جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1403 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: ویکتور
نام خانوادگی: کرام
از: این طرف
پیشه: بازیکن اسبق کوییدیچ
گروه: هافلپاف
سن: ۴۲

ویکتور در یک خانواده متوسط چشم به جهان گشود. در طول دوران جوانی به دلیل دوستان ناباب جوانی‌های بسیاری کرد اما ورزش دوست و یاور او شد. او به دلیل مهارت شگرفش در کوییدیچ توانست پله‌های طرقی را در این ورزش به سرعت طی کند و به یکی از بهترین بازیکنان ادوار خود تبدیل شود.

ویکتور در دوران جوانی توانست به سبب مهارتش در کوییدیچ شهرت زیادی کسب کند و از تاثیرگذارترین‌های دنیای جادوگری شود. اما سرنوشت جور دیگری برای او نوشته شده بود. به مرور زمان کهولت سن او را از دوران اوج ورزشی خود دور و دورتر کرد.

ویکتور دیگر عکس خود را بر روی محله‌های ورزشی نمی‌دید. او به این شهرت اعتیاد پیدا کرده بود و روز به روز با کمرنگ‌تر شدن اسمش در جامعه جادوگری اوضاع روحی او نیز وخیم‌تر می‌شد. شرایط وخیم روحی او و همچنین علاقه قبلی او به گشت و گذار با دوستان ناباب دست به دست هم داد تا او در دامان اعتیاد بیفتد...

او در حال حاضر در دامان اعتیاد اشت!

انجام شد! خوش برگشتین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/7 0:32:54
امضا نمی دم.
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1403 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: فلیسیتی (به انگلیسی: Flisity)
نام خانوادگی: ایستچرچ (به انگلیسی: Istchorch)
ملیت: انگلیسی
اصالت: فرانسوی
محل زندگی: خانه‌ی سفید
تاریخ تولد: ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۵
گروه: هافلپاف
چوبدستی: مغز: موی تک‌شاخ- جنس: چوب درخت انگور- طول: ۳۲ سانتی‌متر
خون: دورگه
جبهه: محفل ققنوس
تایپ شخصیتی: ENFP
حیوان‌خانگی: گربه‌ی سفیدی به اسم اسنو
ویژگی‌های ظاهری: زنی جوان با موهای قرمز فرفری و بلند که در نور به طلایی می‌زنند. چشم‌هایش سبز و درشت است و پوستش سرخ و سفید. همیشه یک پیراهن سفید بلند می‌پوشد، وقت‌هایی هم که بیرون می‌رود شنلی سفید رویش می‌پوشد.
ویژگی‌های اخلاقی: زنی مهربان و شوخ‌طبع که عاشق حیوانات و بچه‌هاست. خیلی کتاب‌خوان است.
داستان زندگی: فلیسیتی به دست مادرش بزرگ شد، چون پدرش وقتی فلیسیتی بچه بود مرده بود. پدر فلیسیتی ما‌گل بود و مادرش ساحره. فلیسیتی در هاگوارتز در گروه هافلپاف افتاد و با دختری به نام ماریا دوست شد. وقتی او و ماریا ۱۶ ساله بودند، ماریا به جنگل ممنوعه رفت و توسط فردی ناشناس کشته شد. همین قتل به فلیسیتی انگیزه داد تا برای دستگیری قاتل هم که شده کارآگاه شود. حالا او کارآگاه شده و در خانه‌ی سفید که از مادرش به او ارث رسیده زندگی می‌کند.
---
جایگزین می‌شه؟

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/3 14:37:06
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 1 اسفند 1403 17:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1000 سال پیش:


سالازار اسلیترین یکی از چهار بنیان‌گذار مدرسه جادوگری هاگوارتز است که نقش مهمی در تاریخ جادویی دارد. وی به همراه گودریک گریفیندور، رونا ریونکلاو و هلگا هافلپاف مدرسه هاگوارتز را تأسیس کرد. هر کدام از این بنیان‌گذاران ویژگی‌ها و ارزش‌های خاص خود را در هاگوارتز به ارمغان آوردند و سالازار اسلیترین نیز از این قاعده مستثنی نبود. وی بنیان‌گذار گروه اسلیترین بود که به تأکیدش بر خون پاک و استعدادهای خاص جادویی معروف بود. او بر این باور بود که فقط کسانی که از خانواده‌های جادوگری با سابقه هستند باید در مدرسه هاگوارتز پذیرفته شوند. این اعتقاد باعث شد که اسلیترین با دیگر بنیان‌گذاران مدرسه، به‌ویژه گودریک گریفیندور، اختلاف پیدا کند. این اختلاف نظر باعث شد که اسلیترین در نهایت مدرسه هاگوارتز را ترک کند.

از دیگر ویژگی‌های بارز سالازار اسلیترین می‌توان به زیرکی و قدرت در جادوی سیاه اشاره کرد. او به توانایی‌های بی‌نظیرش در جادوی سیاه و توانایی صحبت با مارها شهرت پیدا کرد. این ویژگی‌ها و توانایی‌ها باعث شد که گروه اسلیترین به گروهی مرموز و قدرتمند تبدیل شود. اعضای این گروه به‌طور کلی به زیرکی، بلندپروازی و توانایی‌های خاص جادویی مشهور هستند.

سالازار اسلیترین همچنین تالار اسرار را در هاگوارتز ساخت. او این تالار را به گونه‌ای طراحی کرد که تنها وارثان واقعی او بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند. هدف از ساختن این اتاق، محافظت از مدرسه در برابر کسانی بود که به عقیده او نباید در هاگوارتز حضور داشته باشند. تالار اسرار همچنین خانه باسیلیسک، یک مار غول‌پیکر و مرگبار بود که تنها وارثان اسلیترین می‌توانند آن را کنترل کنند.

سالازار اسلیترین نمونه‌ای از یک جادوگر با استعداد و بلندپرواز است که توانست با خلق گروه اسلیترین و اتاق اسرار، نام خود را برای همیشه در تاریخ جادوی هاگوارتز جاودان کند.

حال:


سالازار اسلیترین پس از شکست لوسیفر و نشستن بر تخت پادشاهی جهنم، به چیزی فراتر از یک جادوگر بدل شد، موجودی که حتی در میان سایه‌های تاریکی نیز هیبتی غیرقابل‌تصور یافته بود. چشمان سبز مارگونه‌اش حالا جای خود را به دو گودال بی‌پایان از دود و سیاهی داده‌اند، چشمانی که نه تنها به درون ذهن‌ها نفوذ می‌کنند، بلکه اراده‌ها را در هم می‌شکنند. بر سرش تاجی از آتش جا خوش کرده است، تاجی که چنان قدرتی دارد که پوستش را از رنگ سفید انسانی به خاکستری سوخته‌ی یک فرمانروای جهنمی بدل کرده است، تجسمی از نیروی مطلق که به او قدرت فرمانروایی بر تمامی موجودات جهنمی را داده است. بدنش، که زمانی از گوشت و خون ساخته شده بود، اکنون همچون یک پیکره‌ی زنده از سایه و آتش است، رگه‌هایی از گدازه در زیر پوستش جاری‌اند، گویی که خود جهنم در رگ‌های او می‌تپد. هر گامش زمین را به لرزه درمی‌آورد و هر حرکتش شعله‌ای از تاریکی را در اطرافش آزاد می‌کند. بال‌هایی از جنس شعله و تاریکی از پشتش گسترده شده‌اند، ساخته‌شده از انرژی خالص جهنم، که هر ضربه‌شان، نوری که در برابرشان ایستاده باشد را در ظلمتی بی‌پایان فرو می‌برد. اما وحشت واقعی از صدای او برمی‌خیزد؛ پژواکی دوگانه که در آن، فریادهای کسانی که در عمیق‌ترین لایه‌های جهنم زجر می‌کشند با نجواهای آرام و مرگبار در هم آمیخته شده است، هر کلمه‌ای که به زبان می‌آورد، فرمانی بی‌چون‌وچرا از اعماق تاریکی است. اما شاید ترسناک‌ترین قدرتش این باشد که او حالا فرمانروای ذهن‌هاست. کسانی که اراده‌ای ضعیف داشته باشند، حتی بدون این که بدانند، تنها با یک نگاه تسلیم او خواهند شد، اراده‌ی آن‌ها خواهد شکست و برای همیشه در بند او باقی خواهند ماند.

در پس این هیبت ترسناک، سالازار همچنان ایدئولوژی خاص خود را حفظ کرده است، ایدئولوژی‌ای که در آن جادوگران تنها وارثان برحق جهان هستند و ماگل‌ها و هر آن‌که از قدرت بی‌بهره باشد، باید تحت رهبری آن‌ها قرار گیرد. از نگاه او، جادو یک موهبت نیست، بلکه یک حق است، حقی که باید از آن بهره برد و پنهان کردن آن از جهان، خیانتی است نابخشودنی. او معتقد است که هر جادوگری که بتواند قدرتش را به درستی به کار بگیرد، فارغ از اصالت خون، شایسته‌ی تقدیر است، اما این نیز واضح است که خانواده‌های اصیل، به دلیل ژنتیک خالص‌تر و تکامل‌یافته‌ترشان، باید در رأس حکومت قرار گیرند، چرا که آن‌ها حاملان برتر این توانایی هستند و می‌توانند به شکلی مؤثر برای پیشرفت جهان از آن استفاده کنند. در نگاه او، امپراتوری‌ای که می‌سازد، جهانی خواهد بود که در آن هر فرد جایگاه خود را می‌داند، صلحی پایدار برقرار است، و همه در جهت پیشرفت جمعی تلاش می‌کنند. اما برای رسیدن به این آینده، جادوگران واقعی نباید خود را محدود به خط قرمزهای تحمیلی جامعه کنند، قوانینی که توسط کسانی تعیین شده‌اند که لیاقت هدایت دنیا را ندارند. سالازار قدرت را تنها معیار مشروعیت می‌داند، و در دنیای او، فقط آنانی که شایسته‌اند، بقا خواهند داشت.

اتفاقات:

1- بازگشت به زندگی
2- مدیریت هاگوارتز
3- توطئه موفقیت آمیز حمله ماگل ها به دیاگون
4- پادشاه جهنم



لطفا جایگزین بشه،
با تشکر

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/3 4:05:09
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1403 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: گابریلا

نام خانوادگی: پرنتیس

لقب: گابِر (Gaber)

سن: 18 سال

گروه: ریونکلاو

نژاد: نیمه‌پریزاد-نیمه‌ساحره

پاترونوس: تک‌شاخ

ویژگی‌های ظاهری: پریزادها به زیبایی خیره‌کننده‌شون شهرت دارن و گابریلا هم به خاطر نیمه‌پریزاد بودنش از این ویژگی بهره برده. رنگ موهاش در اصل نقره‌ای-بلوند هست و چشمای بنفش داره که حاصل ترکیب رنگ چشم اصلی آبی تیره‌‌اش با رنگ سرخ که بازتاب‌دهنده‌ی حضورش تو جهنمه هست. اما هر بار موهاشو به یه رنگ در میاره. رنگ چشماش با توجه به موقعیتی که توش قرار داره یا افکاری که تو ذهنشه می‌تونه تغییر کنه که از آنلاک کردن ویژگی‌های پریزادیشه. پس در انواع و اقسام رنگ‌ها ممکنه ببینیدش!

ویژگی‌های اخلاقی: مهم‌ترین ویژگی‌ اخلاقی گابریلا اینه که چیزی با عنوان خوب یا بد رو نمی‌شناسه و کلا این دو مفهوم براش حذف شدن. بد و خوب قراردادیه که انسان‌ها با هم گذاشتن و اون از سالازار یاد گرفته که به این قراردادا وابسته نباشه. بنابراین گابریلا هرکاری که می‌کنه فقط برای لذت خودشه و در لحظه هرچی براش خوشایند باشه انجام می‌ده و کاملا خودمختاره. در واقع هیچی براش مهم نیست در این حد که یهو می‌بینین گابریلا 5 نفر رو کشته رو هم سوارشون کرده، بعد خودش روشون نشسته، پا رو پا انداخته و داره بستنی می‌خوره! گابریلا یکم سرعتش زیادی زیاده و یه لحظه رو زمینه، لحظه بعد می‌بینی نشسته رو شاخ چپ الستور داره چاقوشو تیز میکنه و لحظه بعدش یکیو کشته و خون کل صورتشو گرفته! در نهایت، برای گابریلا همونقد که وجود آدما و حرف زدن با آدما عادیه، دقیقا به همون میزان وجود و حرف زدن با در و دیوار و گیاها و طبیعت و اجسام و هرچی که بگین عادیه!

توانمندی‌ها: انوع و اقسام جادوهای سیاه و ساخت موجودات مختلف (بعضا تخیلی) با جادو و طبق ادعای خودش صحبت با تمامی موجودات زنده و غیر زنده.

خانواده: باور گابریلا اینه که هیچ خانواده‌ی خونی نداره و سالازار اسلیترین و الستور مون تنها کسانی هستن که بعنوان خانواده خودش می‌شناسه.

زندگی‌نامه: گابریلا تنها چیزی که بهش باور داره اینه که 7 سال آخر از زندگیش قبل از 18 سالگی رو تو جهنم زندگی می‌کرده و توسط شخص شخیص ارباب جهنم یعنی سالازار اسلیترین و اورلرد جهنم یعنی الستور مون آموزش می‌دیده. واسه همین این که اکثر کارایی که انجام می‌ده از نظر شما انسان‌های خوب و بد‌ شناس، بد تلقی می‌شه عجیب نیست. ولی همون‌طور که گفتم، خودش درکی از خوبی یا بدی نداره و هر کاری که باعث لذت بردنش بشه رو انجام می‌ده، چه از نظر شما خوب باشه و چه بد!
گابریلا همزمان تو مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز تحصیل کرده و به خاطر خلاقیت و قوه تخیل زیادش کلاه اونو تو گروه ریونکلاو انداخته. در حال حاضر سال آخرش تو هاگوارتز رو سپری می‌کنه. هدفی که گابریلا از وقتی یادشه دنبال می‌کرده، باهوش بودن مثل روونا ریونکلاو و قوی بودن مثل سالازار اسلیترین بوده.
همه اینایی که گفتم بعدش بود و در واقع گابریلا قبل از ورود به جهنم یعنی در سن 11 سالگی، گابریل دلاکور بوده و طی نبردی که بین ارتش تاریکی و ارتش سفید شکل می‌گیره، سالازار پتانسیل زیادی تو وجودش می‌بینه که باعث می‌شه بهش علاقمند بشه. پس اونو جذب می‌کنه و شخصا آموزشش رو در کنار الستور مون برعهده می‌گیره.
گابریل وقتی آموزشاش توسط سالازار تو جهنم تموم می‌شه و اونجا رو به مقصد زمین ترک می‌کنه، تصمیم می‌گیره هویت جدیدی داشته باشه. بنابراین اسمشو به گابریلا تغییر می‌ده و در حالی که در گذشته لقبش گب بود، به گابر تغییرش می‌ده تا نشون بده دیگه اون گابریل سابق نیست و با آموزش‌های سالازار و الستور به شخص جدیدی تبدیل شده. برای فامیل هم... خب... همراه الستور یه سر به همسایه ماگلی دورسلی‌ها به نام پرنتیس می‌زنه و بعد از محو کردن اون از روی زمین، با نام گابریلا پرنتیس به زندگیش ادامه می‌ده!


شناسه قبلی

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/29 20:51:02
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1403 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: الستور

نام خانوادگی: مون

ظاهر عادی:
گوش‌های بزرگ گوزنی که وقتی به فکر فرو میره، به سمت عقب خمشون می‌کنه. موهای قرمز که حاشیه‌هایی به رنگ سیاه دارن و با وجود اینکه پریشون و بلند هستن، ولی حالت خوش فرمی دارن. روی سرش دوتا شاخ کوچیک گوزن هم رشد کردن. مردمک چشماش قرمز تیره‌ن و داخل چشماش هم قرمز روشن. لب‌هاش اکثر اوقات به لبخندی بزرگ بازن که حالت غیرطبیعی و نقاب مانندی داره و دندون‌های زرد و نوک تیزش رو مشخص میکنه.

ظاهر شیطانی:
الستور زمانی که عصبانی میشه، دچار تغییرات ظاهری خیلی مشخصی میشه، که از جمله‌ش میشه به سیاه شدن دور مردمک چشم‌هاش، بزرگ شدن شاخ‌هاش، و درازتر شدن دستاش که حالتی حیوانی‌تر رو بهش میدن، اشاره کرد.

صدا:
صدای الستور طوریه که انگار همیشه در حال پخش شدن از یک رادیوی قدیمیه و زمانی که عصبانی بشه، صداش خشن‌تر میشه.

لباس‌ها:
الستور شخصیت شیک پوشیه، همیشه کت قرمزی به تن داره که زیرش جلیقه‌ای به رنگ قرمز و مشکی پوشیده و به پاپیونی سیاه مزینش کرده.

اخلاق:
الستور معمولا آروم و خندانه و حرفاش حالت طعنه‌آمیزی دارن. بیشتر به دنبال سرگرمی و هرج و مرجه و هرچیزی رو به چشم سرگرمی می‌بینه. با خشونت علیه کودکان و موجودات بی‌دفاع و ضعیف‌تر شدیدا مخالفه و با چنین چیزهایی به شدیدترین شکل ممکن برخورد میکنه.

چوبدستی:
الستور از چوبدستی استفاده نمیکنه و چوبدستی نداره. بلکه همواره با خودش یک عصا داره که بخش بالاییش شبیه یک میکروفونه و در واقع از عصاش برای اجرای جادو و هدایت قدرت جادوییش استفاده می‌کنه.

زندگی‌نامه کوتاه:
الستور از مادری انسان و پدری شیطان به وجود اومده و به همین خاطر می‌تونه بین دنیای انسان‌ها و جهنم جا به جا بشه. به عنوان یک نیمه شیطان قدرتمند و با لقب "شیطان رادیویی" شناخته می‌شه و توی جهنم کنترل تمام رادیوها و امواج رادیویی رو به عهده داره و به درجه "اور لرد" (Over lord) رسیده. الستور بعد از مادرش به تنهایی مشغول تنفر از پدرش بود، تا اینکه با گابریلا پرنتیس (گابریل دلاکور) آشنا شد و آموزشش رو به عهده گرفت و گابریل رو مثل دخترش می‌دید. و بعد همراه گابریلا به سالازار اسلیترین پیوست تا پایه‌های قدرتش در جهنم و دنیای انسان‌هارو محکم‌تر کنه.

قدرت‌ها و توانایی‌ها:
الستور علاوه بر اینکه می‌تونه به راحتی از جهنم به دنیای انسان‌ها بیاد و برگرده، توانایی اجرای تمام جادوهای عادی رو داره، ولی عمده قدرت و جادوهاش به‌وسیله و به شکل بازوهایی بلند و ضخیم (مثل بازوهای هشت‌پا) از جنس سایه‌ست که می‌تونن به دشمناش ضربه بزنن یا حتی باعث مرگشون بشن. الستور این سایه‌هارو از توی زمین یا حتی بعضی مواقع از پشت ستون فقراتش احضار میکنه تا توی جنگ ازشون استفاده کنه.
همچنین سایه الستور از خودش مستقل عمل میکنه و زنده‌ست و می‌تونه عصاش یا بقیه چیزهاش رو در مواقع لزوم براش حمل کنه یا حتی باعث انواع خراب‌کاری‌ها بشه.
توانایی‌های الستور در دنیای انسان‌ها کمی محدودتره و فقط برای مدت محدودی می‌تونه از بازوهای سایه‌ایش استفاده کنه یا رادیوهارو تحت کنترلش در بیاره.
در صورتی که الستور توی دنیای انسان‌ها کشته بشه، توی جهنم دوباره بیدار میشه و می‌تونه که برگرده. الستور رو نمیشه در جهنم کشت.

جایگزین بشه.

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/29 20:41:38
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1403 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
شخصیت : نویل لانگ باتم

من همیشه در زندگی‌ام احساس می‌کردم که کمتر از دیگرانم. شاید به همین خاطر بود که در ابتدا هیچ‌کس جدی نمی‌گرفت من را. در هاگوارتز، در کنار هری، رون و هرمیون، به نظرم فقط یک چهره عادی بودم. همیشه از نظر فیزیکی و اجتماعی عقب‌تر از بقیه به نظر می‌رسیدم. حتی در کلاس‌های جادوگری، وقتی همه سریع‌تر از من پیش می‌رفتند، گاهی احساس می‌کردم که هرگز نمی‌توانم چیزی به دست بیاورم. من دقیقاً همان شخصی بودم که هر کسی می‌توانست مسخره‌اش کند، همان کسی که حتی در برخورد با موجودات جادویی به راحتی آسیب می‌دید.

اما به مرور زمان، فهمیدم که چیزی درونم هست که می‌تواند به من کمک کند تا قوی‌تر بشوم. شاید این چیزی که می‌خواهم بگویم کمی مبهم باشد، اما می‌توانم بگویم که شجاعت واقعاً از درون می‌آید. برای من این شجاعت، بیشتر از اینکه توانایی مقابله با خطرات باشد، قدرت ایستادن در برابر ضعف‌های خودم و مقابله با ترس‌هایم بود. بله، وقتی در اولین نبردها علیه مرگ‌خواران ایستادم، شاید ترس در من بود، اما چیزی در درونم مرا وادار می‌کرد تا ایستادگی کنم. این چیزی بود که در نهایت من را به عنوان فردی متفاوت از دیگران به جا گذاشت.

همه ما در برابر مشکلات و چالش‌ها قرار می‌گیریم، ولی آنچه من را از دیگران متفاوت می‌کرد، این بود که هیچ‌وقت تسلیم نشدم. حتی وقتی که به خودم شک داشتم، وقتی که به هیچ‌چیز باور نداشتم، باز هم چیزی در من بود که اجازه نمی‌داد دست از تلاش بردارم. شاید در ابتدا هیچ‌کس باور نداشت که من می‌توانم کاری از پیش ببرم، ولی در نهایت وقتی هورکراکس را از بین بردم، وقتی در نبرد هاگوارتز در کنار دوستانم ایستادم، فهمیدم که کسی که همیشه فکر می‌کرد خودش هیچ است، در حقیقت می‌تواند تغییرات بزرگی ایجاد کند."

اینگونه بود که من خودم را یافتم. از پس تمام ترس‌ها و ضعف‌هایم برآمدم و در نهایت به کسی تبدیل شدم که نه فقط برای خودم، بلکه برای همه کسانی که به من ایمان داشتند، ایستادم.

(نویل لانگ‌باتم، مردی است با گذشته‌ای کم‌رو و خجالتی. در کودکی، چهره‌ی گرد و گونه‌های پرش، همراه با دندان‌های کمی بیرون‌زده، تصویر یک پسر کم‌اعتماد به نفس را ترسیم می‌کرد. موهای قهوه‌ای روشن و نامرتبش، به بی‌نظمی‌های زندگی‌اش می‌افزود. اما پشت این ظاهر ظاهراً ساده، قلبی مهربان و اراده‌ای قوی نهفته بود.

با گذر زمان، نویل تغییر کرد. دندان‌هایش مرتب‌تر شدند و استخوان‌های صورتش نمایان‌تر گشت. موهایش همچنان قهوه‌ای بود اما حالتی منظم‌تر به خود گرفته بود. اما بزرگ‌ترین تغییر در نگاهش بود. نگاه نویل دیگر نگاه یک پسر ترسو نبود؛ مصمم‌تر، باورمند‌تر، و شجاع‌تر شده بود. تجربه‌های تلخ و شیرین زندگی، او را به فردی قوی‌تر و مقاوم‌تر تبدیل کرده بود.

البته زخم‌هایی بر چهره و روحش جا مانده بود، یادگاری از مبارزات سخت و فداکاری‌هایی که برای دفاع از آنچه باور داشت انجام داده بود. لباس‌هایش هرگز تجملاتی نبودند، اما همیشه مرتب و شسته‌رفته بودند، دقیقاً مانند شخصیت ساده و صادق او. در نهایت، نویل مردی شد که با وجود تمام سختی‌ها، به مبارزه‌اش برای عدالت و خوبی ادامه می‌دهد. او نماد پایداری و شجاعت کسی است که با وجود نقص‌ها و ترس‌ها، به یک قهرمان واقعی تبدیل شد.)



تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/27 17:23:31
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1403 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پرفسور فیلیوس فلیت ویک

اون یکی از استادای قدیمی هاگوارتزه که معمولا جادو آموزای هاگوارتز بخاطر جثه کوچیکش اونو دست کم میگیرن
ولی خب بهتره بدونید اون توی جوانی قهرمان دوئل های هاگوارتز بوده و جثه کوچیکش هم بخاطر اینه که یکی از اجدادش با یه گابلین وصلت کرده


اون بخاطر استعداد زیادی که توی جادو داشته و قهرمانی خای بسیار زیادش توی دوئل ها بعد ها میشه استاد درس ورد ها و افسون ها .

فیلیوس نمونه بارز یه انسان شرافتمند و خوبه و کسیه که برخلاف بعضی از اساتید هاگوارتز تفاوتی بین جادو آموزانش قائل نمیشه و به همشون سخاوتمندانه تمامی جادوهای مورد نیاز اونا رو که معروف‌ترینش جادوی وینگاردیوم لویوسا می‌باشد رو تعلیم داده است
همچنین میدونیم که اون برخلاف ظاهر آراسته و مرتبه که داره توی جنگ هاگوارتز دوشادوش جادو آموزان و اساتید دیگه در برابر لرد ولدمورت می ایسته و میجنگه


معرفی شخصیتت یک مقدار کوتاهه. لطفا بعدا برگرد و تکمیلش کن.
ضمنا با اسم فیلیوس فلیت‌ویک تاییدت کردم ولی اگه اصرار داری حتما پروفسور فلیت‌ویک باشه، لطفا بهم بگو تا برات تغییرش بدم.

تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/27 15:36:57
شروع یه زندگی مخفیانه 🕵🏼‍♂️
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 17:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در میان چهار بنیان‌گذار هاگوارتز، هلگا هافلپاف شاید کمترین توجه رو توی تاریخ گرفته باشه. اسم گریفیندور همیشه با شجاعت و افتخار همراه بوده، ریونکلاو رو به خرد و نبوغ می‌شناسن، و اسلیترین رو با جاه‌طلبی و قدرت. اما هلگا؟ اون گروهی رو بنا کرد که معمولاً با واژه‌هایی مثل "مهربون" و "سخت‌کوش" توصیف می‌شه. توصیفاتی که اگه کسی اون رو می‌شناخت، می‌دونست که چقدر سطحی و ناکافی‌ان.

اون تنها کسی بین بنیان‌گذارا بود که دنبال شکوه و قدرت نبود. نه نیازی به مجسمه‌های بزرگ توی راهروهای هاگوارتز داشت، نه خودش رو درگیر غرور و رقابت‌های بقیه می‌کرد. اما اگه هاگوارتز رو بدون اون تصور کنیم، یه چیزی کم خواهد بود. اون همون تعادلی بود که مدرسه رو ساخت و نگه داشت.

در نگاه اول، شاید هیچ‌چیز خاصی توی ظاهرش نبود. اما اگه یه بار باهاش روبه‌رو می‌شدی، دیگه هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کردی.

قدش متوسط بود، هیکلی نرمال داشت، اما قوی بود، کسی که اگه لازم می‌شد، یه روز کامل توی آشپزخونه‌ی هاگوارتز کارهای از دید بقیه بی ارزش رو می‌کرد یا یه دوئل سخت رو بدون اینکه از پا بیفته، برای ساعت ها ادامه می‌داد. توی نگاه اول، چیزی که آدم رو جذب می‌کرد، ظاهرش نبود، بلکه اون حس عجیب اطمینانی بود که ازش می‌گرفتی. یه جور اعتماد ناشناخته که باعث می‌شد بدون اینکه بدونی چرا، حس کنی که ازش انرژی گرفتی و قوی تر شدی.

چشم‌های قهوه‌ای عسلی‌ش وقتی تو رو نگاه می‌کرد، یه حس خاصی می‌داد، انگار که یه نفر داره عمیق‌ترین بخشای وجودت رو می‌بینه، ولی نه برای قضاوت کردن، بلکه برای اینکه قوی‌ترت کنه. موهای قرمز-طلایی‌ش همیشه باز بود، یه جوری که انگار با هر قدمی که برمی‌داشت، همراهش تکون می‌خوردن. چین‌وچروک‌هایی که روی دست و صورتش افتاده بودن، بیشتر از اینکه نشونه‌ی پیری باشن، نشونه‌ی یه عمر تجربه بودن.

لبخندش همیشه روی لبش بود. ولی نه از اون لبخندایی که ساده‌لوحانه یا مصنوعی باشه. این لبخند، نشونه‌ی صلح درونیش بود. انگار با کل دنیا کنار اومده بود، حتی با تاریکی‌هاش. توی مبارزه با جادوگرای سیاه، هیچ‌وقت از روی نفرت عمل نمی‌کرد، شاید حتی براشون دلسوزی داشت.

چوبدستیش از گردو ساخته شده بود، با مغز موی تک‌شاخ. موی تک‌شاخ همیشه به نجابت و خلوص نیت معروف بود، یه چیزی که با روحیات خودش کاملاً هم‌خوانی داشت.

جادو براش یه ابزار بود، نه یه هدف. اون همه جور جادویی بلد بود، از طلسمای دفاعی گرفته تا معجون‌سازی و حتی آشپزی! ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد این چیزا یه جادوگر رو تعریف می‌کنن. همیشه می‌گفت جادوگر خوب کسی نیست که بیشترین طلسما رو بلد باشه، کسیه که بدونه کی نباید یه طلسم رو اجرا کنه.

با وجود این که تجربه زیادی داشت اما خیلی کم حرف بود. همه می دونستن که اگه هلگا به کسی نصیحتی بکنه یا تذکری بده یعنی دیگه اوضاع خیلی بحرانیه. اون بدون این که کسی ازش درخواست بکنه صحبتی نمی کرد و اعتقاد داشت خیلی وقت ها آدم ها باید خودشون اشتباه بکنن تا یاد بگیرن.

وقتی بحث سالازار و بقیه‌ی بنیان‌گذارها بالا گرفت، اون کسی بود که سعی می‌کرد همه رو کنار هم نگه داره. برایش مهم بود که هاگوارتز جایی باشه که هر جادوگر راه خودش رو انتخاب کنه، اما این راه به بقیه آسیب نزنه. اون می‌دونست که دنیای جادوگری پر از اختلافه، اما باور داشت که با هم بودن از جدا شدن بهتره. حتی وقتی سالازار مدرسه رو ترک کرد، باز هم سعی نکرد نظرش رو به بقیه تحمیل کنه، فقط راه خودش رو ادامه داد.

در زمان تأسیس هاگوارتز، زمانی که همه در حال قوانین ثبت نام و آموزش و محافظت از قلعه بودن، اون مشغول چیزی بود که بقیه‌ی بنیان‌گذارها اصلاً بهش فکر نکرده بودن، چیزی بود که هلگا اون رو یکی از مهم‌ترین بخشای هاگوارتز می‌دونست: غذا!

هاگوارتز یه مدرسه بود، جایی که قراره نسل‌های بعدی جادوگری رو آموزش بده، ولی هیچ‌کس به این فکر نکرده بود که این بچه‌ها چطور باید زنده بمونن، چطور باید رشد کنن. اون بود که آشپزخونه‌ی هاگوارتز رو ساخت، جایی که تا همیشه پر از بوی نون تازه و غذاهای گرم بمونه. اون بود که جن‌های خونگی رو آورد و بهشون یه زندگی بهتر از بردگی داد. براشون امنیت و احترام فراهم کرد. این جن‌ها، که قبلاً توی خاندانای جادوگری فقط به عنوان خدمتکارای بی‌ارزش در نظر گرفته می‌شدن، حالا توی هاگوارتز یه خونه‌ی واقعی داشتن و بهترین غذاهایی که توی دنیای جادوگری پیدا می شد رو برای دانش آموزش ها آماده می کردن. همین شد که جن های خونگی که حالا از همیشه خوشحال تر بودن و زندگی بهتری داشتن، برای تشکر ازش با جادوی مخصوص جن های خونگی یه هدیه آماده کردن.

جام هلگا هافلپاف!

یه جام طلایی کوچیک که وقتی توش مایع سمی ریخته می‌شد، همون لحظه محو می‌شد، انگار که هیچ‌وقت وجود نداشته. یه جام که با مهارت و جادوی خاصی ساخته شده بود و نماد گورکن طلایی روی اون خودنمایی می کرد. جامی که بعد از مرگ هلگا توی هاگوارتز موند و بین خاندان هافلپاف دست به دست چرخید و در آخر هم تبدیل به یکی از مهم ترین یادگاری های موسسین هاگوارتز شد.

خیلی‌ها وقتی به هاگوارتز فکر می‌کنن، اولین چیزی که به ذهنشون میاد، تالارهای بزرگ و کلاس‌های جادوییه. اما اگه یه بار وارد آشپزخونه‌ی هاگوارتز بشی، اگه بوی غذاهایی که نسل‌ها قبل ساخته شدن رو حس کنی، اگه ببینی چطور جن‌های خونگی هنوز هم با عشق غذا درست می‌کنن، تازه می‌فهمی که رد پای واقعی هلگا هافلپاف کجاست.

اون همیشه می‌گفت: "با شکم خالی نمی‌شه دوئل کرد."

برخلاف بقیه‌ی بنیان‌گذارها، اون چیزی از خودش به جا نذاشت. نه کتاب طلسمی، نه مجسمه‌ای، نه قوانین نوشته‌شده‌ای. اما اونقدری تاثیر گذاشت که قرن‌ها بعد، هاگوارتز هنوز هم مدیونشه.

هلگا هیچ‌وقت دنبال جاودانگی نبود. اما جاودانه شد.

خوش برگشتین! تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/26 17:52:15
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 23:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام: آستریکس.

سن: صد و بیست و چهار اینا.

گروه: گریفیندور.

نژاد:خون آشام.

سپر مدافع: خفاش شاخ دار.

چوب دستی: 24 سانت , چوب درخت گردو , ترکیب شده با ریسه قلب اژدها و پر ققنوس , انعطاف پذیری مناسب.

وفاداری: اتحاد گریفیندور، خون و قهوه.

زندگی نامه:
داده های زیادی از گذشته آستریکس در دسترس نیست حتی خودشم دیگه به گذشتش فکر نمیکنه. صرفا اینکه اصلیت آلمانی داره و جایی تو یکی از شهر های آلمان بدنیا اومده و بعدا به انگلستان مهاجرت کردند و وارد مدرسه هاگوارتز شد. ذاتا با لهجه ای که داره میشه راحت این رو فهمید. در همان سال های ابتدایی، خانواده آستریکس با شعار دیگه بچه نیستی بزرگ شدی و باید مستقل و قوی بشی وی را رها کرده و مهاجرت دوباره کردند.
سال های اول ذاتا سخت بودند ولی رفته رفته تر مستقل شدن و شکار به تنهایی رو یاد گرفت. با دوست های جدیدی که تو زندگی جدیدش پیدا کرده اوقات خوشی رو میگذرونه. دوستایی هرچند کم تعداد ولی با کیفیت.

ویژگی های ظاهری:
قد نسبتا بلند. مو های تیره بلند تا شونه , چشم های قهوه ای تیره.
بعد از دوره کرونا همیشه ماسک به صورته مقر مواقع ضروری که مشغول نوشیدن و خوردن چیزی هست. ذاتا بخاطر دندان های ترسناک و زبون درازش وزارت تاکید کرده ماسک رو همچنان روی صورت داشته باشه تا ملت نگرخن. همیشه لباس های تیره میپوشه. که اکثرا شامل رنگ های مشکی و گاهن قرمز و بنفش تیره و... میشه.

ویژگی های اخلاقی:
درونگرا(entp). مستقل. علاقه ای به پر حرفی نداره ولی درمورد موضوعات مورد علاقش با اشتیاق صحبت میکنه. ممکنه با تیکه باهاتون صحبت کنه. به گروه و دوست های نزدیکش علاقه داره و همیشه روی اعتمادشون و اعتمادش حساسه. میتونید با دروغ گفتن بهش اون رو از خودتون متنفر کنید. شدیدا کینه ای و به سختی بخشنده. صرفا اگه کسی مسئولیت کار بدشو بعهده بگیره و سعی در جبرانش داشته باشه میتونه به داشتن شانس دوباره فکر کنه. همیشه و همه وقت نمیتونید سر از کار و علایقش در بیارید. همون بهتر که سعی نکنید چون هرچقد بیشتر پیش برید بیش تر به چیز های عجیب غریب برمیخورید. خشک و سرد با غریبه ها یا جمع های غریبه اما گرم و صمیمی با دوستا و همگروهی هاش. معمولا نمیتونید زمانی بیکار ببینیدش. یا مشغول شکاره یا مشغول خوندن کتاب یا مشغول نوشتن چیزی یا مشغول هرکاری...
علاقه خاصی به نوشیدن خون و قهوه داره نه صرفا بخاطر اینکه زندگیش به خون وابستست! یا قهوه مد شده. نه! به زندگی که برای اون خون گرفته شده و زحمت و حوصله ای که برای درست شدن اون قهوه صرف شده احترام میزاره. پس، همیشه براش مهمه که کیفیت بالایی داشته باشن. از علایقش میشه به خوندن کتاب، نوشتن جملات کوتاه و شکار، تجربه چیز های جدید اشاره کرد. اگه یوقت دیدین داره روح، روان، اعصاب و حتی جسم یکی بازی میکنه نگران نباشید. صرفا حوصلش سر رفته. حتی ممکنه شاهد ساعت ها طول کشیدن شکار کردنش باشید. نه اینکه در شکار کردن ضعیفه. نه! صرفا علاقه به بازی با شکار و بیشتر کردن ادرنالین توی خونش داره. خوشمزه تر میکنه شکار رو.
به شما توصیه میکنم بدون هماهنگی به خونش نرین. صرف نظر از اینکه از مهمون ناخونده یا سوپرایز های یهویی خوشش نمیاد، ممکنه نصف شبی از زیرزمین خونه اش صدا های عجیب جیغ مانند آدمیزاد بشنوید که ممکن است براتون ترسناک باشه ولی قطعا بهتون اطمینان داده میشه چیز ترسناکی و عجیبی وجود نداره فقط آستریکس مهربان وارانه با رعایت اصول بهداشتی و اخلاقی مشغول پر کردن بطری خون جدیدشه.





پ.ن: درود. لطفا معرفی شخصیتمو اپدیت کنید و درخواست پس گرفتن گروهمو دارم. ممنون.




انجام شد. خوش برگشتی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/26 0:48:24
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!

اثر هنری ضیافت من.


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 23:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
من، سوروس اسنیپ

نیازی ندارم که کسی منو درک کنه. هیچ‌وقت نخواستم که تحسین بشم یا اسمم توی تاریخ ثبت بشه. زندگی من همیشه یه مسیر مشخص داشته، مسیری که خودم انتخاب کردم و تا آخرین لحظه بهش پایبند موندم.
چیزی از دوران کودکیم نیست که بخوام به عنوان معرفی خودم بگم. نه از پدر ماگلم که روز مرگش خوشحال‌ترین آدم دنیا بودم، نه از مادر اصیل‌زاده‌ای که غیر از ژن جادوگریش هیچ چیز به دردم نخورد. تنها چیزی که از اون دوران برام مونده، یه دوست و همسایه‌ای بود که مسیر زندگی منو عوض کرد. راستش دیگه یادم نمیاد قبل از آشنایی با لیلی ایوانز چجوری زندگی می‌کردم، چون از روزی که دیدمش تا همین حالا، حتی یه روز هم نشده که به یادش نباشم و باهاش زندگی نکنم. توی رویاهای کودکیم فقط خودم را با لیلی می دیدم و نمیخواستم هیچوقت ازش جدا بشم. خیلی حدس زدنش سخت نیست که روزی که دیدم از هاگوارتز براش نامه اومده چجوری داشتم از خوشحالی بالا و پایین می پریدم.

اما درست از همون لحظه‌ای که پامو توی هاگوارتز گذاشتم، فهمیدم که توی چی استعداد دارم. معجون‌سازی برام یه دنیا بود، دنیایی که منو از همه جدا می‌کرد. ترکیب کردن مواد، رسیدن به فرمول‌های جدید، کنترل نتیجه… همه‌ی اینا برام مثل یه جور هنر بود. جالب اینجا بود که اون‌قدر کارم خوب بود که اسلاگهورن پیر، که فقط به بچه پولدارا محل می‌ذاشت، مجبور شد منو توی اون گروه مسخره‌ش راه بده! ولی خیلی زود فهمیدم که توی این دنیا، فقط استعداد مهم نیست! مهم نیست چقدر تو کارت خوب باشی، وقتی یه پدر ماگل بی‌خاصیت داری و یه مادر که فقط توی گذشته خودش غرق شده، هیچ‌کس تحویلت نمی‌گیره.

اونجا بود که فهمیدم جادوی سیاه یه چیز دیگه‌ست!

جادوی واقعی، قدرت واقعی! چیزی که می‌تونست منو از این گذشته‌ی پوچ و بی‌ارزش جدا کنه. چیزی که بالاخره می‌تونست بهم یه هویت بده، یه قدرت که فقط خودم صاحبش باشم، نه به‌خاطر فامیلیم، نه به‌خاطر ثروتم (که هیچ‌وقت نداشتم). اما هرچقدر هم که توی این مسیر جلو می‌رفتم، یه نفر همیشه توی ذهنم بود. یه نفر که می‌دونستم اگه بفهمه، می‌ره و دیگه برنمی‌گرده.

لیلی.

ولی لیلی هیچ‌وقت نخواست که منو بفهمه. نخواست قبول کنه که من با این دنیا بزرگ شدم، که این چیزی بود که برام قدرت می‌آورد. همیشه فکر می‌کرد که من یه روز تغییر می‌کنم، که از این راه برمی‌گردم. ولی من همون‌جایی که بودم، موندم و منتظر بودم که یه روز اونم بفهمه! اما یه چیزی که زندگی خیلی زود یادت می‌ده اینه که همه‌چی دست تو نیست! یه روز اشتباه می‌کنی و بعدش دیگه راه برگشتی وجود نداره.

اون روزی که پاتر آشغال منو جلوی همه‌ی مدرسه تحقیر کرد، وقتی از خشم و سرخوردگی اون کلمه‌ی لعنتی رو گفتم، همون روز، همه‌چی تموم شد. لیلی دیگه برنگشت. و من موندم و مسیری که دیگه هیچ راه برگشتی براش نبود.

دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. لیلی رفته بود، پاتر پیروز شده بود، و من مونده بودم با یه دنیای لعنتی که انگار تصمیم گرفته بود همیشه رو مخم باشه. اما اگه قراره تنها بمونم، پس حداقل قوی‌ترین باشم. اگه قراره بقیه من رو نخوان، پس باید ازم وحشت داشته باشن!

از اون روز، دیگه مهم نبود کی چی فکر می‌کنه. توی اسلیترین، جایی که قدرت از هر چیزی مهم‌تر بود، جای خودمو محکم‌تر کردم. بقیه، مثل مالسیبر و ایوری، خیلی زود فهمیدن که من کسی نیستم که بشه نادیده گرفت. اونا فقط دنبال سرگرمی بودن، دنبال نشون دادن قدرتشون به کسایی که ازشون پایین‌تر بودن. ولی من؟ من دنبال چیزی فراتر بودم. جادوی سیاه واقعی. نه اون نمایش‌های مسخره‌ای که بقیه اسلیترین‌ها ازش خوششون می‌اومد، بلکه چیزی که به من قدرت واقعی بده. چیزی که دیگه نذاره کسی مثل پاتر و بلک سرنوشت منو تعیین کنن.

وقتی هاگوارتز تموم شد، راه دیگه‌ای نبود جز پیوستن به اونایی که توی این مسیر بودن. مرگ‌خوارها. دنیایی که ولدمورت ساخته بود، دنیایی که توش دیگه امثال پاتر و دامبلدور تصمیم نمی‌گرفتن کی مهمه و کی نیست. جادوگرای اصیل‌زاده حکومت می‌کردن، و بقیه باید می‌فهمیدن که کجای دنیا وایسادن. این چیزی بود که باید از اول اتفاق می‌افتاد، نه؟

ولی بعد، دوباره لیلی. همیشه لیلی.

یه پیشگویی، یه بچه‌ای که قراره لرد سیاه رو نابود کنه، و یه تهدید برای لیلی. وقتی فهمیدم، هر کاری که از دستم برمی‌اومد کردم. به ولدمورت التماس کردم، چیزی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم انجام بدم. گفتم هر کاری می‌خواد بکنه، هر کی رو می‌خواد بکشه، فقط لیلی رو زنده بذاره. ولی اون آدمی نبود که براش فرقی کنه. برای اون، فقط هدف مهم بود.

رفتم سراغ کسی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ازش کمک بخوام. دامبلدور. لعنتی می‌دونست که چقدر حقیر شده بودم، کاملاً خودم رو برای هر واکنشی ازش آماده کرده بودم. برام مهم نبود اگه خودم سر از آزکابان در می آوردم. اگه لیلی زنده می موند ارزشش رو داشت. ولی اوضاع با چیزی که فکرش رو می کردم خیلی متفاوت پیش رفت. دامبلدور با آرامش فقط گفت: اگه واقعاً برات مهمه، پس باید برایش بجنگی. نه برای بخشش، نه برای جبران، فقط برای اینکه زنده بمونه.

ولی نشد. نشد، چون دنیا هیچ‌وقت به خواسته‌های من اهمیتی نمی‌داد. اون شب، وقتی ولدمورت خونه‌شونو پیدا کرد، وقتی لیلی رو کشت، دیگه چیزی ازم باقی نموند.

فقط یه قول.

از اون روز، من تبدیل شدم به چیزی که باید می‌شدم. یه سایه. یه مأمور مخفی بین دو دنیا. دامبلدور ازم خواست که هری پاتر رو زیر نظر بگیرم، مراقبش باشم، حتی اگه خودش هیچ‌وقت نفهمه. حتی اگه ازم متنفر باشه.

چیزی که مهم بود، قولی بود که داده بودم. قولی که به لیلی داده بودم.

از اون روز، من شدم سوروس اسنیپ، مردی که توی سایه‌ها کار می‌کنه، بدون اینکه کسی واقعیت رو بفهمه. شدم استاد معجون‌سازی، کسی که بچه‌های هاگوارتز ازش می‌ترسن، کسی که توی ظاهر مرگ‌خواره ولی توی حقیقت فقط یه هدف داره: محافظت از پسری که ازش متنفرم، چون چشمای مادرش رو داره.

پس بله، بذار بقیه هر چی می‌خوان فکر کنن. بذار پاتر کوچولو ازم بدش بیاد، بذار دانش‌آموزا ازم بترسن، بذار دنیا فکر کنه که فقط یه آدم تلخ و بی‌رحمم. مهم نیست. چون من هنوز پای قولم موندم. هنوز توی مسیرم ایستادم.

و همیشه، همون‌جا می‌مونم.


با توجه به دلایلی که در پیام شخصی به شما گفتم، تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/26 0:47:08
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/26 15:19:28