چالش دوم:"توجه توجه! بخاطر تاخیر سه ساعته بابت نقص فنی قطار عذرمیخوایم. قطار تا دقایق دیگه دوباره حرکت میکنه. ممنون از صبوری و همکاریتون!"رودریک بخاطر صدایی که توی بلندگوی قطار پخش میشد از خواب پرید و شروع کرد به غر زدن:
-آقا من تازه خوابم برده بود! یعنی چی اصن.

اینهمه زحمت بکش بخواب توی این گرما و سروصدا آخرشم بلندگو بیدارت کنه. تازه ازین فاکتورم بگیریم که هزاربار قطار تکون میخورد وقتی داشتن درستش میکردن. اصن من نمیفهمم هاگوارتز در و پیکر نداره؟

میدونی...
- وای رودریک دو دقیقه حرف نزن ببینم دنیا دست کیه اه!

تو گرفتی کپتو گذاشتی ما اینجا حتی نتونستیم بخوابیم هی میپریدیم از خواب بعد تو میای غر میزنی؟ ما داریم اینجا زحمت میکشیم

موهای کلتو میام میکشما پسره ی رو مخ.

-برو خداتو شکر کن نواده ی هلگا هافلپافم وگرنه تو بودی که الان کچل بودی زنیکه پررو!

ماتیلدا به رودریک زبون درازی میکنه و میره رو صندلیش میشینه و اخم میکنه و رودریکم بدون توجه به اون پتورو میکشه روی سرش و میگیره میخوابه باز. وقتی رز در کوپه رو باز میکنه و این وضعو میبینه غرولند میکنه و مثل مامانا شروع میکنه به نصیحت:
-باز شما دو تا دعواتون شد؟

جفتتون که تو دیوارین احترام خودتونو ندارین احترام منم ندارین حداقل به این بنده خدا احترام بذارین!
به یه پتویی که یه گوشه روی صندلی مچاله شده بود اشاره میکنه.
- زیر این پتو بخدا آدم هست! آبرومو بردین بخدا دفعه ی بعد با اردنگی پرتتون میکنم بیرونا!

رودریک به ساعت نگاه میکنه و وقتی میبینه ساعت نه شده دوباره یادش میفته که چقدر معطل شدن و اعصابش خورد میشه. به ماه نگاه میکنه که کامله و زیر لب با خودش زمزمه میکنه:
-خداروشکر باز اینجا گرگینه ای نیست وگرنه نور علی نور میشد.

-آییییییی!
همون لحظه که رودریک اون حرف از دهنش در میاد، صدای درد کشیدن یه نفرو میشنوه و مثل جت از جاش بلند میشه و اینور اونورو نگاه میکنه که منبع صدارو پیدا کنه و میبینه که ماتیلدا و رزم ترسیدن و دارن همینکارو میکنن.
-آیییییی درد دارههه!
-یااااا مرلین این دیگه صدای چیه

ماتیلدا همزمان که اینو میگه میره سمت در کوپه و محکم بهش میچسبه. رودریک و رز بهم خیره میشن و آب دهنشونو قورت میدن. رودریک کم کم میره سمت پتو و وقتی برای سومین بار همون صدارو میشنوه مطمئن میشه که آدم زیر پتو داره درد میکشه.
-پتو رو بکش از روی سرش رودریک ببین چرا همچین میکنه

- رز... اگه طرف... اگه طرف گرگینه باشه چی؟

- چی میگی تو بچه! آخه مگه ماه کام...
یهویی چشمش میفته به بیرون و وقتی میبینه ماه کامله، کف و خونو باهم قاطی میکنه و ماتیلدارو از کنار در هول میده کنار و فرار میکنه.
-اینجاست که شما ترم پایینیا باید خودتونو ثابت کنین. میدونین چی میگم؟ البته ماتیلدا بزرگتر از توعه رودریک. تو همینجا بمون و از ما محافظت کن. آفرین پسر خوب. بهت گورکن طلایی میدیما

-من برای چی آخه باید اینجا بمونم د آخه بی انصافی تا کجااا!

دیگه برای اعتراض کردن رودریک دیر شده بود چون همین الانشم رز دست ماتیلدا رو گرفته بود و کشونده بودتش بیرون و درو بسته بود. رودریک چشماشو میبنده و به درگاه هلگا دعا میکنه:
- مامی هلگا! جون من مراقبم باش.

بخدا من سال دومیم آرزو دارم میخواستم زود سال سومی بشم برم توی کوییدیچ. به مرلین خیلی آرزو دارم. ببین من چه نواده ی خوبی واست بودم. گورکن طلاییم نمیخوام منو نجات بده فقط

چوبدستیشو از توی جیبش درمیاره و نزدیک پتو میشه. صدای خر خر هر لحظه بیشتر میشه و رودریک هر لحظه بیشتر استرس میگیره. چوبدستیو آروم میزنه به پتو و میبینه هیچی نمیشه. خیالش راحت میشه و چوبدستیو یکم بیشتر به پتو فشار میده و وقتی میبینه یه چیزی اون زیر تکون میخوره، میپره عقب و میره سمت درو و وقتی میبینه قفله شروع میکنه به خواهش کردن:
-رز جونم. رز رزی. تو که انقدر خوبی تو که انقدر ماهی، نمیخوای منو ازینجا بیاری بیرون؟

-نه! این بود آرمان های مامی هلگا؟ چرا خودتو باختی؟ برو و حساب گرگینه رو برس که هافلپاف یه بار دیگه خودشو به هاگوارتز ثابت کنه!

-آخه حتی نذاشتی من سکمو بندازم که توی این ماجرا دخالتی کنم یا نه

-کدوم سکه؟
- بابا همونی که همیشه موقع تصمیم گیریام میندازمش که ببینم نوشته دخالت کنم یا نه

-بنداز الان سکه رو. مطمئن باش که نوشته دخالت کن.
رودریک سکه رو از توی جیبش در میاره و همزمان که داره دعا میخونه، سکه رو میندازه و بعد با ترس بهش نگاه میکنه. وقتی میبینه که نوشته دخالت نکن لبخند بزرگی میزنه و با خوشحالی با رز حرف میزنه:
- رز! رز! ببین! دیدی گفتم که اگه سکه عم بندازم میگه که من...
- آفرین دیدی نوشت که باید دخالت کنی؟ نمیدونم چرا انقدر سال پایینیا پررو شدن به قضاوت سال بالاییا اصلا اعتمادی ندارن

برو یه کاری بکن دیگه الان میاد همه ی مارو میخوره.
رودریک میبینه که بحث بی فایدست پس چند بار نفس عمیق میکشه و روشو میکنه به سمت پتو و حریفشو میطلبه:
- بیا جلو ببینم. بیا ببینم چند مرده حلاجی
-غرررررر!رودریک کل شجاعتشو جمع میکنه و میره جلو و داد میزنه:
-برای هافلپاف!

چشماشو میبنده و توی حالت دفاعی وایمیسیته و چوبدستیشو میاره جلو و محکم نگهش میداره. یه سری سروصداها میشنوه ولی جرئت نمیکنه چشماشو باز کنه. یهو یه صدای غرش میاد ولی بعدش همه جا ساکت میشه. رودریک لبشو میخوره ولی بازم چوبدستیشو پایین نمیاره و آماده ی جنگیدن میشه. وقتی بعد دو سه دقیقه میبینه خبری نیست، چشماشو باز میکنه و اول سعی میکنه که به نور اتاق عادت کنه و بعد به پتو نگاه میکنه و میبینه هنوزم یه چیزی زیرشه ولی انگار... یه چیز خیلی کوچیک تر!
میره نزدیک و همزمان که داره خودشو تشویق میکنه و به خودش اعتماد به نفس میده، پتورو برمیداره و سریع چوبدستیه خودشو میگیره جلو و آماده ی حمله میشه.
- بیا جلو ببینم گرگینه ی ... وا!
وقتی میبینه که یه گربه ی سیاه با دندونای تیز و بزرگه، پوکر میشه و بهش زل میزنه:
-منو مسخره ی خودت کردی؟

میدونی من الان با چه بدبختی ای هرچی شماره ی یک و دو و سه عه رو نگه داشتم تو خودم؟

رودریک سه ساعت به گربه ی بدبخت غر میزنه و اونم بدون اینکه هیچی بگه یا خودشو لیس میزنه یا با بیخیالی بهش زل میزنه و دعا میکنه که یکی خودشو از دست رودریک نجات بده.
وقتی بالاخره غر زدنای رودریک تموم شد، به فکر یه چیزی میفته و لبخند شیطانی میزنه. با چوبدستیش یه سری جادو هارو بلند میگه و صحنه سازی میکنه و بعضی گلدونا رو میشکونه و اتاقو بهم میریزه. صدای رز و ماتیلدا رو میشنوه که دارن از نگرانی میمیرن و رودریکو صدا میکنن:
-رودریک؟ رودریک! خوبی؟ چیشد؟ کدومتون زنده این کدومتون مردین توروخدا یه خبر بده

رودریک از دست رفتتت

رودریک لبخندش شیطانی تر میشه و بعد با تهدید برمیگرده به گربه نگاه میکنه.
-وقتی تبدیل به آدم شدی به همه میگی من تورو تبدیل به گربه کردماااا! فهمیدی؟

لو نریما!
خودشو الکی به نفس نفس میندازه و به رز میگه درو باز کنه و وقتی درو باز میکنن با خستگی به در تکیه میده.
-تبدیلش کردم به گربه

وقتی ماتیلدا و رز دارن بهش تبریک میگن و کلی تشویقش میکنن و میخندن، رودریک میاد نزدیک رز و دستشو میذاره روی شونش.
-گورکن طلایی هنوز سرجاشه دیگه؟

____________________________
نقل قول:
پروفسور مک گوناگل نوشت:
آقای سیتون،
فوق العاده بود! خیلی خوب نوشته بودی، تحسین برانگیزه که به خوبی تونستی این توصیفات رو کنار هم بچینی. انگار که به خوبی موضوع تکلیف رو درک کردی پس چیزی باقی نمیمونه که بخوام بهت بگم... تنها نکتهای که اگر رعایتش کنی، حتی از این هم قشنگ تر دیده میشه پستت، اینه که بعد از پایان هر پاراگراف، به جای یک اینتر، دو اینتر بزنی.
تایید شد.
امیدوارم نکته ای که گفتینو رعایت کرده باشم پروفسور