
صدای همهمه بین ملت بالا رفت و هر دقیقه شدت میگرفت. بعضی از اعضا بخاطر ترسشون تاکید بر زندانی کردن اعضای مشکوم میگرفتند. بعضی دیگر مشغول بحث با بقیه بودن. در لابهلای ملت. خیلیها با عصبانیت به سمت لونا اشاره میکردند. با تهدید، تهمت، شکاکی، میگفتند که لونا اون بلارو سر لیلی اورده! لونا زیر فشار قرار گرفته بود. توی عمرش اینقد هم گروهیهای خودش رو بر علیهش ندیده بود. اعضایی که تا چند روز پیش مثل یک خانواده دوستش داشت. حالا خواهان زندانی کردنش رو داشتند. قلب لونا زرهزره درحال خورد شدن بود. اشکهاش از کنار چشماش شروع به سرازیر شدند کردند. کسی نبود که هنوز بهش اعتماد داشته باشد. کسی نبود که بتواند بهش پناه ببرد. و این حس زرهزره توی وجودش عمیقتر میشد و اون رو از درون خورد میکرد.
گابریلا با سیبل درحال بحث بود. جینی چندین گریفیندور و ریونکلاوی رو همراه خودش کرده بود و گروهی خواهان زندانی شدن آستریکس و لونا بودند. ملانی در بحثای پر شدت درون تالار گم شده بود. بنظر همهچیز درحال فروپاشی بود. گروههایی که به دوستی و خانوادگی عمیقشان معروف بودند. حالا بوسیله دو روح خبیث در این حد اعتمادشان شکسته بود!
همه این کلمات افکاری بودند که در مغز آستریکس درحال کوبیده شدن بودند. آستریکس دیگه تحمل این حالت رو نداشت. باید تصمیمی میگرفت. مهم نبود تصمیمش درست است یا غلط. مهم بود باید گرفته میشد. ثانیهای بعد آستریکس ماسکش رو دراورد. دندونهای تیز و نیش دارش رو نمایان کرد. مردمک چشماش از شدت خشمش به رنگ قرمز در امدند. بقیه اعضا با قدمهای محکم آستریکس و رخ ترسناکی که گرفته بود بدون هیچ حرفی محکوم به سکوت شدند. حتی جینی و سیبل هم بعد از دیدن حالت آستریکس به خودشون جرعت ادامه دادن ندادند.
آستریکس بدون اشاره به کسی به گوشه تالار که لونا قرار داشت حرکت میکرد. با قیافه و شکی که بقیه به آستریکس داشتند کسی جرعت ایستادن در مسیرش رو نداشت.
وقتی اعضا کامل متفرق شدند. لونا لابهلای ملت، نشسته روی زمین درحالی که صورتش رو با چشماش گرفته بود نمایان شد. صورتش از گریههایی که کرده بود کاملا خیس شده بود. وقتی آستریکس بهش رسید. مقابلش خم شد. زانو زد. با صدایی که بیشترین حالت آرامش رو درونش داشت لونا رو صدا زد.
- لونا، به من نگاه کن. من کنارتم.
لونا بزور دستهاش رو از صورتش کنار برد. صورت آستریکس مقابل چشمای تارش ظاهر و واظح شد. چشمانی به رنگ قهوهای تیره. عین دونههای قهوهای که همیشه آسیاب و دم میکرد. لبخندی روی لب، صورتی آرام. ظاهری که در اون مدت کوتاهی که لونا داشت آرزوی دیدنش رو از همگروهیهای خودش داشت. اما حالا از یک موجود خونخوار بدست میاورد.
لونا مکثی کرد، در لحظهای دوباره درهم شکست و با فواران گریههای چشمانش خودش رو توی بغل آستریکس انداخت و شروع به گریه کرد.
آستریکس وقتی صورت لونارو توی سینش فشرد. وقتی مطمعن شد که لونا چیزی نمیبیند. دوباره با همان چشمان سرخ و دندونهای تیزش رو به ملت، مخصوصا سیبل کرد و با تحکم جملهاش رو به زبان اورد.
- اگه با زندانی کردن ما چهارنفر خیالتون راحت میشه، یا حداقل دست ارواح خبیث از بقیه کوتاه میشه. همینطور باشد! اما لونا همراه من میمونه!
لحظاتی بعد، آستریکس و لونا با جادویی دستانشان بسته، به مقابل ورودی سیاهچاله هاگوارتز قرار داشتند. النیس در سلول سیاهچال رو برای آستریکس باز کرد و آستریکس و لونا بدون حرفی واردش شدند. در پشت سر آنها گابریلا و ملانی ایستاده بودند. هردو ناراحت. هر دو سر به زیر. خواهان دیدن چیزی که مقابلشان اتفاق میافتاد نداشتن. در دلشان آرزو میکردند کاش راه دیگری میبود. کاش چاره دیگری داشتند. اما نبود، اما نداشتند.
در سلول بسته شد. لونا گوشه سلول رفت و روی زمین نشسته زانوهاش رو بغل کرد. در مقابل آستریکس با جدیت و نگاههای سرد و خشمگینش مقابل ورودی سلول سر به بالا ایستاده بود. مشخصا فکرش مشغول بود اما تمرکز خاصی توی چهرهاش داشت. همهچیز از او شروع شده بود. اولین قربانی، اولین ضعف، همه از خودش بودند. اگر قویتر بود. اگر قدرت اراده قوی تری داشت و همان شب اول میتونست جلوی کنترل روح خبیث مقاومت کند. هیچکدام از این اتفاقها نمیوفتاد! ادوارد کشته نمیشد! بقیه آسیب نمیدیدند. آستریکس هیچ حس قهرمانی نداشت. حتی به نظرش لیاقت فرد قهرمان رو هم نداشت. حالا او در نگاه بقیه چیزی جز یک موجود شرور نبود.
بقیه اعضا درحالی که آستریکس به رفتنشون از پشت نگاه میکرد از آنها دور شدند. آستریکس امیدوار بود تا در ادامه سیبل و جینی هم در سلولی زندانی شوند. تا حداقل قدرت عملشون محدودیتی به خود بگیرد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









