جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  94 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

صدای همهمه بین ملت بالا رفت و هر دقیقه شدت می‌گرفت. بعضی از اعضا بخاطر ترسشون تاکید بر زندانی کردن اعضای مشکوم می‌گرفتند. بعضی دیگر مشغول بحث با بقیه بودن. در لابه‌لای ملت. خیلی‌ها با عصبانیت به سمت لونا اشاره می‌کردند. با تهدید، تهمت، شکاکی، می‌گفتند که لونا اون بلارو سر لیلی اورده! لونا زیر فشار قرار گرفته بود. توی عمرش اینقد هم گروهی‌های خودش رو بر علیه‌ش ندیده بود. اعضایی که تا چند روز پیش مثل یک خانواده دوستش داشت. حالا خواهان زندانی کردنش رو داشتند. قلب لونا زره‌زره درحال خورد شدن بود. اشک‌هاش از کنار چشماش شروع به سرازیر شدند کردند. کسی نبود که هنوز بهش اعتماد داشته باشد. کسی نبود که بتواند بهش پناه ببرد. و این حس زره‌زره توی وجودش عمیق‌تر میشد و اون رو از درون خورد میکرد.
گابریلا با سیبل درحال بحث بود. جینی چندین گریفیندور و ریونکلاوی رو همراه خودش کرده بود و گروهی خواهان زندانی شدن آستریکس و لونا بودند. ملانی در بحثای پر شدت درون تالار گم شده بود. بنظر همه‌چیز درحال فروپاشی بود. گروه‌هایی که به دوستی و خانوادگی عمیقشان معروف بودند. حالا بوسیله دو روح خبیث در این حد اعتمادشان شکسته بود!

همه این کلمات افکاری بودند که در مغز آستریکس درحال کوبیده شدن بودند. آستریکس دیگه تحمل این حالت رو نداشت. باید تصمیمی می‌گرفت. مهم نبود تصمیمش درست است یا غلط. مهم بود باید گرفته میشد. ثانیه‌ای بعد آستریکس ماسکش رو دراورد. دندون‌های تیز و نیش دارش رو نمایان کرد. مردمک چشماش از شدت خشمش به رنگ قرمز در امدند. بقیه اعضا با قدم‌های محکم آستریکس و رخ ترسناکی که گرفته بود بدون هیچ حرفی محکوم به سکوت شدند. حتی جینی و سیبل هم بعد از دیدن حالت آستریکس به خودشون جرعت ادامه دادن ندادند.

آستریکس بدون اشاره به کسی به گوشه تالار که لونا قرار داشت حرکت می‌کرد. با قیافه‌ و شکی که بقیه به آستریکس داشتند کسی جرعت ایستادن در مسیرش رو نداشت.
وقتی اعضا کامل متفرق شدند. لونا لابه‌لای ملت، نشسته روی زمین درحالی که صورتش رو با چشماش گرفته بود نمایان شد. صورتش از گریه‌هایی که کرده بود کاملا خیس شده بود. وقتی آستریکس بهش رسید. مقابلش خم شد. زانو زد. با صدایی که بیشترین حالت آرامش رو درونش داشت لونا رو صدا زد.
- لونا، به من نگاه کن. من کنارتم.

لونا بزور دست‌هاش رو از صورتش کنار برد. صورت آستریکس مقابل چشمای تارش ظاهر و واظح شد. چشمانی به رنگ قهوه‌ای تیره. عین دونه‌های قهوه‌ای که همیشه آسیاب و دم می‌کرد. لبخندی روی لب، صورتی آرام. ظاهری که در اون مدت کوتاهی که لونا داشت آرزوی دیدنش رو از همگروهی‌های خودش داشت. اما حالا از یک موجود خون‌خوار بدست میاورد.
لونا مکثی کرد، در لحظه‌ای دوباره درهم شکست و با فواران گریه‌های چشمانش خودش رو توی بغل آستریکس انداخت و شروع به گریه کرد.
آستریکس وقتی صورت لونارو توی سینش فشرد. وقتی مطمعن شد که لونا چیزی نمی‌بیند. دوباره با همان چشمان سرخ و دندون‌های تیزش رو به ملت، مخصوصا سیبل کرد و با تحکم جمله‌اش رو به زبان اورد.
- اگه با زندانی کردن ما چهارنفر خیالتون راحت میشه، یا حداقل دست ارواح خبیث از بقیه کوتاه میشه. همینطور باشد! اما لونا همراه من می‌مونه!

لحظاتی بعد، آستریکس و لونا با جادویی دستانشان بسته، به مقابل ورودی سیاه‌چاله هاگوارتز قرار داشتند. النیس در سلول سیاه‌چال رو برای آستریکس باز کرد و آستریکس و لونا بدون حرفی واردش شدند. در پشت سر آن‌ها گابریلا و ملانی ایستاده بودند. هردو ناراحت. هر دو سر به زیر. خواهان دیدن چیزی که مقابلشان اتفاق می‌افتاد نداشتن. در دلشان آرزو می‌کردند کاش راه دیگری می‌بود. کاش چاره دیگری داشتند. اما نبود، اما نداشتند.

در سلول بسته شد. لونا گوشه سلول رفت و روی زمین نشسته زانو‌هاش رو بغل کرد. در مقابل آستریکس با جدیت و نگاه‌های سرد و خشمگینش مقابل ورودی سلول سر به بالا ایستاده بود. مشخصا فکرش مشغول بود اما تمرکز خاصی توی چهره‌اش داشت. همه‌چیز از او شروع شده بود. اولین قربانی، اولین ضعف، همه از خودش بودند. اگر قوی‌تر بود. اگر قدرت اراده قوی تری داشت و همان شب اول می‌تونست جلوی کنترل روح خبیث مقاومت کند. هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نمیوفتاد! ادوارد کشته نمیشد! بقیه آسیب نمی‌دیدند. آستریکس هیچ حس قهرمانی نداشت. حتی به نظرش لیاقت فرد قهرمان رو هم نداشت. حالا او در نگاه بقیه چیزی جز یک موجود شرور نبود.

بقیه اعضا درحالی که آستریکس به رفتنشون از پشت نگاه می‌کرد از آنها دور شدند. آستریکس امیدوار بود تا در ادامه سیبل و جینی هم در سلولی زندانی شوند. تا حداقل قدرت عملشون محدودیتی به خود بگیرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 17:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


لونا عقب‌ عقب رفت تا اینکه پشت ساق پایش به پایه‌ی نیمکت برخورد کرد و تعادلش را از دست داد. با وحشتی کودکانه به اطراف نگاه کرد؛ انگار دنبال چهره‌ای آشنا بود، کسی که هنوز به او ایمان داشته باشد. اما نگاه‌ها همه پر از شک بودند.

ملانی که تا آن لحظه ساکت مانده بود بالاخره جلو آمد.
ـ صبر کنید! شاید فقط... شاید فقط هنوز گیجه. ما نمی‌ تونیم بدون اطمینان به کسی اتهام بزنیم.

سیبل آهی بلند کشید، انگار که از حماقت بقیه خسته شده باشد.
ـ ملانی... تو نمی‌ فهمی. اینا نشونه‌ ست. روح فقط بدنو نمی‌ گیره. عقل و حرف آدمو هم به بازی می‌ گیره. شک، اولین مرحله‌ ست. اگه الان شک کنیم دیگه فردایی نمی‌ مونه.

در نگاهش، نوعی آرامش ترسناک وجود داشت. آرامشی که فقط از یقین مطلق می‌ آمد. آرام به سمت لونا رفت.
ـ می‌ دونی چی جالبه لونا؟ روح‌ها، گاهی خودشون هم نمی‌ دونن روحن. فکر می‌ کنن هنوز آدمن، هنوز زنده‌ن...
ـ بس کن!

صدای آستریکس بود، محکم و ناگهانی!
ــ داری با ذهنش بازی می‌ کنی.

سیبل فقط سرش را چرخاند و با نگاهی خونسرد به او خیره شد.
ـ نه آستریکس. من دارم نجاتش می‌ دم... در واقع دارم همه مون رو نجات میدم.

در چهره‌ی آستریکس لحظه‌ای تردید ظاهر شد. درست همان چیزی که سیبل می‌ خواست. اما طولی نکشید که از بین رفت و این بار گابریلا با قاطعیت جلو آمد.
- از کجا می خوای ثابت کنی که خودت تسخیر نشدی؟ شما همزمان با هم بیهوش شده بودین.

بقیه افراد درون تالار هم حرف گابریلا را تایید کردند. هیچ کدام نمی دانستند چطور باید کسی که روح تسخیرش کرده را تشخیص و نجات دهند. برای همین بهتر بود سکوت اختیار کرده و هر چهار نفر -لونا، آستریکس، جینی، سیبل- را درون اتاقی قرنطینه کنند تا راه حلی بیابند.

- به نظرم همون جدا کردن این بچه ها از بقیه کارساز باشه. می فرستیمشون تو یه اتاق تا پروفسور بیاد و تکلیفشونو مشخص کنه.
- ببخشید ولی من اصلا تمایلی ندارم با خوناشامی که ممکنه روح تسخیرش کرده باشه تو یه اتاق زندونیشم.

سیبل این را گفت و سعی کرد نگاهش را از چشمان خشمگین آستریکس بدزدد.

- شرمنده بچه ها منم عصر یه جایی کار دارم و باید حتما برم.

بعد این حرف جینی، آستریکس و لونا هم شروع به اعتراض کردند. هیچکدام تمایلی نداشتند درون اتاق اسیر شوند. اصلا اگر روح های خبیث همانجا کارشان را می ساختند و بلایی سرشان می آوردند چه؟

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 13:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سکوتی سنگین در سالن حکم‌فرما شده بود. نگاه‌ها میان سیبل و لونا در رفت‌وآمد بود. لونا، با چهره‌ای رنگ‌پریده و نگاهی خیره، حتی نمی‌دانست چرا ناگهان همه به او زل زده‌اند. لحظه‌ای ساکت ایستاد، لب‌هایش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما هیچ واژه‌ای از دهانش بیرون نیامد. تنها صدای تند نفس‌هایش بود که در میان همهمه خاموش جمع، شنیده می‌شد.
سیبل با حالتی مصمم، قدمی به سمتش برداشت. لبخند آرام و مرموزی گوشه لبش نقش بست. اما بقیه به قدری سرگرم تشخیص فرد تسخیر شده بودند، که حتی متوجه لبخند پیروزی سیبل نشدند.
ـ خودتو لو دادی لونا! فقط نمی‌خوای بپذیری.

همهمه‌ای آرام میان جادوآموزان پیچید. هرکس چیزی زیر لب می‌گفت، بی‌آنکه جرئت کند نزدیک‌تر شود. لونا با وحشت عقب رفت.
ـ من… من نمی‌دونم چی می‌گی…

صدایش لرز داشت، اما نه از گناه، بلکه از گیجی و ترس. ذهنش پر از تصاویر گنگ بود؛ اتاقی تاریک، نوری لرزان، صدایی که نمی‌فهمید از کجا می‌آید. سعی کرد چیزی به خاطر بیاورد، اما تنها حس سردی در سینه‌اش نشست.

سیبل دستش را روی قلبش گذاشت، انگار که حقیقت را حس می‌کند.
ـ روحی درونت هست… حسش می‌کنم. همون روحیه که با ما بازی کرد.

لونا سرش را به چپ و راست تکان داد، قطره اشکی از گوشه چشمش لغزید.
ـ نه! من فقط… نمی‌دونم چی شده! قسم می‌خورم نمی‌دونم!

اما چشمانش، چشمانی که همیشه آرام و مهربان بودند، حالا پر از احساس ناتوانی بود. مگر چه کار کرده بود که همه به او میگفتند تسخیر شده؟

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/8/15 14:07:57

Only Raven

پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


سیبل با یک نگاه به چهره‌های پر از تردید و نگران اطرافیانش به خوبی دریافته بود که آن‌ها از وجود روح‌هایی که نباید در میانشان آگاه بودند. بنابراین دست به انکار زدن تنها باعث لو رفتن خودش می‌شد. بهترین کار این بود که با آن‌ها همراه شود و اعتماد سایرین را به خود جلب کند.

سیبل در حالی که هنوز دستش به شقیقه‌اش بود، تلوتلوخوران به سمت نزدیک‌ترین مبل حرکت می‌کند. جادوآموزان گریفیندوری و ریونکلاوی که هنوز نمی‌دانستند چه کسی تسخیر شده است، تنها به سرعت به کناری می‌روند تا مسیر را برای سیبل باز کنند. همه با احتیاط اما مشتاقانه منتظر بودند تا بدانند نتیجه کاری که سیبل با گوی کرده بود چه شده است.

سیبل برای چند لحظه در سکوت سرجایش می‌نشیند و ادای این را در می‌آورد که در حال بازیابی حافظه و توانش است و سپس، نقشه‌ای که در همین مدت کوتاه طرحش را در ذهنش ریخته بود، اجرایی می‌کند.
- حالا همه چیز داره روشن می‌شه. حق با شما بود. ارواحی در میان ما هستن.

با این که ملانی پیش‌تر این حقیقت را بیان کرده بود، اما این که مجددا و این‌بار با اطمینان بیشتر از طرف سیبل بشنوند، باعث می‌شود دوباره بدن‌هایشان مورمور شود و دیگر تردیدی برای هیچ‌کس باقی نماند. سیبل خوش‌حال از تاثیری که گذاشته است ادامه می‌دهد:
- دیدم... دیدم که چطور اتفاق افتاد. مرحله آخر احضارو که نتونستیم کامل کنیم، همون باعثش شد.

سیبل با کشیدن نفس عمیقی تلاش می‌کند همه چیز را طبیعی‌تر جلوه دهد.
- به جای روح روونا و گودریک، دو روح شیطانی رو احضار کردیم.

همه با شرمندگی و تاسف سرشان را پایین انداخته و نگاهشان را به زمین می‌دوزند. باورشان نمی‌شد فقط به خاطر این که خواهان ملاقات با اجدادشان بودند، مسبب چنین اتفاقات شومی شده‌اند.

سیبل حالا با ادعای این که قوای بدنش را بدست آورده است، ناگهان از جای برمی‌خیزد و انگشت اشاره‌اش را مستقیم به سمت لونا لاوگود نشانه می‌رود.
- و اون می‌خواست مانع این بشه تا حقیقت رو بفهمیم. عالم پیشگویی جای خطرناکیه و یکیشون سعی کرد منو پس بزنه تا این حقیقت پنهان بمونه. اما نتونست. من شکستش دادم. لونا یکی از کسانیه که تسخیر شده!

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 11:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هیچ‌کس نفهمید جینی دقیقاً چه گفت. صدایش بیشتر شبیه وزش باد خفیفی بود تا جمله‌ای واقعی. لب‌هایش تکان خوردند، اما کلماتش گم شدند.
ملانی لحظه‌ای با تردید به او نگاه کرد، اما وقتی جینی دوباره سرش را بالا آورد، هیچ نشانه‌ای از ضعف در چشمانش نبود. برعکس! نگاهش همان نگاه آرام و اطمینان‌بخش همیشگی بود. نگاهی که هیچ‌کس متوجه سفیدی بیش‌ازحد درونش نشد.
اما فقط همین نبود. او به بقیه نگاه کرد و با وجود اینکه خودش یکی از کسانی بود که مورد شک قرار داشت، با اطمینان سر تکان داد.

صدای خفیفی از آن‌سوی تالار بلند شد. سیبل بود که آرام‌آرام داشت به هوش می‌آمد.
جینی سرش را اندکی به چپ خم کرد و دور از چشم دیگران لبخند کجی زد.
سیبل با تردید بلند شد. کار ناشیانه‌ای کرده بود! درست جلوی چشم بقیه، بدنش را عوض کرده بود... اما چاره‌ای نداشت. اگر آن لحظه تردید می‌کرد، گیر می‌افتاد و دیگر راه بازگشتی نبود. از نگاه‌های خیره و پر از پرسش بقیه فهمید که همه تا حدی به تسخیر شدنشان پی برده‌اند. باید کاری می‌کرد.
چشمانش بی‌قرار در تالار چرخید و روی لونا ثابت ماند؛ لونا داشت کم‌کم به هوش می‌آمد. فرصت زیادی نداشت.
سریع دستش را به شقیقه‌اش گرفت و در حالی که سعی می‌کرد گیج و ناتوان به نظر برسد، با صدایی لرزان گفت:
–چی شد؟... چه اتفاقی افتاد؟...

نگاه کوتاهی به جمع انداخت؛ چهره‌هایی پر از تردید و پرسش. هیچ‌کس هنوز مطمئن نبود چه کسی تسخیر شده. این بهترین فرصت بود تا اتهامات را از خودش دور کند.
لب‌هایش را به‌سختی باز کرد و ادامه داد:
–چرا... چرا هیچی یادم نمیاد؟...

سکوت سنگینی تالار را پر کرد. کسی جوابی نداشت. فقط جینی از گوشه چشم، با لبخندی خاموش، صحنه را تماشا می‌کرد.
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/8/15 12:29:26

Only Raven

پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 10:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


جینی در نهایت تصمیمش را گرفت. او تصمیم گرفت استریکس را گناهکار شمرده و او را به دردسر بیندازد.
برای جلب توجه به سمت سیبل رفت و کمکش کرد بلند شود. سپس به سمت لونا رفت که کمکش کند بلند شود. رو به استریکس گفت:
- تو نمی خوای به اینا کمک کنی؟

استریکس به خود امد. جینی رفتارش عجیب شده بود. فقط او مطمئن بود که روحی جینی را تسخیر کرده و نه خودش را ولی به هیچ وجه نمی توانست این موضوع را ثابت کند. به علاوه ان جینی خیلی شبیه به جینی بود که او می شناخت به حدی که اگر به اتفاقات گذشته شکی نداشت، فکر می کرد هیچ اتفاقی برای او نیفتاده.

ملانی نگاه عجیبی به او انداخت. احساس می کرد استریکس مثل همیشه نیست. حس شوخ همیشه اش را از دست داده. ولی او نمی توانست تحمت هایی بی اساس بزند. ممکن بود فقط از این اتفاق شوکه باشد. اگر او تسخیر نشده بود، پس جینی تسخیر شده بود. ولی او کاملا مثل گذشته بود و حالا هم داشت به لونا کمک می کرد بلند شود.

ملانی نگاهی به گابریلا انداخت. او هم داشت فکر می کرد. به او اشاره کرد که به طرفش بیاید و در گوشش چیزی را زمزمه کرد.

گابریلا سر تکان داد. رو کرد به اعضای تالار و گفت:
- من و ملانی تصمیم گرفتیم اونایی که امکان داره روح تسخیرشون کرده رو یه جایی جدا نگه داریم که دیگه بقیه در امان باشن. برای این کار می خوایم یه چالش برگزار کنیم که بفهمیم کدوم دو نفر از اینجهار نفر تسخیرر شدن.

در درون ذهن جینی


او حرف های گابریلا گوش داد. ولی نمی توانست بگوید که اوست که تسخیر ده و باید او را در جایی دور از بقیه نگه دارن. ولی نمیتوانست اختیار ذهنش دست روح بود و ان روح هم واقعا مثل خودش رفتار می کرد.

سعی کرد مقاومت کند تا بتواند به ملانی بگوید که اوست که تسخیر شده. ولی با سختی تمام فقط توانست یک جمله بر زبان بیاورد:
- تسخیر شدم

افرادی که لایک کردند

میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 02:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


با برخورد بدن سیبل به زمین، برای چند ثانیه هیچ‌کس حرکتی نمی‌کند. آن‌ها از امور پیشگویی سر در نمی‌آوردند و در نتیجه‌ی آن نمی‌دانستند که برخورد سیبل با زمین امری طبیعی و از مراحل چک کردن روح بوده است، یا واقعا چیزی در این میان اشتباه انجام شده و آسیبی به سیبل رسیده است.

اما سکوت و بهت همگان، تنها اتفاقی نبود که آن ثانیه‌ها به ارمغان آورده بودند. بلکه صدای دیگری در نزدیکیشان، خبر از سقوط شخص دومی بر زمین می‌دهد. این‌بار مقاومت سخت بود و همه برمی‌گردند و نگاهی به منبع صدا می‌اندازند. لونا بود که بیهوش بر زمین افتاده بود.

- چی داره می‌شه؟ نتیجه گوی چی بود؟ این یعنی... لونا روح خبیثو حمل می‌کنه؟

همه نگاه‌های حیرت‌انگیزی از سر ندانستن بین یکدیگر رد و بدل می‌کنند و زمزمه‌هایی که نشان از حدس‌های زودهنگام داشت بر زبان چند نفر جاری می‌شود.

یک نفر اما در این میان بود که این واقعه برایش آشنا بود. ملانی با دیدن این اتفاق، خاطره‌ی آستریکس و جینی بیهوش برایش یادآور می‌شود. همین باعث می‌شود جرقه‌ای در وجودش زده شود که کم‌کم ابرهای تیره و تاریکی که ذهنش را برای دیدن حقایق مسدود کرده بودند، به کناری رانده شوند و همه چیز برایش روشن‌تر شود. تنها کافی بود پازل‌ها را کنار یکدیگر قرار دهد تا نتیجه پیش چشمانش نمایان شود.

ملانی با قدم‌هایی آرام به حرکت در می‌آید و جلوی جمعیت حیرانی که نمی‌دانستند چه اتفاقی در حال رخ دادن است می‌ایستد.
- این اتفاق... قبلا هم افتاده بود! آستریکس و جینی...

اخم‌های آستریکس در هم می‌رود و جینی بدون آن‌که کسی متوجه شود، حالت تدافعی به خود می‌گیرد و دستش را دور چوبدستی‌اش حلقه می‌کند.

- وقتی پیداتون کردم تازه به هوش اومده بودین. اون موقع فکر کردم شاید حمله‌ای رخ داده. اما...

ملانی همزمان با گفتن این حرف به سمت آستریکس و جینی برمی‌گردد که در فاصله‌ی کمی از یکدیگر ایستاده بودند.
- اما حمله‌ای در کار نبود. داشتین جا به جا می‌شدین!

ملانی تقریبا کل ماجرا را افشا کرده بود و حالا نگاه نگرانش در حال جا به جایی بین آن دو بود. اما نکته‌ی مثبت ماجرا برای ارواح خبیث این بود که او نمی‌دانست جینی تسخیر شده است یا آستریکس. این قضیه در مورد لونا و سیبل نیز صادق بود.

و اینجا جایی بود که جینی باید تصمیم می‌گرفت. یا باید هر طور شده کاری می‌کرد تا آن‌ها گمان کنند این آستریکس است که تسخیر شده است و نه خودش. یا شاید حتی لو دادن سیبل برای نجات خودش می‌توانست اعتماد همگان را به سویش جلب کند. یا شاید هم باید برای شانس موفقیت بیشتر، به کمک سیبل برمی‌خاست و دست به چوبدستی می‌برد: آماده برای حمله، فرار یا هرچه که لازم بود.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 01:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


سیبل آرام و بی‌حرف جلو آمد. هیچکس نمی‌دانست که در این لحظه لونا، که پشت جمعیت و نزدیک ستون سمت راست ایستاده بود، نفس‌هایش نامنظم شده بود. چشمانش پلک نمی‌زدند. سفیدی چشمش کمی بیش از حد دیده می‌شد. اما صبح بود. همه‌ مغزهای خسته و خواب‌زده‌ای داشتند. هیچکس این تفاوت‌های ظریف را آنقدر جدی نمی‌گرفت که تفسیرش کند.

سیبل دستش را داخل جیب شنل عمیق نیلگونش برد. صدای خفیف برخورد شیشه با زنجیر ظریف داخل آستر شنل پیچید. و بعد گوی را بیرون کشید.

گوی پیشگویی، نه شبیه گوی‌های رسمی و استانداردی که همه دیده بودند، که شبیه یک شی بسیار قدیمی‌تر بود. گویی متعلق به زمانی بودکه قوانین هنوز تثبیت نشده بودند. شیشه‌ای کهنه، با ترک‌های مویی که در نور شومینه مثل شبکه رگه‌های یخ‌زده در زمستان دیده می‌شد. و درونش رشته‌هایی از مه نقره‌ای پوسیده شناور بود که انگار از جنس زمان نبودند… بلکه از جنس چیزی شبیه حافظه‌ی مرگ به نظر می‌رسیدند.

زمزمه‌ی خفیفی از میان جمع بلند شد. همه ناخودآگاه چند سانتی‌متر به شکلی هماهنگ عقب رفتند. نه از ترس… از نوعی واکنش ناخودآگاه غریزی. همان واکنش غریبی که همیشه به اشیا ممنوعه، پرسش‌برانگیز و بسیار قدیمی می‌دهی قبل از آنکه بفهمی چرا.

اما در چهره‌ی سیبل هیچ واکنش انسانی نبود، حتی لرزش. نه هیجان، نه ترس، نه خشم و نه حتی مسئولیت. فقط نظمی سرد و ساختاریافته. او این حس را همیشه داشت؛ اتفاقات را قبل از وقوعشان می‌دانست. اما این بار، چیزی غیرمعمول بود.

آستریکس گفت:
- اگه بتونی با این گوی تایید کنی، حداقل می‌فهمیم توی تالار چی حضور داره. این، می‌تونه نقشه‌مون رو عوض کنه.

سیبل آهسته سرش را کمی کج کرد. به اندازه فقط دو درجه. این دو درجه برای کسی که دقیق نگاه کند، معنای شک و تردید داشت. اما هیچکس امروز آن‌قدر دقیق نبود.

سیبل گوی را روی میز سنگی وسط تالار گذاشت. انگشتانش را کنار آن گذاشت و بعد با صدای بم و آرامی که تمام خواب‌آلودگی هوا را می‌برید، گفت:
- هیچکس جز من نباید اینو لمس کنه. اگه کوچک‌ترین اختلال در انرژی گوی ایجاد بشه، روح… اگه هست… پنهان‌تر می‌شه نه آشکارتر.

کسی اعتراضی نکرد. و همین بی‌اعتراضی، مثل یک تایید ناگفته، راه را برای فاجعه باز کرد. سیبل دستش را روی شیشه گذاشت. نور نقره‌ای داخل گوی، از حالت شناور آرام، به لرزش شکننده‌ای تبدیل شد. انگار بیدار شده. انگار تازه فهمیده جایی آمده که نباید باشد.

ملانی، ناخودآگاه یک قدم جلو رفت. اما قبل از آنکه حتی نفس بکشد، آستریکس آرام دستش را گرفت و سرش را به نشانه سکوت تکان داد. کسی نباید ریتم را بر هم می‌زد.

لونا همچنان در سکوت بین جمع حرکت می‌کرد. لب‌هایش از رنگ افتاده بودند و نبض گردنش تقریبا نامحسوس شده بود. و آن موجود داخل او، چیزی را حس کرده بود. خطر... خطری بسیار نزدیک و قوی...

حرفی نبود. تنها سکوتی سنگین و مرگبار در هوا حس می‌شد. اما موج تاریک تصمیم آن روح، مثل موجی خشک در هوا پخش شد. و فقط سیبل آن را حس کرد. انگار ستون فقراتش یک لحظه با سرمای خالص یخ بسته باشد.

سیبل چشم‌هایش را بست. و این همان لحظه‌ای بود که روح، بی‌صدا و بی‌حرکت، از درون بدن لونا جدا شد. مثل یک سایه‌ی بخارآلود سیاه، نامرئی برای چشم معمولی. نه مثل مه، نه مثل دود. شبیه تاریکی‌ای که نمی‌بینی ولی در آخر می‌فهمی از همان ابتدا وجود داشته... و مستقیم به سمت سیبل رفت.

در لحظه‌ای که انگشتان سیبل روی شیشه گوی لرزش بسیار بسیار خفیفی کرد، روح تاریک از وسط سینه‌ی او رد شد. هیچ صدا، هیچ فریاد و هیچ انفجاری در کار نبود. فقط نفسی که گلوگیرتر از حد معمول بالا آمد.

چشم‌های سیبل باز شد. چشم‌هایی که حالا تاریک‌تر و تیره‌تر از حالت عادی بودند. اما هیچکس این تغییر میلی‌متری را در مردمکش ندید.

اما حالا روح میزبان جدیدی داشت. سیبل تریلانی تسخیر شده برای لحظاتی به گوی مقابلش خیره شد و سپس مانند عروسک خیمه شب بازی که نخ‌هایش پاره شده باشد بی‌حرکت بر زمین افتاد.
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
آستریکس که اخماش درهم بود و سرش شدیدا درد می‌کرد سعی کرد روی پاهایش بایستد.
- نمیدونم! سرم درد می‌کنه... چه اتفاقی برامون افتاده؟

آستریکس گیج و منگ به اطرافش نگاه می‌کرد. جینی اوضاع به مراتب بدتری داشت. بهوش اومده بود. اما هنوز نمی‌تونست رو پای خودش وایسده.

- آستریکس چرا از تالار خارج شدید؟ تو فقط قرار با جینی بری مرلینگاه! بیرون تالار چیکار میکنید؟ کی باهاتون اینکارو کرده؟
- آه! نمیدونم ملانی! مغزم درست کار نمیکنه... یادمه که به سمت مرلینگاه میرفتیم... بعد یه صدایی... یه چیزی مارو کشوند به بیرون تالار... درست نمیتونم به یاد بیارم چه اتفاقی افتاد. فقط وجود یک چیزی رو حس کردم... وجود یک چیز تاریک! بعدش که بیدار شدم. تو اومدی.

ملانی پر استرس و سردرگم شده بود. اما به یک باره جرقه‌ای توی ذهنش زده شد. انگار چند تیکه پازش درست کنار هم چیده شده باشن...! خراب شدن احضار روح، گوی روح سنج کوین، سایه توی آینه، بریده شدن دست لورا، حرف‌های آستریکس و نحوه اتفاق افتادن اتفاقات همه این‌‌ها برای ملانی یک تئوری قوی رو شکل میداد. یک روح! یک روح پلید! اما ملانی باید مطمعن میشد.
با همه فکرایی که ملانی در سر داشت دیگه نتونست تحمل کند و سریع برای آستریکس که هنوز به دیوار تکیه داد بود توضیح داد و از احتمال احضار یک روح خبیث براش گفت.
- آستریکس نظرت چیه؟ ببین من مطمعن نیستم. اما احتمالش خیلیه قویه. کاش گوی روح سنج کوین نمیشکست... می‌تونستیم ازش استفاده کنیم.
- خب، با این چیزایی که گفتی... هنوزم توی تالار یک گوی داریم که بشه ازش استفاده کرد!
- راست میگی؟ چطور؟ ما که بغیر از گوی کوین گوی دیگه‌ای توی تالارمون نداریم...
- هنوز اعضای ریونکلاوها توی تالارن؟
- اوه، بله.
- خوبه. پس کمکم کن جینی رو ببریم به تالار. همونجا میگم گوی دوم کجاست.

ملانی که تقریبا بخاطر مشغله فکری جینی رو پاک یادش رفته بود. به آستریکس کمک کرد تا جینی رو به داخل تالار حمل کنند. جینی هنوز هوشیاری کاملشو به دست نیاورده بود و نیاز به مراقبت ویژه‌ای داشت.

ملانی جینی رو، روی یکی از تخت‌های خوابگاه دختران دراز کرد. خورشید کم کم درحال طلوع بود ولی استریکس زودتر از هنگام اعضای به خواب رفته دو گروه رو بیدار و دور شومینه جمع کرده بود. ملانی هم به سرعت به جمع اضافه شد. همه حواس‌ها به آستریکس بود. آستریکس یک دستش رو پیشونیش گذاشته بود و سعی داشت بعد از اتفاقی که دشب براش افتاده بود تمرکز کند. اما با این‌حال باز هم نمی‌توانست گذشته رو بطور واضح به یاد بیاورد.
لیوان قهوه‌ای که توی دستش بود رو جرعه‌ای نوشید و روی میز گذاشت.
- خب، براتون خبرای خوب و خبرای بد داریم. خبر بد اینه که دیشب به من و جینی حمله شد. متاسفانه باید اعتراف کنم که من حس تسخیر شدگی دارم. متاسفم که بعنوان ارشدتون نتونستم مقابله کنم. اما خبر خوب اینه که من و جینی هر جفتمون سالمیم. البته جینی نیاز به مراقبت داره ولی، نسبت به قربانی‌های قبلی ما تقریبا سالم حساب میشیم.

با تک‌تک کلماتی که از زبان آستریکس جاری میشد ملت دو گروه به شوک فرو می‌رفتند و با یکدیگر پچ پچ می‌کردند. آستریکس برای اینکه تمرکز ملت همچنان روی صحبت‌های اون باقی بمونه کلمه بعدیش رو مثل گویی که روی تبل کوبیده باشد محکم و بلند گفت...
- اما! یک خبری دیگه‌ای که هست نه میشه خبر خوب و نه خبر بد دونستش، اینه که ملانی یک حدس از دشمن احتمالیمون داره. اونم اینه که ما احتمالا یک روح خبیث رو در احضاری که قبلا داشتیم بطور اشتباهی دعوت کرده باشیم.

کل اعضا به یک باره جا خوردن هیچکس انتظار همچین حرفی رو از آستریکس نداشت. اما همگی شنیده بودند.
- آستریکس، تو به من گفتی که ما یک گوی دیگه توی تالار داریم که می‌تونیم ازش استفاه کنیم...
- اوه البته. از اعضای ریونکلاو. سیبیل تریلانی لطفا جلو بیاد. هنوز اون گوی پیشگویی رو همراهت داری؟

افرادی که لایک کردند

Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 12:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


خلاصه:
در شب هالووین، گریفیندوری‌ها و ریونکلاوی‌ها گرد هم میان تا روونا و گودریک رو احضار کنن. اما در مرحله آخر همه چیز خراب می‌شه و در حالی که همه فکر می‌کنن شکست خوردن، به خوابگاهاشون برمی‌گردن. غافل از این که اشتباها دو روح شیطانی ظاهر شدن که هر بار یکی از جادوآموزان ریونکلاوی و گریفیندوری رو تسخیر می‌کنن و دست به کارای وحشتناک می‌زنن. آستریکس و گابریلا که اولین تسخیر شده‌ها بودن، به ترتیب به ادوارد و لیلی حمله می‌کنن که اولی سنت‌مانگو و دومی درمانگاه هاگوارتز بستری می‌شن. حالا دو روح برای این که اگه آستریکس و گابریلا لو رفتن در امان بمونن، جاشون رو عوض کردن و جینی و لونا تسخیر شدن...
نکـته: اعضای دو گروه تو تالار خصوصی گریفیندور هستن و هنوز خبر ندارن به اشتباه دو روح خبیث ظاهر کردن.

~~~

ملانی بعد از این که برای مدتی منتظر می‌ماند و خبری از بازگشت جینی به خوابگاه نمی‌شود، با نگرانی از جایش برمی‌خیزد. همه مجددا به خواب رفته بودند و این یعنی ملانی می‌توانست بدون نگران کردن کسی، به بررسی اوضاع بپردازد. ابتدا تالار اصلی را چک می‌کند و وقتی نشانه‌ای از جینی و آستریکس نمیابد، به سمت مرلینگاه می‌رود.

با یک نگاه گذرا متوجه می‌شود که آن دو اصلا به آن‌جا نیامده‌اند. حالا دیگر نگرانی‌ای که پیش‌تر در وجودش از خاک سر برآورده بود، در حال روییدن و فرا گرفتن سراسر وجودش بود. ملانی چنان سراسیمه به دنبال جینی و آستریکس برمی‌گردد که چندین بار به وسایل سر راهش برخورد می‌کند.

اما سلامت دو هم‌گروهی‌اش بسیار مهم‌تر از دردی بود که بر اثر برخورد به سراغش آمده بود. پس بی‌توجه به دردی که در نوک انگشتان پایش زبانه می‌کشید، این‌بار خروجی تالار را پیش می‌گیرد. بانوی چاق شروع به غرولند می‌کند:
- می‌شه بس کنین؟ نصفه شبی چند بار باید منو بی‌خواب کنین؟

ملانی با شنیدن این حرف متوقف می‌شود و به سمت بانوی چاق برمی‌گردد.
- یعنی به جز شکار شبانه‌ی آستریکس و الان که من اومدم، بازم درو باز کرده بودی؟

بانوی چاق با بدخلقی چهره در هم می‌کشد.
- حالا دیگه باید بازجویی هم بشم؟

ملانی با لحن التماس‌گونه‌ای می‌گوید:
- لطفا. مگه خبر نداری تو چه وضعیتی هستیم؟ کمکم کن.

بانوی چاق با دیدن نگرانی‌ای که در چهره‌ی ملانی موج می‌زد، سرجایش صاف‌تر می‌نشیند تا نشان دهد به او توجه کافی را دارد.
- آستریکس با جینی دوباره بیرون اومد. همین یه مدت پیش و قبل از این که بپرسی باید بگم که نه، اونقد خوابم میومد که دقت نکردم کجا رفتن!

بانوی چاق جمله‌ی آخر را زمانی اضافه می‌کند که دهان ملانی برای پرسیدن همین سوال در حال باز شدن بود. ملانی که می‌دانست بانوی چاق حقیقت را می‌گوید، تشکر می‌کند و با احتیاط نور چوبدستی‌اش را در راهروها می‌اندازد.

بانوی چاق که حالا در نگرانی ملانی شریک بود، فریاد می‌زند:
- حواسم بهت هست دختر. فقط از جلوی نگاهم دور نشو.

ملانی با لبخندی پاسخ بانوی چاق را می‌دهد و هوشیارتر می‌شود. نباید به تنهایی از تالار دور می‌شد چرا که هنوز نمی‌دانستند دقیقا چه بر سر ادوارد و لیلی آمده است و هر لحظه امکان تکرار آن بود. صدای خش‌خشی که از نزدیکی بلند می‌شود، باعث می‌شود ملانی به سمت تاریکی انتهای راهرو حرکت کند.

آستریکس و جینی بودند که در حال به هوش آمدن بودند. ملانی با وحشت جلو می‌رود.
- پناه بر مرلین. چی شده؟ حالتون خوبه؟

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅