهرمو کشتین چطوری می تونین همچین پیشنهاد جسورانه ای بدین؟! هیچ‌کدومتون لیاقت من و قدتو ندارین!

هیزل چوبدستی اش را بالا می آورد و با تمام توان فریاد می‌زند:
-آواداکداورا!

نور سبزی که از چوبدستی هیزل منشا می‌گیرد تمام فضا را پر می کند؛ نوری که به ریگولوس برخورد می کند و او را بر زمین سرد می اندازد. ناگهان...
- کای! کای، تو برگشتی!
- از چی حرف می‌زنی؟ چی شده؟ اینجا چه خبره؟

هیزل لبخند می زند؛ اکنون کای دوباره جلویش ظاهر شده و هیچ از آن اتفاق به یاد ندارد. این خوب است، همه چیز برای او خوب است.
- چیزی نیست، تموم شد. بیا دوربینو برداریم و بریم.
- نمیفهمم از چی حرف می‌زنی ولی خب، بریم.

هیزل با دست چپش دوربین را برمی‌دارد و دست راستش را در دستان گرم کای می‌گذارد. در همین حین بدن بی‌جان ریگولوس بلک شروع به سرد شدن می کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 16:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در راستای نبرد با سالازار


ماجرای این پست هم مثل کلی ماجرای دیگه، از دفتر دامبلدور شروع شد. جایی که همه‌ی مصیبت‌ها استارت می‌خورن و دقیقا همونجا تموم می‌شن. محل فرمانروایی دامبلدور! جایی همه‌ی افکارش شروع می‌شن، بزرگ می‌شن، بسط پیدا می‌کنن. وسعت پیدا می‌کنن و در نهایت تبدیل به رفتار‌ها و اعمالی می‌شن که در راستای تصمیم ها اتخاذ می‌شن.

دامبلدور آدم بی‌نقصی نبود. تا حدی هم شیفته‌ی قدرت و فرمانروایی بود. اینو زمانی فهمید که درحال مطالعه درمورد موسس گروه اسلیترین، نمی‌تونست اقرار نکنه که مسحور قدرت و مهارت اسلیترین نشده بود. قدرت سالازار و اصالتش در اجرای جادو بی‌نظیر بود. هرکسی رو به این میل وا می‌داشت که حداقل یکبار تلاش کنه که شبیه سالازار اسلیترین بشه و یا از اون الگو برداره.

دامبلدور هم دنبال قدرت بود. اما تشنه‌ی قدرت نبود. سالازار اسلیترین ذهنش رو پر کرده بود. ذهنش پر از انوار سبزرنگ شده بود و مارهای افکار قدرت در رشته رشته‌های مغزش می‌لولیدن. فکر به مهارت اندوزی و قدرتمند شدن داشت قدرت ذهنی دامبلدور رو خلع سلاح می‌کرد. دامبلدور به سختی درحال مقاومت درون خونه‌ی خودش بود. درون دفترش. توی اتاقش. درون ذهنش.

چرا باید به قدرت پشت می‌کرد؟ مهارت زیادی داشت. مقام بالایی داشت. جادوی باستانی توی رگ‌هاش جریان داشت و اگه اقدام می‌کرد، به راحتی می‌تونست به هرچیزی که می‌خواست برسه. به قدرت بیشتر، به احترام بیشتر، به مقام والاتر، به منبع جادوی بی‌نهایت و به هرچیزی که اراده می‌کرد. حتی کسی هم توانایی این رو نداشت که جلوی یکی از خواسته های دامبلدور رو بگیره.

سال‌ها وزارت تلاش کرده بود که دامبلدور وزیر رو ببینه. اما دامبلدور حتی یکبار هم با فکر به این مقام به وزارت پا نذاشت. اما قدرت ذهنی سالازار بسیار بیشتر بود. تا جایی که دامبلدور خودش رو در تالار اسرار می‌دید. آماده بود که ورد احضار رو بخونه و پذیرای جادوی سیاه در رگ‌هاش باشه. به جلو قدم‌های محکم بر می‌داشت و منتظر دستخط دست سرنوشت بود که سرانجام این ورود رو چی می‌نویسه.

اما به ناگاه با آتشی که در ذهنش شعله کشید، متوجه موضوعی شد. روحش درحال مردن بود. درحال تسلیم به روی قدرت بود و دامبلدور داشت به سال‌ها تلاشی که برای آلوده نشدن خودش و انسان‌ها به قدرت کرده بود، پشت می‌کرد. سرانجام جالبی نبود. مرگ به هر شکلی، از این زندگی بی‌روح بهتر و شرافتمندانه تر بود. قدرت ذهنی دامبلدور داشت از خاکستر خودش بلند می‌شد.

روح و ذهن دامبلدور آتش گرفته بود. خاکستر شده بود. اما دامبلدور مانند ققنوس دوباره از خاکستر خودش بلند شد. قدرت داشت چشمان اون رو کور می‌کرد. اما اشک چشم ققنوس، نور را به چشمان دامبلدور برگردوند. سیاهی را پس زد و با آغوشی بازتر از گذشته، روشنایی را دربرگرفت. شایستگی دامبلدور نباید به این سادگی‌ها زیر سوال می‌رفت. شاید وقتی دیگر به سراغ سیاهی می‌رفت. اما این بار، سیاهی قدرت ذهنی سالازار اسلیترین شکست خورده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 02:18
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز ویران شده بود. آتش و دود وزارتخانه را در بر گرفته بود و حتی به اتاق های بایگانی و محراب های یادگاران که در انتهای وزارتخانه بودند، نیز رسیده بود.
در آن لحظه همه کاغذهای بایگانی در حال سوختن بود. تکه های کوچک خاکستر شده در هوا می رقصیدند و به آرامی رو جنازه مسئول بایگانی فرود می آمدند و با او وداع میکردند.
جنازه با چشمهای باز به سقف خیره شده بود و خون خشک شده ایی از دماغش به زمین ریخته بود. البته جنازه مسئول بایگانی، تنها جنازه آن اتاق نبود. در کنار مسئول بایگانی، جنازه چندین جادوگر سیاه و سفید نیز به زمین افتاده بودند. چیزی که عجیب بود، وضعیت جنازه جادوگران سیاه بود که همگی جنازه هایی از هم دریده و آشفته داشتند و خون و احشای بیرون ریخته از کالبدشان، زمین را رنگین نموده بود.


الستور مون در میان آن دود و خون، با چنگال های خونی ایستاده بود و نفس نفس میزد. دندانهای نوک تیزش نیز خونی بود و دیگر آن لبخند همیشگی اش مهمان لبهایش نبود. به جلو خم شده بود و انگار در وضعیت حمله بود و یک لحظه تا یورش بردن به سمت جلو فاصله داشت.
روبرویش سالازار با ردای سبز همیشگی اش قرار داشت. موهای سفیدش پریشان بود و او هم نفس نفس میزد. چشمهایش مانند دو گوی سیاه قدرتمند و مرموز، روی الستور قفل شده بود. میان دستهایش بدن بیهوش گابریل قرار داشت که چوبدستی اش را به گلویش میفشرد.

- هیولای جهنمی! واقعا نمیدونم تو از چی ساخته شدی ولی فکرشم نکن که من... سالازار اسلیترین رو بتونی مثل این سربازا سلاخی کنی! کافیه از جات تکون بخوری یا به حرفم گوش نکنی! همینجا این بچه رو میکشم!
بعد چوبدستی اش را بیشتر به گلوی گابریل فشار داد. گابریل ناخودآگاه ناله ایی کرد.

الستور مانند ببری وحشی، غرشی کرد. گابریل برایش مهم بود. او قلب نداشت. نمیتوانست که داشته باشد ولی گابریل فرق میکرد. او برایش حکم خانواده را داشت.

- چی میخوای؟

سالازار از شدت دود سرفه ایی کرد و گفت:
- زانو بزن!

الستور بی حرکت ماند و سالازار فریاد کشید:
- گفتم زانو بزن هیولا!

الستور دندانهایش را روی هم سابید و به آرامی روی زمین نشست. سالازار نیشخند زد. دود در هر لحظه بیشتر میشد و آتش تقریبا به سقف رسیده بود.

- شاخ هاتو میخوام ببینم!

الستور اخم کرد. او تا آن لحظه شاخ هایش را به کسی نشان نداده بود. سالازار از کجا میدانست؟

- شاخ های من به چه دردت میخوره؟ بگو! چی میخوای!

- جونور احمق! نمیفهمی که اینجا منم که تصمیم میگیرم؟ لازم نیست بهت توضیح بدم!

الستور نمی توانست فکر این جادوگر عجیب را بخواند. او قدرتمند و خاص بود و الستور میدانست او هم مثل خودش موجودی باستانی است. جادوگری اصیل بود که با باسیلیسک قدرتمند پیوند خورده بود و گویی خودش هم خون مارها را در رگهایش داشت. مرموز بود و برای هر کارش دلیل و نقشه ایی داشت.
نگاه الستور روی گابریل نشست، بدنش مانند عروسکی بیجان روی بازوی سالازار افتاده بود و سرش به عقب خم شده بود و دهانش باز مانده بود. او ارزشش را داشت. برای الستور، گابریل ارزش هر چیزی را داشت.

- چی شد؟ از نجات دادن بچه پشیمون شدی؟

الستور چشمانش را بست و بعد از چند لحظه باز کرد. چشمانش مانند دو گوی آتش میدرخشید و چهره اش سایه ایی شیطانی داشت. شاخهایش مانند دو گیاه سیاه، از سرش می روییدند و در هر پیچشش و رویش خشن تر و ترسناکتر می شدند. اوج میگرفتند و بر صورت عصبانی الستور سایه وحشت می انداختند.
کمی بعد شاخ های الستور مانند دو شاخه خشن و در هم تنیده در بالای سرش ظاهر شده بود. سالازار با نگاه شیفته، به شاخ ها خیره شده بود و با آنکه چیزی نمیگفت، معلوم بود تحسینشان میکند. شاید الستور میتوانست اکنون که سالازار حواسش نیست، گابریل را نجات دهد/

- حتی فکرشم نکن! حتی اگر کورم بودم میتونستم این بچه رو بکشم!

آتش به سقف رسیده بود و اتاق بایگانی داشت به جهنم واقعی تبدیل میشد. الستور مشکلی با آتش نداشت ولی نمی فهمید سالازار در آن همه دود چگونه نفس می کشد. دوباره ذهنش به سمت گابریل رفت. باید سریعتر او را نجات میداد. قبل از اینکه دود او را خفه کند.

- خب... اینم شاخ هام! چی میخوای؟

- یکی شو برام ببر!

- چی؟ یعنی چی؟

نگاه شیطانی در چشمهای سالازار بود. انگار از کالبد انسانی اش خارج شده بود و هیولایی جهنمی او را تسخیر کرده بود.

- در مورد هیولایی مثل تو کنجکاوم! راستش نه وزارتخونه برام مهمه و نه اینکه جامعه جادوگری چی میشه! میخوام یه چیز جدید رو امتحان کنم!

- نمیفهمم!

- گفتم که! لازم نیست بفهمی! ببرشون! یکیشون کافیه!

الستور باورش نمیشد. این انسان بسیار عجیبتر و غیرقابل پیش بینی تر آن بود که تصور میکرد. شاخهایش چیزهای خاصی بود. مساله درد یا شکست خوردن مطرح نبود. شاخهایش ارزش مخفی داشتند. انها کلید بودند و فقط الستور میدانست کلید چه چیزی بودند.

- من نمیتونم! اگر میخوای منو بکشی...

- خوشبختانه من مثل تو احمق نیستم! میدونم تو نمیمیری.... حداقل مثل آدمها نمی میری! ولی میدونی چیه؟ من میدونم تو هم میتونی مثل ادمها زجر بکشی!....کروشیو!

چوبدستی سالازار ورد را به سمت گابریل شلیک کرد و بدن گابریل مانند ماهی خارج از آب، به تقلا افتاد. سالازار بارها و بارها ورد را تکرار کرد و تکان ها و ناله های گابریل شدید تر شد. الستور میخواست مقاومت کند. باید مقاومت میکرد. این تصمیمش بود تا اینکه گریه گابریل را شنید. به سرعت به گابریل نگاه کرد. گابریل به هوش بود و گریه میکرد.

- الستور.... میشه منو بکشی؟....

همین کافی بود.
برای شکستن مقاومت الستور کافی بود.

چوبدستی اش را به سمت شاخش گرفت و ورد را خواند. شاخ در کسری از ثانیه بریده شد و به زمین افتاد.
سالازار با صدای بلند خندید و با وردی شاخ را به سمت خودش فرا خواند و بعد گابریل را به سمت دیگری پرت کرد.
الستور که دیگر فقط گابریل برایش مهم بود، به سرعت به سمتش رفت و بغلش کرد. گابریل دوباره بیهوش شده بود و انگار نمیتوانست نفس بکشد. وقتی نداشت. الستور خودش را همراه با گابریل غیب کرد.

آخرین چیزی که دید نگاه سالازار بود.


نگاهش، رنگ جهنم داشت.


در همین جا دومین پیشگویی مون رو انجام میدیم!
آلبوس دامبلدور رو میبینیم که در مراسم عقدی به گلرت ما بعله رو گفته و لباس عروسو به تن کرده!
مبارکتون باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 00:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در راستای نبرد دو دور!

دوریا با دامبلدور


*باید از همین تریبون بگم که این پست بدون هیچ قصد و غرضی نوشته شده. اگر از این پست بی‌احترامی‌ای برداشت شد، بنده منظوری نداشتم.*

دامبلدور در دفترش نشسته بود. کم پیش می‌اومد که دامبلدور توی دفترش بشینه. یعنی نه اینکه مثلا خیلی آدم اهل گشت و پرسه‌ای بود. نه! معمولا توی دفترش راه می‌رفت. طول و عرض دفترش رو کامل می‌شناخت. وقتی عرضی قدم می‌زد، عرض دفترش 10 قدم بود و وقتی طولی قدم می‌زد، طول دفترش حدود 17 قدم و نصفی. دفتر بزرگی داشت مرلینی! الان مظنه‌ی دفتر قدمی چنده؟

بگذریم. از موضوع اصلی منحرف نشیم. این‌که دفتر دامبلدور چند قدمه به ما چه؟ همه که مثل دامبلدور مدیر نیستن و دفتر ندارن و قدم نمی‌زنن و همزمان با فکر کردن، قدماشونو نمی‌شمارن و شیرین بیان تیز نمی‌زنن تو رگ. بله. دامبلدور معتاد تزریقی هم شده بود. شیرین بیان های تیز رو مستقیم داخل رگش تزریق می‌کرد. دیگه بالاخره زندگی سخت بود و نمی‌شد به این راحتی زندگی رو پیش برد.

ای‌بابا. بازم که از موضوع اصلی منحرف شدیم. چقد آدمای منحرفی شدیم جدیدا... واقعا که چقد بد. دامبلدور به‌خاطر رعایت اپیدمی ویروس جدیدی که بین جادوگرا پخش شده بود، همه‌جای دفترش و هاگوارتز و حتی هاگزمید و بین کیف و کفش و کتاب و باقی مسائل "ک" دار بچه‌ها رو ضد عفونی کرده بود. ویروس، ویروس خطرناکی بود. اگه دچارش می‌شدی، حیثیت و شرف و آبروتو می‌برد.

حیثیت و شرف و آبرو چیز مهمی بود. و معمولا هم مطرح ترین مسئله بود و اکثرا توی جنگ‌ها مطرح بود. چون آخه می‌گن زمان جنگ بر سر شرف، بی‌طرفان بی‌شرفند. دامبلدور به این مسئله هم در کنار ویروس فکر می‌کرد. چرا بی‌طرف‌ها بی‌شرفند؟ خب انتخابی نکردن. مگه هرکسی که انتخابی نداره، باید محکوم به چیزی بد و ناشایست بشه؟ شاید باید بشه. چون مردم فکر می‌کردن که باید بشه.

پس دامبلدور سعی کرده بود که دچار ویروس نشه و وارد دسته‌ی آدمای بی‌شرف نشه. وارد دسته‌ی آدمای بی‌طرف نشه.

ویروس جدید، ویروس من کله گنده بود!
ویروسی که وقتی وارد جریان خونت می‌شد، بهت توهم دونستن می‌داد. فکر می‌کردی که خیلی می‌دونی و کله‌ت گنده می‌شد. خودت رو کله گنده می‌دیدی و همه‌جا می‌رفتی و می‌گفتی من کله گنده! کله‌ت از در رد نمی‌شد. حرف هیچکس رو قبول نمی‌کردی. حرف، حرف خودت بود. دنبال این بودی که همه‌جا خودت رو به هر قیمتی نشون بدی و آسیب‌هایی که می‌زدی، برات مهم نبود.

ویروس بدی بود. هیچکس دوست نداشت دچارش بشه. این ویروس احترام رو از بین می‌برد. پرده‌ی حیا رو از بین می‌برد. حتی پرده‌ی صماخ رو از بین می‌برد. دیگه چیزی رو نمی‌شنیدی. یعنی می‌شنیدی. ولی نمی‌خوستی گوش بدی. اهمیت نمی‌دادی. همون دیگه... احترام رو کامل از بین می‌برد. خب می‌دونید که احترام به نوعی می‌شه دیدن، به‌همراه شنیدن و گوش دادن.

همه‌ی دوستات رو از دست می‌دادی. همه‌ی اعتمادهایی که به‌دست آورده بودی رو از دست می‌دادی. اعتبارت رو از دست می‌دادی. همه‌ی چیزهایی که دوست داشتی رو از دست می‌دادی. ویروس من کله گنده، به نوعی غرور کاذب و تمام نشدنی‌ای رو به وجود می‌آورد که تمام وجودت رو می‌گرفت اجازه نمی‌داد که توی انعطافی داشته باشی. ویروس سخت و تقریبا غیرقابل درمان بود.

صدایی از بیرون به گوش رسید. دامبلدور هوشیار شد. در دفتر به آرومی باز شد و دامبلدور، دوریا رو دید که با احتیاط و حس ناامنی وارد دفتر شد. کله‌ش گنده شده بود. پیشونیش ورم کرده بود و چشم‌هاش ریز شده بودن. مردد بود که نگاهش رو بدزده یا به دامبلدور خیره بشه.

- چیزی شده، دوریا؟
- متوجه نیستین پروفسور؟ منم گرفتمش...

دامبلدور با حسی سرشار از تاسف و همدردی به دوریا خیره شد. دوریا دانش‌آموز ممتاز اسلیترین بود. غرور و تعصب، بیناییش رو ازش نگرفته بود. هوشش خیره کننده بود و تواناییش در اجرای انواع جادو مثال زدنی و رشک برانگیز بود.

- من گفته بودم که همه‌ی دانش‌آموزان در قرنطینه بمونن. چه اتفاقی افتاد که این موضوع دامن‌گیرت شد؟

دوریا قدمی پیش گذاشت. اما ناگهان کله‌ی گنده‌ش گنده‌تر شد و اونو به عقب روند. کله‌ی دوریا دیگه گنجایشی برای بزرگتر شدن نداشت. دوریا در راستای انفجار بود.
- نمی‌خواستم محدود به حرفای شما باشم، پروفسور. می‌خواستم حرف خودم رو اجرا کنم. من یه اسلیترینی‌ام و الان هم با کله گنده شدن هیچ مشکلی ندارم.

دامبلدور ولی داشت. دوریا یکی از دانش‌آوزان زیر نظر اون بود. اون مسئول امنیت و سلامتش بود. و حالا دوریا به‌خاطر این‌که می‌خواست دیگه دامبلدور مسئول امنیت و سلامتش نباشه، هم امنیت و هم سلامتش رو به خطر انداخته بود و داشت از دست رفتنشون رو تماشا می‌کرد.
- من خیلی خوب بودم پروفسور، نه؟ میتونستم حتی از شماهم بهتر بشم. بالای اسم شما توی تاریخ ثبت بشم. از وضعیت الان من خوشحالین، نه؟

دامبلدور خوشحال نبود. داشت به نتیجه‌ای که روبروی چشمش بود فکر می‌کرد. کله‌ی دوریا کمی گنده‌تر شد و دیگه لحظات آخر ثبات کله‌ش بود. کله‌ش انقد گنده شده بود که داشت می‌ترکید و دامبلدور به این فکر می‌کرد که توازن احساسات چقدر اهمیت داره که اگه یکی از اون احساسات حتی کمی برجسته بشه، ممکنه توازن کل دنیا رو به هم بزنه.

- نه دوریا...

دامبلدور به کف اتاق خیره شده بود. باید چیزی که فکر می‌کرد رو اعتراف می‌کرد. دوریا واقعا دانش‌آموز نمونه‌ای بود و دامبلدور به داشتنش افتخار می‌کرد.
- تو خیلی باهوشی و من واقعا بهت افتخار...

دوریا حرف دامبلدور رو نشنید. جسم بی سرش رو زمین افتاده بود و مایعات زرد رنگی به‌همراه مقدار زیادی خون، اطراف جسد بی‌حرکت دوریا پراکنده شده بود. غروری که دوریا داشت، جونش رو گرفته بود. "من کله گنده" بودن، اونقدرا هم خوب نیست.

---


معجون عشقی قاطی هوایی که سالازار اسلیترین، موسس بزرگ تنفس می‌کنه می‌کنیم که کمی از احساسات یکی از اربابان تاریکی به ما رو درک کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/24 1:02:46
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/24 1:03:59
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 بهمن 1403 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین



واقعیت:


میدان جنگ که حالا چیزی جز ویرانه‌ای در میان شعله‌ها و تاریکی نبود، لحظه‌ای از حرکت باز ایستاد، انگار که خود جهان در انتظار چیزی عظیم‌تر، چیزی که سرنوشت را رقم می‌زند، بود. دو جادوگر، دو افسانه‌ی زنده، دو نفر که تاریخ به احترامشان سر خم کرده بود، در مقابل یکدیگر ایستاده بودند. از یک‌سو، سالازار اسلیترین، وارث تاریکی، موجودی که نه تنها در آن غرق شده بود، بلکه اکنون خود تاریکی را نیز در اختیار داشت، و از سوی دیگر، آلبوس دامبلدور، جادوگری که نور در دستانش شعله می‌کشید، مردی که هزاران بار برای جلوگیری از سقوط ایستاده بود. هیچ‌کدام چیزی نگفتند، چرا که کلمات دیگر معنایی نداشتند. تنها جادو، تنها قدرت، تنها ویرانی.

جادوی باستانی، که تنها در قدیمی‌ترین کتاب‌های ممنوعه‌ی هاگوارتز ذکر شده بود، در میان انگشتان سالازار جاری شد. او چوب‌دستی‌اش را به آسمان بلند کرد، و ناگهان، زمین زیر پایش شکافت، سیاه‌تر از شب، عمیق‌تر از هر چیزی که تا به حال دیده شده بود. از شکاف‌های ایجادشده، مارهایی عظیم و باستانی، ساخته‌شده از سایه‌ی خالص، بیرون جهیدند، چشم‌هایشان همانند دو گدازه‌ی درخشان می‌سوخت، و با سرعتی غیرقابل تصور، همچون شلاق‌هایی که از اعماق تاریکی برخاسته بودند، به سمت دامبلدور حمله کردند. زمین به لرزه افتاد، ساختمان‌های ویران‌شده‌ی اطراف از فشار این موجودات به‌طور کامل فرو ریختند، و مارها با نعره‌هایی که در گوش‌ها می‌پیچید، در کسری از ثانیه به سمت هدفشان هجوم بردند.

اما دامبلدور، که در هر نبرد، همیشه راهی برای مقابله یافته بود، با نگاهی مصمم، چوب‌دستی‌اش را به جلو برد. او زمزمه‌ای آرام گفت، و در یک لحظه، از دل زمین، چیزی برخاست که مدت‌ها بود از دست رفته پنداشته می‌شد. ستون‌های عظیم از جنس نور خالص، همانند دیوارهای نامرئی اما شکست‌ناپذیر، از زمین بیرون جهیدند و مسیر مارهای تاریکی را مسدود کردند. نور خالص، در برابر تاریکی فشرده‌ای که سالازار احضار کرده بود، طغیان کرد، و به محض برخورد، انفجاری از قدرت به وجود آمد که تمام میدان نبرد را به لرزه انداخت. مارهای سایه‌وار، که هیچ طلسمی قادر به نابودیشان نبود، در مقابل ستون‌های نور، همچون دودهای سیاه، محو شدند و تنها زمینی شکافته و سوخته از خود باقی گذاشتند.

سالازار هرگز یک طلسم را تنها پرتاب نمی‌کرد. درست هنگامی که ستون‌های نور هنوز درخشان بودند، چوب‌دستی‌اش را به سمت زمین گرفت، و با زمزمه‌ای کهن، سنگ‌های زیر پای دامبلدور شروع به تغییر کردند. ابتدا شکاف‌هایی کوچک در آن‌ها پدیدار شد، اما ناگهان، از درونشان شاخه‌هایی از جنس زهر، از جنس طلسم‌های ممنوعه، از جنس خود مرگ بیرون جهیدند. ریشه‌هایی سیاه، که به محض لمس، پوست را می‌سوزاند و روح را از بدن جدا می‌کرد، همانند هزاران مار از زمین برخاستند و به سمت دامبلدور حمله‌ور شدند. درختانی از جنس تاریکی، که هر برگشان طلسمی برای مرگ بود، از میان زمین جوانه زدند و در عرض چند ثانیه، دامبلدور در میان جنگلی از مرگ محاصره شد.

دامبلدور فقط یک جادوگر معمولی نبود. چوب‌دستی‌اش را در میان هوا چرخاند، و ناگهان، آتش آبی‌رنگی از آن فوران کرد، نه آتشی معمولی، بلکه شعله‌ای کهنه، چیزی که تنها در دست بزرگ‌ترین جادوگران تاریخ قابل کنترل بود. آتش به اطرافش پیچید، و همانند اژدهایی از جنس نور، به سمت شاخه‌های تاریکی هجوم برد. شعله‌های خالص، که حتی در برابر قوی‌ترین طلسم‌ها نیز خاموش نمی‌شدند، در یک حرکت مارپیچ، تمام جنگل تاریکی را در خود فرو بردند. جیغی که از شاخه‌ها برخاست، چیزی فراتر از یک فریاد بود، صدایی که از اعماق شب‌های جهنمی می‌آمد، اما در برابر قدرتی که دامبلدور آزاد کرده بود، هیچ فرصتی برای بقا نداشت. در یک چشم بر هم زدن، تمام شاخه‌های تاریکی، به خاکستر بدل شدند، و تنها بوی سوختگی جادوی ممنوعه در هوا باقی ماند.

سالازار نمی‌خواست فقط نابود کند، او می‌خواست دنیا را متلاشی کند. او چوب‌دستی‌اش را با دو دست گرفت، در میان هوا پیچ‌وتاب داد، و ناگهان، تمام فضای اطراف، در خود فرو رفت. دیوارهای ویران‌شده، آسمان پر از دود، زمین شکافته‌شده، همه‌چیز ناگهان به درون نقطه‌ای نامرئی مکیده شد، گویی که کل واقعیت درحال جمع‌شدن بود. سپس، با یک حرکت ناگهانی، او دست‌هایش را باز کرد، و تمام چیزی که در خود فشرده شده بود، با نیرویی فراتر از انفجار، رها شد. موجی از قدرت خام، چیزی که هیچ نامی بر آن نبود، در تمام میدان جنگ گسترش یافت، و با چنان شدتی به دامبلدور کوبیده شد که حتی زمین نیز به لرزه افتاد.

اما دامبلدور، در آخرین لحظه، دست‌هایش را بالا برد، و در یک حرکت، زمان را شکست. طلسمی که او به کار برد، نه یک سپر بود، نه یک ضدحمله، بلکه چیزی بود که تنها در لحظه‌ی سقوط مطلق می‌توان آن را اجرا کرد. او واقعیت را خم کرد، موج را به‌سوی خودش هدایت کرد، و درست زمانی که انفجار به او رسید، او را در میان گردابی از نور فرو برد. موج از درونش عبور کرد، اما از بین نرفت. او قدرت سالازار را در میان نور درهم شکست، اما به سختی، به قیمت از دست دادن قدرتی عظیم، به قیمت آنکه دیگر نمی‌توانست تنها به دفاع بسنده کند.

در میان خرابه‌هایی که به‌تازگی شکل گرفته بود، دو جادوگر، خسته اما آماده، دوباره در مقابل یکدیگر ایستادند. زمین زیر پایشان به خاکستر تبدیل شده بود، آسمان دیگر آسمان نبود، بلکه فقط گردابی از جادوی آزادشده بود. اما این پایان نبود. این فقط آغاز بود.

گرد و غبار هنوز در هوا معلق بود، زمین زیر پایشان دیگر زمین نبود، بلکه سطحی از ویرانی و خاکستر که به زحمت می‌توانست وزن دو جادوگری را که حالا چشم در چشم، درک در برابر قدرت، و فلسفه در برابر حقیقت ایستاده بودند، تحمل کند. شعله‌های آتش در میان خرابه‌ها زبانه می‌کشیدند، اما حتی آن‌ها نیز جرأت نزدیک شدن به این دو را نداشتند. اینجا، نبرد دیگر نبرد فیزیکی نبود. اینجا، جنگی دیگر آغاز شده بود.

سالازار، که انگار هیچ‌گاه از نبردی خسته نمی‌شد، لبخند خاصی بر لب داشت، لبخندی که در آن نه تمسخر، نه تهدید، بلکه چیزی نادر، چیزی واقعی، چیزی مانند تحسین دیده می‌شد. او چوب‌دستی‌اش را در میان دستانش چرخاند، اما به جای حمله، تنها نگاهش را به دامبلدور دوخت و پس از مکثی که بیش از حد طولانی شد، بالاخره گفت:

- بسیاری از مردم این را درک نمی‌کنند، شاید اصلاً قادر به درک آن نباشند، اما تو... تو شاید یکی از معدود کسانی باشی که بتوانند بفهمند. من جادو را دوست دارم، دامبلدور. نه فقط برای قدرتش، نه فقط برای سلطه‌ای که می‌توان از آن به دست آورد، بلکه برای خودِ جادو، برای زیبایی مطلق آن. هر تار و پود این دنیا از جادو ساخته شده و ما، ما تنها کسانی هستیم که می‌توانیم آن را لمس کنیم، تغییر دهیم، به اراده‌ی خود درآوریم. اما جادو، چیزی بیش از یک ابزار برای حکومت کردن یا دفاع کردن است... جادو هنر است.

دامبلدور که نفس‌هایش هنوز سنگین بود، چوب‌دستی‌اش را کمی پایین آورد، اما نگاهش همچنان دقیق و هشیار باقی ماند. سالازار به قدم‌های آرام به جلو برداشت، گرد و غبار زیر پایش بلند شد، اما او همچنان با همان لبخند صحبتش را ادامه داد.

- به همین دلیل است که تو را تحسین می‌کنم، دامبلدور. تو از معدود کسانی هستی که این را درک کرده‌ای. تو مانند یک هنرمند، جادو را به کار می‌بری، آن را نمی‌خوانی، بلکه آن را می‌نوازی، مثل یک موسیقی‌دان که با چوب‌دستی‌اش، ملودی‌هایی از نور و قدرت را در هوا می‌نویسد. من می‌توانستم تو را در گروه خودم داشته باشم، می‌توانستم تو را در اسلیترین ببینم، جایی که جایگاه واقعی کسانی است که می‌دانند جادو فراتر از آن چیزی است که در کتاب‌های مدرسه نوشته شده. اگر زیر دست من تعلیم می‌دیدی، اگر این تعصبات پوچت را کنار می‌گذاشتی، دامبلدور، تو می‌توانستی از همین که هستی هم قوی‌تر باشی. اما... خب، در این هزار سال یاد گرفته‌ام که دیگر در گذشته غرق نشوم.

او نفس عمیقی کشید، انگار که واقعاً برای لحظه‌ای در خاطراتی که دیگر از دست رفته بودند، فرو رفت، اما بعد، با چرخش کوچکی از چوب‌دستی‌اش، خود را از آن احساس بیرون کشید و دوباره به دامبلدور نگریست. دامبلدور بالاخره سکوتش را شکست.

- تو جادو را درک می‌کنی، سالازار، اما آن را اشتباه به کار می‌بری. قدرت تنها زمانی ارزش دارد که برای نیکی استفاده شود، برای حفظ توازن، نه برای ویران کردن آن. تو آن را همانند یک هنرمند می‌بینی، اما یک هنرمند واقعی می‌داند که زیبایی جادو در خلق کردن است، نه در نابود کردن.

سالازار این بار واقعاً خندید، اما نه از سر تمسخر، بلکه از نوعی تحسر عمیق، چیزی شبیه به دلسوزی. او سرش را کمی به طرفی خم کرد، انگار که می‌خواست آخرین قطره‌های امیدی که شاید به تغییر دامبلدور داشت را دور بریزد.

- تو هنوز هم ساده‌لوح هستی، دامبلدور. تو هنوز هم قدرت واقعی را نمی‌بینی، درک نمیکنی که هنر واقعی همیشه در تخریب هست، تخریب باورها، تخریب نیروهای قدیمی، ایجاد شکاف در مرکز حقایق. من میدونم که تو قدرت ذهن رو دست کم نمیگیری.

و سپس، قبل از اینکه دامبلدور حتی بتواند واکنشی نشان دهد، سالازار تنها یک حرکت کوچک با دستش انجام داد، نه با چوب‌دستی، بلکه با ذهنش.

و جهان در یک لحظه تغییر کرد.

دامبلدور ناگهان احساس کرد که دیگر در میدان نبرد نیست. اطرافش چرخید، نورهای میدان نبرد به تاریکی بدل شدند، زمین زیر پایش محو شد، و ناگهان، خود را در میان فضایی دید که هیچ معنا و هیچ محدودیتی نداشت. احساس می‌کرد که حتی بدنش هم دیگر به او تعلق ندارد، انگار که کشیده شده بود، پخش شده بود، بخشی از چیزی بزرگ‌تر شده بود. او چشمانش را باز کرد و سالازار را در مقابل خود دید، اما این سالازار، با سالازاری که لحظاتی پیش با او روبه‌رو شده بود، تفاوت داشت. چشمانش دیگر حتی به انسان شباهت نداشتند، بلکه گردابی از نور سبز و تاریکی مطلق بودند، دریچه‌ای به چیزی عمیق‌تر، چیزی که تاکنون کسی آن را تجربه نکرده بود.

سالازار نجوا کرد:

- ما اکنون یک ذهن هستیم، دامبلدور. حالا ببینم که آیا می‌توانی در برابر حقیقت، ایستادگی کنی یا نه.

و ذهن‌هایشان، به هم پیوند خوردند، و واقعیت از هم پاشید.


خیال:



درون این فضای بی‌نهایت، جایی که هیچ دیوار، هیچ زمین، و هیچ محدودیتی وجود نداشت، آلبوس دامبلدور ایستاده بود، اما ایستادنش دیگر شبیه واقعیت نبود. بدنش دیگر وزن نداشت، حتی احساس وجود خودش نیز در میان این فضای نامحدود درهم‌پیچیده شده بود، گویی که تبدیل به یک ذره در میان دریایی از بی‌کرانگی شده بود. سالازار در برابرش ایستاده بود، اما او دیگر یک موجود فیزیکی نبود، بلکه حضوری سنگین و عظیم بود، سایه‌ای از چیزی فراتر از تصور، چیزی که هزار سال بر ذهن او حک شده بود، چیزی که همزمان وجود داشت و نداشت.

و سپس، تصاویر شروع شدند.

در یک چشم بر هم زدن، تاریکی اطراف ناگهان روشن شد و آلبوس خود را میان شهری دید که هرگز در عمرش تجربه نکرده بود. آسمان به رنگ نارنجی سوخته بود، خاکستر در هوا پخش بود، زمین از شدت حرارت شکافته شده بود و ساختمان‌های عظیم، مانند اسکلتی از تمدنی مرده، در میان زبانه‌های آتش در حال فروپاشی بودند. خیابان‌های شهر پر از اجساد بودند، اجسادی که دیگر حتی قابل تشخیص نبودند، چرا که نه جادویی، نه بیماری، بلکه چیزی هولناک‌تر، چیزی که هیچ اراده‌ای پشت آن نبود، آن‌ها را به خاکستر تبدیل کرده بود.

و سپس، از دل آسمان، نوری کورکننده فرود آمد.

انفجار.

آتشی که زمین را بلعید، گردبادی از مرگ که هر آنچه زنده بود را در لحظه‌ای در کام خود فرو برد. ساختمان‌های فولادی به قطره‌های مذاب تبدیل شدند، خیابان‌های شهر به خاکستر سیاه رنگ بدل شدند، و هر آنچه که روزی جاندار بود، تنها در چند ثانیه به خاطره‌ای در میان بادهای مرگبار تبدیل شد.

هیروشیما. ناگاساکی. بمب‌های هسته‌ای. جنگ‌های بی‌پایان.

تصاویر تغییر کردند. سربازان مشنگ، با لباس‌هایی خاکی و گل‌آلود، میان میدان‌های جنگ در گل و خون غوطه‌ور بودند، درحالی‌که شلیک‌های بی‌وقفه‌ی سلاح‌هایشان، انسان‌هایی را که حتی نمی‌دانستند چرا در حال جنگیدن‌اند، به زمین می‌انداخت. شهری دیگر، در دل شب، از بمب‌افکن‌های فلزی بارانی از آتش دریافت می‌کرد. کودکان گرسنه، با چشم‌های تهی از زندگی، در خیابان‌های پر از زباله، به تکه‌ای نان کپک‌زده چنگ می‌زدند. مشنگ‌ها، بدون جادو، بدون قدرت، اما با سلاح‌هایی که از هر طلسمی ویرانگرتر بودند، هر روز هزاران نفر را می‌کشتند.

این چیزی بود که تمدن بدون جادو ساخته بود.

و سپس، صدای سالازار، با سنگینی‌ای که گویی از اعماق زمان برمی‌خاست، در این فضای بی‌نهایت پیچید.

- این چیزی است که اختیار به مشنگ‌ها داده است، دامبلدور. این چیزی است که آزادی بدون قدرت جادو به بار آورده. تخریب بدون هدف. نابودی بدون معنا. آن‌ها هر روز خودشان را می‌کشند، با سلاح‌هایی که از هر جادوی تاریکی مخوف‌ترند. فقیرها در خیابان‌ها می‌میرند، درحالی‌که حاکمانشان در برج‌های طلا زندگی می‌کنند. تمدن آن‌ها پوسیده است. آن‌ها همیشه جنگیده‌اند، همیشه ویران کرده‌اند، و همیشه همان اشتباهات را تکرار خواهند کرد.

تصاویر محو شدند، تاریکی دوباره جای آن‌ها را گرفت. اما این بار، چیزی متفاوت بود.

چشم‌اندازی جدید ظاهر شد.

شهری بود که هیچ‌کس تا به حال ندیده بود. ساختمانی از جنس مرمر سیاه، با ستون‌هایی که به آسمان بی‌انتها می‌رسیدند، در مرکز قرار داشت. خیابان‌ها، از طلایی خالص ساخته شده بودند و در میان نورهای درخشان شناور بودند. آسمان، پوشیده از جادو بود، جادویی که همچون رودخانه‌ای از نور در میان هوا جاری بود. مردم، نه تنها جادوگران، بلکه انسان‌هایی از هر نژاد، از هر خاستگاه، در میان این شهر قدم می‌زدند. اما این دیگر یک شهر نبود، این مرکز فرمانروایی یک امپراتوری بود، امپراتوری‌ای که در آن تنها یک نفر حکم می‌راند: سالازار اسلیترین.

و در کنارش، دو سایه‌ی ناشناخته ایستاده بودند، دو وجود دیگر که همچون او در تاریکی غرق شده بودند، اما قدرتشان فراتر از درک بود.

سالازار به آرامی قدم برداشت، نگاهش را به این جهان خیالی دوخت، جهانی که هنوز رخ نداده بود، اما می‌توانست رخ دهد.

- می‌خواهم دنیا را تغییر دهم، دامبلدور. آن‌ها خواهند فهمید که جادو واقعی چیست. آن‌ها دیگر جنگ‌های احمقانه‌ی خود را نخواهند داشت، چرا که من آن‌ها را کنترل خواهم کرد. آن‌ها برای من کار خواهند کرد، آن‌ها سربازان من خواهند شد، آن‌ها در برابر من تعظیم خواهند کرد، اما در ازای آن، من به آن‌ها چیزی می‌دهم که هیچ‌گاه نداشته‌اند: جهانی که ارزش زندگی در آن را داشته باشد. تمدنی که بی‌پایان باشد، حکومتی که در آن هر موجود زنده‌ای بداند که باید در جایگاه خودش باشد.

نگاهش را دوباره به دامبلدور دوخت.

- و شاید حتی دنیاهای دیگر را هم فتح کنیم. ما جادوگران، ما برگزیدگان، نباید محدود به این جهان باشیم. ما می‌توانیم به فراتر برویم، به جاهایی که مشنگ‌ها هرگز توانایی تصور آن را نداشته‌اند. این همان چیزی است که قدرت حقیقی باید به سوی آن حرکت کند.


بازگشت به واقعیت:


و سپس، در یک لحظه، همه‌چیز متلاشی شد.

دامبلدور ناگهان نفسش را در میان دود و خاکستر کشید، چشمانش به شدت باز شد، و ناگهان خود را دوباره در میدان نبرد یافت. اطرافش همان ویرانی سابق بود، همان زمین سوخته، همان ساختمان‌های فرو ریخته. اما چیزی تغییر کرده بود. او دیگر همان آدم چند لحظه‌ی پیش نبود.

دامبلدور روی زانوهایش افتاد، دستش را به زمین تکیه داد، اما نه از خستگی، نه از ضعف، بلکه از چیزی دیگر. از حقیقتی که دیده بود. اشک‌هایش بی‌اراده جاری شدند، قطره‌هایی که میان خاک و خون محو شدند، اما هنوز داغی‌شان روی گونه‌هایش باقی مانده بود.

و سالازار دیگر آنجا نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 بهمن 1403 15:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در جهت نبرد با سالازار اسلیترین خان

اصالت!
تصویر تغییر اندازه داده شده


صدای تشویق حضار از توی سالن بلند میشه و مجری برنامه خیلی با وقار وارد کادر میشه و قدم زنان به همراه ردای سبزش به سمت میز مخصوص مجری حرکت میکنه و پشت میزش می‌شینه. دوربین شماره 2 روی چهره مجری زوم میکنه:
- لیدیز اند جنتلمن! به اصیل تی‌وی خوش آمدید!

حضار دوباره دست و جیغ و هورا کشیدند. سالازار اسلیترین، مجری خفن‌ترین و پربازدیدترین برنامه تلویزیونی شبکه جادوگران بود که حالا پشت میز سبز راه راه مخصوص خودش نشسته بود و قرار بود اینبار با سوالات جنجالیش، یک مهمان دیگه رو هم سلاخی کنه. بله درست شنیدید سلاخی! اصلا دلیل محبوبیت این برنامه هم همین بود. هیچکسی از زیر چنگال سوالات جنجالی و تامل برانگیز سالم بیرون نمی‌اومد.

سالازار لبخند مرموزی روی لبانش می‌شینه و چرخی میزنه تا به دوربین شماره 3 نگاه کنه:
- و اما بریم به سراغ مهمان امروز برنامه‌مون! مردی اصیل که ماگل پرسته و به خانواده خودش پشت کرده. جادوگری که هرگز چیزی جز یک لکه ننگ برای جامعه اصیل جادوگری نبوده. مردی که با شعارهای مردمیش حتی وزیر سحر و جادو شد، اما وَ چه زیری! سحر چه جادویی!

دوربین نمایی از حضار رو نشون میده که همگی منتظر بودند تا ببینن اینبار چه کسی قراره سلاخی بشه ولی خب یه دونه وزیر که بیشتر نداشتن. پس همگی فهمیدن منظور سالازار کیه و زدن زیرخنده. خنده حضار باعث اطمینان خاطر سالازار شد و بدون مقدمه بیشتر مهمونش رو معرفی می‌کنه:
- ملت اصیل! این شما و این سیروسعلی بلکی نژاد!

سیریوس پرده سبز رنگی رو کنار میزنه و یکهو وارد محیط برنامه میشه. به محض ورودش حضار گوجه فرنگی هایی که از قبل دراختیارشون قرار گرفته بود رو به سمت سیریوس پرتاب میکنن و هرچی ناسزا هستش رو به خودش حواله میدن. البته به خانواده‌ش نه! چون بالاخره اونا اصیلن. سیریوس بدون اینکه سوپرایز بشه، دستشو بالا میاره و برای همگی تکون میده.

بعدش به سمت صندلی‌ای که روبروی میز سالازار قرار داشت حرکت میکنه و گوجه فرنگی هارو با ضربات انگشت از روی لباسش پاک میکنه و میشینه:
- فکر نمی‌کردم انقدر ازم استقبال بشه. راستی سالازار مگه ما تا همین چند دقیقه پیش توی یک میدون نبرد و مشغول طلسم بازی نبودیم؟
- چرا بودیم سیروس. اما تاحالا چیزی به اسم نبرد فرهنگی و کلامی به گوشت خورده؟
- نبرد فرنگی؟ مثل همینایی که به سمتم پرت کردین؟

کسی انتظار چنین روحیه‌ای رو از سیریوس نداشت. اون با پای خودش به محل اجماع اصیل پرستان رفته بود و طبیعتا هیچکدومشون از یک وزیر ماگل پرست خوششون نمی اومد. ولی سیریوس خیلی خیلی سرتق تر از این حرفها بود. آدم رو یاد یکی از رئیس جمهورهای یک کشورهای آسیایی مینداخت که قد کوتاهی داشت و هرجا میرفت احساس راحتی میکرد.

شاید ذهنتون درگیر این باشه که واقعا چطور سالازار و سیریوس از اینجا سر در اورده بودن؟ مگه طبق پست خود سالازار مشغول مبارزه باهم نبودن؟ مگه وزارتخونه توسط دشمنان مورد تجاوز نظامی قرار نگرفته بود؟ پس اینجا دیگه کجا بود؟ این مصاحبه بازی‌ها دیگه چه صیغه ای بود؟

همونطور که میدونید طبق تئوری جهان‌های موازی، بی نهایت جهان جادوگران وجود داشت که تقریبا در تموم اونها ارتش تاریکی و ارتش سفید مشغول مبارزه بودن. اما در چندتای این جهان‌ها جنگ به صورت فرهنگی و کلامی در جریان بود. هرکی بیشتر طرف مقابل رو به لحاظ کلامی سلاخی می‌کرد، برنده میشد و همه براش دست و هورا میکشیدن.

سالازار بدجور منتظر سلاخی سیریوس بود. پس در جواب آخرین دیالوگ سیریوس، لبخند سردی میزنه و میره سراغش حملاتش:
- جناب سیروسعلی بلکی نژاد...
- میتونی پانمدی صدام کنی.
- حالا هرچی! همونطور که از اسم برنامه هم متوجه شدی، اینجا محوریت همه چیز اصالته. پس بذار با این سوال شروع کنیم که چی شد که تصمیم گرفتی ماگل پرست بشی؟

سیریوس گاهی سوالات رو با سوال جواب میداد! این تکنیکی بود که یکی از دوستان بالارده آسیاییش بهش یاد داده بود. پس کار خودشو با استفاده از همین تکنیک شروع میکنه:
- من ماگل پرستم؟
- پس حتما من ماگل پرستم؟
- نمیدونم شما بگید، هستید؟
- چیو بگم؟ اینکه من ماگل پرستم؟!

سیریوس لبخند شرارت آمیزی زد و ادامه داد:
- اگه خودتون ماگل پرستید، پس چرا منو به خاطرش میخواین محکوم کنین؟
- من کی گفتم من ماگل پرستم؟
- همین الان گفتید! دوربین ها ضبط کردن این صحنه رو.

دوربین حضار رو نشون میده که هاج و واج دارن همو نگاه میکنن و انتظار چنین صحنه ای رو نداشتن. سالازار تکونی به خودش میده و سعی میکنه آروم باشه. کنار سیریوس تلویزیونی قرار داشت که سالازار میخواست ازش استفاده کنه و از سیریوس نظراتش رو در مورد تصاویری بپرسه:
- جناب وزیر سیروسعلی، طوری نیست من تصاویری رو از شما پخش کنم؟

سیریوس با خونسردی جواب میده:
- نه چرا طوری باشه؟ من هیچ چیزی برای پنهان کردن از مردم ندارم.

سالازار لبخندی میزنه و با کنترل توی دستش شروع به ورق زدن صفحات اسلایدشویی میکنه که داخلش تصاویری از پانمدی وجود داره. یکی از تصاویر شجره نامه خانوادگی سیریوس رو نشون میده که عکس سیریوس انگار منفجر شده و یکی توش ترقه زده. سالازار خنده تمسخر آمیزی میکنه و میگه:
- این شمایید دیگه درسته؟
- کدوم؟ من چه چیزی از خودم نمیبینم.
- همین که منفجر شده دیگه. مگه این شما نیستید که از شجره نامه خانواده اصیل بلک خط خوردید؟
- شاید من باشم. آخه معلوم نیست که. شما هرچیزی که نشون میدید رو من باید قبول کنم؟

سالازار که میبینه سیریوس گوشش به این حرفها بدهکار نیست، اسلایدشو رو ورق میزنه و صفحه بعدی رو نشون میده. عکسی که توش سیریوس داره با یک ماگل دست میده و دستاشو روی شونش گذاشته:
- این که دیگه شمایید. توش چهره تونم قشنگ معلومه.
- اره اره خودمم. یادش بخیر. عجب روز قشنگی بود توی تایلند.
- واقعا ننگ نیست که وزیر جامعه جادوگری اینطوری حقیرانه با ماگلا دمخور باشه و باهاشون دست بده؟

سیریوس جواب حاضر و آماده‌ای توی آستینش داشت:
- یعنی شما با ماگلا دست نمی‌دید؟
- قطعا خیر!
- یعنی حکم فرمایی بر ماگلا به معنای بی اهمیت جلوه دادن و به بردگی گرفتشونه؟
- قطعا بله!

سیریوس با این دیالکتیک، به هدف خودش رسیده بود و تیر آخر رو با کلامش شلیک کرد:
- آیا میدونستید ماگلا سلاح هسته‌ای دارن و با یک دکمه میتونن دنیا رو نابود کنن؟ فکر می‌کنید اگه از رفتارهای ما عقده‌ای بشن و روانشون آسیب ببینه، هرگز به سراغ تلافی نمیرن؟ اونارو هرگز دست کم نگیرید جناب اسلیترین. حتی حکمرانی بر ماگل ها هم ظرافت های خودش رو می‌طلبه.

در همین احوالات، ماری که همش دور میز و اطراف سالازار پرسه میزد، نزدیک صورت سیریوس میشه و فس فسی میکنه. سیریوس هم ماچی به کله مار میکنه و مار که از چنین صحنه‌ای برگهاش ریخته بود، به بغل سالازار پناه میاره و از همون دور مشغول زبون درازی به سیریوس میشه.

سوالات سالازار رو به پایان بود و سیریوس هنوز سلاحی نشده بود. پس تصمیم میگیره تصاویری از فقر میان جامعه اصیل جادوگری رو به همه حضار نشون بده و برگ برنده خودش رو رونمایی کنه. بعد از نمایش دادن تصاویر احساسی که در پس زمینه هم آهنگی از سیاوش قمیشی پخش میشد، سالازار سخنانش رو خطاب به سیریوس از سر میگیره:
- خوب به این تصاویر نگاه کنید. این وضعیت اصیل‌های جامعه جادوگری ماست. شما چه قدمی برداشتید برای این مردم اصیل؟ جز اینکه سفر این ملت اصیل رو هر روز تنگ تر و تنگ تر کردید.
- واقعا خیلی تاثیر گذار بود جناب اسلیترین! ولی تا جایی که خبر دارم شما خودتون ثروتمند ترین جادوگر اصیل هستید. میشه بدونم دقیقا چقدر از جیب‌تون برای این بیچاره ها خرج کردید و نون شبشون رو تامین کردید؟
- چه ربطی داره؟ تو وزیر مملکتی. تو باید پاسخگو باشی.

سیریوس منتظر همین لحظه بود. چندتا برگه مچاله شده از اعماق جیبش بیرون میکشه و بعد از کلی ور رفتن باهاشون، سعی میکنه تا اونهارو صاف کنه. بعدش برگه هارو جلوی دوربین میگیره و شروع به صحبت میکنه:
- این برگه هارو به دقت نگاه کنید. اینا آمارهای دولت دوستی و دوپامین هستش. قبل از دولت ما ملت غیور جادوگر با تورم یک میلیون درصدی مواجه بودن. حالا تورم فقط صد درصد هستش. این پیشرفت نیست آیا؟

برگه دیگه ای رو نشون میده و صحبتش رو ادامه میده:
- این آمار میزان شادی و هم‌زیستی دوستانه جامعه شریف جادوگریه. اصلا یک بخشی از نمودار به دلیل رشد بیش از حد از کاغذ خارج شده.

سیریوس کار خودش رو کرده بود و پیام خودشو به همه ملت رسونده بود. در واقع سیریوس فهمونده بود که نسبت به اصالت و اصیل ها بی اعتنا نیست اما هرگز قرار نیست چنین موضوعی باعث اختلاف میون آدمای عادی و دورگه و فشفشه با جادوگران اصیل بشه. سالازار از جاش پا میشه و طی یک خداحافظی سریع برنامه رو تموم میکنه. البته بنظر میرسید کار سالازار با سیریوس هنوز تموم نشده باشه.

بعد از تموم شدن برنامه، فضای داستان از این جهان موازی خارج میشه و دوباره میدان نبرد سخت و دشواری رو نشون میده که همگی مشغولش بودن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are