مهمان اول: پرینس محمد بن مبلمان!
پارت اول
در خانه را باز میکنید، سالن تاریک است و جز چراغ ماگمایی نارنجی روی میز کوتاه مقابل کاناپه منبع نوری ندارد، کمی طول میکشد تا چشمانتان به کمنوری عادت کند. کاغذ دیواری سبز و طلایی سلطنتی چندان پیدا نیست. باد خنکی که از پنجره نیمه باز بیرون میزند هر شتری را خواب میکند.
روی کاناپه راحتی لم میدهید. بله، مــیدهـــید، خودتان را میگویم. عجب روز طولانیای بود. کاناپهتان از این مدلهاست که باد میشود و درونش گاز است، البته دست کمش نگیرید؛ بسی طلسم و جادو به خوردش دادهاند و غافلگیریها دارد.
بالاخره میتوانید کمی وقت بکشید. خیلی وقتکشی را میدوستید، گویی کاپیتان تیم ملی کوییدیچ جربستان باشید. اتفاقا کاناپهتان "مِید این سعودی" است. البته سعودی بیشتر مصرفگر است تا تولیدکننده اما خب دنیای جادو است دیگر...
بگذریم، کاناپهای میباشد پهن، تا دلتان بخواهد استیک با ورقه طلا خورده، از آن عبا مشکیها که نوار طلایی دارند به تن دارد. چفیه قرمز و سفید نیز به بالای کاناپه بسته شده، مثل پارچه روی شیشه مربا.
نفس خود را بیرون میدهید، همزمان کاناپه نفسش را تو میدهد و خود را باد میکند؛ شیفت کاریاش آغاز گشته. بیایید جعبه جادویی را روشن کنیم تا ببینیم دنیا دست کدام تسترال است. موافقید؟ پس لطفا بگویید:
- اَکیو کنترل جعبه جادویی.
چوبدستی را بیرون کشیدید و ورد را خواندید، هیچ اتفاقی نیفتاد. باری دیگر تلاش میکنید؛ هیچ... چندین دفعه پشت سر هم چوبدستی را به دسته کاناپه میکوبید بلکه "فکتوری ریست" شود.
چوبدستیای دارید "پانچوبیست"، وی اصلا با کاناپههای بادی کنار نمیآید. همهی اینها نقشه خودش بود، او بود که عمدا کنترل را پیدا نکرد تا بتواند خودش را به کاناپه بکوبد پس با هر بار برخورد میکرو طلسمهای نابخشودنی روانه کاناپه میکند.
- خلاص! خلاص! العان مال خودمو بهت میدم.
کاناپه این را فرمود و چند لحظه بعد از شیار بین پشتی و دسته وی کنترلی طلایی بیرون زد. با دست آزادتان کنترل را بلند میکنید اما چوبدستی افراطی تن به ذلت نمیدهد پس خود را در امتداد دکمه پاور زیر جعبه جادویی پرتاب کرده و آن را میفشارد. کمی بعد هم راهش را میکشد و از خانه بیرون میرود.
خـــشششش فففــــــ (افکت روشن شدن تلویزیون)
- سر خط خبرها... فضاجادونوردان آرتمیس مأموریت خود را به پایان رساندند.
- ماشاالمرلین عیــمریکا! نام! نام اوم!
- اعزام جاوگروه چهارم بریتانیا به کانال پاناما، ترور نافرجام گروگان استامپ در ضیافت شام سالانه لرد سیاه.
- اوعه، دنیا ناعَــمن شده! نـــام... اوم اوم... ملــچ مولوچ!

صدای برخورد چنگال با ظرف به گوشتان میرسد پس سرتان را برمیگردانید، یک بشقاب استیک سوخته با ورقه طلایی روی زمین گذاشته شده، دست و بازویی پارچهای و کشیده از کنارهی مبل بیرون زده و چنگالی را گرفته سپس یک تکه جدا میکند و به سمت شما میآورد.
- استیک میـعـزنی؟
سرتان را تکان میدهید و تعارف را رد میکنید. چنگال جلوتر میآید و استیک به لبانتان برخورد میکند، دستههای کاناپه تهدیدگرانه بالا و پایین میروند.
- لا لا لا! معمان منی. دستورمو... دستمو رد نکن!
اجباراً استیک را با دندان میگیرید و میجوید، دست هم برمیگردد پایین و باقی مانده غذا را یکجا با بشقاب بلند میکند و میبرد جلوی دهان بن مبلمان. دهانش کجاست؟ مقابل پاهایتان! تا الان برای حفظ احترام از گوشه لب خورده بود اما این لقمه نیاز به فضای بیشتری دارد.
- اهّـــم!
شما هم ادب را رعایت میکنید و پاهایتان را کنار میکشید، بن مبلمان استیک و ظرف و چنگال را با هم داخل میدهد و بعد پشتی کاناپه بالا و پایین میرد که نشانهای از جوییدن است. صدای خرد شدن، ذوب شدن و تشکیل آلیاژ از لپهای بن مبلمان شنیده میشود.
روی اخبار تمرکز میکنید؛ گوینده مرد جوان و مو مشکیای است. موهایش را عقب داده و کت آبی نفتی و پیراهن سفید به تن دارد و کراواتی قرمز با طرحهای ریز زده.
- پروژههای بلند پروازانه جربستان در هالهای از ابهام، بیشتر بشنویم از همکارم
گریگوریـ...
- لا لا لا!
از همان شیاری که کنترل به بیرون پرتاب شده بود یک شمش طلا، ساعت رولکس و جعبه دوبای چاکلت ظاهر شد، بن مبلمان دست پارچهای را بالا آورده و انگشت اشارهاش را روی هر کدام میکشد تا یکی را انتخاب کند، در آخر هر سه را برداشته و به طرف جعبه جادویی میبرد.
- با ما حبیب باش حبیبی.
اما مجری تلویزیونی که نمیتواند ما را ببیند، میتواند؟ نه تنها ما را دید بلکه دستش را از چارچوب بیرون آورد و شیرینی زیرمیزی یا بهتر است بگوییم شکلات روی میز تلوزیونی را گرفت و توی جیب کتش گذاشت. صحنه هم به چند ثانیه قبل بازگشت.
- پروژههای جسورانه جربستان در حال پیشرفت، بیشتر بشنویم از همکارم یعقوب الـ...
- بقیئَش رو که میدونیم، بزن امبیسی تری. یالا یالا!
حق با بن مبلمان است. اندازه کافی اخبار تماشا کردیم، بیایید کمی کارتون ببینیم. قصد میکنید کانال را عوض کنید و اعداد را در کنترل وارد کنید اما مرلین برنامه دیگری برایتان دارد...
شیشه پنجره با صدای بلندی شکسته میشود و خرده شیشهها روی زمین و پارچه کاناپه پخش میشوند. بن مبلمان داد پر تشدیدی میکشد و پشتیاش میلرزد، شما هم روی به طرف پنجره میکنید و شیء پرتاب شده را میبینید.
سنگ بزرگی است که با یک ورقه مچاله کاغذ پوشیده شده، نوشتههای جوهری روی کاغد به چشم میخورد. هر شتری که شی مذکور را فرستاده کار مهمی با ما داشته...
~~~~~~~~
از همراهی شما در اپیزود اول سپاسگزاریم! لطفا هدست رو کنار بزارید و پنج دقیقه به چشماتون استراحت بدید. دوست دارید مهمونهای بعدی کی باشن؟ حتما برامون بنویسید و لایک و سابسکرایب فراموش نشه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
افرادی که لایک کردند