جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 22:22
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
اولین نویسنده اینجاس تا پاسخگوی سوال اول باشه! شاید در ظاهر سوال ساده‌ای به نظر برسه، ولی تو عمق وجودش که برین واقعا همچین چیز ساده‌ای نیست. آخه گابریلا تا همین الانشم بیشتر از هر آدم دیگه‌ای که تو ذهنتون بگنجه خوراکی نوش جان کرده بود، ولی نگاش که می‌کردین طوری بود انگار تازه داره پیش‌غذا می‌خوره!

آلنیس که می‌دید با این وضعیت قادر نیستن هیچ خوراکی‌ای برای مهمونی تهیه کنن، سلولای مغزی ریونکلاویش رو به کار می‌ندازه تا راهکاری پیدا کنه. لامپی از ناکجا آباد بالای سرش ظاهر می‌شه که اولش از خودش علائم ناامید کننده‌ای نشون می‌ده. یعنی در واقع در خاموشی کامل به سر می‌بره. اما کم‌کم شروع به چشمک زدن می‌کنه تا جایی که ناگهان با فریادِ "یافتم"ِ آلنیس، لامپ نه‌تنها روشن می‌شه بلکه از شدت خفن بودن ایده می‌شکنه.

آلنیس به سمت یکی از جنای خونگی توی آشپزخونه می‌ره، چند ثانیه تو گوشش پیست‌پیست می‌کنه و در نهایت جن خونگی با حرکت سری که به نشانه اطلاعت نشون می‌ده، ظرفی پر از انواع و اقسام نون‌ها و شیرینی‌های شکلاتی رو برمی‌داره و رو زمین شروع به چیدنشون می‌کنه تا جایی که مسیر خوراکی‌ها به بیرون از آشپزخونه هدایت می‌شه.

آلنیس با دیدن گابریلا که حالا مرغ بریونی‌ای رو تا ته خورده بود و در حال لیس زدن انگشتاش بود، به سمتش می‌ره.
- گابریلا! خبر رسیده یه مسیر شکلاتی ظاهر شده که مرکز جدیدی از خوراکی‌ها تو هاگوارتزو برملا می‌کنه. گفتم بگم خواستی دنبالشون بـ...

آلنیس حتی نیازی نداشت تا حرفش رو کامل کنه. چون چشمای گابریلا در آغاز جمله در جستجوی مسیر شکلاتی بود که پیش از پایان جمله موفق به پیدا کردنش می‌شه و حالا گابریلا هم‌چون جاروبرقی در حال بالا کشیدن غذاها بود. آلنیس تنها تا جایی موفق به دیدن گابریلا می‌شه که از آشپزخونه خارج می‌شه و دیگه نمی‌دونه گابریلا تا کجا می‌ره. اما نویسنده بهتون اطمینان می‌ده مسیر اونقد طولانیه که تا پایان سوژه هم قادر به بازگشت نیست و این یعنی...

احتمالا شکمش سیرمونی نداره؟

پاسخگویی به باقی سوالات رو هم به نویسنده‌های بعدی می‌سپرم.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
همین‌طور که آلنیس با چشمانی متعجب سعی می‌کرد بفهمه چطور ممکنه گابریلا این‌همه غذا رو توی یه شکم جا بده (اونم با سرعتی که داشت مثل یه جاروبرقی صنعتی آشپزخونه هاگوارتز رو می‌بلعید) هلگا و لورا مشغول آماده‌سازی تالار مهمون‌نوازی بودن. (بر وزن تالار اسرار، ولی ساخته هلگا هافلپاف! )
تالار مهمون‌نوازی یه سالن وسیع و آفتاب‌گیر بود که پنجره‌های بزرگش رو به باغچه‌های هاگوارتز باز می‌شد و نور طلایی خورشید رو می‌ریخت روی فرش‌های بافت دست هافلپافی. دیوارها با رنگ‌های روشن، زرد، کرم و سبز پاستلی تزئین شده بودن و از سقف، فانوس‌های کوچیک با نور ملایم آویزون بود. روی میزها، کوزه‌هایی از نوشیدنی‌های رنگارنگ و شیرینی‌هایی با شکل‌های بامزه قرار داشت، و همه‌چی حس خونه‌ی مادربزرگ جادوگر رو می‌داد. یه جا نوشته بودن: «پاهات رو دراز کن، نفست رو راحت بکش، اینجا تالار مهمون‌نوازیه!»

یه کم اون‌طرف‌تر اما، بقیه جادوآموزا هنوز توی اتاق ضروریات جمع شده بودن و وسط شک و تردید داشتن بحث می‌کردن که آیا هلگا واقعاً داره کمکشون می‌کنه؟ یا نه، داره با سالازار هم‌دست می‌شه تا یه درس جانانه بهشون بده که "دزدی از معلم‌ها = بلاهایی که سالازار تو کتاب تاریخ بهش معروفه؟ "

نظرات متفاوت بود. آریانا، که دلش روشن‌تر از حتی خود آلبوس دامبلدور بود، لبخند زد و با صدای رسا گفت:
ـ هلگا به نظر می‌رسه روح خیلی شفافی داشته باشه. یه مامی واقعی! به فکر ما، جادوآموزاست که به خواسته‌هامون برسیم. یه ذره بدی تو وجودش نمی‌بینم.

اما همه به این راحتی قانع نمی‌شدن. بم که با خودش یه پنکه جادویی آورده بود تا از گرمای بحث ذوب نشه، خودش رو جلو کشید و گفت:
ـ اینا هزار ساله با یه سری اصول خاص بزرگ شدن. نظم، قانون، پایبندی به اصول. هلگا مهربونه قبول، ولی قانون‌شکنی؟ اونم اینجوری؟ خیلی دور از ذهنه. حتی اگه با سالازار مشکل داشته باشه، بعیده بخواد راه فرار از قوانین رو بهمون یاد بده.

در نتیجه، داستان حالا توی سه صحنه‌ی جدا ولی به‌هم‌مرتبط در حال پیش رفتنه.آیا شکم گابریلا واقعاً ته داره؟ هلگا دقیقاً چه نقشه‌ای تو سرشه؟ و لورا چطوری می‌خواد بدون لو رفتن، یه اعتراف از دل مامی قرن بیرون بکشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1404 22:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قبل از اینکه به سوال پست قبلی توسط این نویسنده پاسخ بدیم باید یه کم مقدمه بچینیم تا ببینیم داستان قراره به کجا بره. داستان از این قرار بود که سیبل وسط این بلبشو و هرج و مرج تمام سوراخ سمبه های قلعه رو زیر و رو کرده بود تا بلکه بتونه قسمت سوم سیبیلاشو پیدا کنه و این پازل سیبیلیشو تکمیل کنه. در همین راستا خب شاید بی ربط به نظر برسه ولی مکان بعدی که به ذهنش رسید آشپزخونه بود!

ممکنه این سوال پیش بیاد که چرا آشپزخونه؟ اصلا سیبیلش تو آشپزخونه ممکنه چی کار کنه؟ خب بلاخره سیبیل بود ممکن بود با ادویه یا ماکارونی اشتباه گرفته بشه. شاید خیلی چندش به نظر بیاد ولی این چیزی از واقعیت ماجرا رو تغییر نمیده.

در نتیجه سیبل واقعیت ها رو میپذیره و به سمت آشپزخونه راهی میشه و غر غر کنون در رو باز میکنه و با دست گابریلا که این بار داشت یه گوجه ی دیگه رو امتحان میکرد، مواجه میشه.
- هی سیبیلو! تو هم میخوای گوجه بخوری؟

سیبل برای خوردن گوجه نیومده بود ولی صدای پیشگوی توی سرش بهش میگفت اگه به مراسم گوجه خوری گابریلا ملحق بشه میتونه سیبیلاشو پیدا کنه. در نتیجه کنار گابریلا روی کابینت میشینه و گوجه ای که به سمتش دراز شده بود رو میگیره. اینجا تقریبا جایی بود که کاسه صبر آلنیس لبریز و حتی میشه گفت سر رفت!
- یکی کم بود تو هم بهش اضافه شدی؟ به جای این کارا بیاید به من کمک کنید!

سیبل با آرامش دو تا گوجه دیگه از ظرف برمیداره و در حالی که یکیشو به گابریلا میده میگه:
- من برای کمک نیومدم. دنبال سیبیلام اومدم.
- سیبیلای تو چرا باید اینجا تو آشپزخونه باشن؟
- صدای پیشگوی تو ذهنم گفت باید اینجا دنبالش بگردم!

آلنیس دیگه بیشتر از این نمیتونه صدای خرچ خرچ لمبوندن گابریلا و سیبل رو تحمل کنه در نتیجه اول وسیله ای که به دستش رسید رو پیدا میکنه و به سمتشون پرت میکنه. که با جا خالی دادن هر دو از وسط کله هاشون عبور میکنه و با برخورد به دیوار پشت سر محتویاتش پخش زمین میشه!
- سیبیلام!
بله دقیقا همینطور بود. سیبیلای سیبل توی اون جعبه بودن و ماموریت با موفقیت به اتمام رسیده بود. در نتیجه سیبل سیبیلاشو از رو زمین جمع میکنه و همونطوری که وارد آشپزخونه شده بود بی سر و صدا و با سیبیل تکمیل شده میره بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
قراره به مناسبت مدیریت سالازار اسلیترین بر هاگوارتز، اهالی هاگوارتز سفره هفت S بچینن و اولین انتخابشون ساعت‌شنی (هوریس) اسلاگهورنه. هلگا پیشنهاد می‌ده غذاهای خوشمزه بپزن و یه مهمونی برای هوریس ترتیب بدن تا وقتی تو مهمونی مشغوله، ساعت‌شنی رو از اتاقش کش برن. پس آلنیس و گابریلا رو برمی‌داره تا به آشپزخونه بره اما بقیه مشکوک شدن که چرا موسس هاگوارتز باید در نقشه دزدی از اساتید باهاشون همراهی کنه...


~~~~~~~

لورا خیال می‌کرد مدت‌هاست که هلگا همراه گابریلا و آلنیس رفته و برای همینم شکش به نقشه‌ی هلگا رو بیان می‌کنه، اما حالا که هلگا رو جلمای چشماش می‌دید هول می‌کنه. امیدوار بود هلگا حرفاشو نشنیده باشه!
- چیزه بانو، داشتم می‌گفتم یه نقشه کمکی داشته باشیم که اگه نقشه شما نگـ...
- مگه اصلا این امکان وجود داره که نقشه‌های مامی هلگا نگیره؟

این همون چیزی بود که لورا برای خاتمه دادن به بحث بهش نیاز داشت.
- البته! درسته... من چقد بی‌فکرم آخه. حق با شماست. بریم غذا بپزیم پس!

و این‌چنین می‌شه که لورا با وجود این که علاقه‌ای به پخت غذا نداشت اما ناچارا همراه هلگا به آشپزخونه می‌ره. جایی که گابریلا و آلنیس از قبل مشغول شده بودن. یکیشون مشغول تهیه‌ی غذا و یکیشون مشغول نوش جان کردن مواد اولیه. آلنیس هم به قدری عجله داشت که هروقت می‌بینه ماده‌ای نیست و نابود شده، به جای شکم گابریلا به ذهن خودش مشکوک می‌شه که نکنه از سر حواس‌پرتی یادش رفته ماده رو بیاره.

اما بالاخره شک کردن به حواس خودت هم حدی داره دیگه نه؟ و آلنیس وقتی می‌بینی برای شونصدمین بار گوجه‌های خوش‌رنگ تپلیش نیستن، نگاهش به سمت شکم گابریلا می‌ره.
- تمام مدت تو داشتی می‌خوردیشون؟

گابریلا جلوی جفت چشمای آلنیس، گوجه‌ی دیگه‌ای برمی‌داره و صادقانه جواب می‌ده:
- آره دیگه، پس فکر کردی چرا دیگه نیستن؟

آلنیس گوجه‌ی وسط زمین و هوا رو قبل از این که به دهن گابریلا برسه می‌گیره.
- من تو رو اینجا آوردم کمکم کنی غذاهای مهمونی رو آماده کنم نه این که خراب‌ترش کنی که!
- عه؟ خب اشتباه کردی!

گابریلا اینو می‌گه و دوباره گوجه رو از دست آلنیس می‌کشه بیرون و این‌بار اونقد سریع تو دهنش می‌ذاره که آلنیس فرصت نمی‌کنه برای نجات گوجه از دهان گابریلا واکنشی نشون بده. گابریلا خوش‌حال بود که آلنیسو در کنار خودش داشت تا گشنگیش رو رفع کنه.

هلگا با دیدن اوضاع بالاخره تصمیم به مداخله می‌گیره.
- بانوی جوان حالا که سیر شدی وقتشه به ما تو پخت غذا کمک کنی!

اما آیا واقعا گابریلا سیر شده بود؟ شاید که آره، شاید هم که نه. برای فهمیدنش داستان رو در پست نفر بعد دنبال کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 16 فروردین 1404 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
همونطور که هلگا آلنیس و گابریلا رو با خودش می‌برد و آریانا هم به اشک ریختن و گریه و زاری ادامه می‌داد، لورا با اخم به بقیه نگاه کرد و صداش رو در حد اینکه هلگا نشنوه، پایین آورد و شروع به جمع کردن وسایلش کرد.
- من اشتباه شنیدم یا واقعا گفت هر چی که بخوایم می‌تونیم برداریم؟ از نظر من که این بشر مشکوکه... منظورم اینه که یعنی چی که یکی از موسس های هاگوارتز باید برداشتن هر چیزی از اموال یکی از اساتید رو برای ما که دانش‌آموز حساب می‌شیم، آزاد کنه؟ از کجا معلوم برامون نقشه ای نداره؟ مثلاً وسط کار لو مون بده؟

لورا نفس عمیقی کشید تا به صحبت هاش ادامه بده اما به جای ادامه دادن، یه جیغ کوتاه و خفه کشید و دو متر به عقب پرید.

- چت شد؟
- آیی... ایش، آریانا! خیس شدم!

به جایی از دستش که خیس شده بود نگاه کرد.
-چه زود کبود کرد... حالا مهم نیست...

با یه دستمال پارچه‌ای خودش رو خشک کرد و دوباره یه نفس عمیق کشید.
- خب، داشتم می‌گفتم... داشتم چی می‌گفتم؟... آها یادم اومد. اگر می‌خوایم این کار رو انجام بدیم، باید یه نقشه کمکی هم داشته باشیم.
- نقشه برای چی مامی جان؟!

لورا خشکش زد. مثل اینکه این قسمت آخر خیلی هم آروم نبوده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 20:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همگی با شنیدن پیشنهاد هلگا وا رفتن. اکثر آدما ترجیح می‌دن که غذا آماده باشه و دو لپی مشغول خوردن باشن، نه این که توی پروسه سخت و عظیم درست کردنش کمک کنن، تازه اونم غذایی که قراره برای شخص دیگه‌ای تدارک دیده بشه!

البته که همیشه استثنایی هم وجود داره. مثلا یه گرگ سفید که از همون تولگیش عاشق پخت‌وپز هر گونه ماده غذایی بوده...
- وای مامی هلگا چه پیشنهاد جذابی! اتفاقا من عــــــــــــاشق آشپزی و کیک‌پزی‌ام! حتی انگشتاتونم با کیکام می‌خورین!

هلگا که دید با استقبال فقط یه نفر مواجه شده، یکم دلسرد شد. ولی شور و شوق آلنیس به قدری بود که همچنان بخواد این نقشه رو اجرا کنه.
- خیلی خوبه. فقط یه نفر کافی نیست. کس دیگه‌ای نمی‌خواد مامی رو همراهی کنه؟ اوه البته جز اون دامبلدوره که همین الانشم جون نفس کشیدن نداره. به درد کار کردن نمی‌خوره.

همونطور که آریانا چشماش اشکی شده بودن و در حال بازیابی اکسیژن از دست رفته‌ش بود، بقیه خودشونو به اون راه زدن. یکی سقفو نگاه می‌کرد، یکی سوت می‌زد، یکی با مربای کدوحلوایی روی نونش اثر هنری خلق می‌کرد.

ولی این وسط آلنیس باز از کنترل خارج شد و از پشت هلگا جلو پرید و از بین جمعیت، دست یه نفر رو گرفت و کشید.
- بیا بریم گابر! باور کن خیلی خوش می‌گذره! بیا!
- آره عالیه! گابریلا دختر کاری و قوی مامیه!

گابریلا خیلی برای عقب موندن مقاومت کرد، ولی آلنیس داشت محکم اون رو دنبال خودش می‌کشید و بالا و پایین می‌پرید. وقتی دید که نمی‌تونه خودش رو نجات بده، فقط زیر لب غر زد و دور از گوش هلگا، فحش‌هایی رو روانه گرگ کرد.

- خیلی خب دخترا! پیش به سوی آشپزخونه!

هلگا بند پیشبندش رو محکم‌تر گره زد و همونطور که دامن چین‌چینی‌ش رو با یه دست بالا نگه داشته بود، جلوتر از آلنیس و گابریلا پیش رفت تا از سرسرا خارج بشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1404/1/10 20:47:36

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تا پایان ایونت سال نو هاگوارتز زمان زیادی باقی نمانده! برای اطلاعات بیشتر، به اینجا مراجعه کنید.


---

– مأموریت؟ مأموریت چی اصلاً هست؟ همچین چیزی نمی‌شناسیم و اگه هم می‌شناختیم، بازم نمی‌رفتیم دنبالش.

لورا با بی‌خیالی اینو گفت و بعد، در حالی که سوت می‌زد، برگشت سمت آریانا و یواش توی گوشش گفت:

– هلگا یکی از مؤسس‌های هاگوارتزه. اگه بفهمه می‌خوایم از یکی از اساتید دزدی کنیم، مستقیم می‌فرستتمون دفتر مدیر هاگوارتز... اونم که باسیلیسک داره، خیلی ترسناکه!

آریانا که حرف‌های لورا رو منطقی می‌دید، با جدیت سر تکون داد و سریع این تئوری رو به بقیه جادوآموزا منتقل کرد. آلنیس هم باهاشون موافق بود، و خلاصه تقریباً همه تصمیم گرفتن نقشه‌شون رو از هلگا پنهون کنن... به جز سیبل.

سیبل که همین چند لحظه پیش پیش‌بینی کرده بود که "منجی" به دادشون می‌رسه و اولین S سفره‌ی هاگوارتز رو پیدا می‌کنه، قانع شده بود که هلگا همون منجیه. بدون توجه به اخطار بقیه و شکلک‌هایی که برای ساکت نگه‌داشتنش در می‌آوردن، مستقیم رفت سراغ هلگا و همه‌چیو مو به مو براش تعریف کرد.

– که این‌طور... پس می‌خواین برین از هوریس دزدی کنین؟ واقعاً که! ما این مدرسه رو ساختیم که همچین چیزایی یاد بگیرین؟!

همه‌ی جادوآموزا از حرف‌های هلگا خجالت‌زده شدن. صورت‌هاشون قرمز شد، سرشونو انداختن پایین، و حتی احساس کردن که عذرخواهی تنها کافی نیست. یه کم هم گریه کردن و قیافه‌ی پشیمونی گرفتن، تا اینکه هلگا با لحنی جدی اما نرم گفت:

– اگه می‌خواین ساعت شنی هوریس رو به‌دست بیارین، راهش دزدی نیست... راهش کلک زدنه.

با شنیدن این جمله، اشک‌ها سریع خشک شدن، چهره‌ها از شرمندگی خارج شد، و همه با برق توی چشماشون به هلگا خیره شدن تا نقشه‌اشو توضیح بده.

– هوریس اهل دله... یعنی شکموئه. منم که بهترین غذاها رو می‌پزم. چند نفر ازتون بیان کمک کنن یه مهمونی شام حسابی راه بندازیم و هوریسو دعوت کنیم. وقتی سرگرم خوردن شد، بقیه‌تون برین هرچی خواستین از دفترش بلند... اهم... قرض بگیرین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 6 فروردین 1404 21:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیبل که خوشحال شده بود که ایده‌ش مورد قبول جمع قرار گرفته با هیجان شروع به توضیح دادن کرد تا تعداد افراد بیشتری رو قانع کنه.

- خب ببینین! ما الان باید بریم مواد اولیه‌ش رو جمع کنیم! الستور تو برو از دفتر اسنیپ این لیست رو بدزد! لورا تو هم برو این لیست رو از آشپزخونه بیار. منم میرم یه پاتیل بردارم ببرم دستشویی میرتل گریان. اونجا معجون رو بار میذاریم. ماه دیگه همین موقع آماده س!

آلنیس یه نگاه هاج و واجی به بقیه کرد و رو به سیبل گفت:
- میگم مطمئنی حالت خوبه؟ انگار خیلی میزون نیستیا! میخوای بریم یه موقع دیگه بیایم با انرژی بریم دزدی؟!

سیبل که یه کمی هول شده بود به سرعت جواب داد:
- آره آره آره! نه! چیزه! چرا! همه چی عالیه. فقط جای رفیقامون خالیه!

وضعیت عجیبی شده بود. سیبل هی داشت اوج می گرفت و از کنترل خارج می‌شد. از اون طرف آریانا هم دیگه کم‌کم نفسش هم بند اومده بود و جانش رو آماده کرده بود که دو دستی تقدیم جان آفرین کنه. گابریلا هم اون گوشه کنارا همچنان برای خودش نشسته بود و با یه آتیش قابل حمل که سالازار بهش عیدی داده بود بازی می کرد. بقیه هم دور هم جمع شده بودن که یهو سیبل یه دنده معکوس کشید و با صدای کلفتی شروع به حرف زدن کرد:

- خادم لرد سیاه امشب آزاد می‌شه. اون میره به کمک اربابش که کمکش کنه دوباره برگرده. هری کشته میشه! سالازار اجاره‌ی جهنمو زیاد می کنه!

لورا یه آهی کشید و چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت:
- سیبل جان. دوست خوبم. اولاً که اینا نصفش قدیمی بود نصفش بدیهیات. حالا هر جا صداتو کلفت کردی که دیگه ما خر نیسیم قبول کنیم که! بعدم اصلاً تو الان خودت خادم لرد سیاهی. لرد هم همین دور و بر برای خودش می‌پلکه.

سیبل که دید نتونسته اون جوری که میخواد جمع رو دستش بگیره و تأثیر گذار بشه با همون صدای کلفتش ادامه داد:
- نه نه! داشتم تازه گرم می کردم! الان اصل کاری رو میگم! یه منجی از آسمان میاد و همه مشکلاتمون رو حل می‌کنه! هفت S جادویی مهیا میشه!

به محض این که این جمله‌ش تموم شد برای این که تأثیر گذاریش رو دو چندان کنه به حالت غش کردن خودشو از پشت روی زمین ول کرد! اما درست توی همون منطقه آریانا داشت نفس‌های آخرش رو می‌کشید که با برخورد سیبل بهش یهو اون چنگکه رها شد و نفسش بالا اومد!

آریانا چندتا سرفه کرد و بریده بریده گفت:
- بابا... این آخه... اصلاً تعادل روانی... نداره! مگه یادتون نمیاد که...

بـــــــــــــــــوم!

ناگهان یه چیزی از آسمون روی کله‌ی آریانا افتاد! چند لحظه طول کشید که همه بتونن درست نگاه کنن و تشخیص بدن.

اما گرد و غبار ناشی از فرود ناگهانی که نشست صحنه نمایان شد.

هلگا هافلپاف با یک ردای زرد رنگ و موهای قرمز آتشینش که روی شونه‌هاش ریخته بود و همینطور یک پیشبند سفید و آبی راه راه بسته بود، طناب کلفت قهوه رنگی رو توی یه دستش و یک ملاقه آشپزخونه رو هم توی دست دیگه ش گرفته بود و حالا روی آریانا وایساده بود.
از اونجایی که پای هلگا تقریباً حوالی گردن آریانا فرود اومده بود این دامبلدور کوچک دوباره از نعمت زیبای نفس کشیدن محروم شده بود.

هلگا یه لبخندی رو به جمعیت زد و گفت:
- نبینم دوباره مأموریت بدون من بخواین برین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/1/6 22:30:22
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 6 فروردین 1404 02:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیبل که تا اون لحظه در سکوت مشغول برس کشیدن به سیبیل هاش بود، خودش رو به شکل ناگهانی میندازه وسط بحث!
- ساعت شاید با s نباشه و با c باشه ولی ساعت اسلاگهورن با s شروع میشه!

آریانا دوست داشت با سیبل بحث کنه. شاید بپرسید چرا؟ خب آریانا هنوز بابت اینکه تو یکی از سوژه ها سیبل هر چی دم دستش میومد تو کله اش میکوبید از دستش کفری بود. ولی خب فعلا وقت نداشت. چرا؟ چون در اثر کنجکاوی(!) بیش از حد آریانا و بررسی دقیق و از فاصله خیلی خیلی از نزدیک وسایل دزدی ماگلی لورا، دماغش توی یکی از واسایل چنگگ مانندی که معلوم نبود به چه دردی میخوره گیر کرده بود. و وسیله ی چنگگ مانند قصد باز شدن و ول کردن دماغش رو نداشت و حسابی بهش چسبیده بود. و اون هم سخت داشت تلاش می کرد تا خودشو از دستش رها کنه.

سیبل نیم نگاهی به وضعیت در هم و برهم آریانا انداخت و بعد سراغ موضوع قبلی برگشت.
- فکر نکنم خیلی دلتون بخواد با این وسایل بخواید از اسلاگهورن دزدی کنید. اونم اسلاگهورنی که از ترسش حتی روی چوبدستی و رداش هم دزدگیر گذاشته!

بقیه هم تو این مورد باهاش موافق بودن. احتمالا دزدی خیلی فکر خوبی نبود. سیبل در حالی که با دستش توی بخار چای ترکیبی عجیب و غریبش شکل های کج و معوجی میکشید راه حای که تو ذهنش بود رو ارائه داد.
- میتونیم از معجون جا به جایی استفاده کنیم!

آریانا که حالا لنگش که برای فشار دادن و آزاد کردن دماغش از چنگگ استفاده کرده بود هم توی چنگگ گیر کرده بود، با همون وضعیت خودش رو به ادامه بحث رسوند.
- به نظرم میتونه ایده خوبی باشه.

خب ظاهرا درگیر تر از این بود که بفهمه کسی که این ایده رو داده بود همون سیبلی بود که همیشه باهاش کل کل داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 6 فروردین 1404 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لورا ایندفعه به اهم اهمی صداشو دوباره صاف کرد. بعد بازم دید که همه همینجوری دارن نگاش میکنن و منتظرن که توضیحی ارائه بده، پس صداشو سه‌باره صاف کرد. در همین حین لورا داشت فکر می‌کرد که باید چی بگه و چجوری باید مچ گرفته شده‌ش رو آزاد کنه. چهار‌باره و پنج‌باره هم صداشو صاف کرد. داشت با خودش فکر می‌کرد که پشت دستشو داغ می‌کنه و دیگه هیچ وقت با کسی مچ نمیندازه که مچش گرفته نشه. لورا شش‌باره صداشو صاف کرد و دهنشو باز کرد که اعتراف کنه.

- شما که نمی‌خواستین بدون من تفریح کنین، مگه نه؟

سرها از سمت لورا به سمت الستور چرخید که با لبخند همیشگیش اونجا وایساده بود. لورا نفس راحتی کشید و سعی کرد تا حواس بقیه به الستوره وسایلش رو از روی میز جمع کنه. ولی حواس آلنیس جمع بود. دست لورا رو گرفت.
- قرار بود بگی اینا دقیقا چین!

بقیه، شامل گابریلا، آریانا و الستور هم توجهشون به وسایل جلب شد. الستور نزدیک تر اومد و یکی از وسایلو برداشت و براندازش کرد.
- اینا وسایل دزدی ماگلیه.
- لورا؟!

آلنیس به نظر عصبانی میومد ولی الستور با لبخند بزرگی به لورا نگاه می‌کرد. فکر نمی‌کرد از این دختر همچین کاری بربیاد. گابریلا پاشو رو پاش انداخته بود و با بی‌خیالی وسایل لورا رو بررسی می‌کرد. ولی آریانا برخلاف گابریلا با ذوق و شوق وسایلو نگاه می‌کرد و سوال می‌پرسید.
- این چیه لورا؟ چیکار می‌کنه؟ واااای این یکی رو چه باحاله! این چیکار میکنه؟

لورا سعی می‌کرد در کوتاه‌ترین حالت ممکن جواب آریانا رو بده. بعد از جواب دادن چندتا سوال خسته شد و تصمیم گرفت بحثو به موضوع اصلی برگردونه.
- خب حالا ساعتو چیکار کنیم؟
- شما می‌خواستین ساعت بذارین تو سفره‌ی هفت s؟! ولی ساعت که با s شروع نمیشه، با c شروع میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...