تق...تق...تق....
آمبریج:باز تو سرو کلت پیدا شد که!
دالاهوف:آمبریج من به تو اخطار میکنم که اگه یک دفعه ی دیگه توهین کنی به سرورم اطلاع میدم!!
آمبریج:چی شد.....پس تو از یاران لرد سیاه هستی!!
من به فاج خبر میدم!
فاج:مشکلی پیش اومده؟
آمبریج:بله قربان این....
ناگهان آمبریج برمیگرده و اثری از دلاهوف پیدا نمیکنه!
آمبریج:
فاج:چرا افتادی زمین دلورس ...توضیح بده ببنم چی شده....
(دالاهوف آمبریج رو یک طلسم منحرف کن کرده بود)
فاج:جاسم کجایی......یک آب قند بیار!
جاسم:اومدم...تا سه بشماری
جاسم:
فاج:چیه جاسم پریشونی..ناراحتی...
جاسم:این چیکاره بیده؟
فاج: نمیدونم میخواست به من یک چیزی بگه که یک هو غش کرد....
آمبریج به هوش میاد
----
آمبریج:من چیکاره بیدم!!
فاج:تو دیگه هوش و حواستو از دست دادی...باید یک فکری کرد...
جاسم:زنگ بزنم به دکتر.....
فاج:نه دیگه مردنی هستش......
فاج:با پیک میفرستمش سنت مانگو
فاج:باید به فکره یک معاون جدید باشم
دالاهوف که خیلی خوش تیپه با سر و رویی آراسته وارد وزارتخونه میشه...
فاج:دالاهوف میخوای معاون جدید من باشی؟؟!؟
دالاهوف:مگه مشکلی واسه دلورس به وجود آمده......
فاج:به این میگند یک بچه با مروت...اول به فکره دیگرانه بعد به فکره خودش...خوشم اومد ازت....
فاج:به خاطر همین فداکاری بهت یک مدال افتخار تقدیم میکنم
دالاهوف:متشکرم...قربان
فاج:اگر ببینم کارتو خوب انجام میدی...یک پاداش هایی بهت میدم که تا حالا تو عمرت نشنیده باشی!
دالاهوف:من نگران دلورس هستم
فاج:سه ماه به حقوقت اضافه میکنم..به خاطر همین فداکاری...
دالاهوف:من طاقت دیدن دلورس رو تو این وضع ندارم!!
فاج:شش ماه حقوقتو اضافه میکنم به خاطر همین فداکاری!
دالاهوف:این نفس من بیده
دالاهوف:قربان...دستور دادم تا بهترین شفا دهنده ها دلورس رو مراقبت کنند.
فاج:دو سال حقوقتو اضافه میکنم....
دالاهوف:قربان گفتم واستون یک کافه گلاسه با مخلفات بیارند
فاج:
فاج:دالاهوف من جامو به تو میدم...تو وزیر سحر و جادو میشی..
دالاهوف: