کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
100
نفر همین الان آنلایناند
39 نفر در «انجمن»
1 عضو
99 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 50
-
انجمن 39
-
پروفایلها و حساب کاربری 9
-
اتاق خبر 2
اعضای آنلاین
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
شخصیت خودتون رو معرفی کنید
نوع تاپیک: غیر رول
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
3 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/08
آخرین ورود: دوشنبه 10 فروردین 1405 15:39
از: زیر درخت بید کهن !
پستها:
42

نام کامل: کاسیوپا بلک
-------
چوبدستی: چوب درخت بید، مغز موی تکشاخ، 21 اینچ.
-------
تولد: 16 مارس 1906
مرگ: 9 سپتامبر 1992
القاب: کَسی، آیریس (به معنای درون چشم، زیرا چشمان کاسیوپا بسیار زیبا بود.)
------
ظاهر: موهای تقریبا بلند مشکی که در آن ریشه های رنگ کرمی(خیلی کم) پیدا میشود و لخت است، چشمان خاکستری ، کک و مک، پوست روشن، مژههای بلند.
-------
نژاد: اصیل زاده، (پدر جادوگر، مادر جادوگر)
-------
پاترونوس: دلفین
-------
توضیحات و داستان زندگی:
کاسیوپا از بچگی کتاب میخواند، حتی وقتی که هنوز به مدرسه نرفته بود، میتوانست الفبا را از بر بخواند.
مادر و پدرش به او افتخار میکردند. بزرگتر که شد، حتی نابغهتر شد و نزدیک بود او را در مدرسهی تیزهوشان ماگل ها ثبتنام کنند. پدرش اما مخالف بود. او عقیدههای داشت که اگر حتی یکی از والدین جادوگر باشد، بچهی آنان باید به هاگوارتز برود.(آنها میخواستند با اینکه جادوگرند، دختر خود را در مدارس ماگل ها ثبت نام کنند، زیرا نگران جان کاسیوپا بودند)
کاسیوپا در آستانه کلاس هفتم بود. آنها برای مدرسهای ثبتنام نکرده بودند و تابستان شده بود!
در یک روز که آفتاب سوزان بود و کسی جرعت بیرون رفتن را نداشت، ناگهان پاکتی از درون دریچهی کولر افتاد و روی مبل افتاد، کاسیوپا به سرعت آن را برداشت و خواند. دو نامه بود. اولی را خواند. ناامید شد. نامهی قبض آب؟
دومی را برداشت و خواند. بله! این همانچیزی بود که کل تابستان منتظرش بود!
بالاخره، او به هاگوارتز تعلق گرفت.
--------
اخلاق و رفتار:
دختری کمغذا، کمی دمدمیمزاج، عاشق کتاب خواندن و نوشتن، سعی میکند به همه روحیه بدهد و آنان را بخنداند(دلداری دادن بلد نیست، فقط میخنداند
) زودرنج، بعضی اوقات عصبانی(اگر کسی روی مخش راه بره)، مهربان، عاشق کوییدیچ، کلاس معجونسازی و دفاع دربرابر جادویسیاه را دوست دارد، درسخوان، کمی تا قسمتی نابغه
. علاقهی شدید به داستان سه برادر.
تایپ شخصیتی: ENFP
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
-------
چوبدستی: چوب درخت بید، مغز موی تکشاخ، 21 اینچ.
-------
تولد: 16 مارس 1906
مرگ: 9 سپتامبر 1992
القاب: کَسی، آیریس (به معنای درون چشم، زیرا چشمان کاسیوپا بسیار زیبا بود.)
------
ظاهر: موهای تقریبا بلند مشکی که در آن ریشه های رنگ کرمی(خیلی کم) پیدا میشود و لخت است، چشمان خاکستری ، کک و مک، پوست روشن، مژههای بلند.
-------
نژاد: اصیل زاده، (پدر جادوگر، مادر جادوگر)
-------
پاترونوس: دلفین
-------
توضیحات و داستان زندگی:
کاسیوپا از بچگی کتاب میخواند، حتی وقتی که هنوز به مدرسه نرفته بود، میتوانست الفبا را از بر بخواند.
مادر و پدرش به او افتخار میکردند. بزرگتر که شد، حتی نابغهتر شد و نزدیک بود او را در مدرسهی تیزهوشان ماگل ها ثبتنام کنند. پدرش اما مخالف بود. او عقیدههای داشت که اگر حتی یکی از والدین جادوگر باشد، بچهی آنان باید به هاگوارتز برود.(آنها میخواستند با اینکه جادوگرند، دختر خود را در مدارس ماگل ها ثبت نام کنند، زیرا نگران جان کاسیوپا بودند)
کاسیوپا در آستانه کلاس هفتم بود. آنها برای مدرسهای ثبتنام نکرده بودند و تابستان شده بود!
در یک روز که آفتاب سوزان بود و کسی جرعت بیرون رفتن را نداشت، ناگهان پاکتی از درون دریچهی کولر افتاد و روی مبل افتاد، کاسیوپا به سرعت آن را برداشت و خواند. دو نامه بود. اولی را خواند. ناامید شد. نامهی قبض آب؟
دومی را برداشت و خواند. بله! این همانچیزی بود که کل تابستان منتظرش بود!
بالاخره، او به هاگوارتز تعلق گرفت.
--------
اخلاق و رفتار:
دختری کمغذا، کمی دمدمیمزاج، عاشق کتاب خواندن و نوشتن، سعی میکند به همه روحیه بدهد و آنان را بخنداند(دلداری دادن بلد نیست، فقط میخنداند
) زودرنج، بعضی اوقات عصبانی(اگر کسی روی مخش راه بره)، مهربان، عاشق کوییدیچ، کلاس معجونسازی و دفاع دربرابر جادویسیاه را دوست دارد، درسخوان، کمی تا قسمتی نابغه
. علاقهی شدید به داستان سه برادر.تایپ شخصیتی: ENFP
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط IrisSlytherin در 1404/3/8 15:54:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 17:38:16
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 17:38:16
جزئیات کاربر

سوروس اسنیپ
چوب دستی: نامعلوم
استاد: معجون گری
مرگ:توسط لرد ولدمورت
شغل:استاد معجون گری هاگوارتز
جنسیت:مرد
نام کامل : سوروس اسنیپ
دشمن :ولدمورت
ظاهر :موهای سیاه چرب ، چشم های سیاه متمایل به قهوه ای
علاقه:درس دفاع در برابر جادوی سیاه
او مأمور دوجانبه ای بود که به وظوع در جبهه خیر میجنگید . او به مادر هری علاقه زیادی داشت.ولی این عشق ، ناکام ماند. او آنقدر برای دامبلدور مورد اعتماد بود که دامبلدور از او خواست تا اورا بکشد . اینگونه اعتماد لرد ولدمورت نسبت به اسنیپ زیاد میشد که اسنیپ بتواند لرد ولدمورت را نابود کند . اما ولدمورت پیش دستی کرده اسنیپ را کشت . اسنیپ پس از آن که دامبلدور را کشت (به درخواست خود دامبلدور)مدیر هاگوارتز شد اما توسط اعضای چهار خانه (گروه های هاگوارتز)از این مقام خلع شد. این اتفاق با دوئل مک گونگال و اسنیپ به سمر رسید و در این مبارزه اسنیپ به مک گونگال آسیب نرساند و حملات او را به سمت دو مرگخوار دشمن دفع کرد و باعث مرگ آنها شد. او در نهایت به دست لرد ولدمورت کشته و بعد خاطرات او به هری پاتر و دوستانش نشان داده شد . هری به درخواست خود اسنیپ اشک او را به هاگوارتز برده پرتره او را در دفتر مدیران در کنار عکس دامبلدور و دیگر مدیران هاگوارتز نسب کرد.
اگه میخوای وارد ایفاینقش جادوگران شی و دنیای جادویی هری پاتر رو به همون ترتیبی که هری پاتر از کودکی تا بزرگسالی طی کرد تجربه کنی، طرح ویژه سایت جادوگران با عنوان "فکر میکنی جادوگری؟" رو بهتره مطالعه کنی.
در مرحله اول و درست قبل از معرفی شخصیت، باید براساس یکی از تصاویر کارگاه، داستانی در تاپیک کارگاه داستاننویسی ارسال کنی و بعد اینجا برگردی. هربار مرحله به مرحله راهنماییت میکنیم که در ادامه چه کاری باید انجام بدی.
چوب دستی: نامعلوم
استاد: معجون گری
مرگ:توسط لرد ولدمورت
شغل:استاد معجون گری هاگوارتز
جنسیت:مرد
نام کامل : سوروس اسنیپ
دشمن :ولدمورت
ظاهر :موهای سیاه چرب ، چشم های سیاه متمایل به قهوه ای
علاقه:درس دفاع در برابر جادوی سیاه
او مأمور دوجانبه ای بود که به وظوع در جبهه خیر میجنگید . او به مادر هری علاقه زیادی داشت.ولی این عشق ، ناکام ماند. او آنقدر برای دامبلدور مورد اعتماد بود که دامبلدور از او خواست تا اورا بکشد . اینگونه اعتماد لرد ولدمورت نسبت به اسنیپ زیاد میشد که اسنیپ بتواند لرد ولدمورت را نابود کند . اما ولدمورت پیش دستی کرده اسنیپ را کشت . اسنیپ پس از آن که دامبلدور را کشت (به درخواست خود دامبلدور)مدیر هاگوارتز شد اما توسط اعضای چهار خانه (گروه های هاگوارتز)از این مقام خلع شد. این اتفاق با دوئل مک گونگال و اسنیپ به سمر رسید و در این مبارزه اسنیپ به مک گونگال آسیب نرساند و حملات او را به سمت دو مرگخوار دشمن دفع کرد و باعث مرگ آنها شد. او در نهایت به دست لرد ولدمورت کشته و بعد خاطرات او به هری پاتر و دوستانش نشان داده شد . هری به درخواست خود اسنیپ اشک او را به هاگوارتز برده پرتره او را در دفتر مدیران در کنار عکس دامبلدور و دیگر مدیران هاگوارتز نسب کرد.
اگه میخوای وارد ایفاینقش جادوگران شی و دنیای جادویی هری پاتر رو به همون ترتیبی که هری پاتر از کودکی تا بزرگسالی طی کرد تجربه کنی، طرح ویژه سایت جادوگران با عنوان "فکر میکنی جادوگری؟" رو بهتره مطالعه کنی.

در مرحله اول و درست قبل از معرفی شخصیت، باید براساس یکی از تصاویر کارگاه، داستانی در تاپیک کارگاه داستاننویسی ارسال کنی و بعد اینجا برگردی. هربار مرحله به مرحله راهنماییت میکنیم که در ادامه چه کاری باید انجام بدی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/7 12:12:04
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/7 12:34:54
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/7 13:00:10
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/7 13:03:52
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/7 12:34:54
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/7 13:00:10
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/7 13:03:52
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 21:16
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
115
شغل
شهردار شهر لندن

نام: کریدنس بربون (با نام اصلی "اورلیوس دامبلدور")
ظاهر: چشم و موهای بلند سیاه، چهره رنگ پریده و استخونی (از بس فشار می خوره)
نژاد: دورگه (پدر جادوگر، مادر ماگل احتمالا)
پاترونوس: ققنوس
چوبدستی: چوب آسپن، مغز ریسه قلب اژدها، 12/5 اینچ، انعطافناپذیر
توضیحات: کریدنس توسط مری لو بربون به فرزندخواندگی پذیرفته شد و برای همین بزرگترین سوالش بعد از اینکه "چرا ققنوسم کچله؟" این بود که "واقعا کیه؟" و "پدر و مادر واقعیش کین؟".( عاره ققنوس داره!) اون هر وقت ناراحته (شبا مثلاً) میشینه با ققنوسش حرف میزنه. هر چند که اون و ققنوس دیر با هم آشنا شدن. اسمی هم واسه ققنوس نذاشته (کی حوصله داره؟! خودش میفهمه کی بهش احتاج داره!) تایپ شخصیتیش هم ENTP عه.
زندگینامه: کریدنس بربون، با نام اصلی اورلیوس دامبلدور، در تاریخ 30 اکتبر 1900 به دنیا اومد. چون توسط خانوادهاش ول شده بود هیچ چیزی راجبه اینکه کیه نمی دونست، اون فقط میدونست ماری لو بربون مادرخواندشه و دو تا خواهر ناتنی هم داره:
چاستیتی بربون و مادستی بربون
که نه میخواد و نه حوصله داره که بگه کین! ماری لو، کلا با جادو مشکل داشت و کریدنس هم جادوگر بود، برای همین کریدنس مجبور شد جادوش رو در خودش نگاه داره و دچار یه جادوی انگلی بشه به اسم آبسکیورس و بعد ها توسط این جادو تبدیل به یه آبسکیوریل بشه. هرچند که همه آبسکیوریل ها توی سن 10 یا قبلتر میمیرن ولی کریدنس تا سنین بالا تر هم زنده موند. (گودرتمند) دلیل اصلی آبسکیوریل شدنش هم فشار روانی و جسمانیه که ماری لو بهش وارد میکرد.
کریدنس در زمانی که گریندلوالد میخواست ارتش جمع کنه، در مکان تجمعشون حضور داشت و گریندلوالد هم بهش گفت میدونه کریدنس کیه و برای اینکه بهش بگه باید وارد "اتحاد" بشه. کریدنس هم که کلا تو همین فاز بود گول چشمای دورنگ گریندلوالد رو خورد و اونجا بود که فهمید یه دامبلدوره.
این تنها حقیقت حرف های گرندلوالد بود، گریندلوالد به کریدنس اسم اصلیش رو گفت ولی نگفت که نسبتش واقعیش با خانواده دامبلدور چیه. گفت برادر گمشدشونه و آلبوس دامبلدور هم اون رو ترد کرده. این حرف ها فقط برای سو استفاده از کریدنس بود، چون اون میتونست آلبوس رو شکسته بده و گریندلوالد هم این رو می دونست برای همین تلاش کرد کریدنس رو بر علیهش بسیج کنه. هر چند کریدنس خیلی از گریندلوالد زخم خورد ولی به هر حال اون کسی بود که اون رو با ققنوسش آشنا کرد.
وقتی کریدنس قسد جون آلبوس رو کرده بود، آلبوس بهش حقیقت رو گفت. اینکه اون پسر گمشده خانواده دامبلدوره، پسره ابرفورث که برادر کوچیک آلبوسه. حالا اینا بمونه واسه بعد... کریدنس یا بهتره بگم اورلیوس تغییر جبهه داد و وارد اولین ارتش دامبلدور شد. اون همراه دامبلدور دست گریندلوالد رو روکردن و مانع پیروزی گریندلوالد شدن.
کریدنس و ققنوس بی نامش بعد از جنگ همراه پدرش ابرفورث توی هاگزهد زندگی کردن ولی به نظر میومد آخرای عمره کریدنس باشه... اما کریدنس زنده موند (وگرنه چطور الان داره با هاتون حرف میزنه!؟ منطقی فکر کنین یکم!) چون تنها درمان آبسکیورس احساس تعلق به کسی یا چیزیه و اونم خانواده واقعیش رو پیدا کرده بود.
چه با نمک نوشتی.
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ظاهر: چشم و موهای بلند سیاه، چهره رنگ پریده و استخونی (از بس فشار می خوره)
نژاد: دورگه (پدر جادوگر، مادر ماگل احتمالا)
پاترونوس: ققنوس
چوبدستی: چوب آسپن، مغز ریسه قلب اژدها، 12/5 اینچ، انعطافناپذیر
توضیحات: کریدنس توسط مری لو بربون به فرزندخواندگی پذیرفته شد و برای همین بزرگترین سوالش بعد از اینکه "چرا ققنوسم کچله؟" این بود که "واقعا کیه؟" و "پدر و مادر واقعیش کین؟".( عاره ققنوس داره!) اون هر وقت ناراحته (شبا مثلاً) میشینه با ققنوسش حرف میزنه. هر چند که اون و ققنوس دیر با هم آشنا شدن. اسمی هم واسه ققنوس نذاشته (کی حوصله داره؟! خودش میفهمه کی بهش احتاج داره!) تایپ شخصیتیش هم ENTP عه.
زندگینامه: کریدنس بربون، با نام اصلی اورلیوس دامبلدور، در تاریخ 30 اکتبر 1900 به دنیا اومد. چون توسط خانوادهاش ول شده بود هیچ چیزی راجبه اینکه کیه نمی دونست، اون فقط میدونست ماری لو بربون مادرخواندشه و دو تا خواهر ناتنی هم داره:
چاستیتی بربون و مادستی بربون
که نه میخواد و نه حوصله داره که بگه کین! ماری لو، کلا با جادو مشکل داشت و کریدنس هم جادوگر بود، برای همین کریدنس مجبور شد جادوش رو در خودش نگاه داره و دچار یه جادوی انگلی بشه به اسم آبسکیورس و بعد ها توسط این جادو تبدیل به یه آبسکیوریل بشه. هرچند که همه آبسکیوریل ها توی سن 10 یا قبلتر میمیرن ولی کریدنس تا سنین بالا تر هم زنده موند. (گودرتمند) دلیل اصلی آبسکیوریل شدنش هم فشار روانی و جسمانیه که ماری لو بهش وارد میکرد.
کریدنس در زمانی که گریندلوالد میخواست ارتش جمع کنه، در مکان تجمعشون حضور داشت و گریندلوالد هم بهش گفت میدونه کریدنس کیه و برای اینکه بهش بگه باید وارد "اتحاد" بشه. کریدنس هم که کلا تو همین فاز بود گول چشمای دورنگ گریندلوالد رو خورد و اونجا بود که فهمید یه دامبلدوره.
این تنها حقیقت حرف های گرندلوالد بود، گریندلوالد به کریدنس اسم اصلیش رو گفت ولی نگفت که نسبتش واقعیش با خانواده دامبلدور چیه. گفت برادر گمشدشونه و آلبوس دامبلدور هم اون رو ترد کرده. این حرف ها فقط برای سو استفاده از کریدنس بود، چون اون میتونست آلبوس رو شکسته بده و گریندلوالد هم این رو می دونست برای همین تلاش کرد کریدنس رو بر علیهش بسیج کنه. هر چند کریدنس خیلی از گریندلوالد زخم خورد ولی به هر حال اون کسی بود که اون رو با ققنوسش آشنا کرد.
وقتی کریدنس قسد جون آلبوس رو کرده بود، آلبوس بهش حقیقت رو گفت. اینکه اون پسر گمشده خانواده دامبلدوره، پسره ابرفورث که برادر کوچیک آلبوسه. حالا اینا بمونه واسه بعد... کریدنس یا بهتره بگم اورلیوس تغییر جبهه داد و وارد اولین ارتش دامبلدور شد. اون همراه دامبلدور دست گریندلوالد رو روکردن و مانع پیروزی گریندلوالد شدن.
کریدنس و ققنوس بی نامش بعد از جنگ همراه پدرش ابرفورث توی هاگزهد زندگی کردن ولی به نظر میومد آخرای عمره کریدنس باشه... اما کریدنس زنده موند (وگرنه چطور الان داره با هاتون حرف میزنه!؟ منطقی فکر کنین یکم!) چون تنها درمان آبسکیورس احساس تعلق به کسی یا چیزیه و اونم خانواده واقعیش رو پیدا کرده بود.
چه با نمک نوشتی.

تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/7 11:29:02
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

مارکوس فنوییک از نژادی ناشناخته بود؛ نه کاملاً انسان، نه کاملاً جادوزاده. در رگهایش خون جادوگری بسیار قدیمی جاری بود که با نوعی جوهرِ غیرانسانی شاید چیزی نزدیک به "سایه" یا "فراماده" آمیخته شده بود. او تنها دورگهای بود که همانند اصیلزادگان در میان خاندانهای بزرگ و باستانی پرورش یافت؛ اما هرگز، نه کاملاً از آنها بود، و نه زیر بار نام آنها رفت.
پیشینهاش را در شجرهنامههای رسمی نمییابی. اما رد نامش، در حاشیهی محو یکی از تابلوهای ممنوعهی هاگوارتز ثبت شده، جایی که پرترهای سوخته از یک نوجوان با چشمان نقرهای و شنل سیاه همچنان شبها بیهیچ دلیل روشنی زمزمه میکند:
«مرگ را دیدم، و آموختم چگونه در کنار آن زندگی کنم.»
گروه : ریون کلاو
ویژگیهای ظاهری
مارکوس فنوییک ظاهر انسانی دارد، اما چیزی در چهرهاش هست که نگاه را میرباید، آنگونه که گویی واقعاً به تو خیره نیست، بلکه به اعماق وجودت نفوذ کرده. پوستش به رنگ خاکستر سرد است؛ نه بیمارگونه، بلکه گویی از نور گریزان است. چشمانش نقرهای درخشاناند ــ نوری بیجان، اما هشیار که در تاریکی میدرخشند. موهایش بلند و سیاهاند، همچون جوهر شب، و معمولاً پشت سرش بسته میشوند.
لباسی که میپوشد همواره ساده، بلند، و سیاهرنگ است؛ اما بافت آن بهنظر میرسد در تاریکی حرکت میکند. در گوشهی یقهاش، علامتی حک شده که با چشم عادی قابل دیدن نیست، مگر زیر نور شمعی که به مرگ تقدیم شده باشد.
او هرگز چوبدستی نمیکشد، اما هر وردی که زمزمه میکند، حکم قانون در دل فضا-زمان دارد. صدایش آرام، بم و نافذ است؛ انگار هر واژهاش با وزنی برابر با پایان یک دوره از هستی ادا میشود.
پیوند با هاگوارتز
نام مارکوس فنوییک هرگز در لیست رسمی شاگردان هاگوارتز ثبت نشد، اما شاهدانی از نسلهای دور، از حضوری سایهوار در تالارهای قدیمی سخن میگویند. در یکی از دیوارهای زیرزمینی اسلایترین، علامت رونی قدیمیای یافت شده که به زبانی منقرضشده نوشته:
"او که حتی سالازار جرئت دعوتش را نداشت."
گفته میشود زمانی کوتاه در هاگوارتز حضور یافت، نه بهعنوان دانشآموز، بلکه بهعنوان "مهمان خاموش". پرترههایی از قرن دوازدهم نشان میدهند که در زمانهای خاص، او وارد قلعه میشد بیدعوت، بیکلام، بیمقاومت.
برخی مدعیاند که پرترهی گمشدهی او هنوز در اتاق اسرار، یا حتی در محفل مرموزی زیر تالار ممنوعه پنجم وجود دارد. تنها پرترهای که به احتمال زیاد متعلق به اوست، تصویری است ناقص از نوجوانی بلندبالا، ایستاده در میان مه، با چشمانی که آینهای به مرگ هستند.
جایگاه در میان نژادها
برخلاف دورگههای دیگر که اغلب تبعیدشده، پنهان، یا تحقیرشدهاند، مارکوس هرگز از حقیقت خود شرمنده نبود. او با قدرت ذاتیاش راه خود را در جهان اصیلزادگان گشود؛ نه با تملق، بلکه با ترس. خاندانهای بزرگ از او واهمه داشتند، اما جرات مخالفت نداشتند. برخی، از جمله خاندان نورثمور و بلک، سعی کردند با ازدواج یا ائتلاف قدرتش را کنترل کنند؛ اما مارکوس به هیچ پیوندی وفادار نبود جز پیمانی که با مرگ بسته بود.
پیشینهاش را در شجرهنامههای رسمی نمییابی. اما رد نامش، در حاشیهی محو یکی از تابلوهای ممنوعهی هاگوارتز ثبت شده، جایی که پرترهای سوخته از یک نوجوان با چشمان نقرهای و شنل سیاه همچنان شبها بیهیچ دلیل روشنی زمزمه میکند:
«مرگ را دیدم، و آموختم چگونه در کنار آن زندگی کنم.»
گروه : ریون کلاو
ویژگیهای ظاهری
مارکوس فنوییک ظاهر انسانی دارد، اما چیزی در چهرهاش هست که نگاه را میرباید، آنگونه که گویی واقعاً به تو خیره نیست، بلکه به اعماق وجودت نفوذ کرده. پوستش به رنگ خاکستر سرد است؛ نه بیمارگونه، بلکه گویی از نور گریزان است. چشمانش نقرهای درخشاناند ــ نوری بیجان، اما هشیار که در تاریکی میدرخشند. موهایش بلند و سیاهاند، همچون جوهر شب، و معمولاً پشت سرش بسته میشوند.
لباسی که میپوشد همواره ساده، بلند، و سیاهرنگ است؛ اما بافت آن بهنظر میرسد در تاریکی حرکت میکند. در گوشهی یقهاش، علامتی حک شده که با چشم عادی قابل دیدن نیست، مگر زیر نور شمعی که به مرگ تقدیم شده باشد.
او هرگز چوبدستی نمیکشد، اما هر وردی که زمزمه میکند، حکم قانون در دل فضا-زمان دارد. صدایش آرام، بم و نافذ است؛ انگار هر واژهاش با وزنی برابر با پایان یک دوره از هستی ادا میشود.
پیوند با هاگوارتز
نام مارکوس فنوییک هرگز در لیست رسمی شاگردان هاگوارتز ثبت نشد، اما شاهدانی از نسلهای دور، از حضوری سایهوار در تالارهای قدیمی سخن میگویند. در یکی از دیوارهای زیرزمینی اسلایترین، علامت رونی قدیمیای یافت شده که به زبانی منقرضشده نوشته:
"او که حتی سالازار جرئت دعوتش را نداشت."
گفته میشود زمانی کوتاه در هاگوارتز حضور یافت، نه بهعنوان دانشآموز، بلکه بهعنوان "مهمان خاموش". پرترههایی از قرن دوازدهم نشان میدهند که در زمانهای خاص، او وارد قلعه میشد بیدعوت، بیکلام، بیمقاومت.
برخی مدعیاند که پرترهی گمشدهی او هنوز در اتاق اسرار، یا حتی در محفل مرموزی زیر تالار ممنوعه پنجم وجود دارد. تنها پرترهای که به احتمال زیاد متعلق به اوست، تصویری است ناقص از نوجوانی بلندبالا، ایستاده در میان مه، با چشمانی که آینهای به مرگ هستند.
جایگاه در میان نژادها
برخلاف دورگههای دیگر که اغلب تبعیدشده، پنهان، یا تحقیرشدهاند، مارکوس هرگز از حقیقت خود شرمنده نبود. او با قدرت ذاتیاش راه خود را در جهان اصیلزادگان گشود؛ نه با تملق، بلکه با ترس. خاندانهای بزرگ از او واهمه داشتند، اما جرات مخالفت نداشتند. برخی، از جمله خاندان نورثمور و بلک، سعی کردند با ازدواج یا ائتلاف قدرتش را کنترل کنند؛ اما مارکوس به هیچ پیوندی وفادار نبود جز پیمانی که با مرگ بسته بود.
خاطره ای مبهم
هیچکس نمیداند مارکوس فنوییک چه زمانی متولد شد اگر اساساً تولدی در کار بوده باشد. نخستین نشانههای حضور او به عصری بازمیگردد که افق هنوز از زبان انسان آکنده نشده بود، و خدایان قدیمی در خاموشی، جهان را با نگاهی سرد نظاره میکردند. در نسخههایی فراموششده از کتابهای ممنوعه، تنها سایهای از نام او باقی مانده، آن هم با هشدارهایی مرموز:
«او که با مرگ گفتوگو کرد و زنده بازگشت، دیگر از جنس ما نیست.»
مارکوس، همانگونه که در افسانهها آمده، تنها موجود شناختهشدهایست که از دیدار با مرگ مطلقه، بیآنکه نابود شود، بازگشته است. مرگ مطلقه، موجودیست فراسوی مفهوم مرگ، پیرتر از خلقت، خاموشتر از خلأ، و مارکوس نهتنها او را ملاقات کرد، بلکه به شاگردش بدل شد؛ با عهدی که حتی زمان را به تعظیم واداشت.
پس از بازگشت، مارکوس دیگر همان نبود. زبانش باستانیتر از هر لهجهای بود، نگاهش چون سرنوشت محتومی که گریزی از آن نیست. او دیگر ورد نمیخواند؛ تاریکی خود نزد او زانو میزد. مرز میان زندگی و نیستی، برای او تنها یک پردهی نازک بود که با یک اشارهاش میدرّید.
از آثار حضور او در دنیا، تنها ویرانهها باقی ماندهاند: برجهای فروپاشیده، معابد خاموش، و مقبرههایی که ارواح در آنها جسارت ناله ندارند. برخی جادوگران، از جمله سالخوردگان حلقهی معبد سپید، ادعا کردهاند که مارکوس را در خوابهای پیشگوییشان دیدهاند، ایستاده در میان طوفانی از خاکستر، در حالی که دنیایی را با نفس آخرین خود خاموش میکند.
اما مارکوس، نه دیوانه است، نه بیهدف. فلسفهاش ساده است:
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
او در دل تاریکی به دنبال حقیقتی میگردد که حتی خدایان از آن گریزانند راز نهایی هستی. گاه در لباس درویشی خاموش در صحراهای متروک دیده شده، گاه به شکل اشرافزادهای مغرور در دربارهای فاسد. او هر لباسی میپوشد، هر نقابی را به چهره میزند، اما همواره تنهاست. زیرا کسی که با مرگ پیمان بسته، دیگر با انسانها خویشاوند نیست.
آیا او دشمن بشریت است؟ یا ناجی آن؟
هیچکس نمیداند.
اما اگر روزی مارکوس فنوییک به سراغت آمد، یک چیز را بدان:
تو دیگر به گذشته بازنخواهی گشت.
«او که با مرگ گفتوگو کرد و زنده بازگشت، دیگر از جنس ما نیست.»
مارکوس، همانگونه که در افسانهها آمده، تنها موجود شناختهشدهایست که از دیدار با مرگ مطلقه، بیآنکه نابود شود، بازگشته است. مرگ مطلقه، موجودیست فراسوی مفهوم مرگ، پیرتر از خلقت، خاموشتر از خلأ، و مارکوس نهتنها او را ملاقات کرد، بلکه به شاگردش بدل شد؛ با عهدی که حتی زمان را به تعظیم واداشت.
پس از بازگشت، مارکوس دیگر همان نبود. زبانش باستانیتر از هر لهجهای بود، نگاهش چون سرنوشت محتومی که گریزی از آن نیست. او دیگر ورد نمیخواند؛ تاریکی خود نزد او زانو میزد. مرز میان زندگی و نیستی، برای او تنها یک پردهی نازک بود که با یک اشارهاش میدرّید.
از آثار حضور او در دنیا، تنها ویرانهها باقی ماندهاند: برجهای فروپاشیده، معابد خاموش، و مقبرههایی که ارواح در آنها جسارت ناله ندارند. برخی جادوگران، از جمله سالخوردگان حلقهی معبد سپید، ادعا کردهاند که مارکوس را در خوابهای پیشگوییشان دیدهاند، ایستاده در میان طوفانی از خاکستر، در حالی که دنیایی را با نفس آخرین خود خاموش میکند.
اما مارکوس، نه دیوانه است، نه بیهدف. فلسفهاش ساده است:
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
او در دل تاریکی به دنبال حقیقتی میگردد که حتی خدایان از آن گریزانند راز نهایی هستی. گاه در لباس درویشی خاموش در صحراهای متروک دیده شده، گاه به شکل اشرافزادهای مغرور در دربارهای فاسد. او هر لباسی میپوشد، هر نقابی را به چهره میزند، اما همواره تنهاست. زیرا کسی که با مرگ پیمان بسته، دیگر با انسانها خویشاوند نیست.
آیا او دشمن بشریت است؟ یا ناجی آن؟
هیچکس نمیداند.
اما اگر روزی مارکوس فنوییک به سراغت آمد، یک چیز را بدان:
تو دیگر به گذشته بازنخواهی گشت.
......................................................................................................................................................
پیوست:
خیلی وقت بود که نیومده بودم سایت و الان که میبینم واقعا همچی آپدیت شده خیلی باحاله
خیلی وقت بود که نیومده بودم سایت و الان که میبینم واقعا همچی آپدیت شده خیلی باحاله
تایید شد. خوش برگشتی

با توجه به این که قبلا تو ایفای نقش سایت بودی، لطفا به پیامشخصیای که برات فرستادم مراجعه کن تا براساس انتخابی که میکنی دسترسیهای لازم رو بدم.
خوشحالم آپدیتای جدیدو هم دوست داری.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1404/3/4 20:50:10
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1404/3/4 20:51:26
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/4 21:10:41
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1404/3/4 20:51:26
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/4 21:10:41
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر

نام: هرماینی گرنجر
ظاهر: موهای قهوهای پرپشت و مجعد
چشمهای قهوهای
پاترونوس: سمور آبی
چوبدستی: از جنس تاک
دارای هسته رگ قلب اژدها
به طول 10 و ¾ اینچ
نژاد: دورگه (والدین مشنگ)
توضیحات: هرماینی گرنجر، دختری با موهای قهوهای پرپشت و مجعد که همیشه کتابی در دست داشت، بیش از یک دانشآموز ممتاز بود. او تجسم خرد، شجاعت و وفاداری بود. از همان لحظهای که پا به هاگوارتز گذاشت، با ذهنی کنجکاو و روحی جستجوگر، نه تنها به دنبال یادگیری جادو، بلکه در پی کشف حقیقت و عدالت بود. هرماینی، با منطق بینظیرش، اغلب در میانهی بحرانها، صدایی آرامشبخش و راهنمایی خردمندانه بود. او فراتر از یک دوست، یک همراه همیشگی برای هری و رون بود، کسی که در تاریکترین لحظات، نور امید را روشن میکرد.
زندگینامه: هرماینی در ۱۹ سپتامبر ۱۹۷۹ به دنیا آمد. والدینش دندانپزشک بودند و هیچ سابقهی جادویی در خانوادهاش وجود نداشت.
هرماینی جین گرنجر در دنیای مشنگها متولد شد، در خانوادهای که جادو در آن ناشناخته بود. اما در یازدهمین سالگرد تولدش، نامهای از هاگوارتز، زندگیاش را برای همیشه دگرگون کرد. او با اشتیاقی وصفناپذیر، خود را وقف یادگیری جادو کرد. در قطار سریعالسیر هاگوارتز، با هری پاتر و رون ویزلی آشنا شد، دوستیای که سرنوشت هر سه نفر را به هم گره زد.
در سال اول، هرماینی با دانش و منطق خود، جان هری و رون را نجات داد و به سرعت به یکی از اعضای جداییناپذیر گروه سه نفره تبدیل شد. او نه تنها در درسها بلکه در حل معماها و کشف اسرار نیز سرآمد بود. هرماینی همیشه به دنبال عدالت بود و با تمام وجود از موجودات جادویی و جنهای خانگی حمایت میکرد.
سالهای تحصیل در هاگوارتز برای هرماینی پر از چالش و خطر بود. او بارها و بارها با نیروهای تاریکی روبرو شد، اما هرگز از باورهای خود دست نکشید. او در کنار هری و رون، در مبارزه با لرد ولدمورت، نقش کلیدی ایفا کرد و با شجاعت و فداکاری خود، الهامبخش دیگران شد.
حیوان خانگی: کروکشنک ، یک گربه نارنجی پشمالو که در واقع نیمه Kneazle است (موجودی شبیه گربه باهوش).
علایق: کتاب خواندن و یادگیری
مبارزه برای حقوق جنها و موجودات جادویی
کمک به دوستانش
ویژگیهای ظاهری: علاوه بر موها و چشمهایش، معمولاً با لباسهای مرتب و منظم دیده میشود.
در اوایل داستان، دندانهای جلوییاش بزرگتر از حد معمول بودند.
ویژگیهای شخصیتی: باهوش و کوشا
منطقی و تحلیلگر
وفادار و مهربان
دارای حس قوی عدالت
گاهی اوقات کمی خودرای و مغرور
سرگذشت: پس از پایان جنگ با لرد ولدمورت، هرماینی به وزارت سحر و جادو پیوست. او با استفاده از دانش و نفوذ خود، تلاش کرد تا قوانین تبعیضآمیز علیه موجودات جادویی را تغییر دهد و حقوق جنهای خانگی را بهبود بخشد. او در بخش اجرای قوانین جادویی کار میکرد و نقش مهمی در اصلاح قوانین و برقراری عدالت در دنیای جادوگری ایفا کرد.
هرماینی با رون ویزلی ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نامهای رز و هوگو شد. او به عنوان یک مادر و همسر، همچنان به ارزشهای خود پایبند بود و سعی میکرد تا دنیایی بهتر برای فرزندانش بسازد.
هرماینی گرنجر، فراتر از یک جادوگر، نمادی از خرد، عدالت و وفاداری است. او به همه ما یادآوری میکند که با دانش، شجاعت و همدلی میتوانیم دنیای اطراف خود را به مکانی بهتر تبدیل کنیم.
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ظاهر: موهای قهوهای پرپشت و مجعد
چشمهای قهوهای
پاترونوس: سمور آبی
چوبدستی: از جنس تاک
دارای هسته رگ قلب اژدها
به طول 10 و ¾ اینچ
نژاد: دورگه (والدین مشنگ)
توضیحات: هرماینی گرنجر، دختری با موهای قهوهای پرپشت و مجعد که همیشه کتابی در دست داشت، بیش از یک دانشآموز ممتاز بود. او تجسم خرد، شجاعت و وفاداری بود. از همان لحظهای که پا به هاگوارتز گذاشت، با ذهنی کنجکاو و روحی جستجوگر، نه تنها به دنبال یادگیری جادو، بلکه در پی کشف حقیقت و عدالت بود. هرماینی، با منطق بینظیرش، اغلب در میانهی بحرانها، صدایی آرامشبخش و راهنمایی خردمندانه بود. او فراتر از یک دوست، یک همراه همیشگی برای هری و رون بود، کسی که در تاریکترین لحظات، نور امید را روشن میکرد.
زندگینامه: هرماینی در ۱۹ سپتامبر ۱۹۷۹ به دنیا آمد. والدینش دندانپزشک بودند و هیچ سابقهی جادویی در خانوادهاش وجود نداشت.
هرماینی جین گرنجر در دنیای مشنگها متولد شد، در خانوادهای که جادو در آن ناشناخته بود. اما در یازدهمین سالگرد تولدش، نامهای از هاگوارتز، زندگیاش را برای همیشه دگرگون کرد. او با اشتیاقی وصفناپذیر، خود را وقف یادگیری جادو کرد. در قطار سریعالسیر هاگوارتز، با هری پاتر و رون ویزلی آشنا شد، دوستیای که سرنوشت هر سه نفر را به هم گره زد.
در سال اول، هرماینی با دانش و منطق خود، جان هری و رون را نجات داد و به سرعت به یکی از اعضای جداییناپذیر گروه سه نفره تبدیل شد. او نه تنها در درسها بلکه در حل معماها و کشف اسرار نیز سرآمد بود. هرماینی همیشه به دنبال عدالت بود و با تمام وجود از موجودات جادویی و جنهای خانگی حمایت میکرد.
سالهای تحصیل در هاگوارتز برای هرماینی پر از چالش و خطر بود. او بارها و بارها با نیروهای تاریکی روبرو شد، اما هرگز از باورهای خود دست نکشید. او در کنار هری و رون، در مبارزه با لرد ولدمورت، نقش کلیدی ایفا کرد و با شجاعت و فداکاری خود، الهامبخش دیگران شد.
حیوان خانگی: کروکشنک ، یک گربه نارنجی پشمالو که در واقع نیمه Kneazle است (موجودی شبیه گربه باهوش).
علایق: کتاب خواندن و یادگیری
مبارزه برای حقوق جنها و موجودات جادویی
کمک به دوستانش
ویژگیهای ظاهری: علاوه بر موها و چشمهایش، معمولاً با لباسهای مرتب و منظم دیده میشود.
در اوایل داستان، دندانهای جلوییاش بزرگتر از حد معمول بودند.
ویژگیهای شخصیتی: باهوش و کوشا
منطقی و تحلیلگر
وفادار و مهربان
دارای حس قوی عدالت
گاهی اوقات کمی خودرای و مغرور
سرگذشت: پس از پایان جنگ با لرد ولدمورت، هرماینی به وزارت سحر و جادو پیوست. او با استفاده از دانش و نفوذ خود، تلاش کرد تا قوانین تبعیضآمیز علیه موجودات جادویی را تغییر دهد و حقوق جنهای خانگی را بهبود بخشد. او در بخش اجرای قوانین جادویی کار میکرد و نقش مهمی در اصلاح قوانین و برقراری عدالت در دنیای جادوگری ایفا کرد.
هرماینی با رون ویزلی ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نامهای رز و هوگو شد. او به عنوان یک مادر و همسر، همچنان به ارزشهای خود پایبند بود و سعی میکرد تا دنیایی بهتر برای فرزندانش بسازد.
هرماینی گرنجر، فراتر از یک جادوگر، نمادی از خرد، عدالت و وفاداری است. او به همه ما یادآوری میکند که با دانش، شجاعت و همدلی میتوانیم دنیای اطراف خود را به مکانی بهتر تبدیل کنیم.
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/16 0:03:40
جزئیات کاربر

نام: ایمی
نام خوانوادگی: بنسون
نژاد: ماگل زاده
حیوان خانگی: میگن زمانی که بچه بوده یه گربه داشته و چون اون گربه به دلایلی عصبیش کرده. اعضا ی بدن گربه رو به گربه های نیارمند بخشیده و
حالا دنبال یه گربه ی خوب و آرومه.
علایق: گریه کردن، کتاب خوندن، فروش اعضا ی بدن، خندیدن، قلدری کردن، گربه ها
ویژگی های ظاهری: قد کوتاهه اما همیشه کفش های لژ بلند میپوشه. مو های مشکی و بلندی داره و همیشه رو صورتشه. صورت گرد و سفید داره. جشم هاش مشکی و همیشه کفش ها ی ساده بلند با تیشرت شلوار میپوشه.
ویژگی های شخصیتی: در نگاه اول فکر میکنید دیوانه ترین و عجیب ترین و همین طور احمق ترین آدمه جهانه اما دل پاک و مهربونی داره. به خنده هاش معروفه و هو در هر شرایطی یک جوری میخنده و بسته به شرایط نوع خنده هاش فرق میکنن. خیلی دلش میخواد شوخ و با نمک دیده بشه اما همیشه رفتارش اون قدر جدیه که هیچ کی فکر نمکنه شوخی کرده. همیشه بغض داره و اشکش دم مشکشه و فقط کافیه بلند تر از حد معمول بهش سلام کنی تا زار زار اشک بریزه. کمتر کسی عصبانیتش رو دیده و از کسانی که عصبانیتش رو دیدن هیچ اطلاعاتی موجود نیست. ولی شایعه شده زمانی که کسی بیش از حد بره رو مخش اعضاش رو دونه دونه از بدنش در میاره و میفروشه. زمانی که تو مدرسه ماگل ها درس میخونده شاگرد اول بوده و باهوشه.
سر گذشت: از بچگی داخل یتیم خونه بزرگ و شده و اون جا یاد گرفته چه شکلی بقیه رو گول بزنه. میگن که اون حکم نوچه ی پسربچه رو به نام تام داخل یتیم خونه داشته و اون سالار و سرور خودش میدونسته و نیمچه علاقه ایی بهش داشته. که یه مرد مرموز میاد و تام رو با خودش میبره. ایمی بعد از اون خودش نقش قلدر یتیم خونه رو میگیره. تا چند سال بعد براش یه نامه میاد که اون جادوگره... به هاگوارتز میره و متوجه میشه تام رو هم به همین جا بردن و با تمام عشق به دنبال تام میره اما پیداش نمیکنه و ول کن عشق بچهگیش میشه.
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
نام خوانوادگی: بنسون
نژاد: ماگل زاده
حیوان خانگی: میگن زمانی که بچه بوده یه گربه داشته و چون اون گربه به دلایلی عصبیش کرده. اعضا ی بدن گربه رو به گربه های نیارمند بخشیده و
حالا دنبال یه گربه ی خوب و آرومه.
علایق: گریه کردن، کتاب خوندن، فروش اعضا ی بدن، خندیدن، قلدری کردن، گربه ها
ویژگی های ظاهری: قد کوتاهه اما همیشه کفش های لژ بلند میپوشه. مو های مشکی و بلندی داره و همیشه رو صورتشه. صورت گرد و سفید داره. جشم هاش مشکی و همیشه کفش ها ی ساده بلند با تیشرت شلوار میپوشه.
ویژگی های شخصیتی: در نگاه اول فکر میکنید دیوانه ترین و عجیب ترین و همین طور احمق ترین آدمه جهانه اما دل پاک و مهربونی داره. به خنده هاش معروفه و هو در هر شرایطی یک جوری میخنده و بسته به شرایط نوع خنده هاش فرق میکنن. خیلی دلش میخواد شوخ و با نمک دیده بشه اما همیشه رفتارش اون قدر جدیه که هیچ کی فکر نمکنه شوخی کرده. همیشه بغض داره و اشکش دم مشکشه و فقط کافیه بلند تر از حد معمول بهش سلام کنی تا زار زار اشک بریزه. کمتر کسی عصبانیتش رو دیده و از کسانی که عصبانیتش رو دیدن هیچ اطلاعاتی موجود نیست. ولی شایعه شده زمانی که کسی بیش از حد بره رو مخش اعضاش رو دونه دونه از بدنش در میاره و میفروشه. زمانی که تو مدرسه ماگل ها درس میخونده شاگرد اول بوده و باهوشه.
سر گذشت: از بچگی داخل یتیم خونه بزرگ و شده و اون جا یاد گرفته چه شکلی بقیه رو گول بزنه. میگن که اون حکم نوچه ی پسربچه رو به نام تام داخل یتیم خونه داشته و اون سالار و سرور خودش میدونسته و نیمچه علاقه ایی بهش داشته. که یه مرد مرموز میاد و تام رو با خودش میبره. ایمی بعد از اون خودش نقش قلدر یتیم خونه رو میگیره. تا چند سال بعد براش یه نامه میاد که اون جادوگره... به هاگوارتز میره و متوجه میشه تام رو هم به همین جا بردن و با تمام عشق به دنبال تام میره اما پیداش نمیکنه و ول کن عشق بچهگیش میشه.
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/14 16:14:53
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/21
تولد نقش: 1404/02/07
آخرین ورود: شنبه 11 مرداد 1404 23:26
از: جایی در قلب تو!
پستها:
33

نام: گادفرویدا فلورانسو
ظاهر: موهای بلند و موجدار سیاه، پوست سفید، چشمان کهربایی
نژاد: خون آشام
توضیحات:
من روزی انسان بودم.
فقط یک روح معمولی—نه نسب اشرافی، نه نشانهی مقدس، نه پیشگویی حک شده بر استخوان یا در خواب. و با این حال، من انتخاب شدم. یا شاید هم محکوم گشتم.
مرا به عنوان قربانی نزد مالخازار، مارکیز اسکاربرو آوردند. یک پیشکش لرزان به خدای-شاهی در سایه ها. اما به جای خشکاندن خونم، به جای بخشیدن مرگ به من، او مرا تبدیل کرد. او من را یکی از خودشان ساخت. هیچ وقت نگفت چرا.
برای او، من چیزی بیشتر از یک خدمتکار که در خون و سکوت اسیر است، نبودم. وقتی اطاعت میکردم، با نگاه سرد و مالکانهاش مرا میدید. وقتی از مسیر منحرف میشدم، مرا مجازات میکرد — با بیرحمی و روشنی، با دقتی چون کسی که ابزاری را شکل میدهد، بدون توجه به موجودی که هستم.
انسانهای اسکاربرو، همیشه پیچیده در ایمانشان، توجه او را میدیدند و آن را به اشتباه خدایی میپنداشتند. باور داشتند که چیزی مقدس در درون من برخاسته. آن ها نقشه میکشیدند که مرا به بتی برای معابدشان تبدیل کنند — یک یادگار ابدی برای نجاتشان.
پس من فرار کردم.
به سمت آرواره های ویتبی.
اما در آن جا نیز خبری از آرامش نیست.
گابریل — دوک فرشتهچهرهی قانون و نور—فرمانهای خود را با آتش و فولاد اعمال میکند. من دیدهام که چگونه سر از شانههای خونآشامهایی که جرأت کردهاند خون انسان بنوشند، جدا میکند. فریادهایشان را شنیدهام وقتی که بدنهایشان در نام نظم سوزانده میشود.
او به من میگوید نترسم. خون خود را به من میدهد، خون مقدس و سوزان، تا تشنگی من فروکش کند. اما خون او انسانی نیست. مانند شعلهای مقدس در درونم میکوبد. خیلی قوی، خیلی پاک برای ویرانه ی شکنندهای که من هستم.
و با این حال، در ویتبی، یک پناهگاه آرام یافتهام.
نامش دومینیک مورن است.
کشیش بلندپایهی گابریل. وفادار، سرسخت، حساس به نظم تا حد خشونت. و با این حال... وقتی به من نگاه میکند، چیزی در او نرم میشود. چیزی کهن در سینهام به حرکت درمیآید، دردناک و لرزان.
لحظاتی هست که فشار قانون و وفاداری بر او سنگینی میکند، و من تردید را در چشمان طلایی اش میبینم. آیا او به دوک خدمت میکند... یا مرا از آتش محافظت میکند؟
من نمیپرسم.
من اعتراف نمیکنم.
اما وقتی در کنار من میایستد، حضورش آنقدر نزدیک و دستنیافتنی، جنگ درونم برای یک لحظه خاموش میشود — برای فقط یک نفس.
شناسه قبلی
تایید شد.
چون گروهت رو ننوشته بودی و دیدم معرفی شخصیت شناسه گادفری هم همینطور بود، دسترسی گروه قبلیت یعنی ریونکلاو رو دادم. ولی اگه اشتباه کردم و گروه دیگهای میخواستی با پیام شخصی بهم اطلاع بده.
فقط فراموش نکن اگه دوباره قصد تغییر شناسه داشتی حتما قبلش بلیت بزنی.
ظاهر: موهای بلند و موجدار سیاه، پوست سفید، چشمان کهربایی
نژاد: خون آشام
توضیحات:
من روزی انسان بودم.
فقط یک روح معمولی—نه نسب اشرافی، نه نشانهی مقدس، نه پیشگویی حک شده بر استخوان یا در خواب. و با این حال، من انتخاب شدم. یا شاید هم محکوم گشتم.
مرا به عنوان قربانی نزد مالخازار، مارکیز اسکاربرو آوردند. یک پیشکش لرزان به خدای-شاهی در سایه ها. اما به جای خشکاندن خونم، به جای بخشیدن مرگ به من، او مرا تبدیل کرد. او من را یکی از خودشان ساخت. هیچ وقت نگفت چرا.
برای او، من چیزی بیشتر از یک خدمتکار که در خون و سکوت اسیر است، نبودم. وقتی اطاعت میکردم، با نگاه سرد و مالکانهاش مرا میدید. وقتی از مسیر منحرف میشدم، مرا مجازات میکرد — با بیرحمی و روشنی، با دقتی چون کسی که ابزاری را شکل میدهد، بدون توجه به موجودی که هستم.
انسانهای اسکاربرو، همیشه پیچیده در ایمانشان، توجه او را میدیدند و آن را به اشتباه خدایی میپنداشتند. باور داشتند که چیزی مقدس در درون من برخاسته. آن ها نقشه میکشیدند که مرا به بتی برای معابدشان تبدیل کنند — یک یادگار ابدی برای نجاتشان.
پس من فرار کردم.
به سمت آرواره های ویتبی.
اما در آن جا نیز خبری از آرامش نیست.
گابریل — دوک فرشتهچهرهی قانون و نور—فرمانهای خود را با آتش و فولاد اعمال میکند. من دیدهام که چگونه سر از شانههای خونآشامهایی که جرأت کردهاند خون انسان بنوشند، جدا میکند. فریادهایشان را شنیدهام وقتی که بدنهایشان در نام نظم سوزانده میشود.
او به من میگوید نترسم. خون خود را به من میدهد، خون مقدس و سوزان، تا تشنگی من فروکش کند. اما خون او انسانی نیست. مانند شعلهای مقدس در درونم میکوبد. خیلی قوی، خیلی پاک برای ویرانه ی شکنندهای که من هستم.
و با این حال، در ویتبی، یک پناهگاه آرام یافتهام.
نامش دومینیک مورن است.
کشیش بلندپایهی گابریل. وفادار، سرسخت، حساس به نظم تا حد خشونت. و با این حال... وقتی به من نگاه میکند، چیزی در او نرم میشود. چیزی کهن در سینهام به حرکت درمیآید، دردناک و لرزان.
لحظاتی هست که فشار قانون و وفاداری بر او سنگینی میکند، و من تردید را در چشمان طلایی اش میبینم. آیا او به دوک خدمت میکند... یا مرا از آتش محافظت میکند؟
من نمیپرسم.
من اعتراف نمیکنم.
اما وقتی در کنار من میایستد، حضورش آنقدر نزدیک و دستنیافتنی، جنگ درونم برای یک لحظه خاموش میشود — برای فقط یک نفس.
شناسه قبلی
تایید شد.
چون گروهت رو ننوشته بودی و دیدم معرفی شخصیت شناسه گادفری هم همینطور بود، دسترسی گروه قبلیت یعنی ریونکلاو رو دادم. ولی اگه اشتباه کردم و گروه دیگهای میخواستی با پیام شخصی بهم اطلاع بده.
فقط فراموش نکن اگه دوباره قصد تغییر شناسه داشتی حتما قبلش بلیت بزنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/7 17:59:18
جزئیات کاربر

سلام. شازده آیلین سابق اینجاس!
اگه میشه دسترسی هامو بدین من رفع زحمت کنم!
...
نام: توموکو کاجیوارا
گروه هاگوارتز: ریونکلاو
پاترونوس: ماهی کوی
چوبدستی: چوب تاک و تار قلب اژدها به طول 28 سانتیمتر
ویژگی های ظاهری:
قد متوسط، موهای خاکستری رنگ و چشمای زنده و پر ذوقی داره. اگه خیلی با دقت نگاه کنید، دور مچ دستش جای دوخت هست!
علایق:
عاشق کوییدیچه و مهاجم بازی میکنه. از همون بچگی جذب دوثل شد و چون کسی جلوشو نگرفته بود، یواشکی خودآموز یاد میگرفت و تمرین میکرد. به محض ورود به هاگوارتز عضو کلوپ دوئل شد. از جادو های نمایشی هم خوشش میاد و اگه فرصتش باشه استفاده میکنه. یه چیزی هم که خودش به کسی نمیگه ولی همه میدونن، اینه که توموکو عاشق شیرینیه!
ویژگی های شخصیتی:
اولین باری که کسی اون رو میبینه، اولین چیزی که در موردش فکر می کنه اینه که اون، قطعا آدم عجیبیه. کنجکاو و پر شور و شوق، ولی ذاتا آدم عمیقیه. سوالایی میکنه که کسی جوابشونو نمیدونه و در مورد همهچی فکر میکنه. کمتر کسی زیاد میشناستش، این باعث میشه در عین چندان ساکت نبودن، همیشه کمی مرموز به نظر برسه.
سرگذشت:
مادر، یا بهتره بگیم سازندهی توموکو کاجیوارا، ساحرهی مهاجری که بود که چهار سالی میشد که توی انگلستان زندگی میکرد. شغلش عروسک سازی بود و توی افسونهای حیطهی خودش مهارت بالایی داشت. عروسکها رو میساخت و جادوشون میکرد تا حرکت کنن و جالب تر باشن. البته اون با وجود اینکه همیشه نقاب خودش رو در برابر مشتریها نگه میداشت، ولی اخیرا مخفیانه دستی هم در جادوی سیاه برده بود. با جادوی سیاه گزینههای خیلی متنوعتری داشت. هر چقدر هم بیشتر مطالعه و تمرین میکرد، ماهرتر میشد و عروسکها هم پیچیدهتر و جذابتر میشدن. آخرین عروسکهاش میتونستن تا حدی حرف بزنن و خود به خود حرکت کنن.
بعد دو سال، اون تصمیم گرفت از جادویی استفاده کنه که تمام مدت برای خودش ممنوع کرده بود. وقتی افسون پیچیده رو اجرا کرد، چیزی نگذشته بود که کنترل اون رو از دست داد. جادو جوری که باید پیش نرفت و باعث یه آتشسوزی هم شد. آتشسوزیای که در اون، تموم آثار هنرش سوخت و از بین رفت. همهشون، به غیر از همون عروسکی که افسون روش اجرا شده بود. عروسک مورد علاقهش؛ اونی که موهای خاکستری داشت...
جادوی سیاه تغییرای زیادی توی اون ایجاد کرده بود. ظاهرش واقعگرایانهتر بود و حرکاتش کاملا طبیعی به نظر میرسیدن. عروسکساز که گیج شده بود و میترسید؛ نامهای به مادرش که یکی از اساتید ماهوتوکورو بود نوشت و همهچیز رو براش تعریف کرد. مادرش از قضایای مربوط به جادوی سیاه واقعا عصبانی شد، ولی قبول کرد که مسئولیت بررسی این موجود عجیب رو به عهده بگیره.
وقتی عروسک به دستش رسید، چیزی نرسید که متوجه شد که اون، روح داره...
شگفتزده، جغدی برای دخترش فرستاد و بعد از توضیح دادن همهجیز، ازش خواست که بهش اسم اون عروسک رو بگه. فامیلی خودش رو هم چسبوند بهش، و این شد که توموکو کاجیوارا برای اولین بار، رسما چیزی غیر از یک جسم توخالی بود.
چند سالی اون موقع گذشت. مادر عروسکساز، توموکو رو برای تحصیل، به هاگوارتز، بریتانیا فرستاد...
واو! نتونستم در مقابل معرفی شخصیتت واکنشی نشون ندم! جالب بود!
تایید شد.
اگه میشه دسترسی هامو بدین من رفع زحمت کنم!...
نام: توموکو کاجیوارا
گروه هاگوارتز: ریونکلاو
پاترونوس: ماهی کوی
چوبدستی: چوب تاک و تار قلب اژدها به طول 28 سانتیمتر
ویژگی های ظاهری:
قد متوسط، موهای خاکستری رنگ و چشمای زنده و پر ذوقی داره. اگه خیلی با دقت نگاه کنید، دور مچ دستش جای دوخت هست!
علایق:
عاشق کوییدیچه و مهاجم بازی میکنه. از همون بچگی جذب دوثل شد و چون کسی جلوشو نگرفته بود، یواشکی خودآموز یاد میگرفت و تمرین میکرد. به محض ورود به هاگوارتز عضو کلوپ دوئل شد. از جادو های نمایشی هم خوشش میاد و اگه فرصتش باشه استفاده میکنه. یه چیزی هم که خودش به کسی نمیگه ولی همه میدونن، اینه که توموکو عاشق شیرینیه!
ویژگی های شخصیتی:
اولین باری که کسی اون رو میبینه، اولین چیزی که در موردش فکر می کنه اینه که اون، قطعا آدم عجیبیه. کنجکاو و پر شور و شوق، ولی ذاتا آدم عمیقیه. سوالایی میکنه که کسی جوابشونو نمیدونه و در مورد همهچی فکر میکنه. کمتر کسی زیاد میشناستش، این باعث میشه در عین چندان ساکت نبودن، همیشه کمی مرموز به نظر برسه.
سرگذشت:
مادر، یا بهتره بگیم سازندهی توموکو کاجیوارا، ساحرهی مهاجری که بود که چهار سالی میشد که توی انگلستان زندگی میکرد. شغلش عروسک سازی بود و توی افسونهای حیطهی خودش مهارت بالایی داشت. عروسکها رو میساخت و جادوشون میکرد تا حرکت کنن و جالب تر باشن. البته اون با وجود اینکه همیشه نقاب خودش رو در برابر مشتریها نگه میداشت، ولی اخیرا مخفیانه دستی هم در جادوی سیاه برده بود. با جادوی سیاه گزینههای خیلی متنوعتری داشت. هر چقدر هم بیشتر مطالعه و تمرین میکرد، ماهرتر میشد و عروسکها هم پیچیدهتر و جذابتر میشدن. آخرین عروسکهاش میتونستن تا حدی حرف بزنن و خود به خود حرکت کنن.
بعد دو سال، اون تصمیم گرفت از جادویی استفاده کنه که تمام مدت برای خودش ممنوع کرده بود. وقتی افسون پیچیده رو اجرا کرد، چیزی نگذشته بود که کنترل اون رو از دست داد. جادو جوری که باید پیش نرفت و باعث یه آتشسوزی هم شد. آتشسوزیای که در اون، تموم آثار هنرش سوخت و از بین رفت. همهشون، به غیر از همون عروسکی که افسون روش اجرا شده بود. عروسک مورد علاقهش؛ اونی که موهای خاکستری داشت...
جادوی سیاه تغییرای زیادی توی اون ایجاد کرده بود. ظاهرش واقعگرایانهتر بود و حرکاتش کاملا طبیعی به نظر میرسیدن. عروسکساز که گیج شده بود و میترسید؛ نامهای به مادرش که یکی از اساتید ماهوتوکورو بود نوشت و همهچیز رو براش تعریف کرد. مادرش از قضایای مربوط به جادوی سیاه واقعا عصبانی شد، ولی قبول کرد که مسئولیت بررسی این موجود عجیب رو به عهده بگیره.
وقتی عروسک به دستش رسید، چیزی نرسید که متوجه شد که اون، روح داره...
شگفتزده، جغدی برای دخترش فرستاد و بعد از توضیح دادن همهجیز، ازش خواست که بهش اسم اون عروسک رو بگه. فامیلی خودش رو هم چسبوند بهش، و این شد که توموکو کاجیوارا برای اولین بار، رسما چیزی غیر از یک جسم توخالی بود.
چند سالی اون موقع گذشت. مادر عروسکساز، توموکو رو برای تحصیل، به هاگوارتز، بریتانیا فرستاد...
واو! نتونستم در مقابل معرفی شخصیتت واکنشی نشون ندم! جالب بود!
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/31 0:16:54
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

درود. لطفا این معرفی شخصیتم رو آپدیت کنید.
نام شخصیت: آستریکس
گروه: گریفیندور
نژاد: نامشخص و لطفاً کنجکاوی نکنید...
زندگینامه:
گذشتهی آستریکس مثل یک کتاب کهنه و خاکگرفتهست. خودش هم دیگه میلی به ورق زدن اون صفحات نداره. میدونیم که اصالت آلمانی داره و بعدتر به انگلستان اومده و از همون اول راهی هاگوارتز شده. لهجهاش هم هنوز گاهی ناخودآگاه لو میده که اهل کجاست.
اما چیزی که همه میدونن اینه که خیلی زود مجبور شده مستقل بشه. خانوادهاش با شعار (بزرگ شدی دیگه، مرد شدی، مستقل شدی) ولش کردن و رفتن. از اون موقع، شکار، بقا و تنهایی رفیقهای قدیمیش شدن. با این حال، توی مسیر جدیدش چندتا دوست واقعی پیدا کرده. کم، ولی واقعی. همونهایی که باعث میشن گاهی لبخند روی صورت همیشه ماسکدارش دیده بشه.
ظاهر:
قد نسبتاً بلند، موهای تیرهی بلند تا شونه، چشمهایی با رنگ قهوهای تیره. همیشه ماسک میزنه. نه صرفاً بهخاطر کرونا، بلکه چون... خب، وزارت گفته بهتره اینجوری مردم کمتر جیغ بکشن. دندونهاش ترسناکن، زبونش هم یهکم بیش از حد بلند.
لباسهاش همیشه تیرهن، ترکیبی از مشکی، قرمز تیره، بنفش و رنگهایی که با نور شب رفیقترن تا آفتاب ظهر.
ویژگیهای اخلاقی:
درونگراست. هرچند بعضی وقتا تو جمع بحث رو ول نمیکنه.
مستقل بودن براش یه جور افتخاره.
حرفزدن زیاد دوست نداره، ولی اگه بحث درمورد موضوع مورد علاقش باشه میدرخشه.
ممکنه یهویی وسط صحبت یه تیکه نثار شما کنه. ناراحت نشید، اینم بخشی از جذابیته!
نسبت به دوستهاش وفاداره و روی اعتماد خیلی حساسه. دروغ؟ مسیر مستقیم به لیست سیاهشه.
کینهایه، ولی اگه ببینه کسی واقعاً پشیمونه و سعی در جبرانه... شاید یه شانس دیگه بده. شاید!
با غریبهها خشک و سرد، با دوستها صمیمی و گاهی حتی بامزهست.
همیشه یه کاری داره. شکار، نوشتن، خوندن، یا چیزی که دقیقاً نمیفهمی چیه.
عاشق قهوه با کیفیت، خون هم... نه بخاطر نیاز زیستی؛ بیشتر به خاطر احترامی که به بهایی که براش پرداختشده قائله.
اگه دیدی داره با روح، روان و اعصاب یه نفر بازی میکنه، نگران نباش. حوصلهش سر رفته، همین.
و یک نکته مهم: اگه قصد داری یهویی سر بزنی به خونهش، منصرف شو. نصف شب ممکنه صداهایی بشنوی که... خب، خاصن. ولی خودش میگه فقط داره بطری خون تازهش رو پر میکنه.
انجام شد.
نام شخصیت: آستریکس
گروه: گریفیندور
نژاد: نامشخص و لطفاً کنجکاوی نکنید...
زندگینامه:
گذشتهی آستریکس مثل یک کتاب کهنه و خاکگرفتهست. خودش هم دیگه میلی به ورق زدن اون صفحات نداره. میدونیم که اصالت آلمانی داره و بعدتر به انگلستان اومده و از همون اول راهی هاگوارتز شده. لهجهاش هم هنوز گاهی ناخودآگاه لو میده که اهل کجاست.
اما چیزی که همه میدونن اینه که خیلی زود مجبور شده مستقل بشه. خانوادهاش با شعار (بزرگ شدی دیگه، مرد شدی، مستقل شدی) ولش کردن و رفتن. از اون موقع، شکار، بقا و تنهایی رفیقهای قدیمیش شدن. با این حال، توی مسیر جدیدش چندتا دوست واقعی پیدا کرده. کم، ولی واقعی. همونهایی که باعث میشن گاهی لبخند روی صورت همیشه ماسکدارش دیده بشه.
ظاهر:
قد نسبتاً بلند، موهای تیرهی بلند تا شونه، چشمهایی با رنگ قهوهای تیره. همیشه ماسک میزنه. نه صرفاً بهخاطر کرونا، بلکه چون... خب، وزارت گفته بهتره اینجوری مردم کمتر جیغ بکشن. دندونهاش ترسناکن، زبونش هم یهکم بیش از حد بلند.
لباسهاش همیشه تیرهن، ترکیبی از مشکی، قرمز تیره، بنفش و رنگهایی که با نور شب رفیقترن تا آفتاب ظهر.
ویژگیهای اخلاقی:
درونگراست. هرچند بعضی وقتا تو جمع بحث رو ول نمیکنه.
مستقل بودن براش یه جور افتخاره.
حرفزدن زیاد دوست نداره، ولی اگه بحث درمورد موضوع مورد علاقش باشه میدرخشه.
ممکنه یهویی وسط صحبت یه تیکه نثار شما کنه. ناراحت نشید، اینم بخشی از جذابیته!
نسبت به دوستهاش وفاداره و روی اعتماد خیلی حساسه. دروغ؟ مسیر مستقیم به لیست سیاهشه.
کینهایه، ولی اگه ببینه کسی واقعاً پشیمونه و سعی در جبرانه... شاید یه شانس دیگه بده. شاید!
با غریبهها خشک و سرد، با دوستها صمیمی و گاهی حتی بامزهست.
همیشه یه کاری داره. شکار، نوشتن، خوندن، یا چیزی که دقیقاً نمیفهمی چیه.
عاشق قهوه با کیفیت، خون هم... نه بخاطر نیاز زیستی؛ بیشتر به خاطر احترامی که به بهایی که براش پرداختشده قائله.
اگه دیدی داره با روح، روان و اعصاب یه نفر بازی میکنه، نگران نباش. حوصلهش سر رفته، همین.
و یک نکته مهم: اگه قصد داری یهویی سر بزنی به خونهش، منصرف شو. نصف شب ممکنه صداهایی بشنوی که... خب، خاصن. ولی خودش میگه فقط داره بطری خون تازهش رو پر میکنه.
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/1/26 12:53:43
دلیل: صل علی سترکه، چشما لرد بترکه.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/26 17:57:48
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/26 17:58:14
دلیل: صل علی سترکه، چشما لرد بترکه.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/26 17:57:48
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/26 17:58:14
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/01/19
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 17:50
از: دانمارک
پستها:
6

معروفی شخصیتهای نگفته نشده،هری پاتر و جام آتش:
1. فلور دلاکور (Fleur Delacour)
جادوگر فرانسوی و نمایندهی مدرسهی بوباtون توی مسابقات سهجادوگر. بعدها نقش بیشتری توی داستان پیدا میکنه.
2. ویکتور کرام (Viktor Krum)
نمایندهی مدرسهی درماسترنگ در مسابقه. بازیکن معروف کوییدیچه هم هست. رابطهای دوستانه (و کمی عاشقانه) با هرماینی پیدا میکنه.
3. سدریک دیگوری (Cedric Diggory)
دانشآموز هاگوارتز از گروه هافلپاف، یکی از چهار شرکتکنندهی مسابقه. شخصیتی شریف و مهربونه. سرنوشت غمانگیزی داره.
4. بارتی کراوچ پدر (Barty Crouch Sr.)
یکی از مقامهای بلندپایهی وزارت سحر و جادو، که توی برگزاری مسابقه نقش داره.
5. بارتی کراوچ پسر (Barty Crouch Jr.)
مرموز و مهم؛ اولش نمیشناسیمش، اما بعداً معلوم میشه توی ماجرای ولدمورت و برگشتش نقش کلیدی داشته. خودش رو به شکل «مد-آی مودی» درآورده بوده!
6. ماد-آی مودی (Mad-Eye Moody)
آورور معروف و عجیبغریب با چشم جادویی. البته بیشترِ کتاب، اون واقعی نیست، بلکه بارتی کراوچِ پسر خودشو به جای اون جا زده.
7. ریتا اسکیتر (Rita Skeeter)
خبرنگار روزنامهی پیامآور جادوگران که کلی شایعه و داستان میسازه. شخصیت زن جالبی داره، ولی خیلی اعصابخوردکنه.
به نظر میاد منظور رو درست متوجه نشدی. تو باید از لیست شخصیتها، یه شخصیتی که خودت دلت میخواد تو ایفای نقش جادوگران داشته باشی و دوست داری به جای اون شخصیت فعالیت کنی رو انتخاب و بعد اینجا در موردش توضیح بدی. لطفا حتما پست نفرات قبل رو بخون تا کامل متوجه بشی که منظورم چیه.
تایید نشد.
1. فلور دلاکور (Fleur Delacour)
جادوگر فرانسوی و نمایندهی مدرسهی بوباtون توی مسابقات سهجادوگر. بعدها نقش بیشتری توی داستان پیدا میکنه.
2. ویکتور کرام (Viktor Krum)
نمایندهی مدرسهی درماسترنگ در مسابقه. بازیکن معروف کوییدیچه هم هست. رابطهای دوستانه (و کمی عاشقانه) با هرماینی پیدا میکنه.
3. سدریک دیگوری (Cedric Diggory)
دانشآموز هاگوارتز از گروه هافلپاف، یکی از چهار شرکتکنندهی مسابقه. شخصیتی شریف و مهربونه. سرنوشت غمانگیزی داره.
4. بارتی کراوچ پدر (Barty Crouch Sr.)
یکی از مقامهای بلندپایهی وزارت سحر و جادو، که توی برگزاری مسابقه نقش داره.
5. بارتی کراوچ پسر (Barty Crouch Jr.)
مرموز و مهم؛ اولش نمیشناسیمش، اما بعداً معلوم میشه توی ماجرای ولدمورت و برگشتش نقش کلیدی داشته. خودش رو به شکل «مد-آی مودی» درآورده بوده!
6. ماد-آی مودی (Mad-Eye Moody)
آورور معروف و عجیبغریب با چشم جادویی. البته بیشترِ کتاب، اون واقعی نیست، بلکه بارتی کراوچِ پسر خودشو به جای اون جا زده.
7. ریتا اسکیتر (Rita Skeeter)
خبرنگار روزنامهی پیامآور جادوگران که کلی شایعه و داستان میسازه. شخصیت زن جالبی داره، ولی خیلی اعصابخوردکنه.
به نظر میاد منظور رو درست متوجه نشدی. تو باید از لیست شخصیتها، یه شخصیتی که خودت دلت میخواد تو ایفای نقش جادوگران داشته باشی و دوست داری به جای اون شخصیت فعالیت کنی رو انتخاب و بعد اینجا در موردش توضیح بدی. لطفا حتما پست نفرات قبل رو بخون تا کامل متوجه بشی که منظورم چیه.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/24 14:22:06

