جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 10:23
نمایش جزئیات
شغل
- سلااااااام به همگی. چطورید یا نه؟

لیسا با هودی مشکی و یک پیشبند قسابی جلوی دوربین با لبخند دست تکون میداد. دوربین، فضای یک زیرزمین تاریک که فقط با یک لامپ روشن شده بود رو نشون میداد. صداهای ضعیف ناله ای از پشت سر لیسا میومد اما هنوز چیزی مشخص نبود.

- خب همونطور که میدونید من زدم تو کار لیست شکار. دوستان زحمت کشیدن، اسم کسی رو که میخواستن رو به من دادن و خواستن به بدترین شکل ممکن تنبیه بشه. پس بنده معرفی میکنم، جناب اقای ماگل.

لیسا با هیجان کنار رفت و یک صندلی فلزی رو که یک ادم روش بسته شده بود رو نشون داد. صندلی در راس اتاق و دقیقا زیر نور بود. یک مرد با کت قهوه ای و موهای جوگندمی با زنجیر به صندلی بسته شده بود و دهنش با چسب بسته شده بود و در تقلا بود که خودش رو باز کنه و صداهای نامفهومی رو از خودش درمیاورد.

- این جناب اقای ماگل، یکی از دوستای من رو، یعنی روزالین، اذیت کرده. به من دستور داده شده که ایشونو تنبیه کنم.

لیسا این حرف رو زد و رفت پشت سر مرد و دستش رو صمیمانه دور گردن مرد انداخت و با لبخند و هیجان زده گفت:
- خیلی باحاله نه؟ قراره اینجا بهمون خیلی خوش بگذره.

و بعد گردن مرد بیچاره رو ول کرد و به پشت دوربین رفت. کمی بعد با یک میز چرخ دار که روش انواع وسایل شکنجه پزشکی چیده شد بود وارد کادر شد. کنار مرد ایستاد و لبخند ترسناکی زد. از روی میز ساطور و تبری برداشت و با ذوق به مرد نشون داد.
- خب... با چی شروع کنیم؟
- نینراکسزیحصنی

مرد صداهای نامفهومی از خودش دراورد. لیسا به سرعت چسب روی دهن مرد رو کند که جیغ مرد به هوا رفت.
- توروخودا ولم کن. ازت خواهش میکنم. هرچقدر پول بخوای بهت میدم فقط ولم کن.
- اومم...پول خوبه. ولی میتونی بهم شیرکاکائو بدی؟
- اره اره هرچی بخوای بهت میدم. فقط ولم کن خواهش میکنم.
- چندتاشیرکاکائو بهم میدی؟
- ده تا، صدتا، هزارتا...
لیسا ساطورش رو کنج لبش گذاشت و حالت متفکری گرفت.
- هوممم...نوچ. روزالین قول کارخونه اش رو بهم داده.

مرد از ترس خشک شد. لیسا اسپری ای به ساطور زد و بعد با دستمال تمیزش کرد. بعد به سمت مرد اومد و لبخند شیطانی ای زد. مرد با دیدن ساطور از ترس جیغ بلند و زنانه ای کشید که لیسا زد زیر خنده.
- واقعا شما ماگلا با دیدن این جیغ میکشید؟ نگران نباش، قرار نیست اینو با خون تو کثیف کنم. این بچه ی خودمه. برای تو شکنجه بدتری دارم.

لیسا بطری ابی رو از روی میز برداشت و سرش رو با ساطور سوراخ کرد و بعد بطری رو بالای سر مرد ایزون کرد. اب قطره قطره روی سر مرد میریخت.
- یادته با روزالین چیکار کردی؟ بخاطر اون امتحان ماگلی مسخره ات روزالین سه روز توی تالار خصوصی داشت گریه میکرد. تو با روح و روانش بازی کزدی، منم روح و روانت رو بازیچه خودم میکنم.

و بعد از اتاق رفت بیرون. ویدیو ری دور تند رفت و یک روز گذشت تا اینکه سرعت ویدیو به حالت عادی دراومد. مرد بخاطر قطره هایی که روی سرش میچکید و نمیتونست اونها رو پاک کنه عصبی شده بود و با هر قطره نعره میکشید. لیسا وارد اتاق شد و با لبخند رضایتمندی به مرد که داشت با عصبانیت سرش رو تکون میداد نگاه کرد.
- اروم باش. گردن درد میگیریا!
- توی عوضی...زود باش اینو قطعش کن.
- نوچ
- گفتم زودباش!
- نوووچ
لیسا مثل بچه های تخس با ارامش و به مرد که نعره میکشید نگاه میکرد و لبخند میزد. اروم به سمت میز متحرک رفت و کنارش ایستاد. سوزنی برداشت و به مرد نگاه کرد.
- دوست داری بمیری؟
- چی؟ معلومه که نه.
- خوبه. منم قرار نیست بکشمت.
مرد با شنیدن این حرف از خوشحالی لبخند بزرگی زد.
- میدونستم دختر خوبی میشی و به حرف گوش میدی...
- اما تو مال منی و اینو همه باید بدونن.
- منظورت چ...آآآآآآی!
لیسا منتظر نموند حرف مرد تموم بشه و سوزن تتوی ماگلی رو روی پیشونی مرد گذاشت و شروع به نوشتن کرد. مرد فریاد میکشید و سعی داشت صورتش رو از دست لیسا در بیاره. اما لیسا خون اشام بود، پس زورش از اون بیشتر بود و محکم صورتش رو توی دستش گرفته بود.

بعد از تتو، صورت مرد که حالا قرمز و متورم شده بود رو ول کرد. به سمت میز رفت و یک پر مشکی رنگ رو برداشت. به سمت مرد رفت و روی بدنش کشید.
- من قلقلکی نیستم.
- میدونم.
مرد پوزخندی زد و برای عصبانی کردن لیسا گفت:
- پس خیلی احمقی که هنوز تلاش میکنی منو با قلقلک شکنجه بدی.
لیسا اما همچنان پر رو به تمام بدن مرد میکشید.
- میدونم قلقلکی نیستی، اما میدونم به کلاغ حساسیت داری.
چشمای مرد گرد شد و به پر زل زد. پر کلاغ. کم کم بدنش شروع به خارش کرد اما دست هاش بسته بود و نمیتونست خودش رو بخارونه.

کم کم مثل دیوونه ها خودش روتکون میداد و سعی میکرد حتی یک تیکه از بدنش رو بخارونه اما نمیتونست. لیسا بدون توجه به اون داشت به اجزای روی میز نگاه میکرد. بعد از اینکه خوب به وسایل نگاه کرد و تصمیم خودش رو گرفت برگشت و با لبخند به مرد نگاه کرد. بعد رفت و دست هاش رو باز کرد. مرد روی زمین افتاد و شروع به خاروندن خودش کرد. خارید و خارید و خارید. انقدر خودش رو خاروند که پوستش قرمز و پر از زخم شد.

لیسا که منتظر همین اتفاق بود دوباره مرد رو به صندلی بست و به سمتی از اتاق رفت که توی دید دوربین نبود. بعد از پشتدوربین سطلی از اب رو روی مرد خالی کرد و بعد خارش مرد تموم شد.

لیسا با یک سطل پر اب دیگه برگشت و کنار صندلی مرد زانو زد. کفش های مرد رو دراورد و پای مرد رو توی اب گذاشت. و بعد دستگاهی رو از روی میز برداشت و چند سیمش رو داخل اب گذاشت.

- داری چیکار میکنی؟ چرا دیگه ولم نمیکنی؟ بسه دیگه. خسته شدم. اصلا تو از کجا میدونستی من به کلاغ حساسیت دارم و اینجوری میشم؟ د جواب بده دیگه.

لیسا با عصبانیت دوباره چسبی رو روی دهن مرد گذاشت.
- خیلی حرف میزنی.

بعد دستگاه رو روشن کرد و مرد خشک شد. نمرده بود اما انگار شوکی بهش وارد شده بود. اون سیم ها برق رو به درون اب منتقل میکردند و برق حالا به تمام بدن مرد سرایت کرده بود. مرد میلرزید اما نمیتونست تکون بخوره یا حتی حرف بزنه. لیسا در همون حین امپولی برداشت و توی گردن مرد فرو کرد. مقداری خون رو بیرون کشیدو داخل شیشه استوانه ای کوچیکی ریخت.

بعد از اینکه خونی که میخواست رو بیرون کشید، چاقوی جراحی ای برداشت و دکمه های لباس مرد رو باز کرد و چاقو رو روش کشید. بعد بالاتر رفت و روی گردنش چاقو میکشید، بعد صورتش و کم کم تمام بدن مرد پر از رد چاقو و زخم شد.

لیسا دستگاه برق رو خاموش کرد و مرد بیحال شد و سرش رو کج کرد. لیسا به پشت سر مرد رفت و نزدیک گوشش گفت:
- دفعه بعدی که خواستی یکیو اذیت کنی، حواست باشه اطرافیانش چقدر خطرناکن.

و بعد سرش رو سمت گردن مرد برد و شروع کرد به مکیدن خون. صورت مرد بی رنگ و رو و خاکستری رنگ شد.
لیسا بعد از خوردن خون سرش رو بالا اورد و با دهنی که دورش رو خون گرفته بود و چونه ای که خون روش سرازیر شده بود به دوربین لبخند زد و بعد از کادر بیرون رفت.

حالا بدن مرد مشخص بود. تتویی روی پیشونی اش که نوشته بود (my dinner) و روی بدنش که با چاقو کلمات LT کشیده شده و خون ازش بیرون میزد.

عکس مرد نزدیک تر میشد و روش اهنگ ترسناکی بود و بعد، ویدیو تمام شد.
روزالین اورست
روزالین اورست یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 10:42
#62
وای لیسا عزیزم!
چقدر دوست دارم!
چقدر جوتیوبت خوبه!
چقدر آرامش بخشه!!!!
کارخونه شیرکاکائو به نامت میزنم
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لیسا تورپین
لیسا تورپین یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 19:17
#61
اخجوووووووووووون
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لیلی لونا پاتر
لیلی لونا پاتر یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 10:50
#63
کی گفت شیرکاکائو؟ کی؟ چی؟ کِی؟ کجا؟
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 12:56
#65
واو! لیسا خیلی در این امور حرفه‌ای هستی!
1

افرادی که لایک کردند

لیسا تورپین
لیسا تورپین یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 19:17
#64
تجربه، و کمی هم مطالعه.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آستریکس
آستریکس یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 14:39
#67
می‌بینم که دفترچه و یادداشت‌های تجربه شخصیم خوب تونستن بدردت بخورن. آفرین، بازهم مطالعه کن که تو اینده چیزای جدید و بهتری یادت میدم.
1

افرادی که لایک کردند

لیسا تورپین
لیسا تورپین یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 19:18
#66
بلی بلی. معلمم شما بودی که به این خوبی یاد گرفتم
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 18:39
نمایش جزئیات
شغل
- سلام بچه ها!

دوربین تصویر لیسا رو نشون داد با چشمای قرمز و دندون هایی که از حدش بیشتر رشد کرده بود. بی حال و خسته سلام کرد و درحالی که به صورتش دست میکشید اه کشید.

- حتما میپرسید چرا امروز اینجوریم چون...اه؛ شیشه خون هام تموم شده. بچه های گروه درست مثل همیشه شیطونی کردن و اونها رو برای نقاشی و ارایش استفاده کردن. و حالا من کاملا نیازمند خون هستم.

لیسا شروع به راه رفتن کرد.

- میخوام برم شکار. امروز قرار نیست با کسی بازی کنم یا گولش بزنم چون به شدت حالم بده. و...اه، قراره بدجور امروز خون بخورم.

فیلم قطع شد و بعد مکان دیگه ای رو نشون داد. لیسا دوربین رو روی پایه ای تنظیم میکرد. هوا بارونی بود و موهاش به صورتش چسبیده بودن.

فضای تاریک کوچه تنگ و باریکی که لیسا برای شکار انتخاب کرده بود، هاله سیاهی رو برای لیسا ساخته بود.

لیسا دوربین رو تنظیم کرد و رفت و گوشه ای نشست. چند دقیقه بعد گروه پنج نفره دوستانه ای از پسر و دختر های جوون وارد شدن و با سروصدا شروع کردن به روشن کردن سیگار هاشون.

لیسا از گوشه تاریک بیرون اومد، لباساش خیس و موهاش به صورتش چیبیده بود. میلرزید و صورتش به شدت مظلوم بود.
- ببخشید؟ میشه لطفا کمکم کنید؟ من...خیلی سردمه.

یکی از دختر ها به سر تا پای لیسا نگاهی انداخت خندید.
-هاهاهاها! دختر گدا، برو یجای دیگه. ما خودمونم پولی نداریم.

و دوستاش اشغال غذاهاشون رو سمت لیسا پرت کردن. لیسا فقط سرش پایین بود و اشغال ها بهش میخورد. و بعد شونه هاش لرزید؛ اما نه از گریه، اون داشت میخندید.

خنده شیطانی و ترسناکی بود. سرش رو بالا اورد و چشم هاش که به قرمزی خون بودن رو نشون جوون ها داد. دندون های نیشش حالا پیدا شده بودن و انگشتاش برای رسیدن به گردن اون چند نفر تکون میخورد و کج میشد.

حالا گروه جوون ها با ترس داشتند عقب عقب میرفتن. با هر صدمی که اونها به قدم برمیداشتن، لیسا یک قدم به جلو میومد. همچنان اون لبخند رو داشت و این بیشتر اون پنج نفر رو میترسوند.

-ببخشید، میخواستم بیشتر مظلوم بازی در بیارم، اما امروز به طور عجیبی بی طاقت شدم. میدونی، اخه شیشه خون هام رو از بین بردن. پس قراره عصبانیتم سر اون هم سر شماها خالی‌کنم.

لیسا لبخندش رو بزرگتر کرد و پرید سمت اولین کشی که به دستش رسید؛ یک پسر با موهای طلایی.

پسر بیچاره رو توی دستش گرفت و یک چاقو از جیبش در اورد، به سمت دختری که داشت فرار میگرد پرت کرد و چاقو به کنر اون دختر خورد. دختر با ناله بلندی روی زمین افتاد.

لیسا پای پسر رو شکوند و با سرعت سمت بقیه افراد که داشتن فرار میکردن دوید. دختر و پسر ها دور شده بودن اما لیسا سرعت زیاد داشت، پس رسید به دختری که تحصیرش کرده بود و موهاش رو گرفت. لبخندی زد و گفت:
- سلام عشق.

و موهاش رو گرفت و سرش رو کوبید تو دیوار. بعد به سراغ دختر بعدی رفت. دختر و پسری کنار هم میدویدن. لیسا یقه هردوی اونها رو گرفت و سرشون رو کوبید به همدیگه.

سرش رو کج کرد و شروع به راه رفتن سمت دختری کرد که زمین خورده بود و حالا داشت روی زمین عقب عقب میخزید و التماس میکرد بهش رحم کنه.
-لطفا، ازت خواهش میکنم من رو نکش. التماست میکنم.
لیسا لبخند مهربونی زد.
-باشه.

دختر که باورش نمیشد زیر لب و با تعجب گفت:
-واقعا؟
- واقعا.
و بعد لیسا خندید، دختر که خنده لیسا رو دید دوباره ترسید و امیدش نا امید شد. لیسا پرید روی دختر و دندون هاش رو توی گردن دختر فرو کرد. چشمای دختر گشاد شد و بعد از چند لحظه بدنش سفید و پوستش چروک شد. لیسا تا قطره اخر خون اون رو خورد و بعد از روش بلند شد. تمام دهنش خونی بود و و به بقیه نگاه کرد.

بقیه جوون ها با دیدن دهن خونی لیسا و جنازه دوستشون شروع کردن به جیغ کشیدن.
لیسا به سمت هرکدوم میرفت و خون اشون رو میمکید.

بعد از مکیدن خون هر پنج نفر، لیسا به سمت دوربین اومد. کل صورتش خونی بود و موهاش به همریخته و خیس. چشماش از دیوونگی برق میزد. امشب لیسا ساید دیگه ای از خودش نشون داد، سایدی که هرکسی ندیده بود.

لیسا خندید، نه، قهقهه زد. از اون قهقهه هایی که فقط مخصوص نقش منفی سریال هاست.
- خب، اینم از امشب و شاممون. بهتره این بین خودمون بمونه. دوست ندارم بچه های تالار ازم بترسن. خب، تا بعد؛ باییییی.

لیسا چشمکی به دوربین زد و ویدیو قطع شد.
آیلین پرینس
آیلین پرینس شنبه 19 اردیبهشت 1405 18:46
#55
خوشم میاد که فقط به نمادهای انسانیت تحریف‌شده صدمه می‌زنین و با بی‌گناه‌ها کاری ندارین.
1

افرادی که لایک کردند

هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو شنبه 19 اردیبهشت 1405 20:20
#56
نقل قول:
لیسا فقط سرش پایین بود و اشغال ها بهش میخورد. و بعد شونه هاش لرزید؛ اما نه از گریه، اون داشت میخندید.

وای چقد این صحنه خفن و باحال بود! قشنگ تو ذهنم تصورش کردم و لذت بردم از این مخوف بودن.
1

افرادی که لایک کردند

آستریکس
آستریکس دوشنبه 21 اردیبهشت 1405 10:50
#57
Nice... That my girl.
1

افرادی که لایک کردند

لرد ولدمورت
لرد ولدمورت چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 13:18
#58
فکر می‌کردیم دیگر ولاگ نمی‌سازید لیسای ما!
من از ولاگ‌هایتان برای گرم شدن چشم‌هایمان قبل از خواب استفاده می‌کردیم.
1

افرادی که لایک کردند

فلور دلاکور
فلور دلاکور چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 15:35
#59
چقدر صحنه ها با لطافت مناسب کودکان نوشته شده بودن.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لورا مدلی
لورا مدلی چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 22:59
#60

بچه های تالار که چنلت رو دارنبغض له

البته ترس که نداریم... بالاخره خودی هستی دیگه... مگه نه؟خوشگلم!؟

1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 23:17
نمایش جزئیات
شغل
سلااااااااام به همگی. چطورین یا نه؟ راستش من دیدم که پلن قبلیم برای اینکه نشونتون بدم خون‌آشام ها همش درحال شکار نیستن شکست خورد. پس گفتم ایندفعه یک روز کامل من رو توی هاگوارتز ببینید.

دوربین تصویر لیسا رو نشون داد داخل خوابگاه دخترونه. دخترهای گریفیندور پشت سرش درحال حاضر شدن برای کلاس های هاگوارتز بودن.

یکی ارایش میکرد و یکی دیگه ردا میپوشید. یکنفر داشت کتاباش رو جمع میکرد و نفر بعدی داشت به گربش غذا میداد.

لیسا اما ردا پوشیده، حاضر و اماده نشسته بود تا بقیه بیان و داشت به دوربین لبخند میزد.
- بریم سر کلاسای هاگوارتز.
و بعد دستش رو جلوی دوربین گرفت. وقتی دستش رو برداشت اونا درحال راه رفتن توی راهرو بزرگ و سنگی هاگوارتز بودن. اعضای کریفیندور کنار هم. استریکس لیوان قهوه بزرگی دستش بود و ملانی به همه تذکر میداد تا سر کلاسا خرابکاری نکنن و باعث کم شدن امتیاز گریفیندور نشن. لیسا خندون به دوربین نگاه کرد و عملا ملانی رو نادیده گرفت.
-اولین کلاسمون گیاه شناسیه. بریم کلی گیاه شناسایی کنیم.
و بعد دوربین رو بالا اورد و پشت سرش رو نشون داد. اعضای گریفیندور.
-همگی دست تکون بدین.

همه با لبخند دست تکون دادن. بچه ها به کلاس گیاه شناسی رسیدن. ملانی و استریکس هم اونا رو ول کردن و بالاخره رفتن.

سر کلاس نشسته بودن و لیسا یواشکی از کلاس فیلم میگرفت. فیلم روی دور تند بود. تا اینکه یک قسمت از فیلم به خالت عادی برگشت. یک جادواموز سرکلاس به پرفسور گفت:
- استاد، قرار بود امروز از هرکس تست گیاه شناسی بگیرید. پس چیشد؟
با این حرف اون جادوگر، صدای اعتراض همه بلند شد و همه اخم کردن. اما پرفسور با لبخند از یاداوری اون تشکر کرد و از همه تست گرفت.

فیلم قطع شد و دوربین، کلاس بعدی یعنی معجون سازی رو نشون داد. جادوگرا درحال امتحان دادن بودن. امتحان عملی ساخت معجون راستی. لیسا و روزالین داشتن از هرمیون کمک میگرفتن و معجون میساختن.

ناکهان همون جادوگر پاچه خوار قبلی با صدای بلند گفت:
- پرفسور اسنیپ! تورپین و اورست دارن تقلب میکنن.
اسنیپ با شنیدن این حرف سمت اونا برگشت و وقتی تقلبشون رو دید داد زد:
- هفتاد امتیاز از گریفیندور کم میشه و به اسلیترین اضافه میشه!

اعضای گریفیندور با خشم زیادی به اون جادوگر نگاه میکردن.

-بقیه کلاس ها هم همینطور گذشت. اون پاچه خواره هی پاچه خواری میکرد(همون صدای لیساعه دیگه. چندبار زیرنویس کنم؟)

دوربین قطع شد و فضای تاریکی رو نشون داد. اتاقی که هیچ نوری نداشت و یک صندلی وسطش بود و یکی بهش بسته شده بود.

- خب، راستش کل گریفیندور از رفتار اون پاچه خواره عصبانی شده بودن. پس چرا نباید بهش درس درست و حسابی بدن؟

چراغی روشن شد و اون جادوگر پاچه خوار روی صندلی نشون داده شد. دهنش با چسب بسته شده بود و دستاش با زنجیر. و بعد، لیسا و استریکس و بقیه اعضای کریفیندور وارد شدن. لیسا به پوربین همون لبخند شیطانی اش رو نشون داد.

-سلااام دوباره. خب راستش من عادت ندارم جادویی ها رو شکار کنم. ولی این یکی بدجوری روی مخم بود.

جینی، هرمیون و لورا یک گوشه به دیوار تکیه داده بودن. ملانی هم کنار استریکس ایستاده بود. جیمز هم پشت دوربین داشت کارهایی میکرد که فقط صداش میومد.

- خب خب خب، پس بخاطر تو بود که از گروه ما هفتاد امتیاز کم کردن؟

-تازه بخاطر اون ازمون تست هم گرفتن.

-بیرون شدن از کلاس رو که نگم برات داداش.

استریکس با لحن بد و ترسناکی با اون زنجیرشده‌ی بدبخت حرف میزد و بقیه هم چوقولی اون رو پیشش میکردن.

-نظرت چیه یکم تنبیهت کنیم؟ ها؟

جادوگر با دهن بسته جیغ میزد. استریکس پشت به دوربین کرد و رو به اون رفت. ماسکش رو پایین کشید و کاری کرد که جادوگر انقدر جیغ بزنه که صداش بگیره.

جیمز بالاخره توی کادر دوربین اومد. درحالی که وسایل عجیبی توش بود. وسایل رو دست استریکس و لیسا داد و بعد دوباره رفت. بقیه اعضا هم بجز دو خون‌آشام، پشت دوربین رفتن.

لیسا و استریکس با خنده های شیطانی سمت اون جادوگر رفتن. ناکهان صفحه سیاه شد و نوشته بزرگی روش اومد.

این صحنه قابل پخش نیست.



بعد از صفحه سیاه، دوباره فیلم شروع شد. اما ایندفعه پاچه خوار روی صندلی نبود. صندلی خالی بود. زمین پر از رد قرمز بود و لیسا و استریکس توی دوتا جام خون میخوردن و لبخند میزدن. لباس هردو خیس از خون بود و رد های قرمز روی صورتشون بود. تکه هایی از صندلی بریده شده بود و کف زمین افتاده بود.

لیسا قدمی برداشت و به دوربین نزدیک تر شد.
- خب، اینم سزای کار پاچه خوار. با اینکه نتونستم بازم به هدفم برسم و ویدیو‌ی غیرشکاری براتپن بزارم؛ اما این ویدیو نکته اخلاقی داشت.
پاچه خواری نکنید.
به هرحال، امیدوارم خوشتون اومده باشه، بای بایییی.
روزالین اورست
روزالین اورست دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 09:53
#48
لیسای شیرین من
خیلی ممنونم که انتقاممونو گرفتی
اما اگر به منم گفته بودی با چاقوی صورتی نازم به حسابش رسیده بودم
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لیسا تورپین
لیسا تورپین دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 10:03
#47
یکی باید از کوین مراقبت میکرد.
1

افرادی که لایک کردند

آستریکس
آستریکس دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 13:13
#49
Dark Side of Gryffindor.
3

افرادی که لایک کردند

نیمفادورا تانکس
نیمفادورا تانکس دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 14:28
#50
به عنوان یه پاچه خوار شدیدا بینتون احساس خطر می کنم
3

افرادی که لایک کردند

هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 17:20
#51
ترسناک شدین یکم.
2

افرادی که لایک کردند

ایزابل مک‌دوگال
ایزابل مک‌دوگال سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 23:15
#53
تلاش نکن لیسا جان، چون بخش جذاب راجب خون آشام‌ها همین شکار کردنه... دفعه‌ی بعد که شکار کردین یه مقدار از خون قربانی رو برام بیارین تا یه اثر هنری باهاش خلق کنم بزنید به دیوار اتاقتون...
2

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 01:43
#52
گادفری چشمان کهربایی اش را با احتیاط به ایزابل می دوزد.
"باید بگویم که با تو مخالفم ایزابل عزیز. شکار می تواند یک خون آشام را فریبنده جلوه دهد، اما چیزهای دیگری هم هستند، مثل تقلا برای ننوشیدن."
و به ایده ی نقاشی با خون ایزابل فکر می کند و به اینکه تاریکی تا چه حد در او نفوذ کرده.
2

افرادی که لایک کردند

بردلی
بردلی جمعه 11 اردیبهشت 1405 00:03
#54
عین خون آشام های واقعی مینویسی
1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 17:26
نمایش جزئیات
شغل
- سلاااااام بچه ها. چطورید یا نه؟

دوربین لیسا رو نشون میداد که پشت یک میز توی خوابگاه دخترونه نشسته بود و به دوربین لبخند میزد.
- یک خبر خوش براتون دارم. من دارم به یک قرار میرم!
(فقط حواستون باشه داداش آستریکس نفهمه)
لیسا این حرف رو پچ پچ کنان جلوی دوربین زد و بعد دوباره برگشت عقب. دست هاش رو به همدیگه کوبید و با لبخند بزرگ تر از قبلی گفت:
- بریم که اماده بشیم.

لیسا لوازم ارایشی اش رو برداشت. زاویه دوربین تغییر کرد و حالا فقط صورت لیسا پیدا بود که داشت ارایش میکرد.
- راستش داشتم با خودم فکر میکردم چرا همش باید درمورد شکارهام توی جوتیوبم پست بزارم و بقیه رو بترسونم؟
صحنه عوض شد و لیسا درحال استفاده از لوازم ارایش دیگه ای بود.
- خب چون خون اشامم. البته، خب چون خون اشام هستم دلیل نمیشه بقیه رو بترسونم که. پس تصمیم گرفتم از این شب رویایی براتون ویدیو بگیرم.

ویدیو ارایش کردن لیسا روی دور تند رفت و بعد از چند ثانیه تموم شد. درحالی که لیسا رفته بود به سمت کمد و دوتا لباس بیرون اورده بود. یک پیراهن ابی براق و یکی هم پیراهن قرمز جیغ که استین نداشت.
-کدومش؟
لیسا یکم توی اینه نگاه کرد. بعد هردوتا لباس رو انداخت کنار و یک لباس بلند مشکی ساتن برداشت.
- معلومه، این یکی.

ویدیو قطع شد و بعد دوباره لیسا رو نشون داد جلوی در یک رستوران خیلی شیک درحالی که داشت به دوربین نگاه میکرد و لبخند میزد.
-دارم میرم داخل. خیلی هیجان زدم. میبرمتون یجا قیامتون میکنم که شما هم ببینید. بیرون رستوران خیلی شلوغه اما داخلش...هیچکس نیست. برای من کل رستوران رو رزرو کرده. اوه نگفتم طرف ماگله.

لیسا وارد شد. با استفاده از چوب دستیش دوربین رو جایی مخفی کرد که میز خودش و اون ماگل پیدا باشه.

یک پسر مو بلوند که کت و شلوار مشکی پوشیده بود و خیلی باکلاس نشسته بود. پسر با دیدن لیسا بلند شد و لبخند جنتلمنی زد. دست لیسا رو گرفت و بوسه ای روی دستش زد. لیسا نمکی خندید و نشست پشت میز.

بعد از سفارش دادن غذا، اونها شروع به حرف زدن کردن. پسر با لحجه غلیظ بریتانیایی صحبت میکرد.
- خب. خانم لیسا، درسته؟
-بله خودم هستم. شما هم ویلیام هستید.
- درسته. من ویلیام هستم، پسر یکی از عطرساز های معروف بریتانیا.

-گفتم پولداره (این صدای لیسا هست که روی فیلم گذاشته)

-خب، دوشیزه لیسا. شما بسیار زیبا هستید.

گونه های لیسا قرمز شد و سرش رو با خجالت پایین انداخت و لبخند ریزی زد.
-متشکرم.

گارسونی غذا ها رو گذاشت جلوشون. استیک های خوش بو و خوشمزه و یک بطری که نوشته های روش شطرنجی شده بود و جام های خالی. اونها به صحبتشون ادامه دادند که لیسا این قسمت ها رو توی ویدیو نذاشت.

ویدیو قطع شد و به بخش دیگه ای رسید. ویلیام استینش رو درست کرد و بعد رو به لیسا گفت:
-خب، شب خوبی بود، ساحره.

لیسا چشم هاش از تعجب گرد شد و گفت:
-چی؟ منظورت از ساحره چیه؟
- منظورم اینه که تو یک ساحره ای. فقیر و زشتی. و در چشم من فقیرها جادوگرن.
من با دوستام شرط بستم که اولین دختری که دیدمش باهاش یک شب برم بیرون. از شانسم یک دختر نیازمند بهم خورد. خودتو نگاه کن، این لباسای فقیرانه و زشت رو ببین. به نظرت به کسی مثل من میاد که بخوام با تو بیرون برم؟ مگه دیوونه ام که ابروی خانواده ام رو به باد بدم؟

پسره حرف میزد که لیسا تازه فهمید چهارتا پسر دیگه که دوست های ویلیام بودن داشتن ازشون فیلم میگرفتن و میومدن بیرون. لیسا هی به حرف های ویلیام گوش میداد و بیشتر اخم میکرد. تا اینکه ویلیام چیزی گفت که به اوج عصبانیت لیسا رسید.
- اونروز که با دوستات بیرون بودی هم دیدمت. تو و اون دوستای عجیبت همتون مثل جادوگرایید. همتون فقیر و زشتید و من شماهارو جادوگر میبینم.

ویلیام و دوستاش زدن زیر خنده. لیسا از جاش بلند شد. از عصبانیت دندون های نیش اش بیرون زده بود. شمشیری توی دستش ظاهر شد. خنده ی پسرها قطع شد.
-داری چیکار میکنی؟

قرنیه های لیسا قرمز شده بود. صداش بم و ترسناک بود و اروم اروم داشت به سمت پسرا قدم برمیداشت درحالی که نوک شمشیر درازش به زمین کشیده میشد.
- درست فکر کردی عوضی. ما جادوگریم. اما فقیر و زشت؟ به دوستام گفتی زشت؟ توی مو زرد که دماغت جلوتر از خودت وارد هرجایی میشه حق نداری درمورد دوستام اینجوری حرف بزنی.

و بعد شمشیرش رو بلند کرد و توی سینه ی یکی از پسرها کرد. اما همچنان نگاهش سمت ویلیام بود. پسرهای دیگه فریاد زدن و سعی کردن فرار کنن اما نیروی جادویی اونا رو سرجاشون نگه داشته بود و از یک محدوده بیشتر نمیتونستن برن.

- هنوز من رو نشناختی. هیچکس جرات نداره من رو اذیت کنه. من یک کالا نیستم که بخوای سر من شرط ببندی.
با یک حرکت شمشیر لیسا، گردن سه تا پسر دیگه بریده شد. اونعا افتادن و خون فوران کرد و کل زمین زیرپای لیسا پر خون شد. ویلیام از ترس توی خودش جمع شده بود و میلرزید و التماس میکرد اما لیسا گوش نمیداد.

لیسا دندون هاش رو نشون داد و پرید روی ویلیام. دندون های رو توی گردن ویلیام فرو کرد. اما خونش رو نخورد. گردن ویلیام رو جلوی لیوانش گرفت و لیوان رو با مایع قرمز رنگ خون پر کرد. بعد بدن بی جون ویلیام رو کنار گذاشت و با ارامش و خونسردی پشت میز نشست و ادامه غذاش رو خورد.

بعد از اتمام غذاش بلند شد و کراوات ویلیام رو باز کرد. به سمت دوربین اومد و همون لبخند مهربون و شیطانی معروفش رو زد.
- غذاش خوشمزه بود. خونش بیشتر. این کراوات هم برداشتم بدم به داداش استریکس. خیلی کراوات قرمز دوست داره.

بعد نگاهش به پسرا افتاد.
- اوه یادم رفت.
رفت و یک گردنبند طلایی از گردن پسری که شمشیر توی شکمش بود باز کرد و اومد.
- اینم هدیه تولد فلور.

لیسا از رستوران بیرون اومد.
- خب اینم از قرار من. امیدوارم که لذت برده باشیدو بای بایییی
دستش رو تکون داد و ویدیو قطع شد.
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 18:20
#38
عالی بودی لیسا. خوب حقشونو کف دستشون گذاشتی.
1

افرادی که لایک کردند

آیلین پرینس
آیلین پرینس چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 18:27
#40
این حجم از انحطاط بشری اون پسر و دوستاش برام غیرقابل‌تحمله....
1

افرادی که لایک کردند

لیسا تورپین
لیسا تورپین چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 19:13
#39
نمیدونم انحطاط چیه ولی خب فقط میشه گفت عوضی بودن دیگه.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جیمز سیریوس پاتر
جیمز سیریوس پاتر چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 18:34
#42
برای من نمیخوای یک یادگاری بیاری؟
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لیسا تورپین
لیسا تورپین چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 19:05
#41
شکار بعدی ایشالمرلین.
1

افرادی که لایک کردند

آستریکس
آستریکس چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 18:40
#44
ادمی که دزدکی و بی‌خبر از داداشش برنامه قرار مرار بریزه همین میشه! اون بطری شطرنجی چی بود راستی؟ من باید با صاحاب اون خراب شده یه صحبت خصوصی داشته باشم حتما.
درضمن، اصلا از کارت راضی نبودم. هم قسمت بی‌خبر رفتن و هم قسمت کشتن اون ماگلا! خیلی سریع کشتیشون. دفه بعد من و عمو گلرت میدونیم با این ماگلا چجوری صحبت کنیم. ما یک صحبت متمدنانه رو به این کارای خشونت آمیز ترجیح میدیم.
3

افرادی که لایک کردند

لیسا تورپین
لیسا تورپین چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 19:10
#43
امممم. گفته بودم زیاد ویدیو رو ویرایش میکنم؟
در ضمن، من گفتم که لیوانم خالی بود. این رسم مسخره ی ماگلا هست از اون بطریا میارن. من که خون ویلیامو خوردم
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پروتی پاتیل
پروتی پاتیل چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 23:34
#46
فقیر و زشت! چه چیزا که ما از این مشنگا نشنیدیم.
قرارهای بهتری برات آرزو می‌کنم
2

افرادی که لایک کردند

جیمز سیریوس پاتر
جیمز سیریوس پاتر پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 00:33
#45
بستگی داره بهتر رو چی در نظر بگیرین
لیسا وقتی خون بخوره براش بهتره
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 21:38
نمایش جزئیات
شغل
پست مشترک آکی سوگیاما و لیسا تورپین



- سلاااام به همگی. چطورید یا نه؟ امروز اومدم با یه محتوای کاملا متفاوت.
دوربین روی لیسا بود. لیسا یک پیشبند سفید و یک کلاه اشپزی گذاشته بود. جلوش یک میز با وسایل اشپزی و وسایل عجیبی بود و روی میز یک گراز وحشی زنده بود که با کمربند چرم بسته شده بود. لیسا دستش رو اورد کنارش و به شخصی که کنارش بود اشاره کرد. آکی سوگیاما، ساکورای هاگوارتز و کاتاناش.

- سلام کنید به آکی سوگیاما.
- سلام به همگی.
آکی هم رو به دوربین لبخند زد. لیسا دوباره همون لبخند معروفش رو زد و به گراز اشاره کرد و گفت:
- خب، امروز اومدیم با یه محتوای متفاوت. به برنامه اشپزی من و آکی خوش اومدین. امروز میخوایم با همدیگه سالاد گراز درست کنیم. اول از همه من اومدم و خون این گراز رو یکم تست کردم و اطمینان حاصل کردم از اینکه خون خوشمزه ای داره.

- خب لیسا. قراره با این گراز چیکار کنیم؟
- امروز دیدم این گرازه رفت و سه بچه روباه خوشگل و ناز رو گرفت و تیکه و پاره کرد. پس ما قراره تنبیهش کنیم.
- پس بریم برای انجام عملیات تنبیه، و درست کردن سالاد گراز.

لیسا امپولی که توش یک مواد سفید بود رو نشون دوربین داد و لبخند شیطانی زد و گفت:
- خب. اول گراز رو بیهوش میکنیم تا درد نکشه. چون من مثل این گرازه بی رحم نیستم.
و بعد امپول رو به گراز تزریق کرد. آکی رو به دوربین کرد و دستاش رو به هم کوبید.
-تا این گراز بیهوش بشه بهتون سرویس قابلمه ایه لسترنج ررو که پنجاه و هشتا در داره و همه‌ی در هاش به همدیگه میخوره رو برای شما فقط و فقط۲۹۶۴۸۳۹۶۲گالیون میدیم. بسیار جنس خوبی داره. نشکن و ضد خط و خشه. مخصوص مامان هایی هست که بچه هاشون عادت دارن کف قابلمه رو خط بندازن. حتما این رو تهیه کنید. برای اطلاعات بیشتر، کلمه‌ی (شکار) رو کامنت کنید.

گراز کم کم بیهوش شد و از سر و صدا افتاد. لیسا دستکش های سیاهش رو پوشید و آکی هم دست از تبلیغ کردن برداشت. لیسا یک خنجر کوچیک و آکی کاتاناش رو برداشت. تصویر شطرنجی شد و فقط اثار محوی از قرمزی خون و کاتانا و خنجری که توی بدن گراز فرو میرفتن معلوم بود.

بعد از اینکه دور تند و شطرنجی بودن تصویر از بین رفت، قیافه آکی سوگیاما درحالی که داشت با دستمال کاتانا اش رو تمیز میکرد و لیسا که داشت خون روی دست هاش رو لیس میزد اومد. گرازی هم دیگه نبود و بجاش تیکه های استیکی که به نظر خیلی خوشمزه میومد روی یک صفحه چوبی قرار داشت.

برعکس سامورایی که تمیز بود، تمام بدن لیسا قرمز و خونی شده بود. کنار لیسا چندین شیشه خون هم گذاشته شده بود. لیسا بعد از تمیز کردن انگشتش رو به دوربین با همون لبخند همیشگی گفت:
-خب، اینم از استیکمون. حالا بریم سالادمون رو درست کنیم. من کار درست کردن گوشت رو به عهده میگیرم و آکی هم کاهو ها رو خورد میکنه.

هردونفر مشغول به کار شدن. لیسا گوشت ها رو یکی یکی توی ماهیتابه مینداخت و سرخ میکرد و اکی هم با کاتانا، حرکاتی عجیب و سریع میزد و کاهو ها برش میخوردن.

بعد از اینکه دوباره ویدیو روی دور تند رفت و کاراشون زود تموم شد، اونها یک ظرف با تزیین قشنگ نشون دوربین دادن. یک استیک بزرگ و قهوه و آبدار روی ظرف و کاهو ها و سبزی های دورش که تزیینش کرده بودن.

-خب، اینم از سالاد گرازمون. امیدوارم لذت برده باشید. من که خیلی لذت بردم. تو چی؟
- منم همینطور. عالی بود.
- اگر دوست دارید باز هم با بقیه‌ی جادوگرا ویدیو بزارم حتما بهم بگید. مرلین حافظتون. بای باییییی
لیسا و آکی هردو برای دوربین دست تکون دادن و بعد فیلم قطع شد.
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/1/30 8:36:27
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/1/30 12:04:56
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/1/30 12:06:34
آکی سوگیاما
آکی سوگیاما شنبه 29 فروردین 1405 22:28
#30
شکار!

عه چیزه من نباید این رو کامنت میکردم!

#حمایت_از_کالای_تولید_لسترنج ها
#یک_ سرویس_ رو_ قطعا_برای_ارباب_ارسال_ خواهم_کرد
#ستاد_حمایت_از_گیاه_خواران
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/1/29 22:33:03
3

افرادی که لایک کردند

لیسا تورپین
لیسا تورپین دوشنبه 31 فروردین 1405 10:58
#29
من تضمین میکنم اون کاهو قبل از اومدنمون داشت پشت سر برگو و کجول حرف میزد. ما فقط از حق کجول دفاع کردیم. مگه نه آکی؟
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لرد ولدمورت
لرد ولدمورت شنبه 29 فروردین 1405 22:36
#31
خواندن این پست فقط از عهده‌ی ما بر می‌آید.
در این پست رازهایی از گذشته، حال و آینده نهفته است. در این پست درک می‌کنیم که زندگی فقط در زمین معنا ندارد. فضایی‌ها وجود دارند. این پست رهنمای ما خواهد شد برای هدف والایمان. این پست شعار ما خواهد شد زمانی که دنیا را به زانو در می‌آوریم. این پست جهان پس از مرگ را به این جهان متصل می‌کند. این پست هم مرگ است، هم زندگی.

این پست...
4
لیلی لونا پاتر
لیلی لونا پاتر شنبه 29 فروردین 1405 23:40
#32
فکر کنم مامانم باید یدونه از این قابلمه های لسترنج بخره...
اخه جیمز همیشه قاشق رو میکشه ته تابه و قابلمه
3
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو یکشنبه 30 فروردین 1405 12:27
#34
من راز پاکیزه موندن آکی بعد از این که با کاتانا به جون گراز افتاد رو می‌خوام بدونم.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لیسا تورپین
لیسا تورپین دوشنبه 31 فروردین 1405 10:57
#33
این از راز های یک ساموراییه. قول دادم به کسی نگم. اصلا هم بخاطر ترسم از کاتانا نیست.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آستریکس
آستریکس دوشنبه 31 فروردین 1405 10:49
#36
همیشه به لیسا میگم که پیشبند ببند به خودت که اینقد کثیف نشه لباسات. ولی همش طفره میره.
با اینحال، راضی بودیم از محتوای ویدیو. داریم به یک ویدیو مشترک فکر میکنیم حالا... منتها، ایده‌ای که ما داریم باعث تاری و روی سرعت دو بودن کل ویدیو میشه. حالا ببینیم چی میشه.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لیسا تورپین
لیسا تورپین دوشنبه 31 فروردین 1405 10:56
#35
من خودم خوشم میاد وقتی سر و صورتم خونی میشه.
ایده ویدیو مشترک هم خوبه. میشه شکار خواهر برادری.
1

افرادی که لایک کردند

جیمز سیریوس پاتر
جیمز سیریوس پاتر دوشنبه 31 فروردین 1405 10:55
#37
کاش اون تیکه هاش رو تار نمیکردین و به جای گراز اون سوژه ای که بهت پیشنهاد دادم رو میاوردی
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 21:04
نمایش جزئیات
شغل
- سلااااام بچه ها، چطورین یا نه؟ امروز اومدیم توی خانه‌ی ریدل. میخوام یکی از شکارهام رو اینجا انجام بدم. البته این شکار نیست و بیشتر انجام وظیفه است. این رو تقدیم میکنم به ارباب لرد جونم.
لیسا دوربین رو دوباره روی یک پایه گذاشت و کنار رفت. یه ادم که ماگل بود روی صندلی بسته شده بود و دهنش با چسب بسته شده بود و داشت با ترس جیغ خفه ای میکشید. لیسا خم شد و به دوربین لبخند زد.
- اینم سوژه‌امون.
لیسا با سرخوشی سمت ماکل رفت و یه صندلی گرد کنار اون گذاشت و روش نشست.

کنار ماگل یه سینی بود با وسایلی که توی دوربین معلوم نبود. لیسا چسب دهن اون مرد رو کند و با لبخند سرش رو کج‌کرد.
- سلام مایک.
و بعد رو به دوربین گفت:
- این مایکه بچه ها. این مایک ما انقدر شجاع بود که جرات کرد عکس ارباب جونم رو ببینه و بهش توهین کنه. پس منم اومدم با یه تست شجاعت.

لیسا همچنان لبخند بزرگی داشت؛ سمت سینی رفت و ایستاد.
-مایک، چقدر شجاعی؟ خب میدونم خیلی. انقدر که تونستی اون حرفا رو به اربابم بزنی. پس بیا تست شجاعت انجام بده. میخوام ازت تست بگیرم.

لیسا از روی سینی چاقوی جراحی ای بالا اورد و نشون دوربین داد.
- وسایل مورد نیاز. اولین مورد، چاقو.

مایک با دیدن چاقو چشماش گشاد شد و با جیغ گفت:
- لطفا، نه نه، غلط کردم. حرفامو پس میگیرم. ازت خواهش میک..
لیسا دوباره چسب رو روی دهن مایک گذاشت.
- هیسسس. اروم باش. این برای تو نیست. برای...
چاقو رو رپی طناب دور دست راست مایک کشید. وقتی دستش باز شد، دست مایک رو برعکس کرد و دوباره بست.

- اینه. وسیله دوم...
یک امپول خالی و یک شیشه اورد بیرون.
- قراره ازت خون بگیرم. (نگاهی به دوربین) ببخشید بچه ها اما نمیخوام خیلی اذیت بشید پس اینجا رو سریع رد میکنیم.

دوربین خاموش شد و بعد از مدتی دوباره روشن شد. حالا این مایک بود یا چندتا سوراخ امپول روی دستش و یک امپول توی دست لیسا که داشت خون رو از توی اون توی دهنش میریخت. مایک کاملا خسته و بی حال بود. رنگ از صورتش پریده بود و به سختی میتونست سرش رو بالا نگه داره که اینا همه ناشی از کم خونی بود.

چسبی روی دهن نداشت و زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد. لیسا بی توجه به اون داشت خون رو میریخت توی دهنش و همچنان لبخند میزد.

- لطفا، ولم کن. اربابت خیلی هم خوشگله. خیلی قوی و خوبه. من غلط کردم. ولم کن دیگه.

لیسا بالاخره چشم هاش رو سمت اون برگردوند. با شنیدن این حرف لبخند زد و گفت:
- باشه.

- واقعا؟ میزاری برم؟
- اره.
لیسا با همون چاقو، دست و پای مایک رو باز کرد و دستش رو رو به جلو نشون داد و تعظیم نمایشی کرد. - بفرمایید جناب. خون شما هم بسیار خوشمزه بود. من خیلی راضی بودم.

مایک با تعجب و ترس نگاهش کرد و بعد انگشتری که لیسا دراورده بود رو برداشت و فرار کرد. لیسا لبخندی به دوربین زد و زاویه اش رو عوض کرد. حالا دپربین داشت صحنه دویدن مایک رو میکرفت.

مایک بخاطر کم خونی و بی حالی اروم میدوید و پاهاش از نشستن زیاد پرانتزی شده بود.

-بای بای.

لیسا با لبخند دستی برای مایک‌تکون داد. و بعد به دپربین چشمکی رد. با استفاده از سرعتش دوبد پشت مایک و گردنش رو گاز گرفت و خونش رو تا ته مکید. بدن مایک خشکید و بی رنگ شد. روی زمین افتاد.

لیسا انگشتر رو دوباره از انگشت مایک بیرون کشید و توی انگشت خودش کرد. با لبخند و درحالی که داشت به انشگار توی دستش با ذوق نگاه میکرد سمت دوربین اومد.
- خب، یادش رفت بگه فلافی درگاه اربابمه. انگشترشم بهم نداد. ماگل بدی بود.
بعد لبخند دندون نمایی به دوربین زد که دندون های نیش بلند و خونیش معلوم شد.
- خب اینم از شکار امروز که تقدیمش میکنم به ارباب جونم. مرلین حافظتون همگییییی
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/1/27 21:46:09
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو پنجشنبه 27 فروردین 1405 21:09
#19
چقد دیالوگات به دلم می‌شینه لیسا. خیلی صادقانه صحبت می‌کنی.
و خیلی خیلی ممنونم صحنه‌های خشن رو به جای توصیف، سانسور کردی!
2

افرادی که لایک کردند

لرد ولدمورت
لرد ولدمورت پنجشنبه 27 فروردین 1405 22:02
#20
لذت بردیم. ولی بر خلاف این روح که گفت کاری خوبی کردی اصلا هم کار خوبی نکردی. بگذار ما ببینیم چگونه زجر می‌کشد.
2

افرادی که لایک کردند

آکی سوگیاما
آکی سوگیاما پنجشنبه 27 فروردین 1405 23:16
#24
بسی لذت بردیم بانو تورپین!
فقط کاتانا یه خواهش کوچیک ازتون داره!
میشه سوژه بعدی رو بعد از اتمام کارتون تحویل کاتانا بدید تا باهاش سالاد درست کنه؟! بلاخره بچه ذوق داره سالاد های جدید رو امتحان کنه.
1

افرادی که لایک کردند

لیسا تورپین
لیسا تورپین پنجشنبه 27 فروردین 1405 23:39
#23
میخواید با کاتانا یه چنل مشترک بزنیم؟
اسمشم میزاریم لیتانا.

اموزش سالاد درست کردن
1

افرادی که لایک کردند

آکی سوگیاما
آکی سوگیاما جمعه 28 فروردین 1405 13:40
#22
بانو یه پست مشترک مون نشه؟!
1

افرادی که لایک کردند

لیسا تورپین
لیسا تورپین جمعه 28 فروردین 1405 15:07
#21
چرا که نه؟؟؟
باعث افتخارمه با شما و کاتانا پست مشترک بزنم
1

افرادی که لایک کردند

لیلی لونا پاتر
لیلی لونا پاتر جمعه 28 فروردین 1405 01:35
#25
نمیدونم چرا هرچقدر بیشتر میگذره بیشتر از خوناشاما نمیترسم
1

افرادی که لایک کردند

آستریکس
آستریکس جمعه 28 فروردین 1405 02:11
#26
الحق که دست پرورده خودمونی. دفه بعد متد های جدید بهت یاد میدم تا ویدیو های جالب تری بگیری و شکار های جالب تری داشته باشی.
1

افرادی که لایک کردند

فلور دلاکور
فلور دلاکور جمعه 28 فروردین 1405 20:47
#28
اگه خونم رو نمیخوری باید بگم که خیلی قشنگ بود،لذت بردم
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لیسا تورپین
لیسا تورپین جمعه 28 فروردین 1405 21:19
#27
فلور عزیزم من هیچوقت خون دوستامو نمیخورم. دونت ووری مای دییر
1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: چهارشنبه 26 فروردین 1405 08:32
نمایش جزئیات
شغل
- سلاااااام جادویی ها، خیلی ها از ما خون‌آشام ها میترسن؛ امروز میخوایم بریم به یک شکار با من تا بفهمین ما چطور شکار میکنیم و ایا باید از ما ترسید یا نه؟
لیسا دوربین رو روی یک پایه کوتاه تر از خودش گذاشت تا لباسش کامل پیدا بشه. هودی سیاهی که کلاهش تا روی چشم هاشو میپوشیوند و ماسک همرنگ اون.
-این لباسیه که من معمولا میپوشم اما خب هر خون آشام متفاوته، مثل ارشد استریکس که لباس های بلند میپوشه؛ اما من متفاوت میپسندم. خب، بریم سراغ شکارمون
لیسا دوربین رو برداشت و بعد با سرعت خیلی زیادی از قلعه بیرون رفت. یک ثانیه بعد جلوی یک پارک بود. فضای بیرون تاریک بود و هیچکس توی اون پارک نبود، بجز یک پسر جوون که روی یک تاب نشسته بود و کتابی روی پاش گذاشته بود و اروم تاب میخورد.

- تونستم خون این انسان رو از دور تشخیص بدم. خونش خوشمزه است که انقدر بوی قوی ای داره. پس شکار امروزمون اینه.
لیسا رو به دوربین پچ پچ میکرد و حواسش بود شکارش جایی نره. دوربین رو جایی گذاشت که دید خوبی به پارک و تابی که پسر روش نشسته بود داشته باشه و بعد خودش به سمت اون اروم قدم برداشت.
- چارلز همیشه نویسنده مورد علاقم بوده!

پسر سرش رو با تعجب بالا اورد. لیسا به کتاب اشاره کرد.
- چارلز دیکنز رو میگم. نویسنده قهاری بود.

لیسا روی تاب کنار پسر نشست. لبخندی به پسر زد و دستش رو جلو اورد.

-لیسا هستم.

- ایلیا..

پسر لبخند زد و دست لیسا رو گرفت و فشار ریزی داد. لیسا سرش رو نزدیک پسر کرد و به کتاب نگاه کرد.

- از بین کتابای چارلز دیکنز این رو بیشتر از همه دوست دارم.

- من هم همینطور. برای بار سومه که این کتاب رو‌میخونم. ادبیاتی که دیکنز استفاده میکرد فرقی یا بقیه نداره اما عجیب من رو جذب خودش میکنه.

- من هم همینطور فکر میکنم.

ایلیا و لیسا تا مدتی با هم کتاب خوندن که با سرعت x2 در ویدیو گذشت؛ تا اینکه ایلیا یه بخشی از موهای لیسا رو پشت گوشش زد و لیسا با لبخندی اغواگر نگاهش کرد و تشکر کرد. لیسا خودش رو خجالت زده نشون میداد اما توی چشمهاش اون شیطنت و رضایت رو میشد دید.

خون‌آشام دست روی شونه‌ی ایلیا گذاشت و سرش رو سمت گونه اون برد تا بوسه ریزی روش بزاره، ایلیا هم با کمال میل سرش رو جلو برد. لیسا لبخند شیطانی زد و توی یک حرکت سریع دستش رو روی صورت ایلیا گذاشت و سرش رو کج کرد و دو دندون تیزی که از بین لبهاش رد شده بود رو توی گردن ایلیا فرو کرد. ایلیا خواست جیغ بکشه که لیسا سرش رو بالا اورد و توی چشم های ایلیا درحالی‌که چشم های خودش قرمز شده بود نگاه کرد و دستور داد:
- ساکت باش
وقتی لیسا از ساکت بودن شکارش مطمئن شد، دویاره خوردن رو از سر گرفت. خونش رو مکید و مکید تا بدن مثل پوست گردو خشک شد و دیگه هیچ خونی توش نموند. لیسا از روی تاب بلند شد و کتاب پسر رو برداشت و به سمت دوربین اومد. لبخندی زد در حالی که لبهاش همچنان خونی بود و خون روی چونه هاش رو با استینش پاک میکرد.
- پسر بدی بود، اونا برای جامعه خطرناکن. اما کتابش رو برداشتم چون همیشه از شکارهام یه یادگاری میارم با خودم.
خب، من باید برگردم تا ارشد استنفورد نفهمیده بیرونم. مرلین حافظتون.
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو چهارشنبه 26 فروردین 1405 11:44
#2
چرا من انتظار داشتم چون جفتتون کتاب‌خون بودین و چارلز دیکنز دوست داشتین، پشیمون بشی و بری سراغ یه نفر دیگه؟
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جیمز سیریوس پاتر
جیمز سیریوس پاتر چهارشنبه 26 فروردین 1405 23:29
#1
اتفاقا من اگه خون اشام بودم(میخوام بزودی بشم) میرفتم سراغ کسایی که سلیقه مثل من دارن.
چون ارتباط گرفتن راحتتره.
و لیسا یادمه گفته بود بهم اگه دروغ بگی و طرف متوجه بشه دروغ میگی تو ی حالتی قرار میگیره که خونش مزه سابق رو نمیده نه لیسا؟
2

افرادی که لایک کردند

تلما هلمز
تلما هلمز چهارشنبه 26 فروردین 1405 11:49
#4
نکنه واسه‌ی همینه که اولین سوالت از همه کتاب مورد علاقه‌شونه؟!
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لیسا تورپین
لیسا تورپین چهارشنبه 26 فروردین 1405 12:04
#3
نه. این فقط یه ترفند برای این بود. شکارهای دیگه ممکنه روش متفاوتی باشه
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آستریکس
آستریکس چهارشنبه 26 فروردین 1405 18:04
#5
از روش و روال شکارت راضی بودم. اما شخصا مخالف تک خوریم. یه گازی یه نوشی به ماهم میرسید... حالا این‌بار اشکال نداره. خوب نشون دادی که بلدی تنهایی شکار کنی و آفرین میگم بهت. دفعه بعد باهم میریم ولی.
2

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست چهارشنبه 26 فروردین 1405 18:34
#6
گادفری این خاطره را می خواند، در حالی که غم و تاسف بر چهره اش نشسته. به یاد می آورد که لیسا روزی فقط خون حیوان می نوشید و به این فکر می کند که چه چیز او را تغییر داده؟ بودن در میان مرگخواران یا همنشینی با آستریکس؟
و به این فکر می کند که منظور لیسا چه بود وقتی گفت این پسر برای جامعه خطرناک است؟ آیا این پسر یک انسان شرور بود؟ آیا لیسا فقط خون شرور را تا انتها می نوشید؟
2

افرادی که لایک کردند

لرد ولدمورت
لرد ولدمورت چهارشنبه 26 فروردین 1405 19:52
#15
به به! فلفل نبین چه ریزه بکشن ببین چه تیزه‌ی خودمان هستی.
تلما کمی از لیسا یاد بگیر. فقط به فکر پرونده حل کردن هستی. برو چند نفر رو بکش. از دلفی شروع کن برای مثال!

در پناه ما تولید محتوا کنید.
4
تلما هلمز
تلما هلمز چهارشنبه 26 فروردین 1405 20:06
#8
ارباب از کجا می‌دونین اون پرونده‌ها به‌درد نخورن؟ شاید من فقط کارهای بی‌دردسرتر رو ترجیح میدم...
1

افرادی که لایک کردند

لرد ولدمورت
لرد ولدمورت چهارشنبه 26 فروردین 1405 20:12
#7
در این خانه فقط تنبل پرورش می‌دهیم. همه‌ی شما را دوبار می‌کشیم.
1

افرادی که لایک کردند

دلفی
دلفی چهارشنبه 26 فروردین 1405 20:18
#14
من چیکاره بیدم!
2

افرادی که لایک کردند

لرد ولدمورت
لرد ولدمورت چهارشنبه 26 فروردین 1405 20:23
#13
تو کی هستی؟
1

افرادی که لایک کردند

دلفی
دلفی چهارشنبه 26 فروردین 1405 20:26
#12
من فرزند شما هستم که شما پدرش هستید و من دخترتون هستم و ما رابطه‌ی پدر و دختری با هم داریم و نصف دی‌ان‌ای من از شماست.
2

افرادی که لایک کردند

جیمز سیریوس پاتر
جیمز سیریوس پاتر چهارشنبه 26 فروردین 1405 23:24
#11
معمولا اون بچه هایی که قراره بیشتر بدرد بخورن دلفی نادیده گرفته میشن درکت میکنم
(امیدوارم جینی اینو نخونه)
1

افرادی که لایک کردند

جینی ویزلی
جینی ویزلی پنجشنبه 27 فروردین 1405 09:16
#10
امید همیشه جواب نمیده
ولی وجدانا من تورو نادیده میگیرم؟
من اگرم کسیو نادیده بگیرم اون فرد البوسه اونم چون عزیز دردونه باباشه همه توجه اونو گرفته به بقیه بچه هام نمیده. من تورو نادیده میگیرم؟؟؟؟
جدا همچین حسی داری؟؟؟
خب من که تورو نادیده نمی گیرم ولی میخوام برای کاری که نکردم عذر خواهی کنم.

متاسفم
1

افرادی که لایک کردند

جیمز سیریوس پاتر
جیمز سیریوس پاتر پنجشنبه 27 فروردین 1405 17:13
#9
منم بابا رو گفتم مامان اصلا منظورم این نبود که توجه شما هم مثل بابا به لیلیه
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جیمز سیریوس پاتر
جیمز سیریوس پاتر چهارشنبه 26 فروردین 1405 23:25
#18
لیسا دیگه نیا از من کتاب بگیر
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لیسا تورپین
لیسا تورپین پنجشنبه 27 فروردین 1405 04:14
#17
نگران نباش. از شکارهام فقط کتاب نمیگیرم. و اینکه قبل از شکار هم نمیگیرم، همیشه بعدشه. به عنپان یادگاری و درس عبرت.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جیمز سیریوس پاتر
جیمز سیریوس پاتر پنجشنبه 27 فروردین 1405 17:14
#16
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1405 23:18
نمایش جزئیات
شغل
دنیایی میان مرگ و زندگی. دنیایی پر از ترس و وحشت. دنیای یک خون آشام.

تمام مردم از ما خون آشام ها میترسن. اونا فکر میکنن ما مردیم و دوباره زنده شدیم، خون میخوریم و بی رحمیم.

اینجا میخوایم خاطرات و زندگی روزمره من به عنوان یک خون آشام رو ببینیم و من بهتون ثابت کنم تمام شایعه ها درمورد ما اشتباهه.
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/21 0:03:12