جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
<p>یا گریفیندور یااسلایدرین</p>

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با تو از تو برای تو
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

آستوریا گرینگرس نوشت:
استوریا گرینگرس و تالار بزرگ
قطار سریع‌السیر هاگوارتز با غرش و سرفه‌های بخار، از میان دشت‌های سرسبز عبور می‌کرد و استوریا گرینگرس، دختری با موهای مشکی و چشم‌های کنجکاو، از پنجره به بیرون خیره شده بود.

بوی چمن تازه و هوای خنک اسکاتلند در کابین کوچکشان موج می‌زد. او با هیجان به اطراف نگاه می‌کرد؛ بچه‌هایی با روپوش‌های سیاه و شنل‌های گشاد دور تا دور نشسته بودند و با شور و شوق از جادو و طلسم حرف می‌زدند.

استوریا، با دفترچه یادداشت کوچکش که همیشه همراهش بود، سعی می‌کرد هر کلمه را ثبت کند.

وقتی قطار بالاخره در ایستگاه هاگزمید توقف کرد، غوغایی برپا شد. قایق‌های کوچکی که کنار اسکله منتظرشان بودند، استوریا و بقیه دانش‌آموزان سال اولی را به سمت قلعه‌ی باشکوه هاگوارتز هدایت کردند.

قلعه‌ای که انگار از دل افسانه‌ها بیرون آمده بود، با برج‌های بلند و پنجره‌های نورانی‌اش، نفس استوریا را بند آورده بود.

تالار بزرگ، مکانی بود که استوریا تنها در کتاب‌ها در موردش خوانده بود. سقف تالار، شبیه آسمان شب بود و هزاران شمع معلق، نور گرمی را بر چهره‌های هیجان‌زده‌ی دانش‌آموزان می‌تاباندند.

دیوارهای سنگی بلند، پر از تابلوهای نقاشی متحرک بود و صدای همهمه و خنده در فضا پیچیده بود. استوریا با چشمانی گرد شده، همه چیز را نگاه میکرد.

وقتی پروفسور مک‌گوناگل، با چهره‌ای جدی اما مهربان، شروع به خواندن اسامی کرد، قلب استوریا تندتر می‌زد. هر اسمی که خوانده می‌شد، دانش‌آموزی با اضطراب و امید به سمت صندلی جلوی تالار می‌رفت و کلاه گروه‌بندی، سرنوشت او را تعیین می‌کرد.

"استوریا گرینگرس!"

صدای پروفسور مک‌گوناگل در تالار طنین انداخت. استوریا با قدم‌هایی لرزان به سمت صندلی جلو رفت. کلاه گروه‌بندی، کهنه و نخ‌نما، روی سرش قرار گرفت.

"هوممم... چه ذهن کنجکاو و پرشوری! اشتیاق زیادی برای یادگیری داری، این را می‌بینم. وفاداری در وجودت موج می‌زند، اما بلندپروازی هم دیده می‌شود... کجا باید تو را بگذارم؟"

استوریا نفسش را حبس کرده بود و منتظر بود. کلاه گروه‌بندی زیر لب زمزمه می‌کرد و سپس با صدای بلند گفت: "بسیار خب... پس تو میری به گروه....


اسلیترین!

فراموش نکن طبق این اطلاعیه دیگه مرحله‌ی بعدی وجود نداره و دسترسی کل ایفای نقش برات باز شده.

افرادی که لایک کردند

بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
استوریا گرینگرس و تالار بزرگ
قطار سریع‌السیر هاگوارتز با غرش و سرفه‌های بخار، از میان دشت‌های سرسبز عبور می‌کرد و استوریا گرینگرس، دختری با موهای مشکی و چشم‌های کنجکاو، از پنجره به بیرون خیره شده بود.

بوی چمن تازه و هوای خنک اسکاتلند در کابین کوچکشان موج می‌زد. او با هیجان به اطراف نگاه می‌کرد؛ بچه‌هایی با روپوش‌های سیاه و شنل‌های گشاد دور تا دور نشسته بودند و با شور و شوق از جادو و طلسم حرف می‌زدند.

استوریا، با دفترچه یادداشت کوچکش که همیشه همراهش بود، سعی می‌کرد هر کلمه را ثبت کند.

وقتی قطار بالاخره در ایستگاه هاگزمید توقف کرد، غوغایی برپا شد. قایق‌های کوچکی که کنار اسکله منتظرشان بودند، استوریا و بقیه دانش‌آموزان سال اولی را به سمت قلعه‌ی باشکوه هاگوارتز هدایت کردند.

قلعه‌ای که انگار از دل افسانه‌ها بیرون آمده بود، با برج‌های بلند و پنجره‌های نورانی‌اش، نفس استوریا را بند آورده بود.

تالار بزرگ، مکانی بود که استوریا تنها در کتاب‌ها در موردش خوانده بود. سقف تالار، شبیه آسمان شب بود و هزاران شمع معلق، نور گرمی را بر چهره‌های هیجان‌زده‌ی دانش‌آموزان می‌تاباندند.

دیوارهای سنگی بلند، پر از تابلوهای نقاشی متحرک بود و صدای همهمه و خنده در فضا پیچیده بود. استوریا با چشمانی گرد شده، همه چیز را نگاه میکرد.

وقتی پروفسور مک‌گوناگل، با چهره‌ای جدی اما مهربان، شروع به خواندن اسامی کرد، قلب استوریا تندتر می‌زد. هر اسمی که خوانده می‌شد، دانش‌آموزی با اضطراب و امید به سمت صندلی جلوی تالار می‌رفت و کلاه گروه‌بندی، سرنوشت او را تعیین می‌کرد.

"استوریا گرینگرس!"

صدای پروفسور مک‌گوناگل در تالار طنین انداخت. استوریا با قدم‌هایی لرزان به سمت صندلی جلو رفت. کلاه گروه‌بندی، کهنه و نخ‌نما، روی سرش قرار گرفت.

"هوممم... چه ذهن کنجکاو و پرشوری! اشتیاق زیادی برای یادگیری داری، این را می‌بینم. وفاداری در وجودت موج می‌زند، اما بلندپروازی هم دیده می‌شود... کجا باید تو را بگذارم؟"

استوریا نفسش را حبس کرده بود و منتظر بود. کلاه گروه‌بندی زیر لب زمزمه می‌کرد و سپس با صدای بلند گفت: "بسیار خب... پس تو میری به گروه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اسفند 1404 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

پنه‌لوپه کلیرواتر نوشت:
ای کلاهِ راست‌گوی بی‌راز
بخوانمت امروز ز میان این آواز

نه از تبِ نام روی آورده‌‌ام
نه ز تاریکی دیرباز

دل از تاج و تخت، بریده‌ام
به فهم دانایی رسیده‌ام

در قلبم آتش علوم پیداست
در جانم رنگ آبیِ رویاست

حاله‌ای آبی میان برگان عریان درختان
بِه از زردی و سبزی و سرخی صد درخت پربار

پس بخوان ای کلاه مانا و پیر
که خانه‌ام جایی‌ست دور ز تیر

در تالارِ بلندمرتبه‌ی اندیشه و جان
جای من است گوشه‌ای در ریونکلاو !


درود بر تو فرزندم!

شعر زیبایی بود و خلاقیتی که از جادوآموزان ریونکلاو انتظار می‌ره رو داشت. پس منم باهات موافقم که بری به...

ریونکلاو!

فراموش نکن طبق این اطلاعیه دیگه مرحله‌ی بعدی وجود نداره و دسترسی کل ایفای نقش برات باز شده.

نقل قول:

کاساندرا وابلاتسکی نوشت:
گروهبندی
درِ عظیم تالار بزرگ با صدایی آهسته باز شد؛ ناله‌ای شبیه صدای صندوقی قدیمی که پس از قرن‌ها دوباره گشوده شود و خاطرات خاک‌گرفته‌اش در هوا پراکنده شوند.
موجی از گرمای تالار به صورتم خورد، اما بوی سنگ‌های سردِ زیرزمین هنوز در مشامم مانده بود؛ بویی که انگار از اعماق تاریخ بالا می‌آمد.

قدم اول را که گذاشتم، هزاران شمعِ معلق در هوا اندکی لرزیدند؛ شعله‌هایشان مثل دسته‌ای از ستاره‌های رام نشده تکان خوردند. نور طلایی‌شان روی پرچم‌های عظیم چهار خانه می‌رقصید و گاه روی زره‌های براق شوالیه‌های سنگی می‌لغزید.

از دوردست صدای برخورد قاشق با بشقاب، خنده‌های پراکنده و زمزمه‌های پرهیجان دانش‌آموزان قدیمی می‌آمد؛ اما صف ما — تازه‌واردها — در سکوتی تقریباً آیینی ایستاده بود. سکوتی که بیشتر از ترس، بوی انتظار می‌داد.

سمت چپم دختری از اسکاتلند ایستاده بود که زیر لب وردی زمزمه می‌کرد. احتمالاً برای آرام کردن اضطرابش بود؛ صدایش شبیه وزش باد میان علف‌های بلند بود.
سمت راستم پسری رنگ‌پریده ایستاده بود که با تمرکز عجیبی آستین ردایش را می‌جوید، انگار اگر این کار را متوقف کند، جهان فوراً از کنترل خارج می‌شود.

اما من…
من فقط به سقف نگاه می‌کردم.

سقف تالار، آسمان شب بود. واقعی، زنده، عمیق.
ابرهای نازک آرام حرکت می‌کردند و ستاره‌ها با برق‌های ریز و سردشان می‌درخشیدند. حس عجیبی داشتم؛ مثل لحظه‌ای که آدم در خواب می‌فهمد دارد خواب می‌بیند، اما بیدار نمی‌شود. جایی میان واقعیت و جادو، جایی که هر دو دست در دست هم داده‌اند.

پروفسور مک‌گوناگال جلو ایستاده بود؛ قامتش صاف، نگاهش دقیق، و صدایش همان‌قدر قاطع که می‌توان از کسی انتظار داشت که سال‌ها با جادوگران نوجوان سر و کله زده است.

او نام‌ها را می‌خواند.

هر بار که کسی جلو می‌رفت و آن کلاه کهنه و وصله‌دار را روی سرش می‌گذاشت، تالار برای چند ثانیه ساکت می‌شد.
بعد صدایی از همه‌جا و هیچ‌جا بلند می‌شد؛ صدایی شبیه پژواک یک فکر که راهش را به بیرون پیدا کرده باشد.

«اوه، شجاعت خام و پر سر و صدا… خب معلومه، گریفندوووور!»

میز گریفندور منفجر از تشویق شد.

چند نفر بعد:

«هوم… بوی کیک و دوستی و یک عالمه صبر… هافلپاف!»

از سمت دیگر تالار صدای دست زدن و چند فریاد شاد بلند شد.

یک بار هم کلاه با لحنی نیمه‌خسته گفت:

«آه، یک ذهن که از همین حالا برای امتحان‌ها برنامه‌ریزی کرده… مرلین به دادت برسه… ریونکلا.»

چند نفر خندیدند.

هر اسم که خوانده می‌شد، قلبم کمی تندتر می‌زد. نه دقیقاً از ترس؛ بیشتر از آن حس عجیب که قرار است یک موجود باستانی وارد ذهنم شود.
موجودی که همه چیز را ببیند — از موسیقی‌هایی که گوش می‌دادم گرفته تا جمله‌هایی که حتی خودم هم نمی‌دانستم چرا دوستشان دارم.

بعد—

اسم من خوانده شد.

قدم جلو گذاشتم.
چوب چهارپایه زیر پایم خش‌خش کرد. شاید واقعاً صدا داد، شاید هم فقط ذهنم آن را بزرگ کرد؛ اما همان لحظه حس کردم مثل رعدی خاموش میان آن همه همهمه فرود آمد.

کلاه را برداشتم.

از نزدیک حتی کهنه‌تر به نظر می‌رسید؛ پارچه‌اش چروکیده، لبه‌هایش کمی ساییده، و بویی می‌داد شبیه گرد کتابخانه‌های بسیار قدیمی، دود شومینه‌های سنگی، و اندکی هم… بوی چیزی که شاید "تاریخ" نام داشته باشد.

آن را روی سرم گذاشتم.

سنگین‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم.

اول سکوت بود.
فقط صدای نفس خودم.

بعد صدایی در ذهنم پیچید؛ خشک، کمی خسته، و با شیطنتی ظریف.

«ههه… یک ذهن تازه! خب خب… ببینیم این‌جا چه خبره.»

احساس کردم کسی در ذهنم قدم می‌زند.
نه، بیشتر شبیه این بود که کتابخانه‌ای عظیم را ورق می‌زند.

تصاویر جرقه زدند:
کتاب‌های فلسفه‌ام…
دفتر کهنه‌ای که پر از خط‌خطی و جمله‌های نیمه‌کاره بود…
انگشترها و گوشواره‌هایی با طرح‌های باستانی…
سوال هایی که تمام ذهنم را تسلیم آن سوالات کرده بودم تا شاید، جوابی برایش پیدا شود…
و اسم فیلسوف‌هایی که برای حفظ کردنشان ساعت‌ها جنگیده بودم.

کلاه ناگهان گفت:

«آخ! اینجا خیلی شلوغه! هر ثانیه دارم می‌خورم به یه چیزجدید. یه کم مرتب‌کاری بلد نیستی؟»

مکثی کرد.حرف هایش نمی تواند لبخندی بر صورت کسی بیاورد ولی خودش فکر می‌کند خندار ترین آدم، آدم که چه عرض کنم کلاه است.

«ببینیم…
شجاعت داری… ولی نه از اون نوعی که دوست داره از میز بالا بره و فریاد بزنه.»

لحظه‌ای فکر کرد.

«گریفندور؟ نه… اونجا زیادی سروصداست. تو بعد از ده دقیقه احتمالاً گوشه‌ای می‌نشینی و دربارهٔ مفهوم شجاعت مقاله می‌نویسی.»

چند تصویر دیگر در ذهنم چرخید.

«هافلپاف؟ هوم… آدم مهربونی هستی، اینو می‌بینم… ولی تو بیش از حد سؤال می‌پرسی. هافلپافی‌ها معمولاً اول کار را می‌کنند بعد شاید اگر وقت شد بپرسن چرا.»

بعد صدایش کمی زیرک‌تر شد.کلاه خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه خش‌خش پارچه بود.

«بگذار دقیق‌تر نگاه کنم…»

احساس کردم انگار در اعماق ذهنم شیرجه می‌زند.

«اوه… این دیگر چیست؟
سؤال‌های متافیزیکی؟
در این سن؟
مرلینِ مهربان… تو احتمالاً موقع صبحانه هم دربارهٔ ماهیت واقعیت فکر می‌کنی.»

کمی سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:

«در دلت یک سکوت آبی هست… می‌دونی؟ از آن سکوت‌هایی که آدم را می‌کشونن سمت کتابخانه‌های قدیمی.
گاهی هم برق‌های نقره‌ای از آن رد می‌شن — لحظه‌های کشف، لحظه‌هایی که ناگهان یک سؤال ساده تبدیل می‌شن به دری به یک جهان بزرگ.»

مکث کرد، انگار چیزی تازه پیدا کرده باشد.

«اوه! این هم جالب است…
تو حتی بعضی از موسیقی هارا گوش نمی‌دهی چون معنایی را منتقل نمیکند که قابل توجه و فکر کردن باشد.»

بعد با لحنی تقریباً راضی گفت:

«بله… بله… حالا واضح‌تر شد.
ذهنی مثل دریا —.»

کلاه نفس کوتاهی کشید.انگار حرفش قطع شده بود.

«خب… اه یه چیز جدید. داشتم میگفتم انگار دریاییه کا توش همه چیز غرق شده و عقط با کنجکاوی و پرسش میشه ازشون باخبر شد.»

و بعد با صدایی بلند که در سراسر تالار پیچید گفت:

«بهترین جا برای تو…»

مکثی نمایشی کرد و ...


ریونکلاو!

تو هم فراموش نکن طبق این اطلاعیه دیگه مرحله‌ی بعدی وجود نداره و دسترسی کل ایفای نقش برات باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اسفند 1404 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گروهبندی
درِ عظیم تالار بزرگ با صدایی آهسته باز شد؛ ناله‌ای شبیه صدای صندوقی قدیمی که پس از قرن‌ها دوباره گشوده شود و خاطرات خاک‌گرفته‌اش در هوا پراکنده شوند.
موجی از گرمای تالار به صورتم خورد، اما بوی سنگ‌های سردِ زیرزمین هنوز در مشامم مانده بود؛ بویی که انگار از اعماق تاریخ بالا می‌آمد.

قدم اول را که گذاشتم، هزاران شمعِ معلق در هوا اندکی لرزیدند؛ شعله‌هایشان مثل دسته‌ای از ستاره‌های رام نشده تکان خوردند. نور طلایی‌شان روی پرچم‌های عظیم چهار خانه می‌رقصید و گاه روی زره‌های براق شوالیه‌های سنگی می‌لغزید.

از دوردست صدای برخورد قاشق با بشقاب، خنده‌های پراکنده و زمزمه‌های پرهیجان دانش‌آموزان قدیمی می‌آمد؛ اما صف ما — تازه‌واردها — در سکوتی تقریباً آیینی ایستاده بود. سکوتی که بیشتر از ترس، بوی انتظار می‌داد.

سمت چپم دختری از اسکاتلند ایستاده بود که زیر لب وردی زمزمه می‌کرد. احتمالاً برای آرام کردن اضطرابش بود؛ صدایش شبیه وزش باد میان علف‌های بلند بود.
سمت راستم پسری رنگ‌پریده ایستاده بود که با تمرکز عجیبی آستین ردایش را می‌جوید، انگار اگر این کار را متوقف کند، جهان فوراً از کنترل خارج می‌شود.

اما من…
من فقط به سقف نگاه می‌کردم.

سقف تالار، آسمان شب بود. واقعی، زنده، عمیق.
ابرهای نازک آرام حرکت می‌کردند و ستاره‌ها با برق‌های ریز و سردشان می‌درخشیدند. حس عجیبی داشتم؛ مثل لحظه‌ای که آدم در خواب می‌فهمد دارد خواب می‌بیند، اما بیدار نمی‌شود. جایی میان واقعیت و جادو، جایی که هر دو دست در دست هم داده‌اند.

پروفسور مک‌گوناگال جلو ایستاده بود؛ قامتش صاف، نگاهش دقیق، و صدایش همان‌قدر قاطع که می‌توان از کسی انتظار داشت که سال‌ها با جادوگران نوجوان سر و کله زده است.

او نام‌ها را می‌خواند.

هر بار که کسی جلو می‌رفت و آن کلاه کهنه و وصله‌دار را روی سرش می‌گذاشت، تالار برای چند ثانیه ساکت می‌شد.
بعد صدایی از همه‌جا و هیچ‌جا بلند می‌شد؛ صدایی شبیه پژواک یک فکر که راهش را به بیرون پیدا کرده باشد.

«اوه، شجاعت خام و پر سر و صدا… خب معلومه، گریفندوووور!»

میز گریفندور منفجر از تشویق شد.

چند نفر بعد:

«هوم… بوی کیک و دوستی و یک عالمه صبر… هافلپاف!»

از سمت دیگر تالار صدای دست زدن و چند فریاد شاد بلند شد.

یک بار هم کلاه با لحنی نیمه‌خسته گفت:

«آه، یک ذهن که از همین حالا برای امتحان‌ها برنامه‌ریزی کرده… مرلین به دادت برسه… ریونکلا.»

چند نفر خندیدند.

هر اسم که خوانده می‌شد، قلبم کمی تندتر می‌زد. نه دقیقاً از ترس؛ بیشتر از آن حس عجیب که قرار است یک موجود باستانی وارد ذهنم شود.
موجودی که همه چیز را ببیند — از موسیقی‌هایی که گوش می‌دادم گرفته تا جمله‌هایی که حتی خودم هم نمی‌دانستم چرا دوستشان دارم.

بعد—

اسم من خوانده شد.

قدم جلو گذاشتم.
چوب چهارپایه زیر پایم خش‌خش کرد. شاید واقعاً صدا داد، شاید هم فقط ذهنم آن را بزرگ کرد؛ اما همان لحظه حس کردم مثل رعدی خاموش میان آن همه همهمه فرود آمد.

کلاه را برداشتم.

از نزدیک حتی کهنه‌تر به نظر می‌رسید؛ پارچه‌اش چروکیده، لبه‌هایش کمی ساییده، و بویی می‌داد شبیه گرد کتابخانه‌های بسیار قدیمی، دود شومینه‌های سنگی، و اندکی هم… بوی چیزی که شاید "تاریخ" نام داشته باشد.

آن را روی سرم گذاشتم.

سنگین‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم.

اول سکوت بود.
فقط صدای نفس خودم.

بعد صدایی در ذهنم پیچید؛ خشک، کمی خسته، و با شیطنتی ظریف.

«ههه… یک ذهن تازه! خب خب… ببینیم این‌جا چه خبره.»

احساس کردم کسی در ذهنم قدم می‌زند.
نه، بیشتر شبیه این بود که کتابخانه‌ای عظیم را ورق می‌زند.

تصاویر جرقه زدند:
کتاب‌های فلسفه‌ام…
دفتر کهنه‌ای که پر از خط‌خطی و جمله‌های نیمه‌کاره بود…
انگشترها و گوشواره‌هایی با طرح‌های باستانی…
سوال هایی که تمام ذهنم را تسلیم آن سوالات کرده بودم تا شاید، جوابی برایش پیدا شود…
و اسم فیلسوف‌هایی که برای حفظ کردنشان ساعت‌ها جنگیده بودم.

کلاه ناگهان گفت:

«آخ! اینجا خیلی شلوغه! هر ثانیه دارم می‌خورم به یه چیزجدید. یه کم مرتب‌کاری بلد نیستی؟»

مکثی کرد.حرف هایش نمی تواند لبخندی بر صورت کسی بیاورد ولی خودش فکر می‌کند خندار ترین آدم، آدم که چه عرض کنم کلاه است.

«ببینیم…
شجاعت داری… ولی نه از اون نوعی که دوست داره از میز بالا بره و فریاد بزنه.»

لحظه‌ای فکر کرد.

«گریفندور؟ نه… اونجا زیادی سروصداست. تو بعد از ده دقیقه احتمالاً گوشه‌ای می‌نشینی و دربارهٔ مفهوم شجاعت مقاله می‌نویسی.»

چند تصویر دیگر در ذهنم چرخید.

«هافلپاف؟ هوم… آدم مهربونی هستی، اینو می‌بینم… ولی تو بیش از حد سؤال می‌پرسی. هافلپافی‌ها معمولاً اول کار را می‌کنند بعد شاید اگر وقت شد بپرسن چرا.»

بعد صدایش کمی زیرک‌تر شد.کلاه خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه خش‌خش پارچه بود.

«بگذار دقیق‌تر نگاه کنم…»

احساس کردم انگار در اعماق ذهنم شیرجه می‌زند.

«اوه… این دیگر چیست؟
سؤال‌های متافیزیکی؟
در این سن؟
مرلینِ مهربان… تو احتمالاً موقع صبحانه هم دربارهٔ ماهیت واقعیت فکر می‌کنی.»

کمی سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:

«در دلت یک سکوت آبی هست… می‌دونی؟ از آن سکوت‌هایی که آدم را می‌کشونن سمت کتابخانه‌های قدیمی.
گاهی هم برق‌های نقره‌ای از آن رد می‌شن — لحظه‌های کشف، لحظه‌هایی که ناگهان یک سؤال ساده تبدیل می‌شن به دری به یک جهان بزرگ.»

مکث کرد، انگار چیزی تازه پیدا کرده باشد.

«اوه! این هم جالب است…
تو حتی بعضی از موسیقی هارا گوش نمی‌دهی چون معنایی را منتقل نمیکند که قابل توجه و فکر کردن باشد.»

بعد با لحنی تقریباً راضی گفت:

«بله… بله… حالا واضح‌تر شد.
ذهنی مثل دریا —.»

کلاه نفس کوتاهی کشید.انگار حرفش قطع شده بود.

«خب… اه یه چیز جدید. داشتم میگفتم انگار دریاییه کا توش همه چیز غرق شده و عقط با کنجکاوی و پرسش میشه ازشون باخبر شد.»

و بعد با صدایی بلند که در سراسر تالار پیچید گفت:

«بهترین جا برای تو…»

مکثی نمایشی کرد و ...
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اسفند 1404 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ای کلاهِ راست‌گوی بی‌راز
بخوانمت امروز ز میان این آواز

نه از تبِ نام روی آورده‌‌ام
نه ز تاریکی دیرباز

دل از تاج و تخت، بریده‌ام
به فهم دانایی رسیده‌ام

در قلبم آتش علوم پیداست
در جانم رنگ آبیِ رویاست

حاله‌ای آبی میان برگان عریان درختان
بِه از زردی و سبزی و سرخی صد درخت پربار

پس بخوان ای کلاه مانا و پیر
که خانه‌ام جایی‌ست دور ز تیر

در تالارِ بلندمرتبه‌ی اندیشه و جان
جای من است گوشه‌ای در ریونکلاو !
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1404/12/21 16:45:52
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1404/12/21 16:47:33
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1404/12/21 17:44:12
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اسفند 1404 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

فلور دلاکور نوشت:
اوایل ماه سپتامبر بود و من به عنوان یه سال اولی توی مدرسه هاگوارتز بودم‌.بله!من،فلور دلاکور،اولین سال تحصیلی ام رو به پیشنهاد مادرم در هاگوارتز می‌گذرونم.نمیدونستم اینجا چه طور گروه بندی میشن،توی بوبتان اونطور که از مامانم شنیدم مادام ماکسیم گروه بندیمون میکنه.داشتم به روش های گروه بندی اینجا فکر میکردم که صدای یکی از پروفسور ها اومد.یه دختری که کنارم بود گفت:وای!پروفسور مک گاناگال.اون معلم دگرگون سازیه.پروفسور مک گاناگال گفت:«خب بچه‌ها، خوش اومدین به هاگوارتز!
امسال قراره کلی چیزای عجیب و جادویی ببینین، ولی نترسین—همه‌مون اولش همین‌طور بودیم.
الان نوبت کلاه گروهبندیه که ببینه هر کدومتون کدوم خصلت رو بیشتر دارین: شجاعت، ذکاوت، وفاداری یا جاه‌طلبی. و نگران نباشین، هیچ گروهی بهتر از دیگری نیست! هر کدوم جادوی خودش رو دارن.
پس راحت باشین، نفس عمیق بکشین، کمی هم شجاعت به خرج بدین و برید سمت کلاه.
با همین کار، مسیرتون تو هاگوارتز مشخص می‌شه و مطمئن باشین که می‌تونین داستان خودتونو بسازین و بدرخشین.»
کلاه گروه بندی؟روش باحالیه.کلاهشون چه شکلیه؟حتما به رنگ سرخ و طلاییه چون دوباره از همون دختره شنیدم که گفت:وای!این برای گودریک گریفیندور بوده.
پرفسور مک گاناگال گفت:اسمتون رو که صدا زدم،میاین و روی این چهارپایه میشینید و کلاه رو روی سرتون میزارین.
کمی قدم رو بلند کردم تا کلاه رو ببینم.اه!این دیگه چیه؟چقدر زشته.کلاه اول یک شعر خوند:ب
یایید نزدیک، نترسید ز من
که داور شمایم به هر انجمن
منم کلاه کهن، رازدانِ سرشت
شما را شناسم ز آغازِ هر سرشت
ز روزی که هاگوارتز برپا شد به مهر
چهار آفریننده بستندش به قهر
که هر کس به خُلقی سزاوار شد
به خانهٔ خویش اندر آن یار شد
اگر در دلت شعلهٔ دلیری‌ست
که خندد به طوفان و شمشیری‌ست
تو را جای در جمعِ شیران بود
که آوازه‌شان تا دلِ جان بود
اگر ذهنت آیینهٔ آسمان
پر از فکر و پرسش، چو کهکشان
به برجِ خردمندان آیی شتاب
که دانش در آنجا بود آفتاب
اگر مهربانی‌ست آیینِ تو
وفاداری و مهر، تزیینِ تو
به جمعِ صمیمیِ یاران درآ
که دل‌ها در آنجا شود هم‌صدا
و گر در سرت رؤیایِ بزرگ
که خواهی شوی نامدار و سترگ
به جمعِ بلندآرمانان خرام
که قدرت کند بر تو سایه، مدام
پس اکنون بیایید، یک‌یک، به پیش
که من جای شما را درست می‌نویسم به بیش
مرا بر سر خویش آرام نهید
تا راز دل‌های‌تان همه آشکار شود، فاش و پید
((امیلی کارتر))صدای پرفسور مک گاناگال بود.نفر اول رو صدا زده بود.امیلی با قدم های لرزان جلو رفت و کلاه رو روی سرش گذاشت.کلاه گفت:هومم،فکر کنم باید بری به....اسلیدرین.
((فلور ایزابل دلاکور))وای!صدای مک گاناگال بود.حالا می‌فهمیدم که چرا بدن امیلی می لرزید.جلو رفتم و روی چهار پایه نشستم.کلاه گروهبندی گفت:وای،خیلی سخته،واقعا سخته.اگه اشتباه کنم چی؟هوممم،فکر کنم فهمیدم،آره!خودشه.تو باید بری به....


گریفیندور!

مرحله بعد: ارسال یک پست جهت اعلام آمادگی در کلاس‌ آموزش دوئل!
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی گریفیندور هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1404/12/6 14:32:38
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 اسفند 1404 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
اوایل ماه سپتامبر بود و من به عنوان یه سال اولی توی مدرسه هاگوارتز بودم‌.بله!من،فلور دلاکور،اولین سال تحصیلی ام رو به پیشنهاد مادرم در هاگوارتز می‌گذرونم.نمیدونستم اینجا چه طور گروه بندی میشن،توی بوبتان اونطور که از مامانم شنیدم مادام ماکسیم گروه بندیمون میکنه.داشتم به روش های گروه بندی اینجا فکر میکردم که صدای یکی از پروفسور ها اومد.یه دختری که کنارم بود گفت:وای!پروفسور مک گاناگال.اون معلم دگرگون سازیه.پروفسور مک گاناگال گفت:«خب بچه‌ها، خوش اومدین به هاگوارتز!
امسال قراره کلی چیزای عجیب و جادویی ببینین، ولی نترسین—همه‌مون اولش همین‌طور بودیم.
الان نوبت کلاه گروهبندیه که ببینه هر کدومتون کدوم خصلت رو بیشتر دارین: شجاعت، ذکاوت، وفاداری یا جاه‌طلبی. و نگران نباشین، هیچ گروهی بهتر از دیگری نیست! هر کدوم جادوی خودش رو دارن.
پس راحت باشین، نفس عمیق بکشین، کمی هم شجاعت به خرج بدین و برید سمت کلاه.
با همین کار، مسیرتون تو هاگوارتز مشخص می‌شه و مطمئن باشین که می‌تونین داستان خودتونو بسازین و بدرخشین.»
کلاه گروه بندی؟روش باحالیه.کلاهشون چه شکلیه؟حتما به رنگ سرخ و طلاییه چون دوباره از همون دختره شنیدم که گفت:وای!این برای گودریک گریفیندور بوده.
پرفسور مک گاناگال گفت:اسمتون رو که صدا زدم،میاین و روی این چهارپایه میشینید و کلاه رو روی سرتون میزارین.
کمی قدم رو بلند کردم تا کلاه رو ببینم.اه!این دیگه چیه؟چقدر زشته.کلاه اول یک شعر خوند:ب
یایید نزدیک، نترسید ز من
که داور شمایم به هر انجمن
منم کلاه کهن، رازدانِ سرشت
شما را شناسم ز آغازِ هر سرشت
ز روزی که هاگوارتز برپا شد به مهر
چهار آفریننده بستندش به قهر
که هر کس به خُلقی سزاوار شد
به خانهٔ خویش اندر آن یار شد
اگر در دلت شعلهٔ دلیری‌ست
که خندد به طوفان و شمشیری‌ست
تو را جای در جمعِ شیران بود
که آوازه‌شان تا دلِ جان بود
اگر ذهنت آیینهٔ آسمان
پر از فکر و پرسش، چو کهکشان
به برجِ خردمندان آیی شتاب
که دانش در آنجا بود آفتاب
اگر مهربانی‌ست آیینِ تو
وفاداری و مهر، تزیینِ تو
به جمعِ صمیمیِ یاران درآ
که دل‌ها در آنجا شود هم‌صدا
و گر در سرت رؤیایِ بزرگ
که خواهی شوی نامدار و سترگ
به جمعِ بلندآرمانان خرام
که قدرت کند بر تو سایه، مدام
پس اکنون بیایید، یک‌یک، به پیش
که من جای شما را درست می‌نویسم به بیش
مرا بر سر خویش آرام نهید
تا راز دل‌های‌تان همه آشکار شود، فاش و پید
((امیلی کارتر))صدای پرفسور مک گاناگال بود.نفر اول رو صدا زده بود.امیلی با قدم های لرزان جلو رفت و کلاه رو روی سرش گذاشت.کلاه گفت:هومم،فکر کنم باید بری به....اسلیدرین.
((فلور ایزابل دلاکور))وای!صدای مک گاناگال بود.حالا می‌فهمیدم که چرا بدن امیلی می لرزید.جلو رفتم و روی چهار پایه نشستم.کلاه گروهبندی گفت:وای،خیلی سخته،واقعا سخته.اگه اشتباه کنم چی؟هوممم،فکر کنم فهمیدم،آره!خودشه.تو باید بری به....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1404/12/6 14:28:43
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1404/12/6 14:29:16
𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

رونالد بیلیوس ویزلی نوشت:
درهای بزرگ قلعه باز شدند و ما به دنبال اون مرد غول پیکر که فکر کنم اسمش هاگرید بود حرکت کردیم.
از چند تالار گذشتیم تا اینکه وارد تالاری نسبتا کوچیک شدیم.
هاگرید لبخندی که چهره‌اش را ترسناک‌تر می‌کرد بهمون زد و گفت:
اگر یه خورده صبر کنید، گروهبندی میشید و می‌تونید در کلاس‌ها شرکت کنید.

بعد از زدن این حرف از دری در گوشه تالار خارج شد.
بابت گروه بندی خیلی استرس داشتم؛ فرد بهم گفته بود که باید با یه دیو کشتی بگیریم تا بتونیم گروهبندی بشیم!
چطور می‌تونستم با یه دیو کشتی بگیرم؟
من که هیچ مهارت جادویی نداشتم!

بعد از سپری شدن دقایقی که کاملاً با استرس من همراه بود یک ساحره‌ی پیر با چشم‌های سبز در حالی که ردای سبزی همرنگ با چشم‌هاش پوشیده بود وارد تالار شد.
رو به ما کرد و گفت:
سلام بچه‌ها، من مینروا مکگاناگل هستم، معاون و مدرس تغییر شکل شما.
لطفاً به صف بشید و دنبال من حرکت کنید.

همگی به صورت یک صف به دنبال مکگاناگل حرکت کردیم.
اون همینطور از تالارها می‌گذشت تا اینکه وارد سرسرای عمومی که برادران برام توصیفش کرده بودند شد.
چهار میز گروه‌ها پر از دانش آموز بودند و همگی با اشتیاق بهمون خیره شده بودند.

مکگاناگل ما را به سمت میز اساتید برد و در گوشه‌ای جلوی یک چهارپای نگه داشت.
خودش هم به سمت چهارپایه رفت، توماری از رداش بیرون آورد و گفت:
اسم هر کسی را گفتم جلو بیاد و روی این چهارپایه بشینه و کلاه رو روی سرش بذاره، تا گروهبندی بشه!

بعد شروع کرد.

بعد از سپری شدن دقای بلند گفت:
هری پاتر!

هری که کنار من وایساده بود با استرس به سمت کلاه رفت و اون را روی سرش گذاشت.
کلاه چند دقیقه مکث کرد و بعد بلند گفت:
گریفیندور!

هری با خوشحالی به سمت میز گریفیندور حرکت کرد و کنار پرسی نشست.
مکگاناگل گفت:
رونالد بیلیوس ویزلی!

با استرس جلو رفتم و کلاهو روی سرم گذاشتم.

کلاه اروم گفت:
هوم یه ویزلی دیگه؛ مطمعنا باید بری به...

گریفیندور!

مرحله بعد: ارسال یک پست جهت اعلام آمادگی در کلاس‌ تغییر شکل!
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی گریفیندور هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
درهای بزرگ قلعه باز شدند و ما به دنبال اون مرد غول پیکر که فکر کنم اسمش هاگرید بود حرکت کردیم.
از چند تالار گذشتیم تا اینکه وارد تالاری نسبتا کوچیک شدیم.
هاگرید لبخندی که چهره‌اش را ترسناک‌تر می‌کرد بهمون زد و گفت:
اگر یه خورده صبر کنید، گروهبندی میشید و می‌تونید در کلاس‌ها شرکت کنید.

بعد از زدن این حرف از دری در گوشه تالار خارج شد.
بابت گروه بندی خیلی استرس داشتم؛ فرد بهم گفته بود که باید با یه دیو کشتی بگیریم تا بتونیم گروهبندی بشیم!
چطور می‌تونستم با یه دیو کشتی بگیرم؟
من که هیچ مهارت جادویی نداشتم!

بعد از سپری شدن دقایقی که کاملاً با استرس من همراه بود یک ساحره‌ی پیر با چشم‌های سبز در حالی که ردای سبزی همرنگ با چشم‌هاش پوشیده بود وارد تالار شد.
رو به ما کرد و گفت:
سلام بچه‌ها، من مینروا مکگاناگل هستم، معاون و مدرس تغییر شکل شما.
لطفاً به صف بشید و دنبال من حرکت کنید.

همگی به صورت یک صف به دنبال مکگاناگل حرکت کردیم.
اون همینطور از تالارها می‌گذشت تا اینکه وارد سرسرای عمومی که برادران برام توصیفش کرده بودند شد.
چهار میز گروه‌ها پر از دانش آموز بودند و همگی با اشتیاق بهمون خیره شده بودند.

مکگاناگل ما را به سمت میز اساتید برد و در گوشه‌ای جلوی یک چهارپای نگه داشت.
خودش هم به سمت چهارپایه رفت، توماری از رداش بیرون آورد و گفت:
اسم هر کسی را گفتم جلو بیاد و روی این چهارپایه بشینه و کلاه رو روی سرش بذاره، تا گروهبندی بشه!

بعد شروع کرد.

بعد از سپری شدن دقای بلند گفت:
هری پاتر!

هری که کنار من وایساده بود با استرس به سمت کلاه رفت و اون را روی سرش گذاشت.
کلاه چند دقیقه مکث کرد و بعد بلند گفت:
گریفیندور!

هری با خوشحالی به سمت میز گریفیندور حرکت کرد و کنار پرسی نشست.
مکگاناگل گفت:
رونالد بیلیوس ویزلی!

با استرس جلو رفتم و کلاهو روی سرم گذاشتم.

کلاه اروم گفت:
هوم یه ویزلی دیگه؛ مطمعنا باید بری به...

افرادی که لایک کردند

دلت برای مرده‌ها نسوزه؛ دلت برای زنده‌ها بسوزه و از همه بدتر؛ برای کسانی بسوزه که بدون عشق زنده‌اند.
پروفسور دامبلدور.