
آستریکس که اخماش درهم بود و سرش شدیدا درد میکرد سعی کرد روی پاهایش بایستد.
- نمیدونم! سرم درد میکنه... چه اتفاقی برامون افتاده؟
آستریکس گیج و منگ به اطرافش نگاه میکرد. جینی اوضاع به مراتب بدتری داشت. بهوش اومده بود. اما هنوز نمیتونست رو پای خودش وایسده.
- آستریکس چرا از تالار خارج شدید؟ تو فقط قرار با جینی بری مرلینگاه! بیرون تالار چیکار میکنید؟ کی باهاتون اینکارو کرده؟
- آه! نمیدونم ملانی! مغزم درست کار نمیکنه... یادمه که به سمت مرلینگاه میرفتیم... بعد یه صدایی... یه چیزی مارو کشوند به بیرون تالار... درست نمیتونم به یاد بیارم چه اتفاقی افتاد. فقط وجود یک چیزی رو حس کردم... وجود یک چیز تاریک! بعدش که بیدار شدم. تو اومدی.
ملانی پر استرس و سردرگم شده بود. اما به یک باره جرقهای توی ذهنش زده شد. انگار چند تیکه پازش درست کنار هم چیده شده باشن...! خراب شدن احضار روح، گوی روح سنج کوین، سایه توی آینه، بریده شدن دست لورا، حرفهای آستریکس و نحوه اتفاق افتادن اتفاقات همه اینها برای ملانی یک تئوری قوی رو شکل میداد. یک روح! یک روح پلید! اما ملانی باید مطمعن میشد.
با همه فکرایی که ملانی در سر داشت دیگه نتونست تحمل کند و سریع برای آستریکس که هنوز به دیوار تکیه داد بود توضیح داد و از احتمال احضار یک روح خبیث براش گفت.
- آستریکس نظرت چیه؟ ببین من مطمعن نیستم. اما احتمالش خیلیه قویه. کاش گوی روح سنج کوین نمیشکست... میتونستیم ازش استفاده کنیم.
- خب، با این چیزایی که گفتی... هنوزم توی تالار یک گوی داریم که بشه ازش استفاده کرد!
- راست میگی؟ چطور؟ ما که بغیر از گوی کوین گوی دیگهای توی تالارمون نداریم...
- هنوز اعضای ریونکلاوها توی تالارن؟
- اوه، بله.
- خوبه. پس کمکم کن جینی رو ببریم به تالار. همونجا میگم گوی دوم کجاست.
ملانی که تقریبا بخاطر مشغله فکری جینی رو پاک یادش رفته بود. به آستریکس کمک کرد تا جینی رو به داخل تالار حمل کنند. جینی هنوز هوشیاری کاملشو به دست نیاورده بود و نیاز به مراقبت ویژهای داشت.
ملانی جینی رو، روی یکی از تختهای خوابگاه دختران دراز کرد. خورشید کم کم درحال طلوع بود ولی استریکس زودتر از هنگام اعضای به خواب رفته دو گروه رو بیدار و دور شومینه جمع کرده بود. ملانی هم به سرعت به جمع اضافه شد. همه حواسها به آستریکس بود. آستریکس یک دستش رو پیشونیش گذاشته بود و سعی داشت بعد از اتفاقی که دشب براش افتاده بود تمرکز کند. اما با اینحال باز هم نمیتوانست گذشته رو بطور واضح به یاد بیاورد.
لیوان قهوهای که توی دستش بود رو جرعهای نوشید و روی میز گذاشت.
- خب، براتون خبرای خوب و خبرای بد داریم. خبر بد اینه که دیشب به من و جینی حمله شد. متاسفانه باید اعتراف کنم که من حس تسخیر شدگی دارم. متاسفم که بعنوان ارشدتون نتونستم مقابله کنم. اما خبر خوب اینه که من و جینی هر جفتمون سالمیم. البته جینی نیاز به مراقبت داره ولی، نسبت به قربانیهای قبلی ما تقریبا سالم حساب میشیم.
با تکتک کلماتی که از زبان آستریکس جاری میشد ملت دو گروه به شوک فرو میرفتند و با یکدیگر پچ پچ میکردند. آستریکس برای اینکه تمرکز ملت همچنان روی صحبتهای اون باقی بمونه کلمه بعدیش رو مثل گویی که روی تبل کوبیده باشد محکم و بلند گفت...
-
اما! یک خبری دیگهای که هست نه میشه خبر خوب و نه خبر بد دونستش، اینه که ملانی یک حدس از دشمن احتمالیمون داره. اونم اینه که ما احتمالا یک روح خبیث رو در احضاری که قبلا داشتیم بطور اشتباهی دعوت کرده باشیم.
کل اعضا به یک باره جا خوردن هیچکس انتظار همچین حرفی رو از آستریکس نداشت. اما همگی شنیده بودند.
- آستریکس، تو به من گفتی که ما یک گوی دیگه توی تالار داریم که میتونیم ازش استفاه کنیم...
- اوه البته. از اعضای ریونکلاو. سیبیل تریلانی لطفا جلو بیاد. هنوز اون گوی پیشگویی رو همراهت داری؟