جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  22 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مهر 1404 07:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت یازده صبح

رودریک به خودش توی آیینه ی دستشویی زل میزنه و سعی میکنه موهای نامرتبش رو با یکم تافت و ژل مرتب کنه. نه نگران نباشین رودریک از تف برای حالت دادن موهاش استفاده نمیکنه!

- هی رودریک مو خوشگله!

رودریک برمیگرده سمت صدا و میبینه که سه تا پسر اسلیترینی با یه حالت تهاجمی دارن میان سمتش. رودریک دوباره به آیینه نگاه میکنه و تمرکز میکنه روی کار خودش.

-داریم صدات میکنیمــا!
-نمیبینی سر کار مهمیم؟ موهای قشنگ و نازمو دارم درست میکنما
-

اسلیترینی ها که میفهمن رودریک خیلی شوته و اصن حتی ازشون نمیپرسه اسمشو از کجا بلدن، خیالشون راحت میشه و سه تاشون دور رودریک حلقه میزنن.
-ببین رودریک، ما شنیدیم تو اطلاعات فوتبالیت خیلی زیاد و قویه. از قضا ماهم الان نیاز به یه همچین کسی داریم که کمکمون کنه! یه گروه ماگل بیخود و پخمه با ما درافتادن و شرط بستیم هرکی فوتبالو برد، یه هفته از اون یکی اطاعت کنه میخوایم بهشون نشون بدیم که اسلیترین چقدر قویه
-ام، در واقع هافلپاف قویه چون کسی که ازش کمک میخواین یه هافلپافیه
-نه تو فقط تاکتیک به ما یاد میدی! ماییم که اجرا میکنیم
-ولی...
-حرف نباشه!
-ولی حالا چرا من باید اینکارو براتون کنم؟ اصلا چی به من میرسه؟
-مگه باید چیزی به توام برسه؟ و اینکه این یه درخواست نبود!
-پس چیچیه؟
-ینی چی که چیچیه! معلومه که زوره! گرفتی مارو؟

اسلیترینیا با تهدید چوبدستیشونو نزدیک رودریک میکنن و میخندن. رودریک سکه ای که باهاش مشخص میکنه توی این موضوع باید دخالت کنه یا نه رو از توی جیبش درمیاره و میندازش هوا و تا میخواد ببینه نتیجه چیه‌، بلندقد ترین اسلیترینی، سکه رو توی هوا میقاپه و میذاره توی جیبش.
- نه نه نه! تا وقتی به ما استراتژی بازی یاد ندادی قرار نیست این سکه رو بهت پس بدیم و همه خوب میدونیم چقدر برات سکه ها و خصوصا این سکه مهمه

رودریک سکوت میکنه و هیچی نمیگه ولی از درون عصبانیه چون خیلی روی سکش حساسه ولی چون همزمان یه فکری به ذهنش رسیده بود فقط با اخم بهشون نگاه میکنه که ضایع نباشه و بهشون یه حسی رو میده که انگار تسلیم شده. یه کاغذ در میاره از توی جیبش و شروع میکنه به کشیدن و نوشتن تاکتیک برای تیم اسلیترین.
-بیاین دقیق بهتون بگم باید چیکار کنین. ببینین نقشه ی من سبک بازی سرمربی حال حاضر منچستر یونایتد، آموریمه! میدونین که خیلی سرمربی خوبیه مگه نه؟ بهترین سرمربی تاریخ منچستر یونایتده حالا چجوری بازی میکنه؟ این شکلی!

رودریک همه ی استراتژی های لازمو بهشون میگه و میگه که دقیقا هرکدومشون توی چه پستی قرار بگیرن.
- به عنوان مثال تو که دروازه بانی، باید مثل دروازه بان عالی سابقشون بازی کنی که اسمش اوناناعه! انقدر خفنه که بهترین دروازه بان جهان شده! از ده تا توپ یازده تاشو میگیره
-چرا منچستر یونایتد نگهش نداشت؟
-انقدر خفن بود که برای قلبشون زیاد بود!

رودریک به دروازه بان اسلیترین، راه و روش اونانا رو توضیح میده و وقتی مطمئن شد همه چیو بلده میره سراغ نوک حمله:
-اینجا میخوام براتون نوک حمله ی سابق لیورپولو مثال بزنم! اسمش نونیزه. این داداشمون که اصن حرف نداره! میگن اصن این مسیو زاییده انقدر که خوبه! دقیقا مثل اون باید صاف شوت کنین! همشم لعنتی گل میکنه! و حالا میرسیم به آخرین پست که دفاعه. دفاعم فقط دفاع جیگر منچستر یونایتد، مگوایر! استاد اینه که از پست دفاع که انقدم دوره به دروازه‌، گل بزنه اینا واقعا قدرتمند ترین نسل فوتبالو میسازن! به مسی و رونالدو و یامال و دمبله ایناعم اصلا دقت نکنین خیلی الکی گندشون کردن بابا!

رودریک برای اینکه نقشش عملی شه، مواظبه که برای یه لحظه هم خندش نگیره.
- نکته ی آخرم اینه که یادتون باشه نیمه ی دوم اگر وقت اضافه شد، فقط شل کنین و از بازی لذت ببرین هیچ اتفاقی اونموقع نمیفته. اونموقع هم سکمو پس بدین و برام با جغد بفرستین. برین بترکونین! امیدوارم تیمتون جوری بشه که با هر کسی بازی کنین ببرین و مثل هری کین توی تاتنهام کلی جام ببرین الانم که ساعت یازده صبحه. تا ساعت پنج که بازیه کلی وقت دارین واسه ی تمرین

رودریک سریع روشو ازشون برمیگردونه و از دستشویی میره بیرون. چون دیگه نمیتونه نخنده و امیدواره که اونا نفهمن هری کین توی تاتنهام هیچ جامی نبرده!

ساعت 3 ظهر

رودریک بعد از پرسیدن از چند تا اسلیترینی، فهمید که اون سه نفر قراره با کیا بازی کنن و الان اون توی لندن‌، شهر ماگلی، جلوی سه نفر حریف وایساده بود و اومده بود بهشون کمک کنه و تاکتیک بازی توضیح میداد و کامل براشون تعریف کرد که به اسلیترین چی گفته.

-شوخی میکنـــی؟ به دروازه بان گفتی که مثل اونانا باشه؟ اونانا که یکی از بدترین دروازه بانای تاریخ منچستر یونایتده!
-باورم نمیشه یعنی به مهاجمشم گفتی مثل نونیز باشه که کج پاعه و هرچی توپ هست شوت میکنه یه سیاره دیگه؟
- من یکی که اصن باورم نمیشه در این حدم نمیدونستن که مگوایر تخصصش توی گل به خودیه!

رودریک همراه باهاشون میخنده و حرفاشونو تایید میکنه:
-تازه اصلا نمیدونستن آموریم بدترین سرمربی تاریخ منچستر یونایتده ولی اینارو ول کنین. شما سعی کنین که دقیقا مثل لورکوزن توی دقیقه های اضافه ی نیمه ی دوم گل بزنین چون به اونا گفتم که شل کنن آره خلاصه، این همه ی چیزاییه که بهشون گفتم. اگه ببرین، دل یه جوون سکه دوستم شاد کردین

ساعت 8 شب

رودریک روی تختش دراز کشیده بود و درحالی که سکه ی عزیزشو که اسلیترینیا با جغد براش فرستاده بودن‌، کلی ماچ میکرد و بغلش و نازش میکرد، بچه های هافلپاف بهش گفتن که اسلیترین ده هیچ باخته و وقتی اینو میشنوه دلش خنک میشه و بعد به ناز کردن سکش ادامه میده. درسته که رودریک یکم خنگ به نظر میاد ولی اون برای سکه هاش هرکاری لازم باشه میکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1404 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف زبان‌شناسی جادویی به تدریس پروفسور مورد‌علاقه‌م، پروفسور دابی

قبل از هر‌چیز باید این رو به شما بگم پروفسور؛ شما به هیچ کس مدیون نیستین. این سمت هم کاملا برازنده‌تونه.

ای خدا! مگه من چی کار کردم که باید گرفتار اسنیپ بشم؟ آخه چقدر تبعیض؟
_ دوشیزه گرنجر، یا همین الان از دفترم خارج میشین یا برای این ترم هم ازتون نمره کم می‌کنم.
_ ولی پروفسور...
_ با من بحث نکن! یادتون که نرفته چی کار کردین که ازتون امتیاز کم شد. همین حالا برین بیرون!
_ ولی قربان...
_ ولی نداریم! من با در‌نظر گرفتن فعالیت ها و تکالیفتون بهتون نمره دادم و امکان نداره تغییرش بدم.

دیگه تحمل ندارم. شاید بچه ها بگن نمره ی E زیاد هم بد نیست؛ ولی من باید O بگیرم. بسه دیگه. چرا متوجه نمیشه؟
_ من نباید همچین نمره ای بگیرم. تو هم...
اوه اوه. ظاهرا یادم رفته بود فکر هام رو بلند نگم.
_ اوه اوه... چیزه... ببخشین پروفسور... یه لحظه نفهمیدم چی گفتم...
آروم آروم میاد سمتم. وای خدا جون... حس می‌کنم دارم وا میرم. چه بلایی می‌خواد سرم بیاره؟ خونسرد باش هرمیون! به یک قدمی‌م که میرسه وایمیسته. سعی می‌کنم به دستاش خیره نشم و به اینکه ممکنه همین الان چوبدستی‌ش رو بکشه بیرون و طلسمم کنه فکر نکنم.
امکان نداره کسی بتونه قیافه‌ش رو به اندازه ی اسنیپ مرگبار نشون بده.
_ دوشیزه گرنجر، اگه یک دفعه ی دیگه درباره ی نمره‌تون اعتراض کنین، دویست امتیاز از گریفیندور کم خواهد شد. به دلیل رفتار ناشایستتون هم فردا شب میاین دفتر من. چیز های زیاد هست که باید بنویسین. حالا برین سر کلاساتون.
روی کلماتش تاکید کرد و دوباره اون لبخندد شیطانی‌ش رو تحویلم داد.
از دفترش خارج میشم. بعضی وقت‌ها درک نمی‌کنم چرا پروفسور دامبلدور گذاشت که استادمون اسنیپ باشه. هفته ی پیش کارنامه ی سال پیش اومد. تو معجون سازی نمره ی E گرفته بودم! فقط به خاطر اینکه معجون راستی رو به دستور اسنیپ خوردم لو دادم که یه بار از انبار شخصی‌ش یه چیز هایی برداشتم.اسنیپ هم لجش گرفت و نمره‌م رو اینطوری داد. واقعا بی‌انصافی بود. پروفسور مگ گونگال داره میاد. قبل از اینکه برسه و ازم بپرسه چرا نمیرم سر کلاس خودم رو با عجله به کلاسم میرسونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1404 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
*.
گابریلا در حالی که تک‌شاخ کریستالیشو توی جیب رداش جا می‌داد، از فروشگاه بیرون میاد. رو سنگفرش‌های کوچه ناکترن قدم می‌ذاره و راه کوچه دیاگون رو دنبال می‌کنه. اما به محض این که از اولین پیچ می‌پیچه، ناگهان فردی نقاب‌پوش جلوش قد علم می‌کنه.

ردای سیاه‌رنگی که به تن داشت، کمی کوتاه‌تر از ردای معمول جادوگران بود. انگار از قصد کوتاه‌تر کرده بود تا توی دست و پاش نباشه. نقابی که به چهره داشت در تناقض جالبی با ردای سیاه‌رنگش، استخوانی رنگ بود و به شکل صورت یک گراز طراحی شده بود که در حال دُهُل زدن بود. در کل به وضوح نشون می‌داد که عضو یک گروهک تبهکاری کوچیکه.

گابریلا که اصولا چندان درک مناسبی از موقعیت نداشت، بی‌توجه به مرد سعی می‌کنه راهشو کج کنه و از بغلش رد شه که مرد مانع می‌شه و با لحن تهدیدآمیزی می‌گه:
- من اون چیزی که خریدی رو می‌خوام!

گابریلا یک قدم به عقب برمی‌داره و اشاره‌ای به مسیری که ازش اومده بود می‌کنه.
- اونجا یه فروشگاهه به اسم کریستالیس که می‌تونی ازش بخری.

گابریلا بعد از گفتن این حرف دوباره میاد به حرکت در بیاد که مرد با فشار دادن چوبدستیش به قفسه‌ی سینه‌ی گابریلا اونو به عقب می‌رونه.

- چیه؟ مسیریابی هم بلد نیستی؟ به روونا مسیرش خیلی سر راسته!
- من اونی که تو جیبات جا خوش کرده رو می‌خوام.

گابریلا با تعجب ابرویی بالا می‌ندازه.
- ولی همه‌شون یه شکلن! اصرارت بی‌معنیه.

مرد دزدی‌های زیادی کرده بود. اونم دقیقا تو همین کوچه و همین مسیر. اونقدری که حتی دزدای محلی یا رهگذران همیشگی به خوبی می‌دونستن اسم دیگه‌ی اون پیچ، دُهُل‌زنه و سعی می‌کردن تا جای ممکن مسیر دیگه‌ای رو پیش بگیرن. اون بی‌خبرانی که باهاش مواجه می‌شدن هم با اولین دیالوگ، علت حضورش رو می‌فهمیدن و یا تلاش به مقابله می‌کردن و یا فرار. ولی این یکی؟ انگار اصلا تو باغ نبود که چی داره می‌شه.

مرد که نمی‌دونست دقیقا به چه زبونی باید به این دختر بفهمونه که دزده و برای دزدی اومده، دست از نشونه گرفتن چوبدستی به سمت گابریلا برمی‌داره و بعد از این که چند قدم ازش دور می‌شه، با کلافگی تلاش می‌کنه فریادی که می‌خواست بر سر بده رو در وجودش خفه کنه.

بعد که احساس می‌کنه حداقل کمی آرامش به وجودش برگشته و یکم رو خودش تسلط پیدا کرده، دوباره جلو میاد.
- ببین دختر خوشگله. من قصد ندارم هیچ پولی برای بدست آوردن اونی که تو جیبته خرج کنم خب؟ ردش کن بیاد!
- اوه نگران نباش من حتی یه لحظه هم فکر نکردم می‌خوای اینو ازم بخری. به هر حال فروشنده‌ش اونجاست و بهت قول می‌دم می‌ذاره قبل از خرید حسابی نگاش کنی و تستش کنی.

گابریلا دوباره با دستش مسیری که به فروشگاه ختم می‌شه رو نشون می‌ده. مرد دیگه هیچ راهکاری برای این که خودشو کنترل کنه به ذهنش نمی‌رسه و بنابراین افسار پاره می‌کنه و چوبدستیشو تا چونه‌ی گابریلا جلو میاره.
- من دزدم. دزد. خب؟ اومدم اونی که خریدی رو ازت بدزدم و تو هم قراره مثل دخترای خوب بدون مقاومت بهم بدیش.
- ای بابا خب از اول می‌گفتی.

مرد چشماشو به معنای "به مرلین از اول واضح بود هدفم همینه" تو حدقه می‌چرخونه و قبل از این که بخواد چیز دیگه‌ای بگه، گابریلا اضافه می‌کنه:
- اما اشتباهت کجاس؟ این که زیادی نزدیک شدی!

گابریلا دستش که توی جیب رداش بود رو بیرون میاره و خنجری درخشان ازش بیرون میاد که بلافاصله دستِ چوبدستی به دستِ مرد رو زخمی می‌کنه. مرد فریادی از درد می‌کشه و چوبدستیش با صدای تقی رو زمین میفته. مرد بی‌توجه به دست زخمیش به سمت چوبدستیش خیز برمی‌داره، اما گابریلا زودتر می‌جنبه و با پاش چوبدستی رو به نقطه‌ای دورتر قِل می‌ده.

- تو جهنم که بزرگ شده باشی، مهارت‌های ماگلی رو هم خوب یاد می‌گیری. و اشتباه جادوگرا؟ فکر می‌کنن همه فقط با چوبدستی خطرناکن.

گابریلا همزمان با گفتن این حرف، چند بار ماهرانه خنجرش رو به هوا پرتاب می‌کنه و می‌گیردش. بعدش با دست دیگه‌ش به نشانه‌ی دلداری یکی می‌زنه پشت کمر مرد.
- عیب نداره. تو اولینشون نیستی، آخرینشون هم قرار نیست باشی.

بعدش ادامه‌ی مسیرش برای خروج از کوچه ناکترن و ورود به کوچه دیاگون رو طی می‌کنه و این‌چنین می‌شه که زورگیری از گابریلا با شکست مواجه می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1404 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
درست در میان قلب او

پنجره های بزرگ این تالار قلعه که منظره ی شبانه ی بیابان را قاب گرفته اند. ستاره هایی که انگار آخرین نفس هایشان را می زنند بر پهنای آسمان. تپه های شن که همچون مخزن اسرار بر هم آرمیده اند. و لرد سابیس، او که با آن چشمان خاکستری و پلک های سنگین و آن غم همیشگی مشهود بر چهره اش مقابل من نشسته و یک سوزن بلند و قطور را در دست پوشیده شده با دستکش مشکی مخملینش گرفته و آن را با ملایمت همچون موجودی زنده با دست دیگرش نوازش می کند.

او آرام نگاهش را از سوزن برمی دارد و به من می دوزد. من که بر صندلی ام نشسته ام، بی حرکت و نمی دانم چرا نمی توانم حتی کوچک ترین تکانی به بدنم بدهم. آیا این من هستم که می خواهد این طور بی حرکت بر جایش باقی بماند و شکوه غم را در وجود لرد سابیس، این خون آشام کهن نظاره کند، یا این اوست که مرا بر جا میخکوب کرده؟ به نوعی انگار هر دو حالت یک معنی را می دهند.

سابیس با صدایی که عمیق تر از حرکت آرام و با طمانینه اما پر از مرگ مذاب در عمق زمین است:
"آیا تو می دانی چه طور در این دنیای خالی از معنا می توانیم طعم زندگی را بچشیم، بی آنکه هر لحظه حس کنیم داریم می میریم؟"

به درخشش نوک سوزن زیر نور ماه تابیده از پنجره نگاه می کنم، آب دهانم را قورت می دهم و هیچ نمی گویم. سابیس ادامه می دهد:
"چگونه نگذاریم این حجم از پوچی و بی معنایی روحمان را به زشتی، به گناه سوق ندهد؟ آیا راه گریزی هست؟"

و نگاهش را از زیر پلک های سنگین پف دارش خیره تر از قبل به من می دوزد، طوری که به ناچار مجبور می شوم چیزی بگویم، با صدایی درمانده و اشک آلود:
"من این را نمی دانم، لرد سابیس."

سابیس:
"آ. اما گادفری عزیزم، من فکر می کنم که تو خوب می دانی. وگرنه صدایت این طور بیچاره و اشک آلود نبود. و بگذار به تو بگویم، این خود تو نیستی، تاریکی هاییست که در وجودت جمع شده و از تصور ترک روحت محزون و پر از سوگ شده."

می لرزم و صدایی خفه و التماس آمیز از گلویم خارج می شود. سابیس آستین سفید و گشاد پیراهنش را بالا می زند و نوک سوزن را روی نرمی رنگ پریده ی دستش به حرکت درمی آورد.
"و پلیدی چیزی نیست که فقط با یک یا دو دوره پالایش از روح محو شود. ما همواره در معرض ابتلاییم. و باید با آن مقابله کنیم."

و سوزن بلند و قطور را در رگ آبی دستش فرو می کند و در حالی که خون سرخ از آن روان شده و ناله ای گرفته به گلویش چنگ انداخته و من با چشمان گشاد شده به او نگاه می کنم، سوزن را بیشتر و بیشتر داخل رگش فرو می کند.

و وقتی سوزن بالاخره از دید محو می شود، دستش را که خون چون جویباری از آن جاریست، پایین می اندازد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و شروع می کند به هق هق. من با نگرانی به جلو خم می شوم:
"لرد من؟"

سابیس با صدایی خش دار:
"آرام باش، گادفری عزیزم. این تاریکی متعفن روحم است که دارد با اشک و غصه مرا ترک می گوید."

سرش را بالا می آورد. ورم پلک هایش بیش از قبل شده و به رنگ سرخ درآمده. و قطره اشک های خونی از چشمانش جاریست.
"حالا نوبت توست، گادفری. یک ناظر بیرونی دیدی متفاوت دارد از زشتی های درونمان."

من سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم.
"نه سرورم. من نمی توانم. همین حالا هم قلبم مچاله شده و درد می کند."

سابیس:
"تو گفتی که به من و روحم اهمیت می دهی."

من:
"بله، اما…"

سابیس:
"پس نباید بگذاری به آتش جهنم رهنمون شوم."

دست سالمش را به سمتم دراز می کند و با لحنی بغض آلود و پر التماس می گوید:
"خواهش می کنم."

به سختی خودم را وامی دارم که از جایم بلند شوم و با قدم هایی کند و سنگین به طرفش می روم. به سمت دست خون آلودش خم می شوم و ناخنم را زیر زخمش فرو می برم. او ناله ی تیزی می کند و من سوزن را از داخل گوشتش بیرون می کشم. خون سرخ تیره اش با شدت بیشتری بر زمین جاری می شود، طوری که انگار هر آنچه خون در این دنیاست، در بدن او جمع شده. در حالی که با دستی لرزان سوزن را میان انگشتانم نگه داشته ام، دکمه های پیراهن او را باز می کنم و می گذارم سینه ی رنگ پریده اش نمایان شود. سینه ای که همین حالا هم از درد به سختی بالا و پایین می رود و با نفس های کند و سنگین او همراه شده. احساس می کنم تالار خالی از هوا شده و قلبم هر لحظه آهسته تر و درمانده تر می تپد و چیزی نمانده از حرکت بایستد. سعی می کنم نفسی عمیق بکشم، اما حتی بیش از قبل دچار حس خفگی می شوم، طوری که انگار فضای اطرافم با مرگ پر شده. هق هقی سوزان را از گلویم بیرون می دهم و سوزن را بالا می برم و فرو می کنم. درست در میان قلب او.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1404 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- ریگولوس آرکچروس بلک! بیا اینجا ببینم.

خانم بلک معمولا زمانی ریگولوس را با چنین لحن آتشینی مورد خطاب قرار می‌داد که به زعم خودش و ریگولوس، فاجعه‌ای عظیم رخ داده بود.

ریگولوس برخاست و با گام‌هایی لرزان، به سوی مادرش رفت. هیچ چیز را نمی‌دید؛ حتی آینه که معمولا وقتی از کنار آن رد میشد می‌ایستاد و سر و وضعش را مرتب می‌کرد. حتی خبری از اندوه دیدن سرهای بریده‌ی جن‌های خانگی نبود؛ زیرا اصلا آن‌ها را نمی‌دید.

پس از پنج دقیقه به درازای یک عمر، به سالن نشیمن رسید. مادرش ایستاده بود؛ قدبلند و برافراشته، با پیراهنی قرمز که تناسب بسیاری با آتشی که در چهره‌اش می‌جوشید داشت.

خانم بلک با خشونت بازوی نحیف پسرش را گرفت و او را به سمت خودش کشید.
-اینا چین؟

به دنبال این سخن، به دسته‌ای کاغذ پوستی نشسته بر روی میز چوب ماهون چنگ زد و آن‌ها را مانند مشتی خاک روی زمین پخش کرد.

آیا قلب ریگولوس از حرکت ایستاده بود؟ پس چرا با دیدن نقاشی‌هایی که زمانی، هرازگاهی و از سر بیکاری می‌کشید، به قطعه چوبی می‌مانست که با طلسمی سرپا مانده باشد؟

همه‌اشان را نیک می‌شناخت! تصویری از بانویی در میان ماه، تصویری از گرگینه‌ای که رو به ماهتاب زوزه می‌کشید؛ تصویری از شکوفه‌ها و تصویری تیره و تار از هادس، ایزد مرگ در اساطیر یونانی.
- مامان...

خانم بلک فرصت سخن گفتن را از پسرش ربود.
- خیال می‌کردم تو قراره خرابکاری‌ای که برادرت به بار آورده رو جمع کنی...

با آوردن نام سیریوس، لحظه‌ای رنگ از رخش پرید؛ از خشم یا دلتنگی؟ نمی‌دانست. به هر حال، توجهی به احساسش نکرد و ادامه داد:
- ولی تو هم داری نقاشی مزخرف ماگل‌ها رو دنبال می‌کنی.

و خودش نتیجه گرفت:
- انگار برای تو هم باید به زبون زور متوسل شم. اگر یه نقاشی ماگلی دیگه ازت ببینم؛ تموم کتابات رو آتیش می‌زنم!

نفس ریگولوس بند آمد... کتاب‌هایش! منزلگهان تنها دوستانی که داشت!

-نقاشی می‌خوای؟ به جای شیوه‌ی ماگل‌ها، یه چندتا طلسم یاد بگیر و نقاشی‌هایی در شان یه جادوگر بکش!

بغض دزدکی به سمت گلوی ریگولوس آمد. می‌دانست مادرش نسبت به هر چه رنگ و بوی ماگل داشته باشد حساس است؛ پس چرا حماقت کرده و با شیوه‌ی ماگل‌ها نقاشی کشیده بود؟ به سختی گفت:
- دیگه نقاشی نمی‌کشم مامان...

و به سمت اتاقش بازگشت. در راه، سرفه‌ای کرد...خون بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- هلن گوش کن! این کار به نفع خودته.
- وقتی میگم نه یعنی نه.
- اینقدر لجباز نباش دختر! این چیزی بود که من یادت دادم؟
- معذرت میخوام اما اونجا دیگه مغازه‌ی منه مادربزرگ.

یکی از ویژگی های بارز هلن لجبازی بود؛ چرا که فکر می‌کرد که از هر نظر بهترین است و رو دست ندارد! همچنین او شیوه کاری مخصوص خودش را داشت و سر همین موضوع همیشه با مادربزرگش سر لج بود.
- ببین، فقط مشتریای ثابت مغازه دوبرابر شدن چه برسه به اونایی که فقط با دیدن تابلوهای بزرگ تخفیف کنجکاو میشن و میان داخل. میدونی همین رهگذرا چقدر تو فروش تاثیر دارن؟
- ولی این کارت نمونه بارز کلاهبرداریه! اگه میخوای تخفیف بدی واقعا تخفیف بده، نه قیمتو افزایش بده و مابه التفاوت اونهارو به عنوان تخفیف بزار! دلم به حال اون بیچاره هایی که گول حقه‌ی کثیفت رو میخورن می‌سوزه.
- دوره دوره‌ی تجارته. هرکی حقه های بیشتر و قدرتمندتری به کار ببره بیشتر سود میکنه. کلمه‌ی تخفیف مثل اهن ربا مردمو به خودش جذب میکنه، درصد هم که هرچی بیشتر قدرت بیشتر.
- ملکه‌ی اعتماد به نفس، مگه تو نبودی که همیشه برا من روضه میخوندی که من از جنس جواهرات و زیورآلات که می‌فروشم مطمئنم پس حتما فروش میرن و فلان بهمان؟
- چرا. هنوزم همینو میگم، ملکه تخریب اعتماد به نفس.
- دروغ نگو. اگه واقعا مطمئن بودی همچین حقه ای به کار نمیبردی!
- چه ربطی داره مادربزرگ؟! من تا تخفیف نزارم که نمیتونم مردمو بکشم تو مغازم که جنسمو اثبات کنم؟
- از روش های شرافتمندانه استفاده کن، مثل استفاده از ویترین برا نشون دادن نمونه کارات یا گذاشتن تخفیف واقعی!
- صدهزار مرتبه گفتم گذاشتن ویترین دقیقا مثل اینکه در مغازتو قفل نکنی! رویای هر دزدی اینه که ببینه مغازه‌ی پرآوازه جواهرات داولیش دوباره بخش ویترینو برگردونده. تخفیف واقعی هم که هم معنی ضرره!
- من این همه سال ویترینی داشتم به چه عظمت، ولی هرگز ازم دزدی نشد.
- اولا، دوره‌ی تو دزدی مد نبود و کارای تو هم به خوبی مال من نبود. دوما، متاسفانه نمیتونی حسابدار خودتو گول بزنی، هر دوماه حداقل یه مورد دزدی یا اختلاص داشتیم.
- برو بابا تو یکی هم! ندیدم کسی به این میزان از مادربزرگ پیرش زبون بستونه. اونقدر حاضر جوابی که جز زبون زور حالیت نمیشه!
- زور؟!

متاسفانه بانوی همیشه بی نقص ما نقطه ضعفی هم داشت: فوبیا از هر گونه کلمه با معنای زور و اجبار. اون هیچ‌وقت نمیتونست زیربار هیچگونه قانون و مقررات بره و ازش فراری بود.
- درست شنیدی قشنگم، زور! نشونت می‌دم که تو این خونه رئیسه.
- بحث خونه و مغازه جداست مادربزرگ! شما خودت مغازه رو دو دستی دادی دست من!
- ولی نگفتم که آبروی خاندانمونو با همچون حقه‌هایی ببری، اونم فقط برا یه مشت پول بی ارزش.
- مادبزرگ، دنیا دیگه داره رو دور همین پول‌های بیشتر. به اصطلاح تو بی ارزش میچرخه، هر چقدرم احترام مردم رو داشته باشی تا پول نداشته باشی انگار هیچی نداری.
- دیگه چقدر پول میخوای اخه؟ هیچ میدونی همین عمارتی که توش زندگی میکنه چقدر می ارزه؟
- اگه تو دو ماه بتونم دوبرابر ارزش عمارتو جمع کنم چی؟
- نمیتونی.
- چرا، میتونم و بهت اینو ثابت میکنم!
- نه نمیتونی چون من همین الان تمام برچسب های تخفیف رو از روی مغازه میکنم و در صورتی که بخوای ذره ای مقاومت از خودت نشون بدی خودم اون مغازه رو ازت میگیرم!
- نه...
- اره، عزیز دلم. پس اون استعدادت تجارت و ریاضیات جمع کن و بزار برا بعد از مرگ من!
- نیازی نیست همچین چیزای ناراحت کننده‌ای بگی، جمعشون میکنم، ولی فکر نکنم این ته تکنیک های تجارت منه، بار بعد کاری میکنم که مغزت از کارهای هوشمندانه‌ی من هنگ کنه! اون روز دیگه این تکنیک هم روم جواب نمیده.
- نگران نباش عزیز دلم، اون روز حقه‌ای بهت میزنم و که تو خودت تسلیم خواسته‌ی من بشی نوه‌ی عزیز دلم. این همه سالو تو اون مغازه زحمت نکشیدم که تو خرابش کنی که...
- خرابش نمیکنم، بهترش میکنم. بهش میگن: آپ تو دیت!
- باشه باشه فهمیدم علامه‌ی دهر جان!
- چه بامزه یادم رفت بخندم!
- منم یادم نمیاد اینجوری تربیتت کرده باشم؟

صدا ها به آرامی محو شده و هلن با صدای اولین مشتری روز از خواب بیدار می‌شود...
(چیه پروفسور، فکر کردین بانوی جواهرات زیر بار زور میره؟! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلن داولیش در 1404/7/2 21:39:51
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1404 01:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تدریس جلسه اول


درب کلاس باز شد و پروفسور دابی آمد! با یک کلاه جادویی نوک‌تیز و دراز که به اندازه‌ی خود دابی قد و قامت داشت، و یک جفت کفش پاشنه‌بلند تق‌تقی لنگه به لنگه که هر لنگه‌اش را از یک ارباب به غنیمت گرفته بود، همچنان از همه‌ی دانش‌آموزانش کوتاه‌تر به نظر می‌رسید. برای این که پروفسورتر به نظر برسد، یک عینک ته استکانی با فریم کائوچویی بزرگ هم به چشم داشت که باعث می‌شد چشم‌های فعلا سالمش، دیگر درست نبیند.

با لحن و نگاهی که به وضوح ذوق زده به نظر می‌رسید، رو به کلاس گفت:

- دابی پروفسور قربان، به شما سلام کرد! پروفسور بیشتر معرفی کرد: دابی اولین جن خانگیِ آزادِ در هاگوارتز تدریس‌کن!

چند لحظه‌ای خودش را نگه داشت و همان‌طور ساکت زل زد به رو به رو ... اما در نهایت بغضش ترکید!

- دابی هرگز باورش نشد! دابی جن آوانگارد! دابی نقطه‌ی عطف تاریخ! دابی درنوردنده‌ی پله‌های ترقّی!

بدون هیچ درنگی ادامه‌ی جمله‌اش را با قطب دیگر به زبان آورد:

- دابی نباید غرّه شد ... دابی این‌ها رو از صدقه‌سر جادوگران شریفی مثل هری‌پاتر قربان و هرمیون‌گرنجر بانو و پروفسور دامبلدور قربان داشت! دابی مدیون! دابی بی معرفت! دابی بد!

و باز پیش از آن که دانش‌آموزان فرصت کنند به درکی از تغییر فاز قبلی برسند، مثل رادیو ادامه داد:

- دابی بی مقدّمه درس رو شروع کرد. شما در این کلاس قرار نبود کلمات و قواعد رو حفظ کرد. شما اصلا قرار نبود به زبان جدیدی مسلط شد. موضوع این کلاس، زبان‌های بین‌المللی بود. زبان‌هایی که همه اون رو فهمید. هر موجودی فهمید. جادوگر و جن و مردم دریایی و حتا ماگل ... ناخودآگاه فهمید! اصلا جادویی بودن این زبان ها به همین بود! در این کلاس ما تصمیم داشت به این زبان‌ها مسلط شد. شاید دانش آموز از خودش پرسید چطور؟ دابی پاسخ داد: باید به این زبان‌ها توجه کرد و اون‌ها رو آگاهانه استفاده کرد! نه مثل مردم عادی، که بی توجه استفاده کرد.

دابی بالاخره بین صحبت‌های وقفه‌ای انداخت و چند لحظه به دانش‌آموزان خیره شد تا از چهره‌هایشان دریابد درس را درک کرده‌اند یا برایشان مبهم است. اما از چهره‌ها تنها این به نظر می‌رسید اصلا هنوز کلاس را جدی نگرفته و دابی را در نقش یک شوخی سر کاری یا یک نمایش پیش از کلاس می‌نگریستند.

دابی سعی کرد آن‌ها را در بحث شرکت دهد:

- کسی حدسی داشت که زبان اول چه زبانی بود؟

پیش از آن که دانش‌آموزی، چیزی به ذهنش برسد که بخواهد سکوت را بشکند، درب کلاس یک بار دیگر باز شد. این بار البته روی لولا نچرخید. بلکه با لولا، یک جا کنده شد و افتاد روی سر دابی! و در چارچوب در ...

- دابی جن بد! وینکی جن خوب.

دابی به صورت دو بعدی و اتو خورده، خودش را از زیر در کشید بیرون.

- وینکی نباید کلاس دابی رو به هم زد! دابی دیگه پروفسور بود!

وینکی بطری‌های نوشیدنی کره‌ای 40 ساله را یکی پس از دیگری از خشاب بیرون می‌کشید و سمت دابی می‌گرفت ... ابتدا چوب پنبه و سپس موجی از نوشیدنی به سوی دابی شلیک می‌شد.

- دابی جن متوهم! دابی رو چه به تدریس؟ دابی نهایتش باید توی هاگوارتز غذا درست کرد و کف آشپزخونه رو تی کشید! ولی دابی رو هوا برداشت! دابی دیگه هیچ توضیحی به خرجش نرفت! دابی فقط یک زبون فهمید! زبون زور!

سپس دست انداخت و یقه‌ی دابی را گرفت. پیکر دابی له، لباسش خیس، و مغزش تحت تاثیر نوشیدنی بود. وینکی از کلاس خارج شد. دابی که پشت سر او روی زمین سابیده و صدایش لحظه به لحظه فیداوت می‌شد، درسش را این طور به پایان رساند:

- وینکی درست گفت! جواب همین بود!

***



تکلیف: تا به حال شده کسی با زبان زور باهاتون حرف بزنه و نتیجه بگیره؟ چه کسی؟ ازتون چی می‌خواسته؟ این اتفاق رو طی یک رول شرح بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1404 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس زبان شناسی جادویی در ترم 29 توسط پرفسور دابی تدریس خواهد شد.



برنامه کلاسی

جلسه اول: ۱ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 14 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه اول: تا 28 مهر (ساعت 23:59)

جلسه دوم: ۱۵ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 28 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه دوم: تا 13 آبان (ساعت 23:59)

جلسه سوم: ۲۹ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 12 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه سوم: تا 26 آبان (ساعت 23:59)

جلسه چهارم: ۱۳ آبان
مهلت ارسال تکلیف: تا 26 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه چهارم: تا 10 آذر (ساعت 23:59)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1404 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس زبان‌شناسی جادویی


به دنیای شگفت‌انگیز زبان‌های جادویی خوش آمدید؛ جایی که واژه‌ها تنها وسیله‌ی ارتباط نیستند، بلکه نیرویی زنده و جریان‌یافته از جادو در هر هجا و هر صدا پنهان است. در این کلاس خواهید آموخت که زبان، پلی است میان اندیشه و جادو، و هر کلمه می‌تواند طلسمی پنهان یا کلیدی برای درهای ناشناخته باشد.

در این درس با گونه‌های متنوع زبان‌های جادویی آشنا می‌شوید؛ از زمزمه‌های افسون‌شده‌ی الف‌های باستانی و زبان مرموز مارها که تنها پارسلموث‌ها قادر به فهم آن هستند، تا ریشه‌های فراموش‌شده‌ی وردهایی که هر روز در نبردها و زندگی روزمره‌ی جادوگران به کار می‌رود. ریشه‌شناسی وردها و بررسی منشأ کلمات جادویی نشان می‌دهد که چرا بعضی طلسم‌ها تنها با ادای صحیح یک هجا اثرگذارند و چرا آهنگ و لحن در اجرای وردها اهمیت حیاتی دارد.

این کلاس تنها به شناخت زبان‌ها محدود نمی‌شود، بلکه شما را به سوی درک نیروی نهفته در پسِ کلمات هدایت می‌کند؛ اینکه چگونه واژه‌ای می‌تواند نیرویی شفابخش داشته باشد، یا جمله‌ای بتواند مرزی دفاعی بسازد. زبان در دنیای جادو، همان‌قدر که می‌تواند ابزار دوستی و ارتباط باشد، می‌تواند به سلاحی نیرومند یا دریچه‌ای به قلمروهای ممنوعه تبدیل شود.

پس در اینجا هر واژه‌ای را جدی بگیرید؛ چرا که شاید همان کلمه‌ای که بی‌اهمیت می‌پندارید، رمز دسترسی به جادویی باشد که قرن‌ها در دل تاریخ و فرهنگ جادوگران نهفته مانده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.