جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

52 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 فروردین 1404 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب مالفوی!

می‌بینم به نکاتی که گفتم گوش کردی و به خوبی توی پستت اجراشون کردی. فقط دوجا از پستت به جای دو اینتر، سه اینتر زدی. این مشکل چیزی نیست که بخوام بهش گیر بدم مثل موارد قبلی ولی ازت انتظار دارم که حواست به این چیزا باشه. توصیه‌ای که دارم اینه که قبل از ارسال پستت یک‌بار دیگه اون رو بخونی تا متوجه این مشکلات بشی.

چالش دوم تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 فروردین 1404 02:27
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم

قطار هاگوارتز، کوپه‌ی ششم، عصر همون روزی که وارد ایستگاه کینگزکراس شده بودیم.
توی واگنی نشسته بودم که نور آفتاب کم‌رمق از لای پنجره‌ها می‌تابید و لرزش منظم چرخ‌ها مثل لالایی ملایمی، ذهنم رو درگیر کرده بود. روبه‌روم، پسرک تازه‌واردی از ریونکلا به اسم «اِدگار» نشسته بود؛ زیاد اهل حرف زدن نبود. ولی اون روز، سکوت رو شکست.

– تو... واقعاً فکر می‌کنی طلسم کروشیو فقط یه طلسمه؟
– یه طلسم نیست. شکنجه‌ست. یه جادوی سیاه ناب و خالص. فقط با میل به درد رسوندن کار می‌کنه.

نگاهمو از پنجره گرفتم و بهش خیره شدم. اونم زل زده بود به عصای نقره‌ای دسته‌ماری که توی دامن شنلم آویزون بود.

– شنیدم تو اسلیترینی. خانواده‌ت با ولدمورت بوده، درسته؟
– شنیدی؟ خب... لابد چیزای دیگه‌ای هم شنیدی. بعضی چیزا فراموش نمیشن، فقط پنهون می‌شن.

چهره‌ش یک‌ لحظه جدی‌تر شد. یه نقشه‌ی جیبی هاگوارتز دستش بود که مثل یه کتاب طلسم باهاش ور می‌رفت.

– می‌دونی... پدرم از یه گرگینه جون سالم به در برده. اون موقع هنوز دانش‌آموز بوده.
– گرگینه‌ها وقتی شب کامله بی‌اختیار میشن. پدرت خوش‌شانس بوده.
– خوش‌شانس؟ یا شاید بلد بوده از خودش دفاع کنه. شاید یه طلسم خاص... یا شاید چون گرگینه‌ای که بهش حمله کرده، آدم درستی بوده.


لحظه‌ای مکث کردم. دلم می‌خواست بهش بگم بعضی وقتا، حتی درست‌ترین آدم‌ها هم تبدیل به هیولا می‌شن. ولی چیزی نگفتم.

– اگه یه روز با یه دمنتور روبه‌رو بشی، چی کار می‌کنی؟
– انتظار داری بگم «اکسپکتو پاترونوم»؟
– خب آره. همه همونو می‌گن.
– پاترونوس؟ می‌تونه مؤثر باشه، ولی فقط وقتی که خاطره‌ی خوبی داری. بعضیا... خاطره‌ی خوبی ندارن.

چند ثانیه‌ای توی سکوت گذشت. صدای خنده‌ی بچه‌ها از کوپه‌ی کناری می‌اومد. ولی توی کوپه‌ی ما، فقط صدای ذهن‌ها بود که می‌پیچید.

– اگه یه روز بفهمی هم‌کوپه‌ایت یه خون‌آشامه چی؟
– می‌ذارم زنده بمونه... تا وقتی که بهم خیانت نکرده.

اون سکوت کرد. بعد لبخندی زد، از اون لبخندای عجیب که نمی‌دونی مسخره‌ست یا جدی.

– عجیبی... مثل یه داستان تاریک ناتموم.
– و تو زیادی حرف می‌زنی برای کسی که از گرگینه جون سالم به‌در برده.


صدای ترمز ناگهانی قطار باعث شد هردومون تکون بخوریم. نور آفتاب غروب، روی صورت ادگار افتاده بود و نگاهش خیره به پنجره بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 فروردین 1404 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب مالفوی!

خیلی به کلاس من خوش اومدی با اینکه هم سن خودمی! رکورد دار مردود شدنی فکر کنم نه؟

متاسفانه نمی‌تونم جلوی شوخی کردنم رو بگیرم. بگذریم! بریم سراغ چالش‌ها.

چالش اول رو به خوبی نوشتی. توصیف ها خیلی خوب بودن. خیلی خوب متنت رو تفکیک کردی. این کمک می‌کنه که خواننده با متنت ارتباط بیشتر و بهتری بگیره. اینکه از چند مغازه نوشتی خیلی خوب بود. جادوآموزای دیگه فقط یک مغازه رو توصیف می‌کردن و داستانشون رو توی همون مغازه ادامه می‌دادن ولی من با پست تو در کوچه قدم زدم و مغازه‌های مختلف رو دیدم.

چالش اول تایید شد.

می‌رسیم به چالش دوم! چالشی که من، روی سخت‌گیر بودنم رو توش نشون می‌دم.

پست به طور کلی خوب بود ولی خب دیالوگ‌ها از توصیفات تفکیک نشدن. ما باید به یه شکلی نشون بدیم که کدوم یکی از حرفامون توصیفه و کدوم یکی دیالوگ!
شکلی که تو این سایت استفاده می‌کنیم برای تفکیک، "-" هست. قبل هر دیالوگ خط تیره می‌ذاریم و بعد دیالوگ رو می‌نویسیم. قشنگ‌تر می‌شه اگه بین خط تیره و دیالوگت یک اسپیس هم بزنی.

چون می‌خوام مطمئن شم که چیزایی که گفتم رو کامل فهمیدی، این چالشت رو تایید نمی‌کنم تا برگردی با یه پست دیگه.

چالش دوم تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1404 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول

کوچه‌ای باریک و نمور، پیچیده در تاریکی خفه‌ای که حتی نور روز هم جرأت نفوذ به آن را نداشت. بوی رطوبت و خاک کپک‌زده در هوا معلق بود و دیوارهای آغشته به جلبک، زمزمه‌ی فراموش‌شدگان را در گوشم نجوا می‌کردند.

قدم‌هایم روی سنگ‌فرش خیس کوچه طنین می‌انداخت. شنل مشکی‌ام، با لبه‌های نقره‌دوزی‌شده، با هر نسیم خفیف تکان می‌خورد، و عصای آبنوسِ باریکم با نوای آهسته‌ای زمین را لمس می‌کرد.

نخستین مغازه، پنجره‌هایی چرک‌آلود و قفسه‌هایی پُر از جمجمه‌ی موجودات جادویی. یکی از آن‌ها، جمجمه‌ی شفاف و سبز مایل به آبی رنگی بود که به‌نظر می‌رسید هنوز انرژی حیات در آن باقی‌ست—نور ضعیفی از حفره‌ی چشمانش بیرون می‌تابید. روی طاقچه، یک جعبه‌ی چوبی با حکاکی‌هایی از زبان باستانی مرلین دیده می‌شد. درش اندکی باز بود و صدایی مانند زمزمه‌ی نفرین‌شده‌ها از آن بیرون می‌آمد.

درون مغازه‌ای دیگر، حلقه‌هایی از موی وامپایر درون شیشه‌هایی غبارگرفته قرار داشت. کنارشان، شمشیری خمیده و سیاه‌رنگ، آغشته به سمی که تنها در شب‌های مه‌آلود هاگزمید قابل فعال‌سازی بود.

در ویترین مغازه‌ی "بورگین و بورکس"، چیزی بیش از همه توجهم را جلب کرد: دستی خشک‌شده، به‌رنگ خاکستر، با انگشتانی که همچنان به‌طرز ناموزونی در هوا قفل شده بودند. یادگار نفرینی که گویند صاحبش را زنده‌زنده در کابوس‌ جاودانه‌ای فروبرد. و در پشت آن، آینه‌ای که گفته می‌شد اگر بیش از هفت ثانیه در آن خیره شوی، عمیق‌ترین ترس‌هایت را واقعی می‌کند.

لبخند محوی گوشه‌ی لبم نشست. هوشیاری دائمی؟ مودی هنوز نمی‌داند که برخی از ما، از کودکی در چنین کوچه‌هایی آموخته‌ایم چطور با تاریکی هم‌پیمان شویم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1404 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم

قطار هاگوارتز با صدای همیشگی‌اش روی ریل‌ها می‌غلتید و تنها صدای برخورد چرخ‌ها با ریل‌ها در فضا می‌پیچید. من نشسته بودم و عصای آبنوسم رو توی دستم چرخ می‌دادم، چیزی توی ذهنم نبود. آرامش قطار یه حس خوبی داشت، اما انگار قرار بود این آرامش خیلی زود از بین بره.

ناگهان صدای یک پسر از کوپه کناری به گوشم رسید.

راستش رو بخوای، فکر می‌کنم امسال برای اسلیترین یه فاجعه است. شنیدم تیم کوییدیچ هیچ شانسی برای برد نداره.
این پسر، خیلی هم خوش‌باور بود. توی دلم گفتم، مسخره‌ها! هیچ وقت به این تیم‌ها نمی‌شه اعتماد کرد.

چی می‌گی؟!
صدا رو خیلی بلند گفتم، طوری که مطمئن بودم همه متوجه حرفم می‌شن. با عصبانیت از جا بلند شدم، دستم روی لبه‌ی عصام فشار می‌داد.

هیچ‌وقت یه همچین حرفی رو توی اسلیترین نزن!


پسر، برای یه لحظه حرفش رو قطع کرد و به سمت من نگاه کرد. چشماش از ترس گشاد شد، ولی خب، من به راحتی هیچ وقت کسی رو توی جایگاه خودم نمی‌دیدم.

چطور می‌تونی همچین چیزی بگی؟ اسلیترین همیشه پیروز بوده. تو اگر نمی‌فهمی چطور کار می‌کنه، بهتره دهنت رو ببندی.


پسر کوچیک‌تر از من، حتی نتونست جواب بده. فقط سری تکون داد و دوباره سرش رو توی کتابش فرو برد. این بچه‌ها نمی‌دونن چه اشتباهی می‌کنن.

گوش کن، اگر نمی‌فهمی که همیشه از اسلیترین چیزی جز پیروزی بیرون نمیاد، بهتره دیگه درباره این تیم حرف نزنی. اسلیترین همیشه یه قدم از همه جلوتره، حتی وقتی فکر می‌کنی دیگه شانسی نداره.


باز هم سکوت شد. حتی صدای قطار هم دیگه به گوش نمی‌رسید. با خودم فکر کردم، توی همچین دنیایی که همه در تلاش برای پایین آوردن اسلیترین بودن، فقط ما بودیم که همیشه در بالاترین درجه ایستاده بودیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 20 فروردین 1404 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب مالفوی!

خوشحالم که دوباره تورو تو کلاسم می‌بینم.

پستت رو خوندم. نکاتی که بهت گفتم رو به نحو احسن رعایت کردی. این پست از لحاظ نگارشی یک پست مناسبه!

الان با خیال راحت می‌تونم بگم که دیگه چیزی برای آموزش بهت ندارم.

چالش دوم تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 20 فروردین 1404 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم:

باد سرد از لای پنجره‌ی نیمه‌باز می‌وزید و هوای کوپه رو پر از بوی بارون و زنگ آهن کرده بود. قطار از ایستگاه راه افتاده بود، و صدای یک‌نواخت حرکت چرخ‌ها مثل لالایی برای ذهن‌هایی شده بود که نمی‌خواستن فکر کنن. ولی من ... من داشتم در افکارم گم میشدم.

کراب و گویل، مثل همیشه منتظر بودن ببینن من چی دارم بگم.هیچوقت نمی‌تونستن خودشون شروع‌کننده‌ی چیزی باشن.

خم شدم جلو و صدای قطار رو زیر صدام له کردم:
- درباره‌ی ماسک آدریک شنیدید؟

گویل ابروهاشو بالا انداخت.
- اون دیگه چیه؟ یه وسیله‌ی دیگه‌ی جادوی سیاهه؟

لبخندم تلخ بود.
- نه فقط یه وسیلس.. اگه یه نفر باهاش بهت نگاه کنه تا ته ته وجودت رو می‌بینه؛ می‌گن این ماسک به چشم‌ کسی وصل بوده که نه زنده بوده و نه مرده... بلکه تو مرز بین دو دنیا گیر افتاده بوده.

کراب خندید.
- مزخرفه. مثلاً چیکار می‌کرد؟

سرمو کمی کج کردم، انگار دارم از توی سایه‌ها چیزی بیرون می‌کشم.
- هرکی این ماسک رو بپوشه می‌تونه گذشته‌ی طرف مقابلشو ببینه. ترس‌هاشو، گناهاشو، حتی اون چیزی که خودش فراموش کرده.. ولی بهای سنگینی داره...

مکث کردم. بعد آروم گفتم:
- می‌گن با هر بار استفاده، یه تیکه از روحت رو می‌کَنه و اگه زیاد ازش استفاده کنی، دیگه نمی‌تونی از خودت جداش کنی.

سکوت در کوپه سنگین شد و صدای بخار قطار بلندتر از قبل توی گوشمون پیچید، انگار دنیا هم ساکت شده بود تا این داستان رو واو به واو گوش کنه.

گویل خش‌خش کنان گفت:
- تو... خودت دیدیش؟

چند ثانیه بهشون نگاه کردم. نه با ترس حتی نه با غرور انگار فقط... پوچ بود؛ منظورم اینه.. نگاهم خالی بود خالی از هر چیزی.
- شاید؛ پدرم یه بار گفت این ماسک یه‌ زمانی تو یکی از تالارهای ممنوعه‌ی هاگوارتز بوده، جایی که دیگه حتی نقشه‌ی غارتگر هم نشونش نمی‌ده.

کراب آروم پرسید:
- می‌خوای پیداش کنی؟

لبخندی زدم، از اون لبخندهای سرد و مغرورانه مالفوی‌‌ها.
- نمی‌خوام فقط پیداش کنم...

چشم‌هامو بستم برای لحظه‌ای تصور آیندم با اون ماسک تو ذهنم پیچید.
- ...می‌خوام ازش بپرسم که واقعاً کی هستم."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 20 فروردین 1404 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب مالفوی!

خیلی خوش اومدی به کلاس من!

چالش اول کلاس رو به خوبی انجام دادی. هرچیزی که در چالش خواسته شده بود، انجام شده. داستان در مورد کوچه‌ی ناکترن و فعالیت‌های تو توی اون هست. تمرکز داستان روی توصیف کردنه. و از همه مهم‌تر، توصیفات به خوبی نوشته شده.

به عنوان یک سال اولی واقعا عالی ظاهر شدی مالفوی!

چالش اول تایید شد.

حالا می‌رسیم به چالش دوم! چالشی که یکی از مهم‌ترین چالش‌های کل کلاس‌هاییست که قراره توشون شرکت کنی. باید بگم که من توی این چالش کمی سخت‌گیر می‌شم.

نسبت به انتظاری که از سال اولی‌ها دارم، خیلی خوب نوشتی. مشکلات خیلی کمی داشتی ولی این باعث نمی‌شه که از کنار همون مقدار کم هم ساده رد بشم.

نقل قول:
خم شدم جلو وصدامو پایین تر آوردم، درست مثل وقتایی که پدرم توی مهمونی‌های سیاه چیزایی می‌گفت که نباید کسی بشنوه.

- یه سنگ نایاب هست که پنهون شده، اونم جایی که حتی دامبلدور هم نتونه پیداش کنه. می‌گن یه جادوی خیلی قدیمی داره… جادویی که مربوط به قبل از هاگوارتز یا اصلا قبل از هرچیزه.

به این قسمت دقت کن. توصیفی که داشتی در مورد دارکو مالفوی بود و دیالوگ رو هم خود دراکو گفته پس نیازی نیست که بین توصیف و دیالوگ اینتر زده بشه. این اتفاق وقتی می‌افته که توصیف در مورد فرد A باشه و دیالوگ رو فرد B بگه.

نقل قول:
- مزخرفه، همچین چیزی ممکن نیست.
- واقعا؟
صدام سرد شد.


اینجا هم بین دیالوگ و توصیف بعدش اینتر نزدی ولی حس می‌کنم تو این موضوع رو خوب بلدی پس بذار ازش استفاده کنم تا چیز دیگه‌ای رو بهت آموزش بدم.
بعد از نوشتن پستت، حتما یک بار اون رو از اول بخون... تریجحا با سرعت پایین! اینکار باعث می‌شه که اینگونه مشکلات و مشکلات دیگه مثل غلط املایی و ... رو پیدا کنی و اصلاحشون کنی.

برای اینکه مطمئن بشم چیز هایی که گفتم رو رعایت می‌کنی باید بگم...

چالش دوم تایید نشد.

با یک پست دیگه که این موارد توش رعایت شده برگرد و تاییدت رو ازم بگیر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1404 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم:

قطار داشت آروم توی ریل‌ها می‌رفت. صدای چرخ‌ها مثل ضرباهنگ قلبی بود که نمی‌خواست آروم بگیره. بیرون، بارون نرم و خاکستری روی شیشه‌ها می‌کوبید، و بخار، دیدم رو گرفته بود. کوپه‌مون تاریک‌تر از بقیه بود و این دقیقا چیزی بود که من می‌خواستم.

کراب و گویل روبه‌روم نشسته بودن، هر دو مثل همیشه خنگ و منتظر.

- شنیدید درباره‌ش یا نه؟

صدای آروم ولی کشیده‌م فضا رو برید.

- درباره چی؟

کراب در حالی که دهنش پر از شکلات قورباغه‌ای بود پرسید.

خم شدم جلو وصدامو پایین تر آوردم، درست مثل وقتایی که پدرم توی مهمونی‌های سیاه چیزایی می‌گفت که نباید کسی بشنوه.

- یه سنگ نایاب هست که پنهون شده، اونم جایی که حتی دامبلدور هم نتونه پیداش کنه. می‌گن یه جادوی خیلی قدیمی داره… جادویی که مربوط به قبل از هاگوارتز یا اصلا قبل از هرچیزه.

گویل ابرو بالا انداخت و گفت: "سنگی که چیکار می‌کنه؟"

لبخند زدم. از اون لبخندای خاصی که وقتی می‌دونم یه چیزی دارم که بقیه ندارن، ناخودآگاه میاد گوشه‌ی لبم.

- قدرتشو باور نمی‌کنی... می‌تونه یه مرده رو بیاره… به قیمت یک زنده.

سکوت کوپه رو فرا گرفت ولی کمی بعد کراب شروع کرد به خندیدن، اولش کوتاه و بعد کم کم بعد قهقهه زد.

- مزخرفه، همچین چیزی ممکن نیست.
- واقعا؟
صدام سرد شد.

- پس چی فکر می‌کنی اون همه جادوی سیاه برای چیه؟ فکر می‌کنی ارباب تاریکی فقط برای تفریح آدم می‌کشت؟ بعضی‌ها فقط بخاطر سرنوشتشون نمی‌میرن، بعضی‌ها میمیرن چون... دیگران وسیله‌شو دارن.

گویل چپ و راستشو نگاه کرد.

- تو... سنگو دیدی؟
- نه!

تکیه دادم عقب و دستمو روی دسته‌ی چرم صندلی کشیدم.

- اما یه نامه دیدم... پدرم می‌گفت هر کس بتونه نامه رو رمز گشایی کنه جای سنگ براش آشکار میشه.

اونا ساکت شدن. بالاخره فهمیدن چیزی که گفتم بازی نیست. شاید دروغی باشه، شاید هم نه؛ ولی من بهش فکر کرده بودم... خیلی زیاد.

قطار به جلو می‌رفت و بیرون هنوز بارون می‌بارید، ولی تو ذهنم فقط یه چیز بود؛
اگه اون سنگ واقعاً وجود داشته باشه...
اگه بتونم پیداش کنم... دیگه لازم نیست انتخاب کنم بین اطاعت از لرد... یا فرار از سرنوشتم، و اون وقت من تصمیم می‌گیرم... که کی بمونه، کی بره و شاید..
کی برگرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1404/1/18 18:44:57
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1404 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:

شب، آرام و سنگین بر روی شانه های لندن افتاده بود و مه، چون پارچه‌ای خاکستری و مرطوب، بر تن کوچه‌ها کشیده شده بود، سکوت، همچون طلسمی خاموش، همه‌چیز را در آغوش گرفته بودانگار کوچه‌ی دیاگون نفس نمی‌کشید؛ چراکه نفس‌ها همه جای دیگری گیر افتاده بودند، در کوچه‌ای که تنها نامش ترس بر جان خیلی ها می اندازد؛ کوچه‌ی ناکترن!

پایم را روی سنگ‌فرش‌های سرد و شکسته‌ی آن گذرگاه نفرین‌شده گذاشتم. باد، بوی پوسیدگی، خاک سوخته، و سالیان سال خشم را با خود می‌آورد.

بورجین و بورکز؛ مغازه‌ای که حتی دیوارهایش هم پچ‌پچ می‌کردند. دربش، از چوب کهنه‌ی نفرین‌شده‌ای ساخته شده بود، که زیر دستم ناله می‌کرد. قدم به درون که گذاشتم، نور کم‌جان فانوس‌های نفتی، با سایه‌ها جنگ می‌کردند و اغلب بازنده می‌شدند.

فضای درون مغازه، مثل درون یک تابوت بزرگ بود. تاریک، مرموز، و رمزآلود.
قفسه‌ها با اشیائی پر شده بودند که نه تنها جادویی، که زنده بودند. شیء نبودند، خاطره بودند، گناه بودند. نفرین‌هایی زندانی شده در پوست چوب و فلز و استخوان.

در ویترین یک قفسه، چشمم به شیشه‌ی سیاه رنگی افتاد که انگار پر بود از مایعی سرخ‌رنگ که آرام درون شیشه می‌چرخید و روی برچسبی زیر آن نوشته بود: « خون آخرین وارث خاندان کراو؛ در صورت نوشیدن، ذهن را به قرون گذشته پیوند می‌زند.»
دستی از سر کنجکاوی به سمتش دراز کردم، اما حس سرد و مرطوبی روی گردنم خزید، انگار خود جام نفس می‌کشید.

کمی آن‌سو تر، جعبه‌ای نقره‌ای روی پایه‌ای مخملی در حالی که قفل شده بود با علامت‌هایی که فقط کسی که زبان ارشد را می‌دانست می‌فهمید قرار گرفته بود.
بورجین زیر لب گفت:
- داخلش چیزی هست که صدای ارواح رو واضح‌تر می‌شنوی... اما مراقب باش، بعضی صداها راه بازگشت ندارن.

در گوشه‌ای دیگر، آینه‌ای بود که قابش از استخوان بود ولیکن تصویرم را نشان نمی‌داد، بلکه خاطره‌ای محو از چهره‌ی مادرم را به نمایش گذاشت، در شبی که بارها در رویا دیده بودم.
رویایی که در آن مادرم در آن موهای نقره‌ای رنگش را شانه میکشد و در کنار شومینه به پدرم لبخند میزند.

لحظه‌ای مکث کردم.
آیا آمده بودم برای خرید؟ یا برای دیدن خود واقعی‌ام در دل تاریکی؟
کوچه ناکترن، آینه‌ای بود که نقاب‌ها را پس می‌زد. اینجا، دیگر فرزند نرسیسا و لوسیوس بودن کافی نبود. اینجا، باید خودت را از نو می‌ساختی، با طلسم، با قدرت و با ترس.

از مغازه که بیرون آمدم، هوا سنگین‌تر ، مه غلیظ‌تر، و کوچه... آن کوچه خاموش‌تر شده بود.
اما من...
من هنوز خاموش نشدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1404/1/18 18:45:21
تصویر تغییر اندازه داده شده