جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
آنلاینها
90 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
اعضای آنلاین
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] دوئل زیر زمینی

هری دوباره فریاد هرماینی را شنید. صدای فریادی که دردی جسمی نبود. چیزی تیز و سرد بود که از لابهلای درزهای عمارت مالفوی عبور میکرد و به عمق وجودشان وارد میشد. بلاتریکس با جیغهای بلندش سؤال پشت سؤال میپرسید، اسم «شمشیر گریفیندور» را کش میداد و با وسواس دیوانهواری دنبال جواب میگشت. جوری که انگار هیچ چیز در دنیا برایش مهمتر از رسیدن به پاسخش نیست.
رون خودش را به درِ آهنی زیرزمین میکوبید و چنان فریاد میزد که انگار بخشی از وجودش در حال نابود شدن بود. هری اما مغزش کار نمیکرد. نمیدانست باید چه کاری بکند. بدترین کابوسش به حقیقت تبدیل شده بود و نزدیکترین دوستش در حال شکنجه شدن بود در حالیکه مقصر فقط هری بود.
هیچ کاری از دستش بر نمیآمد و از سر ناامیدی توجهش به کیف چرمی هاگرید که با بند چرمی زمخت دور گردنش سنگینی میکرد، جلب شد. هری با انگشتان بیحس و لرزان، کورمال کورمال دنبال راه نجاتی در آن گشت. گوی زرینی که دامبلدور برایش باقی گذاشته بود را بیرون کشید و بیهدف فقط آن را تکان داد. اما اتفاقی نیفتاد. تکههای چوبدستی شکستهاش را کنار زد و باز هم به گشتن ادامه داد تا چیزی تیزی زیر انگشتش گیر کرد. آینه سیریوس!
آن را بیرون کشید و به محض اینکه نگاهش کرد، برای لحظهای کوتاه چشمی آبی بسیار آشنایی از آنطرف برق زد؛ چشمی که همیشه در اوج مشکلات و سختیها به نجاتشان آمده بود. دهانش خشک شد...
- کمکمون کن! ما توی زیرزمین خونه مالفویها گیر افتادیم! کمک!
چیزی نشد. آبیِ آن چشم محو شد، مثل توهمی که از اول هم آنجا نبود. از بالا دوباره صدای جیغ بلاتریکس و نالههای هرماینی آمد اما این بار کوتاهتر و شکستهتر بود. رون همچنان اسم هرماینی را فریاد میزد و اشکهایش بدون اراده پایین میریختند.
چند دقیقه بعد که برای آنها چند سال به نظر رسید، هری صدای ترک خوردن هوا را شنید؛ انگار جایی نزدیک درِ آهنی زیرزمین هوا را با چاقو شکافته باشند. جن کوچکی با چشمهای گرد و گوشهای آویزان، با لباسهای وصلهدار، درست وسط سایهها ظاهر شد. نفسنفس میزد اما برق تصمیم در نگاهش بود. خم شد، دستهایش را جلوی سینهاش به هم زد و با همان لحن تند و تیز همیشگی گفت:
- دابی اومده تا ارباب... هری پاتر را نجات بده!
ساعتی قبل!
آشپزخانهی هاگوارتز گرم بود و زنده. بخار سوپ از دیگهای مسی بالا میرفت و بوی نان تازه، کره و گیاهان معطر سقف کوتاه را پر کرده بود. جنهای خانگی با سرعت و نظم عجیبی میچرخیدند؛ یکی با کفگیر بزرگش آش را میهم زد، یکی دیگر روی میزهای کوتاه لقمههای کوچک کره و مربا میگذاشت، دیگری با ذوق، تارتهای سیب را از فر سنگی بیرون میکشید و با پشت دست عرقش را پاک میکرد.
در این میان، زنی با موهای طلایی که روی شانههایش رها شده بود، آستینها را بالا زده و کنار دیگها ایستاده بود. چهرهاش آرام بود؛ همان آرامشی که انگار از زمانهای دور آمده باشد. هلگا هافلپاف با قاشق چوبی بزرگ مزهی سوپ را چشید و به جن ریزنقشی که کنار دستش بود لبخند زد:
- نمک کم داره. یه کوچولو فقط.
همانطور که با لذت کار آشپزخانه را مدیریت میکرد، با جنها حرف میزد، میخندید و گهگاه چیزی دربارهی دستور غذا یا خاطرهای قدیمی میگفت که خستگی همه را در میکرد. همین بود که جنها به او نزدیک میشدند؛ نه از سر تکلیف، از سر علاقه. ناگهان صدای «تق!» ظریف و آشنایی آمد و دابی درست وسط آشپزخانه ظاهر شد. کمی نفسنفس میزد و مشخص بود که هیجانزده شده بود. به محض دیدن هلگا خم شد و با صدای جیغ مانندش گفت:
- بانو هلگا! ببخشید دابی دیر اومد! ارباب اسنیپ دابی رو احضار کرد. گفت که شاید امشب ارباب آبرفورث به کمک دابی نیاز داشته باشه.
هلگا قاشق را در دیگ گذاشت، دستهایش را با دستمال پاک کرد و برگشت. نگاهش نه تند بود و نه بازخواستگر. آرام به دابی لبخندی زد و گفت:
- اشکالی نداره دابی. ولی برام جالبه که تو با اینکه به خودت جن آزاد میگی ولی این همه ارباب داری!
دابی پلک زد. خیلی معنی حرف هلگا رو متوجه نشده بود. اما با صدای جیغ مانندش گفت:
- دابی جن آزاد بود! دابی کلی لباس جمع کرد! ولی… ولی دابی دوست داشت به اربابهای خوب کمک کرد. ارباب اسنیپ گفت شاید ارباب آبرفورث...
هلگا آرام دستش را بالا آورد تا هیجان دابی کمی فروکش کند:
میدونم دابی، میدونم. آبرفورث وقتی پیام میده، بیخود نیست. فقط… بذار یه چیزی بپرسم، دابی. تو وقتی میگی آزاد، منظورت چیه؟
دابی کمی جا خورد. چشمهای گردش مثل دوتا فانوس بالا آمد و جواب داد:
- آزاد یعنی… یعنی دابی دیگه به حرف ارباب مالفوی گوش نداد. آزاد یعنی دابی لباس داشت. آزاد یعنی دابی ماهی 1 گالیون حقوق داشت!
- لباس نشانهی خوبیه. اما بذار برات یه چیزی بگم. من جنهای زیادی دیدم که لباس گرفتن و اومدن اینجا کار کردن. بعضیها خوشحال بودن، بعضی نه. تو اولین جنی نبودی که دنبال آزادیه. آخرینشون هم نیستی. اما باید بدونی آزادی با یه تیکه پارچه نمیاد. لباس بیشتر یه دره که باز میشه، نه خود آزادی. اما قضیه اینه که بعد باز شدن این در قراره به کجا بری؟
دابی لحظهای درجا ماند. بوی نان تازه بینشان میچرخید و صدای حرکت تند و نرم جنها مثل باران ریز بود. هرچند مشخص بود آنها از این صحبتها خوششان نمیآمد و سعی میکردند بیشتر خودشان را مشغول کار کنند.
- ولی دابی الان خودش انتخاب کرد! دابی ارباب خوب داشت! ارباب بد را ترک کرد! پس آزاد است، نه؟
لحن تمام کردن جملهاش بیشتر از آن که بوی اطمینان بدهد حاکی از تردید بود. هلگا با مهربانی خندید و جواب داد:
ترک کردنِ بدیها همیشه کار درستیه دابی. فقط یه نکته هست، کوچولو… اگه یک ارباب بد رو با یک ارباب خوب عوض کنیم، اسمش آزادی نیست. فقط شانس بهتره. آزادی یعنی تو بتونی انتخاب کنی. نه از ترس جریمه، نه برای گرفتن تشویق. از دل خودت! آزادی یعنی گاهی نه بگی، حتی وقتی همه ازت بله میخوان. یعنی بدونی حق داری انتخاب کنی و بعد مسئول انتخابت هم باشی. آزادی یعنی ارباب خودت باشی.
گوشهای دابی آویزانتر از همیشه شده بود. لحظهای فکر کرد و با صدای آرامی گفت:
دابی… دابی انتخاب کرد! دابی دوست داشت کمک کرد. دابی اگر کمک نکرد خودش رو تنبیه کرد! اگه اتفاقی برای ارباب هری پاتر افتاد مقصر دابی بود!
هلگا جلو آمد، خم شد تا چشم در چشم او باشد. صدایش آرام بود، مثل صدای آبی که در ظرفی سفالی میریزد. دستش را روی شانهی جن خانگی گذاشت و با مهربانی گفت:
- دابی دیگه اربابی نداره. حتی هری پاتر هم تو رو دوست خودش میدونه. دوست خیلی مقام بالاتری نسبت به ارباب داره دابی. اینکه دوستت رو ارباب خطاب کنی یعنی داری رابطهتون رو پایین میاری. همونطوری که وقتی خودت رو به جای «من»، با اسمت صدای میکنی.اگه یه نفر با زور و تهدید به بقیه کمک کنه، نه برای خودش و نه برای دیگران ارزشی نداره.
دابی انگار چیزی در گلویش گیر کرد. چشمهایش برق زد و بعد کمی لرزید. به اطراف نگاه انداخت. جنها یواشکی گوش میدادند و هنوز هم دست از هم زدن دیگها نکشیده بودند. یکی از آنها تکهای نان گرم در بشقاب گذاشت و آهسته جلوی دابی سراند، انگار میخواست به او جرئت بدهد.
در همان لحظه، نور نقرهای از گوشهی آشپزخانه جوشید. شکل بزِ درخشان از هوا بیرون زد و با قدمهای سبک روی کف سنگی آمد. صدای خشدار اما محکم آبرفورث دامبلدور از دهان آن حیوان نورانی بیرون آمد:
- دابی، سریع برو به عمارت اربابی مالفویها. هری پاتر اونجاست و به کمک تو نیاز داره!
پاترونوس به دود سفیدی تبدیل شد و از بین رفت. آشپزخانه دوباره فقط آشپزخانه بود. دابی چشمهایش را بست. یکلحظه تصویر راهروهای سرد عمارت، صدای تیز خندهی مالفویها، بوی نم و خون جلویش جان گرفت. و همان لحظه تردیدی مثل میخی ریز در دلش فرو رفت: چرا باید برگردد به جایی که از آن فرار کرده بود؟ چرا باید خودش را پرت کند وسط دردهایی که سالها در همانجا کشیده بود؟
هلگا چیزی نگفت. فقط نگاه میکرد. بالاخره دابی زیر لب بریده بریده گفت:
- ارباب آبرفورث… گفت دابی باید...
حرفش را ادامه نداد. فقط به هلگا نگاه کرد که همچنان با یک لبخند کم رمق به او زل زده بود. چند لحظه گذشت تا هلگا مطمئن شود دابی قصد ندارد حرفش را تمام کند.
- ابرفورث ازت فقط درخواست کرد. حالا نوبت توئه که انتخاب کنی که میخوای چیکار کنی. اگه دنبال آزادی میگردی بدون که مسیرش از همین «انتخاب» میگذره. مطمئناً این مأموریت آسونی نیست. اگه انتخاب کنی که نری مطمئناً هیچ اشکالی نداره. تو زندگی خوت رو داری و هری پاتر هم زندگی خودش رو داره. اگه هم بخوای به خاطر دوستیت بری کمکش، این انتخاب خودته و خیلی ارزشمنده.
دابی سرش را پایین انداخت. نفس عمیقی کشید. انگشتهای دراز و استخوانیاش را مشت کرد و باز کرد. میخواست بگوید که ترسی ندارد. اما داشت. هلگا راست میگفت. زندگی دابی در این چند سالی که از عمارت مالفویها آزاد شده بود آنچنان تغییری نکرده بود. فقط دیگر تنبیه نمیشد. حتی آن حقوقی را هم که میگرفت تمام و کمال در صندوقی که در لانهاش بود ذخیره کرده بود. حتی هنوز هم در چیزی شبیه لانه زندگی میکرد...
افکارش طولانی و طولانی تر میشد و زمان میگذشت. میدانست که خیلی برای تصمیم گیری وقت ندارد. پس سرش را بالا آورد و رو به هلگا گفت:
- بانو هلگا درست گفت. دابی هنوز آزاد نبود. قطعاً دابی باید اوضاع زندگیش را بهتر کرد. اما الان هری پاتر منتظر دابی بود. دابی نتونست نرفت. ولی دابی قول داد وقتی برگشت متفاوت زندگی کرد!
یک «تق!» دیگر و دابی نبود. هلگا برای لحظهای به جایی که او ایستاده بود نگاه کرد، بعد برگشت، قاشق را برداشت و آرام سوپ را هم زد. لبخندش دیگر شیرین نبود؛ مزهی تلخی از دوردستها با خودش داشت.
تق! جن کوچکی با چشمهای گرد و گوشهای آویزان، با لباسهای وصلهدار، درست وسط سایهها ظاهر شد. نفسنفس میزد اما برق تصمیم در نگاهش بود. خم شد، دستهایش را جلوی سینهاش به هم زد و با همان لحن تند و تیز همیشگی گفت:
- دابی اومده تا ارباب... هری پاتر را نجات بده!
هری سر بلند کرد. نگاهش با نگاه دابی قفل شد. دابی به پهنای صورت لبخند زد. اما لبخندش برای هر کمی ناآشنا بود. به هر حال وقتی برای تلف کردن نداشتند.
- دابی! تو میتونی اینجا غیب و ظاهر بشی؟!
- بله ارباب هری! جادوی جن خونگی با جادوی انسانها فرق داشت!
- همین الان بقیه رو ببر به...
رون با عجله وسط حرف هری پرید:
- کلبه صدفی. ببرشون اونجا پیش بیل و فلور!
هری ادامه داد:
- آره آره... ببرشون و بیا. من و رون خودمون رو میرسونیم طبقه بالا و سعی میکنیم هرماینی رو نجات بدیم. تو هم خودت رو برسون بهمون.
چند دقیقه بعد دابی به همراه اولین گروه نجات یافته در ساحل سفید رنگ کلبه صدفی ظاهر شدند. لونا زیر بغل اولیواندر که به سختی راه میرفت را گرفت و به کمک دابی او را به داخل کلبه بردند.
چند دقیقه طول کشید تا جریان را برای بیل و فلور توضیح دادند و بعد از آن دابی بدون معطلی به عمارت اربابی مالفویها برگشت.
وقتی روی چلچراغ عمارت ظاهر شد زیر پایش بلاتریکس یک چاقو زیر گلوی هرماینی گذاشته بود و هری و رون و نارسیسا تنها کسانی بودند که چوبدستی به دست داشتند.
بدون معطلی پیچ چلچراغ را باز کرد و چند لحظه بعد با صدای مهیبی نزدیک بلاتریکس و هرماینی افتاد.
دابی در حالی که پایین میآمد با صدای جیغ مانندش گفت:
- هیچکس هری پاتر و دوستانش رو اذیت نکرد! دابی اجازه نداد!
بلاتریکس با جیغ رو به نارسیسا که هنوز چوبدستی به دست داشت گفت:
- بکشش سیسی!
اما بلافاصله دابی با یک بشکن چوبدستی نارسیسا را از دستانش بیرون کشید.
- جن کثیف! چطور جرأت میکنی؟! چوبدستی اربابت رو ازش میگیری؟!
- دابی جن آزاد بود. دابی هیچ اربابی نداشت.
بلافاصله هری و رون به سمت هرماینی و گریپهوک جن که حالا شمشیر گریفیندور رو دو دستی چسبیده بود رفتند. دابی خودش را به آنها رساند و دست هری را گرفت.
درست قبل از اینکه غیب شوند بلاتریکس خنجرش را به سمت آنها پرتاب کرد.
ذهن دابی به سرعت کار میکرد. باید چکار میکرد؟ اگر مکالمهاش با هلگا نبود بدون فکر خودش را جلوی هری میانداخت. اما اگر این کار را میکرد همانی نمیشد که هلگا میگفت؟ دابی جن آزاد بود و وظیفهای نداشت خودش را برای کسی قربانی کند!
هری شروع به چرخیدن به دور خودش کرد و دابی دستش را محکمتر گرفت و غیب شدند.
چند لحظه بعد دوباره در ساحل ویلای صدفی چشمانش را باز کرد.
همه صداها و نورها برایش گنگ بودند.
میدانست تصمیمی که گرفته بود شاید بهترین تصمیم نبوده ولی این را میدانست که به عنوان یک جن آزاد این کار را انجام داده است.
چند لحظه بعد وقتی نفس آخر را در دستان هری میکشید فقط چند کلمه گفت:
- هری پاتر... دوست من!
افرادی که لایک کردند


V.S
هرماینی گرنجر
موضوع:سمعک
در یکی از روزهای آرام پاییزی، لونا لاوگود در کتابخانهی هاگوارتز مشغول مطالعهی نسخهای قدیمی از «جانوران خیالی و کجا پیدایشان کنیم» بود. ناگهان صدای خشخش ضعیفی از قفسهی پشتی شنید. لونا، که همیشه به دنبال چیزهای عجیب و جادویی بود، بیدرنگ به سمت صدا رفت.
در میان کتابهای خاکخورده، جعبهای کوچک و نقرهای پیدا کرد. روی آن نوشته شده بود: «سمعک شنواگر – ساختهی فلیوس فلیتویک». لونا با کنجکاوی آن را باز کرد. داخلش یک سمعک براق و پیچیده بود که به نظر میرسید فقط برای گوشهای جادویی ساخته شده باشد.
وقتی سمعک را در گوشش گذاشت، ناگهان صداهایی را شنید که قبلاً هرگز نشنیده بود. صدای زمزمهی دیوارها، نالهی کتابهای قدیمی، و حتی گفتوگوی آرام شبحها در راهروهای تاریک. اما عجیبترین چیز، صدای نجواهایی بود که از پشت آینهی اتاق مطالعه میآمد.
لونا با دنبال کردن صداها، به آینهی بزرگی رسید که قبلاً هرگز توجهی به آن نکرده بود. سمعک باعث شد رمزهای پنهان آینه را بشنود: «برای دیدن آنچه پنهان است، باید آنچه دیده نمیشود را باور کنی.»
با گفتن این جمله، آینه لرزید و دری مخفی به اتاقی زیرزمینی باز شد. داخل اتاق، مجموعهای از اشیای جادویی فراموششده قرار داشت: چتر پرنده، قلمموی سخنگو، و یک کتاب که خودش ورق میزد.
لونا فهمید که سمعک شنواگر نهتنها برای شنیدن صداها، بلکه برای کشف رازهایی بود که فقط به گوشهای باز و ذهنهای پذیرا آشکار میشدند.
از آن روز به بعد، لونا هر شب با سمعک نقرهایاش به کشف رازهای هاگوارتز میپرداخت، و هر بار چیز تازهای مییافت که حتی دامبلدور هم از آن بیخبر بود...
حتماً! این هم ادامهی داستان با ورود جینی و ماجراجویی تازهشان:
لونا لاوگود، با سمعک شنواگر در گوش، شبها را در راهروهای تاریک هاگوارتز میگذراند و رازهای پنهان را کشف میکرد. اما یک شب، وقتی از اتاق زیرزمینی بیرون آمد، با چهرهای آشنا روبهرو شد: جینی ویزلی، با موهای آتشین و چشمانی پر از کنجکاوی.
«لونا؟ تو اینجا چی کار میکنی؟» جینی پرسید.
لونا لبخند زد و گفت: «دارم با سمعک جادوییام به صداهایی گوش میدم که هیچکس نمیشنوه. و فکر کنم یه راز بزرگ پیدا کردم.»
جینی، که همیشه عاشق ماجراجویی بود، بیدرنگ گفت: «منم میخوام بیام. شاید یه چیزی مربوط به تالار اسرار باشه.»
آن دو به اتاق زیرزمینی برگشتند. این بار، آینهی اسرار با حضور جینی واکنش متفاوتی نشان داد. صدایی از درون آینه گفت: «دو ذهن، یک حقیقت. برای دیدن آنچه پنهان است، باید با هم گوش دهید.»
لونا سمعک را از گوشش درآورد و به جینی داد. وقتی جینی آن را گذاشت، صدای جدیدی شنید: «در تالار قدیمی معجونها، کتابی هست که هرگز باز نشده. درونش طلسمی است که میتواند خاطرات فراموششده را زنده کند.»
آنها بیدرنگ به سمت تالار معجونها رفتند. در گوشهای تاریک، کتابی با قفل طلایی پیدا کردند. جینی با ورد «آلوهومورا» قفل را باز کرد، اما کتاب خودش شروع به ورق زدن کرد و تصویری از تام ریدل جوان ظاهر شد.
اما این بار، خاطرهای متفاوت نشان داده شد: تام ریدل در حال ساخت شیای کوچک و نقرهای... سمعک شنواگر!
لونا با تعجب گفت: «یعنی این سمعک از خاطرات تاریکی ساخته شده؟»
جینی اخم کرد: «شاید برای شنیدن چیزهایی بوده که نباید شنیده بشن... باید بیشتر تحقیق کنیم.»
و اینگونه، لونا و جینی وارد ماجرایی شدند که نهتنها راز سمعک را آشکار میکرد، بلکه پرده از بخشی ناشناخته از گذشتهی ولدمورت برمیداشت...
لونا و جینی، پس از کشف خاطرهی تام ریدل در کتاب معجونها، متوجه شدند که سمعک شنواگر نهتنها ساختهی ولدمورت بوده، بلکه قدرت شنیدن افکار پنهان و خاطرات فراموششده را داشت. این قدرت میتوانست خطرناک باشد، مخصوصاً اگر به دست کسی با نیت تاریک میافتاد.
آنها تصمیم گرفتند موضوع را با هرماینی گرنجر در میان بگذارند. هرماینی، که حالا در کتابخانهی هاگوارتز مشغول تحقیق دربارهی طلسمهای ممنوعه بود، با شنیدن داستان سمعک، چهرهاش جدی شد.
«اگر این سمعک واقعاً از جادوی تاریک ساخته شده باشه، باید نابود بشه. ممکنه خاطراتی رو زنده کنه که نباید هرگز دوباره شنیده بشن.»
لونا با ناراحتی گفت: «ولی باهاش چیزهای جالبی شنیدم... صداهایی که به ما کمک کردن رازهایی رو کشف کنیم.»
هرماینی سری تکان داد: «منم دوست دارم حقیقتها رو بدونم، ولی نه به قیمت امنیت هاگوارتز.»
او از قفسهی ممنوعه کتابی بیرون آورد: «طلسم فراموشی مطلق – Oblivio Totalis». این طلسم میتوانست هر شیء جادویی را از حافظهی جهان پاک کند، انگار که هرگز وجود نداشته.
در شب مهآلودی، سهنفر به برج رصدخانه رفتند. هرماینی سمعک را روی سنگی قدیمی گذاشت، چوبدستیاش را بالا برد و گفت:
«Oblivio Totalis!»
نور سفید و درخشانی از چوبدستی بیرون زد. سمعک لرزید، صدای زمزمههایی از آن بلند شد، انگار که خودش نمیخواست فراموش شود. اما لحظهای بعد، ساکت شد... و ناپدید.
لونا به نقطهای که سمعک بود نگاه کرد و گفت: «انگار یه دوست قدیمی رو از دست دادم.»
جینی دستش را روی شانهی لونا گذاشت: «ولی حالا هاگوارتز امنتره.»
هرماینی لبخند زد: «و ما هنوز ذهنهای کنجکاو داریم. بدون سمعک هم میتونیم رازها رو پیدا کنیم.»
چند هفته بعد
و اینگونه، سمعک شنواگر، ساختهی تاریکی، با نوری از خرد و دوستی نابود شد. اما ماجراجوییهای لونا، جینی و هرماینی تازه شروع شده بود...
چند هفته از نابودی سمعک شنواگر گذشته بود. لونا، جینی و هرماینی فکر میکردند همهچیز تمام شده. اما در اعماق قلعهی هاگوارتز، جایی که طلسمها ضعیفتر بودند، تکهای از سمعک باقی مانده بود — یک قطعهی نقرهای کوچک که در تاریکی میدرخشید.
دراکو ملفوی، که همیشه به دنبال قدرتهای پنهان بود، هنگام گشتزنی در راهروهای زیرزمینی، بهطور اتفاقی آن قطعه را پیدا کرد. وقتی آن را لمس کرد، صدایی در ذهنش پیچید:
«من هنوز اینجا هستم... صدای خاطرات را دوباره زنده کن.»
ملفوی، که از گذشتهی ولدمورت چیزهایی میدانست، فهمید این شیء میتواند به او قدرتی بدهد که حتی پدرش هم نداشت. او با استفاده از وردهای سیاه، قطعه را بازسازی کرد. سمعک دوباره شکل گرفت — اما این بار تاریکتر، با خطوطی از جادوی ممنوعه.
وقتی آن را در گوش گذاشت، صدای خاطرات ولدمورت، نجواهای مرگخواران، و حتی افکار پنهان اطرافیانش را شنید. او فهمید که میتواند از این سمعک برای کنترل دیگران استفاده کند.
اما صداها بیش از حد بودند. ذهن ملفوی شروع به لرزیدن کرد. خاطراتی که نباید دیده میشدند، او را آزار میدادند. او بهسرعت به سمت تالار معجونها رفت تا راهی برای خاموش کردن سمعک پیدا کند.
در همان لحظه، هرماینی که متوجه اختلال در طلسم نابودی شده بود، با لونا و جینی وارد تالار شد. وقتی ملفوی را دیدند، چشمانش پر از ترس بود.
«سمعک برگشته... و داره منو میبلعه!» ملفوی فریاد زد.
هرماینی چوبدستیاش را بالا برد و گفت: «این بار باید کامل نابود بشه. با طلسمی که حتی خاطرهها رو هم میسوزونه.»
او وردی باستانی خواند:
«Incendio Memoria!»
شعلهای آبی از چوبدستی بیرون زد و سمعک را در بر گرفت. صدای جیغی از آن بلند شد، انگار که خاطرات تاریک در حال سوختن بودند. لحظهای بعد، سمعک به خاکستر تبدیل شد.
ملفوی روی زمین نشست، نفسنفسزنان. «دیگه نمیخوام چیزی بشنوم...»
هرماینی گفت: «بعضی صداها باید برای همیشه خاموش بمونن.»
لونا به خاکستر نگاه کرد و زمزمه کرد: «و بعضی رازها، فقط وقتی فراموش بشن، آرامش میارن.»
با نابودی کامل سمعک توسط هرماینی، همه فکر کردند که خطر تمام شده. اما جادوی تاریک همیشه راهی برای بازگشت دارد.
در دنیای ماگلها، در یک فروشگاه عتیقهفروشی در لندن، پیرمردی ناشناس جعبهای نقرهای پیدا کرد که هیچکس نمیدانست از کجا آمده. وقتی آن را باز کرد، قطعهای کوچک از فلز درخشید و صدایی آرام در گوشش زمزمه کرد: «صدای گذشته را بیدار کن...»
این قطعه، باقیماندهای از سمعک شنواگر بود که با جادوی تاریک در زمان و مکان پخش شده بود. پیرمرد، که سابقاً در ارتش ماگلها خدمت کرده بود، ناگهان خاطراتی از جنگهایی را شنید که هرگز در آنها حضور نداشت. خاطراتی از ترس، قدرت، و صدایی که میگفت: «تو میتونی همه چیز رو تغییر بدی.»
در همین زمان، در هاگوارتز، هرماینی متوجه اختلالی در طلسمهای محافظ اطراف مدرسه شد. لونا، که هنوز حساسیت خاصی به انرژیهای جادویی داشت، گفت: «یه چیزی از دنیای ماگلها داره به اینجا نفوذ میکنه.»
جینی، با نگرانی، پیشنهاد داد که به وزارت سحر و جادو اطلاع دهند. اما هرماینی گفت: «اگه این قطعه واقعاً به دنیای ماگلها رسیده باشه، باید خودمون پیداش کنیم. وزارت خیلی کند عمل میکنه.»
سهنفر با استفاده از پودر پرواز به لندن رفتند و با کمک نشانههای جادویی، فروشگاه عتیقهفروشی را پیدا کردند. اما پیرمرد، حالا تحت تأثیر سمعک، از ورودشان جلوگیری کرد.
«شما نمیفهمید... این صداها واقعیان. من میتونم گذشته رو تغییر بدم!»
هرماینی با آرامش گفت: «ولی بعضی گذشتهها باید همونطور که هستن باقی بمونن. اگه بخوای همه چیز رو تغییر بدی، ممکنه خودت رو هم گم کنی.»
لونا جلو رفت، دستش را روی شانهی پیرمرد گذاشت و گفت: «اگه واقعاً میخوای صدای درست رو بشنوی، باید سمعک رو رها کنی.»
پیرمرد، با لرز، قطعه را به لونا داد. هرماینی وردی جدید خواند — این بار نه برای نابودی، بلکه برای بازگرداندن قطعه به زمان خودش.
«Tempus Reverti!»
نور طلایی قطعه را در بر گرفت و آن را به گذشته فرستاد، جایی که دیگر کسی نتواند از آن سوءاستفاده کند.
پیرمرد آرام شد. «حالا فقط صدای خودم رو میشنوم... و این کافیه.»
لونا لبخند زد: «گاهی سکوت، بهترین صداییه که میتونیم بشنویم.»
چند روز پس از بازگرداندن قطعهی سمعک به گذشته، لونا در خواب صدایی شنید که با صدای معمولی فرق داشت. صدایی آرام و فلزی که میگفت:
«من هنوز تمام نشدهام... آینده صدای من را خواهد شنید.»
صبح روز بعد، هرماینی در کتابخانهی وزارت سحر و جادو مشغول بررسی طلسمهای زمان بود. ناگهان متوجه شد که یکی از صفحات کتاب «جادوی زمان و حافظه» تغییر کرده. نوشتهای با جوهر نقرهای ظاهر شده بود:
«سمعک شنواگر، در سال ۲۱۰۰ دوباره ساخته خواهد شد.»
او با نگرانی به لونا و جینی خبر داد. «ما فقط گذشته رو پاک کردیم. ولی آینده هنوز در خطره.»
جینی گفت: «یعنی یه نفر در آینده دوباره همون اشتباه رو تکرار میکنه؟»
هرماینی سری تکان داد: «یا بدتر... از اشتباهات گذشته درس گرفته و نسخهی قویتری ساخته.»
برای بررسی این تهدید، آنها به سراغ پروفسور بابلبات، استاد جادوی زمان در هاگوارتز، رفتند. او با استفاده از گردنبند زمان، آنها را به سال ۲۱۰۰ برد — به هاگوارتزی که حالا پر از فناوریهای جادویی و ماگلساخته بود.
در آنجا، دانشآموزی به نام «آرا لیند» در حال آزمایش وسیلهای بود که شباهت زیادی به سمعک شنواگر داشت. اما این نسخه، نهتنها صداها را میشنید، بلکه میتوانست خاطرات را بازنویسی کند.
هرماینی جلو رفت و گفت: «تو نمیدونی این وسیله چه خطراتی داره. ما در گذشته باهاش جنگیدیم.»
آرا با تعجب گفت: «ولی من فقط میخواستم خاطرات مادرم رو که فراموش کرده، برگردونم.»
لونا با مهربانی گفت: «بعضی خاطرات باید با عشق برگردن، نه با جادوی تاریک.»
هرماینی وردی جدید خواند — ترکیبی از طلسم زمان و حافظه:
«Memoria Temporis Finita!»
سمعک آیندهای لرزید، و سپس به نور تبدیل شد. اما این بار، نه نابود شد و نه فرار کرد. به شکل یک گل نقرهای درآمد و در دستان آرا آرام گرفت.
«حالا فقط میتونه خاطرات خوب رو زنده کنه. بدون شنیدن تاریکی.»
آرا لبخند زد: «شاید اینطوری بتونم مادرم رو دوباره بخندونم.»
هرماینی، لونا و جینی به زمان خود برگشتند، با این امید که صدای آینده، دیگر صدای تاریکی نباشد — بلکه صدای عشق، خاطره و امید باشد.
پس از بازگشت از آینده، هرماینی، لونا و جینی فکر میکردند که سمعک شنواگر دیگر تهدیدی نیست. اما در اعماق جنگل ممنوعه، جادوی تاریک در حال شکلگیری بود. صدایی از دل زمین بلند شد:
«من صدای همهی خاطراتم را جمع کردهام. حالا نه یک سمعک، بلکه یک ذهن کامل هستم.»
این تهدید، حالا به شکل موجودی بیچهره درآمده بود — ترکیبی از خاطرات تاریک، نجواهای فراموششده، و جادوی ممنوعه. نامش را «اکو» گذاشته بود؛ پژواکی از گذشته، حال و آینده.
اکو شروع به نفوذ به ذهن دانشآموزان کرد. بعضیها خاطراتی را به یاد میآوردند که هرگز نداشتند. بعضی دیگر، صدای دروغهایی را میشنیدند که باورشان میکردند.
هرماینی فهمید که تنها راه مقابله با اکو، اتحاد ذهنهای روشن است. او با کمک پروفسور مکگونگال، طلسمی باستانی آماده کرد:
«Unison Mentis» — طلسمی که ذهنهای پاک را به هم متصل میکرد.
در شب تاریکی، در حیاط هاگوارتز، لونا، جینی، نویل، دراکو (که حالا پشیمان شده بود)، و دهها دانشآموز دیگر، دستانشان را در دایرهای گرفتند. هرماینی در مرکز ایستاد و ورد را خواند.
نور سفید از دایره بلند شد. اکو، که حالا در آسمان ظاهر شده بود، فریاد زد: «شما نمیتونید منو خاموش کنید! من صدای همهتونم!»
اما نور ذهنهای متحد، تاریکی را در بر گرفت. خاطرات دروغین سوختند، نجواها خاموش شدند، و اکو به ذرهای از غبار تبدیل شد.
لونا زمزمه کرد: «وقتی ذهنها با هم باشن، هیچ صدایی نمیتونه فریب بده.»
هرماینی نفس عمیقی کشید: «تهدید تموم شد. ولی باید همیشه گوشهامون رو برای حقیقت باز نگه داریم.»
جینی لبخند زد: «و برای دروغها، ساکتترین گوشها بهترینن.»
پس از بازگشت از آینده.
افرادی که لایک کردند
تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد
باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند
خودت معجزه زندگی خودت باش
محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار
باورهای صحیح خود را تقویت کن
و به سوی موفقیت گام بردار


آزادی...
شلوغی همیشگی ایستگاه کینگزکراس، به هیچ وجه مانع این نشد که حضور ناگهانی هلگا توجهات را به خودش جلب کند. زنی با هیبت و بلند قامت که ردای ابریشمی زرد رنگش زیر چراغهای متعدد ایستگاه برق میزد. زیر ردا نیز لباسی با همان رنگ به تن داشت که تا زانویش میرسید. همه چیز از نقش ظریف بافته شده روی حاشیهی ردا گرفته تا یقهی دکلتهی لباس، کمربند چرمی و کفشهای پاشنهبلند نوکتیزش، با رنگ مشکی قاب شده بود. کنتراست جذابی که اقتدارش را دوچندان مینمود.
بدون توجه به گردنهای کج و نگاههای خیره، راهش را کشید و با سری بالا در امتداد مسیر ریل، با قدمهایی آرام و مطمئن به راه افتاد. تق تق پاشنهاش مترونومی بود که ضرباهنگ حرکات کل ایستگاه را روی 60 BPM تنظیم کرد! به ته ایستگاه که رسید، متوجه شد از مقصدش رد شده! چند لحظهای ایستاد و به اعلامیههای قدیمی و پارهپورهی دیوار ایستگاه خیره شد تا خودش را از تک و تا نیندازد و سپس برگشت و این بار بدون این که نوک دماغش را با غروری وزیرانه بالا بگیرد، خوب دور و بر را پایید تا این بار بالاخره نشانی را پیدا کند.
- فلافل! فلافل تازه! فلافل داغ! فلافل تند و جنپز!
اگر صدای ریز و جیغ مانند دابی توجه هلگا را جلب نمیکرد، باز هم بعید بود او را پیدا کند: کانکس کوچکی به ارتفاع 1 متر در کنج ایستگاه شلوغ که اگر از کنارش رد میشدی هم ممکن بود تا سرت را پایین نیاوری آن را نبینی! مجبور شد تا کمر خم شود تا صورتش مقابل پنجرهی دکّه قرار بگیرد.
- یکمی این دکّه و پنجرهشو بلندتر میگرفتی آدم بتونه ببینه چه خبره!
- مهم دابی بود که از همین زاویه به خوبی هر چی که خواست رو دید.
انتظار نداشت واکنش دابی، حاضرجوابی همراه با این همه بی تفاوتی باشد. ترجیح داد وجه شوخی کلام را برداشت کند و خودش را از تک و تا نیندازد. پس پیش از ادامهی صحبت، لبخند ظریف و کوتاهی زد.
- پیدا کردنت خیلی سخت بود دابی! کسی ازت خبری نداشت ... ولی خوب هلگا که دست از تلاش برنمیداره! کلی گشتم چون میخواستم شخصا باهات صحبت کنم.
- خیلی وقت بود دابی هیچ آشنایی رو ندید. البته به جز هری پاتر قربان که ماهی یک شب فلافل نایت داشت و به این بهونه با همسرش و دو تا دوستاش به دابی سر زد. هری پاتر قربان تابستونها بچههاش رو هم آورد که به نظر دابی اونها هم قهرمان بود!
صحبت هری پاتر که شد، به وجد آمد و با هیجان بیشتری صحبت کرد. با پایان حرفش تازه متوجه نگاه هلگا شد که از خم ماندن حسابی معذب است.
- اوه! دکّهی دابی گسترشپذیر بود. بانو اگر کاری داشت تونست داخل اومد و نشست. البته درش گسترشپذیر نبود. بانو یک کوچولو باید بیشتر خم شد.
تمام برنامههای هلگا برای تحت تاثیر قرار دادن دابی با شکوه و جمال، ریخت به هم و عاقبت با حالتی نزدیک به سجده توانست وارد دکّه شود. اگر فرد هیز و چشم چرانی در ایستگاه حاضر بود، بابت تک تک لحظات کش آمدن این مکالمه و انتظار باید از دابی تشکّر میکرد! هلگا با یک تکان ظریف به چوبدستی، هرگونه گرد و خاک و چروک را از ردایش زدود تا دوباره قدری ابهتش را بازیابد.
- خوب دابی عزیز! یکم از خودت بگو ببینم. اصلا چی شد که اومدی این جا؟ شنیده بودم که توی هاگوارتز مشغولی ولی اون جا اثری ازت پیدا نکردم.
- دابی از کجا گفت ... آره دابی از وقتی که آزاد شد در هاگوارتز بود. اون روزها به دابی خیلی خوش گذشت. آزادی برای دابی بوی یک گوشه از آشپزخونهی شلوغ هاگوارتز رو داشت که یک عالمه جن توش مشغول همکاری بود تا کلوچههای خوشمزه پخت ... بوی هل و دارچین! اما روزهای خوش خوشان دابی خیلی زود تموم شد. اسلیترین قربان که کنترل مدرسه رو به دست گرفت، آزادی دابی رو به رسمیت نشناخت و گفت دابی یا باید مثل جنهای دیگه به عنوان وظیفه و رایگان خدمت کرد یا قربان دابی رو گردن زد تا درس عبرت شد.
هلگا که حالا پشت یکی از میزهای دکّه نشسته بود و پاهایش را روی هم انداخته و تاب میداد با پوزخندی واکنش داد:
- هیچ وقت این اخلاقا و عقاید سنّت زدهش رو کنار نگذاشت!
- خلاصه دابی مجبور شد به هر ضرب و زوری که شده از مدرسه فرار کرد. سالازار قربان امکان آپارات رو حتا برای اجنّه هم مسدود کرد و دابی چند روز توی یک کانال سینهخیز حرکت کرد تا از مدرسه خارج شد و اون جا بود که دابی فهمید آزادی بوی گند فاضلابی بود که تا مدتها بعد از بیرون اومدن از کانال هم روی پوستت حس شد. خوشبختانه سالازار قربان انقدر برای دابی ارزش قائل نبود که پیگیرش شد ... وگرنه دابی شانسی برای اختفا از قربان و اعوان و انصارش رو نداشت!
دابی خودش داشت مسیر درستی را میرفت و وظیفهی مقدمه چینی را از دوش او برمیداشت. پس هلگا فقط با نگاهی به شدت دلسوز و چشمان مشتاق، او را به ادامه وا داشت. دابی بشکنی زد تا شعلهی زیر پاتیل روغن روشن شود و در حالی که دو ظرف ادویه با ظاهر مشابه را بو میکشید ادامه داد:
- دابی بعد از اون فهمید آزادی، در واقع انتخاب بود و مسئولیت بود. چون حالا دابی باید انتخاب میکرد که چه کاری انجام بده ... در حالی که تا قبل از اون دابی هیچ وقت این کار رو نکرده بود! دابی فقط کاری رو انجام میداد که ازش میخواستن. و حالا که دابی انتخاب داشت، مسئولیت نتیجهی انتخاب هم با دابی بود. چون اگه توی روز انتخاب اشتباهی کرد، شب گرسنه خوابید. دابی اولین شبهایی که روزش درست انتخاب نکرد و موفق نشد پولی به جیب بزنه، فهمید آزادی بوی کباب داد! بوی کبابی که از حیاط یکی از خونههای کوچه پشتی راهش رو پیدا کرد و به دماغ دابی رسید و شکم خالی دابی رو سوراخ کرد.
- واقعا قلبم به درد اومد دابی عزیز! پس ...
هلگا آماده میشد تا پیشنهادش را مطرح کند اما دابی که خم شده بود روی پاتیل و فلافلها را از یک سانتی متری بررسی میکرد، متوجه او نشد. بشکنی زد تا فلافلها برعکس شوند و ادامه داد:
- یا بوی فلافل سوختهای که نشون داد دابی زیاد درگیر انتخابهای پیش رو شد و زمان حال رو از دست داد... و سرمایهش رو تباه کرد. خلاصه دابی آخر سر این دکه رو راه انداخت که یک کاسبی ثابت داشت. دابی توی آشپزخونهی هاگوارتز فلافل درست کردن رو از یک جن لبنانی یاد گرفت. وینکی همیشه گفت که فلافل غذای خوبی نبود چون نفخ آورد! اما به نظر دابی وینکی به جن لبنانی حسودی کرد. چون جنهای لبنانی از وینکی خیلی خوشگلتر بود! تازهشم بوی نفخ دابی خیلی بهتر از بوی کرهای بود که همیشه از دهن وینکی اومد!
دابی کل کل با وینکیِ خیالی را رها کرد و اولین فلافل را چشید. چشمانش را بست و زیر لب یک «اووووممم» به نشانهی رضایت و دلپذیری گفت که نمیشد با قطعیت گفت بابت طعم فلافل است یا به خاطر آوردن جن لبنانی!
- دابی وقتی فلافل رو سوزوند، اوایل سرش رو به دیوار دکّه کوبید. اما هر بار یه آقایی که این بغل بلیط فروخت، یکی از اعضای تسترال رو به دابی حواله داد و دابی دست از این کار برداشت. بعدش دابی خودش رو هم مثل فلافلا توی روغن داغ سوزوند تا تنبیه شد ... اما وقتی مجبور شد روغن که بوی دابی سوخته گرفت رو عوض کرد و روغن نو خرید، حسابی نقره داغ شد. از اون موقع دابی تصمیم گرفت دیگه خودشو تنبیه نکرد. البته نه که اصلا تنبیه نکرد! بعضیا فکر کردن دابی تراپی رفت و درمان شد. اما دابی فقط شکل تنبیه رو عوض کرد. دابی حالا خودش رو کشت! البته آهسته و پیوسته. دابی نخ به نخ خودکشی تدریجی کرد و فهمید که آزادی بوی بهمن کوچیک داد.
اسمش را که آورد، هوس به سرش افتاد. یک نخ روی لبش گذاشت و با بشکنی روشنش کرد. همین فاصله فرصتی به هلگا داد تا بالاخره به مکالمه ورود کند. در حالی که نگاهش را بین گوشه و کنار کرکثیف دکّهی محقر میگرداند گفت:
- پس با تمام این اوصاف، تو ... تویی که هر کسی نیستی! یک جن خونگی خاص هستی. یک جن خونگی آزاد. یک جن خونگی قهرمان که در نجات جامعهی جادویی بارها نقش بازی کرده! از اوضاعت راضی نیستی. چیزی که قبل از تموم حرفات هم میشد از جایی که هستی ... یا از رفتار و حرکات خودت هم فهمید.
- بانو بالاخره خواست با قهرمان به خیک دابی بستن، هندونه زیر بغلش گذاشت؟ یا با به رخ کشیدن محقّر بودن دکّه تحقیرش کرد؟
از این که جن بلافاصله بازی روانیش را خوانده جا خورد. اما تعجبش را با لبخند پهنی پوشاند و با لحن خالهی مهربان ادامه داد:
- ای وای! دابی عزیزم. این طور برداشت نکن از حرفم. من فقط دارم میگم لیاقت تو خیلی بیشتر از اینه. تو حق داری خیلی وضعیت بهتری داشته باشی و ممکنه حتا فرصتش هم داشته باشی!
بشکنهای پشت سر هم دابی، باعث شد ظرفهای ادویه همگی محتویاتشان را به بالا شلیک کنند! خطوطی منحنی از ادویهی عموما تند در هوا جاری شد که هر یک با طی مسیری تصادفی و زیگزاگی در فضای دکّه، نهایتا به لگنی پر از خمیر فلافل میرسید.
- بانو فکر کرد دابی از کجا اومد؟ دابی توی قصر مالفویها به دنیا اومد و سالها اون جا زندگی کرد! دابی چند سال توی قلعهی باشکوهی مثل هاگوارتز زندگی کرد! بانو جایی مجللتر از اینها که سراغ نداشت؟ مهم نبود که دابی کجا بود و چی کار کرد. دابی هر جا که بود، یک جن خونگی بود. و هیچ چیزی نتونست این رو عوض کرد ... حتا ردای پروفسوری هاگوارتز و کلاه وزارت! دابی Born To Lose بود. دابی سعی کرد Live To Win کرد. اما دابی رکب خورد! یک رکب سفت فلسفی. چرا که برد برای یک جن خونگی در بازنده بودن بود. پس دابی یا باید یک جن خونگی خوب میموند که ذاتاً یک بازنده بود ... یا تبدیل به یک جن خونگی آزاد میشد که برای یک جن خونگی خود این آزادی باخت حساب شد! بانو متوجه شد؟ دابی از هر راهی که رفت به یک نقطه رسید. چون دابی از هویت خودش راه فراری نداشت. دابی فهمید که محکوم به شکست بود و از سرنوشت فراری نداشت ... حتا اگر دستش رو خوند و خلاف مسیرش حرکت کرد!
هلگا سعی کرد سرفههایش بابت ادویههای پخش شده در هوا را کنترل کند و رفت سراغ اصل مطلب:
- صبر کن دابی. پیشنهاد من خیلی با تمام چیزایی که تا حالا تجربه کردی فرق میکنه. پیشنهادی برات دارم که نتونی ردش کنی.
لحظهای درنگ کرد تا اشتیاق دابی را ببیند اما دابی تمام توجهش را معطوف به دودی که از دهان خارج میکرد و پک عمیق بعدی کرده بود و هیچ چیز بروز نمیداد.
- تو قرار نیست مثل همیشه بیای برای من یا حتا برای وزارتخونه، کارگری کنی! تو قراره تبدیل به یک سیاستمدار بشی. یک پست دیپلماتیک مهم توی وزارتخونه ... نه تنها با یک درآمد خوب، بلکه با کلی قدرت تصمیمگیری و شان و جایگاه اجتماعی. به این فکر کن که اگر توی وزارتخونه باشی میتونی چه حرکات مهمی برای حقوق اجنّهی خانگی انجام بدی. تو میتونی اسمت رو توی تاریخ اجنّه موندگار کنی.
دیگر مطمئن بود موفق شده تحریکش کند. دابی با صبر و حوصله سیگارش را زیر پای برهنهاش خاموش کرد و سپس تهسیگار را برداشت و داخل سطل زباله انداخت. هلگا تمام مدت منتظر بود او بالاخره بر این شوک غلبه کند و فریاد شوق سر دهد! با لبخند محوی به چشمهای هلگا نگاه کرد و گفت:
- دابی خام نبود! خوب دونست که سیستم خودش یک قفس بزرگتر بود. دابی خیلی خوب میلههای قفس رو دید. فقط سیستم تونست انقدر سر بقیه رو گرم کرد که اونها هیچ وقت دور و برشون رو نگاه نکرد و هیچ وقت فکر نکرد. برای همین میلهها رو ندید و اسمش شد میلهی نامرئی! حالا بانو خواست دابی خودش اومد و عضوی از سیستم شد؟ شرمنده! اما دابی آزادیشو به قاقالیلیهایی مثل جاروی لیموزین وزارتی و شهرت حضور توی اخبار جادوگرتیوی نفروخت.
- از کدوم آزادی حرف میزنی دابی؟! توی این قوطی حلبی نمور و کثیف که بوی روغن مونده میده؟
با دیدن چهرهی برافروختهی هلگا، برای اولین بار دابی واقعا میخندید. از ته دل و با صدا!
- بانو بالاخره نگاه واقعی خودش رو رو کرد! برای دابی کوچیکی و کثیفی این دکّه اهمیتی نداشت. دابی این جا آقای خودش بود. یک روز اگر دلش خواست به همه فلافل مجانی داد! یک روز اگر دلش نخواست به کسی فلافل نداد! یک روز اگر دلش خواست دکّهاش رو جمع کرد و رفت یک جای دور! دابی اگر ناراضی بود، از این که برای لقمه نون دوید نبود. دابی به این فکر کرد که این لنگه جوراب، فقط تونست دابی رو از زیر بار حرف زور ارباب مالفوی آزاد کرد. اما دابی هنوز خیلی بندها و بارها رو تحمّل کرد.
با صدایی آرام و با طمانینه حرف میزد و به موازاتش به کارش هم میرسید: شعله را خاموش کرد و فلافلهای سرخ شده را به ظرف دیگری انتقال داد.
- دابی هنوز یک جن خانگی بود و با وجود آزادی هنوز حتا نتونست به ارباب مالفوی نگفت ارباب مالفوی! برای یک جن خونگی، خونه، خونهی ارباب بود و خانواده، خانوادهی ارباب. یک جن آزاد همیشه در تبعید و همیشه بی کس و کار و تنها حساب شد! و دابی دونست که دوستا هم وقتی سنشون زیاد شد دیگه فرصت نداشت سراغی از دابی گرفت ... همون طور که خود دابی هم دیگه فرصت نداشت و برای همین از کسی گلهای نداشت.
با حوصله یک نان برداشت و مشغول چیدن فلافل در آن شد.
- بار انتخاب و مسئولیت هنوز روی دوش دابی بود. دابی بار امانت کشید. هیچ چیز نتونست به دابی این آزادی رو داد که وجود داشت، یا نداشت! این آزادی که وجود داشت ... ولی انتخاب کرد که آیا بازم دلش خواست یک جن خانگی بود؟ یا انتخاب کرد که یک جادوگر مرد سفید پوست بریتانیایی بود؟ یا شاید یک گربه بود؟ یا یک تک درخت توی بیابون بود؟ یا یک دونه شن توی همون بیابون؟
پسر نوجوانی مقابل پنجرهی دکّه متوقف شد. دابی ساندویچ را در دست هلگا گذاشت و گفت:
- دابی شرمنده بود که مشتری داشت و نتونست بیشتر از هم صحبتی با بانو لذت برد. بانو دکّهی دابی رو منوّر کرد. شرمنده که دابی چیزی بهتر از این ساندویچ برای تقدیم کردن به بانو نداشت.
ملاقات پیش از این خداحافظی مستقیم دابی هم تمام شده به نظر میرسید ...
افرادی که لایک کردند

ساعت 3 و نیم یک عصر پاییزی بود و همه چیز در خانه ریدلها غرق در سکوتی عجیب بود. همه چیز به جز اتاق لرد ولدمورت.
در حقیقت لرد ولدمورت در همان لحظه از حمام بیرونآمده بود. حوله سفیدی به کمربسته و سیکس پکها ملکوتی را به نمایش گذاشته بود. پشت سرش نیز بخار سفیدرنگی از حمام بیرون میآمد که نشان میداد لرد یک حمام دامادی تمامعیار را به اتمام رسانده است. او حتی مارش نیز شیو کرده و سابیده و برقانداخته بود.
لرد که بیش از حد سرخوش بود؛ درحالیکه با ریتم خاص حرکات کمر و حومه، در اتاقش به سمت گنجه لباسهایش میرفت؛ داد زد:
- نجینی بابا!... فعلاً نیا برون! بذار کامل خشک بشی!
مار برقانداخته لرد که بهاحتمال زیاد در اثر شوک زیاد شسته شدن غش کرده بود، جوابی نداد. لرد نیز توجهی نکرد و با زمزمه آهنگ شادی مشغول لباس پوشیدن شد.
- نامزدمو بدین برم... دیری دیرین دیدین دین! میخوام به قربونش برم... دیری دیدین دیدین دین! من لردشم! دیوونه اشم! از شب تا صبح توی ک...
دستش موقع بستن دکمههای کتش متوقف شد. بقیه آهنگ را یادش نمیآمد؛ ولی فکر کرد برای موزون شدن آهنگ آخرین بار هلگا را کجا دیده است.
- از شب تا صبح توی کتابخونه شم!
لباسش را پوشید و به جلوی آینه رفت. مثل همیشه عالی بود. کمی فکر کرد و آستین کتش را بالا زد که نشان مرگخواری اش مشخص باشد.
صدایی گفت:
-چوثی... چوثی... چوثی...
لرد بدون اینکه برگردد، صدا را شناخت. کمی صورتش را جدی کرد و گفت:
- گلرت! دارم میرم دیت! برو تنهام بذار!
گلرت که یک لباس سرهمی چسبان (خیلیخیلی چسبیده) تماماً قرمز پوشیده بود، به در اتاق تکیه زد، ابرویی بالا انداخت و گفت:
- چه غلطا!... زیدی میدونه؟ بهش بگم؟
لرد اخمی کرد و به سمت گلرت برگشت و گفت:
- زیدی بدونه اصلاً! آدم عادیش میتونه 4 تا زیدی قانونی داشته باشه... من که لردم و فراتر از قانون... زیدی ام بی شماره!
گلرت که تعجب در تمام صورتش مشهود بود، گفت:
- اوهو! چه شجاع!... جالب شد!
لرد با غرور به سمت آینه برگشت و گفت:
- حقیقته!... این چیه پوشیدی تو؟
گلرت دستی از بالابهپایین به لباسش کشید و گفت:
- خوشگله نه!؟... وازلین خیلی خوب روش می مونه!
لرد در آینه با قیافه پوکر به سمت گلرت نگاه کرد و گفت:
- برای چی وازلین بزنی به خودت؟
گلرت نگاهی شیطانی به لرد انداخت و یک پروسه متحیر از عقول به نام " برنامه شبکههای متقاطع در نقاط متعدد" را در چند جمله برایش توضیح داد. لرد که کاملاً در همان پوزیشن خشک شده بود، با تمامشدن توضیحات گلرت تمام بدنش لرزید و آبدهانش را محکم قورت داد که از بالا آمدن محتویات معدهاش جلوگیری کند.
- من اصلاً نمیفهمم چطوری... اصلاً جا می... ولش کن... ولش کن! کشتی ما رو با این برنامههای شبکهات! من اصلاً نمیتونم اینجوری!
گلرت بعد از شنیدن آخرین جمله لرد؛ لبخند عمیقی زد و چشمانش برق زد. درحالیکه سعی میکرد به نظر بیخیال به نظر بیایید، بطری کوچکی را روی میز داخل اتاق گذاشت و گفت:
- خب... من باید برم! این بطری هم خوشبوکننده دهانه! دوست داشتی یکم بخور!... بذار دهنت بو ماهی بلا رو نده!
لرد سرسری دستش را به نشانه خداحافظی تکان داد و مشغول زدن مرطوبکنندهاش شد. کله کچلش را برق انداخت؛ ردای بلند مشکیاش را پوشید و ماچی همراه با چشمک برای خودش در آینه فرستاد. داشت عینکآفتابیاش را میزد و از اتاق بیرون میرفت که چشمش به بطری کوچک افتاد. سرش را کج کرد و ایستاد. شاید به علت تجربههای بی شمار گلرت بود یا اینکه لرد زیادی هایپ شده بود و سرخوش بود که بطری را برداشت و بویش کرد. بوی بسیار خوبی میداد. شانهای بالا انداخت و میخواست معجون را بخورد که ناگهان بطری از دستش سر خورد، محتویاتش روی شلوار و دستهایش ریخت و بطری بر زمین افتاد و شکست. لرد فحشی داد، سریعاً شلوارش را عوض کرد و چون دیرش شده بود به اینکه معجون روی بدنش هم ریخته توجهی نکرد.
عینکش را زد و سوت زنان از خانه بیرون رفت و سوار جاروی 206 سفیدش شد و به سمت محل قرار به راه افتاد. پشت سرش اما گلرت با قیافه نگران به مسیر دود جادو نگاه میکرد. زیر لب گفت:
- لعنتی... کاش رو شلوارش نمیریخت... الان قاطی میکنه...
لرد جلوی کافهٔ قرار ایستاد و با زیر لب خواندن " واسه هلگای مردم خودمو تو گل میپلکونوم" از جارو 206 سفیدش پیاده شد. دزدگیر جارو را با صدای بلند زد و درحالیکه سوئیچ را در دستش میچرخاند به سمت کافه رفت. البته لرد اصلاً در این قضیه نوب نبود و روند قصه را میدانست. سر راهش به کافه برای هلگا دستهگل آفتابگردانی خریده بود که با لباس زرد هلگا ست باشد و روی کارتپستالش نوشته بود: "زردی مثل آفتاب، به زندگیام تو بتاب"
این قبیل جملات بهظاهر حال به هم زن، بسیار در بانوان اثرگذار بوده و هیپوگریف کننده بود. معمولاً در این مواقع بانوی ازهمهجابیخبر، به خیالش این جملات عاشقانه بود و با لبخندی معذب گل رامی بویید و تشکر میکرد و نمیدانست لرد در پی شکار اوست و هیچ عشقی هم در کار نیست که اگر در کار بود با همان بلا که دیوانهاش بود میماند و پی شکار زید به بازار نمیآمد.
لرد که روی همه امیرهای 206 دار عالم را سفید میکرد، با سیس عاشق خسته وارد کافه شد و یک راست به میز همیشگی شان رفت. هلگا پشت میز منتظرش بود و بی حوصله به نظر میرسید.
- تامی! کجا بودی؟! یکساعته اینجام!
لرد دستهگل را بهطرف هلگا گرفت و گفت:
- ببخشید خانومی! این فکر هل نمی ذاشت زندگی کنم!
هلگا دسته گل را گرفت و با تردید پرسید:
- هل؟ هل چرا؟
لرد با لوندی نشست و با تعجب ساختگی گفت:
- هل دیگه! قوی ترکیب دنیا است... ترکیب هلگا و لرده خانمی! هل خوشمزه من!
هلگا که آشکارا از این تعریف خوشش آمده بود، با خواندن کارتپستال قرمز شد، نخودی خندید و گفت:
- خدا نکشتت بیگ تام من!
بیگ تام لقبی بود که هلگا در مواقع احساسی لرد را با آن صدا میزد. لرد که در جایجای بدنش عروسی بود، خواست جوابی بدهد که همان نقاط عروسی انگار تحت بازرسی گشت ارشاد قرار گرفتند و لرد احساس کرد نیمه جنوبی تنش در حال کوچکشدن است.
زیر لب گفت:
- کولر روشنکردن؟ سرد شده اینجا؟
اما قضیه از سرما گذشته بود. پایینتنه لرد کوچک و کوچکتر شد و پاهایش کوتاه شد، نشیمنگاهش غیب شد و رسماً نصف شد. ازآنجاکه این پای مینیاتوری و کوچک اصلاً با تنهاش هماهنگی نداشت، با کله روی زمین خورد، شلوارش از پایش در آمد و صحنه وحشتناک و عجیبی از نیمهانسان - نیمه هیچی در مقابل هلگا به نمایش گذاشت.
- تامی! خوبی؟... این چیه وسط کافه؟ نصفه تبدیل شدی؟
لرد که عصبانی بود، چوبدستی را بیرون کشید و به پاهایش ضربه زد؛ اما هیچ اتفاقی نیفتاد و پاهایش بهاندازه پاهای موشخرمایی ماند. لبخند معذبی به هلگا زد و گفت:
- یه لحظه من برم دستشویی!
هلگا مات و مبهوت سرش را تکان داد. لرد که دیگر با آن پاهایی که شبیه پایه فنجان بود، امکان راهرفتن نداشت با خودش فکر کرد که پروازکردن در هوا و یا کشیدن خودش روی زمین اوج بیآبرویی خواهد بود، پس خودش را غیب نموده و روی دستشویی فرنگی ظاهر نمود.
بعد از چند تقلا که روی دستشویی سر نخورد، لعنتی به گلرت و آن لباس چسبانش فرستاد و سعی کرد به طلسمی بزرگکننده فکر کند. همانطور که داشت فکر میکرد و به پای فنجانیاش خیره شده بود، احساس کرد اندازه پا دارد کوچکتر میشود.
- یعنی چی؟... دارم سوسک میشم؟
اما فقط پا کوچک نمیشد، شلنگ دست شویی، دستمال کاغذی، در و همه چیز کوچکتر میشد و در واقع بالاتنه لرد بود که داشت بزرگ میشد.
- نه... نه... نه...
بدن لرد بهقدری بزرگ شد که از در دستشویی نیز فراتر رفت و به سقف خورد. مرد اتاقک کناری با دهانی باز به لرد نگاه کرد. لرد گفت:
- سلام... نه من منحرف نیستم!... ولی ای ول! قوی ظاهر شدی!
البته فرصتی برای ادامه مکالمه نبود، چون سر لرد بهقدری به سقف فشار آورد که سقف را شکافت و وارد اتاق مجاور شد که منطقاً دستشویی زنانه بود. لرد با بدنی چندبرابر حالت عادی، سری خاکی بر اثر شکافتن سقف، درست جلوی دماغ پیرزنی بی نوا که مشغول شستن دستهایش بود، از دیوار در آمد.
- میشه جیغ نزنی؟
اما نمیشد و پیرزن با تمام وجودش جیغ کشید و با گفتن کلماتی مثل "منحرف" و " کمک ایها الجادو" در عرض چند ثانیه تمام کافه را به درون دستشویی کشید. موقعیت سختی بود. لرد که نیمه بدنش اندازه کف دست شده بود و نیمه دیگر بدنش به بزرگی فیل بود، دو دستشویی را به هم وصل کرده و با قیافهای معذب و عصبانی به تمام افراد حاضر در کافه از جمله هلگا زلزده بود. بدترین قسمت ماجرا این بود که با بزرگشدن بدن لرد، لباسش تقریباً در تنش دریده بود، در میان دیوار گیرکرده بود و نمیتوانست چوبدستیاش هم پیدا کند.
هلگا با بغض گفت:
- تامی!... بگو این یه شوخیه و الان درستش میکنی!
لرد که دیگر هلگا هم برایش مهم نبود و تنها به آبروی ریختهاش فکر میکرد با تشر گفت:
- جدا فکر میکنی من شوخی دارم تو این وضع؟... زده به کلهات زن؟... وای گلرت اگه دستم بهت برسه!... هلگا! یه پیام بده مرگخواران بیان منو ببرن بیمارستان! یا گلرت رو پیدا کنن که ببینن این چه کوفتیه که رو بدنم ریخته؟!
هلگا که از لحن تند لرد دلخور شده بود، بلافاصله بیرون رفت و بعد از یک ربع، با تعدادی از مرگخواران از جمله گلرت برگشت. لرد که با دیدن گلرت شعلهور شده بود؛ فریاد زد:
- گلرت! این چه بلایه سرم آوردی؟ زود درستش کن!
گلرت که آشکارا قهقهه میزد گفت:
- لرد قشنگم! بابا اینو باید میخوردی! من چه میدونم میریزی رو خودت!... این یه معجون واسه شوخیه! چند دقیقه یا بزرگت میکنه یا کوچیک! الان فکر کنم چون ریخته رو پوستت هر قسمت یه جور واکنش داده!
بقیه مرگخواران هم خنده ریزی کردند و معذب به در و دیوار را نگاه کردند.
لرد عصبانیتر شد و گفت:
- داری با من شوخی میکنی؟!... بیا درستش کن ببینم!
گلرت قیافه مظلومی به خود گرفت و گفت:
- نمیتونم که! اثر معجون پنج دقیقه است! فقط باید صبر کنی!
هلگا با چشمان اشکی گفت:
- بابا تامی من نیمساعته اینطوریه! چی چی پنج دقیقه است؟!
سیبل که کنار گلرت ایستاده بود گفت:
- میخوای یه فال بگیرم ببینم کی لرد برمیگرده؟
گلرت گفت:
- کدومش؟ قسمت فنجون یا قسمت فیل؟
- من تامی مو میخوام!
صدایی داد زد:
- تامی چی چی بیه؟! لردا! اینجا چه خبره؟
این بلا بود که با قیافه بسیار خشن و صورتی برافروخته به همه آنها نگاه میکرد.
رنگ از رخسار لرد پرید ولی از تکوتا نیفتاد و گفت:
- میبینی که! من اینجا گیر کردم!
اما بلا که انگار لرد فیل - فنجان شده چیز مهمی نیست اصلاً توجهی نکرد و گفت:
- این قناری خانوم کیه؟
هلگا در کسری از ثانیه از زنی عاشق و گریان به هلگی کوماندو تبدیل شد و گفت:
- قناری قیافته! کلاغ!
- جفت پا اومدی تو زندگی من و تازه زبونتم درازه! نفسسسس کششش!
بعد با حرکتی بروسلی گونه در هوا پرید و روی سینه هلگا فرود آمد و اولین مشت را زد. البته هلگا نیز که در دوران دوستیاش با سالازار حسابی تمرین کرده بود، کم نیاورد و مشت مقابل را به فک بلا زد. در آن بین که جمعیت دو دسته شده بود و هلگا و بلا را تشویق نموده و گلرت نیز پول شرطبندی جمع میکرد، لرد سعی کرد تکانی بخورد و خودش را از میان دیوار آزاد کند. بههرحال انگار کسی برایش مهم نبود که اوست که دارد زجر میکشد.
اما این تصمیم بسیار اشتباه بود. انگار تکانخوردن لرد نقاط عروسی را دوباره فعال کرد و پاهای فنجانی لرد، لگن و حومه لگنش شروع به بزرگشدن کرد و در مقابل سرش کوچک و کوچکتر شد.
اتفاقات بعدی در کسری از ثانیه افتادند. مناطق بزرگ شده لرد این بار قسمت متفاوتی از دیوار را سوراخ کرده و درست مانند بازی بولینگ، مکانهای بزرگ شده، دو حمله گرد و دایرهای به اهداف بلا و هلگا کردند و هر دو را به دیوار پرس کرد. پاهای لرد نیز در چشم و دهان گلرت و چند مرگخوار فرورفت. (گلرت خیلی حال نمود)
پاها از دستشویی نیز فراتر رفتند و به میانه کافه رسیدند و سر فنجان شده لرد که به تنه فیلیاش چسبیده بود با نالهای ضعیف روی زمین دستشویی افتاد. ازآنجاکه حنجره لرد کوچک شده بود، فحشها و فریادهایش به گوش نرسید و گلرت هم که نقش قربانی را به خوبی بازی میکرد، توانست در حین آمدن تیم امداد و نجات جادویی از دست لرد فرار کند.
هلگا و بلا که بر اثر فشار گردالی ها، هلالی شده بودند به بیمارستان منتقل شدند و پایین آوردن آنتن بیرونآمده از سقف کافه سه روز کامل طول کشید. در این زمان سه روز، لرد کله فنجانی جرئت حرکتکردن نداشت و مانند جاسویچی روی زمین افتاده بود. این سه روز برای او کافی بود که به کارهای بد بدش فکر کند و به خودش قول بدهد که قبل از هیچ دیتی با گلرت حرف نزند. البته لرد از چهار زید گرفتن پشیمان نشد. بههرحال لرد آنتن داری بود که ماهواره هم میگرفت و پهنای باندش زیاد بود و برخلاف کلید اسرار اصلاً هم متنبه نشد.
افرادی که لایک کردند

توجه: این پست آغشته به جادوی عشق کامی ساما* رولینگ می باشد. و از آنجایی که هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، فلذا پسر برگزیده هرگز نمی میرد حتی اگر واقعا مرده باشد!
- کمک! نجاتم بدین! آی ایهالناس هلپ می!
کوین لحظه ای ایستاد و با احتیاط اطراف را زیر نظر گرفت. وسط پارکی بزرگ و خلوت قرار داشت و هیچکس اهمیتی به او نمی داد. وقتی خیالش از بابت تنها بودن در پارک راحت شد، دستش را با احتیاط درون جیبش برد و موجود کوچکی را از آن بیرون آورد.
- منو بذار زمین! کمک! جینی کجایی که شوهرت رو بردن!
هری پاتری که در دستش قرار داشت جیغ می زد، بی قرای می کرد و وول می خورد. همچنین امیدوار بود کسی برای نجاتش بیاید. کوین یقه لباس هری جیبی را از پشت گرفت و آن را بلند کرد و جلوی چشمانش آورد تا بهتر ببیند.
- واو هری چه خفن شدی!
- مرض چه خفن شدی! چرا منو گذاشتی تو جیبت و آوردی اینجا؟
بچه زود منو ببره پیش یه جادوگر تا این طلسم کوفتی رو از روم برداره! عجله کن نجاتم بده... باید برم باشگاه تمرین کنم دوئل دارم!
هر چقدر هری بیشتر داد می زد، کوین بیشتر مصمم می شد او را نزد یک شفادهنده نبرد. تمایلی نداشت از طرف شفادهنده، هری و خانواده های ویزلی و پاتر به جز آلبوسشون، و حتی لرد و مرگخوارانش مورد سرزنش قرار بگیرد.
فلش بک
یک روز زیبا و کاملا عادی در خانه ریدل بود که...
- ارباب ارباب! ببینین چی پیدا کردم... اوخ!
ربکا، خفاش مرگخوار با هیجان وارد اتاق لرد شد و در همان بدو ورود به چیزی برخورد کرد.
- از رو صورت مبارک ما برو کنار رب.
ربکا که به طور ناگهانی از فاصله چند میلی متری با لرد چشم تو چشم شده بود کمی ترسید و سریع به عقب پرید. سپس قبل از اینکه لرد بخواهد او را کروشیو باران کند، سراغ کیسه کوچکی که با خود آورده بود رفت و آن را درون دستان لرد انداخت.
- ارباب بازش کنین ببینین چی توشه!

لرد که داشت دست به چوبدستی می شد، متوقف گشت و سر کیسه را باز کرد. با دیدن محتوای درون آن، چینی به ابرویش داد.
- این دیگه چیه رب؟ برای ما قارچ آوردی؟
ربکا با شادی سر تکان داد.
- بله ارباب! البته اینا قارچ های معمولی نیستن. قارچ های ماریو فور اوره!

- ماریو چی چی؟
چه ربطی به ما دارن اینا الان؟- ارباب اینا قارچ های ماریو هستن که گیم کامپیوتریه... اصلا ولش کنین. فقط همینو بدونین اگه یکی از این دو تا قارچو بخورین بزرگ یا کوچیک میشین. دیگه بستگی به شانستون داره کدوم رو انتخاب می کنین.
لرد با عصبانیت قارچ ها را روی میز انداخت و به ربکا خیره شد.
- ما نگفتیم از هرچی گیاه و میوه و اینجور چیزاست بیزاریم؟ حالا باز اگه می ریختیش رو پیتزا یه چیزی... اما همینطوری از ما انتظار خام خواری داری؟
- نه. من... کمک!
ربکا پرواز کنان از اتاق بیرون جهید و لرد هم دنبالش کروشیو زنان دوید. همین که اتاق خالی شد، کوین که مدتی پشت در منتظر مانده بود تا با لرد بازی کند و حرف های ارباب و مرگخوار را شنیده بود؛ با کنجکاوی سراغ قارچ ها رفت و یکی را داخل جیبش گذاشت. بعد با بیشترین سرعتی که داشت از اتاق خارج و راهی خانه گریمولد شد تا راجع به قارچ ها از دوستش ریموند سوال بپرسد.
وقتی کوین به خانه گریمولد رسید، متوجه شد حتی فاوکس پرنده هم در آن اطراف پر نمی زند چه برسد به محفلی ها. برای همین بی هیچ احتیاطی قارچ را روی میز آشپزخانه گذاشت و خودش به طبقات بالا رفت تا ببیند کسی واقعا خانه است یا نه. متاسفانه کوین بچه ویزلی های دائما گرسنه و هری پاتر دائما آویزان ویزلی ها را فراموش کرده بود.
درست همان لحظه ای که کوین به طبقه اول رسید، هری به آشپزخانه آمد و طبق عادت دنبال چیزی برای خوردن گشت. ناگهان چشمش به قارچ روی میز افتاد و چون خیلی گرسنه بود، خام خام آن را خورد. در کسری از ثانیه، تمام وجود هری آب رفت و هم قد فنجانی ریزه میزه شد.
پایان فلش بک
- هوی کجایی بچه؟ چرا رفتی هپروت؟
با صدای جیغ هری، کوین به خودش آمد و از خاطراتش خارج شد. وای اگر لرد می فهمید که هری پاتر قارچ او را خورده است چه بلبشویی به پا می شد! همینطوری هم بین مرگخواران و محفلی ها و وزرات بانو هلگا جنگ بود و نباید اوضاع بدتر از این می شد. کوین باید یکجور هایی سعی می کرد هری را متقاعد کند به همین شکل بماند تا زمانی که خشم لرد فروکش کند.
- هری میگم خیلی هم بد نشدیا. نژرت چیه یه مدت همینجوری بمونی؟
- همینجوری بمونم؟ می فهمی داری چی میگی!؟
من یه هفته دیگه با لرد دوئل دارم. باید بزرگ بشم بتونم شکستش بدم و نذارم محفلو تسخیر کنه! زود منو ببر پیش هرمیون.
نه خیر... انگار واقعا وضع خراب بود. کوین باید فوری اوضاع را راست و ریس می کرد وگرنه هم یه محفل می پوکید و از دست می رفت و هم دودمان خودش.
- ببین هری جان... شما نمی تونی بری پیش هرمیون یا هر شفادهنده دیگه ای.

- چرا اونوقت؟
- اممم... خب... چون... آهان چون ملت فکر می کنن رفتی پیش شفادهنده و اون تقویتت کرده و دوپینگ کردی.
برای همین راهت نمیدن تو میدون مبارژه بعد همه چی به نفع لرد تموم میشه. باید منتژر بمونی تا خودت خوب بشی. اشلا می خوای تا اون موقع خودم تعلیمت بدم؟ به من نگا نکن که انقدر کوچولوام! من یه بار دوریا رو تو دوئل شکشت دادم. 
کوین دروغ نمی گفت واقعا دوریا را داخل دوئلی شکست داده بود.
البته دوئلی کاملا ساختگی! یعنی در واقع خود دوریا بود که نقش شکست خورده را بازی می کرد آن هم صرفا برای اینکه دل دوست کوچکش شاد شود. او همچین دختری بود. به هرحال کوین انقدر کودک بود که هرگز نفهمید آن دوئل ساختگی است و واقعا هیچکس را شکست نداده. هری که کمی آرام شده بود یک تای ابرویش را بالا انداخت.
- اوممم... میدونم توسط مرگخوارها بزرگ شدی و احتمالا داورای دوئل رو خوب می شناسی. ولی بنظرت عجیب نیست هری پاتر معروف یه دفعه ای غیب بشه؟ میدونی مردم تو مجله ها و پشت سرم چی میگن؟
- مک کوئین!

- جانم؟
کوین مانند هرمیون که وقتی موضوع بدیهی را برای دوستانش توضیح میداد، چشمانش را در کاسه می چرخاند، چشمانش را چرخاند.
- مک کوئین یه شخشیت انیمیشنه.
تو انیمیشن ماشین های یک، مک کوئین که ماشین مشابقه شت، دُرشت چند روژ قبل مشابقه یه جاده ای رو اشتباه میره و یه مدت تو یه شهر کوچیک گیر میفته. همه رشانه ها هم میرن دنبالش و میشه تیتر خبر ها. آخرش هم تو اون شهر یه مربی خفن پیدا می کنه و بعد کلی حاشیه شاژی برنده میشه! دقیقا شبیه شرایط الان توئه هری! تو میتونی اژ من به عنوان مربیت کمک بگیریو بعد روژ دوئل درشت لحژه ای که مردم فکر می کنن هری نمیاد، بری و دشمنتو شکشت بدی. 
هری پاتر بعد شنیدن این حرف ها به فکر فرو رفت. پیشنهادات کوین خیلی هم بد به نظر نمی رسیدند. می توانست مدتی آفتابی نشود و بعد ناگهان همچو قهرمان های فیلم های مشنگی خودش را وسط صحنه بیندازد و پسر برگزیده که بود، برگزیده تر شود و جهانی را از زیر سلطه لرد نجات دهد. بعد هم آحاد جامعه جادوگری برایش جشن بگیرند و فشفشه در کنند و او را روی کولشان بگذارند و بخوانند: هری چقدر تو ماهی، زود پیر نشی الهی.
کوین که از دیدن هری غرق در خیال، خسته شده بود؛ او را تکانی داد و پرسید:
- چی شد؟ بالاخره به توافق رشیدیم؟

هری از خیالاتش بیرون آمد و دست از لبخند ملیح زدن برداشت.
- بله. به شرطی که منو خوب آماده کنی مربی کوچولو.

- آخجون قبوله! بیا اژ قدم شفر شروع کنیم.

آن دو با هم دست دادند و رفتند تا برای دوئل با لرد آماده شوند...
نقل قول:
قدم صفر
کوین پشت بوته ای قایم شده بود و از لا به لای برگ ها با کمک دوربین دوچشمی به نیمکت خالی که کلا یک متر با آنها فاصله داشت، نگاه می کرد. حتی چرنده هم در پارک نمی چرید اما کوین قصد نداشت دست از زیر نظر گرفتن صندلی بردارد. هری که روی شانه کوین ایستاده و با دستش لاله گوش کودک را گرفته بود که نیفتد، با بی حوصلگی گفت:
- میشه لطف کنی و بگی دقیقا واسه چی اینجاییم؟ الان دو ساعته زل زدی به اون صندلی خالـ...
- هیش! شر و شدا نکن. اومد!

با این حرف، هری چرخید و از لا به لای برگ ها نگاهی به نیمکت انداخت. مردی قد بلند با لباس های عجیب و کلاهی دراز، درحالی که با حشره ای حرف می زد، روی نیکمت پارک نشست و نرسیده آه کشید.
- آه.
کوین درحالی که نیشخند می زد، دوربینش را پایین آورد.
- خودشه. هدف رویت شد!

سپس درون کیفش به دنبال چیزی گشت. هری که پاک گیج شده بود مات و متحیر به کودک خیره شد.
- این بابا دیگه کیه کوین؟
- ایشون پروف لادیشلاو ژاموژشلیه دیگه.
وژیر اشبق... دولت آه و فغان. نگو نمی شناشیش! 
- چه ربطی به ما ها داره؟ نکنه می خواد بهم دوئل یاد بده؟
کوین یک گونی خالی سیب زمینی از درون کیفش بیرون آورد و جلوی هری گرفت.
- نه دوئل یاد نمیده. ما می خوایم پروف ژاموژشلی رو بکنیم تو گونی و بدژدیمش!

- چیییی؟ چرا اونوقت؟
- ببین هری ایشون واقعا اِنشانِ توانمندیه اما الان نششته رو شندلی داره آه می کشه و خاک میخوره! حیفه کشی اژش اشتفاده نکنه. بنژرم ما دو تا می تونیم بدژدیمش و ببریم واشه داورای دوئل. جوژفین که خیلی دوشتش داره و دائم شوال پیچش می کنه، به درد دوریا و شیلویا هم تو ترجمه می خوره و می تونه بهشون کلی کمک کنه. اینطوری هم یه شودی به داورا می رشه هم اینکه برای تو بهتر میشه.
هری با چشمان لیلی که قد نعلبکی بزرگ و گشاد شده بودند اول به لادیسلاو و بعد به کوین خیره شد. چهره اش نشان میداد برگ های نداشته اش از این نقشه شیطانی ریخته.
- کوین داری میگی آدم بدزدیم و بعد رشوه بدیم به داورا؟ اونم فقط واسه یه دوئل؟
کوین مانند کودکی که نفهمیده بود هری از چه حرف می زند گردنش را به سمتی خم کرد و با نگاهی معصوم پرسید:
- مگه مشکلی داره؟
- اشکااااال؟ می پرسی اشکال دارهههه؟... آه والدینت باید بیشتر برای تربیتت وقت میذاشتن... ببین پسرم چیزی که تو گفتی اصلا کار خوبی نیست. لطفا برو سراغ یه پلن دیگه، باشه؟
کوین ناامیدانه گونی را تکان داد.
- مطمئنی هری؟ آخه پروف لادیشـ...
- بله عزیزم کاملا مطمئنم.
پروفسور دامبلدور به من یاد داده از بین راهی که آسونتره و راهی که درست تره، درست رو انتخاب کنم.
هری ژست قهرمانه گرفت و به افق خیره شد. کوین هم که چون نمی خواست باعث نارضایتی او شود، گونی را داخل کیفش گذاشت و وسایلش را جمع کرد تا سراغ پلن بعدی بروند.
قدم دوم
- قدم دوم آمادگی جشمانیه.

- قدم اول رو اجرا نکرده میری قدم دوم؟

- مگه نشنیدی آدم روژ اول میره باشگاه و شروع به ورژش می کنه بدنش درد میگیره چون آماده نیشت؟ پش باید اژ روژ دوم بره که دیگه درد نکشه! واشه همینه که ما هم اژ قدم دوم شروع می کنیم.

هری به نظر می رسید قانع نشده ولی اعتراضی نکرد. در عوض قوطی کبریتی را که کوین با کش بسته و تبدیل به کوله پشتی کرده بود، روی دوشش انداخت و قرقره نخ مشکی را گرفت. کوین به یخچال خانه شان اشاره کرد و به هری ریزه میزه که آماده کوهنوردی بود، لبخندی زد.
- ببین هری، میگن اکشر شامورایی ها با تمرین تو کوهشتان به این درجه اژ قدرت رشیدن. اژ اونجایی که تو خیلی کوچولو موچولویی، می تونی به جای تمرین تو کوشتان واقعی، تو همین خونه تمرین کنی. الان مشلا ارتفاع یخچال خونه ما برای تو قد ارتفاع دماونده. اگه بتونی همینو بالا بری بدنت ورژیده میشه.
- بعید بدونم این کار کمکی به موفقیتم تو دوئل کنه ها!
کوین آرام با انگشت به کمر هری زد تا او را دلگرمی بدهد.
- کمک می کنه مطمئن باش. تو فقط باید انجامش بدی!
.. راشتی رشیدی بالا بهم بگو بعد در یخچال رو باژ کن و یه شر برو داخلش... حالا هم معطل نکن ژود برو دیگه.
هری یک یا دامبلی مدد (بر وزن یاعلی مدد) گفت و نخ را بالا انداخت تا به کمک آن از یخچال بالا برود.
یک روز بعد
با صدای جیغ و داد زیری، کوین که پای یخچال خوابش برده و حبابی از دماغش بیرون زده بود، از جا پرید.
- چی شده؟
- رسیدم بالا کوین! آه بالاخره رسیدم!
هری از روی سقف یخچال برای کوین دست تکان داد.
- ایوول هری! پاتو به لبه فشار بده و در فریژرش رو باژ کن.

- میشه قبلش استراحت کنم؟
تازه رسیدم این بالا. 
- نه! رمژ موفقیت اینه ژمانی که دیگران ایشتاده اند تو حرکت کنی... حالا درشته اینجا دیگران نداریم ولی تو کلا باید حرکت کنی. آخه تو پشر برگژیده ای.

هری تا تعریف آخر را شنید تسترال شد و مانند هر پسر برگزیده دیگری تمام توانش را به کار گرفت تا درب فریزر را باز کند. برای همین روی لاستیک مابین درب و بدنه، قرار گرفت و فشار آورد. هی فشار آورد... و فشار آورد... و باز هم فشار آورد...
خب بابا انتظار نداشته باشید زود درب را باز کند. جثه بنده خدا کوچک است و نیرویش کم. باز کردن در به آن بزرگی هم که نیروی زیادی می طلبد. و خب من چون رولینگ نیستم دوست ندارم همه چی بی منطق و الکی الکی پیش برود. با این حال برای وقت شما احترام قائل می شوم و می گویم هری چون می خواست، و خواستن توانستن است، توانست.
- ایول تو تونشتی پشر برگژیده!
حالا برو تو یخچال و اون بشتنی ای رو که مامان اژ دشت من تو بالاترین قشمت قایم کرده پیدا کن و بیار.
- وی وی وی وی... سسسررده کوین.
- هری برو تو فریژر و بهونه نیار.
بهونه آوردن دشمن موفقیت های شماشت. پروفشور شمیعی. 
هری به هر زحمتی بود وارد فریزر شد و بستنی مذکور را پیدا کرد. بعد با بدبختی تمام هلش داد تا از یخچال بیرون بیاید. دیگر حس نمی کرد سامورایی است چون تمرینات بیشتر برای اسکیمو ها بود و باید این را به کوین می گفت. همان موقع که در این افکار بود، دست کوین جلوی یخچال آمد و تمام تلاشش را کرد بستنی را بیرون بیاورد. هری که خوشحال بود کودک تصمیم گرفته کمکش کند، فشار دستانش برای هل دادن را کمتر کرد. همین موقع دست کوین بالاخره توانست بستنی را بیابد و بردارد.
- آخجون بشتنی! ممنونم هری!

- خواهش می کنم. اصلا کار سختی نبود و تونستم
... هی! آی نبند درو کوین! وایسا! من اینجام هنوز! هووووی...!
ولی کوین انقدری از دیدن بستنی شاد شده بود که بدون توجه به داد و هوار های هری در فریزر را بست و رفت بستنی اش را بخورد.
قدم سوم
کوین، هری پاتر را که درون قالب یخی بزرگ قرار داشت برداشت و جلوی نور گذاشت. بعد سراغ بقیه اسباب بازی هایش رفت. داخل مهدکودک بودند و زنگ بازی بود.
- خب هری. این آقا رباته شت... اینم دایناشور خونه خراب کنه... این ببعی قهرمانه... این اژدها هم اژدر شیبیله. تو باید با اینا به شورت همژمان مبارژه کنی تا بتونی جلوی لرد دووم بیاری.

هری چون هنوز یخ بود، نتوانست چیزی بگوید و موافقت یا مخالفت خودش را اعلام کند. و متاسفانه حتی نتوانست از حملات عروسکی کوین در برود. پسر بچه باکس اسباب بازی هایش را روی کله هری خالی کرد و بعد او را برداشت و توی ملاج عروسک های دیگر کوبید و یکسری سر و صدا مثل: بووممم بوووممم... دوش دوش دوش... چیک چیک و... از خودش در آورد.
یک ساعت بعد
- نزن کوین... آییی...
یه دقیقه به اژدر سیبیل بگو حمله نکنه... آخ!... آی ببعی قهرمانت چرا آنتاگونیسته؟ 
صدای فریاد های هری که بالاخره یخش آب شده بود، میان شلوغ بازی کوین و دیگر بچه ها به گوش نمی رسید. برای همین تا الان از چند جایی شکسته و چندین بار هم زیر توپی له شده بود. هیچکس هم نمی آمد پسر برگزیده را نجات دهد.
- سیلام کوین. داری چی باژی می تُنی؟
- باژی هری پاتر و دشمنان بی نهایت.
کوین یک باکس خانه سازی روی کله هری خالی کرد و اگر هری ماریو بود قطعا با ضربه آجرهای خانه سازی، به حالت عادی باز می گشت. ولی متاسفانه او پسر برگزیده بود و به این زودی ها ضربات رویش اثر نمی کردند.
- ولش کن اونو. بیا با من باژی تنیم... عه این چیه؟
پسر بچه دماغو، دست کرد و از زیر آجر ها هری را بیرون آورد و جلوی چشمانش گرفت تا بهتر ببنید. کوین که احساس خطر کرده بود به سمت پسرک شیرجه رفت و سعی کرد هری را بقاپد اما موفق نشد جز پاهایش چیزی را بگیرد.
- این اشباب باژی خیلی باحاله!
- اون واشه منه! ولش کن!
- خودت ولش کن! مال منه!
- منه!
پسرک دست های هری را می کشید و کوین پاهایش. حالا نکش و کی بکش! صدای فریاد هری بدبخت هم به گوش کسی نمی رسید.
- نکنین بچه ها! آخ ننه!
... آییی نکش کوین نکش!
... لباسمو جر دادین... آیییییی! 
جــــــــــــــــرررررر!
بعد از افکت بالا، هری از نیم تنه به دو قسمت تقسیم شد.
-
-
- پارم کردین... خدا پارتون کنه.

قدم چهارم
کوین هری را که توسط خانم مربی مهربان مهد، دوخته و ترمیم شده بود، به سر قلاب ماهیگیری بست و با دقت درون آب فرستاد. جفتشان منتظر بودند ماهی بگیرند. در واقع اگر هری می توانست زیر چند دقیقه ماهی بگیرد، آن وقت معلوم می شد طعمه خوبی است و کوین پکیج آموزشات تکمیلی "چگونه لرد ولدمورت را با طعمه شدن شکست دهیم" را به او
از آنجایی که ماهیگیری کاری بود که به صبر و حوصله زیادی نیاز داشت، کوین قلاب به دست به خواب رفت. چون اصولا وقتی حوصله اش سر می رفت خوابش می برد.
ده دقیقه بعد
کوین خمیازه ای کشید و چشمانش را باز کرد. خبری از حباب های روی آب نبود.
- خاک تو شرم هری!

با استرس قلاب را بالا کشید و به سر آن، یعنی جایی که قبلا هری قرار داشت خیره شد. خالی بود. نگاهی به اینور آنور انداخت و دید نه انگاری واقعا خبری از هری نیست.
- خب عمر که دشت ما نیشت. وقتی عجل یکی شَر میرشه نمی شه کاریش کرد. مرلین اژ شر تقصیرات هممون بگژره فقط.

بعد خم شد تا وسایلش را جمع کند و جیم فنگ بزند. اما صدای ضعیف و آشنایی شنید که نامش را صدا می زد. چرخید و درست کمی آن طرف تر از رودخانه و نزدیک نی زار، نی متحرکی را دید که درون آب حرکت می کرد.
- کمک کوین! آییی! می خواد منو بخوره.

قبل از اینکه کوین بخواهد بپرسد "کی می خواد تو رو بخوره؟" نهنگ بزرگی از آب بیرون جهید و بعد زدن حرکت زیبایی درون آب بازگشت و به تعقیب نی پرداخت. کوین هم با قیافه
به صحنه رو به رویش خیره شد. نمی دانست از حضور نهنگ در آن رودخانه کوچک هنگ کند یا از تعقیب شدن هری پاتر-که کلا عادت داشت مشکلات غول پیکر را به خود جذب کند- توسط نهنگ، یا از جیمز سیریوسی که به دم نهنگ چسیبده و همانجا پرس شده بود. به هرحال نهنگ بالاخره موفق شد هری را بخورد و کوین هم موفق شد او را به کمک اهالی محترم هیات قایق سواران جوان، ماهیگران کودک و خانواده های قاسمی جاسمی و هاشمی
قدم پنجم
کوین بعد از اینکه هری را چلاند و روی بند رخت پهن کرد تا خشک شود و بوی ماهی اش از بین برود، سراغ وسیله ای رفت که بنظرش برای آمادگی دوئل عالی بود.
- دادا دام! این شما و این ماشین لباش شویی!

هری به زور یکی از چشمانش را باز کرد و به کوین خیره شد. دیگر نای ادامه دادن نداشت اما از آنجایی که پسر برگزیده بود نمی توانست به این مهم اعتراف کند. در نتیجه فقط به کوین زل و منتظر ماند بچه هر غلطی دلش می خواهد بکند. کوین هری را با احتیاط برداشت و یک دور محکم تکان داد که چروک نشود. بعد درون لباس شویی گذاشت و درش را بست.
- من تو فیلما دیدم که فژا نوردا قبل رفتن به فژا، میرن تو یه چیژی هی می چرخن و می چرخن و می چرخن تا بدنشون عادت کنه. حالا تو هم یکم بمون این تو و بچرخ تا مشل اونا قوی بشی.

هری که تا آن موقع بی حال بود، ناگهان با فهمیدن نقشه پلید کوین نیرویی تازه گرفت و سمت شیشه ماشین لباسشویی یورش برد و محکم به آن کوبید. باید جان خودش را نجات میداد.
- باز کن این درو کوین! باز کن! الان یادم اومد که ما از این وسیله ها تو خونه خاله پتونیا داشتیم و اصلا وسیله مناسبی برای من نیست. بیار منو بیرون بچههههههه!

اما متاسفانه دیر شده بود... کوین از آنجایی که نمی دانست دقیقا چه چیزی را باید فشار دهد، یکهویی تمام دکمه ها را با هم فشار داد و دستگاه شروع به کار کردن کرد.
دو ساعت بعد
هری بعد هر بار شست و شو چند لحظه به شیشه می چسبید و بعد دوباره درون توده لباس ها گم می شد. کوین که تازه از دیدن کارتون باز گشته بود نگاهی به عدد روی لباسشویی انداخت. هنوز نیم ساعت از شستشو باقی مانده بود. خب... خیلی هم بد به نظر نمی رسید...
چیـپ {مثلا افکت رفتن برق}
- ها؟ چی شد؟ اوه... امروژ شاعتو نگاه نکرده بودما. امان اژ ممکلتی که داریم.
بعد کوین خم شد و آرام روی شیشه زد.
- هری نگران نباشیا!
اون تو بمون بعد دو شاعت برقا میاد و ماشین لباش شویی مجددا راه میفته اژ اول کامل تمیژت می کنه... الو؟ هری؟ اون تویی؟
هری جوابی نداد چون بعد شنیدن اینکه قرار است بعد دو ساعت ماندن در لباس شویی، دو ساعت و نیم دیگر هم شسته شود، قبض روح شد و عمرش را به شما داد.
قدم هشتم
- چی؟ الان چی شد دقیقا؟ چجوری به قدم هشتم رسیدیم؟ سانسور صدا سیما؟
- نه بابا چه شانشوری. من شمردنو قاطی پاتی بلدم فکر کردم بعد پنچ هشت میاد.
جدی نگیر هری. ریاژی همیشه درش شختی بوده. 
هری باند پیچی شده اخمی کرد و حرفی نزد. نزدیک غروب همراه کوین روی نیمکت پارکی نشسته بودند و داشتند به کمک تلسکوپ خانه ریدل ها را دید می زدند.
- بفرما. این کار خیلی راحتیه. می شینی اینجا و با این دوربین دراژه اتاق لرد رو می بینی و اژ نقشه هاش با خبر می شی.

- احیانا این یکی که توش فعالیت فیزیکی یا چیز خطرناک نداره که؟

کوین خندید و درحالی که رفته بود بسته ای را بیاورد، پاسخ داد:
- نه. میدونی با خودم فکر کردم بعد اون همه جون کندن خو حالی به آدم میمونه؟ نه والا... احوالی به آدم میمونه؟ نه بلّا!
در نتیجه این شد که اومدیم اینجا یکم بشتنی بخوریم و اتاق مردمو ژیر نژر بگیریم.
توجه: نوگلا و نونهالا و نو درختای تو خونه، این کار پیشنهادی کوین خیلی خیلی خیلی کار زشتیه و ما نباید انجامش بدیم چون هر کسی حریم خصوصی داره و ما ها باید بهش احترام بذاریم. این کوین رو ولش کنین کودکه کوچکه نمی فهمه چی خوبه چی بد.
هری با چشمانی از حدقه در آمده به کارتن های بزرگ بستنی خیره شد و در کسری از ثانیه فهمید چرا حساب گرینگوتزش هر روز خالی و خالی تر می شود.
- تو رمز کارت منو از کجا میدونی پدرسوخته؟
- هری ما الان رفقا و شرکای هم دیگه هستیم و من علاوه بر مربی، مدیر برنامه هات هم هشتم. حقوق که بهم نمیدی لاقل انقدر خشیش نباش بژار یکم بشتنی بخرم با کارتت.
خشم پسر برگزیده اوج گرفت.
- یه کم؟ یه کــــــــــم؟ این الان یه کمه؟ آقا اصلا پول من هیچی، خودت دیابت می گیری بچه!
کوین پوزخندی زد و درحالی که سه تا بستنی را با هم درون دهنش جا میداد، پشتش را به هری کرد. هری می خواست باز داد بزند و چیزی بگوید که متوجه شد انگار کوین حالت عادی ندارد و تلو تلو می خورد.
- خوبی بچه؟... کوین؟

بدن کوین سست شد و از پشت روی هری افتاد و او را له کرد.
بیمارستان سنت مانگو
- علت بستری شدنو می دونی چی نوشتن؟ اوردوز با بستنی! د آخه بچه مگه مجبوری اون همه بستنی رو با هم بخوری؟
کوین بی حال دست سرم زده اش را بالا آورد و با انگشت سر هری را که لبه تخت بیمارستان نشسته بود، نوازش کرد.
- ببخشید هری... من... باید به حرفت گوش می کردم. حالا فردا دوئل داری و بشتری شدن من باعش شد نتونی خونه ژندگی لرد رو دید بژنی.

هری با چشمانی این مدلی
به کوین زل زد و سرش را به معنای نه یا همان اشکالی ندارد تکان داد.- از اولشم نمی خواستم این کار رو کنم کوین. این راه درستش نبود.

- گفتم پروف لادو بدژدیم قبول نکردیا! ببین هری، هنوژم وقت هشت. من براش تله میژارم...
- هیچی نگو لطفا.
ما باید از راه های اصیل پروفسور دامبلدور استفاده کنیم و برنده بشیم. کاش وقت بیشتری داشتم یا جثه ی بزرگتری، اون موقع می تونستم قوی تر ظاهر بشم. 
بعد این حرف، یک لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت. هری مانند پدری با چشمان نگران و خسته به کوین که مانند پسری شرمنده به نظر می رسید، خیره شد. اما طولی نکشید که کوین با برخاستن از جایش و دست کردن درون کیفش، سکوت را شکست.
- بیا اینو بگیر. وقتی هیچی جواب نداد میری شراغ این.
هری متعجب به بسته بزرگ خیره شد.
- این چیه؟
- مجموعه شی دی آهنگ های فرانشوی. من مطمئنم این رو هر شه تا داور جوابه. برگ برندته اشلا!

کوین بسته را سمت پسر برگزیده هل داد.
- قبل مبارژه تقدیمش کن به داورا با عشق... نه چیژه اینو نگو... همشون دخترن بعد یهو می بینی جینی اشتباه برداشت می کنه بنیان خانوادتون اژ هم می پاشه.
همینطوری تقدیم کن به اونا و اژشون بخواه موقع مبارژه بژارن پلی بشه. این مدلی شبیه رشوه هم حشاب نمیاد و داورا کلی باهاش حال می کنن. 
قبل از اینکه هری بخواهد چیزی بگوید، ناگهان خیل عظیمی از خبرنگاران به سبک انیمیشین ماشین های یک، روی سر و کله هری پریدند و او را از سالی... ببخشید یعنی از کوین جدا کردند.
- آقای پاتر این مدت کجا بودین؟
- این جعبه چیه؟

- چجوری سر از بیمارستان در آوردین؟

- چرا این همه آب رفتین حالا؟

هری میان آن شلوغی برای کوین دست تکان داد و نامش را صدا زد ولی صدایش به کودک نرسید. با این حال کوین می دانست هری می خواهد وقت بیشتری را با او بگذراند مخصوصا بعد از احساساتی شدنش در لحظات آخر.
فقط لبخندی زد، چشمانش را بست و در دل برای هری آرزوی موفقیت کرد.
روز دوئل
کوین داخل خانه نشسته بود و داشت نامه ای برای خانواده اش می نوشت که در آن دلیلش برای خروج از کشور را شرح داده بود. با خود خدا خدا می کرد که والدینش آن دلایل را بفهمند و از دستش عصبانی نشوند. آخه واقعا زندگی در لندن برای کسی که به طور مشخص عضو هیچ جبهه ای نیست ولی در هر دو با پرروئی تمام رفت آمد می کند، به شدت سخت است. خصوصا اگر آن کس کودکی باشد که جز خرابکاری به بار آوردن، چیز دیگری بلد نیست.
کوین نوشتن نامه را تمام کرد و آن را زیر فرش گذاشت تا مادرش موقع تمیز کاری ببیند. بعد چمدانش را بست و خواست از در خارج شود که روی پادری، روزنامه جادو نیوز را دید. سر خط خبر ها درمورد دوئل لرد و هری بود:
نقل قول:
متاسفانه دوئل هری پاتر و لرد ولدمورت به علت دوپینگ لغو شد!
خبر ها حاکی از اینه که هری پاتر معروف، با خوردن قارچ کوچک کننده آلیس در سرزمین عجایب که باعث شده بود اندازه فنجان بشه، صبح امروز در برابر لرد ولدمورتی که با خوردن نوع دیگه همون قارچ، هم اندازه فیل شده بود، قرار گرفت.
این تفاوت در وزن و قد و اندازه، توجه ملت و خصوصا وزیر جدید جامعه جادوگری رو به خودش جلب کرد. و از اونجایی که وزیر هلگا هافلپاف مهربونه و علاقه به عدالت و برابری داره، به علت نابرابر بودن دوئل کنندگان، اون ها رو از مبارزه محروم کرد و برد زندان آزکابان تا یه مقدار به سوالات جناب سرهنگ جواب بدن و بعد برگردن. با این حال گفته می شه...
کوین باقی روزنامه را نخواند و آن را زمین گذاشت. بعد با خیال راحت داخل خانه برگشت تا استراحت کند. وقتی مملکت وزیری به این فعالی و سختکوشی دارد چرا زندگی باید در چنین کشوری سخت باشد ها؟
نتیجه اخلاقی: تو دنیایی که همه یا فیلن یا فنجون من می خوام بشتنی باشم!

*کامی ساما: خدا
افرادی که لایک کردند
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



سوژه: تاید!
جن خانگی آزاد بودن برای دابی پز نبود، سبک زندگی بود! او بر خلاف اکثریت قریب به اتفاق هم نوعانش، اصلا آزاد متولد شده بود ... شاید برخی بگویند که در واقع تولد او در حد فاصل بین یک بردگی تا بردگی بعدی رخ داده اما مگر تعریف آزادی جز همین است؟ آنی درنگِ بینِ دو بند؟
- نه ... اینا پسندم نیستن خیلی. هم زمختن هم همچین یه نمه شکلاتین. یه دونه ظریف و سفید مفیدترشو نداری برام؟ سفید یخچالی!
- آها! خوب از اول بگو برای مصرف شخصی میخوای مرد مومن! [مومن به مرلین] من داشتم برا بشور بساب بهت مورد معرفی میکردم که قوت تو بازوهاش باشه!
راستهی بردهفروشان حسابی شلوغ بود. از جن خانگی بگیر تا کاکاسیاه را در هم ریخته بودند در بساط. حراج، مزایده و تاختزنی، حسابی رونق داشت! آن زمانها بر خلاف اکنون که دور، دورِ حقوق قائل شدن برای اقلیتهای بیاصالت و فرومایهتری مثل جن خانگی، دامبل-گلرتیسمی، زن و این چیزها است، برای اقلیتهای اصیلتری مثل بردهداری، جنگرایی، کودکنوازی، زنستیزی و اینها ارزش قائل بودند.

فروشنده به انبار رفت تا یک جن خانگی ظریفتر بیاورد؛ درست در همان لحظات بود که دابی متولد شد! فروشنده، مادر دابی که سر زا رفته بود را با جارو و خاک انداز به کناری هل داد و دابی نوزاد که عر ونگ میزد و سرش را به قنداقش میکوبید، بلند کرد. آنقدر تازه متولد شده بود که بدنش غرق خون بود. او را پرتاب کرد در سبد آب-تایدی که پیشخدمت برای سابیدن کف زمین آماده کرده بود تا حسابی برق بیوفتد سپس دو قلپ از همان را به جای شیر به خوردش داد تا بلکه دیگر عر ونگ نزند. سپس تر و تمیز و آماده که شد، او را از دو گوش درازش گرفت، برد پشت پیشخوان و تحویل اولین اربابش داد.
- بفرما! آکبند! لباس نپوشیده! [کنایه از جنی که تا به حال هیچ اربابی او را با هدیه دادن لباس آزاد نکرده! مشابه اصطلاح کلید نخورده.
] ظریفتر از این یا سفید یخچالیتر از این گیر آوردی بیا بزن تو سر من. 
شاید فکر کنید اربابی که دابی را در این سن و سال و با این قصد و نیت به خدمت گرفته، کودکی او را به ترومایی پس از ترومای تولدش بدل کرده. اما هیچکس برای دابی تروما نیست. دابی کسی است که برای دیگران تروما میشود. بله! دابی که ظرف پنچ-شش دقیقهی اول دندان درآورده بود، به محض رسیدن به خانهی ارباب اولش، شروع به گاز گرفتن در حین خدمت کرد! اقتضای سنش بود خب البته؛ هر چیز جلویش میدید، فکر میکرد سینهی مادر است! حال میخواهد پای چپ ارباب باشد یا ... هر جای دیگرش!
خلاصه، دابی خیلی زود یک زیرشلواری را به عنوان اولین غنیمت به دست آورد و آزاد شد. یا به بیان بهتر، اربابش از دست او آزاد شد ... چرا که دابی همیشه، در باطن آزاد بود! حتی در دوران خدمت به مالفویها نیز جریان هشدار به هری پاتر تنها ضربهی او به اربابش نبود. او یک بار پیش از دوران افول لرد سیاه، تصمیم گرفته بود یک تنه کمر به نابودی این جبهه ببندد. پس یک بار تک تک بطریهای نوشیدنی کرهای شصت هفتاد سالهی گازدار - از این ها که چوب پنبهاش را میپرانند تا با فشار بیرون بیاید و در جشن و شادمانیها میپاشند روی سک و صورت همدیگر! - که برای پارتی تولد لرد سیاه آماده شده بود را خالی کرد و به جای نجسّی، در آن آب-تاید ریخت. خلاصه مرگخوارها که در آن سالها خام و جوان بودند و به جای جلسات سری، عشق و حال شمشک و کُردانشان را در عمارت مالفویها برگزار میکردند، بعد از این که حسابی نوشیدنی کرهای سگیهارا رفتند بالا و سگ مست شدند، رفتند سراغ باز کردن این بطریها تا بریز و بپاش کنند! حالا نپاش و کی بپاش... بطریها هم حسابی کف میکرد و اینها بیشتر از کیفیتش سر ذوق میآمدند.
خلاصه فردا
این چند ماجرا و بسیاری موارد دیگر از عقبهی دابی که شرح آن از حوصلهی این رول خارج است، چیزهایی بود که اگر آقای تال میدانست، هیچگاه به دابی پیشنهاد نمیداد که به سیرکش بپیوندد.
دابی البته دیگر نه نوزادی بود که هیچگاه مادرش را ندیده و نه آقای تال را محور شرارت میدید که قصد مبارزه با او داشته باشد! پس مثل یک جن خانگی خوب، پیشنهاد آقای تال را پذیرفت و مشغول به کار در سیرک عجایبش شد. او روزها غذای اهالی سیرک را میپخت، غروبها در قفس، اجرای «دابی جن بد!» را به نمایش میگذاشت و حسابی خودش را برای سرگرمی مردم تنبیه میکرد. چنگال تیز شیر در زیر ناخنهایش فرو مینمود، پِهِن گورخر در حلقومش میریخت، زیر قدوم سنگین اسبآبی خودش را له میکرد و گاهی هم برای جذابیت بیشتر، خودش را از گردن زرافه آویزان میکرد تا توسط او به کره ماه پرتاب شود. شب هم که از ماه پایین میافتاد و سیرک تعطیل میشد، له و لورده میرفت سراغ تمیزکاری. از پاک کردن فضولات شیری که از حلقهی آتش میپرید، تا جمع کردن استخوانهای جادوگری که در شغل رام کردن شیر چندان حرفهای نبود.
اوضاع به همین منوال پیش میرفت ... تا این که یک بار دابی پس از اجرایی متوجه نارضایتی دو نفر از حضار شد.
- تو خوشت اومد از برنامهها؟

- نچ! به نظرم اعضای این سیرک همشون بینمکن!

و این شد که دابی تصمیم گرفت از شرافت آقای تال و سیرکش دفاع کند. این فکر صبح و شب در سر دابی پیچ و تاب میخورد تا این که اولین چهارشنبه سر رسید.
دابی مثل هر جن خانگی خوب دیگری، برای خرید سبزی خوردن، سبزی آش و سبزی قرمه برای غذاهای طول هفتهی ارباب تال، راهی چارشنبه بازار لندن شد! راستهی ترهبار، یک جورهایی محل برگزاری جلسات هفتگی غیر رسمی اما ثابت اجنهی خانگی به حساب میآمد. شاید اگر اربابهای آنها میدانستند این خادمان وفادار چطور هنگام خرید و پاک کردن دستههای بزرگ سبزی، پشت سرشان پیش سایر اجنه غیبت میکنند و آمار و اطلاعات به هم میدهند، روی آنها حساب ویژهای برای جاسوسی باز میکردند. اما خوب ... کدام جادوگری تا به حال جن خانگیاش را کلا به حساب آورده؟!
- اومد نمک دریا خرید! نمک تصفیه نشدهی اورگانیک! زیر قیمت بازار!
نمک تصفیه شده و یددار نخرید! اون نمکها همگی توطئهی جهیونیسم جهانی برای پیشبرد اهداف گلوبالیسم و عقیمسازی اربابهای با اصالت شما ترویج شد! اگر به فکر اربابت بود، نمک اورگانیک به خوردش داد! ننگ بر جنی که نمک یددار به اربابش داد!
آقایون و خانومای جن! بهترین نمک دریا رو به صورت مستقیم و با حذف دلال از خود من خرید. البته من بچهی صحراهای تگزاس بود! ولی اینها رو فامیلمون از اشتهارد فرستاد! 
اجنهی خانگی حسابی به این جوری چیزها معتقد بودند. آنها همیشه حواسشان بود طبایع چهارگانه را رعایت کنند تا مبادا اربابشان دچار غلبهی سودا یا بلغم شود! پس همگی دور فروشنده دورهگرد جمع شدند تا برای حرفهای شبهعلمیاش تره خورد کنند!
دابی که همیشه جن متفاوتی بود و این جریانات را خرافه میدانست، اول طبق معمول خواست با نیشخندی عبور کند اما بلافاصله یاد دغدغهی جدیدش افتاد. نکند به خاطر همین نمکهای تقلبی جهیونیسمی بود که اعضای سیرک بینمک شده بودند؟
- دابی کل نمکات رو یک جا خرید!

آن شب در سیرک، اجراهای منحصر به فردی به روی صحنه رفت. فیلها از دماغشان حباب میدادند سمت تماشاچیها و راسوها با حبابهایی که از پایین خارج میکردند، روی هوا معلق میماندند! بله ... فروشندهی شیاد موفق شد کل محصول تاید تاریخ گذشتهی کارخانه را به جای نمک به دابی غالب کند و او هم آب کف را بسته بود به غذای همه. اگرچه خود اجراها واقعا بانمکتر از همیشه بود اما اسهال بعد از آن که قطعا در کمین بود، باعث میشد دابی اجازه نداشته باشد به کار در سیرک ادامه بدهد.
دابی که یک بار دیگر جن آزاد [بخوانید بیکار] شده بود، رفت سراغ ژستهای باکلاس و روشنفکر بازی. از عکس پروفایل با نوشتهی «یه عقاب همیشه تنهاست» تا تکرار جملهی «من خودم سینگلی رو ترجیح میدم» در بیربطترین موقعیتها و نهایتا روی آورد به شرکت در جلسات انجمن تهوع که یعنی مثلا خیلی هم خوب است که من آزاد هستم و بقیه هم باید مثل من آزاد شوند!
- متاسفم دابی. اما جلسات انجمن دیگه برگزار نمیشه ... دیگه نه بودجهی کیک و ساندیس حین جلسه رو داریم نه پیکسل تهوع برای اعضای جدید.

هرمیون هم که آب پاکی را ریخت روی دست دابی، تازه او فهمید دنیا دست چه کسی است! بله. آزادی به آزادی نبود. به پول داشتن بود. این جا بود که دابی تصمیم گرفت پول دربیاورد. پول خیلی خیلی خیلی زیاد! پس یک بار دیگر به سراغ آقای تال رفت.
- آقای تال! لطفا به دابی یک فرصت دیگه داد ...
- من میخوام بهت فرصت بدم دابی ... اما معده و رودهی خیلی از اعضای سیرک بعد از اون شب دیگه بهشون هیچ فرصت دوبارهای ندادن!
- نه تال قربان! این بار فرق کرد. دابی از شما فرصت کار نخواست. فرصت همکاری خواست.
- همکاری؟ منظورت چیه؟
- شما آدم مرموزی بود قربان. هر چیزی از شما براومد!

- منظورت چیه؟

- دابی دونست که این سیرک یک پوشش بود. تال قربان نمایندهی رسمی پابلو اسکوبار در بین جادوگران بود. فروش و جابجایی همون پودرهای سفیدی که قربان خودش دونست.
دابی جن فضول! دابی جن سرککش! دابی بد! 
و این گونه بود که دابی به فروش پودر سفید کذایی روی آورد. او با الهام از همان جن دورهگرد کلاهبردار که روزی در مسیرش قرار گرفته بود، از فروش پودر سفید با بستهبندی «شویندهی جادویی فوق پیشرفتهی تاید» بین دانشآموزان هاگوارتز شروع کرد.
دابی پلههای ترقی را در فروش پودر سفید دو تا یکی طی کرد. خیلی زود خرده فروشی را کنار گذاشت و فقط به سرشاخههایی مثل هاگرید جنس میرساند. او گالیون روی گالیون گذاشت و پکهای «تاید»ش روز به روز سنگینتر شد و از سوت به گرم و از گرم به کیلو رسید. کم کم شد دست راست آقای تال. برای خودش یک جاروی پرندهی لیموزینوس خرید و خود وینکی را هم خرید تا همراهش سوار لیموزینوس شود. اندکی بعد زیرآب آقای تال را هم زد و خودش شد جایگزین او. دابی گالیونهای کثیف را به جیب میزد و آنها را حسابی با تاید میشست!
- دابی قاچاقچی! دابی پولشو! دابی بد!
دابی اسنیف ... دابی خفنترین! دابی قویترین! 
نقل قول:
- پایان و کوفت! این چه داستانی بود الان؟ این سایت کلی کودک داره! ما معاهدهی حفاظت از نمیدونم چیچی داریم! الان یک کودک این رول رو بخونه فکر کنه «تایدایین» خوبه و بره اسنیف کنه چی؟ یک کودک دیگه تصمیم بگیره برای این که مثل دابی پلههای رشد و ترقی رو دو تا یکی طی کنه، ترک تحصیل کنه و بره سمت کار خلاف کی پاسخگوئه؟ بگم روح ماروولو گانت زنده شه بیاد تو چتر بهت تاخت و تاز کنه؟
- خوب باشه ... الان اصلاحش میکنم.
اما بچههای خوب توی خونه، دست بالای دست بسیاره. همون طور که دابی یک روز روی دست آقای تال بلند شد، یک روز هم یکی دیگه روی دست دابی بلند شد؛ دابی رو با مسلسل از هشت جهت به رگبار بست و بار کج دابی به منزل نرسید و خلاصه هیچی به هیچی. دابی چون جن خونگی بدی شد، مرد!
مثل هر جن خونگی دیگهای که اونم آخرش میمیره!
افرادی که لایک کردند

سوژه: تاید
هر نمایشی، خوراکی های ویژهی خودش رو داره. مطمئنم که همتون اینو قبول دارین! مثلا مگه میشه برید سینمای ماگلی و کنارِ فیلمی که ارائه میکنن، خوراکی های خوشمزه برای تماشای فیلم بهتون پیشنهاد ندن؟ یا مگه میشه برید شهربازی و از پشمک های مخصوصش نخرین؟ بله، معلومه که نمیشه. سیرک عجایبِ آقای تال هم همینطوریه! نمیشه که یه نمایش مخصوص برای جادوگر ها، اونم توی شهر لندن برگزار کنه و خبری از خوراکی های عجیب نباشه. اصلا نمادِ سیرک به اینه که بیننده هاش چیزای تازهای رو ببینن که تا حالا ندیدن یا نخوردن. پس هرطور که شده، حتی به قیمت مسموم کردنِ بیننده ها هم که شده، آقای تال اون خوراکی مخصوص رو آماده میکنه.
و درواقع همین ماجرای کم ارزش، شروعی بود برای به شهرت رسیدن تاید! نه آقای تال و نه هیچکدوم از اعضای سیرک در اون لحظه نمیدونستن که اون تاید قراره به شهرتی برسه که درواقع آدما بعد از سال ها تلاش و سختی بهش میرسن. البته شایدم آقای تال میدونسته، اما به هرحال به روی خودش نیاورده. اونا حتی تصورشم نمیکردم که تاید قراره اعتقادی رو تغییر بده که همهی آدم ها از همون ابتدای بشریت تا به حال بهش باور داشتن. نمیدونستن چیزی که هیچوقت تا به حال خوراکی نبوده، قراره به یکی از معروف ترین خوراکی های قرن تبدیل بشه. حتی اینم نمیدونستن که اختراعشون قراره در آینده ها به اسمِ ″غیر ممکن ها هم میتونن ممکن بشن″ شناخته بشه!
بگذریم، شما که نمیخواین همهی ماجرا از همون اول براتون مشخص بشه و بعدش داستانمون جذابیتش رو از دست بده؟ حداقل من یکی که در جایگاه راوی، اینو نمیخوام. پس سفت روی صندلی هاتون بشینین و پفیلاهاتونو آروم آروم بخورین که بریم سراغِ باقی ماجرا. راستشو بخواین، بعضی چیزا توی سیرک عجایب شرطی شدن. مثلا یه چیزی مثل اینکه ″ هیچوقت نباید یه خوراکی واحد و مستقل توی سیرک عجایب سرو بشه. باید تنوع زیاد، برای هر نوع سلیقهای آماده بشه.″ و همین موضوع هم باعث میشه که سر همشون موقعِ شروع نمایش ها به شدت شلوغ بشه! اما با این حال، مهم ترین خوراکیای که همیشه همهی ذهن ها رو درگیر میکنه، کشفِ طعمِ جدیده. درواقع طعمِ جدید برای آبنبات های برتی باتز! آقای تال سازندهی این آبنبات ها نیست... اما خیلی وقته که طرز تهیهشون رو یاد گرفته و هربار که قراره برای جادوگر ها اجرایی داشته باشه، یه طعم خاص که تاحالا کسی امتحانش نکرده رو براشون درست میکنه. طعم اینبار قرار بود یه چیزِ واقعا خاص باشه. چیزی که هیچ بنی بشری تا حالا نخورده و نچشیده و ندیده! البته شاید دیده باشن... آخه اگه مشاهده نشده باشه که میشه یه چیز فرازمینی و اینطوری همه چیز خراب میشه! چرا؟ معلومه... چون اگه قرار باشه یه مادهی کاملا جدید و ناشناس باشه، اون وقت بیننده ها هیچ پیش زمینه ای از اون ماده ندارن. و نکتهی اصلی آبنبات های برتی باتز به پیش زمینهی دیر و درازشونه. آخه میدونین؟ همهی آدما دوست دارن بعد از خوردن آبنبات ها، حدس بزنن که اون آبنبات از چه چیزِ ممنوعهای درست شده و میشه گفت که این مرحله حتی از مرحلهی خوردنِ آبنبات هم جالب تره. وگرنه کی دوست داره یه آبنبات با طعم گِل و سوسک بخوره؟
و اینطوری بود که ماجرای ما شروع شد. دیگِ آقای تال پر از آب و روغن و شکر شد و طلسم های جادویی، روی میزِ آبنبات سازی صف بستن. البته نباید یادمون بره که میمون دست آموزش، ابولولو و کوتوله های خدمتکارِ سیرک هم همراهش بودن. همگی باهم فکر میکردن تا شاید یه طعمِ بدِ جدید پیدا کنن!
- خب ابولولویی من. بگو ببینم بابایی، طعم جدید چی مد نظرته؟
- هو هو- جی جی!
همونطور که شاید به ذهن خیلی هاتون خطور کرده باشه، صدای ابولولو شبیه صدای قطاره. اما ابولولو رو مقصر ندونین! اون دلش نمیخواد که صدای میمون شکلش شبیه صدای قطار باشه... بلکه این ادبیات فارسیه که باید برای خودش افسوس بخوره که هیچ کلمهای جز هو هو و جی جی برای توصیفِ صدای میمون نداره! هرچند که آقای تال اصلا زبان میمون ها رو بلد نیست و فقط با حرکاتِ دستِ ابولولو، منظورشو میفهمه.
- چی...؟ منظورت پشم گوسفنده؟ اونو که تو هیمالیا امتحان کردیم بابا. یادت نیست؟ جادوگرای اونجا انقد از این آبنبات خوششون اومده بود که شروع کردن به صادرات و واردات کردنش و بعد یهویی کل کره زمین پخش شد از آبنباتهای پشم گوسفندی. بعدی؟
این بار یکی از کوتوله ها به جلو اومد و مادهای رو که آماده کرده بود، به دست های آقای تال سپرد. و اون ماده چیزی نبود جز...؛
- قلب انسانه؟! آخ من قربون استعداد شما برم. اینو از هرجا که پیدا کردین، دوباره ببرین بذارین سرجاش و بعدشم آدمی که اینو بخاطرش کشتین رو بخورین تا یهویی وزارت سحر و جادو پیداش نکنه. حالا بازم بعدی؟
و این بار یکی دیگه از کوتوله ها جلو اومد و بستهای کاملا ضد عفونی شده، ارگانیک و تمیز رو روی میز گذاشت. اون بسته آنچنان چشم های آقای تال رو گرفت که دیگه حتی زحمتی به خودش نداد تا نوشته های روی جلدش رو بخونه. آقای تال اون چیزی که میخواست رو پیدا کرده بود!!
- تاید! مرسی از همگی. فقط بگو ببینم... اینو از مغازه های جادویی خریدی دیگه؟ من مادهی ماگلی به خورد جادوگرامون نمیدما.
کوتوله با کمی مکث به فضایی که ازش خرید کرده بود، فکر کرد و بعد سرش رو تکون داد. مطمئن بود که اون مغازه یه مغازهای جادوییه! آخه مغازهای که تلفنهای سخنگو و جارو های کتک زن میفروشه، میتونه یه مغازهی جادویی نباشه؟ بله، همین چیزا بود که کوتولهی داستانمون رو مطمئن میکرد. پس دیگه هیچ کدومشون نگرانِ این نبودن که تاید یه ماده ماگلی دقیقا مثلِ خودِ جارو و تلفنه که درواقع تغییرات و دستکاری هایی روش انجام شده! همشون به این خیال بودن که تاید، همون تایدِ تمیز کاریه و فقط یه شرکتِ جادویی، به همون شکلی که ماگل ها تولیدش میکنن، تولیدش کرده. دیگه مغز یه دلقک و میمون و چندتا کوتوله که بیشتر از اینا قد نمیده. نکنه توقع داشتین که بده؟
البته مغزشون خیلی هم اشتباه برداشت نکرده. اون تاید توسط یه شرکت جادویی درست شده بود اما چون استفاده از موادِ شویندهی ماگلی براشون عیب داره، از برف و یخ های خرد شده برای درست کردنش استفاده کردن! شاید براتون سوال پیش بیاد که مگه میشه یخ رو خشک کرد؟ که در جواب این سوالتون فقط میتونم به وجود چیزای عجیب تر توی دنیای جادوگری معطوفتون کنم تا بفهمین که برف خشک شده اصلا عددی نیست!
خلاصه که، آقای تال با خیال راحت تایدش رو برمیداره و شروع به پخت و پز میکنه. تازه نه تنها از پودر تاید برای طعم دار کردنِ آبنبات ها استفاده میکنه، بلکه در آخر آبنبات ها رو روی مادهی خشکِ تاید میخوابونه که بدنشون هم تایدی و مات بشه.
- خب بذار ببینم اول روی کی امتحان کنم...
آقای تال نگاهی به دور و برش میندازه که حالا دیگه خالی از هر آدمی بود. البته میمونش هنوز پیشش بود اما اونو که نمیشد جزو آدما حساب کرد! تازه دلش نمیومد میمونش اولین نفری باشه که طعمش رو امتحان میکنه. پس در نهایت یکی از آبنبات ها رو برداشت و از چادرش بیرون رفت تا یکیو پیدا کنه. و اولین شخصی که توجهشو جلب کرد، کوتولهای بود که داشت استخون های همون مردی رو قایم میکرد که چند ساعتِ پیش قلبشو درآورده بودن. آقای تال به محض دیدنِ کوتوله، بدون حتی یک ثانیه مکث، آبنبات رو بین لبای کوتوله قرار میده و با ذوق زمزمه میکنه؛
- همینطوری قورتش ندیا، اول قشنگ بِجو بعد قورت بده.
کوتوله هم همین کارو میکنه. شاید متوجهش شده باشین، اما کوتوله های سیرک خیلی حرف گوشکن و نامرئیان. هیچوقت اعتراضی نمیکنن. اصلا کم پیش اومده کسی ببینه که اونا دارن حرف میزنن! اکثر مواقع با یه سکوتِ عجیب به مخاطب خودشون زل میزنن و این بار هم ماجرا همین بود! کوتوله درحالی که داشت آبنبات رو زیر دندوناش له میکرد، به آقای تال خیره شده بود. و بعدشم چند دقیقه بیشتر طول نکشید که قورتش داد و هیچ اتفاق بدی براش نیفتاد. به جز اینکه یه بخارِ یخ مانند از بین لباش خارج شد و توی هوا محو شد! البته یه تغییر دیگه هم بود که آقای تال متوجهش نشد، رنگ پوست کوتوله خیلی بیشتر از قبل پرید. با اینکه کوتوله ها اصولا رنگِ پوستشون خاکستریه، اما حالا به طور قشنگی سفید و یخی شده بود. به طوری که تا چند ساعت بعدش هیچکدوم از کوتوله های دیگه، اونو توی جمعشون راه نمیدادن. آخه نمیتونستن تشخیص بدن که اونم یه کوتولهی واقعی مثل خودشونه یا نه!
و با این حال، تنها چیزی که برای آقای تال مهم بود، این بود که هیچ بلایی سر کوتوله نیومده و هنوز میتونه زندگی کنه. پس آبنباتش از نظر فنی، هیچ مشکلی نداشت! اون با خیال راحت آبنبات ها رو بسته بندی کرد و بعدشم به سراغ باقی کارها رفت... تا اون ساعتی که شب شد و نمایشِ پر زرق و برقشون شروع شد.
شاید براتون سوال بشه که چرا همه چیز انقدر عادی و نرمال و سریع گذشته؟ یعنی مثلا چرا آقای تال آبنبات ها رو بیشتر تست نکرد؟ بیشتر خوشحالی نکرد که یه طعم جدید پیدا کرده؟ که خب... خوانندهی عزیزم! اون شب، شبِ اجرای نمایش بود و انقدر دغدغه های مهم تری وجود داشتن که نشه همهی وقتش رو برای آبنبات برتی باتز هدر بده. و تازه، آقای تال همیشه از دستاورد های خودش مطمئنه! چون همه چیز، همیشه توی سیرک عجایب خوب پیش میره. اصلا تا حالا تو طول تاریخ، نمایشی نبوده که توی سیرک عجایب باشه و ریکوردِ جدیدِ گینس توش ثبت نشه. و آقای تال انقدر از خودش و بچه های سیرک مطمئنه که حتی از توانایی غیب گوییش هم برای پیش بینی اتفاقاتِ سیرک استفاده نمیکنه.
و حالا که دیگه سوالی توی ذهنتون باقی نمونده و همه چیز هم به خوبی و خوشی درحال اجراست، میریم سراغ همون ساعتی که نمایش شروع شد! همه چیز همونطوری بود که آقای تال برنامه ریزی کرده بود. همهی بازیگرای سیرک، به نوبت خودشون روی صحنه میومدن و استعداد شگفت آورشون رو به بیننده ها نشون میدادن. اول از همه نمایش با حضورِ پسر ماری شروع شد. بعدش یه خانومی که همهی تیکه های بدنش از هم جدا میشد و هر تیکه برای خودش دهن درمیآورد و یه گروه سرود رو تشکیل میداد، ادامه پیدا کرد! و بعدش از همه جذاب تر، دختر کوچولویی روی صحنه اومد که به یه اژدهای منقرض شدهی قدیمی تغییر شکل میداد. آبنبات های برتی باتز همزمان با ورود دختر کوچولو، به دست کوتوله ها رسید و کوتوله ها هم مشغول پخش کردنش شدن. اونا با دکه های چرخ دارشون به سراغ بیننده ها میرفتن و همهی خوراکی ها یا آیتم های فروشی رو بهشون نشون میدادن. و این بار هم مثل همیشه، آبنبات های برتی باتز بیشترین طرفدار رو داشتن. تقریبا از هر ده نفر، هشت نفرشون بودن که یکی از اون آبنبات ها رو میخواستن. از اون هشت نفر هم حداقل پنج نفرشون همونجا آبنبات هاشونو میخوردن!
طولی نکشید که هم اعضای سیرک، و هم خود بیننده ها متوجه چیز عجیبی شدن. از سر و دهن و گوش و حتی چشم ملتِ بیننده، دودِ یخی بیرون میزد! پوستشون کاملا سفید شده بود و مثل قبل نبودن. حتی خودشونم متوجه این موضوع شدن اما به اعتراف خودشون، هیچ احساس سرمایی نداشتن. این اتفاق باعث شد بین نمایش ها وقفه بیفته تا اول علتِ این یخ زدگی که حتی باعثِ سرمای اونایی که یه زدهن هم نشده، پیدا بشه. و بله، بعد از کلی تحقیق و پرسش از کسایی که مثل گولِم های یخی شده بودن، فهمیدن که اینا اثرات آبنبات های تاید طعمه که درواقع از برف ساخته شده!
اون روز هیچکس آسیب جدیای ندید و نمایش هم به خوبی و خوشی به پایان رسید. و دقیقا همین موضوع ثابت کنندهی این بود که آبنبات های تایدی، هیچ مشکلی ندارن. بلکه خیلی خفن و باحالن! حتی بعد ها کشف شد که اگه طرفی که آبنبات خورده خیلی تمرکز داشته باشه، میتونه از دستاش یخ و برف بیرون بده یا آب و هوای اطرافشو کنترل کنه! آقای تال به عنوان موسس آبنبات های یخی که درواقع یه برتی باتز با طعم تاید بود، معروف شد و عکسش توی مجله ها چاپ شد. و وقتی ملت فهمیدن که اینهمه سر و صدا از تاید ایجاد شده، این شعار رو اعتقادِ همیشگی خودشون کردن: ″غیرممکن ها هم میتونن ممکن بشن!″
افرادی که لایک کردند

سوژه: کیبورد سلطنتی
- شما شاهد سخنرانی یکی از بزرگترین جاوگرانِ تمدن جدید، و مخترع کیبورد سلطنتی هستید! به هشدار های من دقت کنید؛ این سخنرانی به تازگی ضبط شده و به صورت زنده درحال پخش نیست. هیچکس از سلامت افراد حاضر در سالن خبر ندارند. لطفا آرامش خودتان را حفظ کرده، و در صورت مواجهه با هر نشانه مشکوکی، با ما تماس بگیرید. از همراهی شما ممنونم.
و بعد از چند دقیقه، تصویر جدیدی جایگزینِ تصویر خبرنگار شد. تصویری از جادوگر شرق که مسبب تمام اتفاقاتِ چند هفتهی اخیر بوده. جادوگری که مخترع کیبورد سلطنتی است.
″ رهبران سیارهی زمین، بهتون تبریک میگم! امشب یکی از شما برای حکومت به کل سیاره انتخاب خواهد شد. ذوق نکنین، خوشحال نباشین! اینجا خوشحالی و طمع دشمن شماست. همون لحظه که مزهی قدرت رو زیر زبونتون احساس کنید، صد قدم از حکومت فاصله میگیرین. همون لحظه که با خودتون فکر میکنین ″از این به بعد چه زندگی خوبی بسازم!″ توی تلهی افکارتون زندانی خواهید شد. و اگر زندانی باشید، هیچوقت صاحب قدرت و کمال، و کیبورد سلطنتی نمیشین!
بله. همونطور که همهی شما خبر دارین، هدف ما از این تجمع، انتخاب رهبر عادل و عاقل برای این کیبورده. اما چرا یه کیبورد؟ و چرا سلطنتی؟ چرا باید برای انتخاب همچون چیزی انقدر دردسر کشید؟ عزیزان من... چون هر کلمهای که با این کیبورد نوشته بشه، به واقعیت تبدیل میشه. ″میخوام بشریت منقرض بشه″، ″میخوام باران مذاب از آسمون بباره!″ با این کیبورد، هیچ چیز غیر ممکن نیست.
مطمئنم همتون دلتون میخواد صاحب این کیبورد باشین. از همون روزی که این وسیله ساخته و شناخته شد، روز به روز تعدادتون بیشتر میشد! مدام با این ادعا ها که اگر کیبورد دست من باشه، آدما رو خوشبخت میکنم به سراغ من میومدین. همتون یجوری سخنرانی میکردین انگار خودم بلد نیستم اینکارو بکنم. البته... بعضیاتون هم بهم میگفتین تو بلد نیستی ازش استفاده کنی! کیبورد باید دست یه دانشمند کار بلد باشه که با بی طرفی، به صلاح انسان ها تصمیم بگیره و آینده رو تغییر بده.
رهبران عزیز، شما باید خوشحال باشین که میتونین از یه دنیای ناعادلانه نجات پیدا کنین. میدونم که دلتون میخواد ناجی زمین باشین و از همه مهمتر، صاحبِ قدرت و جمال! من درک میکنم که شما زیر فشار شدید هستید، فشار برای ایجاد تغییر از درون یک سیستم کاملا فاسد!
اما این حقیقت که شما انتخاب کردید که یه رهبر باشین تغییر نمیکنه. و این انتخاب، مسئولیت هم به همراه داره. همین الان که دارم با شما صحبت میکنم، داریم به لبهی پرتگاه نزدیک و نزدیکتر میشیم ازتون میخوام به آینه نگاه کنید و بگید چطور به سوگندی که خوردین عمل کردین؟ از قدرت مقدسی که قبلا بهتون داده شده به خوبی استفاده کردین که الان دنبال یه قدرت برتر و بهتر میگردین یا فقط ازش استفاده کردین تا قدرت و رفاه بیشتری کسب کنین؟
آیا به موعظه درباره عدالت ادامه دادین درحالیکه عدالت خواهان مورد تمسخر قرار گرفتن یا در زندان کشته شدن؟! آیا مدام به ما میگفتین اقتصاد درحال رشده درحالیکه داشتین جیب های خودتونو پر میکردین؟ اونم به بهای این نابرابری بزرگ که استاندارد های زندگی کارگران کشورتونو خرد کرد؟ آیا به ریختن زباله در زمین و آسمون ادامه دادید تا جایی که دیگه چیزی برای خوردن و نوشیدن و نفس کشیدن باقی نموند؟ آیا تمام حرف های شما برای آزادی و دموکراسی چیزی به جز شعار های تو خالی برای نوشتن روی چوب بیسبال، بنر و فنجون قهوه نبود؟ آیا انتخابات ها واقعا آزاد بود یا چیزی نبود به جز نمایش یه مشت دلقک؟ بله... ممکنه این جنایات رو انجام داده باشین.
اما شاید.. فقط شاید گفتین که دیگه کافیه و تصمیم گرفتین که با جنون مبارزه کنین. تنها چیزی که میخواستین قانون و نظم و آزادی بود. شاید تصمیم گرفتین به فکر منافع بشر باشین و دقیقا همون لحظه، درباره کیبورد سلطنتی باخبر شدین و اومدین تا آرزوهاتونو محقق کنین! در این صورت، شما برندهی این داستان خواهید بود و تا چند ساعت دیگه، به بزرگترین و مهمترین انسان روی زمین تبدیل میشین.″
هیچکس در سالن حرف نمیزد. همه با شگفتی به جادوگر نگاه میکردند. خودشان را برای بدترین پایان ممکن آماده کرده بودند... همگی با نگرانی به جادوگر نگاه میکردند و تنها کسی که لبخند میزد، خود جادوگر بود. او پشت میزش ایستاده بود و دستانش را دو طرف کیبورد قرار داده بود. همه منتظر بودند تا جادوگر به سخنرانی ادامه دهد، اما او در کمال تعجبِ دیگران، ناگهان شروع به تایپ کرد. سالنی که تا چند دقیقه پیش در سکوت فرو رفته بود، پر از همهمه و اعتراض شد.
″ میترسین همتونو به قتل برسونم؟ یا حتی بدتر! خود کیبورد رو نابود کنم؟ مطمئن باشین که این اتفاق نمیوفته. من قبول کردم قدرتم رو بهتون ببخشم، اما فقط به شرطی که توانایی غلبه بر حرص و طمعتون رو داشته باشین. شما که فکر نکردین خودم قراره لیاقتتون رو مشخص کنم؟ نه! این کیبورد خودش صاحبش رو انتخاب میکنه.″
و سپس، با صدای بلند جملهای که روی کیبورد نوشته بود را برای حضار خواند؛
″خوب گوش بدین؛ کیبورد سلطنتی تا دقایقی دیگر متعلق به شخصی عادل و عاقل خواهد شد که توانایی حکومت به زمین را، بدون در نظر گرفتن قوم خاصی، داشته باشد. در غیر این صورت، کیبورد به همراه تمام متقاضیانِ حریصش از بین خواهند رفت.″
جادوگر با پوزخند سرش را بالا آورد. تمام آن خوشحالی و ذوقی که در چهرهی نخست وزیران بود، حالا با ترس جایگزین شده بود. میدانستند که قلبشان به قدری پاک نیست که قادر به تصاحب کیبورد باشد. فقط میتوانستند امیدوار باشند که یکی، فقط یکی از افرادِ حاضر در جمع، خالصانه به فکر جامعه است.
″حالا به من بگین، رهبران سیارهی زمین... آیا به سوگندتون وفا کردین؟ میتونین با افتخار اینو به عنوان مدرکی بر پیشرفت جهان به دنیا نشون بدین؟ میتونین سربلند از این مجلس بیرون برین و همون حکومتی رو برپا کنین که عدالت جهانی رو تضمین میکنه؟ یا نکنه میخواین اینو هم پیش خودتون نگه دارین؟ همراه بقیهی پرونده های... سریتون!″
ترس و همهمه بیشتر شده بود. هرکسی به نحوی اعتراض خود را بیان میکرد، حتی برخی مجلس را ترک کردند. اما در هر صورت، دقایق به سرعت سپری میشدند، و ناگهان صدای انفجاری بلند به گوش رسید. دوربین ها قطع شدند و نمایش به پایان رسید!
افرادی که لایک کردند

سوژه: کیبورد سلطنتی
- آخیش! بالاخره رسیدم خونه! بریم ببینیم سایت در چه حاله.
لپ تاپش را روشن کرد و رفت تا سری به سایتی که در آن فعالیت میکرد بزند.
- عه! چرا "ج" کار نمیکنه؟ وای نگو که خراب شدی. الان اصلا وقت این نیست که خراب بشی. از دفعه ی قبلی که خراب شدی فقط 3 روز میگذره.
حالش گرفته شد. لپ تاپش را بست و دراز کشید.
- یکم استراحت کنم بعد اینو ببرم ببینم چه مرگشه.
یک ساعتی خوابید تا خستگی دانشگاه از تنش در بیاید سپس بیدار شد، دوباره لباس های بیرونش با پوشید، لپ تاپ را در کوله پشتیاش گذاشت و به سمت مغازه ی یکی از دوستانش رفت که کارش تعمیر لپ تاپ و موبایل بود.
- سلام حاجی! حاجی این باز کیبوردش به مشکل خورد که. همین 3 روز پیش ازت گرفتمش.
- سلام داداش! بهت که گفتم. انقد موقع گیم به این دکمه ها فشار آوردی که فاتحهشونو خوندی. این کیبورد، کیبورد بشو نیست.
- خب چیکار کنم؟ تو که وضع این ماهمو میدونی. شپش تو جیبم ملق میزنه.
دوستش کمی فکر کرد. از پشت میزش بلند شد و به اتاق پشتی رفت. وقتی برگشت، کیبوردی قدیمی در دست داشت.
- داداش تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که اینو بهت بدم. داغونه ولی تا آخر ماه میرسونتت. بعدش که حقوق گرفتی، بهم خبر بده از بچه ها آمار بگیرم که چه کیبوردی به دردت میخوره تا بخری.
ظاهر کیبورد نشان میداد که برای یک قرن پیش است. ولی خب چارهای جز قبول آن نداشت. هنوز دو هفته تا آخر ماه مانده بود و او نمیتوانست این دو هفته را بدون کیبورد بگذراند.
- باشه حاجی! دمت گرم! آخر ماه برمیگردونمش بهت.
- برنگردوندی هم نگردوندی، صاحبش چند ماه پیش اینو آورد بهم داد و اینجوری بود که صرفا میخواست از دستش خلاص شه.
- یعنی چی؟ کیبورده دیگه. چرا باید بخواد از دستش خلاص شه؟
- بابا طرف عجیب رفتار میکرد. خیس عرق بود. دستاش میلرزید. اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی! بعد همین که کیبوردو ازش گرفتم یه نفس عمیق کشید. حالش از این رو به اون رو شد. نمیدونم چه مرگش بود. ولی خب خوبه دیگه. به کار تو اومد. باهاش کار همون موقع... زیاد مشکل نداشت. اون یذره مشکلشم رفع کردم ولی خب بخاطر قدیمی بودنش افتاده بود یه گوشه کسی نمیگرفتش. شانس تو بوده پس.
- حله حاجی دمت گرم! من برم دیگه. فعلا!
کیبورد را درون کیفش گذاشت و به سمت خانه حرکت کرد. در راه خانه به چیزی که دوستش برایش تعریف کرده بود فکر میکرد. چرا باید کسی نسبت به یک کیبورد همچین رفتاری داشته باشد؟
وقتی به خانهاش رسید، لباس هایش را عوض کرد. لپ تاپ و کیبورد را از کیفش درآورد. لپ تاپ را روشن کرد و کیبورد را به آن متصل کرد. اولین کاری که کرد برنامهی word را باز کرد تا کلید های کیبورد را امتحان کند. همه ی آنها، همانطور که دوستش گفته بود، سالم بود. حال میتوانست به کاری که یکی دو ساعت پیش میخواست انجام دهد رسیدگی کند.
- خب دیگه واقعا بریم ببینیم سایت چخبره... داری باهام شوخی میکنی؟

برق قطع شد. برق قطع شود یعنی خبری از اینترنت نیست. باید دو ساعت منتظر میماند تا بتواند کاری که میخواهد را بکند.
- واقعا چیز زیادی از این زندگی نخواستما. فقط خواستم یه سایت چک کنم. باز خوبه انیمه رو از دیشب دانلود کرده بودم. برم بشینم اونو ببینم تا برق بیاد.
دو ساعتش با انیمه دیدن گذشت. ساعت تقریبا 8 بود که برق ها آمد.
- فحش گذاشتم اگه چیزی مانعم بشه دوباره.

دوباره لپ تاپ رو روشن کرد. انگار منتظر بود بلای آسمانیای بیاید و نگذارد که او وارد سایت شود. ولی ایندفعه به چیزی که میخواست رسید.
- فاینلی! خب بریم ببینیم نبودیم ملت چی نوشتن و چه اتفاقایی توی جادوگران افتاده... به به! آقو گلرت پست زده. بریم یکم سم بخونیم عشق کنیما!
عاشق پست های سم بود. چیزی بیشتر از این نوع پست ها او را نمیخنداند. در حالی که داشت زمین را از خنده گاز میگرفت، پست را تمام کرد.
- وای آقو گلرت!
مردم از خنده. اوکی! شروع خوبی بود. حالا که انرژی رفت بالا، بریم خودمونم یه پستی بزنیم و لذتشو ببریم. خب حالا کجا پست بزنیم؟ آها گرفتم! دیگه وقتشه که پست خلاقیتمو بزنم توی تالار اسلی!تا قبل از خواب مشغول نوشتن بود. بعد از اینکه پستش تمام شد و دوباره آن را چک کرد و مشکلاتش را برطرف کرد، پست را ارسال کرد و سایت را بست. فردا صبح کلاس داشت برای همین شام سبکی خورد و به رخت خواب رفت.
روز بعد با صدای آلارمش بیدار شد. به سختی خودش را از بالشت جدا کرد. سعی میکرد خواب های عجیبی که دیشب دیده بود را به یاد بیاورد ولی هرچه سعی کرد، موفق نبود. بلند شد و رفت تا دست و صورتش را بشوید. داشت صورتش را خشک میکرد که صدای کوبیده شد در خانهاش را شنید.
- ساعت 7 صبح چرا کسی باید در خونه ی منو بزنه؟ حالا اوکی تو این وقت روز اومدی، چرا زنگ نمیزنی؟
رفت به سمت آیفون تا ببیند چه کسی پشت در است.
- ها؟!
گوشی آیفون را برداشت.
- تو... تو... تو کی هستی؟
شخص پشت در دور و بر خودش را نگاهی کرد تا ببیند چه کسی با او سخن میگوید ولی کسی را ندید. صدا را دنبال کرد و فهمید که صدا از کجا میآید.
- م... میگم تو کی... کی هستی؟
- عه بچه! اینم مثل من، عجیب حرف زدن میشه!
وقتی نوع حرف زدن را دید، گوشی از دستش افتاد. ضربه ای به صورتش زد. حس کرد که دارد خواب میبیند ولی خبری از خواب نبود. همه چیز واقعی بود. رابستن... شخصیتش در سایت جادوگران به همراه دخترش که خودش خلق کرده بود، دم در خانهاش بود. سریع در را باز کرد.
رابستن و بچه وارد حیاط خانهی او شدند. سریع به پیش آنها رفت، دست رابستن را گرفت و به داخل خانه برد.
- آِی! دستم درد گرفتن شد. چرا اینجوری کردن میشی؟
- اسمت... اسمتو بهم بگو.
به هر دری میزد که واقعیت را تغییر دهد.
- برای این سوال لازم نبودن میشه که دستم رو از بدنم جدا کردن بشی... من رابستن بودن میشم! اینم دخترم...
- بچه!
- تو از کج...
به رابستن توجهی نکرد و به سمت بچه رفت. یادش آمد که برای خلق این کاراکتر چقدر خوشحال بود. همیشه دوست داشت دختر مثل داشته باشد. ولی ناگهان به خودش آمد. چرا برایش عادی شد؟ شخصیتی که با آن در سایت به ایفای نقش میپرداخت، الان رو به رویش ایستاده بود.
- چرا اینجایی؟ منو چجوری پیدا کردی؟
- جواب سوال اولت رو خودمم ندونستن میشم. دیشب روی تختم خوابیدن شدم و امروز وسط ناکجا آباد چشمم رو باز کردن شدم. هم من و هم بچه. دقیقا مثل الان تو، گیج بودن بودیم. یکم که به خودمون اومدن شدیم، یه پاکت نامه دیدن شدیم. بازش کردن شدیم. توش یه آدرس بودن میشد و یه اسم. راستی! تو عرفان بودن میشی دیگه؟
داشت چه اتفاقی میافتاد؟ هنوز برای عرفان این یک رویا بود... یک خواب! مگر میشود؟
- نه... یعنی چیز... آره من عرفانم.
- بچه بنظرت این یکم خنگ بودن نمیشه؟
عرفان عرض خانه ی خود را طی میکرد و با خود حرف هایی زمزمه میکرد. داشت سعی میکرد این موضوع را برای خودش منطقی کند ولی ذهنش دلیل درستی به اون نمیداد.
- سرم گیج رفتن شد چقدر راه رفتن میشی.
- آخه تو نمی... وای دارم بهش توضیح میدم. عملا دیوونه شدم. دارم به شخصیت خودم توضیح میدم.
- شخصیت؟ ها؟ چی گفتن میشی؟
دوباره دست رابستن را گرفت و با خود به اتاقش برد. لپ تاپ را روشن کرد. وارد سایت شد.
- مگه خودت ناموس داشتن نمیشی؟ عکس من و دخترم رو از کجا دزدیدن شدی؟
- یه لحظه ساکت باش! هیچی نگو! بذار کارمو بکنم.
معرفی شخصیت رابستن را بالا آورد.
- بیا! اینو بخون!
رابستن شروع به خواندن کرد. هر سطر را که تمام میکرد، چشمانش از تعجب گشاد تر میشد.
- استاکری منو کردن میشی؟ اون از عکس اینم از این؟ زدن بشم همینجا خون بالا آوردن کنی؟
- رابستن توروخدا متوجه شو!
- خدا کی بودن؟ چی رو متوجه شدن بشم؟
- بابا تو همینی! اینی که اینجا نوشته شده، این شخصیت، این تویی!
- خب اینو که خودم گفتن شدم.
مغز عرفان به جایی قد نمیداد. هزاران چرا در ذهنش وجود داشت که فکر کردن را برایش سخت کرده بود. یک نفس عمیق کشید. سعی کرد ذهنش را متمرکز کند. یاد پستی که دیشب از این دو نفر نوشته بود افتاد. فرضیهای درذهنش شکل گرفت که شاید میتوانست به او کمک کند.
- رابستن، دیشب شام چی خوردی؟
- سوپ شیر!
درست بود. آخرین پستی که زده بود را آورد.
- حالا اینو بخون.
رابستن شروع کرد به خوندن. تقریبا نصف پست را خواند و با تعجب به عرفان نگاه کرد.
- این چی بودن میشه؟ تو اینا رو از کجا دونستن میشی؟
- ببین راب! میخوام یه چیزی بگم ولی میدونم که باورش برات سخته. الانم مغزم کار نمیکنه که روش بهتری برای گفتنش بهت پیدا کنم پس بی مقدمه میگم. من تو رو خلق کردم.
رابستن با شنیدن این حرف شوک شد.
- چی داشتن میشی گفتن میشی؟ خلق چی بودن میشه؟
- مگه اینی که خوندی، اتفاقی نبود که دیشب افتاده بود برات؟ میخوای چیزای دیگه هم بهت نشون بدم؟
رابستن حرفی نمیزد. عرفان اسم بچه را زودتر از او گفته بود. این پست هم که دقیقا دیروز زندگی او بود. آیا باید حرف عرفان را باور میکرد؟ مگر میشد که باور کند.
- ببین! این مروپ گانته درسته؟ اینم سالازار اسلیترین! ای...
- ساکت شدن شو! ندونستن میشم که کی بودن میشی و این چیز هایی که گفتن میشی یعنی چی. ولی اینو خوب دونستن میشم که من رابستن لسترنج هستن میشم. اگه کسی منو خلق کردن شده، اون مرلین بودن میشه. و تو...
آیا این حرفی که میخواست بزند درست بود؟
- ... تو یه دروغگو بودن میشی. بچه! اومدن شو تا رفتن بشیم.
رابستن، دست بچه رو گرفت. دستگیره در را گرفت.
- بچه دختر خودت نبودن میشه! اونو یک شب که داشتی قدم میزدی پیدا کردی. صدای گریهشو شنیدی و یک جعبه رو میو...
رابستن ادامه ی این داستان را میدانست. و میدانست که بچه نباید آن را بداند. چوب دستیاش را بیرون آورد و به سمت عرفان نشانه رفت.
- اگه یه کلمهی ...
- ... دیگه بگم منو میکشی. میدونم! میدونم چون من تورو اینجوری خلق کردم. من این حس هارو در تو بوجود آوردم. و این رو هم خوب میدونم که تو فقط میگی که میکشی. ولی نمیتونی. نه اینکه جرأتش رو نداشته باشی. نمیخوای! خودت رو الگوی دختر میدونی و نمیخوای برای اون پدر بدی باشی.
رابستن چوب دستیاش را پایین آورد. هیچکس این ها را غیر از خودش نمیدانست.
- بابا جون این آقائه چی میگه؟
- هیچی دختر قشنگم! یکم رفتنمون عقب افتادن شد. کلی راه رفتن شدی و پاهای خوشگلت خسته شدن شده. تو برو استراحت کردن شو تا من یکم با این آقا حرف زدن بشم. عرفان! من و تو رفتن میشیم توی اتاق تا بچه استراحت کردن بشه نه؟
- آره حتما!
با هم به اتاق رفتند. هردویشان نسبت به این قضیه نرم تر بودند. دو طرف دلایل زیادی داشتند که یکدیگر را باور کنند. رابستن سوال هایی که در ذهنش بود را از عرفان پرسید. اینکه چه شد که او خلق شد. بچه چرا به زندگیاش اضافه شد و خیلی چیز های دیگر که همیشه سوال های ذهنیاش بود. از آن طرف عرفان به دنبال این بود که چرا رابستن وارد دنیای او شده؟ مگر چه اتفاقی افتاده بود؟ چه چیزی تغییر کرده بود؟ با هم به آن فکر کردند.
- یعنی میشه؟
عرفان به یاد حرف های دوستش افتاد از آن شخصی مرموز. نگاهی به کیبورد انداخت. تنها تغییر زندگیاش همین کیبورد بود. ممکن بود که ربطی به این موضوع داشته باشد؟ چیزی که در ذهنش بود مسخره به نظر میآمد ولی خب رابستن در کنارش نشسته بود... پس میتوانست دلیلی بر این باشد که اتفاق افتادن هر چیزی محتمل است.
پشت لپ تاپش نشست. و به کیبورد نگاهی انداخت. تا آن موقع علامت تاج مانندی که روی آن حک شده بود را ندیده بود. همه جای آن کیبورد را چک کرد ولی چیز عجیبی نیافت. نگاهی به دسکتاپش انداخت. چیزی فرق میکرد. آیکونی بر روی دستکتاپش بود که قبلا وجود نداشت. دقیقا همان علامت حک شده روی کیبورد. آن را باز کرد و چیزی که دید را باور نکرد.
نقل قول:
عرفان روی آیکون کیبورد سلطنتی کلیک کرد و چیزی که دید را باور نمیکرد.
مسخره اما واقعی! همه چیز زیر سر این کیبورد بود.
نقل قول:
عرفان مشکل را پیدا کرده بود.
افرادی که لایک کردند

عاشق بر وزن قاتل
باید میدونستم
I’d leave alone
که تنهایی میرم...
بار خاطرات بیش از اندازه بر شانههای ظریفش سنگینی میکرد. با درد ناخوشایندی، تمام اعصاب پاهایش درگیر شد؛ اما هنگامی که صدای پاشنهی کفشهای مخملیاش در راهروها میپیچید، قدرتی در وجودش پدید میآمد که او را وادار به ادامهی مسیر میکرد.
گویا دیوارهای بی روح عمارت، به او امید میبخشیدند که در آیندهای نه چندان دور دوباره سایهی تاریک و شوم عشق را مییابد. اما حالا باید به مکانی باز میگشت، که روح رنگین دختری عاشق را در کنار جسد خونین معشوقش دفن کرده بود.
رو به روی درب عظیم چوبی ایستاده بود و نگاهش، در میان نقش و نگارهای پر پیچ و خم، جا به جا شد. قفل و زنجیرهایی که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، از راز بزرگی محافظت میکردند. پشت دربهای مهر و موم شدهی سالن رقص، فقط ظاهر ناخوشایند آن راز قرار داشت. اما در پس قفل و زنجیر سیاه چالهی افکارش، از آن سالن رقص صدای کلاویههای پیانو و سیمهای ویالون، به هم خوردن جامهای شراب و همخوانی با موسیقی شنیده نمیشد. بلکه فقط شیونهای دردناک یک عاشق بر وزن قاتل، برای یک مقتول بر وزن معشوق شنیده میشد.
_ بازش کن.
_ اما بانو... خودتون دستور دادین که...
سرش را به آرامی چرخاند و با چشمانی پوچ از هرگونه احساس، سر تا پای خدمتکار پیش رویش را برانداز کرد. سپس مستقیما در چشمان زن خیره شد و برای آخرین بار، با نگاهی معنادار دستورش را بیان کرد. خون در رگهای زن یخ زد. هیچ کس نمیتوانست بیش از چند ثانیه، در چشمان افسون شدهاش نگاه کند. بنابراین خدمتکار سرش را پایین گرفت با تعظیم بلندبالایی به سوی درب قدم برداشت و قفل و زنجیرها را از هم جدا کرد.
Just goes to show
فقط میرم تا نشون بدم
That the blood you bleed
خونی که از رگهات جاری شد
Is just the blood you owe
خون بهایی بود که تو مدیون بودی
عذاب دیدن خون خشک شده بر روی سنگهای مرمرین را به جان میخرید تا با مرور تک به تک لحظات هدر رفتهی عمرش، یک بار برای همیشه ثابت کند که لکهی سیاه خیانت، با هیچ چیز به جز سرخی خون پوشیده نخواهد شد. با زیر پا گذاشتن لکههای خون، از روی تمام احترام و احساسی که روزی برای تمام وجود آن مرد قائل بود، رد شد.
ما یک زوج بودیم
But I saw you there
اما من تو رو اونجا دیدم...
فلش بک _ سه سال قبل
برای آخرین بار در آینه به انعکاسش نگاه کرد و هنگامی که مطمئن شد در چشم او بی نقص به نظر میرسد، دامن پیراهنش را بالا گرفت و با وقار و متانت همیشگیاش قدم برداشت و از اتاق خارج شد. در چشم دیگران، آنها زوجی دوست داشتنی و دیدنی بودند و آن شب تمام توجه ها متعلق به آنها بود و تمام وجود ایزابل متعلق به عشق.
در ابتدای راه پله توقف کرد و درحالی که چشمانش از شادی برق میزد، به شاهزادهی پرستیدنیاش خیره شد که بند بند وجودش انتظار گرمای آغوشش را میکشید. روی اولین پله قدم گذاشت و هنگامی که کارلوس با شنیدن صدای کفشهایش رو برگرداند و خورشید چشمانش را به دریای نگاه دخترک گره زد، به آرامی از پلهها پایین آمد.
در آغوشش جای گرفت و هنگامی که دستانش را دور گردنش حلقه کرد، عطر تنش را با هر نفس به درون ریههایش کشید. کارلوس او را به آرامی از خود جدا کرد و با همان لبخند دروغین به چشمانش خیره شد. صورت ظریف ایزابل را با دستانش قاب گرفت و با بند اول انگشت اشاره گونهاش را نوازش کرد.
_ آماده ای؟
ایزابل دستی که روی گونهاش بود را گرفت و در حالی که انگشتانش را دور آن حلقه میکرد، لبخند دندان نمایی زد.
_ بیا بریم...
Too much to bear
تحملش خیلی سخت بود
You were my life
تو زندگی من بودی
But life is far away from fair
ولی زندگی اصلا منصفانه نیست
دربهای عظیم چوبی گشوده شد و تمامی مهمانان با نگاههایی خیره و پچ پچ هایی ناخوشایند از آنها استقبال کردند. ایزابل دستش را دور بازوی کارلوس حلقه کرده بود و با لبخند به تبریکهای جمعیت زیادی از مهمانان پاسخ داده و از میانشان رد میشدند.
زمان زیادی از ورودشان و شروع جشن نگذشته بود و ایزابل با جام نوشیدنی که در دست داشت، همراه با کارلوس در کنار یکی از میزها ایستاده و با جمع کوچکی از مهمانان گفت و گو میکردند. اما ایزابل میتوانست متوجه شود که حواس کارلوس جای دیگریست.
سرانجام هنگامی شکش به یقین تبدیل شد که کارلوس مودبانه عذرخواهی کرد و از جمع کنار رفت. ایزابل با نگاهش او را دنبال کرد و متوجه شد به سمت موراگ که آن طرف سالن ایستاده است قدم بر میدارد. کارلوس رو به روی دختر ایستاد و در حالی که به او خیره شده بود، به رسم ادب بوسهی لطیفی پشت دستش نشاند.
Was I stupid to love you
احمق بودم که دوستت داشتم؟
Was I reckless to help
توی حمایت از تو بی پروا بودم؟
لبخند ایزابل محو شد، اما به خودش یادآوری کرد که این فقط حرکتی است برای نشان دادن احترام آقایان نسبت به بانوان.
نمیخواست احساس بینشان را زیر سوال ببرد، اما نامزدش چه حرف مهمی میتوانست با خواهرش داشته باشد که این گونه از بودن در کنار ایزابل امتناع میکرد و حتی انقدر فکرش به چیز دیگری مشغول بود که در گفت و گو ها از هر ده جمله فقط یکی را متوجه می شد و پاسخهای کوتاه و مختصری میداد...
این بار با اخم و تردیدی که بر چهرهاش نشسته بود سرش را چرخاند تا یک بار دیگر آنها را ببیند، اما غیبشان زده بود... .
Was it obvious to everybody else
این مسئله برای دیگران خیلی آشکار بود
That I'd fallen for a lie
که من عاشق یک دروغ بزرگ شدم
کسی درب اتاقش را به آرامی کوبید.
_بیا داخل...
دستگیره چرخید و مادرش در آستانهی درب ایستاد. در نگاهش رگهای از نگرانی دیده میشد، اما آرامش چهرهاش غیر قابل انکار بود. در حالی که به داخل اتاق قدم میگذاشت، به ایزابل نگاه کرد که رو به روی آینه نشسته بود و به آرامی گیرهها را از میان پیچ و خم موهایش بیرون میکشید.
_ چرا دوباره خدمتکارها رو بیرون کردی؟ میدونی که نمیتونی چیزی رو از من مخفی کنی.
به مادرش نگاه نکرد و حالت چهرهاش را عادی نگه داشت.
_ فقط خسته بودم...
_ هوای اتاقت سنگینه... پر از فکر و خیال و حس تردید... حرف بزن ایزابل، اجازه نمیدم این همه حس منفی نفست رو بگیره.
چشمان آبیاش را به او دوخت. دوباره در آستانهی طوفان قرار داشت.
_ فقط... همه چیز خیلی تاریکه...
برس چوبی را از روی میز برداشت و دندههایش را میان امواج موهای دخترش فرو برد به آرامی شانه کشید.
_همه چیز به تو بستگی داره ایزابل. میتونی داخل تاریکی غرق بشی، یا این که ترس و بذاری کنار و انقدر توی سیاهی پیش بری تا یه نور پیدا کنی.
_ همش درمورد یه احساسه... غریبهست، ولی دوستش دارم.
خم شد و به آرامی در کنار گوشش زمزمه کرد:
_ احساس همون تاریکیه دخترم...
تو هیچ زمانی کنار من نبودی
Fool me once, fool me twice
یک مرتبه فریبم دادی ، دو مرتبه فریبم دادی
Are you death or paradise
تو مرگی یا بهشت...؟
_بازگشت به زمان حال_
خم شد و خنجری که خونهای خشک شده بر روی یاقوتهای آبیاش نقش بسته بود را در دست گرفت و با احساسی خوشایند، نیشخند مرموزی بر لبهایش نقش بست. همه چیز تمام شده بود...
آن مرد تقاص عشقی که لیاقتش را نداشت در زیر خروارها خاک پس میداد و ایزابل نوری که در پس تاریکیهای ذهنش پنهان شده بود را به سوی زندگی سیاه و از دست رفتهاش فرا میخواند.
در میان لبخند، آخرین قطرهی اشک از دریای نگاهش سقوط کرد... .
از آن لحظه به بعد، مرگ را به کسانی که لیاقتش را داشتند هدیه میکرد و از دنیایش بهشتی میساخت که میتوانست به راحتی در آن نفس بکشد، زیرا زمانی که بارها در میان کابوسها و خاطراتش به پای مرگ میرسید، تمام شده بود.
Now you'll never see me cry
دیگه گریهی من رو نخواهی دید
There's just no time to die
دیگه زمانی برای مردن نیست
با شنیدن صدای قدمهای آشنایش، سرش را چرخاند. نیشخندی زد و از گوشهی چشم، به گادفری نگاه کرد...!
افرادی که لایک کردند

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج