در جهت نبرد با سالازار اسلیترین خان اصالت!
صدای تشویق حضار از توی سالن بلند میشه و مجری برنامه خیلی با وقار وارد کادر میشه و قدم زنان به همراه ردای سبزش به سمت میز مخصوص مجری حرکت میکنه و پشت میزش میشینه. دوربین شماره 2 روی چهره مجری زوم میکنه:
- لیدیز اند جنتلمن! به اصیل تیوی خوش آمدید!
حضار دوباره دست و جیغ و هورا کشیدند. سالازار اسلیترین، مجری خفنترین و پربازدیدترین برنامه تلویزیونی شبکه جادوگران بود که حالا پشت میز سبز راه راه مخصوص خودش نشسته بود و قرار بود اینبار با سوالات جنجالیش، یک مهمان دیگه رو هم سلاخی کنه. بله درست شنیدید سلاخی! اصلا دلیل محبوبیت این برنامه هم همین بود. هیچکسی از زیر چنگال سوالات جنجالی و تامل برانگیز سالم بیرون نمیاومد.
سالازار لبخند مرموزی روی لبانش میشینه و چرخی میزنه تا به دوربین شماره 3 نگاه کنه:
- و اما بریم به سراغ مهمان امروز برنامهمون!

مردی اصیل که ماگل پرسته و به خانواده خودش پشت کرده. جادوگری که هرگز چیزی جز یک لکه ننگ برای جامعه اصیل جادوگری نبوده. مردی که با شعارهای مردمیش حتی وزیر سحر و جادو شد، اما وَ چه زیری! سحر چه جادویی!

دوربین نمایی از حضار رو نشون میده که همگی منتظر بودند تا ببینن اینبار چه کسی قراره سلاخی بشه ولی خب یه دونه وزیر که بیشتر نداشتن. پس همگی فهمیدن منظور سالازار کیه و زدن زیرخنده. خنده حضار باعث اطمینان خاطر سالازار شد و بدون مقدمه بیشتر مهمونش رو معرفی میکنه:
- ملت اصیل! این شما و این سیروسعلی بلکی نژاد!

سیریوس پرده سبز رنگی رو کنار میزنه و یکهو وارد محیط برنامه میشه. به محض ورودش حضار گوجه فرنگی هایی که از قبل دراختیارشون قرار گرفته بود رو به سمت سیریوس پرتاب میکنن و هرچی ناسزا هستش رو به خودش حواله میدن. البته به خانوادهش نه! چون بالاخره اونا اصیلن. سیریوس بدون اینکه سوپرایز بشه، دستشو بالا میاره و برای همگی تکون میده.
بعدش به سمت صندلیای که روبروی میز سالازار قرار داشت حرکت میکنه و گوجه فرنگی هارو با ضربات انگشت از روی لباسش پاک میکنه و میشینه:
- فکر نمیکردم انقدر ازم استقبال بشه.

راستی سالازار مگه ما تا همین چند دقیقه پیش توی یک میدون نبرد و مشغول طلسم بازی نبودیم؟

- چرا بودیم سیروس. اما تاحالا چیزی به اسم نبرد فرهنگی و کلامی به گوشت خورده؟

- نبرد فرنگی؟ مثل همینایی که به سمتم پرت کردین؟

کسی انتظار چنین روحیهای رو از سیریوس نداشت. اون با پای خودش به محل اجماع اصیل پرستان رفته بود و طبیعتا هیچکدومشون از یک وزیر ماگل پرست خوششون نمی اومد. ولی سیریوس خیلی خیلی سرتق تر از این حرفها بود. آدم رو یاد یکی از رئیس جمهورهای یک کشورهای آسیایی مینداخت که قد کوتاهی داشت و هرجا میرفت احساس راحتی میکرد.

شاید ذهنتون درگیر این باشه که واقعا چطور سالازار و سیریوس از اینجا سر در اورده بودن؟ مگه طبق پست خود سالازار مشغول مبارزه باهم نبودن؟ مگه وزارتخونه توسط دشمنان مورد تجاوز نظامی قرار نگرفته بود؟ پس اینجا دیگه کجا بود؟ این مصاحبه بازیها دیگه چه صیغه ای بود؟
همونطور که میدونید طبق تئوری جهانهای موازی، بی نهایت جهان جادوگران وجود داشت که تقریبا در تموم اونها ارتش تاریکی و ارتش سفید مشغول مبارزه بودن. اما در چندتای این جهانها جنگ به صورت فرهنگی و کلامی در جریان بود. هرکی بیشتر طرف مقابل رو به لحاظ کلامی سلاخی میکرد، برنده میشد و همه براش دست و هورا میکشیدن.
سالازار بدجور منتظر سلاخی سیریوس بود. پس در جواب آخرین دیالوگ سیریوس، لبخند سردی میزنه و میره سراغش حملاتش:
- جناب سیروسعلی بلکی نژاد...
- میتونی پانمدی صدام کنی.

- حالا هرچی!

همونطور که از اسم برنامه هم متوجه شدی، اینجا محوریت همه چیز اصالته. پس بذار با این سوال شروع کنیم که چی شد که تصمیم گرفتی ماگل پرست بشی؟
سیریوس گاهی سوالات رو با سوال جواب میداد! این تکنیکی بود که یکی از دوستان بالارده آسیاییش بهش یاد داده بود. پس کار خودشو با استفاده از همین تکنیک شروع میکنه:
- من ماگل پرستم؟

- پس حتما من ماگل پرستم؟

- نمیدونم شما بگید، هستید؟

- چیو بگم؟ اینکه من ماگل پرستم؟!

سیریوس لبخند شرارت آمیزی زد و ادامه داد:
- اگه خودتون ماگل پرستید، پس چرا منو به خاطرش میخواین محکوم کنین؟

- من کی گفتم من ماگل پرستم؟

- همین الان گفتید! دوربین ها ضبط کردن این صحنه رو.

دوربین حضار رو نشون میده که هاج و واج دارن همو نگاه میکنن و انتظار چنین صحنه ای رو نداشتن. سالازار تکونی به خودش میده و سعی میکنه آروم باشه. کنار سیریوس تلویزیونی قرار داشت که سالازار میخواست ازش استفاده کنه و از سیریوس نظراتش رو در مورد تصاویری بپرسه:
- جناب وزیر سیروسعلی، طوری نیست من تصاویری رو از شما پخش کنم؟

سیریوس با خونسردی جواب میده:
- نه چرا طوری باشه؟

من هیچ چیزی برای پنهان کردن از مردم ندارم.
سالازار لبخندی میزنه و با کنترل توی دستش شروع به ورق زدن صفحات اسلایدشویی میکنه که داخلش تصاویری از پانمدی وجود داره. یکی از تصاویر شجره نامه خانوادگی سیریوس رو نشون میده که عکس سیریوس انگار منفجر شده و یکی توش ترقه زده. سالازار خنده تمسخر آمیزی میکنه و میگه:
- این شمایید دیگه درسته؟

- کدوم؟ من چه چیزی از خودم نمیبینم.

- همین که منفجر شده دیگه. مگه این شما نیستید که از شجره نامه خانواده اصیل بلک خط خوردید؟
- شاید من باشم. آخه معلوم نیست که. شما هرچیزی که نشون میدید رو من باید قبول کنم؟

سالازار که میبینه سیریوس گوشش به این حرفها بدهکار نیست، اسلایدشو رو ورق میزنه و صفحه بعدی رو نشون میده. عکسی که توش سیریوس داره با یک ماگل دست میده و دستاشو روی شونش گذاشته:
- این که دیگه شمایید. توش چهره تونم قشنگ معلومه.

- اره اره خودمم. یادش بخیر. عجب روز قشنگی بود توی تایلند.

- واقعا ننگ نیست که وزیر جامعه جادوگری اینطوری حقیرانه با ماگلا دمخور باشه و باهاشون دست بده؟

سیریوس جواب حاضر و آمادهای توی آستینش داشت:
- یعنی شما با ماگلا دست نمیدید؟

- قطعا خیر!

- یعنی حکم فرمایی بر ماگلا به معنای بی اهمیت جلوه دادن و به بردگی گرفتشونه؟

- قطعا بله!

سیریوس با این دیالکتیک، به هدف خودش رسیده بود و تیر آخر رو با کلامش شلیک کرد:
- آیا میدونستید ماگلا سلاح هستهای دارن و با یک دکمه میتونن دنیا رو نابود کنن؟ فکر میکنید اگه از رفتارهای ما عقدهای بشن و روانشون آسیب ببینه، هرگز به سراغ تلافی نمیرن؟ اونارو هرگز دست کم نگیرید جناب اسلیترین. حتی حکمرانی بر ماگل ها هم ظرافت های خودش رو میطلبه.

در همین احوالات، ماری که همش دور میز و اطراف سالازار پرسه میزد، نزدیک صورت سیریوس میشه و فس فسی میکنه.

سیریوس هم ماچی به کله مار میکنه و مار که از چنین صحنهای برگهاش ریخته بود، به بغل سالازار پناه میاره و از همون دور مشغول زبون درازی به سیریوس میشه.
سوالات سالازار رو به پایان بود و سیریوس هنوز سلاحی نشده بود. پس تصمیم میگیره تصاویری از فقر میان جامعه اصیل جادوگری رو به همه حضار نشون بده و برگ برنده خودش رو رونمایی کنه. بعد از نمایش دادن تصاویر احساسی که در پس زمینه هم آهنگی از سیاوش قمیشی پخش میشد، سالازار سخنانش رو خطاب به سیریوس از سر میگیره:
- خوب به این تصاویر نگاه کنید. این وضعیت اصیلهای جامعه جادوگری ماست. شما چه قدمی برداشتید برای این مردم اصیل؟ جز اینکه سفر این ملت اصیل رو هر روز تنگ تر و تنگ تر کردید.

- واقعا خیلی تاثیر گذار بود جناب اسلیترین!

ولی تا جایی که خبر دارم شما خودتون ثروتمند ترین جادوگر اصیل هستید. میشه بدونم دقیقا چقدر از جیبتون برای این بیچاره ها خرج کردید و نون شبشون رو تامین کردید؟

- چه ربطی داره؟ تو وزیر مملکتی. تو باید پاسخگو باشی.

سیریوس منتظر همین لحظه بود. چندتا برگه مچاله شده از اعماق جیبش بیرون میکشه و بعد از کلی ور رفتن باهاشون، سعی میکنه تا اونهارو صاف کنه. بعدش برگه هارو جلوی دوربین میگیره و شروع به صحبت میکنه:
- این برگه هارو به دقت نگاه کنید. اینا آمارهای دولت دوستی و دوپامین هستش. قبل از دولت ما ملت غیور جادوگر با تورم یک میلیون درصدی مواجه بودن. حالا تورم فقط صد درصد هستش. این پیشرفت نیست آیا؟

برگه دیگه ای رو نشون میده و صحبتش رو ادامه میده:
- این آمار میزان شادی و همزیستی دوستانه جامعه شریف جادوگریه. اصلا یک بخشی از نمودار به دلیل رشد بیش از حد از کاغذ خارج شده.

سیریوس کار خودش رو کرده بود و پیام خودشو به همه ملت رسونده بود. در واقع سیریوس فهمونده بود که نسبت به اصالت و اصیل ها بی اعتنا نیست اما هرگز قرار نیست چنین موضوعی باعث اختلاف میون آدمای عادی و دورگه و فشفشه با جادوگران اصیل بشه. سالازار از جاش پا میشه و طی یک خداحافظی سریع برنامه رو تموم میکنه. البته بنظر میرسید کار سالازار با سیریوس هنوز تموم نشده باشه.
بعد از تموم شدن برنامه، فضای داستان از این جهان موازی خارج میشه و دوباره میدان نبرد سخت و دشواری رو نشون میده که همگی مشغولش بودن...