جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1404 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
به آرومی در کوچه ی ناکترن قدم می زدم. این کوچه فقط مغازه هایی مربوط به جادوی سیاه ندارد، بلکه به نظر می رسید ساحره ها، لباس ها، مغازه ها، نگاه ها و حتی قلب ها نیز سیاه بودند. فکر کردم شاید زیادی تو چشم هستم. نگاهی به ساحره ای که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود انداختم؛ ردایی مشکی، کلاهی مشکی تر از آن. و من؟ ردای قهوه‌ای، بدون کلاه، گردنبند آبی، کوله ی آبی، ... بهتر است دیگر نگویم. ظاهرا درباره ی انتخاب لباس هایم گند زده ام. خیابان ها هر لحظه تاریک و تاریک تر می شد و ترس و وحشت من بیشتر. کوچه خلوت شده بود. همه جا تاریک و سیاه بود، از ردای جادوگر ها و ساحره ها گرفته تا همه ی مغازه ها. به نظر می رسید این سیاهی تمومی نداره. می خواستم زودتر به فروشگاه بورگین و برکز برسم. وقتی توی این کوچه بودم ترس وحشتناکی گریبان گیر من شده بود. انتظار نداشتم یه روز سر از اینجا در بیارم.
داشتم فکر می کردم آیا ارزشش را داشت که برای تکلیف به چنین جای وحشتناکی می آمدم و خسته و وحشت زده، یا حتی در خطر باشم؟ بالاخره رسیدم. با دستان لرزانم در را باز کردم.
جای ترسناکی بود. اکسیژن کافی وجود نداشت. کسی در مغازه نبود اما هنوز وحشت داشتم. درواقع درون من جنگی به پا بود، جنگی که بین وحشت و شجاعت بود؛ که نتیجه ی آن ماندن یا فرار را مشخص می کرد. بالاخره شجاعت پیروز شد و به راهم ادامه دادم، افکارم نیز ادامه یافت. و دوباره، فقط سیاه. تم عجیبی بود. اجناس مغازه از آن تم سیاه عجیب تر بود. گردنبندی زیبا به چشمم خورد، یک لحظه گیج شدم، ربط گردنبند را با جادوی سیاه را درک نمی کردم. بلافاصله فهمیدم چیست؛ گردنبند نفرین شده. گردنبندی با سنگ‌های اُپال درخشان… که ظاهرش خیلی شیک و قیمتیه، ولی فقط کافیه لمسش کنی. فکر نمی کردم تحمل یک لحظه ی دیگر را در این مغازه ی وحشتناک، که فقط برای کار های نا بخشودنی بود، تحمل کنم. اما ماندم. ماندم و تماشا کردم. گوی شکنجه، دست شکوه، یک بسته کارت خونی. کسی آنجا نبود و تنهایی، محیط را ترسناک‌تر می کرد. اما در یک لحظه ی ناگهانی و ناخوشایند، فهمیدم تنها نیستم.

_اهمم!
شوک شدم: چیز... یعنی سلام.
بورگین گفت: فرمایش؟

او هم مثل بقیه ردای مشکی پوشیده بود و عصبانی به نظر می رسید. ظاهرا تازه از خواب بیدار شده بود چون هنوز خواب آلود بود.

گفتم: برای خرید نیومدم. می خواستم یکم از اجناستون رو ببینم بعد... ا... وقتی دفعه ی بعد پول آوردم میام خرید میکنم.فعلا من می رم، اون وقت پول می آرم بیام بخرم.
_صحیح. پس الان تشریف می برید؟
لحنش لحظه به لحظه خطرناک‌تر می شد. دور وبرام را برای جستجوی راهی برای فرار نگاه کردم.استرس وجودم را فرا گرفت.
به آرامی دستم را برای یافتن چوبدستی به سوی جیبم بردم. اما او با یک حرکت ناگهانی چوبدستی اش را به سویم گرفت و فریاد زد:« سکتوم سمپراااااا!»
به موقع طلسم اکسپکتو پاترونوم را اجرا کردم. به دو فرار کردم و با خودم عهد بستم که دیگر در عمرم به همچین جا هایی نروم. قلبم تند می زد. با سرعت می دویدم. در کوچه های تمام سیاه که عده ای با تعجب نگاهم می کردند.
سرانجام وقتی دیگر پا هایم نا نداشت، باقی راه تا کوچه ی دیاگون را آرام تر اما نفس نفس زنان طی کردم.
_دیگه هیچوقت به اونجا برنمی گردم.

امیدوارم انتظاراتتون رو برآورده کرده باشم پروفسور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1404 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه گرنجر؛

استعداد خوبی توی نوشتن دارین، و البته اصطلاحاتی که به کار بردین هم خیلی خوب بودن. هیچ غلط املایی هم نمی‌بینم که خیلی به خوانش بهتر متن کمک می‌کنه
اما دوتا نکته‌ی خیلی منفی هم این وسط وجود داره. نکته‌ی اول اینه که من توصیفاتِ کافی از این پستتون دریافت نکردم... همون‌طور که قبلا هم توی کلاس بیان شده، ما نیاز به یه توصیفات خیلی دقیق داریم. از کوچکترین چیزها که در اطرافتان رخ میدن بگیر تا بزرگترینشون! و شما خیلی سطحی بهشون پرداخته بودین
گزینه دوم هم اینکه اکثرا جملاتتون ساده بودن. همون‌طور که احتمالا بدونین، ما دو نوع جمله‌ی ساده و مرکب داریم! جمله ساده اصولا کوتاه تره و جمله مرکب، بلندتر. اگه از توصیفات بیشتر استفاده کنی و بعضی جمله ها رو به جای به پایان رسوندن، به همدیگه متصل کنی (با کلمات عطف مثلِ و، که، و...)، خیلی بهتر میشن.
و در رابطه با موضوع، مثلا می‌تونین اینارو توصیف کنین که چرا هرمیون می‌خواسته به مغازه بارکز بره؟ چه آیتم هایی توی مغازه موجود بوده؟ اصلا اون روز هرمیون چه لباسی پوشیده بوده؟ اصلا چه روزی بوده، چه وقتی از روز بوده؟ صبح شب یا ظهر؟ رهگذر ها زیاد بودن و کوچه شلوغ بود یا نه؟ خود مغازه چی؟ شلوغ بود یا خلوت؟
چندتا دیالوگ هم میشه توی پست اضافه کرد حتی.

این نکاتی که گفتم رو درست کن، که مطمئنم با هوش و نبوغت قطعا میتونی به بهترین نحو ممکن درستش کنی! بعدش دوباره بیا. منتظرت می‌مونم.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1404 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
به آرومی در کوچه ی ناکترن قدم می زدم. همه جا تاریک و سیاه بود، از ردای جادوگر ها و ساحره ها گرفته تا همه ی مغازه ها. به نظر می رسید این سیاهی تمومی نداره. می خواستم به فروشگاه بورگین و برکز برسم. وقتی توی این کوچه بودم ترس وحشتناکی گریبان گیر من شده بود. انتظار نداشتم یه روز سر از اینجا در بیارم. بالاخره رسیدم. با دستان لرزانم در را باز کردم.
جای ترسناکی بود. اکسیژن کافی وجود نداشت. و دوباره، فقط سیاه. تم عجیبی بود. اجناس مغازه از آن تم سیاه عجیب تر بود. گردنبندی زیبا به چشمم خورد. بلافاصله فهمیدم چیست؛ گردنبند نفرین شده. گردنبندی با سنگ‌های اُپال درخشان… که ظاهرش خیلی شیک و قیمتیه، ولی فقط کافیه لمسش کنی. فکر نمی کردم تحمل یک لحظه ی دیگر را در این مغازه ی وحشتناک، که فقط برای کار های نا بخشودنی بود، تحمل کنم. اما ماندم. ماندم و تماشا کردم. گوی شکنجه، دست شکوه. کسی آنجا نبود و تنهایی، محیط را ترسناک‌تر می کرد. اما در یک لحظه ی ناگهانی و ناخوشایند، فهمیدم تنها نیستم، همان لحظه ای که دیگر نتوانستم در فضای مغازه ای این چنینی بمانم و فرار کردم. فرار کردم و با خودم عهد بستم که دیگر در عمرم به همچین جا هایی نروم. قلبم تند می زد. با سرعت می دویدم. در کوچه های تمام سیاه که عده ای با تعجب نگاهم می کردند.
سرانجام وقتی دیگر پا هایم نا نداشت، باقی راه تا کوچه ی دیاگون را آرام تر اما نفس نفس زنان طی کردم.
_دیگه هیچوقت به اونجا برنمی گردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1404 08:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای سیتون

یکی از نکات مثبتِ پستت که من خیلی ازش خوشم اومد، به کار بردن و توجه کردن به شخصیت های دیگه ای بود که توی سایت موجوده. مشخصا خیلی خوبه که ببینم جادوآموزها می‌تونن از هم تیمی های خودشون یا حتی کسایی که باهاشون هم تیمی حساب نمی‌شن استفاده کنن و توی پستشون به کار ببرن. آفرین! توجهت به پستِ رودریک سیتون هم خیلی جالب بود. هرچند که درحالت کلی شما می‌تونین هر ساعت و روزی رو برای پست های تکلیف مشخص کنین.
نکته‌ای که سری پیش گفته بودم رو هم به خوبی رعایت کرده بودین.

پس در کل پست خیلی خوبی بود، یه موضوعی رو میگم ولی رعایت کردنش اجباری نیست. هیچ اجباری نیست که قبل از دیالوگ ها کلماتی مثلِ ″پرسید، گفت، و غیره″ اضافه بشه. یعنی یه دیالوگ می‌تونه بدون این کلمات و فقط بعد از توصیف شروع بشه. که اینم بستگی به خلاقیت داره، اما بازم میگم اجباری نیست و همینطوری که الان نوشتی هم قابل قبوله و هم خیلی قشنگه.

چالش دوم تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1404 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم:دیدار با ارباب شب
روزی بود مانند باقی روزهای افتابی لندن،عابران همچون سیل دریا سنگ فرش های پیاده را میجوریدند و پیش میرفتند.شور و شوق انتخابات نخست وزیر بریتانیا در خیابان های لندن احساس میشد اما برای من روزی خاص بود،روزی که قرار بود به هاگوارتز پا بگذارم.

برخلاف اکثر جادوگران یکی از تفریحات من در روز های بیکاری ام این بود که در یک ساندویچی ماگلی بنشینم و یک تست کالباس بخورم یا گاها به ورزشگاه فوتبال بنشینم و یکی از بازی های ارسنال را ببینم شاید هم به عنوان بیننده به یکی از باشگاه های مشت زنی در شرق لندن بروم،به این خاطر که با ورود به هاگوارتز قرار بود از این تفریحات دور شوم امروز را میخواستم به این تفریحات اختصاص دهم،به علاوه شوق پدرم برای ورودم به هاگوارتز باعث شده بود پول تو جیبی کت و کلفتی گیرم بیاید و این زیبایی این روز را دو چندان میکرد.

با خوشحالی خیابان های زیبای محله ی بریکستن را میپیمودم و سمت ساندویچی مورد علاقم میرفتم،دو بیلیط هنوز برای زیبای تر شدن این روز مانده بود یکی ساندویچ تست و نوشیدنی لیمویی ای که در انتظارم بود و دومی بیلیط قطاری که امشب در ایستگاه کینگزکراس مرا به سمت جایی که به آن تعلق داشتم میبرد.

در راه رفتن به ساندویچی مبارزه ی تایسون فیوری مک دنیدل در ذهنم مرور میشد،چقدر سریع و زیبا مشت هایشان همچون نیش به صورت یک دیگر میرسید و بر میگشت واقعا که این ماگل ها خوب باچوبدستی نداشتنشان کنار میامدند،لذت دیدن ورزش مشت زنی را از پدرم به ارث برده بودم،او هم عکس محمد علی کلی را در نوجوانی در اتاقش چسبانده بود(که البته با واکنش سرزنش امیز مادر بزرگم مواجه شده بود گویا)

افتاب لندن کمرنگ و کمرنگ تر میشد و مرا مجاب کرد که به ساعتم نگاه کنم ساعت هنوز پنج نشده بود و من یک ساعت وقت داشتم(بر اساس تفسیر اقای سیتون که قطار ساعت شش حرکت خواهد کرد) برای همین سرعتم را بیشتر کردم و به ساندویچی رسیدم انجا مکانی دلباز و سرزنده بود،چندان بزرگ نبود و صاحبش مردی مسن و مشنگ عاشق کاری بود که داشت انجام میداد به همین دلیل ساندویچ هایش اینقدر لذیذ بود.

ان روز برای تنوع چیپس اند فیش با سس سیر دست ساز سفارش داده بودم، سفارش که رسید با ولع مشغول خوردن شدم تا ان هنگام که صدای قیژژ در به صدا درامد به طور ناخوداگاه برگشتم و مردی خوش پوش را دیدم، زمانی که در مغازه را باز کرد بوی عطر سردش همچون نسیمی بینی ام را نوازش داد، پالتویی که به نظر گران قیمت بود و رگه های از رنگ قرمز بر روی پوسته ی تمام سیاهش میدرخشیدند اما دو نکته درباره ی او خوشایند نبود و یکی صورت رنگ پریده اش بود و دیگری ان که چرا در هوای ان روزهای این شهر این مرد با پالتو طردد میکرد؟

مرد با غرور به مغازه قدم گذاشت تا به میز کناریه من رسید، وقتی خواست صندلی را بکشد دماغش را به طرز ازار اوری چین و پشیمان به سمت صندلی های رو به روی پیشخان رفت.واقعا نمیخواستم که فکر در باره ی این مرد روزم را خراب کند بنا بر این روی غذایم تمرکز کردم.

بعد از اتمام غذا به ساعتم نگاه کردم تقریبا پنج و نیم بود. با سرعت هرچه تمام تر راهی ایستگاه شدم. وقتی به انجا رسیدم پدرم را دیدم که منتظرم بود و کیف و وسایلم را اورده بود نیلا(جغدم)با دیدن من هوهو کنان ابراز خوشحالی کرد بعد از خوش و بشی کوتاه با پدرم و راهنمایی شدن برای پیدا کردن سکوی نه و سه چهارم توسط او از هم جدا شدیم.

با چرخدستی نسبتا سنگینی که کشیدن ان به راحتی امکان پذیر نبود از دیوار اجرنما گذشتم نکته ی عجیب این بود که بعد از گذشتن از دیوار چرخدستی به طرز عجیبی سبک تر شده بود،نمیدانم از عوارض جادو بود یا دیدن قطار پر شکوه هاگوارتز باعث ان شده بود!

بخاری غلیظ ان محوطه را در بر گرفته بود اینجا برخلاف ایستگاه اصلی بوی ذغال سنگ نمیداد.با ذوق شوق به سمت درگاه ورودی قطار گام برمیداشتم و در مسیر والدین نگرانی را میدیدم که بیشتر از خود دانش اموزان دست و پایشان را گم کرده بودند.

به نقشه ام نگاه انداختم، تا چشمان کنجکاوم روی ان متمرکز شد جوهر نامریی و پررنگش شروع به نوشتن کرد

نترس و بشنو!
همین دو کلمه روی کاغذ پوستی نقش پیدا کردند با صدای بلند گفتم:منظورت چیه؟
به علت شلوغی صدایم به گوش کسی نرسید که البته جای شکرش باقی است اما مثل اینکه صدایم به گوش کاغذ پوستی هم نرسیده بود زیرا جوابی از او هم نگرفتم!با خودم گفتم:اینم بدجور روانیه ها!!!


به هر شکل وارد راهروی قطار شدم و کسی را دیدم که اصلا دیدنش برایم خوشایند نبود!بله تام اسپینال(برای اینکه شاید داستان کوچه دیاگونم را نخوانده باشید عرض میکنم پرفسور،برای کمی جالب تر شدن داستان این اسم را سرچ کنید) با ان قامت بلند و گوش های غول مانندش همچون گاوی که ریسمان پاره کرده باشد سیل دانش اموزان را کنار میزد تا به من برسد
تا خواستم بجنبم و به سمت کوپه ای بخزم جسم ستبر اش را رو به روی خودم دیدم!

با ذوقی که برای بچه ای ده ساله مناسب تر بود تا موجودی به آن هیبت گفت: سلاااااممم جوزف
من هرچی گشتم نتونستم ادرسی ازت پیدا کنم که واست نامه بفرستم البته یکم هم درگیر مسابقات بودم! بیا بریم یه کوپه پیدا کردم اونجا بیا بیا!

خوب خیلی هم بد نبود حداقل کوپه ای که پیدا کرده بود خیلی پر سرو صدا نبود هرچه به سمت کوپه میرفتیم جمعیت کمتر و کمتر میشد وقتی به مکانی رسیدیم که چرخدستی خوراکی انجا بود تام نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت: هی جوزف همینو برو تا انتها در کوپه ام مشکیه خوراکی گرفتم میام!
به کوپه رسیدم و واردش شدم ، مقداری از فضای راهرو ها سرد تر بود اما حداقل خلوت و ساکت بود.دفترچه ی چگونه در هاگوارتز اسکول نباشیم را در اوردم و شروع به خواندن کردم!واقعا که کتاب شاهکاری بود البته مقداری درباره ی دوستی با سال بالایی ها اغراق کرده...


وقتی به خط سوم افسون های دور کننده ی ارواح مزاحم شنیدم صدای پایی از بیرون کوپه به من در نزدیک شد با افسوس نفسم را بیرون دادم،حتما تام بود که باز هم یادش افتاده بود که خلوتم را از من بگیرد!!در کوپه باز شد اما دستی که من بر روی در میدیدم دست تام نبود...

دست اشنایی بود،لحظه ای بعد انچه در استانه ی در میدیدم را باور نمیکردم.این مرد همان مرد درون ساندویچی بود! با جلیقه ای به رنگ قرمز و پیراهن مردانه ی مشکی، البته به موهایش هم به طرز مشهودی رسیدگی کرده بود.

با نیم نگاهی به من مغرورانه وارد کوپه شد. بعد از چند دقیقه که از نشستنش گذشته بود با لهجه ای عجیب که تا به حال نشنیده بودم گفت:ناهار خوبی رو انتخاب نکردی!
ببخشید؟
گفتم ناهار خوبی رو انتخاب نکردی
با گفتن این حرف در چشمانم خیره شد و ادامه داد: همیشه غذای خوب خوردن میتونه باعث خوشحالی بشه اینو از منی بشنو که به خاطر کارم از وعده ی اصلیه غذاییم دور افتادم و مجبورم ات و اشغال بخورم!
میشه بپرسم کارتون چیه؟
دامبلدور ازم خواسته بیام توی مدرستون و به یه سری چیزا سر و سامون بدم ای کاش قبول نمیکردم...اگه هاگرید و واسطه نمیکرد هرگز قبول نمیکردم!
خوب این چه تداخلی با رژیم غذاییتون داره؟
پوزخندی زد و به منظره ی بیرون نگاه کرد، قطار با سرعت وصف ناپذیری تاریکی شب را پشت سر میگذاشت و مناظر بیرون همچون تصاویر البومی در دید بیننده ورق میخوردند، مرد جواب داد: خیلی دروغ ها از ذهنم گذشت که بهت بگم پسر..حتی از اینکه اینجایی هم دلخوشی ندارم به دامبلدور گفته بودم که خلوت خودم رو میخوام،اما حالا حس میکنم جایی درستی رو پیدا کردم...
ناگهان چشمانش به رنگ قرمز پررنگی در امد و جلیقه اش را در اورد، هیکل پر و ورزیده اش پیراهن مردانه اش را میفشرد او ادامه داد:سالهاست بچه جون که من فقط به خاطر چیزی که دست خودم نبوده قضاوت شدم و طرد شدم پسر...

یاد نوشته ی ان طومار افتادم،با فکر به ان ارامش وجودم را فرا گرفت میدانستم که باید چه کنم! نترس و بشنو

پرسیدم:چه اتفاقی؟

او گفت:خیلی خوب بپرس قراره به اینجا بودنت افتخار کنی،با خودم عهد کردم که به اولین نفری که بخواد بدونه بگم داستان از چه قراره!مثل پسر خاله ی بدرد نخورم که به خاطر گفتنش به یک خبرنگار ازش فیلم ساختن اره همون خاطرات یک خوناشام و میگم!
با توجه به نگاه تعجب زده ی من ادامه داد: شما جادوگرا فیلم نمیبینید نه؟بگذریم پسر من فرزند ولاد سوم هستم همون کنت کراپولای معروف اگه قراره بپرسی واقعا مرده یا نه باید بگم نه! اون هنوز سر و مر و گندس ولی خوب دیگه اتش سابقشو نداره بگذریم...وقتی پنج سالم بود اون منو تبذیل کرد!به مامانم گفت فقط قراره بوسم کنه اما تبدیلم کرد!ای من بگیرم خواهر و... خیلی خوب ببخشید ولی اون بی رحمانه منو تبدیل کرد!

پرسیدم:یه لحظه..مگه خوناشام ها منظورم اینه...اگه تو خوناشام باشی مگه بچت هم خوناشام نمیشه؟

او با نگاهی که انگار توهینی بزرگ به او شده بود گفت:معلومه که نه! اون پدرم فقط واسه اینکه میخواست یه خوناشام توی خانواده باشه من و به این وضع در اورد!

ولی خیلی بد هم نیست،حداقل سرعت واکنش هام سه برابر موجودات طبیعی شده!مثلا وقتی بار بعدی پلکت بستی و باز کردی نیش منو توی شریان اصلی خونیه گردنت ببینی..اوه نه نترس قرار نیست اینکارو کنم!البته اگه مانعی نداشتم میکردم نه اینکه دلم نخواد ولی خوب تو قراره داستان زندگیمو بنویسی و معروفم کنی مگه نه؟اره تو بدردم میخوری!

چی به من میرسه؟

خوناشام با تعجب نگاه کرد چشمانش را خط کرد و دوباره قیافه ام را وارسی کرد با خشم گفت:توی جوجه چطور جرعت کردی که این حرفو به پسر...

اوه تند نرو مرد بیا باهم روراست باشیم!از وقتی این حرفو زدی شناختمت!من زیاد راجب تو و طایف ات میخونم تو به خاطر گاز گرفتن پسر عموت از امتیازات خانوادگی محروم شدی اره منظوم همون تبدیل شدن به خفاش و ارتباط اسون با قلعه اتون و اینجور چیزاست..

ولی اینا دلیل نمیشه نتونم بکشمت پسر کوچولو

با خنده نگاهی به اسمان شب کردم و گفتم:اره دلیل نمیشه ولی فکر نکنم جرعت اشو داشته باشی...ترش نکن بابا خوب واقعیته دیگه کبودی زیر چشت مال هیچی جز نخوردن خون انسان نیست، خودتم که اول حرفات گفتی غذای اصلی رژیم غذاییت خیلی وقته حذف شده که خوب اینم واضحه دیگه!

دندان هایش را به هم سایید در حین ابراز خشونت او من گفتم: خیلی خوب واسه الان فکر کنم بس باشه،معامله است دیگه مگه نه؟راجب درخواستت فکر میکنم و بعد فرا میخونمت که نتیجه اش رو بهت بگم!اره من کاملا به قوانینتون اشراف دارم و برای اینکه دوباره اثباتش کنم ازت میخوام همین الان از این کوپه بری!

او با صدای دو رگه ای گفت:خیلی خوب، خودت خواستی!دوباره همدیگرو میبینم ولی شاید نه من تو این وضعیت بودم نه تو اطلاعاتت رو به رخم میکشیدی!انتخاب احمقانه ای کردی
و با لبخندی دلهره اور در کوپه را باز میکند و از انجا میرود.
و من که خوشحال بودم از نتیجه گیری و استدلال خودم و وادار کردن او به درخواستم به حرفای اخرش توجهی نکردم(بعد ها متوجه میشوید که چه شکری خورده ام!)
با خوشحالی و سرور کاغذ پوستی ام را باز میکنم تا نظرش را بپرسم
بدون اینکه کلمه ای بپرسم این جمله روی ان ظاهر میشود
حتی خون اشام هم خون اشام زاده نمیشود!
( امیدوارم انتظارتتونو براورده کرده باشم پرفسور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزف وارنسکی در 1404/6/18 19:28:01
ویرایش شده توسط جوزف وارنسکی در 1404/6/18 19:29:20
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1404 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای سیتون

بله، نکته‌ای که بهتون گفته بودم رو رعایت کردین و از ایموجی‌ و شکلک ها به خوبی استفاده کرده بودین. ممنونم که به نکاتی که میگم توجه می‌کنی. و البته، گربه ها حرمت دارن جنابِ سیتون. نه لذت!

چالش دوم تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1404 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم:


"توجه توجه! بخاطر تاخیر سه ساعته بابت نقص فنی قطار عذرمیخوایم. قطار تا دقایق دیگه دوباره حرکت میکنه. ممنون از صبوری و همکاریتون!"

رودریک بخاطر صدایی که توی بلندگوی قطار پخش میشد از خواب پرید و شروع کرد به غر زدن:
-آقا من تازه خوابم برده بود! یعنی چی اصن. اینهمه زحمت بکش بخواب توی این گرما و سروصدا آخرشم بلندگو بیدارت کنه. تازه ازین فاکتورم بگیریم که هزاربار قطار تکون میخورد وقتی داشتن درستش میکردن. اصن من نمیفهمم هاگوارتز در و پیکر نداره؟ میدونی...
- وای رودریک دو دقیقه حرف نزن ببینم دنیا دست کیه اه! تو گرفتی کپتو گذاشتی ما اینجا حتی نتونستیم بخوابیم هی میپریدیم از خواب بعد تو میای غر میزنی؟ ما داریم اینجا زحمت میکشیم موهای کلتو میام میکشما پسره ی رو مخ.
-برو خداتو شکر کن نواده ی هلگا هافلپافم وگرنه تو بودی که الان کچل بودی زنیکه پررو!

ماتیلدا به رودریک زبون درازی میکنه و میره رو صندلیش میشینه و اخم میکنه و رودریکم بدون توجه به اون پتورو میکشه روی سرش و میگیره میخوابه باز. وقتی رز در کوپه رو باز میکنه و این وضعو میبینه غرولند میکنه و مثل مامانا شروع میکنه به نصیحت:
-باز شما دو تا دعواتون شد؟ جفتتون که تو دیوارین احترام خودتونو ندارین احترام منم ندارین حداقل به این بنده خدا احترام بذارین!

به یه پتویی که یه گوشه روی صندلی مچاله شده بود اشاره میکنه.
- زیر این پتو بخدا آدم هست! آبرومو بردین بخدا دفعه ی بعد با اردنگی پرتتون میکنم بیرونا!

رودریک به ساعت نگاه میکنه و وقتی میبینه ساعت نه شده دوباره یادش میفته که چقدر معطل شدن و اعصابش خورد میشه. به ماه نگاه میکنه که کامله و زیر لب با خودش زمزمه میکنه:
-خداروشکر باز اینجا گرگینه ای نیست وگرنه نور علی نور میشد.
-آییییییی!

همون لحظه که رودریک اون حرف از دهنش در میاد، صدای درد کشیدن یه نفرو میشنوه و مثل جت از جاش بلند میشه و اینور اونورو نگاه میکنه که منبع صدارو پیدا کنه و میبینه که ماتیلدا و رزم ترسیدن و دارن همینکارو میکنن.

-آیییییی درد دارههه!
-یااااا مرلین این دیگه صدای چیه

ماتیلدا همزمان که اینو میگه میره سمت در کوپه و محکم بهش میچسبه. رودریک و رز بهم خیره میشن و آب دهنشونو قورت میدن. رودریک کم کم میره سمت پتو و وقتی برای سومین بار همون صدارو میشنوه مطمئن میشه که آدم زیر پتو داره درد میکشه.

-پتو رو بکش از روی سرش رودریک ببین چرا همچین میکنه
- رز... اگه طرف... اگه طرف گرگینه باشه چی؟
- چی میگی تو بچه! آخه مگه ماه کام...

یهویی چشمش میفته به بیرون و وقتی میبینه ماه کامله، کف و خونو باهم قاطی میکنه و ماتیلدارو از کنار در هول میده کنار و فرار میکنه.
-اینجاست که شما ترم پایینیا باید خودتونو ثابت کنین. میدونین چی میگم؟ البته ماتیلدا بزرگتر از توعه رودریک. تو همینجا بمون و از ما محافظت کن. آفرین پسر خوب. بهت گورکن طلایی میدیما
-من برای چی آخه باید اینجا بمونم د آخه بی انصافی تا کجااا!

دیگه برای اعتراض کردن رودریک دیر شده بود چون همین الانشم رز دست ماتیلدا رو گرفته بود و کشونده بودتش بیرون و درو بسته بود. رودریک چشماشو میبنده و به درگاه هلگا دعا میکنه:
- مامی هلگا! جون من مراقبم باش. بخدا من سال دومیم آرزو دارم میخواستم زود سال سومی بشم برم توی کوییدیچ. به مرلین خیلی آرزو دارم. ببین من چه نواده ی خوبی واست بودم. گورکن طلاییم نمیخوام منو نجات بده فقط

چوبدستیشو از توی جیبش درمیاره و نزدیک پتو میشه. صدای خر خر هر لحظه بیشتر میشه و رودریک هر لحظه بیشتر استرس میگیره. چوبدستیو آروم میزنه به پتو و میبینه هیچی نمیشه. خیالش راحت میشه و چوبدستیو یکم بیشتر به پتو فشار میده و وقتی میبینه یه چیزی اون زیر تکون میخوره، میپره عقب و میره سمت درو و وقتی میبینه قفله شروع میکنه به خواهش کردن:
-رز جونم. رز رزی. تو که انقدر خوبی تو که انقدر ماهی، نمیخوای منو ازینجا بیاری بیرون؟
-نه! این بود آرمان های مامی هلگا؟ چرا خودتو باختی؟ برو و حساب گرگینه رو برس که هافلپاف یه بار دیگه خودشو به هاگوارتز ثابت کنه!
-آخه حتی نذاشتی من سکمو بندازم که توی این ماجرا دخالتی کنم یا نه
-کدوم سکه؟
- بابا همونی که همیشه موقع تصمیم گیریام میندازمش که ببینم نوشته دخالت کنم یا نه
-بنداز الان سکه رو. مطمئن باش که نوشته دخالت کن.

رودریک سکه رو از توی جیبش در میاره و همزمان که داره دعا میخونه، سکه رو میندازه و بعد با ترس بهش نگاه میکنه. وقتی میبینه که نوشته دخالت نکن لبخند بزرگی میزنه و با خوشحالی با رز حرف میزنه:
- رز! رز! ببین! دیدی گفتم که اگه سکه عم بندازم میگه که من...
- آفرین دیدی نوشت که باید دخالت کنی؟ نمیدونم چرا انقدر سال پایینیا پررو شدن به قضاوت سال بالاییا اصلا اعتمادی ندارن برو یه کاری بکن دیگه الان میاد همه ی مارو میخوره.

رودریک میبینه که بحث بی فایدست پس چند بار نفس عمیق میکشه و روشو میکنه به سمت پتو و حریفشو میطلبه:
- بیا جلو ببینم. بیا ببینم چند مرده حلاجی
-غرررررر!

رودریک کل شجاعتشو جمع میکنه و میره جلو و داد میزنه:
-برای هافلپاف!

چشماشو میبنده و توی حالت دفاعی وایمیسیته و چوبدستیشو میاره جلو و محکم نگهش میداره. یه سری سروصداها میشنوه ولی جرئت نمیکنه چشماشو باز کنه. یهو یه صدای غرش میاد ولی بعدش همه جا ساکت میشه. رودریک لبشو میخوره ولی بازم چوبدستیشو پایین نمیاره و آماده ی جنگیدن میشه. وقتی بعد دو سه دقیقه میبینه خبری نیست، چشماشو باز میکنه و اول سعی میکنه که به نور اتاق عادت کنه و بعد به پتو نگاه میکنه و میبینه هنوزم یه چیزی زیرشه ولی انگار... یه چیز خیلی کوچیک تر!

میره نزدیک و همزمان که داره خودشو تشویق میکنه و به خودش اعتماد به نفس میده، پتورو برمیداره و سریع چوبدستیه خودشو میگیره جلو و آماده ی حمله میشه.
- بیا جلو ببینم گرگینه ی ... وا!

وقتی میبینه که یه گربه ی سیاه با دندونای تیز و بزرگه، پوکر میشه و بهش زل میزنه:
-منو مسخره ی خودت کردی؟میدونی من الان با چه بدبختی ای هرچی شماره ی یک و دو و سه عه رو نگه داشتم تو خودم؟

رودریک سه ساعت به گربه ی بدبخت غر میزنه و اونم بدون اینکه هیچی بگه یا خودشو لیس میزنه یا با بیخیالی بهش زل میزنه و دعا میکنه که یکی خودشو از دست رودریک نجات بده.
وقتی بالاخره غر زدنای رودریک تموم شد، به فکر یه چیزی میفته و لبخند شیطانی میزنه. با چوبدستیش یه سری جادو هارو بلند میگه و صحنه سازی میکنه و بعضی گلدونا رو میشکونه و اتاقو بهم میریزه. صدای رز و ماتیلدا رو میشنوه که دارن از نگرانی میمیرن و رودریکو صدا میکنن:
-رودریک؟ رودریک! خوبی؟ چیشد؟ کدومتون زنده این کدومتون مردین توروخدا یه خبر بده رودریک از دست رفتتت

رودریک لبخندش شیطانی تر میشه و بعد با تهدید برمیگرده به گربه نگاه میکنه.
-وقتی تبدیل به آدم شدی به همه میگی من تورو تبدیل به گربه کردماااا! فهمیدی؟ لو نریما!

خودشو الکی به نفس نفس میندازه و به رز میگه درو باز کنه و وقتی درو باز میکنن با خستگی به در تکیه میده.
-تبدیلش کردم به گربه

وقتی ماتیلدا و رز دارن بهش تبریک میگن و کلی تشویقش میکنن و میخندن، رودریک میاد نزدیک رز و دستشو میذاره روی شونش.
-گورکن طلایی هنوز سرجاشه دیگه؟
____________________________

نقل قول:

پروفسور مک گوناگل نوشت:
آقای سیتون،

فوق العاده بود! خیلی خوب نوشته بودی، تحسین برانگیزه که به خوبی تونستی این توصیفات رو کنار هم بچینی. انگار که به خوبی موضوع تکلیف رو درک کردی پس چیزی باقی نمی‌مونه که بخوام بهت بگم... تنها نکته‌ای که اگر رعایتش کنی، حتی از این هم قشنگ تر دیده میشه پستت، اینه که بعد از پایان هر پاراگراف، به جای یک اینتر، دو اینتر بزنی.

تایید شد.


امیدوارم نکته ای که گفتینو رعایت کرده باشم پروفسور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1404 08:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای وارنسکی،

توصیفاتتون به شدت زیبا بود! برای گذر از این چالش خیلی قوی ورود کردین. فکر کنم جادوآموز های این دوره زمونه خیلی باهوش تر از ما شدن. اینطور نیست؟
فقط یه موضوعی که به آقای سیتون گفتم رو باید به شما هم بگم. توی پست ها و نوشته ها، اگر بعضی از ویژگی های ظاهری رعایت بشه اون پست خیلی قشنگ تر به نظر میاد و دیگران رو بیشتر به سمت خودش جذب می‌کنه. پس واجبه که اون ویژگی ها رو رعایت کنیم. حالا اون ویژگی ها چیه؟ به سادگی مثلا می‌تونین بعد از اتمام هر پاراگراف، به جای یک فاصله، دو فاصله ایجاد کنین که نوشته ها رو بهتر از هم جدا کنه.
یا توی دیالوگ نویسی، من بخشی از متن شمارو اصلاح می‌کنم پس بهش توجه کنین؛
نقل قول:

وارد خانه که شدم پدرم را در وضعیت قابل انتظاری دیدم، بله باز هم مست بود. او گفت:

- جوزف... هق... این اقای مهربون که الان رفت... هق.. بهم پیشنهاد یه کار داده تو کوچه ی ناکترن... هق... قراره از این وضع دربیایم جوزف کوچولو تازه خیلی ام ادم حسابیه گفته تورو هم بیارم... هق... دوست داره ببینتت... هق... بر خلاف اون مفت خورای وزارت بالاخره یکی دلش به حال ما سوخت.

و بعد کشان کشان به سمت اتاق رفت و خوابید، حس خوبی راجب این ماجرا نداشتم.


می‌بینی؟ با یه خط و اینتر، به راحتی میشه دیالوگ ها رو از پاراگراف ها جدا کرد. البته به این نکته توجه کن که اگر قرار باشه بیشتر از یه دیالوگ باشه، همونطوری پشت سر هم می‌نویسی و در انتها و ابتداشون یه اینتر می‌زنی.
موضوع دیگه ای که توی پستت توجه منو جلب کرد، این بود که بعد از نقطه و ویرگول فاصله‌ای نداده بودی! هر علامت نگارشی‌ای که می‌ذاری، باید به جمله قبلی خودش وصل باشه و از جمله بعدی خودش یه دونه فاصله داشته باشه.
در آخر این نکاتی که گفتم بیشتر سلیقه‌ای محسوب میشن و حتی اگر رعایتش نکنی، من بازم داستان هات رو میخونم و به نظرم خیلی قوی نوشته میشن.
امیدوارم نکاتی که گفتم به بهبود متونی که می‌نویسی کمک کنن و ما بتونیم بیشتر و بیشتر از داستان های جوزف وارنسکی رو در سطح سایت بخونیم.
موفق باشی

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1404 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:کوچه ناکترن
برای تکلیف این جلسه از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه باید برای شما پرفسور خاطره ای را تعریف کنم که از رویی مایل به تعریف ان نیستم و از روی دیگر اتفاقی شایسته تر از ان درباره ی این موضوع در ذهن ندارم.

برای تعریف ان زمان به ده سالگی ام بر میگردانم زمانی که هنوز داغ از دست دادن مادرم بر من و پدرم تازه بود.پدرم که تا قبل از ان مردی صبور، ماجراجو و باهوش بود حال به شکل غم انگیز در امده بود.اعتیاد به نوشیدنی که قبل از ان هم ردپایش در زندگی او حس میشد و یکی از دلایل دعواهای خانه مان بود،حال شدت گرفته بود و به اصلی ترین بخش زندگی او تبدیل شده بود و همین باعث بیکاری پدرم و به طبع به مشکل خوردنمان از لحاظ مالی شده بود.
من چون دل خوشی از دیدن پدرم در ان وضعیت نداشتم و همچنین دیدن خانه مان بدون مادرم برایم سنگین بود بیشتر وقت خودم را در خانه ی مادربزرگ عزیزم میگذراندم.شبی در خانه ی او قصه ای شنیدم، قصه ای که برخلاف اکثر قصه های که از زبانش شنیده بودم واقعا ترسناک بود(برخلاف اشپزی در قصه گویی چندان مستعد نیست) قصه درباره ی موجوداتی در مشرق زمین بود به اسم اجنه، تصویرشان در دید انسان به شکل دوده ای است که قامتی انسانی دارد،اکثرا از دید انسان پنهانند و نکته ی عجیب راجب این موجودات چشم های انهاست، که ترس را در دل هر بیننده ای بر می انگیزد.البته مادر بزرگ به این اشاره کرد که اینموجودات بر خلاف اکثر موجودات دنیای جائو واقعی نیستند.
فردای ان روز بعد از ناهار قبل رسیدن به خانه مردی بلند قامت را دیدم که از خانه مان خارج شد،قبل از غیب شدن نگاهی به من انداخت صورتش بی حال بود و ریش های کم پشتی داشت،دستانی کشیده و ناخن های زرد داشت با وجود لبخندی مصنوعی که به من زد چشمانش اصلا حالت خوشایندی نداشتند!
وارد خانه که شدم پدرم را در وضعیت قابل انتظاری دیدم،بله باز هم مست بود.
او گفت: جوزف هق این اقای مهربون که الان رفت هق بهم پیشناهاد یه کار داده تو کوچه ی ناکترن هق قراره از این وضع دربیایم جوزف کوچولو تازه خیلی ام ادم حسابیه گفته تورو هم بیارم هق دوست داره ببینتت هق بر خلاف اون مفت خورای وزارت بالاخره یکی دلش به حال ما سوخت.
و بعد کشان کشان به سمت اتاق رفت و خوابید،حس خوبی راجب این ماجرا نداشتم.

فردای ان روز بنا به اصرار پدرم اماده شدیم و عازم لندن شدیم به گفته ی پدر چون اهالی ان کوچه چندان خوششان نمیامد کسی انجا غیب و ظاهر شود باید از یکی از درگاه هایش در شرق لندن میرفتیم، پس پیمودن مسافت قابل توجهی در میان ماگل ها، به شرق لندن رسیدیم،ساختمانی نیمه کاره با ظاهری ناخوشایند پدرم که انگار حالا از کارش زیاد مطمین نبود گفت: خعلی خوب همینجاست.
وقتی قدم در ان گذاشتیم سردی خاصی در سرم احساس کردم و ان سردی به ستون فقراتمراه یافت و همجای بدنم را در بر گرفت.به خود که امدم دست در دست پدرم کوچه ناکترن بودیم، برخلاف ان زمان لندن که هوا روشن بود انجا تاریک بود، رطوبت زننده ای داشت و جوی سنگین. به نظرم انجا طوری طراحی شده بود که کسی از انجا ماندن خوشحال نباشد، ادمهای ان کوچه هم اصلا عادی به نظر نمیرسیدند.
مغازه های انجا دکور های عجیبی داشت که موضوع غالب همه ی انها اسکلت بود، اما بعضی حتی وحشتناک تر مثلا یکی روی شیشه ی مغازه اش سر تک شاخ اویزان کرده بود و دیگری نوشته بود: کودک نسیه نداریم حتی برای شما دوست عزیز!
در ان جو سنگین و فضای مسموم به دنبال پدرم که ظاهرا او هم از انجا بودن چندان خوشحال نبود پیشرفتم،تا به دخمه ای رسیدم، در نزدیکیان دخمه سوسوی باد را به طرز عجیبی میشنیدم به طوری که در هیچ جای ان کوچه ان را نمیشنیدم!
پدرم با بی اطمینانی گفت: خعلی خوب فکر کنم همین باشه بیا بریم.
با بی رقمی پا در ان کلبه گذاشتم. وارد که شدیم با با تابلوی برخوردیم که رویش نوشته بود، اقا رفته اند و به زودی بر میگردند برای انتظار به اتاق شماره هفت بروید. نگاهی ترسان به پدرم کردم او بعد از قورت دادن اب گلویش گفت: خوب مثکه باید اتاق شماره هفت و پیدا کنیم.
در ان دخمه که جلو رفتیم در راهروی پا گذاشتیم که در انتهای ان دری بود که رویش با فلزی زنگ زده شماره هفت حک شده بود. در طول ان دخمه احساس سنگینی ای در اطرافم حس کردم،انگار که انجا تنها نیستیم، پدرم هم دست دیگرش را در جیبش کرده بود و به مظطرب به نظر میرسید.
وقتی به در نزدیکی در اتاق رسیدم صدای سو سوی بادی که تمام مدت میشنیدم افزایش یافت.پدر در را باز کرد و داخل شدیم.تنها چیزی که بعد از ان به یاد دارم این بود که خودم به تنهایی در اتاق دیگری افتاده بودم،وقتی اثری از پدرم در اتاق دیگر ندیدم به دنبال در خروج گشتم ما اثری از دری ندیدم، پس از چندی صدایی بی روح و بی احساس گفت:سلام
بعد از شنیدن صدا جسمی غبار شکل و با قامتی بلند پدیدار شد، دستانش کشیده بود و گویی برهنه بود، اما نقطه ی عجیبش چشم هایش بود که سرخ بودند و شعله میکشیدند.
او گفت: پسرک من جن زار هستم، شنیدم که در خانه ی مادر بزرگت وجود ما را باور کرده ای، تنها در این صورت میتونی مارا ببینی،میدانم میخواهی چی بپرسی،پدرت کجاست؟اون توی خونتونه ایا من میخوام بکشمت؟ به هیچ وجه و اخرین سوال اینکه چی از تو میخوام؟پسرم ما اجنه در موازات دنیای شما ادمیان زندگی میکنیم و دخالتی در زندگیه شما نمیکنیم،اما بعضی از شما هم نژادان من رو زندانی میکنند و ازشون بهره بری میکنن!یکی از انهایی که این اتفاق براش افتاد برادرم بود،من ازت میخوام که لطفی برای من بکنی، بله شاید بگی اگه موجود بدی نیستی چرا تورو به اینجا اوردم؟چون راه دیگری نداشتم!اگه در اجتماع به سراغت میومدم به سرعت اسیر میشدم و برادرم هیچوقت نجات پیدا نمیکرد،درخواست من ازت اینه که که
ناگهان گردبندی ظاهری شد که روی هوا معلق بود،یاغوتهایی به رنگ ابی پررنگ داشت که درون انها نوشته های به زبان عربی شعله میکشیدند،صدای باد با وجود ان گردبند به شدت افزایش یافت.
جن در ادامه گفت:من ازت میخوام که این رو دور گردنت بندازی همین! بعدش برادرم ازاد میشه و من تورو به سنت مانگو میبرم و تا ابد مدیونت میمونم!بهت قول میدم که جایی بدردت میخوره! فقط خواهش میکنم برادرم رو ازاد کن!
کلمه های اخرش ملتمسانه بود، به طوری که انتظار شنیدنش را از گونه ی او نداشتم، رغبتی درونم برای ازاد کردن برادر او به وجود امد.
بدون هیچ صحبتی قدم در کشیدم و به سمت گردبند رفتم، با هر قدم نوشته های درون یاغوت بیضی شکل ان شعله ور تر و صدای باد واضح تر میشد.
وقتی ان گردنبند را لمس کردم حس خوشایندی نسبت به ان وجودم را فرا گرفت،با اینکه تغییری در ظاهر ان رخ نداده بود!ان را که به دور گردنم گذاشتم صدایی با زبانی که برایم نااشنا بود ولی در کمال تعجب ان را میفهمیدم گفت:واییییی سلام، بالاخره از اونجا دراومدم، اوه پسر تو ام واسه تسخیر بد نیستی...
صدای بی روح گفت: بیا بیرون من بهش قول دادم.
خیلی خوب خیلی خوب، داداشم و که میبینی خیلی مبادی ادابه، مرسی پسر جون جبران میکنم ، یوهووو فعلا
صدا که قطع شد بعدش هیچ ندیدم به جز سقف بیمارستان سنت مانگو.
از ان روز به بعد دیگر پدرم نوشیدنی نخورد و من هم حس خوبی راجب باد ها نداشتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1404 09:52
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای سیتون،

فوق العاده بود! خیلی خوب نوشته بودی، تحسین برانگیزه که به خوبی تونستی این توصیفات رو کنار هم بچینی. انگار که به خوبی موضوع تکلیف رو درک کردی پس چیزی باقی نمی‌مونه که بخوام بهت بگم... تنها نکته‌ای که اگر رعایتش کنی، حتی از این هم قشنگ تر دیده میشه پستت، اینه که بعد از پایان هر پاراگراف، به جای یک اینتر، دو اینتر بزنی.

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.